فیدیبو نماینده قانونی کنکاش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی

کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی

نسخه الکترونیک کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی

بخشی از جغرافیای ایرانشهر که تحت عناوین خراسان بزرگ، فرارودان، ماوراءالنهر و آسیای مرکزی خوانده می‌شود تا حدودی تداعی‌کننده مفاهیم مشترکی است که بر حسب داده‌های این کتاب می‌تواند چنین بیان شود: افول نماد دولت در ایران باستان، هجوم و به تبع آن فراز و فرود مرزها، آمد و شد سلسله‌ها، تکثر و تنوع، چالش‌های هویتی، جغرافیا و مرز، جابه‌جایی جمعیتی، استعمار، تجزیه و کمونیسم. مفاهیم مذکور با سرگذشت تاریخی بسیاری از مناطق شمال شرق ایران پیوستگی دارد. با این وجود در این گفتار شش‌گانه هر موضوع، در ارتباط با شهر، ایالت و یا شخص خاص مورد بررسی قرار گرفته است. سقوط سامانی و ورود اعراب مسلمان، ماوراء‌النهر را ذیل مفهوم اسلامی و دارالاسلام نه تنها به ایران بلکه دمشق و بغداد نیز پیوسته ساخته است. با این وجود فروپاشی دیوار اسطوره‌‎ای ایرانی –تورانی، خراسان را که گاه محدوده آن تا چین قلمداد می‌شد، دنباله‌ای از مرغزارهای آسیای مرکزی نمود.

ادامه...
  • ناشر کنکاش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نگاهی به مرزهای خراسان بزرگ در متون تاریخی و جغرافیایی

مقدمه

از نظر جغرافیایی آسیای مرکزی از دریای کاسپین در غرب تا ترکستان شرق(سین کیانگ امروزی) در شرق امتداد دارد و از منطقه سیبری در شمال تا شمال افغانستان و شمال شرق ایران در جنوب کشیده می شود.(۱) چنانکه ملاحظه می گردد بخش قابل توجهی از این محدوده مرتبط با ایران تاریخی تعریف می شود.
در نوشته­های تاریخی و جغرافیایی پس از اسلام، تعریف دقیق و مشخصی از مرزهای شمال شرق ایران (خراسان بزرگ) ارائه نگردیده است. بعضی چون مسالک و ممالک استخری، اشکال العالم و احسن التقاسیم، مرزهای خراسان را به جیحون محدود کرده­اند و بعضی مانند ابن خردادبه و یعقوبی، ماوراء­النهر و خوارزم را در شمار خراسان ذکر کرده و گاه مرزهای این ایالت را به چین رسانده­اند. سنگ بنای جدایی دو ربع از ارباع خراسان بزرگ یعنی مرو و بلخ و نیز بخارا که در حکم دروازه خراسان و خوارزم که در بعضی منابع جغرافیایی از اعمال خراسان به شمار می­رفت، با استقرار ترکان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی در این زمان ها گذاشته شد. پس از حمله مغول، که کوچروان سرانجام از چین تا جیحون را در نوردیدند و تمام جاده ابریشم را که جاده فرهنگ و تمدن بود میدان تاخت و تاز، منازعات و کشمکش های خویش قرار دادند خراسان بزرگ که روزگاری از نهایت گستردگی گفته می شد که مرزهایش به چین می­رسید، سرانجام با هجوم مغولان، دنباله­ای از مرغزارهای آسیای مرکزی گردید.

خراسان بزرگ در متون متقدم

ظاهراً عنوان خراسان را ساسانیان برای زدودن نام پارتیان به این سرزمین دادند و اداره آن را بر عهده چهار»پادوسبان» یا سپاه سالار ایران زمین گذاشتند. اسناد و گزارش های تاریخی بر جای مانده از ایران باستان نشان می­دهد که مرزهای خراسان روزگاری تا سیحون(یاکسارتس)(۲) می رسید. این در حالی است که منابع جغرافیای اسلامی سده­های نخستین اسلامی در مورد جدایی ماوراء­النهر از خراسان اختلاف دیدگاه دارند. قدیمی­ترین سند تاریخی که حدود جغرافیایی خراسان بزرگ را بعد از حمله اعراب به ایران معرفی نموده کتاب البلدان تالیف احمد بن ابی یعقوب به سال ۲۷۸ هـ. است. در این اثر خراسان ذیل عنوان بخش شرقی، شامل منطقه بسیار وسیعی از بغداد به سوی شرق بدین شرح معرفی شده است:
«استان جبل (عراق عجم)، صیمره، حلوان، دینور، قزوین و زنجان، آذربایجان، همدان، نهاوند، کرج، قم و مضافات آن، اصفهان، ری، قومس، طبرستان، گرگان، طوس، نیشابور، مرو، بوشنج، بادغیس، سیستان، کرمان، طالقان، جوزجان، بلخ، مرورود، ختل، بخارا، صغد(سغد)، سمرقند، فرغانه، اشتاخنج(تاشکند)، چاچ(شاش)».(۳)
چنانکه مشاهده می شود در این گزارش خراسان امروزی و ماوراء النهر یا فرارود باستانی بهم پیوسته است. در مسالک و ممالک استخری که به سال ۳۴۰ هـ. تالیف شده اقلیم خراسان چنین معرفی می شود:
«و شرقی خراسان نواحی سیستان و دیار هندوستان باشد... و غربی خراسان بیابان غزنی و نواحی گرگان... و شمال خراسان ماوراء النهر و بهری از بلاد ترکستان و خُتل و جنوبی خراسان بیایان پارس و قومس و پیش از این گفته آمدست... بلاد ختل را با ماوراء­النهر نهاده­ایم و خوارزم هم از ماوراء­النهر یاد کردیم،...شهرهای خراسان کی بر اعمال جمع کنند و آن را نام برند...چهار شهرست: نشابور و مرو و هرات و بلخ».(۴)
بدین ترتیب، استخری در تعریف محدوده جغرافیایی خراسان، ماوراء­النهر را از خراسان جدا می­کند و جیحون را مرز طبیعی خراسان با ماوراء النهر قرار می دهد در حالی که پیش از وی یعقوبی این قسمت را جزو خراسان قرار داده بود. در حدود العالم من المشرق الی المغرب نیز که به سال ۳۷۲ هـ تالیف شده است، به مانند استخری، رود جیحون مرز طبیعی خراسان و ماوراء النهر است با این توضیح که مولف حدودالعالم با وجود تاکید بر جدایی این دو قسمت از هم، به پیوستگی اداری این دو ناحیه در عهد سامانیان اشاره کرده است چنانکه می نویسد: «مشرق وی هندوستان است و جنوب وی بعضی از حدود خراسانست و بعضی بیابان کرکس کوه و مغرب وی نواحی گرگانست و حدود غور و شمال وی رود جیحون است... پادشاهی خراسان اندر قدیم جدا بودی و پادشاه ماوراء النهر جدا و اکنون هر دو یکیست و میر خراسان به بخارا نشیند».(۵)
در زمان تالیف حدودالعالم، از نظر جغرافیای سیاسی، ماوراء­النهر جزو خراسان به شمار رفته به نحوی که حکمران هر دو ناحیه را «میرخراسان«می­خواندند.
مقدسی ضمن برشمردن خاوران به سه بخش خراسان، سکستان و ماوراء النهر به مانند مولف حدودالعالم به پیوستگی سیاسی مرزهای خراسان در زمان حاکمیت سامانیان اشاره کرده و می نویسد:
«من آن را یک بخش در دو سوی جیحون خوانده­ام ماوراء النهر و مادون ماوراء النهر... اگر پرسند که چرا مانند دیگر مردم هر سوی را سرزمینی جداگانه نشناساندی، مگر نبینی خود مردم گویند: خراسان و ماوراء النهر. در پاسخ گفته شود: ولی همین مردم نیز از مرزهای قومس تا طراز را خراسان می­نامند مگر نه خاندان سامانی شاهان خراسانند و در آن سوی رود زندگی کنند».(۶)

خراسان بزرگ در متون سده های میانه

یاقوت حُموی در معجم البلدان تالیف شده به تاریخ ۶۲۳ هـ.، محدوده خراسان را به صورت ذیل مشخص کرده است:
«خراسان بلاد وسیعی است و نخستین حد آن از حدود عراق از اذوار قصبه جوین و بیهق است و آخرین حدش از حدود هند و طخارستان و غزنه و سجستان و کرمان می­باشد. البته این نواحی جزو خراسان نیستند بلکه از اطراف حدود آن می­باشند. خراسان مشتمل بر شهرهای بزرگی است که از آنجمله است نیشابور و هرات و مرو و بلخ و طالقان و نسا و ابیورد و سرخس و آنچه از شهرهای زیر نهر جیحون می­باشد. پاره­ای از مردم اعمال خوارزم را از شهرهای خراسان می­آورند و حتی ماوراء­النهر را جزو آن می­دانند و این درست نیست...».(۷)
زکریای قزوینی در سده هفتم/ سیزدهم، محدوده خراسان را چنین معرفی می­کند: «خراسان سرزمینی پهناور است. شرقش ماوراء النهر، باخترش جبال و شهرهای مرکزش نیشابور و بلخ و مرو است».(۸)

خراسان بزرگ در منابع عصر مغولی و تیموری

حمدالله مستوفی در قرن هشتم هجری/چهاردهم میلادی در ذکر ارباع خراسان می­نویسد: «در او چند شهر است. حدودش تا به ولایات قهستان و قومس و مازندران و مفازه خوارزم پیوسته است».(۹)
حافظ ابرو در سده نهم / پانزدهم در صفت و صورت بلاد خراسان می­نویسد:
«حد شرقی آن منبع آب آمویه و جبال بدخشان و کوههای تخارستان و بامیان و اعمال بلاد غزنی و کابل، ماوراء جبال الغور که منبع هیرمند است. حد غربی آن بیابانی که فاصله است میان خوارزم و خراسان و حدود دهستان و جرجان تا بحر خزر و بعضی از حدود قومس و بیابانی که میان خراسان و حدود قومس و ری افتاده است. حد شمالی خراسان منتهی می­شود به جیحون که آموی بر کنار آنست و به جهت آن که گذر مشهور در زمان سلطنت سامانیان که تختگاه بخارا بوده، آن بوده است.... آن طرف آب را بلاد ماوراء­النهر خوانند. جنوبی خراسان حدود سند است، کابل و غزنی و اعمال سجستان تا آب آمویه، که تقریباً صد و پنجاه فرسنگ باشد».(۱۰)
بدین ترتیب ملاحظه می­ کنیم که جغرافی نویسان اسلامی، بر جدایی یا پیوستگی ماوراء­النهر از خراسان بزرگ اختلاف رای دارند. چنانکه بتدریج و هرچه از باستان و قرون اولیه اسلامی دورتر می شویم این جدایی قطعیت بیشتری پیدا کرده است. در عهد سامانی و همچنانکه بلنیتسکی نیز یادآور شده بعد از قرن چهارم هجری، سرزمین­های وسیع آنسوی جیحون در زمره شهرهای خراسان و ماوراء النهر بوده است.(۱۱)
در قرن پنجم تا آستانه هجوم مغول که سلسله های ترک قراخانی در ماوراءالنهر و سلجوقیان در ایران مرکزی و خراسان و خوارزمشاهیان در خوارزم مستقر بودند منابع بر جدایی این قسمت ها با صراحت بیشتری تاکید ورزیده اند و در منابع پس از هجوم مغول که قلمرو متصرفی مغولان بین فرزندان چنگیز تقسیم گردید عملا چنین اختلاف نظرهایی پیرامون جغرافیای خراسان بزرگ دیده نمی شود. در کنار نظرات مولفان منابع جغرافیایی سده های اولیه هجری و عصر مغول، دیدگاههای ساکنان این مناطق نیز قابل تامل است. گزارش های متون متقدم گویای این نظر است که ساکنان خراسان و ماوراء النهر نیز دیدگاههای متفاوتی داشته اند چنانکه گاه هر دو منطقه را یکی و گاه جدا به شمار آورده اند. این خود می رساند که پیوستگی های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی عمیقی بین ساکنان پیرامون رود برقرار بوده که مانع بیان نظر قطعی در این خصوص می شده است؛ سرزمینی که در زبان فارسی دری از آن به "ورا رود" یاد شده است:

اگر پهلوانی ندانی زبان
ورارود را ماوراء النهر خوان
تحلیلی تاریخی پیرامون فراز و فرود مرزهای خراسان بزرگ
لفظ خراسان در زمان پارتها «پرتوه یا پرثوه» (سرزمین قوم پارت) خوانده می­شد.(۱۲) ساسانیان این سرزمین را «خراسان» یعنی خاستگاه خورشید و مشرق سرزمین ایران خواندند. در منظومه ویس و رامین به این معنی اشاره شده است:

خوشا جایا بر و بوم خراسان
درو باش و جهان را می خور آسان

زبان پهلوی هر کاو شناسد
خراسان آن بود کز وی خور آسد

خورآسد پهلوی باشد خور آید
عراق و پارس را خور زو برآید

خورآسان را بود معنی خورآیان
کجا از وی خور آید سوی ایران(۱۳)

بنا بر مندرجات جغرافیای ایران در عصر ساسانی که موسی خورنی در قرن پنجم میلادی ارائه داده است انوشیروان ساسانی ایران را به چهار قسمت تقسیم کرد و هر قسمتی را پاذگس (صاحب یا امیر ناحیه) نامید. این چهار پاذگس عبارت بودند از ۱- اپاختر (ایالت شمالی) ۲- خراسان(ایالت شرقی)۳- نیمروز(ایالت جنوبی)۴- خوروران(ایالت غربی).
منطبق با این تقسیمات، خراسان یا ایالت شرقی شامل ولایاتی بود که ماوراءالنهر تا مرزهای سیحون را شامل می­شد. مهمترین این ولایات عبارت بودند از: کومش، ورکان (گرگان)، اپرشهر یا ابرشهر(نیشابور)، مرو و مروروت، هرو یا هرات، بژن یا افشین غرجستان، گوزگان یا جوزجان، سمنگان در ماوراء النهر، زم و ترمذ در کنار رود جیحون، دزین آوازک در حدود کشور هیاطله، بلخ، دزروئین یا پی کند که شهر بخارا در قرون بعدی روی آن بنا شد. پرکان یا فرغانه نزدیک سیحون.(۱۴)
اگر از دوره ساسانی به گذشته­های دورتر نگاهی داشته باشیم این روند همچنان قابل مشاهده است چنانکه گزارش کتیبه های هخامنشی نیز مصداق تعلق شهرهای آن سوی رود و خوارزم به ایران است.
پس از حمله اعراب و به دلیل قیام­های متعدد اهالی خراسان و بخصوص فرارودان(سرزمین های آن سوی رود)، خراسان به مرکزیت مرو و زیر نظر والیان اعزامی خلفا قرار گرفت. در سال ۱۰۷ هـ. از سوی اسد بن عبدالله قسری والی خراسان، بلخ پس از مرو، مرکز دوم تجمع قوای مسلمانان گردید زیرا به مرزهای جیحون نزدیک بود.(۱۵) پس از اسد، جعفر بن محمد بن الاشعث، بر خراسان والی شد و مرکز خراسان را از مرو به بلخ، انتقال داد. به نظر می­­رسد علت این انتقال، کنترل بهتر خراسان در برابر قیام­ها و آشوب­ها و نیز حفظ سرحدات خراسان در برابر ترکان بوده است. چرا که به نوشته یعقوبی «شهر بلخ در وسط خراسان است چنانکه از آنجا تا فرغانه سی منزل به طرف مشرق است و از آنجا تا ری سی منزل به طرف مغرب و از آنجا تا سیستان سی منزل و از آنجا تا کشمیر سی منزل و از آنجا تا خوارزم سی منزل و از آنجا تا ملتان (شهری نزدیک غزنه) سی منزل».(۱۶)
بدین ترتیب با مرکزیت بلخ، شهرهای طخارستان، سغد، سمرقند، چاچ و فرغانه بر جاده بزرگ جزو خراسان و ماورای آن، بلاد ترک قرار داشت و بدین سان مسلمانان نقش دفاع از سرحدات ماوراء النهر، را بهتر اجرا می­کردند.
هارون الرشید خلیفه عباسی، در سال ۱۹۰ هـ، حکومت خراسان را به مرکزیت مرو، به فرزند خود مامون واگذار کرد. با درگذشت هارون، نزاع بر سر جانشینی بین مامون و برادرش امین، مرو و بغداد را به دو کانون مهم سیاسی در مقابل هم تبدیل کرد. تا اینکه سرانجام به سال ۱۹۸هـ /۸۱۳ امین به نفع مامون کنار زده شد. مامون بنابر مصالح سیاسی خود در اواخر سال ۲۰۲ /۸۱۷م مرو را به قصد بغداد ترک کرد و با توجه به اهمیتی که خراسان به لحاظ معنوی و مادی برای خلافت داشت، قسمتی از این ولایت را به مرکزیت مرو به سردار خود طاهر داد که نقش مهمی را در پیروزی مامون بر برادرش امین عهده­دار شد. بلخ و هرات و ماوراء­النهر در اختیار خاندان ایرانی سامانی قرار گرفت که به مامون و خلفای عباسی در دفع شورش های خراسان بزرگ یاری داده بودند. اما آنها زیر نظر طاهریان بر این قسمت ها فرمان می راندند. اهمیت خراسان برای خلافت و شخص مامون از اینجا پیداست که وی این ولایت را به دو خاندان مورد اعتماد خود و مردم خراسان واگذار کرده است تا از شورش آنها علیه خلافت و نیز شورش مردم علیه آنها جلوگیری کرده باشد. همچنین با تقسیم خراسان و سپردن آن به دو خاندان بومی و ایرانی، از تمرکز قدرت جلوگیری کرده، امکان اداره بهتر خراسان را برای خلافت ایجاد کرده بود چنانکه با مطالعه تاریخ این دوره می بینیم که طاهریان و بخصوص سامانیان همواره وفادار به خلافت باقی ماندند و خلفا آنچنان اعتمادی به آنها داشتند که در نزاع با ترکان از آنان کمک می خواستند.
پس از بازگشت مامون به بغداد، مرو اهمیت سیاسی خود را از دست داد. طاهریان مرکز فرمانروایی خود را در زمان عبدالله بن طاهر به نیشابور انتقال دادند تا در میانه قلمرو خود از جیحون تا ری باشند. یعقوبی روایتگر این رخداد است وی می نویسد:
«والیان خراسان در اینجا (مرو)، منزل می­کردند و نخستین کسی که در آن فرود آمد مامون بود و سپس کسانی که بعدها حکومت خراسان یافتند، تا آنکه عبدالله بن طاهر در نیشابور منزل گزید».(۱۷)
چون حکومت طاهری خراسان توسط یعقوب لیث صفاری که در سیستان تشکیل حکومت داد برافتاد، برادرش عمرو، ادعای میراث او خراسان و سپس ماوراء النهر را نمود. خلافت بغداد با فرستادن همزمان منشور حکومت ماوراء­النهر و خراسان برای خاندان سامانی و صفاری، این دو خاندان(صفاری و سامانی) را رو در روی هم قرار داد. سامانیان توانستند با حذف صفاریان، علاوه بر بخارا و ماوراء النهر بر خراسان نیز تسلط یابند. بدین ترتیب در عهد سامانی، خراسان بزرگ به لحاظ محدوده جغرافیایی دارای همان موقعیت خراسان عهد ساسانی گردید. وسعت مملکت سامانیان در اوج خود در شمال، تاشکند (چاچ) و در شمال شرقی فرغانه و در جنوب غربی به ری می­رسید. مجموع این بلاد تا کاشغر، تحت تسلط و فرمانروایی دولت سامانی قرار داشت. سامانیان که اینک محدوده جغرافیایی خراسان بزرگ را به مانند ساسانیان در دست داشتند انتظار می­رفت به مانند دوران ساسانی، مرو را به پایتختی برگزینند چرا که تلاش آنها در احیای سنن دوره ساسانی در عصر حاکمیتشان مشهور است. در دوره حاکمیت آنها و ایجاد یک حکومت مستقل در ماوراء­النهر، بخارا، بلخ، مرو و نیشابور در زمره بزرگترین مراکز علم و ادب درآمد. ماوراء­النهر بزرگترین مرکز مطالعات فلسفی شد و دانشمندانی نظیر ابن سینا از آنجا برخاستند. روح ملی گرایی در این دوره در محیط خراسان و از جمله در بلخ هویدا گردید. با احیای این روح ملی توسط سامانیان، تالیفاتی چون، شاهنامه ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و شاهنامه دقیقی(۱۸) و ترجمه تاریخ طبری به فارسی توسط بلعمی(۱۹) صورت گرفت. مسالک و ممالک جیهانی(۲۰) و عجایب البلدان و گرشاسب­نامه ابوالموید بلخی تالیف شد.
اقدام سامانیان در برگزیدن بخارا به پایتختی، وحدت اداری بین خراسان و ماوراء­النهر را منجر گردید چنانکه به نوشته مولف حدودالعالم، میر خراسان به بخارا می نشست.(۲۱) نحوه اداره خراسان توسط سامانیان به مانند وسعت جغرافیای خراسان از دید اعراب در عصر فتوحات، که در گزارش های الخراج، تاریخ سیستان و فتوح البلدان قابل مشاهده است، الگویی گردید که هم ساکنان خراسان بزرگ و هم جغرافیدانان سده­های سوم و چهارم هجری همواره این دو قسمت را با هم یکی فرض کنند. چنانکه ردپای آن با توجه به اعتراض منابع جغرافیایی سده های بعد قابل مشاهده است. یاقوت جغرافی نویس سده هفت هجری می­نویسد: «پاره­ای از مردم اعمال خوارزم را از شهرهای خراسان می­آورند و حتی ماوراء­النهر را جزو آن می­دانند و این درست نیست...».(۲۲)
سامانیان، بخارا را مرکز ثقل حکومت خود قرار دادند. شاید اگر مرو به پایتختی انتخاب می­گردید، همچنان زمینه اتحاد خراسان بزرگ در دوره­های بعد فراهم می­شد؛ اما در این زمان تحولاتی رخ داده بود که سامانیان ملزم شدند بخارا را به پایتختی انتخاب کنند و خراسان را همچنان به مرکزیت نیشابور نگه دارند. شاید سامانیان جهت حفظ و حراست بهتر سرحدات، در مقابل ترکان این سیاست را برگزیدند. شمال بلخ، به مرغزارهای وسیع و دره­های سرسبز ماوراءالنهر و شهرهای آباد و بزرگ سمرقند و بخارا و ایستگاههای مهم جاده ابریشم می­پیوست. از این سمت بود که صحرانشینان در طول تاریخ به طرف جنوب مهاجرت می­کردند و یا پیوسته به بلخ می­تاختند.(۲۳) از آنجا که به نوشته یعقوبی شهر بلخ در وسط خراسان قرار داشت و شهرهای طخارستان، سغد، سمرقند، چاچ و فرغانه بر «جاده بزرگ» جزو خراسان بود و ماورای آن، بلاد ترک قرار داشت که خراسان و سیستان را احاطه می کرد،(۲۴) پس با انتخاب بخارا نیز به مرزهای سیحون نزدیکتر می شدند. در دوره سامانی همچون دوره ساسانی، سیحون سدی استوار در برابر خطرات مرزی، بخصوص تورانیان تا ظهور اسلام در خراسان بشمار می­رفت(۲۵) و تا دوره سامانی این روند همچنان دنبال می شد. طی سده­های اول و دوم/هفتم و هشتم، فرارود و خوارزم صحنه نبردهایی بود که در آن امرای ایرانی با اعراب مهاجم که از جنوب به آن دست اندازی می­کردند و نیز ترکان غربی یا تو-چوئه که از شمال بر آن می­تاختند می­جنگیدند، امرای محلی برای دفع تهاجمات تازیان بارها ترکان را از خارج به این ناحیه دعوت می­­کردند.(۲۶) پس از تسلط اعراب بر فرارود، حکومت­های عرب جانشین ساسانیان شدند و نقش آنان را در دفاع از این منطقه در برابر خطر دوگانه ترکان که کفار خوانده می شدند و چینیان ایفاء نمودند. سیاست اسلام که با لغو برتری نژادی به ترکانی که اسلام را بر می­گزیدند، اجازه اسکان در جامعه مدنی خراسان می­داد، این ولایات را به سمت انشقاق فرهنگی پیش برد. به قول رنه گروسه مسلمان نمودن مردم مترادف بود با ترک کردن اهالی و دیگر هیچ چیزی از گذشته این قسمت از آسیای مرکزی بر جای نماند.(۲۷) دودمان ایرانی سامانی، در سال ۳۸۹هـ/ ۹۹۹ م متحمل حملات همزمان دو قدرت ترک، یعنی قراخانیان و غزنویان گردید. قراخانیان اتحادیه قبایل ترک از مدت­ها پیش دشت­های سیحون تا تین شان را متصرف شده بودند. صحراگردان، موفق شدند نه تنها در ماوراء النهر و شهرهای بزرگ بخارا و سمرقند اسکان یابند، بلکه به طرف سرزمین­های آباد بلخ و مرو حرکت کرده، به داخل خراسان وارد شدند. به استناد منابع، غزان در قرن دهم میلادی/ چهارم هجری، تا منک و واشگرد از توابع بلخ، چغانیان نزدیک ترمذ و بدخشان رسیده بودند و نیز ترکان خلخ در حدود بلخ، طخارستان، نسف و گوزگان بسیار بودند.(۲۸) ترکان صحراگرد قراخانی، که همواره چشم به سرزمین­های سرسبز ماوراء­النهر و خراسان دوخته بودند، با اسکان در ماوراء­النهر، این منطقه را بتدریج ترک نشین کردند. خوارزم نیز طی همین قرون به سمت ترکی شدن پیش رفت. در سده چهارم هجری/ دهم میلادی، روستاهایی با اسامی ترکی بر جانب راست رودخانه جیحون وجود داشت.(۲۹) ابوالفضل بیهقی مورخ غزنوی از ترکان قبچاق و کجات و چقراق سخن می­گوید که در سال ۴۲۲ هـ / ۱۰۳۰ م سرحدات خوارزم را غارت کرده بودند.(۳۰)
با تصرف ماوراء­النهر توسط قراخانیان، قسمت دیگر خراسان به مرکزیت نیشابور را غزنویان به ارث بردند. غزنویان، مرکزیت حکومت خود را غزنین در مرز هند قرار دادند و نیشابور را به دست سپهسالاران خود سپردند. با این رویداد دیگر هیچ گاه امکان بازگشت خراسان به مرزهای ساسانی وجود نداشت. با توجه به تقسیم مملکت سامانی بین ترکان غزنوی و ترکان قراخانی، محمود غزنوی، طی قرار دادی بلخ را مجدداً به خراسان باز گرداند. چه بلخ سدی مهم در شمال غزنین و داخل خراسان بود که قلمرو غزنوی را از تهاجمات ترکان قراخانی ایمن نگه می­داشت و به دلیل این اهمیت بود که مرکز استقرار ولیعهد غزنوی(۳۱) به شمار می­رفت و مرکز تشکیلات اداری خراسان گردید و نیشابور به عنوان شهری مهم به حیات خود ادامه داد. بدین ترتیب مرکزیت سیاسی از مرزهای خراسان (غزنین) بیرون رفت. آنچه باعث گردید خراسان با از دست دادن موقعیت سیاسی، همچنان به حیات خود ادامه دهد، اهمیت استراتژیک منطقه بود؛ چون مهمترین شاهراههای تجاری از خطوط آن می گذشت. غزنویان به عنوان دست پروردگان سامانیان، صاحب دستگاه اداری آنها شدند و جایگزین شدن آنها طی حملات طوایف و قبایل ترک و با کشتار اهالی شهرها صورت نگرفت و اگر چه ترک بودند یک محیط ترکی را در خراسان موجب نگردیدند. علاقه محمود به هند و ثروت این سرزمین، به رونق تجاری خراسان افزود. این بار به جای بخارا، غزنین دروازه خراسان به شمار رفت و بلخ که در مسیر این جاده بود اوج رونق اقتصادی – سیاسی خود را در دوره غزنوی طی می کرد. با این حال، غزنویان هیچگاه نتوانستند جانشینان شایسته ای برای سامانیان ایرانی نژاد در پرورش ادب و فرهنگ ایران شوند.
در پی فروپاشی دودمان­های ایرانی محلی شمال شرق، طی چند دهه، دسته­های بزرگی از اقوام ترک که از قبایل ترک اغز بودند از بیرون دشت­های آسیای میانه به این مناطق کوچ کردند. خاک ایران برای طریقه سنتی زندگی مهاجمان آسیای میانه کاملاً مناسب بود.
واحه­های خراسان، مراتع سرسبزی برای احشام فراهم می­ساخت.(۳۲) به گفته منابع تاریخی، از قرن دهم میلادی در مرغزاران «ساری سو» و «تورگای» و «امبا» قبایل ترک می زیستند که نامشان اوغوز یا غز بود و همواره با هم در نزاع بودند.(۳۳) ایل سلجوق، با حرکت به سوی ایران، وارد منازعات قراخانیان و غزنویان گردیده و به تاریخ ۴۳۱هـ/ ۱۰۴۰م در نزدیکی مرو در ناحیه ای موسوم به دندانقان، غزنویان را مجبور نمودند که به غزنین و هند بازگشت نمایند.(۳۴) خان آنان موسوم به طغرل بیک، پس از این فتح، مابقی ایران را مسخر نمود و در سال ۴۴۷هـ/ ۱۰۵۵ م داخل بغداد شد و از طرف خلیفه عباسی به عنوان سلطان و پادشاه شرق و غرب شناخته شد.(۳۵) سلجوقیان همچنین موفق شدند ماوراء النهر را خراجگزار و تابع خراسان کنند(۳۶) بواقع خراسان بزرگ این بار تحت لوای سلاجقه بزرگ به لحاظ جغرافیایی یکدست شده بود اما با حاکمیت های متفاوت زیر نظر طوایف مختلف که همه در ترک بودن وجه مشترک داشتند و با ویژگی هایی که خاص طوایف دشت بود و با زندگی شهری و مدنی شهرنشینان چندان هماهنگی نداشت. سلجوقیان با نظارت وزیران ایرانی، اصفهان را به عنوان پایتخت برگزیدند. این بار نیز خراسان از مرکزیت سیاسی خارج گردید. سه شهر مهم خراسان در دست خویشاوندان سلجوقی قرار گرفت.(۳۷) اما بلخ تا مدت ها به لحاظ سیاسی و اداری از خراسان و از حوزه حکومت سلجوقیان جدا و تحت قلمرو غزنویان قرار داشت. سلجوقیان سرانجام با تصرف بلخ، دست غزنویان را از خراسان کوتاه کرده و یکپارچگی خراسان بزرگ را به لحاظ جغرافیایی ممکن ساختند. با جدا شدن بلخ از قلمرو غزنویان، این ناحیه به شاهراه تجاری خراسان زیر نظر سلجوقیان بازگشت. با انتخاب مرو توسط سلطان سنجر به عنوان پایتخت، جغرافیای خراسان بزرگ دوره ساسانی تداعی گردید بخصوص که پایه های تجدید نظام شاهنشاهی ایران دوره ساسانی توسط نظریه پرداز بزرگ سلجوقی خواجه نظام الملک و در دوران سلاجقه بزرگ ریخته شده بود. سنجر آخرین حکمران سلجوقیان بزرگ که به مدت شصت سال بر خراسان فرمان راند، با انتخاب مرو به عنوان پایتخت خراسان، سدی در مقابل هجوم هم قبیلگان خود و عبور آنها از جیحون ساخت و بر پایتخت غزنویان و سپس غوریان از طریق بلخ نظارت کرد. خراسان اینک به پایتختی مرو دارای چهار امیرنشین گردید و می رفت تا دوباره حیات سیاسی - تجاری خود را از سر گیرد؛ اما هیچ راه بازگشتی به گذشته وجود نداشت، چه ورود سلجوقیان به خراسان راه هم قبیلگانشان را به این ایالت باز کرد. با وجود وحدت جغرافیایی ایجاد شده توسط سلجوقیان(آنان بر ماوراء النهر که زیر تسلط قراخانیان بود در دوره ملکشاه و سنجر نیز نفوذ داشتند)، جدایی نژادی و فرهنگی از مدت ها پیش در خراسان شکل گرفته بود و «مرغزاران هر چه در خود داشت در ایران سرازیر کرده بود».(۳۸) استقرار ترکان که از حدود قرن چهارم بتدریج در اطراف بلخ و مرو ساکن شده بودند، علاوه بر اینکه راه ترکان را به سوی دروازه­های خراسان هموار کرده بود، باعث تخلیه تدریجی این مکان ها از قومیت های ایرانی گردید. استقرار قراخانیان و بعدها قراختاییان و تاثیرات فرهنگی آنها بر منطقه ماوراء­النهر این قسمت را برای همیشه به لحاظ فرهنگی و جغرافیایی از خراسان جدا نمود. در سال ۵۳۶ هـ سلجوقیان، در قطوان واقع در نزدیکی سمرقند، توسط قبایل ترکی که از نژاد تونگوز و موسوم به قراختاییان بوده و از سمت چین آمده بودند به سختی شکست خوردند و تمام ماوراء النهر را از دست دادند(۳۹) از سوی دیگر قبایل اوغوز یا غز که همنژاد سلجوقیان و در حدود بلخ چادر زده بودند، خراسان را دچار آشفتگی و هرج و مرج ساختند. نیشابور و مضافاتش از جمله، جام، باخزر، سنگان، جاجرم، جوزجان و خوارزم را امرا و تابعان سلجوقیان و هرات را غوریان بردند(۴۰) و عده زیادی از این ترکمنان در جنوب آمویه سفلی بین فلات «اوست یورت» و «مرو» مستقر شدند(۴۱) و این منطقه را از ایرانی و از نژاد ایرانی خالی کردند که بعدها نام ترکمنستان گرفت و بدین ترتیب زمینه جدایی مرو نیز از خراسان بزرگ فراهم گردید. جدایی فرهنگی، جدایی سیاسی و جغرافیایی سایر مناطق خراسان بزرگ چون بلخ، مرو و هرات را در سده­های بعدی و توسط اقوام و نژادهای دیگر فراهم آورد و فقط نیشابور پارسی را تا به امروز متعلق به خاک ایران(خراسان) نگه داشت. دستجات دیگری از این ترکمانان به رهبری شاهزادگان درجه دوم سلجوقی به فلات آناطولی رفتند و این سرزمین­های قدیمی بیزانس و رومیه الصغری را تُرک کردند.(۴۲) بدین ترتیب تمام جاده ابریشم از چین و ایران و بیزانس صحنه تاخت و تاز صحراگردان ترک و مغول گردید و جغرافیای تاریخی خراسان خود دنباله­ای از مرغزارهای آسیای مرکزی گردید.
فهرست منابع و ماخذ
* استخری، ابراهیم(۱۳۴۷). مسالک الممالک. تصحیح ایرج افشار. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
* بارتولد، واسیلی ولادیمیروویچ (۱۳۵۲). ترکستان نامه. ترجمه کریم کشاورز. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
* بلعمی، ابوعلی محمد(۱۳۵۳). تاریخ بلعمی. حواشی ملک الشعرا بهار. تهران: چاپ زوار.
* بلنیتسکی(۱۳۶۴). خراسان و ماوراءالنهر (آسیای میانه). ترجمه پرویز ورجاوند. تهران:گفتار.
* بیهقی، ابوالفضل محمد(۱۳۷۴). تاریخ بیهقی . تصحیح: خلیل خطیب رهبر. تهران: مهتاب
* ثعالبی، ابومنصور محمد بن عبدالملک(۱۳۸۴). شاهنامه ثعالبی . ترجمه: محمود هدایت. تهران: اساطیر.
* ج. بویل(۱۳۸۰). تاریخ ایران: از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان. ج۵. ترجمه حسن انوشه. تهران: امیرکبیر.
* جوزجانی، منهاج الدین سراج ابوعمر عثمان(۱۳۶۳). طبقات ناصری . تصحیح: عبدالحی حبیبی . تهران: دنیای کتاب.
* حافظ ابرو، عبدالله(۱۳۷۰). جغرافیای تاریخی خراسان. تصحیح غلامرضا ورهرام. تهران: اطلاعات.
* حدودالعالم من المشرق الی المغرب. مولف ناشناخته(۱۳۸۳). با مقدمه بارتولد و حواشی و تعلیقات مینورسکی. ترجمه میرحسین شاه. تهران: الزهراء.
قزوینی، زکریا بن محمد بن محمود(۱۳۷۳). آثار البلاد و اخبار العباد. تهران: امیرکبیر.
* کاشغری، محمود(۱۳۷۵). دیوان لغات الترک. ترجمه محمد دبیر سیاقی. تهران: وزارت امور خارجه.
* گرگانی، فخرالدین اسعد(۱۳۴۹). ویس و رامین. تهران: بنیاد فرهنگ ایران.
* گروسه، رنه(۱۳۵۳). امپراطوری صحرانوردان. ترجمه عبدالحسین میکده. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
* مارکوارت، ژوزف(۱۳۶۸). وهرود و ارنگ. تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.
* مستوفی، قزوینی(۱۳۳۶). نزهت القلوب. به کوشش محمد دبیر سیاقی. تهران: کتابخانه طهوری.
* مشکور. محمد جواد(۱۳۶۳). ایران در عهد باستان در تاریخ اقوام و پادشاهان پیش از اسلام. تهران: اشرفی
مقدسی، ابوعبدالله محمد(۱۳۶۱). احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم. ترجمه علینقی منزوی. تهران: شرکت مولفان و مترجمان.
* نیشابوری، ظهیرالدین ابوحامد محمد(۱۳۳۲). سلجوقنامه. تهران: کلاله خاور.
* یاقوت حموی بغدادی، شهاب الدین ابی عبدالله(۱۳۸۰). معجم البلدان.ترجمه علینقی منزوی. ج۱و ۴. تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور.
* یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب(۱۳۴۳). البلدان. ترجمه محمد ابراهیم آیتی. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

Asimov, M.S. and Bosworth, C.E. (1998). History of Civilization of Central Asia. Vol۴. Paris: Unesco
¨ Levi. Scott. C. And Sela. Ron (2010). Islamic Central Asia. Bloomington. Indiana University Press.

پلورالیسم قومی - نژادی مرو کهن و ریشه های تاریخی آن

مرو از شهرهای خراسان قدیم و از جمله صحنه های تاریخ اساطیری ایران زمین که بهترین توصیف آنها، قرن ها بعد در شاهنامه فردوسی آمده، تقریباً شامل بسیاری از شهرهای ترکمنستان کنونی است. این شهر در زمینی هموار، شوره زار، دور از کوهها و کنار بیابان واقع بود اما منابع جغرافیایی گزارش می دهند که با وجود شوره زار بودن و واقع شدن در کنار بیابان، بسیار حاصلخیز بود زیرا بوسیله رود مرغاب(مرورود)، که آنرا رزیق(زریک) نیز می­نامیدند و سدها و آبگیرهائی که بر روی آن احداث شده بود آبیاری می شد. رود مرغاب یا مروآب که از پشت بامیان می آمد، تقریبا در قسمت انتهایی خود واحه­ای حاصلخیز را تشکیل می­داد که از حدود ۲۵ فرسخی جنوب شهر مرو شروع می­شده و تا چند فرسنگی شمال شهر و حاشیه ریگزار خوارزم ادامه می­یافته، به همه این حوضه واحه مرو می­گفتند. واحه مرغاب و شعبه­های آن را در قدیم مرکیانا می­خواندند. مرگیانا گاه جزو باختر وگاهی به عنوان خوره(ولایت) و قصبه(شهر) مستقل در نظر گرفته می شد. بعلاوه، چهار راه بازرگانی و مهاجرت کاروان ها، اقوام و قبایل، از کهن ترین روزگاران بود. نزدیکی به خوارزم و ماوراء النهر از یک طرف و اتصال آن به سرخس و نیشابور از طرف دیگر، از نظر نظامی و تجاری موقعیتی خاص به مرو بخشیده بود. موقعیتی که بدلیل نزدیکی به ریگزار، گاه تجارت شهر را که بر «جاده بزرگ» واقع بود در معرض خطر قبایل قرار می داد.(۴۳) مرو همچنین مرکز حکمرانان خراسان در قرون وسطی بوده است چنانکه به طور مثال، اعراب استیلا و اقتدار خود را از آنجا به داخل ترکستان بسط و توسعه دادند و محل استقرار والیان عرب در خراسان در سده های نخستین اسلامی بود، لذا مرو علاوه بر موقعیت تجاری و جغرافیایی، از اهمیت سیاسی نیز برخوردار بوده است.(۴۴)

مرو و خاستگاه ایرانی آن

نام این شهر ایرانی در روایات دینی (مهریشت اوستا)، حماسی، اسطوره ای و نیز متون تاریخی بارها ذکر شده است. در اوستا از مرو به عنوان سومین سرزمین با نزهتِ آفریده اهورمزدا یاد شده است. مهریشت نمائی درخشان و پرشکوه از مروی را ارائه می­دهد که مسکن و خان و مان آریائی­های یکجانشین، گله دار و رمه دار بوده است. سرزمین آریائی با چراگاههای فراخ، رمه­های فراوان، چوپانان و نیزه سالاران کوشا و کشتیرانی­های پرآمد و شد بر روی رودها، که در آن دزدان، ستمگران و ملحدانِ بدسخن، مردم پارسا را رنج می­دهند. بندهشن نمایی روشن از سرزمینی را می­نمایاند که همواره در زیر سم ستوران ستمگر و در معرض تهاجم قرار داشته است.(۴۵)
مرو(مارغوش)، جزئی از تاریخ باستانی و اسلامی ایران بوده است. اسکان آریایی ها در مورو، ساخت کهندژ توسط کیکاووس یا طهمورث و اشاره روایات اسطوره ای به تیراندازی آرش کمانگیر به مرو جهت تعیین حدود مِلک ایران و توران بخشی از این تاریخ اسطوره ای و حماسی است؛ همچنانکه در عصر تاریخی و در دوره مادها با عنوان مرگو بخشی از هریوه(هرات) و در عصر هخامنشی با عنوان ساتراپی مارغوش در کتیبه بیستون داریوش هخامنشی (سال ۵۲۲ ق.م) آنجایی که داریوش از سرکوب شورشی در مارغوش سال ۵۲۲ ق.م سخن گفته یاد می شود.(۴۶)
داریوش در کتیبه بیستون گوید که شخصی به نام دادارشی ساتراپ باکتریا را مامور سرکوب این شورش کرد و به لطف اهورمزدا، مرو در قلمرو هخامنشی قرار گرفت. به نوشته دیاکنف در این زمان، سازمان ابتدایی جامعه پارسی عبارت بود از اتحادیه­ای (کنفدراسیون) از قبایل شش گانه ده نشین، چهار قبیله کوچ نشین از جمله کوچ نشینان دروپیک که بین مرگیانا(مرغیانه) و هیرکانی ساکن بوده­اند.(۴۷)
مرو شاه جهان(معرب شاهگان فارسی)، به معنی شاهانه و شاهوار، در عصر انوشیروان ساسانی مرکز خراسان بزرگ بود. اما بعدها خدادشمن لقب گرفت زیرا یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی با قریب چهار هزار کس و گروگان هایی از فرزندان دهگانان از جلوی اعراب(۶۵۱ م)، به خراسان پناه گرفت و از مرو ایرانیان را ضد اعراب برانگیخت، اما در آسیاب این شهر کشته شد.(۴۸)
به گفته منابع، مروی‎ها که در لغت پهلوی مروزی خطاب می شدند بر مردم ایرانشهر برتری و تقدم داشتند. برزویه طبیب یا بزرگمهر(وزیر انوشیروان) بر همه اطبای عجم مقدم بود و باربد رامشگری جوان که در نواختن عود استاد و در خواندن با ساز خود بیداد می کرد از مرو برخاسته بود. مکاتب مرو جایگاهی برای تعلیم آداب و رسوم ریاست، امارت و صناعت دبیری بود و لهجه مرو به عنوان ملاک و نمونه معتبر زبان فارسی به حساب می­آمد. چنانکه گفته می شد این زبان، وزارت را سزاست.(۴۹)
در عصر عباسیان که ایرانیان در دستگاه خلافت راه یافتند، با اسامی وزرا و کاتبان متعددی مواجه می شویم که مروی بودند. کامگاریان که خدمت طاهریان می­کردند و همه دبیر و منجم، از مرو برخاسته بودند. ابوعلی محمد بلعمی وزیر امیر منصور بن نوح سامانی مترجم (ترجمه فارسی تاریخ طبری) و مولف تاریخ بلعمی از «بلعمان» یکی از روستاهای مرو بود. ابن قتیبه دینوری، از ایرانیانِ مروی مهاجر به عراق بود و مسعودی مروزی یکی از شاعران اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری، نخستین کسی است که شروع به نظم روایات تاریخی و حماسی ایران کرد و شاهنامه منظومی پدید آورد.کسائی مروزی خاتم شعرای آل سامان بود و دقایقی مروزی کتاب سندباد نامه را که از جمله قصص قدیم هند و منقول به زبان پهلوی بوده پس از ترجمه به زبان عربی و فارسی به نثری مصنوع و مزین نگاشته است. همچنین میرزا صادق وقایع نگار مروزی(۵۰) متخلص به هما (مرگ ۱۲۵۰ هـ) وقایع نگار دربار فتحعلی شاه متولد مرو بود.(۵۱)

حکومت ها و تکثر جمعیتی مرو

بر اساس گزارش های تاریخی، علاوه بر ساکنان ایرانی، اقوام متعددی در مرو زندگی می کردند که یا توسط فاتحان اسکان داده شده بودند مانند اسکان یونانی ها توسط اسکندر و اقدام اشکانی ها در اسکان اسرای رومی در این منطقه جهت امر کشاورزی و یا حاکمیت های ایرانی مانند صفوی، افشار و قاجار، طوایف متعددی را جهت حفاظت از مرزها بدان سو کوچ داده بودند. بر این اساس و با نگاهی به سیر تاریخی این شهر، اعراب، ترک ها، ترکمنها(منظور سلجوقی ها و غزها)، تیموری ها، ازبک ها، قاجارها، اکراد، قشقایی ها، آذربایجانی ها و روس ها از جمله ساکنان این شهر تاریخی به شمار رفته اند.

از مهمانان فاتح تا ساکنان اسیر(یونانی ها و رومی ها)

گفته می شود این اسکندر مقدونی بود که شهرهای زیادی در فرارودان ساخت از جمله شهرستانی بنا نمود و آنرا مرخانوس یا میلانوس نامید. بروایت دینوری در اخبار الطوال، اسکندر پس از رسیدن به آمل در خراسان، راه بیابان را در پیش گرفت و به سرزمینی رسید که بیشتر آن را آب فرا گرفته بود و به صورت بیشه زار و مرغزار درآمده بود. دستور داد جلوی آب را بستند. زمین ها خشک شد. شهری ساخت و گروهی را مسکن داد و برای آنجا روستاها و دهکده ها و دژهایی ساخت و آن را مرخانوس نام گذاشت و هم میلانوس خواندند. استخری گوید اسکندریه در زمین مستوی ایجاد شده بود که کوهی آن را احاطه نکرده؛ زمینش شن زار و بنای آن از گل بود. فرای می نویسد که جانشینان اسکندر، واحه مرو را با دیواری در برابر صحراگردان آسیای مرکزی استوار ساختند.(۵۲) یونانیان اسکان یافته در این حدود پناهگاه تمدن یونانی شدند. سپس این شهر زیر حاکمیت پارت­ها یا طوایف داهه رفت. با این احوال نباید از نظر دور داشت که نام مرو پیش از ادعای احداث آن توسط یونانی ها، در کتیبه های هخامنشی و اوستا یاد شده است.
در دوران پادشاهی بلاش اول، نام­های بومی جایگزین نام­های آبادی­های یونانی می­شود و از آن جمله نام مرو که جایگزین انطاکیه گردید و خط آرامی و پارتی به جای یونانی بر سکه­های او نقش بست. ارد اول اشکانی پس از شکست رومی ها به سال ۵۳ ق.م،حدود بیست هزار اسیر رومی­ را جهت کشاورزی در آنجا اقامت داد که بسیاری از ایشان تشکیل خانواده دادند.(۵۳)
این اولین بار است که به اسکان قومیت های ساکن در مرو توسط دولت ها اشاره می شود. بدین ترتیب به غیر از ساکنان آریایی که اوستا ذکر کرده و نیز بومیان منطقه، رومی ها هم در این حدود ساکن شده که به امور کشاورزی و یا احداث سد مشغول بوده اند. رومی ها همچنین توسط ساسانیان جهت کارهای سد سازی در خوزستان به کار گرفته شدند.

هجوم ها و مهاجرت های متعدد تاریخی

هجوم های متعدد تاریخی(یونانی ها، اعراب، ترک ها، مغول ها و روس ها) نقش زیادی در تغییر بافت جمعیتی مرو داشته است. مرو با قرارگیری در مرزهای شمال شرق ایران، همواره مورد هجوم طوایف مختلفی بوده که از سمت آسیای مرکزی بدان سو سرازیر شده اند از جمله ترکها و مغول ها؛ از سمت غرب نیز به دلیل موقعیت استراتژیکی که خراسان بزرگ تاریخی از آن برخوردار بوده است، مرو به عنوان مرکز این ایالت، پایگاهی برای اعراب جهت ادامه روند فتح مناطق شرقی ایران و از جمله تصرف فرارود بود.

کوچروهای ایرانی

در نیمه دوم سده پنجم میلادی افتالیت ها یا اقوام کوچروی شمالی در دشتهای شمال مرو که در دوره ساسانی، «ورانه گُرکالا» یا گبرقلعه،(۵۴) نامیده می شد، ساکن شدند. بهرام گور(بهرام پنجم پادشاه ساسانی)، شبانه از راه مازندران خود را به مرو رساند و بر خاقان آنان که در دهکده کشمیهن - صحرایی در شش فرسنگی مرو- اردو زده بود، طی عملیات شبیخون، شکست را تحمیل کرد؛ اما در لشگرکشی سال ۴۸۴ م که فیروز ساسانی در بیابان اندرونی مرو به جنگ هفتالیان رفت، مناطق واقع در شرق مرو را از دست داد(۵۵) و بنابراین کوچروهای هفتالی، که تحقیقات جدید آنها را ایرانی می داند ساکنین بیایان های منتهی به مرو باقی ماندند.

اعراب

مرو در زمان حکومت خلیفه سوم مسلمانان، عثمان به سال ۳۱ هجری/۶۵۱م توسط امیر بن احمر الیشکری تصرف شد. وی بر کهندژ مرو نماز خواند و اعراب را با زور در خانه های مردم آنجا سکونت داد و با ساخت مسجدی در شهر، اعراب ساکنان بعدی مرو شدند. مرویان بارها شورش کردند و سعی نمودند اعراب را از آنجا بیرون کنند(۵۶) اما شورش های مردمی به جایی نرسید و مرویان مجبور به پرداخت غرامت شدند چنانکه روایت شده آنان به حاتم بن نعمان باهلی، سردار ابن عامر، هزار هزار و دویست هزار به قولی شش هزار هزار و دویست هزار درهم غرامت پرداختند. بتدریج مرو جایگاه اصحاب حدیث، لشکرگاه مسلمانان و محل استقرار اغلب والیان عرب در خراسان گردید.(۵۷)
با رونق مسلمانی، مسجد عتیق را در دروازه شهر ساختند. ابومسلم خراسانی مسجد، بازار و دارالاماره­ای در ماجان بنا کرد و بازارهای زیبا و نظیفِ دروازه شهر جنب مسجد جامع را به کنار نهر ماجان انتقال داد. هارون­الرشید خلیفه عباسی، فرزندش مامون را در مرو مقیم کرد. مامون، در همین شهر بدنبال مرگ هارون الرشید جامه خویش درید و برای خود و برادرش محمد بیعت گرفت و به سال ۱۹۸ هجری به خلافت نشست و در سرای شایگان و مسجد جامع به مظالم رسیدگی می­کرد.(۵۸)
ام القری خراسان بزرگ، در حد فاصل شهرهای مارغوش تا مرو ساسانی(گبرقلعه)، مرو کهن خوانده می شد. در این زمان مردم مرو را اشرافی از دهقانان عجم و نیز قومی از قبایل ازد، تمیم، کنده، بنی عوف و بنی ربیعه(۵۹) تشکیل می­داد. (۶۰) مقدسی، جغرافیدان اواخر سده چهارم هجری، به ظرافت و «عراق نمایی» مردم مرو اشاره کرده و آنرا را ناشی از همزیستی با لشکریان عراق در زمان اقامت مامون در مرو دانسته است. او می گوید که مرویان، مردمی ماجراجو با تردستی­های زیبا بودند که بهلول­وار متلک می گفتند. زیرکی و جنجال آنان زبانزد بود. چنانکه افزودن حرف «ز پیش از یای نسبت در پایان نام شهر را نشانه زیرکی آنان» می­دانستند (مروزی). پیرانشان بزرگوار و خردمند و طیلسان می­پوشیدند و نیمچه عالمان، طیلسان را تا کرده بر یک شانه خود می­انداختند. بازرگانان بزرگ نیز طیلسان می­پوشیدند و پایین­تر از ایشان اجازه پوشیدن آن را نداشتند.(۶۱)

ترک ها، مغول ها، تاتارها و تیموری ها

مرو در پی انتقال مرکزیت خلافت به بغداد و خراسان به نیشابور توسط طاهریان(۶۲) و با اعتلای بخارا در عصر سامانیان اهمیت خود را از دست داد..(۶۳) در اوایل قرن چهارم هجری، غزانی که از سرحدات چین به نواحی خراسان رسیده بودند، بدلیل تنگی معیشت، مرو را از غزنویان(جانشین سامانیان) طی جنگ دندانقان گرفتند.(۶۴)
این شهر مربع شکل که در زمان سلطان ملکشاه سلجوقی(۴۸۵-۴۶۵هـ)، سلطان قلعه خوانده می شد و از لحاظ وسعت با ویرانه گبرقلعه برابر بود و حدوداً ۴۰۰ هکتار مساحت داشت،(۶۵) مرکز سیاسی- فرهنگی مملکتی به وسعت جیحون تا عراق در عصر سنجر بن ملکشاه سلجوقی گردید. با این وجود، جنگ قطوان(۵۳۶هـ بین سلجوقیان و قراختاییان که به شکست سنجر انجامید)، اقدامات آتسز خوارزمشاه(۶۶) (بدنبال شکست قطوان) و هجوم دستجات غز(۶۷)(بسال ۵۴۸ هـ) صدمات زیادی به مرو وارد کرد. مرو پس از مرگ سنجر تا پایان دهه هشتم قرن دوازدهم میلادی/ ششم هجری تحت حکومت غزان بود و مدام بین خوارزمشاهیان و غوریان دست به دست و بارها توسط خوارزمشاهیان و غزان غارت گردید تا اینکه سرانجام مغولان از حدود طالقان به مرو(سال ۶۱۶هـ) رسیدند و بسیاری از ترکمانان را کشتند. سلطان محمد خوارزمشاه با ناامیدی از مقاومت در برابر آنان، به اهالی مرو پیام داد که صاحبان مشاغل دیوانی و افراد سپاه، به قلعه تحصن جویند و کشاورزان و مردم عامی از لشکر تاتار استقبال کنند. یاقوت که در این ایام از شهر گریخته بود در وصف عظمت آن نوشته است: اگر این شهر به چنگ تاتار نمی افتاد و رو به ویرانی نمی رفت تا دم مرگ آنرا ترک نمی گفتم «چه مردم آن خوش معاشرت و مهمان نوازند و شهر، از جهت کثرت کتب متقن(۶۸)بی همتاست». تولی پسر چنگیزخان مغول نیز هنگامی که در دروازه فیروزی مرو قرار گرفته، و به بررسی باره، خندق و مناره پرداخته بود، به نوشته جوینی، «از حصانت برج و بارو و رفعتش تعجّب نمود». وی بر هرطرف شهر، ده هزار مرد جنگی گذاشت و پرچم خود را بر دروازه شهرستان نصب نمود. سپس خندق شهر را از خاک و خاشاک و تنه درختان بینباشت؛ چنانکه پیاده و سوار، آسان به پای باره می­ رفتند. مرو پنج روز در محاصره بود و چندین بار مرویان به بیرون شهر آمده بر لشکریان تولی می تاختند ولی کاری از پیش نمی بردند. روز پنجم چون مجیرالملک حاکم مرو، از مغولان امان خواست. تولی به او اطمینان داد که اگر تسلیم شود او و اهل شهر درامان خواهند بود، بعد صورتی از سرداران، تجار و توانگران، پیشه وران و ارباب صنایع و حرف از وی و بزرگان شهر گرفت. سپس امر داد تمام مردم شهر را با اهل وعیال بیرون بردند و به همراه روسای لشکری کشتند. شهر سوخته و تربت سلطان سنجر به آتش کشیده شد. مغولان به طمع مال، به نبش قبرها پرداختند؛ باره خراب گردید و مقصوره مسجد حنفیان به آتش کشیده شد. سپس امر دادند تا موذنی بانک اقامه نماز کرد. آن بیچارگان از پناهگاههای خود بیرون آمدند. مغولان آنان را در مدرسه شهابی زندانی ­کرده و آنگاه از بام مدرسه به زیر ­افکندند. چهل و یک روز هم صرف کشتن این گریختگان شد تا اینکه «در همه شهر جز چهار کس باقی نماند و مرو آن چنان صحرا شده که آن مقدار سایه در آنجا یافت نمی­شد که آرامگاه حیوان وحشی باشد».(۶۹) ویرانی مرو سبب متروک شدن شاهراه سرخس- مرو- جیحون در دوره مغولان و ایلخانان گردید.(۷۰)حافظ ابرو در این مسیر که روزگاری از آبادترین قسمت­های واحه مرو و پر از آبادی بوده، تنها به قریه گیرنک، ماخان و بابان اشاره کرده و افزوده است که در این مدت دویست ساله، از مرو همین ماخان معمور بود. مزارع بسیار داشت و خربزه و غله خوب به عمل می­آمد. شاهرخ میرزا جانشین امیر تیمور گورکانی در سال ۸۱۲ هـ، فرمان آبادی مرو، که مسکن حیوانات وحشی شده بود را صادر کرد. وی بر روی رود مرغاب سدی که به نام سلطان معروف است بنا نمود. میرزا سنجر در ظرف سه سال حکومت بر مرو(۸۶۲-۸۵۸هـ) و سلطان حسین بایقرا «به تعمیر بلاد و آبادانی و تمشیت امور مسلمانی پرداختند» و بنابراین مرو جدید دویست سال بعد از مغول بنا و محل قشلاق تیموریان گردید. از چند آبادی دیگر به نام­های برکتاش، بابا قنبر و سارقبازی در حواشی رود مرو در جنوب شهر یاد شده است. مرو برای مدتی در دست ازبکان باقی ماند تا اینکه شیبک خان ازبک در جنگ محمودآباد توسط نیروهای شاه اسماعیل صفوی کشته شد(۷۱) و خواجه محمود ساغر بن حسن، وزیر شیبک خان،کلید مرو و خزائن را تسلیم شاه اسماعیل صفوی کرد.(۷۲)
بدین ترتیب و با مطالعه تاریخ سیاسی این شهر، ملاحظه می گردد که غزها، ترکان و ترکمانان، مغولان، تیموریان و ازبکان ساکنان این شهر کهن بوده اند.

ازبک ها، قاجارها، قشقایی ها و اکراد

در عهدی صفوی، مرو یکی از چهار دهنه نظامی ایران در برابر ازبکان واقع در دل بیابان بود. از همین رو اداره قلعه آن به یکی از امرای بزرگ لشگر از طوایف قاجار که به شجاعت معروف بودند و می­توانستند شهر را در برابر ازبکان حراست کنند واگذار گردید. با وجود قاجارها، ازبکان فقط در موارد نادر توانستند در مدتی نسبتاً دراز در مرو مستقر گردند و به غارت شهر و بردن ساکنان آن اکتفا می­کردند. قاجارها تا زمان سلطنت قاجارها، از مرو در برابر ازبکان دفاع کردند. (۷۳)به طور مثال، در زمان امارت مرتضی قلی خان قاجار، وی مروی­هایی را که ازبکان از مرو به اسارت برده بودند به این ولایت بازگردانده، شروع به عمارت و زراعت نمود. خانوارهای تاتار مرو که گفته شده حدود هفتصد خانواده و در خارج قلعه ساکن بودند حکومت قزلباشان قاجار (ساکن در داخل قلعه) را نمی­پذیرفتند. به نوشته مروی، قلعه مرتفع و مستحکم مرو با چهل و چهار برج و هفتصد ذرع طول و هفتصد ذرع عرض دو دروازه داشت. تاتاران در یک مورد، آب مرو را از شهر برگرداندند که باعث بروز وبا و طاعون گردید. نادرشاه افشار، دستور حفر چهار هزار و پانصد چاه در منزل کله را صادر کرد و تاتاران را به قلعه زاغچند ابیورد کوچاند. همچنین چهار هزار لزگیه را در سمت شرقی مرو مشهور به دروازه جمعه، در خارج قلعه ساکن کرد. دستور داد سیصد نفر آنها ملازم گردند و هزار و دویست خانوار دیگر در املاک خالصه زراعت نمایند و تتمه به شغل و کار خویش مشغول گردند.
حدود سال ۱۱۵۶هجری/ ۱۷۴۳م سه هزار خانوار قشقایی از شیراز و گروهی بسیار از ترکهای آذربایجان و قره باغ را به تَلخَتان(میرآباد، مرو کوچک همجوار مرو) و چهل هزار خانوار از اکراد چمشگزک ورامین در خط اخال و سه هزار خانوار از رعایای خراسان برای زراعت یا برای جلوگیری از حملات اتراک و ازبک­ها روانه مرو کرد. وی همچنین جهت کنترل ازبکان و حفاظت از مرو، قلعه کلات را که به طور طبیعی محکم بود، آباد نمود.(۷۴) توصیف مروی از اوضاع نابسامان مرو در اواخر دوره نادری،گویای تسلط ترکمانان بر این شهر است وی می نویسد:
شهر شصت فرسخ در شصت فرسخ بود. کسی که بدان ولایت می­افتاد راه گریز نداشت، در صورتی که به سمت مشرق و شمال و جنوب می­رفت به دست ترکمانان می­افتاد. اگر به سمت مغرب و شهر مشهد می­رفت رود عظیم مرغاب بر سر راه او بود و چنانچه از آن عبور می­کرد به بیابان بی­آب حوض خان می­افتاد. اگر از آنجا هم می­گذشت تا می­خواست خود را به دربند چهچهه یا سرخ برساند قراولان مروی که صد نفر و از ده سال پیش در قلعه­های عباس آباد و زمان آباد مستقر بودند او را تعقیب کرده و می­گرفتند.(۷۵)
در اواخر قرن دوازدهم هجری/ هجدهم میلادی، خاندان ازبک مغنیت در بخارا قدرت را به دست گرفتند و به رهبری «بیگ جان»(۷۶) مرو را از دست آخرین بازماندگان ایل قاجار خارج ساختند.(۷۷) برافتادن خاندان عزالدین لوی قاجار توسط مغنیت های بخارا، زمینه نابودی مرگیانای باشکوه باستانی را فراهم کرد چنانکه وامبری نوشت: هیچ چیز از آن شکوه باستانی باقی نمانده که عظمت گذشته از دست رفته­اش را تصدیق کند، بجز تعدادی از تپه­های کوچک که از وسط زمین هموار در بیابان به چشم می­خورد.(۷۸) وامبری سیاح مجارستانی که در عصر قاجار مرو را مشاهده کرده، از یهودی هایی سخن گفته که تا زمان وی یعنی حدود صد و پنجاه سال پیش از مرو به بخارا و سمرقند مهاجرت کرده­ بودند و تحت شرایط سخت زندگی می­کردند. مروی هایی نیز در خراسان به سرکردگی شخصی بنام شریف خان از نوادگان بیرام علی خان مروی بسر می بردند. ییت می­نویسد مروی هایی که همراه من شدند همانند ترکمن ها لباس می پوشیدند و زندگی می کردند و کسی مگر آنان که آنها را می شناختند قادر نبود تا آنان را از ترکمن ها باز شناسد.(۷۹) طی حملات مکرر حکام بخارا به مرو که به خشکیده شدن چاه های این شهر انجامید، مرو تا مدت­ها متروک ماند و حدود هزار خانوار مروی به مشهد و حدود چهار هزارخانوار به زرافشان کوچ کردند. در سال ۱۸۲۰م شنیده می شد که در شهر مرو گذشته از پادگان فقط ۵۰۰ نفر باقی مانده بود و امیر بخارا اجازه نمی­داد که در آنجا نهرهای بسیار احداث شود تا ساکنان آن نتوانند با استفاده از دوری موقع شهر، استقلال خویش را باز یابند. در سال ۱۸۲۴م/ ۱۲۴۰هـ شهرکی جدید در مسیر طبیعی بستر رود مرو(در محل ماخان پیشین) ساخته شد که به مرو جدید یا ماری شهرت یافت و مرو قدیم رو به متروکی نهایی نهاد. از مرو کهن، در جوار آن تنها بایرامعلی قلعه دژ اصلی و مسکونی بود. حدود خرابه­های مرو از جنوب به «آقادام» و از مشرق به «قربان قلعه»، از شمال به قلعه گبری و از مغرب به مرو نو می­رسید. از چهارجو تا بیرامعلی تمام راه که اقلا سی یا چهل فرسنگ می شود کویر بود بدون آبادی، مگر ایستگاههای راه آهن.(۸۰)
ستوان بارنز انگلیسی که در سال ۱۸۳۲ م/ ۱۲۴۸ هـ، در راه سفر از بخارا به مشهد از مرو گذشته، خرابه­های مرو را به صورت تلی از خاک مشاهده کرده می­نویسد: «روستایی در این حوالی دیده نمی­شود و این محل را علیشاه می­نامند حدود چهل و پنج سال قبل، شاه مراد، یکی از پادشاهان بخارا سد مرو را خراب کرد و اکنون رودخانه فقط اطراف خود را که املاک استیجاری و محل قرارگاههای ترکمانان است مشروب می­سازد، زیرا در این جا روستای ثابتی وجود ندارد. کشت آبی است و همه چیز به حد وفور رشد می­کند در این جا شتر به صورت گله­های بزرگ دیده می­شود».(۸۱)

ترکمن های ساریق، جمشیدی ، تکه، سالور و حسن خانی

منابع تاریخی گزارش می دهند که حدود دوازده هزار خانوار ترکمن­ ساریق که شجاعترین ایلات ترکمن محسوب می شدند و خود را نجیب تر و صاحب دولت تر از سایر طوایف ترکمان می دانستند، توسط فریدون میرزا و در عصر ناصرالدین شاه قاجار، از «قریاب» به مرو کوچ داده شده و قلاع مرو نو و کهنه را اشغال کردند.(۸۲) آنها به گفته وامبری به طوایف زیر تقسیم می شدند:

۱- خراسانلی ، بدنگ، خجالی، قزال، حسینعلی
۲- بیراج ، قانلی باش، قولچا، شوجان
۳- سوخته، تاپیر، موماتاق؛ کرد، قدیر
۴- آلاشا، خجک، بقاجا، حسین قره، شعد، اقنسیز
۵- هرزقی ، یرقی، جانی بک، قرما، جاتان، جاپاقی

جمشیدیها، ایل ایرانی ساکن در ساحل شرقی مرغاب، از حیث لباس و طرز زندگی و اخلاق، شباهت به ترکمنها داشتند و دشمن دیرینه ساریق ها محسوب می شدند. خیوه ای ها به منظور اینکه آنها را در سواحل جیحون نزدیک «قلیج بای» اسکان نمایند ده هزار چادرشان را ضبط کرده بودند. در نتیجه جنگ های مداوم از تعداد نفرات آنها روز بروز کاسته شده بود. در زمان حاکمیت قاجارها در ایران، جمعیتشان تقریبا از هشت تا نه هزار چادر تجاوز نمی­کرد و در دره و کوههای مجاور پراکنده و زندگی بسیار فلاکت باری داشتند.
از حدود سال ۱۲۵۰هـ/ ۱۸۳۴م ترکمن­های تکه که قبلاً در مناطق غربی و در آخال زندگی می­کردند ویرانه­های مرو را اشغال کردند.(۸۳) اما نظام السلطنه مافی می نویسد طایفه تکه یا تک که قابل ملاحظه ترین و مقتدرترین ایلات ترکمن را تشکیل می­دادند و توسط نادرشاه در حوالی استراباد اسکان داده شده، در سال ۱۲۷۲هـ/ ۱۸۵۵ م واحه مرو را تصرف کرده بودند.(۸۴) مسکنشان در کنار رود مرغاب در اطراف پنج ده بود و به استثناء جمشیدیها که همسایه آنها بودند بقیه ترکمنها میانه خوبی با آنها نداشتند و جمشیدی­ها نیز گاه با ازبکان خیوه علیه آنها متحد می­شدند.(۸۵) استرآبادی می نویسد: «این طایفه از حیث عدت نسبت به سایر طوایف ترکمن زیادترند ناحیه «قرایاب» محل زراعت آنها در حدود چهار فرسخی مرو و «خان کچن» در سه فرسخ و نیمی مرو جایگاه آنهاست».(۸۶) عده­ای نیز در چهارجوی ساکن بودند.(۸۷) به نوشته وامبری چون کمتر از همنوعان خود اراضی زراعتی در اختیار داشتند اجبارا از راه غارتگری امرار معاش می­کردند. امیر خوقند که خیلی مایل بود آنها را به تمدن آشنا سازد به عده نسبتا زیادی از این چادرنشینان عمامه سفید اعطا کرد. تا موقعی که تحت نظر بودند از این دستور پیروی کردند ولی به محض دور شدن هرچه داشتند به اضافه عمامه هائی که به عنوان افتخار دریافت داشته بودند به معرض فروش درآوردند. تقسیمات جزء آنها به روایت وامبری به شرح زیر است:

۱- اوتیمش، قلت­شو، سلطان سیز، سیچمز قره احمد
۲- بخشی، پررنگ، تپاز، آلاجاگوز، تاشا جاک آق صفی- گوه، مارسی، ذاکر، قاضی لر
۳- تقتانیش ، بوق برون امان شاه، گوقچه بیگ، قره، خار، قنگور، یوسف، جازی، آریق قاراجا

علاوه بر طوایف فوق، از چاودرها که در قوق چگ مرو متفرق بودند و قره از ایلات کم اهمیت ترکمن که عادات و رسوم بسیار خشن داشتند یاد شده است. وامبری درباره آنها نوشته است: غالبا نزدیک بعضی چشمه ها که بطور متفرق در صحرای ریگزار بین اندخوی و مرو وجود دارد پرسه می زنند و راهزنان بی رحمی هستند بطوری که تمام ایلات مجاور از روی میل با آنها می­جنگند. از طایفه زدانلو در مرو نیز یاد شده است.(۸۸)
سالورها قدیمترین ایلات ترکمن و مالک الرقاب مرو بودند اما بیش از هشت هزار چادر در اختیار نداشتند و تکه ها در مارچاه و سرزمینهای مجاور جانشین آنها شدند. طایفه سالور، از حیث جمعیت کمتر از طایفه تکه و مسکن و یورتشان «یل آقان» چهار فرسخی مرو بوده است. آنها خود را منسوب به تولی خان پسر چنگیزخان می دانستند زیرا لقب او سالور خان بوده است. «جماعت مزبور به سبب بستگی به تولی خان جمیعا به قاعده ترکمان، خود را بای می دانستند». طوایف ترکمانان تکه و ساروق، از این طایفه اسب جهت حمله به خراسان به عاریت می­گرفتند و خود نیز تجار با اهمیتی بودند. فرش­های ابریشمی بسیار اعلی توسط ترکمان ساروق بافته می­شد و جهت جهیزیه عروس به کار می­رفت. قالی، گوسفند و شتر ساروق­ها و سالورها در میان مروی­ها معروفیت داشت. تقسیم بندی آنها به قرار ذیل بوده است:

۱- یلواج ، یاش، تیشی، سقر، اردو فوجه
۲- قهرمان ، علم، گرجیگلی، بی بلاغی
۳- آنابولاغی ، یادشی، بخارا، باقاشت لوره، تیمور

ترکمن ها یا تراکمه حسن خانی نیز منشعب بدو شعبه می­شدند: شعبه «راتمیشی» و شعبه «تختمش» که در اراضی مرو و آخال ساکن بودند. در بین آنها دو طایفه کوچک (آلیلی- قره داشلو) که تقریبا به منزله غلام، نوکر و مستخدم تراکمه «حسن خانی» بوده اند می زیستند. طایفه دیگری هم در طرف جنوبی مرو و سرخس معروف به طایفه «ساسور سایان روق» از طوایف نجیب مغول ساکن بودند که در شمار تراکمه محسوب و به واسطه دشمنی میان آنها و «حسن خانی» رو باضمحلال بودند اما بعد از تسلط روس و توقف جنگ های داخلی آسوده می زیستند. خط آهن روسها از مغرب به مشرق از وسط مساکن آنها می­گذشت.(۸۹)

نظرات کاربران درباره کتاب شش گفتار تاریخی پیرامون ایران و آسیای مرکزی