فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ساخت‌‌يابی

کتاب ساخت‌‌يابی

نسخه الکترونیک کتاب ساخت‌‌يابی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ساخت‌‌يابی

طی ربع آخر قرن بیستم، به‌کاربردن اصطلاح ساخت‌یابی در علوم اجتماعیِ انگلیسی‌زبان امری متداول شده است. این اصطلاح از ۱۹۷۳، یعنی زمانی که آنتونی گیدنز در بحث خود دربارهٔ شکل‌گیری طبقات، آن را مطرح کرد به‌سرعت به دایرهٔ واژگان آن دسته از استادان و دانشجویان جامعه‌شناسی و علوم انسانی وارد شد که به بهره‌گیری از نظریهٔ اجتماعی علاقه‌مند بودند. خاستگاه‌های این مفهوم، افزایش آوازهٔ آن، و توجه به مسائلی که این اصطلاح به‌طور ضمنی دربردارد، به‌منزلهٔ پدیده‌ای تاریخی، می‌تواند به نحوی سودمند همچون مسئله‌ای در حوزهٔ جامعه‌شناسی فرهنگ و جامعه‌شناسی معرفت بررسی شود.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ساخت‌‌يابی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲. پنداشت ساخت یابی نگر و ساختن تاریخ

ساخت یابی، مسئله اصلی نظریه اجتماعی
در این فصل و در فصل بعد، قصد دارم به بحث درباره آن دسته از تحولات نظریه اجتماعی بپردازم که بر تحلیل گیدنز و بوردیو از ساخت یابی تقدم داشتند. همان طورکه در فصل قبل بیان کردم، طرح تلفیقی آنان با بازاری آماده مواجه شد. مسئله اصلی علوم اجتماعی، به اعتباری، مرتبط کردن ساخت و عاملیت بود که در آن زمان به صورت مسئله ای همگانی درآمده بود. به علاوه، آن منابع و ذخایر نظری ای که گیدنز و بوردیو در طرح تلفیقی خود آن ها را با یکدیگر آشتی دادند، دست کم خطوط اصلی شان، از قبل شناخته شده و آشنا بود. قبل از این که به بررسی تفصیلی این منابع و تکوین ایده «ساخت یابی» به معنای دوم آن (و به ویژه برداشت خاص گیدنز از نظریه «ساخت یابی») بپردازیم، باید نخست این پرسش را مطرح کنیم که چرا این مسئله تا این حد با اهمیت به نظر می رسید، و چرا حل این مسئله ضرورت داشت؟ پاسخ را باید در بررسی این موضوع جست وجو کرد که چرا در دهه ۶۰، ساخت یابی به معنای نخست آن (که «ساخت یابی» به معنای دوم، نوعی پاسخ به آن بود) باید به مسئله اصلی نظریه اجتماعی بدل شده باشد.
گرچه در آن زمان واژه ساخت یابی رایج نبود، اما این مفهوم در معنای نخست آن، بسیار آشنا بود. دلمشغولی درباب مشخص کردن فرآیندهای دخیل در ایجاد ساخت های تاریخی، مسئله اصلی جامعه شناسی کلاسیک محسوب می شد که به دنبال کشف نحوه پیدایش جامعه مدرن و ساختارهای آن بود. بنابراین از آن جا که اهل فکرِ جامعه شناسی همواره در پی کشف برخی از انواع ساخت ها بوده اند، چیزی غیر از ساخت یابی هم نمی توانست مسئله اصلی جامعه شناسی باشد. از آن جا که وظیفه جامعه شناسی باید توضیح و تبیینِ دگرگونی و بازآفرینی پدیده ها باشد؛ پدیده هایی که از لحاظ اجتماعی بودن شان پدیده هایی لزوما رابطه ای و ساخت یافته هستند، بنابراین مفهوم ساخت یابی نیز باید در قلب پنداشت های جامعه شناسانه قرار داشته باشد.
جامعه شناسی برای تامین مواد و مصالح نظری لازم جهت درک و فهم تغییر تاریخیِ ساختارهای اجتماعی خاصی ابداع شد که با فرآیند مدرن شدن ارتباط دارند. اما نظریه های عمومی درباب تغییرات ساختاری که در ارتباط با پیامدهای اجتماعی صنعتی شدن اروپای غربی مطرح شده بود، در مواجهه با تغییر و تحولات بعدی و از لحاظ کاربست آن ها در مورد سایر جامعه ها، پیوسته در معرض انتقاد و تجدیدنظر قرار داشت. نظریه های مربوط به ایجاد ساخت اجتماعی به دلیل وقوع رویدادهای جدید و پیدایش الگوهای نوپدید، پیوسته زیر فشار قرار داشته اند. پیش بینی ها نادرست از کار درمی آیند و رویدادهای پیش بینی نشده رخ می دهند، درنتیجه توان نسبی عوامل علّی باید مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد و بینش هایی نوین برای کشف چگونگی رابطه اجزای ساختارها به کار آید. نوآوری و ابتکار از مواجهه بین نظریه و تجربه سر برمی آورد. از این رو، دوره ای از تحولات نظریه ای در اوایل دهه ۷۰، که ما با آن سروکار داریم، دوره ای منحصر به فرد نبود، بلکه واکنش طبیعی به تغییراتی بود که به نظر می رسید نظریه های مرسوم قادر به تبیین آن نیستند. دوران پرالتهاب نظریه پردازی در زمینه ساخت یابی نیز همانند تمامی تاریخ جامعه شناسی با این قبیل تجارب متعارض به جریان افتاده است.
تجربه نسل پس از جنگ، که در فصل پیش به آن اشاره شد، با موج جدید نظریه پردازی در زمینه پیدایش و دگرگونی ساختاری تاریخ، یا چیزهایی در این ردیف، آغاز شد و به نظریه «ساخت یابی» بوردیو و گیدنز در اوایل دهه ۷۰ انجامید. منطقِ نامتعارف نظریه های متصلبانه درباب تحولات تاریخی همان قدر در درک قاطع ناهمخوانی رویدادها با نظریه ها نقش داشت که سرشت حاد و بحرانی رویدادهای جهان واقعی، و این دو امر به احیای علاقه به مسئله تاریخ مدد رساندند. چرا که بحث درباره ساخت یابی در واقع بحثی است درباره آنچه یک نظریه عمومی درباره تغییرات تاریخی باید دربرداشته باشد.

نظریه در دهه ۶۰؛ بنیان های نظریه «ساخت یابی»
ملاحظه کردید که اصطلاح «ساخت یابی» در خلال دهه ۷۰، پس از یک دهه که مشخصه آن فعالیت شدید در زمینه نظریه اجتماعی به دلیل دلبستگی های اخلاقی و سیاسی بود، وارد دایره واژگان نظریه اجتماعی شد. در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ این فعالیت ها در مسیرهایی متفاوت شکل دانشگاهی (و دانشجویی) به خود گرفتند. نظریه های مارکسیستیِ انقلاب، اعم از نظریه های عینیت باورانه و ساخت باورانه (نظریه هایی که باور داشتند نظام سرمایه داری فی نفسه به انقلاب می انجامد)، و نظریه های ذهنیت باور و انسان باور (که معتقد بودند هرگاه پرولتاریا اراده کند، سرمایه داری دستخوش انقلاب خواهد شد) با نظریه های غیرمارکسیستیِ کنش و کنش متقابل (نظریه های وبر، کنش متقابل نمادین، روش شناسی مردم نگر) که بر عاملیت خلاق و سازنده و خصلت «مذاکره مآبانه» زندگی اجتماعی تاکید می کردند، پیوند خوردند. تمامی این نظریه ها نوید بصیرتی را درباره ساخت یابی ساخت ها می دادند که می توانست به کار درک و فهم تاریخ بیاید، حال آن که نظریه های غیرساخت باورانه حاکی از آن بودند که شاید انسان ها بتوانند عنان بگسلند و ساختارهایی بهتر برای خویش پدید آورند.
دغدغه نسبت به ستیز و تغییر، به سوی قدرتِ فرهنگ متمایل شد. این تغییر و موثر بودن سیاسی آن، به اعتباری، متکی به معنای ضمنیِ تمامی نظریه های غیرساخت باورانه ای بود که در تحلیل های خود در مورد تکوین و شکل گیری ساخت برای فاعلیت و شناسندگی اهمیت قائل می شدند. توجه مارکسیسمِ انسان باور معطوف به قدرت ایدئولوژی و امکان موثر بودن انتقاد و مخالفت سیاسی بود، حال آن که نظریه های کنش توجه خود را به چگونگی استفاده خلاق از زبان در کنش متقابل، جهت رسیدن به همکاری و مقبولیت، معطوف کرده بودند. اما همه این رهیافت ها، آگاهی نوع بشر و فرآیند هرمنیوتیکیِ تفسیر را منبعِ معنا قلمداد می کردند. این نگرش در تقابل با ساخت باوری فرانسوی بود که معنا را محصول فرآیندهای عینی معناشناختی می دانست، فرآیندی که از رهگذر آن، شناسندگی و آگاهیِ انسانِ کنشگر تابع سازوکارهای معناسازی می شود؛ سازوکارهایی که خود مستلزم فرهنگ اند. ساخت باوری فرانسوی مورد توجه نسل های میانه دهه ۶۰ قرار گرفت که می کوشیدند از تغییرات اجتماعی سر درآورند، زیرا مدعایش افشایِ معانی پنهان شکل ها و قالب هایِ فرهنگی بود. اما این نظریه، قدرت تاریخ سازی عامل انسانی را رد می کرد و درواقع منکر واقعیت خودِ تاریخ می شد (کلارک(۱۷) ۱۹۸۱؛ اندرسن((۱۸) ۱۹۸۳).
امری که ورای تمامی این رویکردهای مختلفی که به نسل تازه دانشگاهی در دهه ۶۰ عرضه می شد، وجود داشت، قطع رابطه آن با نظریه های جاافتاده ای بود که در سال های ابتدای پس از جنگ به وجود آمده بود. این نظریه ها عنوان می کردند که جامعه شناسی برای درک و فهم جامعه باید آنچه را که برای کارکرد موثرش لازم است، بشناسد. ادعا می شد که ساخت های اجتماعیِ عینی، مانند سازوکاری خودکار بر حیات اجتماعی انسان حاکم اند، و هدف جامعه شناسی باید تبدیل شدن به یک علم طبیعیِ موجبیت باور باشد. این نظریه ها به ویژه تاریخ را یک فرآیند مدرن شدن طبیعی و مستمر تفسیر می کردند. این که چرا احساس می شد این قبیل نظریه ها قادر به برآورده ساختن نیازهای دهه ۶۰ نیستند، در فصل بعد مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
تا اوایل دهه ۷۰، صاحب نظران وضعیت نظریه را برحسب نوعی تقابل بین «وفاق متصلبانه» و «شقاق غیرمتصلبانه» تشریح و تفسیر می کردند. وفاق متصلبانه در اطراف کارکردباوری، مدرن سازی، و علم باوری ــ که در دهه ۵۰ پا گرفته بودند ــ شکل گرفته بود و شقاق غیرمتصلبانه، مجموعه ای از مواضع نامتحد را ــ که پیش تر از آن ها یاد شد ــ شامل می شد که تنها مبنای وحدتشان دغدغه نسبت به ستیز و تضاد و مخالفت شان با «تصلب گرایی» بود (اتکینسن(۱۹) ۱۹۷۱؛ برنشتاین(۲۰) ۱۹۷۶؛ گیدنز ۱۹۸۷: ۵۴). قبلاً اشاره کردم که کثرت و تنوع مواضع موجود ــ اختلاف بین متصلبان و غیرمتصلبان، و تنوع بسیار در میان خود غیرمتصلبان ــ می توانست، به ویژه برای «مصرف کنندگان معمولیِ» [ نظریه ها]، مشوش کننده باشد. هر یک از مواضع اتخاذ شده، هزینه ها و منافع خود را داشت. آن ها می توانستند «تصلب گرایی» را بپذیرند و به دفاع از آن بپردازند؛ می توانستند با شور و شوق یکی از این بدیل های نوین را انتخاب کنند و به جنگ نظری با نظریه های رقیب بروند. احتمال داشت در میان نظریه های رقیب سرگردان شوند، به کندوکاو در آن ها بپردازند و از این تنوع بهره مند شوند و ناسازگاری ها را نادیده بگیرند. می توانستند خطر نکنند و با این امید واقعی، گرچه تا حدی خودبزرگ بینانه، که چه بسا خودشان دیر یا زود گردوغبار این نظریه های متفاوت را فروبنشانند، به دنبال «پژوهش» و تحقیق بروند. احتمالاً تنها بدیل باقی مانده برای مصرف کنندگان «معمولی»، که بسیار بلندپروازانه هم می نمود، سبک و سنگین کردن نظریه های رقیب و تلفیقی سنجیده از آن ها بود. این وظیفه ای بود که بوردیو و گیدنز برای خود مقرر کردند و این وظیفه، آن ها را به «ساخت یابی» رهنمون ساخت.
اولین اقدامات مستلزم کنار گذاشتن تفکیک بین متصلبان و غیرمتصلبان بود. آن ها به جای قائل شدن به تقابل بین این دو رهیافت، میدان را قدری خلوت کردند و با قائل شدن به تقابل بین عینیت باوری و ذهنیت باوری یا «ساخت و عاملیت»، به مفهوم سازی پرداختند. آنان با استفاده از «بدیل های رادیکال»، یک نوع تقابل فلسفی بین وجودشناسی های مختلف را جانشین تقابل های «تصلب گرایانه» مایه گرفته از سیاست کردند. این «ترسیم نقشه» اولیه به آنان در این میدان تکیه گاهی اضافی می داد و به این ترتیب می توانستند از روش مورد نظر خود، که روش تلفیقی نامیده می شد، استفاده کنند. برای غلبه بر ناسازگاری هایی که میان این رهیافت ها ــ رهیافت هایی که خود را مقید به برداشت های عینی یا ذهنی می دانستند ــ وجود داشت، باید عناصری از هر یک از این دو رهیافت را که می توانست به کار همسازکردن آن ها بیاید، گلچین کرد. «ساخت یابی نگری» در این راه طعنه بحرالعلوم بودن را به جان خرید، اما درعوض از پاداش دستیابی به دیدگاهی جامع، شامل و یکپارچه برخوردار شد. چنین دیدگاهی اطمینان می داد که هیچ چیز را به طور کامل و بی غث وثمین کردن رد نمی کند، موضعی گشوده در پیش می گیرد و تقریبا از میان تمامی نظریه های رقیب چیزی را برای استفاده پیدا می کند (کلگ ۱۹۹۲: ۷ـ۱۴۶). شمول باوریِ «دموکراتیک» این دیدگاه، دستاورد به کارگیری نسبتا «اریستوکراتیک» نوعی نگرش یکپارچه ساز و شدیدا هماهنگ کننده بود که محدودیت های تمامی دیدگاه های موجود را در هم می نوردید. این رهیافت درصدد بود تا با توسل به استفاده از خرد و استدلال به راه حلی بی همتا و معتبر برای برطرف کردن منازعات نظریه ای دست یابد.
این واکنشِ تلفیقی در قبال دوران بسط و تکثر نظریه ها باوجود توان و نیروی انتقادی و راهگشای خود، به یک معنا واکنشی محافظه کارانه بود. روش تلفیقی گرچه به انتخاب های وجودشناختی توجه داشت، اما درصدد نجات آرمان «حقیقت» [ = صدق] از دست تاثیرات نسبیت پرورِ حاصل از کثرت یافتن نظریه ها و نیز از دست احتجاجات عملی به نفع نسبی بودن حقیقت بود که از جانب برخی از این نظریات متکثر عنوان می شد. هدفْ رسیدن به یک آرمان فکریِ کلاسیک با استفاده از یک مبنای نظریِ یکپارچه برای علوم اجتماعی بود (کیلمینستر ۱۹۹۱: ۷۵). دوره ظهور نظریه «ساخت یابی» یعنی نظریه ای که می خواست توجه به خصلت زمانمندِ ساخت را با تلفیق و تالیف رویکردهای عینی و ذهنی در قالب علوم انسانی در هم بیامیزد، بخشی از دوره ای بود که گرایش ها به سوی به نظم درآوردن علوم بود. این نظریه، میل مفرط به اتحاد را فرومی نشاند و امکان پیوستگی بین جهان نظری کهن را ــ که ناظر به «وفاق متصلبانه» بود ــ با جهان نظری نوین میسر می ساخت. این کار با انتخاب متناسب عناصری از میان نظریه های مخالف با این وفاق صورت می گرفت. مقاصد و نیات رهبران فکری جنبشِ «ساخت یابی» هر چه بود، درهرحال نفس موفقیت ایشان، خواه از لحاظ دانشگاهی خواه از لحاظ مالی، گواهی است بر وجود نیاز شدید به پژوهش های معتبر کسانی که از توانایی به دوش کشیدن بار فکری و علمی عظیمی که لازمه ایجاد چنین تلفیق مطلوبی است، برخوردار بودند. «ساخت یابی» نیازمند خلاقیت فکری نادری بود و همین نیاز، به وابستگی کسانی که از موقعیت ابراز چنین خلاقیتی برخوردار نبودند، دامن می زد و درعین حال میل شدید آن ها را به دیدگاهی جامع و فراگیر فرومی نشاند. بین آن نسل از رهبران فکری که در اوایل دهه ۶۰ کاملاً قدرت گرفته بودند و نسلی از دانشجویان که در اوایل دهه ۶۰ به تعداد بی سابقه ای جهت تحصیلات دانشگاهی رشته های علوم اجتماعی را انتخاب می کردند، ائتلافی به وجود آمده بود. این رهبران آنچه را که لازمه بر دوش کشیدن این بار نظری بود، فراهم می آوردند.
در این فصل به اختصار نشان دادیم که نظریه «ساخت یابی» از بستر اجتماعی و نظری خاصی برخاسته است. در دو فصل بعدی با تفصیلی بیش تر به این موضوع خواهیم پرداخت. در این دو فصل الف) به کالبدشکافی این احساس می پردازیم که چرا نمونه های برجسته این وفاق متصلبانه رضایت بخش نیستند، و ب) نشان می دهیم که چگونه مجموعه ای از تحرکاتی که در چارچوب آن شقاق غیرمتصلبانه صورت می گرفت، گرچه ایده هایی را برای استفاده گیدنز و بوردیو فراهم آورد، درعین حال آنان را با مشکلاتی برای حل آن نیز مواجه ساخت. مهم ترین مشکلی که معتقدان به «ساخت یابی» باید به حل آن می پرداختند ایجاد مبنایی نظری بود که هم برای ساخت، هم برای عاملیت، وزن و اهمیتِ شایسته قائل شود. آنان خود را به عاملیت تاریخیِ انسان و تشخص و اعتبار اخلاقیِ لازمه آن، متعهد می دانستند: تاریخ را می شود ساخت. اما آنان همچنین از اجبارها و الزام های ساختاریِ عینیِ عاملان هم درکی قاطع داشتند: تاریخ را نمی شود با اراده ها ساخت. گرچه تمامی رهیافت های موجود، مواد و مصالحی برای کار آنان فراهم می آوردند، اما همه مایل به تاکید یک جانبه بر ساخت یا عاملیت، یا حذف یکی از آن دو بودند.

بخش اول. زمینه ها

۱. مقدمه

رهیافت جامعه شناسانه به «ساخت یابی»
طی ربع آخر قرن بیستم، به کار بردن اصطلاح ساخت یابی در علوم اجتماعیِ انگلیسی زبان امری متداول شده است. این اصطلاح از سال ۱۹۷۳، یعنی زمانی که آنتونی گیدنز در بحث خود درباره شکل گیری طبقات آن را مطرح کرد، به سرعت به دایره واژگان آن دسته از استادان و دانشجویان جامعه شناسی و علوم انسانی وارد شد که به بهره گیری از نظریه اجتماعی علاقه مند بودند (گیدنز ۱۹۷۳). خاستگاه های این مفهوم، افزایش آوازه آن، و توجه به مسائلی که این اصطلاح به طور ضمنی دربردارد، به منزله پدیده ای تاریخی، می تواند به نحوی سودمند همچون مسئله ای در حوزه جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی معرفت بررسی شود. مفاهیم در موقعیت های تاریخی و به دست افرادی خاص پرورش می یابند که از نظر اجتماعی در محیط ها و پیکره های نهادینی از قدرت و علائق و منافع متضاد قرار گرفته اند. ابداع مفاهیم و نظریه ها عملی است که، مانند هر عمل دیگر، روش های خاص خود را دارد. اما این که این روش ها برای توضیح آنچه در نتیجه کاربرد آن ها حاصل می شود تا چه اندازه سودمند واقع شوند، امری قابل مناقشه است. برای تبیین نتیجه کاربست این مفاهیم و نظریه ها، استدلال نظری کافی نیست. رهیافتی که در این کتاب اتخاذ شده این است که عقل آن قدرها هم توانمند نیست که بتواند استقلال خود را از نیروهایی غیرعقلانی که در تحولات نظری نقش دارند، حفظ کند. ما برای تبیین خاستگاهِ مفهومِ «ساخت یابی» باید به این قبیل نیروهای «بیرونی» استناد کنیم، به ویژه به نیروی عواطف و احساسات و نیز به کلیه منافع و علائق اجتماعیِ احتمالی (کیلمینستر(۱۳) ۱۹۹۱، کلگ(۱۴) ۱۹۹۲). این عواطف و احساسات، و منافع و علائق، در جریان رقابت اجتماعی بی وقفه ساخته می شوند و باز از نو پدید می آیند. اگر مفهوم ساخت یابی را از دیدگاه جامعه شناسی فرهنگ و به مثابه موضوع ارزش های فرهنگیِ رقیب مورد بررسی قرار دهیم، این امر ما را در فهم و درک این مفهوم یاری خواهد داد. این رهیافت مستلزم استفاده از مجموعه ای از مفاهیم جامعه شناسانه از قبیل منافع، بازارها، نسل ها، ائتلاف ها، نقش های رهبری، روشنفکران، سلسله مراتب آموزشی، طبقات، ساخت فرصت ها، میدان های فکری، مراتب شغلی، رده های شغلی و مانند آن ها است.
این کتاب برای مدرسان و دانشجویان معمولی دانشگاه های غرب و از منظرِ آنان نوشته شده است. آنچه لازم است انجام دهیم این است که خود را جای افرادی مثل خویش، در فاصله سال هایی مثل ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۴، قرار دهیم. دیدگاه اینان بیانگر دیدگاه قهرمانان یا رهبران فکری نیست، بلکه بسط دیدگاه روشنفکران نیمه نخبه مصرف کننده ای است که محتاج راهنمایی و ارشادند؛ می کوشند خود را روزآمد نگه دارند، درس های خود را آماده کنند، مقاله بنویسند، و از این دست ــ یعنی بسیاری از کارهایی که خود شما هم انجام می دهید. اما مصرف کنندگان عادی ای چون شما، در بسط و پرورش نظریه ها نقشی بیش از فردی منفعل ایفا می کنند. رابطه و نسبت این دسته از مصرف کنندگان با نظریه، صرفا تابع الزامات دروس دانشگاهی نیست، بلکه مواجه شدن با رویدادها و موقعیت های خاصِ جامعه های امروزی است که به این رابطه جان می بخشد.
در اواخر دهه ۶۰ به طرح نظریه ای که بتواند اوضاع و احوال موجود را قابل فهم کند نیاز فراوانی احساس می شد. توجه به نظریه تنها ناشی از الزامات کسالت بار دانشگاهی نبود. این توجه، بخشی از توزیع مجدد قدرتِ نسلی و تغییرات فرهنگی ای بود که پیامد ناخواسته سیاست های لیبرال ـ دموکراتیک دولت های غربی در پی جنگ جهانی دوم به حساب می آمد. نوید ارتقاءِ سطح زندگی، اشتغال کامل و تحرک اجتماعی عمودی از طریقِ دستیابی به تحصیلات و وجود دولت رفاه، فکر و خیال جامعه را از سال ۱۹۴۵ به خود معطوف کرده بود، فکر و خیالی که تا آن زمان تحت تاثیر جنگ و بیکاریِ گسترده پیش از جنگ در دهه ۳۰ قرار داشت. اما تعریف یک زندگی مطلوب برای نخستین نسل پس از جنگ از همان جذابیتی که زمانی برای والدین آنان داشت، برخوردار نبود. در دهه ۶۰ جوانانی که وارد دانشگاه می شدند احساس می کردند که مدینه فاضله والدین آنان به وعده های مساوات طلبانه اش دست نیافته است. به علاوه، می بایست زندگی شخصیِ ارزشمندتری از آسایش و امنیت مادی وجود داشته باشد. مهم تر این که وجود دائمی نابرابری های طبقاتی، نژادی، جنسیتی، قومی و سِنی با ادعای مشروعیت این دموکراسی های ثروتمند مغایرت داشت. جنبش حقوق مدنی در ایالات متحد و موج جدید فمینیسم، نشانه های وجود یک بیماری بود. انتقاد نسل های جوان تر نسبت به مخالفت حکومت های غربی با جنبش های آزادیبخش ملی و رژیم های کمونیست نیز نشانی دیگر از بیماری داشت. جنگ ویتنام که مستقیما بر زندگی شخصی جوانان امریکایی اثر می گذاشت، به صورت نماد عدم مشروعیت نظم موجود درآمد. در مواجهه با این بحران ها، عرصه نظریه اجتماعی بسی فراخ تر و مالامال از منازعات در این باب شد که چه نوع نظریه ای می تواند از عهده توضیح این بحران ها برآید.
به این ترتیب در خلال دهه ۶۰، به دلیل غلیان نظریه های بدیل، پرداختن به دانش نظریه پردازی دشوارتر شد؛ امری که درعین حال اشتغال به آن چندان هم اختیاری و انتخابی نبود. نظریه به کاری هیجان انگیز، از لحاظ اجتماعی ارزشمند، و از لحاظ اخلاقی واجب بدل شد، و کسی که در آن مهارت داشت از شان و مرتبه ای والا برخوردار می شد. اما موانع بلند بودند. رهبرانِ بالقوه ناچار بودند نوآوری ها و ابتکارات خود را به گونه ای عرضه کنند که پیروان را جذب کند. تاکید آنان بر قابل درک و فهم بودن آرا و عقایدشان، این آرا و عقاید را در معرض خطر پیش پاافتاده بودن قرار می داد و تاکید بر رادیکال بودن و نامانوس بودنِ یک نظریه به ابهام و پیچیده گویی می انجامید. مصرف کنندگان نظریه نیز با خطر مواجه بودند زیرا مجبور بودند براساس اطلاعاتی محدود دست به انتخاب بزنند و به این ترتیب یا زیادی تند می رفتند یا خود را رسوا می کردند. کسانی هم که از این امر استقبال نمی کردند، می توانستند از التزام به نظرورزی سر باز زنند، اما در این صورت در خطر از دست دادن تکیه گاه نظری خود درباب واقعیات روز بودند، همان واقعیاتی که در گام نخست آنان را به سروکله زدن با نظریه واداشته بود.
اما ساخت یابی چگونه مورد توجه قرار گرفت؟ مهم تر از همه این که نظریه «ساخت یابی» در اوایل دهه ۷۰ و درست پس از یک دهه تحولات و اغتشاش های نظری ظاهر شد. از نظر من، این وضع به رهبران فکری امکان داد ابتکارات خود را ــ که همواره هم نوآورانه نبودند ــ به شکلی عرضه کنند که بتواند قابل درک و فهم باشد. البته دو اندیشمند پیشگام در زمینه نظریه «ساخت یابی»، یعنی گیدنز و بوردیو، از ابهام و پیچیده گویی کاملاً مبرّا نبوده اند و اصالت و مبتکرانه بودن کار این دو نیز مورد تردید قرار داشته است. بااین حال هر دو بسیار کوشیده اند تا آرا و نظرهای شان رواج یابد. از دیدگاه مصرف کنندگان، «ساخت یابی» درک موقعیت را در این عرصه تسهیل می کرد و به آنان مجال می داد به این خواسته خود، که چیزی برای گفتن درباب نظریه در اختیار داشته باشند، برسند. ساخت یابی حاکی از مسئولیتی نسبتا کم تر بود و دیدگاهی که به این شیوه اتخاذ می شد دست شستن از مسئولیت را تسهیل می کرد و البته هنگامی که از همان آغاز چنین دیدگاهی اتخاذ شود، عملاً قدری از مسئولیت هم کنار گذاشته می شود. روش فکری ای که این شیوه از درافتادن با تقاضا برای نظریه پردازی را ترغیب می کرد، بعدا مورد بررسی قرار خواهد گرفت. من در این جا صرفا تاکید می کنم که نظریه «ساخت یابی» در دوره ای که مصرف کنندگان مکلف به مخاطرات فکری بودند، نوعی قمار بی خطر عرضه کرد (باومن(۱۵) ۱۹۸۹: ۳۵).
در باقی مانده این فصل، پس از ارائه برخی تعریف های مقدماتی، به پیدایش و تثبیت این اصطلاح و مفاهیم مرتبطی خواهم پرداخت که در یک چارچوب فرهنگی و نهادی به این اصطلاح اشاره دارند تا به این ترتیب علائقی را که این اصطلاح برآورده می سازد و بدیل هایی را که نسبت به آن ارجح به نظر می رسد، مشخص کنیم. اما مخاطرات نظریه اجتماعی معاصر چه بود و چیست که نظریه «ساخت یابی» ظاهرا می خواست از آن جلوگیری کند؟

انسجام هنجاری و کارکردباوری سیستمی
«نظریه مدرن شدن» نظریه ای متصلبانه بود که محبوبیت آن با مشهود شدن سریع کاستی هایش رو به افول گذاشت. این نظریهْ تغییرات تاریخی را در چارچوب نوعی کارکردباوری مورد بررسی قرار می داد که به آن کارکردباوری «سیستمی» یا «هنجاری» اطلاق می شد و معمار اصلی آن پارسونز بود. با این که نظریه مدرن شدن درصدد احیای تکامل گرایی اجتماعی قرن نوزدهم بود، آن را باید در چارچوب کارکردباوری ای فهمید که پارسونز مطرح کرد. او کارکردباوری را برای پاسخ به آنچه از نظر وی مسئله اصلی نظریه اجتماعی به حساب می آمد؛ یعنی «مسئله نظم اجتماعی»، مطرح کرد. پارسونز ملهم از دورکیم بود و پرسش دورکیم این بود که جامعه های مدرن و پیچیده صنعتی و به شدت تفرّد یافته چگونه به انسجام و یکپارچگی دست می یابند. او بر آن بود که یک نیروی به قدر کافی قدرتمند وجود دارد که «نیروی گریز از مرکزِ» حاصل از تقسیم اجتماعی کار را، که انسان ها را به گونه ای فزاینده از یکدیگر منفک می سازد، خنثا می کند. او این نیرو را، که حافظ «همبستگی اجتماعی» بود، در وجود ارزش های اخلاقیِ مورد اعتقاد عموم یافت. این ارزش های اخلاقی بر تفاوت های ناشی از تاثیرات تفکیک کننده صنعتی شدنِ کار برتری داشتند. از نظر دورکیم و پارسونز، دغدغه اصلی نظریه اجتماعی باید تدارک مفاهیمی باشد که به تحلیل چگونگی نسبت و رابطه نیروهای تفکیک کننده با نیروهای انسجام بخش و یکپارچه ساز در امر برقراری نظم اجتماعی می پردازد.
پارسونز برای حل این موضوع مهم، یعنی این که انسجام و یکپارچگی نظام اجتماعی چگونه تداوم می یابد، به «چارچوب معرّف کنش» متوسل شد. او پذیرفت که لازمه ساخت یابی، مرتبط بودن ساخت و عاملیت است. او آحاد افراد یک جامعه را به صورت «کنشگران»ی به تصویر کشید که در انتخاب هدف های مطلوب و وسایل نیل به این هدف ها از آزادی برخوردارند. این آزادی به طور بالقوه برهم زننده انسجام و یکپارچگی بود، بنابراین انسجام و یکپارچگی باید از این راه تبیین می شد که چه چیزی کنشگران را ملزم می کند به گونه ای عمل کنند که نظم اجتماعی حفظ شود. پارسونز کوشش برای علمی کردن جامعه شناسی را از طریق نادیده گرفتن فاعلیت انسان مردود می دانست. او طالب نوعی جامعه شناسی بود که به طور کامل بپذیرد کنشگرانِ فردی خودفرمان اند و از آزادی کنش اختیاری برخوردارند. بنابراین راه حل مسئله در چیزی بود که نحوه عمل کنشگران را در جریان انتخاب کردن ملزم و مقید کند. او نظریه های فایده باورانه اولیه را درباب کنش مورد انتقاد قرار می داد. این نظریه ها «انتخاب کردن» را صرفا از زاویه به کار بستن اطلاعات تجربی افراد معقول بررسی می کردند، زیرا صرفا به تبیین جزئی این موضوع می پرداختند که کنشگران چگونه برای رسیدن به هدف ها وسایل را انتخاب می کنند اما از تبیین نحوه انتخاب خودِ هدف ها غافل می شدند. فایده باوری، انتخاب هدف ها را به دست «تصادف» می سپرد و از رهگذر همین تصادف بود که انسجام و یکپارچگی محتمل می شد. اما نظم اجتماعی با افرادی کنشگر، که اطلاعاتی کمابیش دقیق را مورد استفاده قرار می دهند و به گونه ای کم وبیش عقلانی عمل می کنند، تبیین نمی شود. پارسونز پی برد که برای ملزم و مقید شدن انتخاب هدف ها و نیز انتخاب از میان وسایلی که به یک اندازه عملی و عقلانی اند، به برخی عناصر اضافی نیاز است.
پارسونز این عنصر اضافی را، که انتخاب هدف ها و حفظ یکپارچگی و انسجام را «از حالت تصادفی خارج می کرد»، عنصر «هنجاری» می نامید. هنجارها به ارزش های به نحو اجتماعی فراهم آمده ای اطلاق می شود که انسان ها به هنگام داوری ها و ارزیابی های کیفی آن ها را به کار می گیرند. پارسونز بر آن بود که دورکیم و وبر، و علوم اجتماعی به طورکلی، براساس این فکر به هم نزدیک می شوند که ارزش های اخلاقی و زیبایی شناسانه مبنای تبیین کنش انسانی و نظم اجتماعی باشند. (پارسونز [ ۱۹۳۷] ۱۹۶۸)، به این ترتیب پارسونز با دو قضیه مهم همراهی نشان داد: نخست این که کنش متضمن داوری های ارزشی است، اما چون کنشگرانِ فردی نمی توانند خود منشاء ارزش ها باشند، بنابراین آزادی کنش در گرو وجود ارزش هایی است که جامعه ای که کنشگران به آن تعلق دارند، فراهم می آورد. اجتماعی شدن فرآیندی است که تضمین می کند ارزش هایی که کنشگران فردی به آن نیاز دارند در اختیارشان قرار می گیرد و از این رهگذر است که این کنشگران از لحاظ اجتماعی انسجام می یابند و از یکپارچگی برخوردار می شوند. قضیه دوم این بود که ارزش ها از لحاظ سطح کلیت با یکدیگر فرق دارند و «ارزش های غایی» در بالاترین سطح قرار می گیرند؛ به نحوی که تمامی انواع کنش های حاصل از نیروی تفکیک کنندگی را می توان به این ارزش های غایی ارجاع داد. فرهنگ (و به نحو اختصاصی تر، دین) بر نهادهای مختلف مستولی است و شرایط اساسی را برای هماهنگی و از این رو انسجام میان آن ها فراهم می آورد.
در تلفیق درخشان پارسونز میان نظریه های اجتماعی کلاسیک غیرمارکسیستی، بین مسئله چگونگی نسبت یا رابطه کشنگران با یکدیگر و مسئله چگونگی نسبت یا رابطه اجزای مختلف یک جامعه تمایز وجود دارد. ارزش های فرهنگی، این دو نوع رابطه ــ یعنی رابطه بین کنشگران و رابطه بین نهادها، فعالیت ها، یا تقسیم کار ــ را به یکدیگر پیوند می دهد. چنان که خواهیم دید تلاش برای برقراری پیوند بین این دو نوع رابطه، اهمیت بنیادین دارد. هرچند پارسونز با توجه به اصالتا آزادانه فرض کردن کنش، کار خود را با نوعی نظریه اجتماعی کاملاً «اختیارباورانه» شروع می کند، اما علاقه اولیه او به انسجامی که برقرارکننده نظم اجتماعی است و علاقه او به روابط بین اجزای جامعه، به سرعت استلزامات این «اختیارباوری» را از بین می برد. او به جای تاکید بر متنوع بودن هدف هایی که کنشگران، حتی در چارچوب یک فرهنگ یکنواخت، دنبال می کنند بر پیش بینی پذیری تاکید می کرد. حاصل کار، روایتی «کاملاً انسجام یافته» از جامعه است. به این ترتیب رابطه بین انتخاب کردن های کشنگران، صرفا به یکی دیگر از اجزای نظام [ = سیستم] اجتماعی بدل می شود. این دو نوع رابطه با یکدیگر نسبت تعیین کنندگی دارند و پارسونز بدین ترتیب به جانب عینیت باوری می لغزد.
هر چند پارسونز به استفاده از اصطلاحات «کنش» و «کنشگر» ادامه داد و نیز به بسط توضیح و تفسیرش از نظام اجتماعی پرداخت، اما نگه داشتن معناهایی که این اصطلاحات در نقدهای اولیه او نسبت به نظریه های فایده باورانه کنش داشت، دیگر دشوار شده بود. خودمختاری کنشگران به طرزی چشمگیر و تا جایی تقلیل می یابد که آن ها صرفا از توانی در آن حد که لازمه برآورده ساختن انتظارات ناشی از نقش های اجتماعی است، برخوردارند. آن ها فقط به این معنا عامل به حساب می آیند که «نمایندگانِ» نقش ها و مقام های اجتماعی ای هستند که به آن ها «اختصاص داده شده» است. آنان به منزله افرادی «وظیفه دار» عملاً سهمی در ایجاد انتظارات ندارند. از این فکر که جامعه ها موجوداتی دارای فرایندهای خود ـ ساز و خود ـ تنظیم اند، که فی نفسه قادر به انجام کنش هستند، نوعی موجبیت انگاری جامعه شناسانه بیرون می آید. این قبیل فرآیندها هستند که روشن می کنند چرا مقام ها و نقش ها وجود دارند، و افراد چگونه برای تصدی این مقام ها و نقش ها ساخته می شوند.
در این جاست که ما با کارکردباوری سیستمیِ پرشاخ و برگ پارسونز، که آماج انتقاد نظریه پردازان «ساخت یابی» است، مواجه می شویم. رای اساسی او این است که جامعه ها از نوعی «پیش شرط های ضروری کارکردی» یا شروط لازم برای حیات برخوردارند (برشادی(۲۱) ۱۹۷۳؛ کریب ۱۹۹۲؛ لیدر(۲۲) ۱۹۹۴؛ اسکات(۲۳) ۱۹۹۵؛ بارت(۲۴) ۱۹۹۸). علت وجود نقش ها و نهادها این است که این شروط لازم را فراهم آورند. این شروط بر دو نوع اند: شروطی که وابسته به روابط با محیط بیرونی سیستم اند و شروطی که وابسته به روابط با محیط درونی خودِ سیستم هستند. فراهم آمدن این شروط لازم، مستلزم انتخاب هدف های مناسب و وسایل رسیدن به این هدف هاست. پارسونز بر این عقیده است که نهادهای اختصاصی برای تامین و تدارک هدف ها و وسایلِ حل مشکلات داخلی و خارجیِ [ سیستم] به وجود می آیند. بر این اساس، چهار «پیش شرط ضروری» وجود دارند: A، انطباق(۲۵) (وسایل/ خارجی)؛ G، نیل به هدف(۲۶) (هدف ها / خارجی)؛ I، یکپارچگی(۲۷) (وسایل/ داخلی)؛ L، نهفتگی(۲۸) (هدف ها / داخلی) (AGIL). به این ترتیب، مثلاً، بازارها منابع کمیاب (وسایل) را از محیط خارجی تهیه می کنند (انطباق) و دولت درباره «هدف ها» تصمیم گیری می کند (نیل به هدف). پارسونز می گوید که علت وجودی این اجزا و مولفه های جامعه این است که هر یک از آن ها به گونه ای مکمل دیگری، به دوامِ حیات کل [ جامعه] کمک می کنند.

دو معنای ساخت یابی
اکنون، پس از ملاحظاتی کوتاه درباره پیدایش نظریه «ساخت یابی» به منزله یک رویداد تاریخی و فرهنگی، لازم است بحثی مقدماتی درباره تعریف این مفهوم مطرح کنیم. اصطلاح ساخت یابی به دو شیوه مرتبط با هم به کار رفته است. در شیوه نخست، این اصطلاح جهت اطلاق به جریان تکوین یافتن ساختارها مورد استفاده قرار گرفته است. گیدنز می گوید ساخت یابی «به نحو انتزاعی به فرآیندهای پویایی اطلاق می شود که ساخت ها طیِ آن به وجود می آیند.» (گیدنز ۱۹۷۶ش: ۱۲۱). هر کس که به منشاء به وجود آمدن ساخت ها علاقه مند باشد، ناگزیر به ساخت یافتن آن ها هم علاقه مند خواهد بود. درباره این تعریف هیچ نکته فنی یا اختصاصا جامعه شناسانه ای وجود ندارد. می توان تصور کرد که مثلاً زیست شناسان، جغرافی دانان، مهندسان پلاستیک، سازندگان چوبه دار، یا شیرینی پزها هم این اصطلاح را به کار ببرند. این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها، یا نوع فرآیندهای ایجاد ساخت، قابلیت کاربرد دارد. اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود. این نحوه استعمال را می توان بدون از دست رفتن هر معنایی، به منزله فرآیند ایجاد ساخت تعبیر کرد. ساخت یابی به منزله یک مفهوم فرآیندی را باید به رشته ای از رخدادهایِ دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند، همراه با اثرات تجمعی، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تبیین می کند.
نتیجتا این مفهوم تنها هنگامی مقبول می افتد که در وهله نخست پذیرفته شود به نحوی از انحا «ساخت»ی وجود دارد که باید تبیین شود. هر چیزی را می توان به منزله نوعی ساخت قلمداد کرد، مشروط بر این که آن را مرکب از روابط بین اجزا دانست. ساخت از طریق تحلیل ساختاری؛ یعنی با تجزیه یک چیز به رابطه بین اجزای آن، شناخته و قابل درک می شود. تحلیل ساختاری می کوشد واقعیات مرکب را با امتحان کردن ایده های مختلف درباره ماهیت اجزا و عناصر مهم این واقعیات و روابط بین این اجزاء تفسیر کند. موضوعات مرکب مورد بررسی علوم (از جامعه شناسی و زیست شناسی و زبان شناسی گرفته تا شیمی و فیزیک و غیره) با استفاده از تجریدهای مناسب قابل درک می شوند؛ تجریدهایی که توجهات را به تعدادی نسبتا اندک از اجزا که احتمال می رود طرز کار این موضوعات مرکب را آشکار کنند، معطوف می کنند. مثلاً در جامعه شناسی، نظریه های طبقاتیِ مختلف، مجموعه ای از اندیشه های انتزاعی در میان می آورند تا ساختِ سلسله مراتب قدرت و فرصت را که به نحوی نظام مند سازمان یافته اند، به تصویر کشد. زمانی که از طبقات چنین ساختی ترسیم شود و مفروضاتی مثل درک منافع به این ساخت نسبت داده شود، آن گاه برای تبیین طیف وسیعی از ویژگی های فرهنگی، سیاسی، و احتمالاً روانیِ جهانِ اجتماعیِ موردِ بررسی، مبنایی نیرومند به دست خواهد آمد. ساختارهای نظریه ای (مثلاً ساختار نظریه های مربوط به ساخت طبقاتی) برای کمک به درک و فهم ما از جهان تدارک دیده می شوند، اما زمانی که این ساختارهای نظریه ای به صورت اصول موضوعه و اثبات شده در نظر گرفته شوند (مثلاً نشان داده شود که استلزامات تجربیِ نظریه های طبقاتی به واقع نیز معتبر هستند) همان ساختارها نیز می توانند موضوع تحقیق و وارسی درباره پیدایش یا ساخت یابی خویش قرار گیرند. بنابراین در دلِ نخستین نحوه کاربرد اصطلاحِ ساخت یابی، به این موضوع توجه می شود که ساخت ها بی زمان نیستند، بلکه در زمان تاریخی به سر می برند و محصول فرآیندهای تاریخی یا زمانمند هستند. ساخت یابی به همین فرآیند اطلاق می شود.
اما دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، مختص به نوعی راه حل ویژه برای معضل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح شده است. همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی برمی گیرد. از یک سو، واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است ــ یعنی کل هایی مرکب که از رابط های بین اجزا (اجزایی چون نهادها، نظام های اعتقادی، و نظام های قشربندی) تشکیل شده اند. این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان من «تاریخی» [ = زمانمند] است. هر یک از این ساخت ها محصولِ فرآیندهایِ تاریخیِ ساخت یابی (به همان معنایی که مورد بحث قرار گرفت) هستند. ازسوی دیگر، این ساخت ها با انسان هایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان می دهند، پر می شوند. این انسان ها هستند که تصدّی نقش ها را در نهادها برعهده می گیرند، به باورهایی معتقد می شوند یا در مناسباتی نابرابرانه قرار می گیرند. از لحاظ واقعیت اجتماعی، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این مواد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است.
هنگامی که ما به تبیین ساخت یابیِ ساخت های اجتماعی می پردازیم باید رابطه بین این دو امرِ متفاوت؛ یعنی امور اجتماعی ـ ساختی و انسان ها را در نظر داشته باشیم. اگر انسان فقط یک موجود بیولوژیک عینی [ = فاقد ذهن] به حساب می آمد، آن گاه ساخت یابیِ ساخت اجتماعی را هم می شد تا حد زیادی به همان شیوه ای که یک فرآیند طبیعی چون الگوی هوا تبیین می شود، تبیین کرد. اما اگر انسان صرفا یک امر عینی قلمداد نشود، و بلکه خودش دارای قدرتِ ساخت یابی به حساب آید، آن گاه تبیین ساخت اجتماعی باید تا حدی متفاوت باشد. در هر نوع استفاده تبیینی یا کوشش برای تبیین خاستگاه ساخت، این موجودات انسانی را باید به اقتضای وزن و اهمیتشان به منزله عاملانی واجد ذهنیت در نظر گرفت. انسان ها، به منزله فاعل [ = سوژه] موجوداتی تعریف می شوند که دست کم دارای قابلیت مقاومت در برابر الزام ها و اجبارهای ساختی و دارای توان بهره برداری از آن اند، و گاه از قدرت های اصیل خویش برای دگرگون کردن و تغییر وضعیت ساختاری حیات اجتماعی خود استفاده می کنند. مختصر این که انسان ها، دست کم به صورت بالقوه، عاملاند؛ یعنی موجوداتی واجد مسئولیت جهت شکل دادن به وضع اجتماعی حیات خویش اند.
به طورکلی، نظریه اجتماعی دست کم ضرورت روبه رو شدن با نظراتی را که مورد عاملیت انسانی مطرح می شود، احساس کرده است، حتی اگر به ردّ این نظرات بپردازد. درواقع عاملیت انسانی هیچ گاه کاملاً مورد انکار قرار نمی گیرد. معمولاً فرض بر این است که علوم انسانی هرگاه که به توضیح خاستگاه ها یا آثار ساخت می پردازند باید عملکرد عاملیت انسانی را هم منظور کنند و باید بین نیروی عینی ساخت اجتماعی و قدرت عاملیت انسان ها نوعی رابطه برقرار کنند. مثلاً اگر بخواهیم آنچه را که مردم انجام می دهند با استنتاج اقدامات آنان از روی ساخت طبقاتی تبیین کنیم، همزمان باید بپذیریم که ساخت طبقاتی را هم می توان از اقدامات آنان استنتاج کرد. درباره این نحوه نگرش به عاملان انسانی و ساخت ها و رابطه شان با علوم انسانی، لازم است مطالب بیش تری گفته شود، اما درحال حاضر کافی است بگوییم که اگر انسان ها صرفا از قبیل اعیان خارجی [ = ابژه ها] نباشند، آن گاه ساخت را باید با عاملیت مرتبط کرد.
عینیت مندی ساخت های اجتماعی و فاعلیت و شناسندگی انسان ها، مهم ترین عناصر راه حل معضل ساخت یابی اند، البته به گونه ای که این معضل در علوم انسانی مطرح است. این راه حل مستلزم در نظر گرفتن چگونگی تعامل بین نیروهای سازنده ساخت است. به بیان متعارف، باید سهم نیروهای عینی (یعنی مواردی که عاملیت انسانی در آن دخیل نیست) و سهم نیروهای ذهنی (یعنی مواردی که مستلزم اعمال عاملیت انسانی است) در جریان ساخت یابی از یکدیگر تمیز داده شود. جنبه های عینی یا ذهنی هیچ یک به تنهایی کافی نیستند. این دیدگاه، که از پذیرشی گسترده برخوردار است، از یک سو در نقطه مقابل عینیت باوری قرار می گیرد که معتقد است نیازی به ارجاع به فاعلان شناسنده [ = سوژه ها] نیست، و ازسوی دیگر در نقطه مقابل ذهنیت باوری قرار می گیرد که معتقد است ارجاع به اعیان خارجی] = ابژه ها] ضرورتی ندارد.
باوجوداین، برقراری توازن بین جنبه های عینی و ذهنی، پیامدها و عوارض فنی مهمی در پی دارد و این به معنی آن است که این دو جنبه صرفا از لحاظ نقشی که در تکوین جنبه سوم، یعنی ساخت، دارند با هم مرتبط نیستند بلکه آن دو به یکدیگر وابستگی متقابل دارند. هر یک از این دو به نحوی یکدیگر را مشروط می سازند. درست همان طور که ساخت هایِ اجتماعیِ عینیِ دارایِ الزام و اجبار تا حدی تحت تاثیر نیرویِ فاعلیِ عاملیتِ کنشگرانِ انسانی شکل می گیرند، باید گفت که همین نیروی عاملیت نیز به اعتباری تحت تاثیر ساخت های اجتماعی عینی شکل می گیرد و قوام می یابد. همین وابستگی متقابل بود که گیدنز را با این ادعا که این برداشت از ساخت یابی، دوگانه انگاری درباب عین و ذهن را کنار می گذارد، به طرح دومین معنای «ساخت یابی» سوق داد. دوگانه انگاری نوعی تفکر است که مطابق آن مقولات پایه ای و بنیادین به عنوان اموری منطقا مانعه الجمع در نظر گرفته می شوند. در این صورت، فاعلانِ شناسنده نمی توانند از قبیل اعیان خارجی باشند و برعکس. مفهوم «ساخت یابی» بنابه فحوای خاصی که در نظریه «ساخت یابی» گیدنز دارد، فاعلیت و عینیت مندی را در ارتباط با به وجود آمدن ساخت ها، و به منزله اموری که به یکدیگر شکل می دهند و یکدیگر را می سازند، در نظر می گیرد. بنابراین فاعلیت و عینیت مندی منطقا مانعه الجمع نیستند. از نظر او رابطه ساخت و عاملیت مصداق «دوسویگی» است و نه «دوگانگی». چنان که خواهیم دید این مدعای گیدنز که برداشت او ضرورتا نتیجه وابستگی متقابل فاعلیت و عینیت مندی در واقعیت اجتماعی است، بی اغراق محل نزاع است.
منتقدان گیدنز، همان طور که در بخش سوم مورد بحث قرار گرفته است، معتقدند که تبیین ساخت یابیِ ساخت اجتماعی براساس قبول نقش توامان فرآیندهای عینی و قدرت عاملیت انسانی، لزوما به دست شستن از دوگانه دیدن ساخت (عینِ خارجی) و عاملیت (فاعل شناسنده) نمی انجامد. دوگانه انگاری، مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آن که گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است (کریب(۱۶) ۱۹۸۶). بنابراین در جمع بندی می توان گفت که ساخت یابی به معنای نخست آن به فرآیندهای دخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود. از آن جا که در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموما مورد قبول قرار گرفته، مسئله ای که باقی می ماند، چگونگی ارتباط بین این دو است. ساخت یابی به معنای دوم آن به «دوسویگی» یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند. از این پس، هنگام استفاده از این واژه در این معنا، آن را در گیومه قرار می دهیم! همه جامعه شناسان به توضیح و تبیین ساخت اجتماعی علاقه دارند و تقریبا تمامی آن ها وابستگی متقابل ساخت و عاملیت را می پذیرند. اما اگر بگوییم که به همین دلیل در زمان حاضر همه ما معتقد به نظریه «ساخت یابی» هستیم، اشتباه خواهد بود، زیرا همگان شیوه گیدنز را در مرتبط ساختن این دو قبول ندارند. درواقع بحث درباره این نیست که آیا ساخت و عاملیت با یکدیگر ارتباط دارند یا خیر، بلکه بحث درباره سرشت این رابطه است ــ یعنی آیا این رابطه را باید رابطه ای همسان دانست یا ناهمسان؟ (شکل ۱.۱ این وضعیت را خلاصه می کند.) این کتاب فقط معطوف به همین قضیه است.



شکل ۱.۱ سه شیوه اصلی برای توضیح ساخت یابی

نظرات کاربران درباره کتاب ساخت‌‌يابی