فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم

کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم

نسخه الکترونیک کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم

شرمن الکسی با نام کامل شرمن جوزف الکسی جونیور نویسنده، شاعر و فیلمنامه‌نویس آمریکایی است او با کتاب خاطرات کاملا واقعی یک سرخ پوست پاره وقت توانست به شهرت جهانی دست پیدا کند. کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم آخرین اثر وی بشمار می‌آید که نقدهای بسیار مثبتی را از طرف منتقدان و همچنین نیویورک تایمز دریافت کرد. او در این کتاب خاطراتی را به یادآورده که شاید نوشتن آن روی کاغذ برای او کار ساده ای نبوده باشد اما او در راه خود ثابت قدم مانده وتوانسته اثری درخور توجه را خلق کند که هر خواننده‌ای را تحت تاثیر خود قرار دهد. یکی از منتقدان درباره این کتاب از لفظ شگفت‌انگیز در شیوه بیان احساسات استفاده کرده است و به درستی که احساسات همانند نوری به شما خواهد تابید و شما را با خود همراه خواهد کرد. الکسی در کتاب «لازم نیست بگویی دوستت دارم» خاطرات خصوصی، بامزه، عجیب و پراحساس از دورانی را نقل می‌کند که کمتر کسی قادر به تصور آن است. او دوران کودکی را در فقر مطلق و در اردوگاهی مخصوص سرخ پوستان گذراند. شرمن، یکی از چهار بچه‌ای بود که توسط پدر و مادری معتاد به الکل بزرگ می‌شدند. کتاب «لازم نیست بگویی دوستت دارم»، شرحی قدرتمند و تاثیرگذار از رابطه‌ای پیچیده است و شرمن الکسی در آن، بدون هیچ ترسی و تعارفی، گذشتۀ خود را به یاد می آورد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک جانی دیگر هم در مراسم جشن آن شب حضور داشت که جرمش را چند سال بعد از آن مراسم مرتکب شد. شاید بهتر است بگویم که در آن مراسم یک قاتل بالقوه حضور داشت. قتلی که او مرتکب شد در یک پارکینگ خواربارفروشی در اسپوکن اتفاق افتاد، در ماشینی قدیمی. یکی از رفقای دور پدرم با شلیک گلوله ای، پسرعموی پدرم را از پای درآورد.
تقاص دست به خون آلوده اش بیش از پنج یا هشت سال زندان نبود و بعد غیبش زد. شاید از سوءقصد یا از دستِ انتقام سرخ پوستان گریخت، یا همان سرخ پوستان کینه توز او را فراری دادند.
اما نه، خواهر کوچک ترم به من گفت: «آن مردک بعد از آزادی از زندان، در یکی از همین خانه های وزارت مسکن، باقی عمرش را گذراند.»
من با تعجب پرسیدم: «چی؟ در ول پینیت زندگی کرد؟ امکان ندارد. هیچ وقت با او صحبتی داشتی؟»
خواهرم گفت: «سعی می کرد با من سر صحبت را باز کند، ولی به او محلی نمی دادم.»
«هیچ کس به خون خواهی، متعرض او نشد؟»
«نه. به شخصی مطرود تبدیل شده بود و ملت همان طور که از مرض، از او می گریختند.»
پرسیدم: «همه آنچه برایش رخ داد همین بود؟»
خواهرم گفت: «قاتلان را قتل آواره می کند.»
آری، با مشتی جانی بزرگ شدم. اما در عین شگفتی، خودم هیچ ترسی از حضورشان در جشن آن شب به دل نداشتم. آن قدر که هراس داشتم به من تعرض کنند، از کشته شدن نمی ترسیدم. حداقل پنج شش نفر از میهمانانِ مراسم به دوستان و خویشانم تعرض کرده بودند. و بودند در میانشان میهمانانی که تنها به بزرگسالان تعرض می کردند و میهمانانی که تعرض به کودکان را دوست تر می داشتند. و فرصت طلبانی که در تعرض به هر زن، مرد و کودک بی دفاعی سابقه داشتند و اگر بخت یارشان بود، باز هم به ایشان دست درازی می کردند. می دانستم که او نیز در مراسم حضور دارد و می پنداشتم که باید خود را از تمامی شکارچیان و علی الخصوص او، حفظ کنم.
حال که در بزرگسالی به خشونتی که در اردوگاهم جریان داشت فکر می کنم آن را از تحقیر و توهین هایی وحشتناکی می دانم که از طریق جنسی یا هر طریق دیگری از سوی کشیشان، سربازان، معلمان، مبلغین مذهبی و مسئولان دولتی سفیدپوست، نسل اندر نسل بر مردمان اردوگاهم روا داشته شده بود. آن ها که مورد تعرض قرار گرفته اند می توانند به متجاوزانی قهار بدل شوند که در نوع خود تعالی و پیشرفتی مصیبت بار است.
زمانی که خردسال بودم، با وجود تیزهوشی ام، دانشی اندک از تاریخ بومیان آمریکا داشتم. ما بچه های سرخ پوست اسپوکنی حتی از فرا گرفتن تاریخچه قبیله ای خودمان هم محرومیم. تنها از تاریخ زندگی خودم باخبرم. و شخصیت منفی قصه زندگی ام دیگر سرخ پوستان اسپوکنی اند. نابکارانم پوست هایی قهوه ای، مو و چشمی سیاه، درست شبیه خودم دارند.
همان طور که مادر و پدرم برای جشن آن شب مهیا می شدند، به اتاق طبقه پایینم رفتم، روی تخت خوابم خم شدم و کیسه پلاستیکی تمیزی را که چهل چاقوی کره مال آن را سنگین کرده بود، از زیرش بیرون کشیدم. چاقوهای دست دومی که از گودویل(۲۸) یا ولیو ویلج(۲۹) یا سلویشن آرمی(۳۰) یا مغازه های دست دوم فروشی دیگر خریداری کرده بودم. شاید هم آن ها را از گروفروشی هلندی ها گرفته بودم. درست یادم نمی آید.
ولی یادم می آید که کیسه برایم دو دلار تمام شد که برای بچه تهی دست اردوگاه نشین مبلغ قابل توجهی به حساب می آمد. با آن پول می توانستم حداقل سی آب نبات کوچک از بقالی آیرین(۳۱) بخرم، ولی از همان کودکی خرج های مهم تری غیر از خریدن آب نبات داشتم. چاقو می خواستم و آن ها را یک به یک بین شکاف باریک چهارچوب در اتاق خوابم جاساز کردم. همین کار سبب شد تا در سر جایش چفت شود و به سختی باز و بسته شود. با آن همه چاقو، در عملاً زره پوش شده بود، دری که مثل خاراندازی چوبی و فلزی شده بود، درنده خو و آماده برای دفاع از من. دریغا که در و چهارچوبه اش میان تهی و باریک بودند و چاقوها سبک و شکننده؛ لیک هنوز امیدوار بودم که دست به دست هم مرا از گزند بدکاران قبیله ام در امان بدارند.
راستش، خودم هم می دانستم که آن چاقوها برای دور کردن دیوهای از جان گذشته از اتاقم به قدر کافی زورمند نیستند، لیکن امیدوار بودم آن چهل چاقو دیو را به مکث و تامل وا دارد. شاید آن چهل چاقو هراس در دل آن هیولا بیندازد تا برای در امان ماندن از سر و صدا، در را زیاده از حد باز نکند تا بزرگسالانم را به یاری بطلبم. شاید پدر و مادرم که از بخت یاری ام سگ مست نکرده باشند، از پی علت آشوب به طبقه پایین بشتابند.
آن چهل چاقو هیولا را فکری می کند تا از وجود احتمالی چاقوهای تیزتر ترس به دلش بیفتد. شاید آن دیوسیرت دست از من بردارد و به دنبال طعمه ای سهل تر بگردد.
نیاز نبود قلعه اتاق خوابم را نفوذناپذیر بکنم. فقط نیاز داشت تا کمی از پدافند دیگران نیرومندتر باشد -نیرومندتر از همه بچه سرخ پوست هایی که به اندازه من یا بیش از من در معرض آسیب قرار داشتند.
صیانت از خود به آیینم بدل شده بود.
بیش از هر چیز دیگری می دانستم که آن چهل چاقو رسیدن آن هیولا به من را آن قدر به تاخیر می اندازد که بتوانم از پنجره اتاق خواب به جنگل کاج پشت خانه بگریزم. آن قدر در آن جنگل ها وقت گذراندم که حالا مثل کف دست می شناسمشان. می توانم بدون آنکه زمین بخورم، در میان درختان سرافراشته یا بر زمین افتاده اش بدوم. می توانستم از روی نهرها و سنگ های یخ بسته بپرم. باکی نبود، اگر جنگل را نور مهتاب یا هر نور دیگری روشن نکرده بود. آن قدر که از هیولایی که شب و روز نمی شناخت می ترسیدم، از تاریکی نمی ترسیدم.
اما آن شب خبری از هیولا نبود و بیش از هر چیز دیگر والدینم بودند که مرا ترساندند.
نیمه شب، هنوز بیدار بودم که آواز خواندن ها، فریاد کشیدن ها، فحش ها و صدای تپانچه ها و تفنگ هایی که به آسمان شلیک می کردند به جشن حالتی کاملاً دیوانه وار داده بود. جشن سرخ پوستان اردوگاه بیشتر به تشریفات مهیا شدن برای جنگی شبیه بود که هرگز فرا نمی رسید.
در میان خواب و بیداری، صدای فحش و رجزخوانی و غرغر پدرم را شنیدم. صدای بدن هایی را می شنیدم که به در و دیوار می خوردند. بعد، صدای پدرم را شنیدم که از درد فریاد می زد.
نادانسته و متهورانه از تخت بیرون جستم و از چهل چاقویم یکی را از لای در بیرون کشیدم و آن را به مثابه سلاحی در دست گرفتم و به طبقه بالا دویدم. آن زمان که کمر به یاری پدر بستم، هفت هشت سال بیشتر نداشتم. از وقتی چهار سالم بود، همیشه همان قدر احمق و نترس بودم. وقتی چهار سالم بود، راکت بیسبال کوچکی را برداشتم و سر و دست و پای سه پسربچه سفیدپوست را که در پارکینگ متلی در اسپوکن به برادر بزرگم حمله کرده بودند، هدف قرار دادم. تا بیرون پارکینگ دنبالشان دویدم و در حالی که خون جلوی چشمانم را گرفته بود، به سمت برادرم برگشتم. برادرم چوب را از من گرفت و مرا خسته و افگار در آغوش کشید.
در شب جشن سال نو، از پله ها بالا دویدم، در را محکم باز کردم و منتظر بودم تا خنجرم را به مردی که به پدرم حمله کرده بود فرو کنم، ولی صحنه ای که دیدم مرا بسیار شگفت زده کرد. او داشت با دوست سرخ پوستش کشتی می گرفت و بوکس بازی می کرد. به او ساس یا موش و گاهی هم پوچی(۳۲) می گفتند. قهقه پدرم و دوستش از سر مستی بلند بود و از چند زخم و خراشیدگی، خونشان سرازیر بود. دلقک هایی هراسناک شده بودند. تعداد زیادی از میهمانان سرخوشانه در حال شرط بندی بودند. هیچ کدامشان حواسش به من نبود. آن قدر که گیج شده بودم، ترس برم نداشته بود.
بعد، پدرم و دوستش یکدیگر را سخت در آغوش کشیدند و تلوتلو خوران به سمت من آمدند. خشکم زده بود. اگر به من می خوردند، بدجور آسیب می دیدم، اما زود از مسیرشان کنار رفتم و همان طور پدرم و دوستش را که تلوتلو خوران از راه پله فرش شده پایین می رفتند و یکدیگر را به سمت در بازشده طبقه همکف می کشاندند و هل می دادند، نگاه می کردم -دری که من باز گذاشته بودم.
از ترس اینکه نکند یکدیگر را به کشتن دهند، به بالای پلکان رفتم و متوجه شدم با اینکه خون بیشتری از آن ها می رود و بدنشان کبود شده، خنده کنان بر طبقه پایین راه می روند. آن قدر مست و زخم خورده بودند که توان ایستادن نداشتند و دست در دست هم در همان طبقه پایین به خواب رفتند.
در همان حین بود که مادرم داشت با زنان بومی دیگر پوکر بازی می کرد.
مادرم بر سر بِردی(۳۳) که تقریباً هم قواره خودم بود، فریاد کشید و گفت: «جر نزن.»
بِردی گفت: «لیلیان، من بازی کردن را بلد نیستم. جرزنی هم نمی کنم. به من بگو چطور بازی کنم.»
مادرم دوباره داد و فریاد راه انداخت و با مشت توی دهان بِردی کوفت.
بِردی صورتش را گرفت و به گریه افتاد.
مشت مادرم به پیشانی اش هم خورده بود.
بِردی مثل خرگوشی که به چنگ قوشی افتاده باشد، به شیون و زاری افتاده بود. صورتش کبود شده و زخم برداشته بود، ولی دردش هنوز فریادی خاموش بود.
بِردی شیون کنان گفت: «چرا من رو زدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟»
خوب به یاد دارم که خون از میان دندان های بِردی مثل آبی که از میان سنگ های رودخانه جاری باشد، سرازیر شد.
بِردی باز به شیون و گریه افتاد و گفت: «لیلیان، چرا من رو زدی؟ لیلیان، لیلیان، با توام.»
آن قدر ترسیده بودم که با سرعت به طبقه پایین فرار کردم، ولی یک نفر مرا زیر بغل زد و به اتاق خواب اصلی برد و روی تختی انداخت که از قبل، دوازده بچه سرخ پوست دیگر مثل توله سگ های وحشت زده روی آن افتاده بودند.
خواهر خردسالم را در آن جمعیت انبوه یافتم و دست در دست یکدیگر دادیم، تا زمانی که به خواب رفتیم.
بامداد، مادرم من و خواهرم را از خواب بیدار کرد. برادر بزرگ ترم کنارش ایستاده بود. نمی دانم آن شب را کجا خوابیده بود. در این اتاق؟ در خانه پسرعمویم؟ روی درختی در جنگل پشت خانه مان؟
مادرم گفت: «بیدار شو، بیدار شو. داریم می رویم و دیگر بر نخواهیم گشت.»
خسته و وحشت زده با خواهر و برادرهایم پشت سر مادرم به راه افتادیم تا سوار ماشین شویم. همه مان به زور، عقب ماشین جا شدیم -بدون بستن کمربند ایمنی، صندلی ایمنی کودک یا هر وسیله ایمنی دیگری. تا اینکه مادرم موتور را استارت زد و ما را به سرعت از خانه جدیدمان دور کرد.
مادرم پشت فرمان پدرم را فحش می داد و هم زمان سروده های مذهبی مسیحی را هم زمزمه می کرد. و بعد شروع به خواندن آوازهای سرخ پوستی کرد که گویی پشت هر بندش ده هزار سال اندوه خوابیده بود.
مادرم ما را به چیویلا(۳۴)ی واشینگتن برد، زادگاهش، شهری سفیدپوست در شمال اردوگاه. در تنهاترین و یاس آورترین لحظات عمرش، مادرم مثل سالمونی به زادگاهش باز می گشت، شهری که محل تجمع سرخ پوستان اسپوکنی در قرون ابتدایی تر بود. در چیویلا، ما را از ماشین بیرون کشید و به رستوران کوچکی برد. از کنار مشتریان سفیدپوستی که به ما به دیده نفرت، دلسوزی و انزجار نگاه می کردند گذشتیم.
مادرم که ما را پشت میز آخر رستوران جا داد، پیشخدمت را صدا زد.
سفارش مادرم برای همه مان این بود: پنکیک، بیکن و آب پرتقال.
پیشخدمت سفیدپوست به ما چهار سرخ پوست نگاه کرد که هنوز لباس خواب هایمان تنمان بود. و بعد، به من زل زد.
پیشخدمت گفت: «خون دماغ شدی.»
دستی به صورتم کشیدم و به رد خون رویش نگاه کردم.
مادرم گفت: «وقتی عصبانی می شود، این طور خون دماغ می شود.»
راست می گفت، ولی پیشخدمت هنوز باورش نمی شد.
پیشخدمت از من پرسید: «کسی کتکت زده عزیزم؟»
به سرم زد دروغ بگویم و شروع به گله و شکایت از مادرم بکنم. به سرم زد به پیشخدمت بگویم که مادرم مرا سیلی زده است. آیا سفیدپوستان منجی ام می شدند؟
ولی آن قدر که از سفیدپوست ها می ترسیدم، از مادر سرخ پوستم وحشت نداشتم.
گفتم: «مادرم ما را نجات داد. از مست و پاتیل ها نجاتمان داد.»
چشم پیشخدمت به پاهای برهنه و کثیفم افتاد. مادرم بچه هایش را بدون پوشاندن کفش یا جورابی از خانه بیرون کشیده بود. زمستان بود. یادم نمی آید. پاهای برهنه ام سردشان شده بود؟
لابد سردشان شده بود. به جزئیات کاری ندارم. هرگز مادرم مجبورمان نمی کرد پابرهنه بر برف و یخ راه برویم. دلش می آمد با ما این کار را بکند؟ شاید ذهنم با افزودن روایتی دیکنزی به ماجرا سعی دارد پیازداغش را زیاد کند. امید دارم که پاهای برهنه ام تنها تشبیه یا استعاره ای از آن ماجرا باشد. امیدوارم بدین معنی باشد که «کفش های ارزان قیمتمان زیاد توفیری با پاهای برهنه مان نمی کرد.»
پیشخدمت پرسید: «پدرت کتکت زد؟»
گفتم: «نه، مرد دیگری. مادرم ما را از شر مرد دیگری خلاص کرد.»
پیشخدمت کنارم زانو زد.
پیشخدمت گفت: «راستش را بگو. عزیزم، کمکی از من بر می آید؟»
گفتم: «فقط تشنه و گرسنه ام.»
پیشخدمت صبحانه را برایمان آورد و وقتی شنید مادرم از پس حساب کردن پولش بر نمی آید، خودش صبحانه مان را حساب کرد. سایه رحمت آن زن مهربان تا دم رفتن از سرمان کم نشد.
پیشخدمت به مادرم گفت: «بچه ها را به جای امنی ببر. دیگر به جایی که از آن گریختید برنگرد.»
یادم نمی آید مادرم چه جوابی به او داد. تنها اندوه و هراس مادر را به یاد دارم. دلش می خواست از آنجا بگریزد.
دلش می خواست بچه هایش را نجات دهد، ولی کجا می توانست برود؟ کدام مامنی پذیرای فرزندانش بود؟ آیا ایالات متحده برای زنی بومی و بچه هایش پناهی امن داشت؟ مادرم آه در بساط نداشت و جان پناهی هم نمی شناخت.
او خوب می دانست که بچه های سرخ پوست را به بهانه های واهی از خانواده هایشان جدا می کنند -تا به ادامه سیاست انتهای قرن بیستم دولت مبنی بر همگون سازی و قطع نسل سرخ پوستان کمکی کرده باشد. آواره و جدا از کاشانه مان راهی پرورشگاه می شدیم تا مخاطرات نهانی اش به سراغمان بیاید.
شاید آواره واپسین مدارس شبانه روزی سرخ پوستان می شدیم که بلاشک خطراتش جانمان را می فرسود. همین چند وقت پیش، مادرم به بهزیستی سپرده بودمان. اگر دیگر بار ما را آواره آن نهاد می کرد، ایمان می آوردیم که به از دست دادنمان مشتاق است. البته، مادرمان خطر به جان نمی خرید و اعتماد به هر مسئول سفیدپوستی را روا نمی دانست. او لاجرم باید به خانه باز می گشت.
پس، مادرم ما را به اردوگاه بازگرداند، به همان منزل نو. تقریباً جمله میهمانان جشن از آنجا رفته بودند. پدرم خراشیده، مجروح و کبود تنها در تخت خوابش خوابیده بود. من، مادر و خواهر و برادرهایم در کنارش، به تختش خزیدیم.
تمام روز و پاسی از شب را در بسترهایمان خواب بودیم.
تا مادرم از تخت برخاست و شروع به تمیز کردن خانه کرد. بعد، ما را از خواب بیدار کرد و بهمان قول داد که از آن لحظه، دیگر به مسکرات لب نزند و دیگر لب نزد.
مادرم دروغ گویی قهار بود. و در این سال ها بارها پیمان شکسته بود. لیکن این بزرگ ترین عهدش را نشکست و باقی عمرش را بی می و مستی گذراند.
وفای به عهدش سبب شد تا امروز زنده بمانم.

چهل چاقو

۱۹۷۲ یا ۱۹۷۳ یا شاید هم ۱۹۷۴ بود که پدر و مادرم در محل اسکان سرخ پوستان اسپوکن(۱) در خانه محله ول پینیت(۲) در واشینگتن، میزبانِ جشن شب سال نوی پرمخاطره ای شدند.
در خانه ای دو طبقه زندگی می کردیم -طبقه اول که روی شیب بنا شده بود، در و پیکری نداشت، حال آنکه طبقه سر به فلک کشیده دوم از پس و پیش در داشت که تا رسیدن به آن چهارده پله راه بود. خانه را قبیله مان از پول مرحمتی وزارت مسکن و توسعه شهری ایالات متحده آمریکا برایمان ساخته بود. وقتی به منزل جدید و نوسازمان که از صدقه سری دولت برایمان ساخته شده بود، نقل مکان کردیم، خانه نیمه کاره مانده و هنوز تکمیل نشده بود؛ خانه ای که با کج سلیقگی طراحی شده بود و شاید تا چهل سال بعد هم تکمیل نمی شد. شاید وقتی ساخته می شد، بیست و پنج هزار دلار می ارزید و به گمانم، قیمت امروزش با آن زمان زیاد توفیری نکرده است. من به زبان قبیله ام سخن نمی گویم، لیکن یقین دارم که در قاموس سرخ پوستان اسپوکن کلمه ای در ستایش ملک و املاک نمی توان پیدا کرد.
در طبقه فوقانی خانه مان آشپزخانه ای بدون پنجره و حمامی نُقلی قرار داشت که ورودی اش به طور غیرمعمولی تنگ بود. هر دو را می توان به حساب نقشه های فوری و نسنجیده والی قبیله ای گذاشت که از تحصیلات معماری بی بهره بوده است.
خانه ای که در آن بزرگ شدم رویایی نبود. در سرهم بندی ای چوبین روزگار گذراندم.
طبقه بالا در کنار آشپزخانه و حمام، اتاق خواب کوچکی قرار داشت که دو خواهر کوچکم که دوقلوهای شبیه به هم بودند، دوران کودکی شان را در آن سهیم شده بودند. خواهرانم کیم(۳) و آرلین(۴)، که حالا نزدیک پنجاه سال از عمرشان می گذرد، هیچ گاه به خانه بخت نرفتند و هرگز یک مایل دورتر از هم زندگی نکرده اند؛ گویی هنوز حسن مجاورت همزادی گریبانشان را چسبیده است.
غیر از آن اتاق خواب در طبقه بالای خانه ما، اتاق خواب بزرگ تری نیز وجود داشت که مرحوم پدرم تنها در آن می خوابید، اتاق نشیمنی بزرگ و ناساز که کاناپه اش خوابگاه مادر مرحومم بود.
شرمن الکسی بزرگ(۵)، مرحوم پدرم، از سرخ پوستان کوردلینی(۶)، مردی خوش بنیه بود و هیکلی خوش تراش داشت. والس و پاواو(۷) را خوب بلد بود و بسکتبال بازی کردنش حرف نداشت. تنش همیشه خدا بوی سیگار های مرغوبی را می داد که با بوی سیگار برگ های ارزان قیمت در هم آمیخته بود. در نوجوانی، دلش می خواست شبیه چارلز برانسون بازیگر باشد و این سودا تا به امروز که سنی از او گذشته، در سرش مانده بود. در خود فرو رفته و فسرده حال، بیشتر وقتش را جلوی تلویزیون به حل جدول می گذراند.
لیلیان الکسی(۸)، زنده یاد مادرم، لحاف هایی خارق العاده را با دست می دوخت و از معدود بازماندگانی بود که زبان قبیله مان را به شیوایی سخن می گفت، زنی ریزاندام که قامتش وقت جان دادن، به یک و نیم متر هم قد نمی داد. مادرم زیبارویی تیزهوش و پرچانه بود که به خوبی می توانست از پس ایفای نقشِ خود در اسکروبال(۹) بربیاید، البته اگر هالیوود زحمت می کشید و به خودِ سرخ پوستان میدان می داد تا نقش سرخ پوست را ایفا کنند.
اینکه رابطه پدر و مادرم نشانی از عشق به اصطلاح رمانتیک برده باشد برایم نامعلوم است، لیکن به شورِ عشق پاک و بی آلایششان یقین دارم.
از اوایل ۱۹۷۰ که به خانه مان نقل مکان کردیم، تا سال ۲۰۰۳ که مصرف الکل پدر به نارسایی کلیه و نهایتاً مرگش انجامید، پدر و مادرم جدا از هم می خوابیدند. بعد از مرگ پدر، مادرم تا هنگام رحلتش در سال ۲۰۱۵، به عادت مالوف، به آسودنِ غریبانه بر کاناپه اتاق نشیمن ادامه داد و نهایت تنوعی که برای خود ایجاد می کرد آن بود که بسترش را از کاناپه ای به کاناپه دیگر تغییر دهد. انگار والدینم را جسم هایشان به هم مهربان نکرده بود.
آرنلد(۱۰)، برادر بزرگم، و من در طبقه پایین، اتاق خواب هایی مجزا از هم داشتیم که کار ساخت و سازشان تقریباً به اتمام رسیده بود. برادرم بیشتر اوقات را با خانواده خویشانمان می گذراند، گویی آن ها جای پدر، مادر، خواهر و برادر را برایش پر می کردند. برادرم را با وجود آنکه در آن سال های نخستین گاهی برایم مثل غریبه ها بود، دوست داشتم و گمان می کنم که او نیز چنین احساسی نسبت به من داشته است. برادرم هیچ گاه ازدواج نکرد و تنها با زنی سفیدپوست رابطه داشت که ده سال به طول انجامید. برادرم پر سر و صدا و بامزه بود و همه قبیله دوستش داشتند.
آتشدان و رخت شوی خانه هم در زیرزمین قرار داشت که کفش را با سیمان پوشانده بودند و با دیوار حائلی ساده و چوبی از دیگر قسمت ها جدا شده بودند. چون خانه مان را یک متر و نیم پایین تر از سطح زمین کرسی داده بودند، با هر باران سیل آسا طبقه همکف غرق در آب می شد و از همان اول بوی کپک زدگی و بعد هم مایع ضدعفونی کننده می گرفت.
جیمز(۱۱)، برادر کوچکم، را که پسر عموی دومی مان هم به حساب می آید پدر و مادرم وقتی کودکی نوپا بود، به فرزندخواندگی پذیرفتند. پانزده سال از من کوچک تر است و سرانجام وقتی به دانشگاه رفتم، اتاق خوابم را صاحب شد. وقتی او را به جمع خانواده مان راه دادیم، آن قدر گرسنه بود که هرآنچه از غذا یا نوشیدنی ای که دور و برش می دید، می بلعید، منجمله غذای دیگران را. یک بار که حواسمان نبود، بطری یک و نیم لیتری پپسی رژیمی پدرم را لاجرعه سرکشید. آن موقع فقط سه سال داشت. برایمان خنده دار بود. عجیب بود که آن زمان، پا گذاشتن طفلی چنین گرسنه به جمعمان ما را به فکر فرو نبرد.
تنها پنج سال داشت که از قرارگاه نقل مکان کردم. همین شد که احساس می کنم بیش از آنکه برادر بزرگش به حساب بیایم، حکم عموی غایبش را برای او داشتم.
جیمز خوش تیپ و ریزنقش با زنی سفیدپوست ازدواج کرد و حالا لیسانس تجارت دارد.
آه، برادر کوچکم سرمایه دار محبوب من است.
خانه مان که خام دستانه بنا شده بود، هنوز تماشا دارد و عمارتی روح افزاست که به خانه های یک خوابه قرن نوزدهم می ماند، خانه ای که بخش عمده ای از هفت سال نخست زندگی ام را در آن سر کردم. وقتی با پدر، مادر، خواهر و برادرهایم و عده ای از دوستان، خویشان، اجداد، خاله ها، عمه ها، عموها و زاده هایشان که مدام در هجرت به سر می بردند، به آن خانه های کهنسال و اردوگاهی نقل مکان کردیم، هنوز لوله کشی آب و برق نداشت.
کسی را که بیش از همه به یاد می آورم خواهر ناتنی ام مری(۱۲) است. سیزده سال بزرگ تر از من بود و بیش از خواهر، هیئتی مادرانه داشت. از مادر خوش سیمایم نیز زیباتر و به چشم من شخصیتی دلربا و البته بی هدف بود. مری به دین و مذهب علاقه چندانی نداشت، ساده لوح بود و مثل دختران هیپی سفیدپوست لباس می پوشید که آدم را به یاد سرخ پوستان افرطی می انداخت. سال ها بعد دریافتم که مخدر و الکل به لاابالی گری اش افزوده و سرآخر در آتش سوزی خانه اش جان سپرده است. هنوز نمی فهمم که چرا این دسته آدم ها -خواه شهره باشند یا نه- آوارگانی بی هدف در لباس قهرمانانی پراحساس اند. پدر مری در مانتنا(۱۳) زندگی می کرد، در اردوگاه سرخ پوستان فلت هد(۱۴). مری گاهی با او زندگی می کرد و گاهی با ما. بعضی وقت ها هم با مردان سرخ پوستی می جوشید که بوی گند آبجو و ماریجوانا می دادند یا با مردان سفیدپوستی که نوکران بی جیره و مواجبِ خواندن آهنگ های لد زپلین بودند. مری در پانزده سالگی مادر شده بود و بچه اش، یا همان خواهرزاده مان، را برای بزرگ کردن به اینِس، خاله ام، سپرد. خواهرزاده ام اختلاف سنی چندانی با من نداشت و چند سالی از من کوچک تر بود و هنوز نمی دانم چرا مادرم او را به خانه مان راه نداد. پدر و مادرم یکی از پسرخاله هایمان را مثل پسر خودشان بزرگ کرده بودند؛ پس چه شد که خواهرزاده مان به جمع خواهرانمان نپیوست؟ هیچ گاه این سوال ها را از والدینم نپرسیدم. اما هنگام نگارش اولین پیش نویس همین پاراگراف برای نخستین بار حدس زدم که شاید پدرم که تقریباً در مواجهه با هر مسئله ای انسانی بی تفاوت بود، با بزرگ کردن نوه ای که از تیره او نبود مخالفت کرده باشد. از نظر گذراندن این احتمال بدنم را به لرزه انداخت. واقعاً پدرم این کار را کرده بود؟ واقعاً می توانست چنین جرئتی به خرج داده باشد؟ چه می دانم. گمان نمی کنم. امیدوارم این گونه نبوده باشد. خب، پس چرا مادرم نوه دختری اش را بزرگ نکرده بود؟ گمان نمی کنم که هیچ گاه بتوانم برای این سوال پاسخی پیدا کنم. پرده برانداختن از بعضی اسرار خانوادگی را در توان نمی بینم و اسراری هستند که خوش ندارم هیچ گاه از آن ها پرده فروافتد.
قبل از اینکه مری بمیرد، مادرم برایم تعریف می کرد که مری در اواخر عمر، تنهایی بر کاناپه خوابیدن را دوست داشت، زیرا اغلب اوقات جوانی اش را در تخت خواب ها و اتاق خواب های پرجمعیت آرمیده بود. به شخصه، هیچ گاه کاناپه ای ناصاف را به چشم تجمل نمی نگرم، لیکن دید مادرم قطعاً چنین بود. در کودکی، بعضی اوقات، فریادکشان از هراس کابوس های مکرر شبانه، گاه و بیگاه بر کاناپه کوچک تری در نشیمن خانه، در جوار کاناپه بزرگ تر مادر، می آرمیدم.
با هیدروسفالی(۱۵) از مادر زاده شدم و مقادیر غیرمعمولی از مایع مغزی-نخاعی به مغزم هجوم آورده بود و همین شد که پنج ماه تمام را زیر تیغ جراحی سپری کردم، تا شانتی(۱۶) را که تا دو سالگی در سرم بود، درون مغزم جا خوش کند. تا هفت سالگی حملات صرع امانم را بریده بود. بچه کودکستانی اسیر فنوباربیتال(۱۷) شده بودم. کل زندگی ام را میان بی خوابی و پرخوابی پاس کاری شدم. بلافاصله پس از اینکه به خواب می روم، رویا دیدنم آغاز می شود، حالتی که به اختصار آن را (REM(۱۸ می گویند که می تواند پیام آور، نشان دهنده، علت و نتیجه افسردگی باشد. کابوس ها نیز گریبانم را رها نمی کردند و ارواح زندگان یا موجودات خیالی را پیش چشمانم می آوردند. صداهای آشنا و غریبه مدام در گوش هایم می پیچید. در ۲۰۱۰، رسماً بیمار دوقطبی(۱۹) تشخیص داده شدم، اما خودم گمان می کنم که نخستین نشانه هایش در کودکی ام بروز پیدا کرده بود.
کریسمس ۱۹۷۶ ده ساله بودم و برای هدیه، تفنگی پلاستیکی از مجموعه اسباب بازی ناوارون(۲۰) با چند سرباز از نازی ها و متفقین و چند تا توپ و تانک و هواپیما نصیبم شد. چند سرباز سرخ پوست اسباب بازی از مجموعه خودم و چند سواره نظام آمریکایی هم به آن ها اضافه کردم و دیوانه وار بیست و دو ساعت تمام را جنگ برپا می کردم. والدینم جلویم را نمی گرفتند و مرا به رختخواب رفتن امر نمی کردند. انگار آن ها هم شیدایی(۲۱) مرا پذیرفته بودند. خانواده ام به دیده تعجب به من نگاه نمی کردند، بلکه مرا مثل مادرم می دانستند که بدون اینکه پلک بر هم بگذارد ساعات طولانی تری را بالای سر لحاف هایش سر می کرد.
اغلب، تمام شب را بیدار می ماندم و به خواندن کتاب و داستان نویسی و بازی ای تخته ای که از خودم درآورده بودم، می پرداختم. اگر خیلی مضطرب و البته خوش شانس بودم، کاغذ شطرنجی گیر می آوردم و مربع ها را یک به یک رنگ می زدم تا آرام بگیرم و بتوانم بخوابم.
به گمانم اختلال دوقطبی را از مادرم به ارث برده بودم. یقین دارم که ارواح او را نیز احاطه کرده بودند. همچنین، باور دارم که خود او تبدیل به یک روح شده بود، موجودی ماوراءالطبیعه یا توهمی که بیماری های مغزی من سبب ساز آن شده بود یا محصول همیشگی و آشکار خیالات من بود.
مسئله این است که اصلاً به روح باور ندارم، اما همیشه آن ها را پیش چشمانم می بینم. وقتی داشتم این خاطرات را می نوشتم، روح مادرم مرا ندا داد: «تا یازده دوازده سالگی، هیچ وقت توی اتاق خواب خودت نخوابیدی. حمله های صرعت مجبورم می کرد تو را کنار خودم بخوابانم و همواره چشمم به تو باشد تا بلا نبینی، و چه نیمه های شب که برای دوا خوراندن به تو از خواب برنخاستم، تویی که همیشه وحشت زده بودی.»
گفتم: «خواب را این چنین به یاد نمی آورم. به خاطر می آورم که از نخستین شب به اتاق خواب خودم پناه بردم.»
روح مادرم گفت: «مگر یادت نمی آید که مدام جایت را خیس می کردی؟ به گمانم تا سیزده سالگی کاناپه را هم خیس می کردی.»
من گفتم: «بچه تر هم که بودم، جای خواب خودم را خیس نمی کردم.»
روح مادرم پرسید: «نکند یادت رفته که پرده حمام را روی کاناپه می انداختم و بعد لحاف و تشکت را روی آن پهن می کردم؟»
جواب دادم: «فقط توی خانه قبلی این کار را می کردی، نه توی خانه جدیدمان.»
مادرم گفت: «هر دو جا بود. حتی وقتی بیدار بودی هم مشکل مثانه داشتی. آن روز که با پسرعمویت، با ماشین، به اسپوکن برای جشن تولد رفتی یادت می آید؟ برای رفتن به خانه ای که پر از سرخ پوستان شهری بود که نمی شناختی، خیلی می ترسیدی. آن قدر از دست شویی رفتن در خانه غریبه ها خجالت می کشیدی که بیرون، توی ماشین ماندی و توی شلوارت شاشیدی.»
من به دروغ گفتم: «نه، اصلاً همچین چیزی یادم نمی آید.»
روح مادرم گفت: «فکر کنم عمداً وقایع را منکر می شوی.»
بار اولی را که مردان سفیدپوست یکدست خاکستری پوش اولین در توالت خانه قدیمی قرن نوزدهمی مان را نصب می کردند، خوب یادم می آید، ولی اینکه چه وقت خانه مان برق کشی و اولین چراغ آن روشن شد را به خاطر نمی آورم.
دوست دارم این حرف را جلوی همه بگویم: «وقتی بچه بودم دست شویی بیرون از خانه را با شانزده سرخ پوست دیگر به طور مشترک استفاده می کردیم»، همان هایی که اکنون بیش از چهارده نفرشان را به خاطر نمی آورم.
یک تار موی همان خانه اولی به صد تا از متل های کثیف بین راهی و هتل های کثیف تر مرکز شهر اسپوکن و اطرافش می ارزد، هتل هایی که گاه و بیگاه روزها و هفته هایی را که والدینم پول اضافه به جیب می زدند، یا کار موقتی پیدا می کردند، یا نیاز به تعطیلات آخر هفته متفاوتی به دور از زندگی اردوگاهی را در خودشان احساس می کردند، در آن ها اقامت می گزیدند.
والدینم برای نان دادن ما از جانشان مایه می گذاشتند.
فقر همزاد ما بود.
یک بار برادر بزرگ ترم وقتی که پنج شش سال بیشتر نداشت، به خاله ام گفت که خیال دارد همان کار همیشگی پدر و مادرم را انجام دهد و تمام اسباب و اثاثیه مان را به سمساری بفروشد تا بتواند برای خودش مرغ سوخاری کنتاکی بخرد.
خاله سفیدپوستم این ماجرا را برایم تعریف کرد. برادر بزرگ ترم آن را به یاد نمی آورد.
برادرم گفت: «این ماجرای مرغ بیشتر شبیه داستان ها می ماند تا چیزی که من واقعاً گفته باشم.»
اسباب کشی از خانه قدیمی به خانه جدیمان را، که فقط چهل و پنج متر آن طرف تر بود، خوب به یاد می آورم. پلکان جلویی و عقبی هنوز ساخته نشده بود و برای ورود به خانه مجبور بودیم از نردبان بالا برویم. می دانم که مسخره به نظر می آید، ولی به چشم ما سحرانگیز بود. عکسی از خودمان چهار خواهر و برادر را که روی نردبان ژست گرفته بودیم، به خاطر می آورم. بیشتر شبیه هوپی های(۲۲) تپه نشین بودیم تا اسپوکن هایی که سالمون شکار می کنند.
خواهر کوچکم آن عکس ها را به خاطر نمی آورد و اصلاً شک داشت که چنین عکسی وجود داشته باشد.
خواهرم می گفت: «تو هم که همیشه از گذشته ها داستان سرهم می کنی. چیزهایی هم که به یادت می آید بهتر از چیزهایی هستند که واقعاً اتفاق افتاده است.»
گفتم: «خیال کردی که می توانی با این حرف هایت به من تهمت دروغ گویی بزنی؟»
یادم نمی آید از کی به طور رسمی، یک داستان پرداز و البته یک دروغ گوی قهار شناخته شدم، ولی خوب است اینجا جمله ای از سایمون اورتیس(۲۳) از اهالی اکوما پوئِولو(۲۴)، نقل کنم که می گوید: «گوش کن. اگر خیال است، چه بهتر که واقعیت باشد.»(۲۵)
خود سایمون که از داستان سراهای قهار است، هیچ گاه به خاطر نیاورد که چنین جمله پرمغزی را گفته باشد.
او یک بار به من گفت: «به نظرم چیزی شبیه این را گفته باشم، ولی خاطرم نمی آید که دقیقاً آن جمله را به زبان آورده باشم.»
یادم نمی آید که اولین بار کی این جمله به چشمم خورد و شک دارم که در کدام شعر یا داستان سایمون آن را خواندم. اگر من آن را خواندم، پس چرا خود سایمون یادش نمی آید که چنین چیزی را نوشته باشد؟ مگر می شود نویسنده ای چیزی را که در کتاب های خودش نوشته است به خاطر نیاورد؟ آره خب. بیش از بیست سال از نوشتن اولین رمانم می گذرد و از سوالاتی که هوادارانم از پاراگراف هایی می پرسیدند که نوشتنشان را به خاطر نمی آوردم کلافه شده بودم. شاید این جمله از سایمون را جایی دیگر خوانده بودم و به اشتباه آن را به سایمون ربط داده بودم، یا شاید کس دیگری از زبان سایمون آن جمله را برایم نقل کرده بود. الکس کو(۲۶)، استاد داستان نویسی دانشکده ام، از طرف داران پر و پا قرص شوخی های خرکی و معماهای پست مدرنی ای بود که ته مایه ادبی داشته باشد. شاید همو بود که در نقل قول از سایمون دچار اشتباه شده بود.
از الکس پرسیدم: «چیزی از جمله ای که سایمون اورتیس در مورد خیال و واقعیت گفته بود یادت می آید؟ خودت برایم تعریف کردی؟»
الکس گفت: «نه، یادم نمی آید چنین حرفی به تو زده باشم. شاید از خودم درآورده باشم، یا شاید خودت همچین چیزی را گفتی و حالا داری گفتنش را به گردن من می اندازی، درست مثل وقتی که می گفتی جمله مال سایمون است و به او ربطش می دادی.»
گفتم: «شاید تنها کسی باشم که آن جمله به ذهنش رسیده باشد و می خواهم به شما یا سایمون نسبتش بدهم.»
الکس گفت: «خب. از خوبی خودت است که فکرهایت را به آموزگارانت نسبت می دهی.»
گفتم: «خنده دار است، و البته غم انگیز.»
الکس گفت: «شاید. از آنجایی که خودت همه این داستان ها را از چیزهایی که خودت هم از آن ها خبر نداری در اولین فصل خاطراتت نوشتی، حقت است که بگویم در روایت زندگی خودت هم نمی شود به تو اعتماد کرد.»
خب، مشکلی نیست. قبول دارم که یک جورهایی غیر قابل اعتمادم، ولی خلاف آنچه معلم ها، والدین، دوستان، خواهر و برادرها و خودم در مورد داستان پردازی ها و زندگی پیچیده و خیالی ام می گوییم هنوز به حافظه ام ایمان راسخ دارم.
از متن آهنگ گروهی که به طور مبهم به یاد می آورم ناگهان همه چیز را به خاطر می آورم.
به یاد می آورم که سال ۱۹۷۳، مادر و پدرم در خانه جدیدمان در اردوگاه سرخ پوستان اسپوکن، میزبان جشن شب سال نو بودند. شاید هم ۱۹۷۲ یا ۱۹۷۴ بود.
هفت سال بیشتر نداشتم. لیکن با همان شر و شور همیشگی ام پی بردم که میهمانی آبستن اتفاقات خطرناک است، نه به خاطر کارهای پدر و مادرم، بلکه به خاطر بی توجهی شان. آن دو الکلی هایی بودند که به طعنه و شوخی به شنگولی شان سگ مستی می گفتند. مثل یک بار که پدرم تعریف می کرد: «این قدر سگ مست بودم که حتی نفهمیدم دارم از جاده خارج می شوم. صبح که به هوش آمدم، یک شاخه کاج در ده سانتی متری دماغم از شیشه جلوی ماشین تو آمده بود.» این قضیه را پدرم بعد از یازدهمین، نوزدهمین و یا بیست و هفتمین باری که در حال مستی ماشین را به جایی کوبیده بود، تعریف می کرد.
برگردیم به اصل ماجرا که پدر و مادر سگ مستم شب سال نو همه را به اردوگاه دعوت کرده بودند تا جشن پرمخاطره شب سال نو رقم بخورد، جشنی که از جمله میهمانانش دو نفری بودند که به زعم اکثریت و به باور بعضی شان، دست به آدم کشی زده بودند.
یکی از آن قاتلان پسرکی دورگه بود، پسرکی شریر و احمق که سبیلی مثل هفت تیرکش ها می گذاشت و احتمال می رفت که جسد قربانی اش را در مانیتو پارک(۲۷) اسپوکن دفن کرده باشد. فردی ناشناس با پلیس تماس گرفته بود و ادعا کرده بود که پدرم، با اینکه از قتل مبرا بود، از محل دفن جسد آگاه است. پدرم دو بار، یک بار به خاطر سرقت و بار دیگر به خاطر جعل اسناد، راهی زندان شده بود و برای پلیس چهره ای آشنا بود. پلیس تماس ناشناس را جدی گرفته و پدرم را برای پاره ای از توضیحات احضار کرده بود. هنوز هم برایم عجیب و خنده دار است که پدرم مرا که آن زمان نه یا ده سال بیشتر نداشتم، بابت آن ماجرا که پرونده اش هنوز باز است، با خود به کلانتری برد.
وقتی که با ماشین پدرم اردوگاه را به قصد کلانتری اسپوکن ترک می کردیم، به من گفت که چیزی بیش از آنچه بقیه در مورد قتل شنیده اند نمی داند.
پدرم گفت: «از هر سرخ پوستی در این اطراف ماجرا را بپرسی، روایتی متفاوت را برایت تعریف خواهند کرد.»
پدرم مردی خجالتی و آرام بود، حتی وقتی مست می کرد. همین است که باور نمی کردم توانسته باشد به کسی آسیب جسمانی وارد کند. از سویی، پدرم فردی بود که برای اقوام بومی دیگر بسیار از دل و جان مایه می گذاشت. پدرم به هر مسئولی از هر رده و عنوان، به دیده شک و تردید می نگریست. می دانم که پدرم پشت سرخ پوستان در برابر هر گونه تجسسی از طرف سفیدها را می گرفت. پدرم در طول عمر، نه مشتی حواله کرده بود، نه ماشه ای چکانده و نه کسی را به بدکرداری متهم کرده بود. سکوت کمان و تیردانِ پیکان هایش بود.
به شخصه، شاهد گفت وگوی پلیس -که بهتر است آن را استنطاقی غیرمنتظره بخوانم- از او نبودم و پدرم هم هیچ گاه جزئیات آن جلسه را برایم فاش نکرد. فقط حین توضیحات پدرم -که شاید اصلاً هیچ توضیحی نداشت که بدهد- در مورد نقشش در قتل یا اصرار بر بی گناهی اش در آن ماجرا، چند ساعتی را در اتومبیل، بیرون از کلانتری، منتظر ماندم. یقیناً حکم به بی گناهی اش رفته و از هر اتهامی مبرا شده بود، زیرا همان روز آزادش کردند تا به اردوگاه برگردیم و از آن روز هرگز برای توضیح در مورد آن واقعه به جایی احضار نشد.
هنوز از وجود جسدی مدفون در مانیتو پارک ناآگاهم و هنوز به آگاهی پدرم از محل دقیق دفن جسد مشکوکم. فقط محل دفن پدر خودم را دقیق می دانم. شاید دیگر بار که به زیارت قبور اردوگاه رفتم، ماجراها را از سنگ مزارش جویا شوم.
بارها سنگ مزارش را به سوال خواهم کشید: «چند جانی می شناسی؟»
و از آنجا که مردگان تنها شنوندگان اند توقع هیچ پاسخی از آن سنگ سرد نمی رود.
دومین قاتل که در جشن شب سال نو حضور پیدا کرده بود کهنه سرباز جنگ ویتنام بود و از زمانی که با تکریم و احترام از سربازی مرخصش کرده بودند زیاد نمی گذشت. با همدستی چند تا از رفقای سرخ پوستش بر سر مردی سفیدپوست آوار شده بودند. شنیده ها حکایت می کنند که چشم مرد سفیدپوست را از کاسه در آورده بود و او را در گودالی کنار جاده رها کرده بود تا جان دهد.
حالا، جماعتی می گویند مرد از آن مهلکه جان سالم به در برده است -و بعد از آنکه آن شب سرد را بیهوش بین زباله ها سر کرده- به ایالتی دیگر نقل مکان کرده است. از بعضی دیگر شنیدم که قضیه زدوخورد آن قدرها هم جدی نبوده و نهایت ماجرا بیش از مشاجره ای معمولی نبوده است -البته معمولی یعنی به حدی که پنج شش سرخ پوست به یک نفر سفیدپوست هجوم ببرند. بعضی دیگر می گویند که بعد از اینکه چشمش را از دست داد، آدم بهتری شد. آری، چنین است که جماعتی ماجرای آدم کشی را حکایتی افسانه ای از رستگاری می سازند. بعضی از اقوام -که الحق داستان سرایانی خلاق اند- سرخ پوست خشن را به معلمِ روحانی مرد سفیدپوست یک چشم بدل کرده بودند.
همه مان گناهان را، از رشوه خواری تا آن گناهان که قاتل جان بشر می شود، توجیه می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب لازم نیست بگویی دوستت دارم

عااااالی و فوق‌ لعاده شرمن الکسی جان در خاطرا سرخپوست واقعی که خیلی عالی بود این هم قطعا خوبه🍀🎉
در 2 ماه پیش توسط آلیاس
ترجمهٔ شسته و رفته‌ای داره. ولی برای همچین متنی زیاده از حد پرطمطراق و ادبیه.
در 2 ماه پیش توسط سیاوش
کتاب فوق العاده خسته کننده ایه حتی نتونستم تمومش کنم حیف پول و وقتی که براش گذاشتم
در 3 هفته پیش توسط پاییز