فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یگانگی با کل زندگی

کتاب یگانگی با کل زندگی
گزیده‌هایی الهام‌بخش از کتاب «جهانی نو»

نسخه الکترونیک کتاب یگانگی با کل زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یگانگی با کل زندگی

تله در این کتاب از تفکر به عنوان جنبه‌ای خرد از آگاهی سخن می‌گوید. او بر این باور است که انسان امروزی توانی نو برای فراتر رفتن از اندیشه را یافته که در نتیجه هویت خود را با تفکرش یکی نمی‌داند. در نتیجه انسان، هشیاری و فضایی‌ست که تفکر، عواطف و احساسات در آن رخ می‌دهند. جهان هستی یک کل بی‌نهایت است که اگر زیر بار واژه‌ها و برچسب‌های اندیشه پنهان نشود، می‌تواند امکاناتی بی‌کران در اختیار انسان قرار دهد. تله در ادامه از لحظۀ حال و نیروی شگفت‌انگیز آن سخن می‌گوید و هر آنچه را هست یا رخ می‌دهد شکلی می‌داند که حال به خود می‌گیرد. لحظۀ حال دشمن منیت انسان است و تله منیت را حاصل از رابطۀ ناکارامد نسبت به حال می‌داند. منیت در پی یکی انگاشتن خود با شکل یا هویت گرفتن از آن است که این یکی انگاشتن مقدمۀ فراموش کردن وجود و کابوس جدایی مطلق می‌شود. این نویسندۀ توانا، از بیماری همگانی بشر یاد می‌کند که اصل، یعنی آنچه را ورای شکل‌های ظاهری‌ست فراموش کرده‌اند و زیر سلطۀ زمان قرار گرفته‌اند. تله این پایبندی به زمان را دلیل ناخرسندی و اندوه بشر می‌داند و راه حل رنج نکشیدن و مقصود اصلی انسان را بیداری عنوان می‌کند. تله از راه‌های رهایی از منیت و دست‌یابی به آگاهی معطوف به فضا سخن می‌گوید که در نتیجۀ آن و با هشیار شدن انسان در جهان نو، او می‌آموزد به خشنودی و رضایتی درونی دست یابد که سرانجام، شوق را همدم دایمی بشر می‌سازد. این نویسندۀ چیره‌دست بر این باور است که شکل‌ها در جهان کنونی در حال فروپاشی هستند و آگاهی در حال بیدار شدن است. از این رو، نوید می‌دهد که انسان امروزی در نورافشانی جهان نو نقش دارد و باید نقش خود را ایفا کند. سپس از حضور و آگاهی سخن می‌گوید تا خواننده بیاموزد چگونه می‌تواند در لحظۀ حال زندگی کند و بتواند خود واقعی‌اش را بشناسد که همانا آگاهی بی‌شکل و جاودان است. در ادامه تله راهکارهایی همراه با مراقبه و تمرکز برای شناخت بدن درونی که انرژی زندگی و پل میان شکل و بی‌شکلی‌ست، ارایه می‌دهد. سرانجام این نویسنده با بیان شیوای خود راه یگانگی با کل زندگی را برای خوانندۀ کتابش روشن می‌کند؛ سپاس‌گزاری، تسلیم به آنچه هست و دست از مقاومت کشیدن، همسویی و آرام گرفتن در لحظۀ حال و به رقص درآمدن توسط زندگی.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یگانگی با کل زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یکم: فراتر از فکر

تفکر فقط جنبه ای خُرد از کل آگاهی، یعنی همه آن کسی که هستید، است.

آنچه اکنون در حال پدیدار شدن است، یک نظام باوری نو، دین تازه، یک نظریه پردازی معنوی یا اسطوره شناسی نیست. ما به پایان راه اسطوره ها و همچنین نظریه پردازی ها و نظام های باوری رسیده ایم. این دگرگونی، عمیق تر از محتوای ذهنی و ژرف تر از افکار شماست. در واقع این دگرگونی، فراتر از افکار، در دل آگاهی نو نهفته است؛ توان نویافته فراتر از اندیشه رفتن و تشخیص بعدی در درون که بی نهایت گسترده تر از فکر است.
آنگاه شما دیگر هویتتان را از جریان بی وقفه تفکر که آن را در آگاهی پیشین، خودتان می پنداشتید، کسب نمی کنید و خود را با افکارتان یکی نمی پندارید. تشخیص این که «من صدای درون سرم نیستم»، بسیار رهایی بخش است.
پس من کیستم؟ آن کسی که تشخیص می دهد. من، هشیاری پیشین نسبت به فکر هستم. من، فضایی هستم که فکر، عاطفه یا ادراک حسی در آن رخ می دهد.
***
دلیل اصلی ناخشنودی، هیچ گاه وضعیتی خاص نیست، بلکه افکار شما در مورد آن وضعیت، دلیل اصلی ناخشنودی ست.

نسبت به افکار خودتان هشیار باشید. افکارتان را از وضعیت که همیشه خنثی و همواره همان است که هست، جدا کنید. وضعیت یا واقعیت، در یک سو و افکار من در باره آن، در سوی دیگر است. به جای داستان سرایی، به واقعیت ها توجه کنید. برای نمونه، «من نابود شدم» داستانی ست که شما را محدود می سازد و از اقدام موثر بازمی دارد. در حالی که جمله «من در حساب بانکی ام پنجاه سنت دارم» یک واقعیت است. رویارویی با واقعیت، همیشه نیروبخش است. متوجه باشید عواطفی که احساس می کنید، تا اندازه بسیاری زاییده افکار شما هستند. ارتباط میان افکار و عواطفتان را ببینید. به جای آن که خود را با افکار یا عواطفتان یکی بدانید، خودتان را با هشیاری ای که در پس زمینه آن ها قرار دارد، یکی بدانید.
***
گفته می شود: «تدبیر این جهان، از نگاه خداوند، بلاهت است.»I تدبیر این جهان چیست؟ حرکت افکار و مفاهیمی که فقط محدود به فکر هستند.

تفکر یک وضعیت یا یک رویداد را به طور جداگانه بررسی می کند و آن را خوب یا بد می خواند؛ چنان که گویی آن رویداد، وجودی مستقل و مجزا داشته است. واقعیت، در نتیجه وابستگی بیش از اندازه به تفکر، تکه تکه می شود. اگر چه این تکه تکه سازی توهمی ست، اما تا وقتی شما گرفتار آن باشید، بسیار واقعی به نظر می رسد. در حالی که جهان، یک کل بخش ناپذیر است که همه پدیده ها در آن به هم متصل هستند و هیچ کدام جدا از دیگری نیست. اتصال محکم همه پدیده ها و همه رویدادها نشان می دهد که برچسب های ذهنی «خوب» و «بد»، در نهایت توهمی بیش نیستند. چنین نگاهی محدود است و در نتیجه، فقط به طور نسبی و موقتی حقیقت دارد.

هیچ رویدادی، تصادفی نیست و همچنین هیچ رویدادی یا هیچ شیئی، مجزا نیست و به خودی خود وجود ندارد. اتم های تشکیل دهنده بدن شما، روزگاری درون ستارگان بودند و خُردترین رویدادها، به بی نهایت دلیل و بنا بر ارتباط هایی که با کل دارند و از فهم ما به دور هستند، پدید می آیند.

اگر بخواهید دلیل هر رویدادی را پی بگیرید، لازم است به سرآغاز آفرینش برگردید. کیهان، بی نظم نیست. کیهان، خود به معنای نظم است، اما نه نظمی که برای ذهن بشر قابل درک باشد؛ اگر چه ذهن گه گاه ذره ای از آن را درمی یابد.
***
اگر به جنگلی که انسان آن را دستکاری نکرده باشد، گام بگذاریم، ذهن استدلالی ما فقط بی نظمی و اغتشاش را در پیرامون می بیند. در این شرایط، ذهن حتی نمی تواند میان زندگی (خوب) و مرگ (بد) تفاوتی قایل شود، چرا که همه جا، زندگی نو از ماده در حال تباهی و فساد، سر برآورده است. فقط آنگاه که درون ما به اندازه کافی آرام باشد و افکارمان از سر و صدا افتاده باشند، می توانیم به هماهنگی ناآشکار پی ببریم؛ تقدس و نظمی متعالی که همه چیز در آن، در جای خود نیکوست و نمی تواند جز آنچه هست و جز آنجا که هست، باشد.

ذهن در یک پارک طراحی شده راحت تر است، زیرا آن پارک با تفکر، برنامه ریزی شده و به طور طبیعی رشد نیافته است. نظمی که در آنجا وجود دارد، برای ذهن قابل درک است. در حالی که در جنگل، نظمی غیر قابل درک برای ذهن وجود دارد؛ نظمی که از نظر ذهن، همچون بی نظمی و فراتر از طبقه بندی ذهنی خوب و بد است. شما نمی توانید آن نظم را با فکرتان دریابید، اما وقتی فکر را رها سازید، آرام و هشیار شوید و نخواهید که بفهمید یا شرح دهید، می توانید آن نظم را حس کنید. فقط آن هنگام است که می توانید از تقدس جنگل، آگاه باشید. همین که آن هماهنگی پنهان و آن تقدس را حس کنید، متوجه می شوید که از آن جدا نیستید و وقتی متوجه این نکته شوید، شما شریکی آگاه در هستی خواهید شد. به این ترتیب، طبیعت به شما کمک می کند تا با کل زندگی، دوباره همسو شوید.
***
واقعیت بیش تر آدم ها چنین است: به محض این که چیزی توسط حواس پنجگانه دریافت شود، نام گذاری، تفسیر و با چیزی دیگر مقایسه می شود، دوست داشته یا طرد می شود و توسط خودِ توهمی، یعنی منیت، خوب یا بد نام می گیرد. این آدم ها، اسیر َشکل های فکری هستند و آگاهی شان مطعوف بر اشیاست.

تا وقتی نام گذاریِ بی اختیار و ناآگاهانه متوقف نشود یا دست کم نسبت به آن آگاه نشوید و نتوانید آن را هنگام روی دادن ببینید، از نظر معنوی بیدار نشده اید. منیت، از طریق این نام گذاری مداوم پا بر جا می ماند و ذهنِ بررسی نشده استمرار می یابد. هر گاه این نام گذاری پایان پذیرد یا حتی هنگامی که فقط متوجه آن باشید، فضایی در درون آشکار می شود و شما دیگر اسیر ذهن نخواهید بود.
***
شیئی را در نزدیکی خود انتخاب کنید: مداد، صندلی، فنجان یا یک گیاه. آن را با نگاهتان بکاوید؛ به این معنی که با علاقه شدید و به نسبت کنجکاوانه به آن نگاه کنید. اشیایی را که دلبستگی فراوانی به آن ها دارید و خاطراتی را به یادتان می آورند - مانند این که آن را از کجا خریده اید، از چه کسی هدیه گرفته اید و خاطراتی از این دست - برای این تمرین به کار نبرید. همچنین از اشیایی که مطالبی روی آن ها نوشته شده است، مانند کتاب یا بطری چشم پوشی کنید؛ این ها تفکربرانگیز هستند. بدون فشار و آسوده، اما هشیار، توجه کامل خودتان را به آن شیء دهید و همه جزییات آن را در نظر بگیرید. هر فکری پدید آمد، با آن درگیر نشوید. در این لحظه، موضوع مورد نظر شما فکر نیست، بلکه دریافت حسی ست. آیا می توانید فکر را از ادراک جدا کنید؟ می توانید بدون آن که صدای درون سرتان اظهار نظر، نتیجه گیری یا مقایسه کند یا برای سر درآوردن بکوشد، نگاه کنید؟ پس از دو - سه دقیقه، اجازه دهید نگاه شما به پیرامونتان بیفتد و توجه شما با دیدن هر آنچه در مسیر نگاهتان قرار می گیرد، هشیار و بیدار شود.
سپس به هر صدایی که وجود دارد، گوش دهید. به صداها به همان روش که به اطراف خود نگاه کردید، گوش بسپارید. صداها شاید طبیعی باشند - مانند صدای آب، باد و پرنده ها - و شاید ساخته دست انسان باشند؛ برخی خوشایند و برخی ناخوشایند. با این حال تمایزی میان خوب و بد قایل نشوید. اجازه دهید هر صدایی، همان گونه که هست، باشد و آن را تفسیر نکنید. در این تمرین هم بر توجه هشیارانه، اما آسوده متمرکز باشید.

وقتی بدون تعبیر و تفسیر یا برچسب ذهنی، یعنی بدون افزودن فکر به دریافت های حسی مان ادراک می کنیم، می توانیم ارتباط عمیق تر را میان پدیده های به ظاهر مجزا درک کنیم.
***
ببینید آیا می توانید متوجه صدای درون سرتان بشوید و مچش را بگیرید؟ شاید در این لحظه، از چیزی شکایت می کند. آن صدا را همان که هست، ببینید: صدای منیت؛ فقط یک فکر، نه چیزی بیش از یک الگوی ذهنی شرطی شده. هر گاه متوجه آن صدا می شوید، متوجه این نکته نیز می شوید که شما، آن صدا نیستید، بلکه آن کسی هستید که نسبت به آن صدا هشیار است.
در واقع شما، آن هشیاری هستید که نسبت به صدا هشیار است. این هشیاری، در پس زمینه است. در پیش زمینه، صدا یا فکرکننده وجود دارد. به این ترتیب، از چنگ منیت، یعنی ذهن مشاهده نشده آزاد می شوید.
***
نه مفاهیم و نه فرمول های ریاضی از عهده شرح بی نهایت برنمی آیند. هیچ فکری نمی تواند بی کرانی کل را در خود بگنجاند. واقعیت، یک کل یکپارچه است. با این حال فکر، آن را تکه تکه می کند. به این ترتیب، برداشت های نادرست اساسی پدید می آیند. برای نمونه، این که چیزها و رویدادهای مجزا وجود دارند یا این، دلیل آن است. هر فکری، حکایت از دیدگاهی دارد و هر دیدگاهی، به طور طبیعی حاکی از محدودیت است که در نهایت، به این معناست که آن دیدگاه، حقیقت ندارد یا دست کم، به طور مطلق حقیقت ندارد. فقط کل، حقیقت دارد، اما حقیقت، به فکر یا کلام درنمی آید. از منظری فراتر از محدوده افکار که در نتیجه آن، برای ذهن بشری قابل فهم نیست، همه رویدادها در حال حاضر رخ می دهند. هر آنچه در گذشته وجود داشته است یا در آینده وجود خواهد داشت، هم اکنون وجود دارد؛ چرا که زمان، ساختاری ذهنی ست.
***
آنگاه که جهان را زیر بار واژگان و برچسب ها پنهان نمی سازید، احساسی معجزه آسا را از نو تجربه می کنید که مدت ها پیش، بشر آن را در نتیجه اسارت در فکر، به جای استفاده از فکر از دست داد. به این ترتیب، عمق به زندگی شما بازمی گردد و پدیده ها، تر و تازگی خود را بازمی یابند. بزرگ ترین معجزه، آن است که شما ذات اصیلتان را مقدم بر هر واژه، فکر، برچسب ذهنی و تصویر تجربه کنید. به این منظور، لازم است مفهومی را که از من می شناسید، از بودن جدا سازید؛ یعنی احساسِ بودن خودتان را از هر هویتی جدا کنید.
***
آیا دست کشیدن از این باور که باید یا لازم است بدانید کیستید، امکان دارد؟ به سخن دیگر، آیا می توانید از جست و جو در پی تعاریف مفهومی، برای یافتن احساس هویت دست بکشید؟ آیا می توانید برای یافتن هویت، به فکر رو نیاورید؟

هر چه شما، افکار خود را بیش تر به هویتتان تبدیل کنید، از بعد معنوی درونی بیش تر دور می شوید.

تعریف خودتان بر مبنای فکر، شما را محدود می کند. وقتی به طور کامل می پذیرید که نمی دانید، در واقع، به حالتی از آرامش و روشنی وارد می شوید که به آن کسی که در حقیقت هستید، نزدیک تر است تا آنچه به گمانتان، با تفکر برای شما ممکن بود.
***
در پی شادمانی نگردید. هر چه بیش تر بجویید، کم تر می یابید؛ چرا که جست و جو، نقطه مقابل شادی ست. شادی، گذرا و گریزان است، در حالی که رهایی از ناخشنودی، هم اکنون در دسترس است. چگونه؟ رویارویی با واقعیت موجود به جای داستان سرایی در باره واقعیت، انسان را از ناخشنودی می رهاند. ناخشنودی، حالت طبیعی بهروزی و آرامش درونی شما را که سرچشمه شادمانی حقیقی ست، پنهان می کند.

بخش دوم: نیروی لحظه حال

لحظه حال یا به سخنی دیگر، زندگی، بزرگ ترین دشمن منیت است.
***
زمان، به شکل توالی بی پایان لحظات دیده می شود؛ لحظاتی که گاه «خوب» هستند و گاه «بد». در حالی که اگر دقیق تر بنگرید، به این معنا که از طریق تجربه بی واسطهتان تماشا کنید، خواهید دید که به هیچ رو، لحظه های فراوانی وجود ندارند و کشف خواهید کرد که همیشه، فقط این لحظه وجود دارد. زندگی، همیشه حال است. همه زندگی شما، در همین حال ابدی آشکار می شود. حتی لحظات گذشته یا آینده، فقط هنگامی وجود دارند که آن ها را به یاد می آورید یا انتظارشان را می کشید و این کار را با فکر کردن در باره آن ها، در تنها لحظه موجود، یعنی همین لحظه انجام می دهید.
چرا به نظر می رسد لحظات، فراوان هستند؟ زیرا لحظه حال با آنچه رخ می دهد یا محتوا اشتباه گرفته می شود. فضای حال، با آنچه در این فضا رخ می دهد، یکی نیست؛ در حالی که چنین به نظر می رسد. یکی انگاشتن لحظه حال با محتوای لحظه حال، نه فقط توهم زمان را پدید می آورد، بلکه به توهم منیت هم نیرو می بخشد.

به نظر می رسد همه چیز تابع زمان باشد، در حالی که همه چیز در حال رخ می دهد و این، تناقض است. به هر جا بنگرید، شواهد ضمنی، مبتنی بر واقعیت زمان هستند: سیب در حال گندیدن یا چهره شما در آینه حمام در مقایسه با عکسی که سی سال پیش گرفته اید. با این وجود، شما هیچ گاه هیچ گواه مستقیم و بی واسطه ای در این باره نمی یابید. شما هرگز زمان را تجربه نمی کنید. یگانه تجربه ممکن برای شما، لحظه حال یا بهتر بگویم، آنچه در این لحظه روی می دهد، است. چنان که فقط شواهد مستقیم و بی واسطه برای شما معتبر باشند، زمانی وجود ندارد و حال، تنها وضعیت موجود است.
***
هر آنچه هست یا رخ می دهد، شکلی ست که حال به خود می گیرد. تا وقتی شما در درون با آن مخالفت بورزید، شکل، یعنی جهان، مانعی نفوذناپذیر است که شما را از آن کسی که ورای شکل هستید، جدا می کند؛ شما را از زندگی یگانه و بی شکل، یعنی همان که هستید، جدا می سازد. وقتی شما با یک «بله» درونی، از شکلی که حال به خود می گیرد استقبال می کنید، همان شکل، آستانه ورودتان به بی شکل می شود. آنگاه جدایی میان جهان و خدا از میان می رود.
اگر با رویداد مخالفت کنید، اسیر رویداد می شوید و جهان، خوشبختی یا بدبختی شما را تعیین خواهد کرد.
***
بیش ترِ منیت ها، خواسته هایی متضاد دارند. در مواقع گوناگون، خواسته های متفاوتی دارند یا حتی شاید ندانند چه می خواهند، جز آن که می دانند وضعیت موجود، یعنی لحظه حال را نمی خواهند.

هماهنگ بودن با وضعیت موجود به این معناست که شما با آنچه روی می دهد، رابطه ای بر اساس مخالفت نکردن دارید؛ یعنی در ذهن خود، برچسب «خوب» یا «بد» بر آن نمی زنید، بلکه می گذارید همان گونه که هست، باشد. آیا معنای این سخن، آن است که شما دیگر برای ایجاد تغییر در زندگی تان دست به کاری نمی زنید؟ نه، برعکس؛ وقتی مبنای عمل کردهای شما، هماهنگی درونی با لحظه حال است، کارهایتان از هوشمندی زندگی بهره مند می شوند.
***
هر گاه نگران یا مضطرب می شوید، مقصود بیرونی مسلط شده است و شما، دیگر مقصود درونی را نمی بینید. شما فراموش کرده اید که حالت آگاهی تان اصل است و همه چیزهای دیگر، در درجه دوم قرار دارند.

چرا نگرانی، اضطراب یا دیدِ منفی پدید می آید؟ برای این که شما، از لحظه حاضر رو برگردانده اید؛ و چرا رو برگردانده اید؟ زیرا شما فکر کردید موضوع دیگری مهم تر است. مقصود اصلی خودتان را فراموش کردید. یک خطای کوچک، یک برداشت نادرست، یک دنیا رنج می آفریند.
***
منیت، به سه شیوه با لحظه حال رفتار می کند: به عنوان وسیله ای برای رسیدن به نتیجه، به عنوان مانع یا به عنوان دشمن.

وقتی شما، در برابر شکلی که زندگی در این لحظه به خود می گیرد، واکنش نشان می دهید، وقتی حال را وسیله، مانع یا دشمن در نظر می گیرید، هویت شکلی خودتان، یعنی منیت را تقویت می کنید. در نتیجه، به واکنش گرایی(۱۱) منیت نیرو می بخشید. معنای واکنش گرایی چیست؟ معتاد شدن به واکنش. هر چه شما واکنشی تر باشید، بیش تر اسیر شکل می شوید. هر چه بیش تر به شکل بها دهید، منیت نیرومندتر می شود. آنگاه نور وجود شما، دیگر از درون شکل به بیرون تابیده نمی شود، مگر به ندرت و به سختی.
***
آدم ها باور دارند برای خوشبختی به رویدادها وابسته هستند؛ یعنی خوشبختی شان در گروی شکل هاست. آن ها متوجه نیستند آنچه روی می دهد، ناپایدارترین چیز در جهان و مدام در تغییر است. آدم ها این نگاه را به لحظه حال دارند که رویدادی رخ داده که نباید رخ می داده یا رویدادی رخ نداده که باید رخ می داده است. به این ترتیب، آن ها کمال ژرف تر و ذاتی زندگی را نمی بینند؛ کمالی که همیشه موجود و فراتر از روی داده ها و روی نداده ها و فراتر از شکل است.
لحظه حال را بپذیرید و به آن کمالی که ژرف تر از هر شکل و نیالوده به زمان است، دست یابید.
***
مهم ترین و اساسی ترین رابطه شما در زندگی، رابطه تان با حال است یا در واقع، با هر شکلی که حال به خودش می گیرد؛ یعنی وضعیت موجود یا هر چه پیش می آید. اگر رابطه شما با حال، ناکارامد باشد، این ناکارایی در همه روابط و وضعیت های پیش روی شما به چشم خواهد خورد. می توان منیت را به سادگی چنین تعریف کرد: یک رابطه ناکارامد با لحظه حال. در همین لحظه است که شما می توانید تصمیم بگیرید که می خواهید چه نوع رابطه ای با لحظه حال داشته باشید.
«می خواهم لحظه حال دوست من باشد یا دشمن من؟» لحظه حال، از زندگی جدایی ناپذیر است و بنا بر این، در واقع تصمیم شما، این است که می خواهید چه نوع رابطه ای با زندگی داشته باشید. پس از آن که تصمیم بگیرید لحظه حال را دوست خود بدانید، لازم است نخستین گام را بردارید؛ یعنی با لحظه حال دوستانه برخورد کنید و آن را به هر شکلی بپذیرید. به زودی نتایج را خواهید دید. زندگی با شما دوستانه رفتار خواهد کرد؛ آدم ها، یاریگر و شرایط، مساعد می شوند. یک تصمیم، برای دگرگونی کل واقعیت شما کافی ست. اما لازم است این یک تصمیم را بارها و بارها بگیرید تا چنین زیستنی برایتان طبیعی شود.
***
حذف زمان از آگاهی شما، به معنای حذف منیت است. این، تنها تمرین معنوی حقیقی ست.... در باره حذف زمان روانی(۱۲) سخن می گویم؛ یعنی مشغله دایمی ذهن خودمحور با گذشته و آینده و بی علاقگی آن به هماهنگی با زندگی؛ به این معنی که به مسایل ناگزیر این لحظه، روی خوش نشان ندهد و در نتیجه، با زندگی یکی نباشد.

هر گاه یک نه عادتی به زندگی به بله تبدیل شود، هر گاه شما اجازه دهید این لحظه، همان گونه که هست باشد، زمان و همچنین منیت را از بین می برید. منیت برای این که باقی بماند، زمان، یعنی گذشته و آینده را مهم تر از لحظه حال می نمایاند.

زمان، بعد افقی زندگی و لایه سطحی واقعیت است. اما بعد عمودیِ ژرفا نیز وجود دارد که شما فقط از دریچه لحظه حال می توانید به آن دست یابید.
***
هشیاری، نیروی نهفته در لحظه حال است. نام دیگر این هشیاری، حضور است.
مقصود نهایی وجود بشر، یعنی مقصود نهایی شما، آوردن این نیرو به این جهان است.
***
مقصود اصلی شما، این است که آگاهی را درون هر کاری که انجام می دهید، جاری سازید. مقصود فرعی، نتیجه ای ست که می خواهید از طریق انجام دادن به آن دست یابید. در حالی که مقصودتان پیش از این مفهوم، همیشه با آینده در ارتباط بود، اکنون شما با مقصودی ژرف تر آشنا شده اید که در لحظه حال و از طریق نفی زمان، در دسترس است.

مقصود بیرونی یا فرعی شما، در بعد زمان مستقر است، در حالی که مقصود اصلی تان، از حال جداشدنی نیست و در نتیجه، به نفی زمان نیاز دارد. چگونه این دو با هم سازگار می شوند؟ با شناخت این نکته که سفر همه زندگی شما، در نهایت مبتنی بر گامی ست که در این لحظه برمی دارید. همواره فقط همین یک گام وجود دارد که شما، همه توجهتان را به آن می دهید. این، به معنای آن نیست که نمی دانید به کدام سو می روید، بلکه فقط این معنا را دارد که این گام، اصل است و مقصد، فرعی ست. کیفیت همین یک گام، بر آنچه در مقصد خواهید یافت، تاثیر می گذارد. به سخن دیگر، آینده شما در گروی حالت آگاهی تان است.
***
شما از طریق لحظه حال به نیروی زندگی، یعنی آنچه به طور متعارف «خدا» نام دارد، دست می یابید. همین که شما از آن رو برگردانید، دیگر خدا، واقعیت زندگی تان نخواهد بود و فقط با مفهومی ذهنی از خدا باقی خواهید ماند؛ مفهومی که برخی به آن باور دارند و بعضی، آن را رد می کنند. حتی باور به خدا، جایگزینی ناکافی برای زیستن با واقعیت خداست که در لحظه لحظه زندگی شما آشکار می شود.

پیش گفتار

من برای این برگزیده کتاب جهانی نو، بخش هایی را از کتاب اصلی انتخاب کرده ام که به نظرم برای مطالعه عمیق یا الهام بخش، بسیار مناسب هستند. به همین دلیل، پیشنهاد نمی کنم که این کتاب را از آغاز تا پایان، به ترتیب بخوانید. اگر هر بار یک بخش را بخوانید و در طول مطالعه، آن گزیده هایی را که پاسخ هایی درون شما برمی انگیزانند، دوباره بخوانید یا بر آن گزیده ها، عمیق شوید، سودمندتر است. سپس بگذارید واژه ها به دلتان بنشینند تا حقیقتی را که به آن اشاره می کنند، یعنی حقیقتی را که هم اکنون درون خودتان دارید، حس کنید. شیوه مفید دیگر، این است که گه گاه کتاب را باز کنید، صفحه یا گزیده ای را بخوانید و بگذارید کلمات، راه خود را به آن بعد عمیق درون که فراتر از کلام، یعنی فراتر از فکر است، بگشایند. حقیقتی که واژگان به آن اشاره دارند، یعنی بعد ازلی و ابدی آگاهی، از راه فهم ذهنی و فکر استدلالی در دسترس نیست.
این کتاب، چکیده جهانی نو نیست و اگر چه برخی از نکات مهم آن کتاب را در بر دارد، اما مطالب اندکی در مورد منیت(۹) در آن گنجانده شده و هیچ مطلبی در باره بدن دردمند(۱۰) در آن نیامده است. به سخن دیگر، اگر می خواهید آن الگوهای ذهنی - عاطفی درونی تان را که مانع از پدید آمدن آگاهی تازه می شوند، درک کنید و تشخیص دهید، لازم است کتاب اصلی را بخوانید.
این نگاشته، برای کسانی که کتاب جهانی نو را دست کم یک بار یا بیش تر خوانده اند، به معنایی عمیق از آن دست یافته اند و در نتیجه، دگرگونی درونی را تا اندازه ای تجربه کرده اند، سودمند تر است. محتوای این کتاب، از نظر آگاهی بخشی به نسبت، کم اهمیت است. شما یگانگی با کل زندگی را به منظور کسب دانستنی های نو نمی خوانید، بلکه قصدتان عمیق تر شدن، بیش تر حاضر بودن، بیدار شدن و برون رفت از جریان بی وقفه تفکر اجباری ست. اگر معنایی را که واژگان به آن اشاره دارند به هیچ رو حتی به صورت گذرا درک نکنید، کلمات برایتان بی معنا و در حد مفاهیم انتزاعی باقی خواهند ماند. اما این که واژه ها برای شما قابل درک باشند، به این معناست که آگاهیِ بیدارشده، در حال پدیدار شدن از اعماق وجودتان است و کلماتی که می خوانید، به برانگیختن این آگاهی کمک می کنند. اگر با گزیده هایی در این کتاب رو به رو شدید که احساس کردید موثر و نیرومند هستند، می خواهم بدانید آنچه حس می کنید، در واقع نیروی روحانی خودتان یا بهتر بگویم، ذات خودتان است. فقط روح می تواند روح را بشناسد.

نظرات کاربران درباره کتاب یگانگی با کل زندگی

نویسنده خوبی داره
در 3 هفته پیش توسط عارفه خراسانی زاده