تله در این کتاب از تفکر به عنوان جنبهای خرد از آگاهی سخن میگوید. او بر این باور است که انسان امروزی توانی نو برای فراتر رفتن از اندیشه را یافته که در نتیجه هویت خود را با تفکرش یکی نمیداند. در نتیجه انسان، هشیاری و فضاییست که تفکر، عواطف و احساسات در آن رخ میدهند. جهان هستی یک کل بینهایت است که اگر زیر بار واژهها و برچسبهای اندیشه پنهان نشود، میتواند امکاناتی بیکران در اختیار انسان قرار دهد. تله در ادامه از لحظۀ حال و نیروی شگفتانگیز آن سخن میگوید و هر آنچه را هست یا رخ میدهد شکلی میداند که حال به خود میگیرد. لحظۀ حال دشمن منیت انسان است و تله منیت را حاصل از رابطۀ ناکارامد نسبت به حال میداند. منیت در پی یکی انگاشتن خود با شکل یا هویت گرفتن از آن است که این یکی انگاشتن مقدمۀ فراموش کردن وجود و کابوس جدایی مطلق میشود. این نویسندۀ توانا، از بیماری همگانی بشر یاد میکند که اصل، یعنی آنچه را ورای شکلهای ظاهریست فراموش کردهاند و زیر سلطۀ زمان قرار گرفتهاند. تله این پایبندی به زمان را دلیل ناخرسندی و اندوه بشر میداند و راه حل رنج نکشیدن و مقصود اصلی انسان را بیداری عنوان میکند. تله از راههای رهایی از منیت و دستیابی به آگاهی معطوف به فضا سخن میگوید که در نتیجۀ آن و با هشیار شدن انسان در جهان نو، او میآموزد به خشنودی و رضایتی درونی دست یابد که سرانجام، شوق را همدم دایمی بشر میسازد. این نویسندۀ چیرهدست بر این باور است که شکلها در جهان کنونی در حال فروپاشی هستند و آگاهی در حال بیدار شدن است. از این رو، نوید میدهد که انسان امروزی در نورافشانی جهان نو نقش دارد و باید نقش خود را ایفا کند. سپس از حضور و آگاهی سخن میگوید تا خواننده بیاموزد چگونه میتواند در لحظۀ حال زندگی کند و بتواند خود واقعیاش را بشناسد که همانا آگاهی بیشکل و جاودان است. در ادامه تله راهکارهایی همراه با مراقبه و تمرکز برای شناخت بدن درونی که انرژی زندگی و پل میان شکل و بیشکلیست، ارایه میدهد. سرانجام این نویسنده با بیان شیوای خود راه یگانگی با کل زندگی را برای خوانندۀ کتابش روشن میکند؛ سپاسگزاری، تسلیم به آنچه هست و دست از مقاومت کشیدن، همسویی و آرام گرفتن در لحظۀ حال و به رقص درآمدن توسط زندگی.