فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنان کوچک

کتاب زنان کوچک

نسخه الکترونیک کتاب زنان کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زنان کوچک

در ‌بیرون خانه، در نیو انگلند، برف بی‌صدا بر زمین می‌نشست اما چهار خواهر خانواده‌ی مارچ، در کنار آتش اتاق‌نشیمنِ گرم و راحت خانه، نشسته بودند. جو پانزده ساله که روی فرش دراز کشیده بود، غرغرکنان گفت: «کریسمس که همین‌جوری و بدون هدیه نمی‌شود.» خواهر بزرگش مگ، ‌به لباس کهنه‌اش نگاه ‌کرد و آه‌کشان گفت: «بی‌پولی هیچ خوب نیست.» ایمی، کوچک‌ترین خواهر که دوازده سال داشت، دماغش را بالا کشید و گفت: «انصاف نیست بعضی از دخترها یک عالمه چیزهای قشنگ داشته باشند اما بقیه هیچی ‌نداشته باشند!» بت سیزده ساله که گوشه‌ای نشسته بود، با خوشحالی گفت: «اما در عوض پدر و مادری داریم که خیلی دوستمان دارند و همیشه با هم و در کنار هم هستیم!» ظاهر ‌حرف‌های بت بقیه را خوشحال و دلگرم کرد. جو ادامه داد: «اما پدر از خیلی وقت پیش رفته و نمی‌دانیم کی برمی‌گردد.»

ادامه...

بخشی از کتاب زنان کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: نمایش زائران

در بیرون خانه، در نیو انگلند، برف بی صدا بر زمین می نشست اما چهار خواهر خانواده ی مارچ، در کنار آتش اتاق نشیمنِ گرم و راحت خانه، نشسته بودند.
جو پانزده ساله که روی فرش دراز کشیده بود، غرغرکنان گفت: «کریسمس که همین جوری و بدون هدیه نمی شود.»
خواهر بزرگش مگ، به لباس کهنه اش نگاه کرد و آه کشان گفت: «بی پولی هیچ خوب نیست.»
ایمی، کوچک ترین خواهر که دوازده سال داشت، دماغش را بالا کشید و گفت: «انصاف نیست بعضی از دخترها یک عالمه چیزهای قشنگ داشته باشند اما بقیه هیچی نداشته باشند!»
بت سیزده ساله که گوشه ای نشسته بود، با خوشحالی گفت: «اما در عوض پدر و مادری داریم که خیلی دوستمان دارند و همیشه با هم و در کنار هم هستیم!»
ظاهر حرف های بت بقیه را خوشحال و دلگرم کرد.
جو ادامه داد: «اما پدر از خیلی وقت پیش رفته و نمی دانیم کی برمی گردد.»
مگ محکم گفت: «برای همه زمستان سختی است. وقتی خیلی از مردم برای جنگ در رنج و عذاب هستند ما نباید به فکر هدیه باشیم. نباید به فکر خودمان باشیم.» گرچه این را گفت اما ته دلش در آرزوی داشتن چیزهای زیبا و هدیه ی کریسمس بود!
جو گفت: «هر یک از ما فقط یک دلار داریم، این که کمک زیادی به ارتش مان نمی کند.»
از بین افراد خانواده، جو عاشق کتاب خواندن بود و می خواست رمان جدیدی بخرد.
بت دلش پیانو می خواست و ایمی در آرزوی خریدن مدادرنگی بود تا بهتر نقاشی کند.
جو ادامه داد: «فکر نمی کنم از نظر مادر اشکالی داشته باشد که پول مان را برای خودمان خرج کنیم و کمی دلمان خوش شود. ما خیلی کار می کنیم.»
زنگ ناقوس، ساعت شش را اعلام کرد. بت دمپایی مادرش را نزدیک آتش گذاشت تا گرم شود. جو به دمپایی نگاه کرد و دید که چقدر کهنه شده است. گفت: «باید برای مارمی یک جفت دمپایی نو بخریم!»
وقتی بت گفت با پولش برای مادر دمپایی می خرد، جو به اصرار گفت حق اوست که آن را برای مارمی بخرد. چون پدر ازش خواسته است در غیابش، مراقبت مادر باشد. مگ هم فکر می کرد چون از بقیه بزرگ تر است، خودش باید بخرد.
یک دفعه بت با هیجان گفت: «یک فکر بکر! بیایید همه با هم چند چیز برای مارمی بخریم نه برای خودمان.»
دخترها این پیشنهاد را جالب دیدند. مگ گفت: « برای مادر دستکش می خرم.» جو فریاد کشید: «ساتن! بهترین چیزی که می توانم بخرم.»
بت گفت: « دستمال توردوزی شده ی خوشگل.»
ایمی ضمن بازی با یکی از حلقه های موی طلائی اش لحظه ای فکر کرد و بعد گفت: «من شیشه عطر کوچک برای مادر می خرم. این طوری کمی هم برای خودم باقی می ماند.»
جو با هیجان داد زد: «وای طاقتم طاق شده برای غافلگیر کردن مادر!» بعد به خواهرانش گفت: «پس، همین فردا می رویم و یادتان باشد که نمایش کریسمس را هم تمرین کنیم!» و از خوشحالی دور اتاق نشیمن چرخید. دخترها به قدری به کارهای جو خندیدند که تقریباً صدای مادرشان را نشنیدند که در آن سرما از راه رسیده بود.
مارمی گفت: «خوشحالم می بینم شما دخترها این قدر خوشحالید. همگی روز خوبی داشتید؟»
وقتی مارمی لباس خیسش را در می آورد و دمپایی گرمش را می پوشید که جلو آتش بنشیند، دخترها دست به کار شدند؛ جو، بیشتر روی آتش چوب گذاشت.
مگ میز شام را چید، بت کمکش کرد و ایمی هم به دخترها گفت که چه کند و چطور کارها را انجام دهند. وقتی پنج نفری در اتاق غذاخوری دور میز شام نشستند، مارمی گفت: «دخترها بعد از شام خبر خوبی برایتان دارم!»
با این جمله، لبخند ملیحی روی صورت همه نشست. جو فوری دستمالش را به هوا انداخت و فریادکنان گفت: «نامه است! سه تا هورا برای پدر!»
مارمی سرش را تکان داد و گفت: «بله، از پدر نامه رسیده. حالش خوب است و فکر می کند که زمستان آن قدرها هم سخت نیست. کریسمس را تبریک گفته و پیغام خاصی هم داده که بعد از شام می گویم.
با این حرف دخترها سریع غذا خوردند. آن ها برای خواندن نامه پدر صبر و قرار نداشتند. خیلی دلتنگ پدرشان بودند.
بعد از شام، دخترها در کنار آتش و تَنگِ مادرشان نشستند. مارمی نامه را خواند: «به دخترانم بگو همیشه به آن ها فکر می کنم. گرچه خیلی از آخرین باری که آن ها را دیدم، می گذرد اما می دانم کارهایشان را درست انجام می دهند و وقت خود را بیهوده تلف نمی کنند. می دانم وقتی به خانه برگردم، بیش تر از همیشه به زنان کوچکم افتخار می کنم.»
این نامه به دخترها اطمینان داد که در مدت دور بودن پدر از خانه، بچه های خوبی بوده اند. وقتی که هَنا ظرف ها را می شست و دخترها دوخت و دوز شبانه را شروع کردند، همه شاد به نظر می رسیدند. خانم مارچ به دخترها یادآوری کرد که چگونه صحنه ی نمایش «بهبود زائران» را بازی کنند. دخترها به یاد آوردند که کیف خود را به پشت می بستند و در خانه می دویدند تا از شر نیروهای اهریمنی فرار کنند.
وقت خواب که شد، بت با پیانو آهنگ شادی زد و دخترها سرود خواندند. هر کس به روش خودش اجرایی داشت. مگ صدایی مثل فلوت درمی آورد، صدای ایمی بیش تر شبیه جیرجیرک بود و جو وقتی وسط ماجرا آمد که تازه خوشش آمده بود اما دیگر وقت مناسبی نبود. دخترها از زمان کودکی قبل از خواب سرود می خواندند و حالا هم برای لالایی های آشنای قدیمی آن قدر ها بزرگ نشده بودند.

فصل ۲: کریسمس مبارک

صبح روز کریسمس، وقتی هر یک از آن چهار دختر از خواب بیدار شدند، نسخه ای از «بهبود زائران» را زیر بالش دیدند. مگ به خواهرانش گفت می خواهد هر صبح کمی از آن را بخواند که هم روحیه اش بهتر شود و هم به او کمک کند دختر خوبی باشد. بعد جو گفت: «ببینید مگ چقدر خوب و مهربان است. دخترها بیایید ما هم این کار را بکنیم.»
کمی بعد هر چهار خواهر پشت میزهای کوچک اتاق شان نشستند و مشغول خواندن کتاب خود شدند. نیم ساعت بعد همگی به طبقه ی پایین رفتند تا کریسمس را به مادرشان تبریک بگویند اما دیدند مادر نیست.
مگ پرسید مادر کجا رفته است و هنا جواب داد: «یک نفر باعجله آمد و مادرتان هم بلافاصله همراهش رفت تا شاید بتواند کمکی بکند.»
دختر ها فکر کردند فرصت خوبی برای غافلگیر کردن مادرشان است. جو دمپایی ها را پوشید و کمی دور اتاق راه رفت تا نرم تر شوند. مگ سبد هدیه ها را آماده کرد. بت دستمال ابریشمی را که رویش کلمه ی مادر به زیبایی گلدوزی شده بود، به همه نشان داد.
مگ پرسید: «پس عطر ایمی کو؟»
جو جواب داد: «ایمی رفت یک تکه روبان پیدا کند و دور شیشه اش ببندد.»
در محکم بسته شد و دخترها صدای پای کسی را شنیدند که از راهرو می آمد.
جو گفت: «مادر است. زود باشید، سبد را قایم کنید!»
اما ایمی آمده بود و حالتش طوری بود که انگار چیزی را مخفی می کرد.
مگ پرسید: «چی پشت سرت قایم کردی؟»
ایمی گفت: «نخندید. ولی نظرم عوض شد. یک شیشه بزرگ عطر خریدم. همه ی پولم خرج شد.» سپس شیشه ی عطر زیبایی از کیفش درآورد و به خواهرانش که او را بغل کرده بودند، نشان داد و اضافه کرد: بعد از چیزهایی که امروز صبح درباره ی خوب و مهربان بودن خواندم، خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم هدیه ی بهتری برای مارمی بخرم.»
دوباره صدای بلندِ بسته شدن در به گوش رسید. مگ با عجله سبد را زیر مبل فرو کرد و دخترها با اشتیاق فراوان به طرف میز صبحانه ی کریسمس رفتند. وقتی مادرشان وارد اتاق شد، همگی بلند گفتند: «به خاطر هدیه ها متشکریم مارمی! ما کمی از آن را خواندیم و هر روز هم آن را می خوانیم.»
ـ کریسمس مبارک دخترهای کوچولو! خوشحالم از کتاب ها خوشتان آمده. می خواهم چیزی برایتان تعریف کنم؛ خانواده خیلی فقیری نزدیک ما زندگی می کنند. خیلی گرسنه اند و حتی آتشی برای گرم شدن ندارند. دخترها حاضرید صبحانه تان را بدهید به آن ها، به عنوان هدیه ی کریسمس؟
دخترها که خیلی گرسنه بودند و یک ساعت منتظر مارمی مانده بودند، هیچ کدام حرفی نزدند. بعد جو گفت: «خوشحالم که هنوز شروع نکرده ایم به خوردن!»
بت گفت می خواهد در بردن غذا برای آن خانواده ی فقیر کمک کند. ایمی هم گفت شیرینی و خامه را می برد؛ که آن ها را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. بت هم بلافاصله مشغول جمع کردن و گذاشتن کلوچه ها و نان ها در یک بشقاب بزرگ شد.
خانم مارچ به دخترانش لبخند زد و گفت: «وقتی برگشتیم، برای صبحانه شیر و نان می خوریم. بعد هم یک شام فوق العاده آماده می کنیم.»
همگی خیلی زود آماده شدند و در آن هوای سرد برای کمک به خانواده ی نیازمند از خانه بیرون آمدند. وقتی دخترها به آن جا رسیدند، از دیدن اتاق خالی و سرد و رقت انگیز آن ها حیرت کردند. مادر مریض خانواده نوزاد گریانی در بغل داشت. شش بچه ی دیگر هم زیر پتویی کز کرده بودند! اما وقتی خانواده مارچ وارد شدند، بچه ها لبخند زدند!
خانم هامِل، مادر بچه ها، گریه کنان گفت: «فرشته ها آمده اند برای کمک به ما!»
جو با پوزخندی گفت: «فرشته های مضحک با دستکش و کلاه!»
ظرف چند دقیقه حال و هوای اتاق به کلی عوض شد. هنا با چوب هایی که آورده بود، آتش روشن کرد. خانم مارچ به خانم هامل، چای و سوپ جو داد و با مهر و محبت نوزاد را قنداق کرد. چهار دختر خانواده مارچ هم بچه ها را کنار آتش نشاندند و به آن ها غذا دادند. دخترها از دیدن چهره ی شاد بچه ها خیلی خوشحال بودند.
بعد از برگشتن به خانه، خانم مارچ سرگرم جمع کردن لباس برای بچه های خانواده فقیر هامل شد، و دخترها، هدیه های مادرشان را آماده کردند. جو که با آن پاهای درازش به این طرف و آن طرف می رفت یک دفعه با خوشحالی جیغ کشید: «دارد می آید! بت آهنگ بزن، ایمی بدو برو در اتاق را باز کن.» بعد هم سه بار فریاد کشیدند: «زنده باد مادر!»
مگ مادر خندان خود را به طرف صندلی برد. خانم مارچ که تحت تاثیر سخاوت دخترانش قرار گرفته بود، با خوشحالی هدیه هایش را باز کرد. دمپایی اش را پوشید، عطر جدیدش را امتحان کرد، دستمال نو را تا کرد و توی جیبش گذاشت و گفت که دستکش ها کاملاً اندازه اش هستند. بعد از کلی بوسیدن و بغل کردن، وقت آماده شدن برای اجرای نمایش شب شد.



ده، دوازده نفر از دخترهای همسایه هم برای دیدن نمایش آمده بودند. هر چهار خواهر در پنج قسمت و با هیجان تمام نمایش اجرا کردند. آن ها لباس های مختلف پوشیدند و تمام متن نمایش را از حفظ گفتند. در حین اجرا، یکی از وسایل صحنه هم اتفاقی و با سر و صدا روی تماشاچی ها افتاد. هنا درست بعد از آخرین صحنه رسید، وقتی که همه حسابی می خندیدند و با صدای بلند اعلام کرد: «وقت شام است دخترها!»
وای، محشر بود! روی میز دو جور بستنی، مقدار زیادی آب نبات، میوه، کیک و چهار دسته گل قرار داشت! ابتدا کسی حرفی نزد. اما بالاخره بت یواش گفت: «این ها باید از طرف بابا نوئل باشد!»
ایمی گفت: «کار فرشته هاست!»
مگ گفت: «فکر کنم کار مادر است.»
جو بلند گفت: «احتمالاً عمه مارچ این ها را فرستاده.»
مادر که تا آن لحظه ساکت بود، با خوشرویی گفت: «نه، همه اشتباه می کنید! آقای لارنس پیر فرستاده.»
مگ پرسید: «پدربزرگ همان پسر؟ ولی ما که حتی او را نمی شناسیم. چی باعث شده این همه خوراکی بفرستد؟»
مارمی جواب داد: «هنا به یکی از مستخدمان او گفته که شما دخترها امروز صبح چه کار قشنگی کرده اید. آقای لارنس هم لطف کرده و این جایزه مخصوص را در نظر گرفته! حالا برای جبران صبحانه ی نان و شیر، جشن کوچکی می گیریم!»
جو در فکر رفت و گفت: «احتمالاً پیشنهاد نوه اش بوده. شرط می بندم پسر خوبی است.»
دختر ها به طرف آن خوراکی های خوشمزه هجوم بردند و درباره ی مرد جوان همسایه و پدربزرگ و سرپرستش صحبت کردند.
جو گفت: «یک بار گربه ام را آورد، خیلی با گربه خوب رفتار می کرد. بدم نمی آید بیشتر او را بشناسم. دوستان خوبی برایمان می شوند.»
مارمی گفت: « برخورد و رفتار مناسبی دارند. مودب به نظر می رسند. باید از آن ها هم دعوت می کردم بیایند و نمایش را ببینند.»
جو همان طور که می خندید گفت: «فکر خوبی بود اما حیف که دعوت نکردی. حالا ما را ببین!» و چکمه های چرمی کهنه اش را به زمین کوبید.
مگ از دسته گل ها تعریف کرد. بت مادرش را بغل کرد و گفت: «کاش این دسته گل ها را برای پدر می فرستادیم. مطمئنم او چنین کریسمس خوبی ندارد.»

نظرات کاربران درباره کتاب زنان کوچک