فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تعویذ

کتاب تعویذ

نسخه الکترونیک کتاب تعویذ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تعویذ

این حکایتی خواهد شد خوفناک. داستانی پلیسی، روایتی سیاه و هراسناک. اما چنین به نظر نخواهد آمد. چنین به نظر نخواهد آمد، چرا که من راوی آنم. منم آن‌که سخن می‌گوید، پس چنین به نظر نخواهد آمد. اما به‌واقع حکایتی است از جنایتی فجیع. من رفیق تمام مکزیکی‌ها هستم. می‌توانم بگویم مادر شعر مکزیکم، اما بهتر است چیزی نگویم. تمامی شاعران را می‌شناسم و شاعران هم همگی مرا می‌شناسند. پس شاید هم بتوانم چنین بگویم. پس می‌توانم ادعا کنم که من مادر شعر مکزیکم و باد صبای نفرینی قرن‌هاست که می‌وزد. اما بهتر است از این هم چیزی نگویم. مثلاً می‌توانم بگویم آرتوریتو بِلانو را زمانی شناختم که فقط هفده سالش بود، پسرکی خجالتی که نمایش‌نامه و شعر می‌نوشت و آداب عرق‌خوری نمی‌دانست. اما نقلش به پرگویی می‌ماند و یادم داده‌اند (به ضرب شلاق یادم داده‌اند، به ضرب میله‌ای آهنین) که زیاده‌گویی‌ها زیادی‌اند و تنها گفتن خود موضوع کفایت می‌کند. با این‌همه، آنچه می‌توانم بگویم نامم است.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تعویذ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

این حکایتی خواهد شد خوفناک. داستانی پلیسی، روایتی سیاه و هراسناک. اما چنین به نظر نخواهد آمد. چنین به نظر نخواهد آمد، چرا که من راوی آنم. منم آن که سخن می گوید، پس چنین به نظر نخواهد آمد. اما به واقع حکایتی است از جنایتی فجیع.
من رفیق تمام مکزیکی ها هستم. می توانم بگویم مادر شعر مکزیکم، اما بهتر است چیزی نگویم. تمامی شاعران را می شناسم و شاعران هم همگی مرا می شناسند. پس شاید هم بتوانم چنین بگویم. پس می توانم ادعا کنم که من مادر شعر مکزیکم و باد صبای نفرینی قرن هاست که می وزد. اما بهتر است از این هم چیزی نگویم. مثلاً می توانم بگویم آرتوریتو بِلانو(۱) را زمانی شناختم که فقط هفده سالش بود، پسرکی خجالتی که نمایش نامه و شعر می نوشت و آداب عرق خوری نمی دانست. اما نقلش به پرگویی می ماند و یادم داده اند (به ضرب شلاق یادم داده اند، به ضرب میله ای آهنین) که زیاده گویی ها زیادی اند و تنها گفتن خود موضوع کفایت می کند.
با این همه، آنچه می توانم بگویم نامم است.
نامم آئوکسیلیو لاکوئوتوره(۲) است. اهل اروگوئه ام، مونته ویدئو، گرچه وقتی کله ام گرم شراب ها، شراب های غربت، می شود، می گویم چَرُّوآ(۳) هستم. خب، این دو کم و بیش مترادفند، هرچند یکی نیستند، و این مکزیکی ها و در نتیجه اهالی امریکای لاتین را گیج می کند.
به هرحال مهم این است که روزی به مکزیک آمدم، بی آن که بدانم چرا، به چه منظور، چگونه یا چه وقت. سال ۱۹۶۷ یا شاید ۱۹۶۵ یا ۱۹۶۲ به مکزیکوسیتی آمدم. من یکی که دیگر نه تاریخ ها را به یاد می آورم و نه پرسه گردی هایم را؛ فقط می دانم آمدم مکزیک و دیگر برنگشتم، دیگر از آن جا تکان نخوردم. صبر کنید، بگذارید کمی فکر کنم. بیایید زمان را بکشیم، همچون پوست زنی محوشده در اتاق عمل یک جراح پلاستیک. بگذارید ببینم، روزی که آمدم مکزیک، لئون فلیپه(۴) هنوز زنده بود. وه که چه عظمتی، چه قوای طبیعی مادرزادی. و خب، لئون فلیپه در ۱۹۶۸ مرد. وقتی آمدم مکزیک، هنوز پدرو گارفیاس(۵) زنده بود. چه بزرگمردی، چه جان سودازده ای. و خب، دون پدرو در ۱۹۶۷ مرد. پس باید قبل از ۱۹۶۷ آمده باشم. حالا بیایید فرض کنیم که سال ۱۹۶۵ پا به مکزیک گذاشتم.
گمانم باید همان ۱۹۶۵ باشد (اما شاید هم اشتباه می کنم؛ آدمی اغلب اشتباه می کند). خلاصه آمدم و شدم همنشین آن دو اسپانیایی، آن دو ذهن جهانشمول، همه روز، ساعات پیاپی، با شورمندی یک شاعره و ازخودگذشتگی بی چون و چرای پرستاری انگلیسی یا خواهری کوچک تر که خود را وقف مراقبت از برادران بزرگ ترش می کند، پرسه گردانی چون من، گرچه هجرتشان زمین تا آسمان با هجرت من فرق می کرد. هیچ کس مرا از مونته ویدئو بیرون نکرده بود. صرفا یک روز به سرم زد راهی شوم و رفتم بوئنوس آیرس. بعد از چند ماه، شاید هم یک سال، تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم، چرا که دیگر می دانستم مقصدم مکزیک است و می دانستم لئون فلیپه در مکزیک زندگی می کند، اما چندان مطمئن نبودم که دون پدرو گارفیاس هم این جا زندگی می کند، گرچه دلم چنین گواهی می داد. شاید آنچه مرا به سفر وا داشت دیوانگی بود. می توانست دیوانگی هم باشد. به گمان من که دلیلش فرهنگ بود. البته فرهنگ گاه دیوانگی است و گاه دربرگیرنده ی دیوانگی. شاید فقدان عشق بود که مرا به سفر وا داشت، شاید هم عشقی مفرط و بی حد و حصر، شاید هم دیوانگی.
یقینا در سال ۱۹۶۵ به مکزیک آمدم و سر و کله ام در خانه ی لئون فلیپه و خانه ی پدرو گارفیاس پیدا شد. گفتم هر امری داشته باشید در خدمتم. گویا مرا آدم خوش مشربی می دانستند؛ آخر آدم بدعنقی نیستم. گاهی ملال آور می شوم، اما ابدا بدعنق نیستم. اولین کاری که باید می کردم این بود که جارو را بردارم و بیفتم به جان اتاق ها و بعد پنجره ها را برق بیندازم. اغلب هر وقت فرصتی پیش می آمد، پولی از آن ها می خواستم تا از خانه بزنم بیرون و برایشان خرید کنم. با آن لهجه ی اسپانیایی و آن تُک زبانی حرف زدن چاره ناپذیرشان (گویی مدام z و cاز خود می پراکندند و آن sفلک زده و شهوانی را یتیم به حال خود رها می کردند) می گفتند: «آئوکسیلیو، این قدر دور خودت نچرخ و کارت را بکن. کاغذها را بگذار سر جایشان، دختر. خاک و ادبیات همیشه با هم کنار آمده اند.» به آن ها خیره می شدم و با خود می گفتم حق دارند، همیشه خاک، همیشه ادبیات... در آن ایام سخت شیفته ی تصور جزئیات بودم، از همین رو صحنه هایی هولناک و مصیبت بار پیش چشمم پدیدار شد: کتاب های دست نخورده ی نِشسته در قفسه ها و گرد و خاک جهان که به کتابخانه ها رخنه می کرد، آرام، سرسخت، مهارناپذیر. آن گاه دریافتم که کتاب ها لقمه ی چربی در دهان گرد و خاکند (دریافتم، اما نپذیرفتم). گردبادهایی آکنده از غبار را به چشم دیدم، ابرهایی از گرد و خاک، جسمیت یافته بر پهنه ی پامپایی(۶) که در ژرفنای ذهنم جای داشت. ابرها چنان پیش تاختند که سرانجام به مکزیکوسیتی رسیدند، به مرکز دولت فدرال مکزیک. این ها ابرهای پامپای خودم بودند، پامپایی که از آنِ همه بود، هرچند بسیاری از دیدنش سر باز می زدند. سپس گرد و خاک همه چیز را پوشاند، کتاب هایی را که خوانده بودم و آن هایی را که می خواستم بخوانم. کاری نمی شد کرد؛ هرچه می روبیدم، گرد و خاک نمی خواست گورش را گم کند، چون بخشی از ذات کتاب ها بود و به سیاق خود در کتابخانه زندگی می کرد یا ادای چیزی شبیه به زندگی را درمی آورد.
این بود آنچه دیدم. این بود آنچه دیدم، در میانه ی ترسی که تنها من حسش می کردم. بعد چشمانم را گشودم و آسمان مکزیک پیش چشمم پدیدار شد. با خود فکر کردم در مکزیک هستم، در پایتخت مکزیک. رعشه ی ترس هنوز کاملاً محو نشده بود. بله، من این جا هستم. خاطره ی گرد و خاک بی درنگ ناپدید شد. از خلال پنجره ای آسمان را دیدم. دیوارهایی را دیدم که نور مکزیکوسیتی آهسته و نرم بر قامتشان می لغزید. شاعران اسپانیایی را دیدم و آثار درخشانشان را. گفتم: «دون پدرو، لئون (فکرش را بکنید، خیلی عجیب است که می توانستم آن مرد سالخورده و محترم را با اسم کوچکش خطاب کنم، حال آن که در برابر آن یکی که جوان تر بود خجل می شدم و کم تر از جناب و شما خطابش نمی کردم)، این را به من بسپرید. شما به کارتان برسید، آرام و دل آسوده بنویسید و اعتنایی به من نکنید، انگار نامرئی باشم.» خندیدند. بهتر است بگویم لئون فلیپه خندید. اما نه، راستش را بخواهید، درست نفهمیدم خندید یا سینه صاف کرد یا فحش داد. این مرد همچون آتشفشان بود، اما در عوض دون پدرو گارفیاس لحظه ای نگاهت می کرد و بعد نگاهش را می دزدید (چه نگاه اندوهباری) و خیره می شد به جایی، مثلاً به یک گلدان یا قفسه ای پر از کتاب (چه نگاه سودازده ای). با خودم می گفتم به چه چیز آن گلدان یا عطف کتاب ها زل می زند و چرا با دیدنشان چنین غمگین می شود؟ گاه، وقتی در اتاق نبود یا به من نگاه نمی کرد، غرق فکر می شدم و در بحر همان گلدان و کتاب هایی می رفتم که او محو تماشایشان بود. بعد به این نتیجه می رسیدم (البته همین جا بگویم که بلافاصله نتیجه گیری خودم را رد می کردم) که دوزخ یا یکی از درهای مخفی اش پشت این اشیای به ظاهر معصوم پنهان است.
گاهی دون پدرو، درست لحظه ای که به گلدان یا عطف کتاب هایش خیره شده بودم، از راه می رسید و غافلگیرم می کرد. یک روز پرسید: «آئوکسیلیو، محو چه شده ای؟» گفتم: «ببخشید، چطور مگر؟» و تظاهر کردم گم و غایبم، یا یکسره در خواب و خیال. اما گاه این من بودم که با سوال هایی به او پاسخ می دادم، و البته که همه ی سوالاتم نابجا بود. اما بعد که به آن ها فکر می کردم، می دیدم پربیراه هم نبودند. مثلاً می گفتم: «دون پدرو، چند وقت است این گلدان را دارید؟ کسی آن را به شما هدیه داده؟ خیلی برایتان عزیز است؟» طوری نگاهم می کرد که انگار نمی داند چه باید بگوید. یا این که می گفت: «این فقط یک گلدان است.» یا: «نه، آن قدرها هم عزیز نیست.» پس چرا طوری به آن نگاه می کنید که انگار یکی از درهای دوزخ در پس آن پنهان است؟ دلم می خواست جواب سوالم را بدانم، اما چیزی نمی گفتم. فقط می گفتم: «آها، آها...» این تکیه کلامی بود که در همان ماه های نخستین اقامتم در مکزیک، نمی دانم از چه کسی، یاد گرفته بودم. با هر چندتا «آها» هم که جوابش را می دادم، باز همان فکر قبلی در سرم می گذشت. یک بار ــ هر بار یادش می افتم، خنده ام می گیرد ــ در اتاق مطالعه ی پدرو گارفیاس تنها بودم که چشمم افتاد به گلدانی که او غمگنانه به آن زل می زد. با خودم گفتم شاید این طور نگاهش می کند چون گلی در آن نیست، تقریبا هیچ وقت گلی در آن نیست. نزدیک رفتم و از تمام زوایا وراندازش کردم (تقریبا دو قدمی گلدان ایستاده بودم، گرچه شیوه ی حرکتم، شیوه ی نزدیک شدنم به آن، به گام برداشتن بر مسیری مارپیچ می مانست). بعد با خودم فکر کردم باید دستم را فرو کنم در آن شکاف تیره و تاریک. بله، واقعا همین فکر را کردم. و بعد دیدم که دستم از تنم جدا شد، بالا رفت، بر فراز شکاف تیره ی گلدان چرخی زد و به لبه های میناکاری شده اش نزدیک شد. یکباره صدای ضعیفی در درونم گفت: «آهای، آئوکسیلیو، چه می کنی احمق جان؟» به گمانم همین صدا بود که نجاتم داد، چرا که دست بلافاصله عقب نشست و همان طور در هوا معلق ماند، همچون دست بالرینی مرده، چند سانتی بالاتر از دهانه ی دوزخ. بعد دیگر نفهمیدم چه شد، نفهمیدم چه اتفاقی برایم افتاد، گرچه می دانم چه اتفاقی می توانست برایم بیفتد و نیفتاد.
آدمی تن به خطر می دهد. این یک حقیقت محض است. آدمی تن به خطر می دهد و بازیچه ی دست سرنوشت می شود، حتی در نامحتمل ترین مکان ها.
آن روز، کنار آن گلدان، اشکم سرازیر شد. بهتر بگویم، بی آن که خودم بفهمم، اشک به گونه ام دوید. باید روی صندلی می نشستم، روی تنها صندلی اتاق دون پدرو، چون هر لحظه ممکن بود از هوش بروم. قسم می خورم که چشمم لحظه ای سیاهی رفت و پاهایم تا شد. به محض آن که نشستم، چنان به رعشه افتادم که انگار همین حالاست که سکته کنم. در این حیص و بیص، تنها نگران این بودم که پدریتو گارفیاس از راه برسد و مرا در آن وضع اسفناک ببیند. به گلدان فکر می کردم، بی آن که نگاهش کنم. می دانستم گلدان آن جاست، در اتاق، روی یک قفسه (آن قدرها هم ابله نیستم). وزغی نقره ای هم کنار گلدان بود که گویی پوستش تمام جنون ماه مکزیک را به خود کشیده بود. بعد، همچنان لرزان، بلند شدم و دوباره به طرف گلدان رفتم. به گمانم این بار عزمم را جزم کرده بودم که گلدان را بردارم و بر کف اتاق، بر کاشی های سبز کف اتاق، خُردش کنم. این بار بر مسیر مارپیچ سابق گام برنداشتم، بلکه یکراست به سمت آن شی ء موحش رفتم، شاید کمی مردد، اما در یک خط راست. وقتی به نیم متری گلدان رسیدم، دوباره ایستادم و با خودم گفتم اگر آن گلدان دروازه ی دوزخ نباشد، پس لابد مملو از کابوس هاست، مملو از تمام چیزهای ازدست رفته، هرآنچه که دردآفرین است و سزاوار فراموشی.
بعد با خودم گفتم پدرو گارفیاس می داند چه چیزی در گلدانش پنهان است؟ آیا شاعران می دانند چه چیز در شکاف بی پایان گلدان هایشان لانه کرده؟ و اگر می دانند، چرا آن ها را نمی شکنند؟ چرا خودشان مسئولیت این کار را بر عهده نمی گیرند؟
آن روز نتوانستم به چیز دیگری فکر کنم. زودتر از همیشه خانه را ترک کردم و و به پارک چاپولتِپِک(۷) رفتم تا قدمی بزنم. جایی بود دنج و زیبا. اما هرچه قدم می زدم و هرچه زیبایی های اطرافم را می ستودم، باز نمی توانستم از فکر گلدان اتاق پدریتو گارفیاس، کتاب ها و آن نگاه اندوهناکش خلاص شوم، نگاهی که گاه به معصوم ترین اشیا خیره می ماند و گاه به چیزهای بس مخوف. خیره به دیوارهای کاخ ماکسیمیلیان و کارلوتا یا درختانی که در آینه ی دریاچه ی چاپولتپک صدچندان می شدند، تنها یک تصویر در خیالم نقش می بست: شاعری اسپانیایی که با اندوهی عمیق به گلدانی زل زده بود، اندوهی که گویی همه چیز را در میان می گرفت. این تصویر مرا به خشم آورد. بعد از خودم پرسیدم چرا او کاری نمی کند؟ چرا شاعر فقط به گلدان نگاه می کند؟ چرا دو قدم برنمی دارد برود جلو (دو یا سه قدم برازنده، با آن شلوار کتان) تا آن را با دو دست بگیرد و بر زمین بکوبد و خرد کند؟ کمی بعد خشمم فروکش کرد و به فکر فرو رفتم. نسیم چاپولتپک (آن چاپولتپک خوش منظره که مانوئل گوتییرس ناخِرا(۸) توصیفش کرده) نوک بینی ام را نوازش می داد. در خیال تا آن جا پیش رفتم که با خود گفتم پدریتو گارفیاس در طول عمرش چندین و چند گلدان را درهم شکسته، ده ها شی ء رازآلود دیگر، هزاران هزار گلدان! آن هم در دو قاره! من که بودم که او را سرزنش کنم ــ حتی در ذهن خودم ــ که چرا کوتاهی کرده و این یک گلدان را در کتابخانه اش نشکسته است؟
بعد به فکر علت ماندگاری آن گلدان در اتاقش افتادم. به نتایجی هم رسیدم. اما چرا باید این نتایج را برشمرم؟ فایده ی این کار چیست؟ تنها از این مطمئن بودم که گلدان آن جاست، سر جای همیشگی اش، گرچه می توانست کنار پنجره ای گشوده در مونته ویدئو باشد، یا روی میز تحریر اتاق پدرم که سال ها قبل مرده بود و تقریبا از یاد برده بودمش، در خانه ی قدیمی پدرم، دکتر لاکوئوتوره. اینک ستون های عظیم فراموشی بر آن خانه و آن میز فرو افتاده و خُردشان کرده است.
تنها حقیقت مسلم این بود که طبق عادت به خانه ی لئون فلیپه و خانه ی پدرو گارفیاس می رفتم و خدمتی به آن ها می کردم، مثلاً خاک کتاب هایشان را می گرفتم و اتاق ها را جارو می زدم. هر وقت اعتراض می کردند، می گفتم: «مرا به حال خودم بگذارید. شما بنویسید و بگذارید من هم به امور پشتیبانی برسم.» آن وقت لئون فلیپه ریسه می رفت، اما پدرو گارفیاس حتی لبخندی هم نمی زد. آه که این مرد چقدر سودایی بود، با آن چشم ها که انگار دریاچه ای بودند در غروب، همچون دریاچه های نشسته بر قله ی کوه ها، دور از نگاه آدمی، دریاچه هایی بس حزن انگیز و آرام و گنگ، آن قدر آرام که گویی از آنِ این جهان نیستند. می گفت: «این قدر به خودت زحمت نده، آئوکسیلیو.» یا فقط می گفت: «ممنونم، آئوکسیلیو.» و دیگر هیچ. چه مرد مقدسی. چه انسان کاملی. آن جا بی حرکت ایستاده بود و از من تشکر می کرد. همین. و همین برایم بس بود، چون همیشه به همین چیزهای کوچک راضی ام. و مثل روز روشن است که چرا. لئون فلیپه می گفت: «آئوکسیلیوی نازنین، تو یک گنجی، گنجی گرانقدر، آئوکسیلیو.» بعد سعی می کرد با چند پسو دستم را بگیرد. اما اغلب وقتی پولی تعارفم می کرد، فریادم به آسمان می رفت (فریاد، به معنای دقیق کلمه). بعد می گفتم: «جناب لئون فلیپه، من این کارها را محض رضای دل خودم می کنم، از سر عشق و علاقه به شما.» لئون فلیپه لحظه ای به تعبیری که من به کار برده بودم فکر می کرد. بعد پول ها را می گذاشتم روی میز و کارم را پی می گرفتم. می زدم زیر آواز. همیشه وقت کار آوازی می خواندم، فرقی هم نمی کرد کار بامزد بود یا مجانی. در واقع کار بی جیره و مواجب را ترجیح می دادم، گرچه ریاکاری است اگر بگویم از پول خوشم نمی آید. با این همه در خانه ی آن دو نه تنها کار مجانی را ترجیح می دادم، بلکه حاضر بودم چیزی هم از جیب بدهم، تنها به این علت که لابه لای کتاب هایشان بپلکم. طبق عادت، هدایایشان را به دیده ی منت می پذیرفتم. لئون فلیپه مجسمه های گلی کوچک مکزیکی ای به من می داد که نمی دانم آن ها را از کجا می آورد، چون از این نوع مجسمه ها در خانه اش پیدا نمی شد. فکر کنم فقط به خاطر من می خریدشان.
چه مجسمه های کوچک غم انگیزی. زیبا. کوچک و زیبا. نه دری از درهای دوزخ را در خود نهان داشتند و نه دری از درهای بهشت را. هنر دست سرخپوست ها بودند. دلالانی که برای خرید مجسمه به اوئاخاکا(۹) می رفتند آن ها را بزخر می کردند و در حراجی های پایتخت به چند برابر قیمت می فروختند. دون پدرو گارفیاس اما به من کتاب هدیه می داد، کتاب های فلسفی. یکی شان را هنوز به یاد می آورم، کتابی از خوسه گائوس(۱۰). سعی کردم بخوانمش، اما نشد، چنگی به دلم نزد. خوسه گائوس هم اسپانیایی بود و در مکزیک مرد. بیچاره خوسه گائوس... باید برای خواندنش تقلای بیش تری می کردم. راستی گائوس کی مُرد؟ به گمانم ۱۹۶۸، مثل لئون فلیپه. یا شاید هم ۱۹۶۹. شاید او هم از شدت اندوه مرده باشد. پدریتو گارفیاس در ۱۹۶۷ مرد، در مونتری(۱۱). و لئون فلیپه در ۱۹۶۸. مجسمه های کوچکی که به من هدیه داده بود یکی پس از دیگری غیبشان زد. آن ها که نشکستند و جان سالم به در بردند حالا لابد روی قفسه ای جا خوش کرده اند، در خانه هایی اصیل و مجلل، یا آپارتمان ها و اتاقک هایی بر بامی در محله ی ناپولس(۱۲) یا روما(۱۳) یا ایپودروموـ کوندِسا(۱۴). آن هایی هم که شکستند لابد بخشی از گرد و غبار شهر شده اند. کتاب های پدرو گارفیاس را هم از دست دادم، اول فلسفی ها را و بعد هم به ناگزیر مجموعه شعرها را.
گاه فکر می کنم کتاب ها و مجسمه های گلی کوچکم به نوعی همراهی ام می کنند.
به راستی آن ها چگونه همراهی ام می کنند؟ آیا دور و برم می پلکند؟ بالای سرم می چرخند؟ آیا کتاب ها و مجسمه های گلی کوچکی که از دست دادمشان به جزئی از هوای پایتخت بدل شده اند؟ آیا خاکستری شده اند که باد با خود از شمال شهر به جنوب می برد و از شرق به غرب؟ شاید. روح تاریک شب بر خیابان های شهر می گسترد و همه چیز را می روبد. دیگر به سختی می توان آوازی شنید. قدیم ترها همه جا صدای آواز بلند بود، این جا، آن جا، همه جا. ابری از غبار همه چیز را خُرد می کند، اول شاعران را و بعد عشق ها را. بعد، درست در لحظه ای که خیال می کنی سیراب شده و رفته رفته دارد محو می شود، بازمی گردد و بر شهر، بر مغزهای ما، سایه می افکند و با حرکاتی مرموز می گوید که خیال رفتن ندارد.

۲

چنان که گفتم، با لئون فلیپه و پدرو گارفیاس رابطه ای مستمر و بی غل و غش داشتم. انتظار نداشتم شعرهایم را بخوانند یا سنگ صبور غم و غصه هایم شوند، بلکه صرفا سعی می کردم کمک حالشان باشم. البته سرم گرم کارهای دیگری هم بود.
زندگی خصوصی خودم را داشتم، زندگی دیگری جدا از شور و حالی که نزد این دو نویسنده ی بنام اسپانیایی می جستم. طبعا نیازهای دیگری هم داشتم. کار می کردم، یعنی پی شغلی می گشتم. می گشتم و نومید می شدم، زیرا چنان که همه می دانند یا باور دارند یا تصور می کنند، زندگی در مکزیکوسیتی آسان است، البته تنها به این شرط که پولی یا بورس تحصیلی ای یا خانواده ای یا دست کم شغل ناچیز و درآمد بخور و نمیری داشته باشی. من اما هیچ نداشتم. این سفر دراز به سوی سرزمین «صاف ترین آسمان جهان» بسیاری چیزها را از من ستانده بود، از جمله نای درپیش گرفتن هر شغلی را. بدین سان، افتادم به پرسه زنی در حوالی دانشگاه، خاصه دانشکده ی ادبیات و فلسفه. رفتم سراغ کارهای به اصطلاح داوطلبانه. مثلاً یک روز متون پروفسور گارسیا لیسکانو(۱۵) را پاکنویس می کردم و روز دیگر در گروه زبان و ادبیات فرانسه مترجم می شدم (چون کم تر کسی واقعا به زبان مولیر تسلط داشت). البته نه این که ادعای فرانسه دانی داشته باشم، نه، منتها در قیاس با دیگران فوق العاده بودم. روزی دیگر مثل کنه می چسبیدم به یک گروه تئاتر و بی اغراق هشت ساعت تمام به تماشای تمرین هایشان می نشستم که گویی تا ابد ادامه داشت. ساندویچشان را می آوردم، با آزمون و خطا پروژکتورها را تنظیم می کردم و جملات تک تک هنرپیشه ها را کم و بیش بی صدا از بَر می خواندم. تنها خودم صدایم را می شنیدم و تنها خودم از ازبرخوانی خویش به وجد می آمدم.
گاهی هم بختم می گفت و شغلی پیدا می کردم. گاه دستیار استادی می شدم که بخشی از حقوق ماهیانه اش را به من می داد. گاهی نیز مسئولان گروه ادبیاتْ اساتید را متقاعد می کردند با من قراردادهای دوهفته ای، یک ماهه یا یک ماه و نیمه ببندند، کارهایی مبهم و نامعلوم و اغلب ناموجود. بعضی وقت ها منشی ها ــ آن دختران مهربانی که با همه شان رفیق بودم و برایم از غم عشق و امیدهایشان می گفتند ــ روسایشان را وا می داشتند کارهایی جزئی به من بسپرند تا چند پسویی گیرم بیاید. روزهایم این گونه می گذشت. شب ها کارم پرسه گردی با شاعران مکزیکی بود، اوقاتی خوش و گاهی حتی سخت کارساز، چرا که آن روزها حسابی آس و پاس بودم و توان اجاره ی آلونکی را هم نداشتم. اما اغلب گلیمم را از آب می کشیدم: نمی خواهم اغراق کنم، اما پول گذران زندگی را یک طوری درمی آوردم. به علاوه، از مخارجم تا حد زیادی کم می شد، چرا که شاعران مکزیکی آثار ادبی مکزیک را به من امانت می دادند، اول کتاب های شعر خودشان را ــ شاعر جماعت همین است دیگر ــ و بعد آثار بزرگان و کلاسیک ها را.
گاه پیش می آمد که در تمام هفته خرجم یک پسو هم نمی شد. دنیا به کامم بود. شاعران مکزیکی سخاوتمند بودند و من سعادتمند. آشنایی مان از همان سال ها شروع شد. جداناشدنی بودیم. روزها را در دانشکده سر می کردم، مثل مورچه ای خُرد، یا بهتر بگویم، مثل یک زنجره، از این جا به آن جا، از اتاقکی به اتاقکی دیگر، آگاه از هر جنجال و شایعه ای، از هر خیانت و طلاقی، و از تمام تراژدی ها. مثلاً از ماجرای پروفسور میگل لوپس آسکاراته(۱۶) خبر داشتم. منشی ها برایم گفته بودند. زنش ترکش کرده بود و میگل لوپسِ فلک زده تاب رنج نداشت. روزی در راهرو دانشکده به گروهی برخوردم که نمی دانم درباره ی کدام وجه اشعار اووید(۱۷) بحث می کردند. به گمانم بونیفاس نونیوی(۱۸) شاعر هم آن جا بود. شاید مونتِروسو(۱۹) و دو سه شاعر جوان دیگر هم بودند. شک ندارم که پروفسور آسکاراته هم آن جا بود، اما لام تا کام حرفی نزد تا وقتِ رفتن (چرا که بونیفاس نونیو تنها متخصص شاعران رومی بود). آن روز داشتیم از چه حرف می زدیم؟ خدای من، داشتیم از چه حرف می زدیم؟ جزئیات حرف ها درست یادم نیست. اما به خاطر می آورم که بحث بر سر اووید بود. بونیفاس نونیو بالای منبر رفته بود و یکریز روده درازی می کرد. احتمالاً داشت از ترجمه ی یک مبتدی از مسخ های اووید بد می گفت و آن را به باد تمسخر می گرفت. مونتروسو هم مدام لبخند می زد و خاموش سر می جنباند. و شاعران جوان هم (البته شاید آن طفلکی ها صرفا دانشجو بودند) به تاسی از او سر تکان می دادند. من هم همین طور. گردن کشیده و به آن ها زل زده بودم. هرازگاهی از فراز سر دانشجویان فریادی سر می دادم که مفهومی نداشت مگر تلنبار سکوتی بر سکوت دیگر. و آن وقت (در لحظه ای سراپا حقیقی که بی تردید خواب و خیال نبود) پروفسور لوپس آسکاراته لب به سخن گشود. طوری دهانش را باز کرد که انگار هوا به ریه هایش نمی رسید، یا انگار راهرو دانشکده ناگاه ابعاد غریبی به خود گرفته بود. یکباره چیزی در باب هنر عشق اووید پراند. بونیفاس نونیو غافلگیر شد و مونتروسو بی نهایت مشتاق، اما دانشجویان یا شاعران جوان از آن سر درنیاوردند و من هم همین طور. آن وقت صورتش سرخ شد، انگار دیگر تاب تحمل آن احساس خفگی را نداشت. بعد چند قطره اشک، نه خیلی زیاد، چهار یا شش قطره، از گونه اش فروغلتید و از سبیلش آویزان شد، سبیل سیاهی که گوشه ها و وسطش کم کم داشت سفید می شد. سبیلش همیشه به نظرم عجیب می آمد، شبیه گورخر یا چیزی مثل آن، اما به هرحال سبیلی سیاه که جایش آن جا نبود و به حق جان می داد برای تیغ ریش تراشی یا قیچی. اگر مدتی به سیمای پروفسور خیره می ماندی، یقین می کردی که این سبیل چیز بی ربطی است (یک چیز بی ربط خودخواسته) و اطمینان می یافتی که مردی با سبیلی چنین بی ربط آخر عاقبت خوشی نخواهد یافت.
یک هفته بعد، لوپس آسکاراته خود را از درختی حلق آویز کرد. خبر همچون حیوانی وحشت زده و گریزپا سراسر دانشکده را درنوردید. وقتی این خبر را شنیدم، یکمرتبه در خود مچاله شدم و رعشه برم داشت. در عین حال به شگفت آمدم، چون گرچه خبر ناگواری بود، خبری به غایت هولناک، خبر مسرت بخشی هم به شمار می آمد. انگار «واقعیت» درِ گوش آدمی زمزمه می کرد: «هنوز هم می توانم دست به کارهای شگفت بزنم، هنوز هم می توانم غافلگیرت کنم، ای کله خراب، تو و همه ی آن دیگران را؛ می توانم به خاطر عشق زمین و زمان را به هم بدوزم.»
شب ها گسترده و پهن می شدم، چنان که بدل به خفاشی می گشتم. از دانشگاه بیرون می زدم و همچون شبحی در شهر پرسه می زدم (ترجیح می دهم بگویم مثل یک پری، اما چه کنم که واقعیت ندارد). مست می کردم، سر میز مشتری های دائم کافه می نشستم و وارد بحث هایشان می شدم (همگی را می شناختم). در آن زمان شاعران جوان نزد من می آمدند ــ البته نه به اندازه ی سال های بعد ــ و از من راهنمایی می خواستند. من هم به همه شان فقط یک کلمه می گفتم، بله، فقط یک کلمه! اما نه، راستش صدها، شاید هم هزاران کلمه، انگار همه شان نوه های لوپس بلارده(۲۰) باشند، نبیره های سالوادور دیاس میرون(۲۱)، ماچوهای محروم و جوان، ماچوهای سرگشته در شبانه های شهر، ماچوهایی با کاغذهای بزرگ تاخورده و کتاب های زهواردررفته و دفترچه های چرک که پا به کافه هایی می گذاشتند که تعطیلی در کارشان نبود یا به ملال انگیزترین نوشگاه های دنیا که من تنها زنشان بودم. گاهی هم لیلیان سِرپاسِ(۲۲) شبح وار آن جا پرسه می زد (بعدها از لیلیان بیش تر خواهم گفت). جوان هایی هم می آمدند و شعرها و ترجمه های آشفته شان را می دادند تا بخوانم. برگه ها را می گرفتم و در سکوت مشغول خواندنشان می شدم، پشت به میزی که جماعتی دورش نشسته بودند و به سلامتی هم می نوشیدند، جماعتی که می کوشیدند به هر جان کندنی شده خود را نابغه، طعنه زن یا کلبی مسلک بنمایند، فرشتگان بینوای من. در واژه هایشان غوطه می خوردم (دلم می خواهد بگویم در رودخانه ی واژه ها، اما دروغ محض است، چون هیچ رودخانه ای در کار نبود، بلکه تنها زمزمه ی پرلکنت جویباری بود و بس). دمی با واژگانی تنها می شدم که درخشش و اندوه جوانی سترونشان کرده بود، دمی تنها با خرده شیشه های آینه ای ارزان و شکسته، و خود را دیدم، بهتر است بگویم در میان خرده شیشه ها پی خود گشتم، و خویشتن را یافتم! من، آئوکسیلیو لاکوئوتوره، آن جا بودم، یا تکه پاره هایی از آئوکسیلیو لاکوئوتوره، آن چشمان آبی، آن گیسوان زرین یا نقره فام، به سبک موهای پرنس بالینته، با سیمای استخوانی تکیده و پیشانی چروکیده. از این که خود را بازشناختم به وحشت افتادم. این حس مرا در دریای تردید غوطه ور ساخت و هراس از آینده را در دلم برانگیخت، هراس از روزهایی که همچون رزمناوی شتابان نزدیک می شدند، گرچه مدام به خود نهیب می زدم که من فرزند زمانه ی خویشم، زمانه ای که خود برگزیده بودم، زمانه ای که مرا در محاصره داشت، زمانه ای لرزان، بی ثبات، پرهیاهو و لبریز از زندگی.
در این احوالات بودم که به سمت سال ۱۹۶۸ روانه شدم. یا شاید هم سال ۱۹۶۸ به سمتم آمد. حالا می توانم ادعا کنم که نزدیک شدنش را حس می کردم. می توانم بگویم حسی مهارگسیخته داشتم که همواره مرا هشیار نگه می داشت. از همان نخستین دقایق ژانویه، طالع آن سال را دیدم، حسش کردم، به آن بدگمان شدم و بو کشیدمش. پیش بینی اش کردم و آن را در خیال مجسم کردم، درست در لحظه ی ازهم پاشیدن اولین (و آخرین) پینیاتای(۲۳) آن ژانویه ی شاد و معصوم. گویی به این هم رضایت نداد. به راستی که بویش در بارها و پارک ها تا فوریه و مارس ۶۸ نیز به مشامم می رسید. آرامش و سکوت خارق العاده اش را در کتابفروشی ها و دکه های اغذیه فروشی حس می کردم، آن گاه که در خیابان سان ایلدفونسو(۲۴)، سرپایی تاکوی گوشت چرخ کرده می خوردم و به تماشای کلیسای سانتا کاتارینا دِ سی ئِنا(۲۵) می ایستادم، به تماشای ابرهای مکزیک که آزمندانه بر فراز شهر چرخ می زدند. و این ها همگی پیش از آن بود که سال ۱۹۶۸ بشود ۶۸.
آه، هر وقت یادش می افتم خنده ام می گیرد. دلم می خواهد گریه کنم! گریه می کنم؟ همه چیز دیدم و هیچ ندیدم. منظورم را می فهمید؟ من مادر تمام شاعرانم و به کابوس ها فرصت ندادم (یا سرنوشت فرصت نداد) که خُردم کنند. اینک اشک از گونه های پژمرده و تکیده ام سرازیر است. هجدهم سپتامبر در دانشکده بودم که نیروهای پلیس سبعانه به استقلال دانشگاه حمله کردند و وارد حریم دانشگاه شدند تا همه را یک جا بازداشت یا سربه نیست کنند. نه، دانشگاه آن قدرها هم کشته نداد. در تلاتِلولکو(۲۶) بود که خون های بیش تری بر زمین ریخت. تلاتِلولکو، نامی نامیرا! به چشم خود دیدم که نیروهای امنیتی و پلیس ضدشورش به دانشگاه ریختند و آدم ها را با خود بردند. باورنکردنی است. در دستشویی بودم، در یکی از دستشویی های زنانه ی یکی از طبقات دانشکده، به گمانم طبقه ی چهارم، مطمئن نیستم. نشسته روی دستشویی، با دامنی بالازده، چنان که در شعرها و آوازها می آید، اشعار درخشان پدرو گارفیاس را می خواندم، که حالا یک سالی از مرگش می گذشت، جناب پدروی سودازده که اوضاع اسپانیا و دنیا ملولش کرده بود. فکرش را بکنید، درست در چنین بحبوحه ای که پلیس های لعنتی به دانشگاه حمله ور شده بودند، باید او را می خواندم. ببخشید که حاشیه می روم، اما معتقدم زندگی پر است از چیزهای کوچک معماوار، رخدادهایی که همواره مترصد تماس با پوست یا نگاهمان هستند تا بدل به زنجیره ای از پیامدها شوند که تنها با عبور از منشور زمان چهره عیان می کنند و البته هول و هراس برمی انگیزند. در واقع به لطف پدرو گارفیاس، اشعار پدرو گارفیاس، و به لطف عادت غریب کتاب خواندن در دستشویی، واپسین کسی بودم که از تجاوز پلیس به دانشگاه باخبر شد، تجاوز به استقلال دانشگاه. در همان حال که چشمانم بر ابیات آن شاعر اسپانیایی جان داده در تبعید می دوید، پلیس ها هرکس را که دم دستشان رسید دستگیر و تفتیش کردند و به باد کتک گرفتند، بی اعتنا به جنسیت و سن و سال، وضعیت تاهل و درجه ی رسمی یا اهدایی در سلسله مراتب پیچیده ی دانشگاه.
بگذارید بگویم صدایی شنیدم.
صدایی از ژرفنای روحم.
بگذارید بگویم صدا بالا و بالاتر رفت. تازه فهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. صدای سیفون از توالتی در همان حوالی به گوش رسید، بعد صدای به هم خوردن در، گام هایی سنگین در راهرو و هیاهویی برخاسته از زمین چمن مرتب گرداگرد دانشکده که همچون دریایی سبزفام گِرد جزیره ای آن را در میان گرفته و آغوش سرشار از عشق و اطمینانش را همواره به سویش گشوده بود. بعد حباب شعر پدرو گارفیاس ترکید. کتاب را بستم، بلند شدم، سیفون را کشیدم، در را باز کردم و با صدای بلند گفتم: «آهای، آن بیرون چه خبر است؟» پاسخی نیامد، انگار مشتریان دستشویی ها غیبشان زده بود. گفتم: «آهای، کسی این جا نیست؟» اما پیشاپیش می دانستم کسی جوابی نخواهد داد. نمی دانم شما چنین وضعیتی را تجربه کرده اید یا نه. به فیلمی ترسناک می ماند، اما نه از آن فیلم ها که زنانش ابله اند، بلکه از آن ها که زنانی زیرک و شجاع دارند، یا دست کم یک زن زیرک و شجاع که ناگهان خود را تنهای تنها می بیند، آن قدر تنها که گویی ناگهان وارد خانه ای مطرود، خانه ای متروک و ویران، می شود و می پرسد آیا کسی در این خانه هست (چرا که خبر ندارد آن خانه خانه ای متروک است)؟ بعد صدایش را بالا می برد و دوباره می پرسد. از تغییر آهنگ صدا پیداست که پاسخ را می داند، اما باز می پرسد. چرا؟ آری، چون اساسا زنی آدابدان است، و از آن جا که ما زنان آدابدان، در هر شرایطی که باشیم، باز ادب و نزاکت را رها نمی کنیم، زن یا خاموش می ماند یا چند گام دیگر برمی دارد و دوباره سوالش را تکرار می کند و طبعا هیچ پاسخی نمی شنود. آری، این زن خود من بودم، اما روشن نبود آیا پیش تر هم چنین حالی داشتم یا درست در همین لحظه به آن پی برده بودم. باری، من هم چند قدمی پیش رفتم، انگار بر پهنه ای یخین و بی کران. بعد دست هایم را شستم. در آینه به خود نگریستم، موجودی نزار و بلندبالا با چهره ای مملو از چین و چروک، دون کیشوتی مونث، چنان که روزی پدرو گارفیاس خطابم کرده بود. بعد به راهرو رفتم و در همان نگاه اول فهمیدم که اتفاقی افتاده است. در راهروِ شیری رنگ مات پرنده پر نمی زد، اما صدای فریادی مدام در راه پله می پیچید، فریادی فلج کننده، صدایی تاریخ ساز.
بعد چه کردم؟ کاری که هر کس دیگر هم بود می کرد. از پنجره ای سرک کشیدم و سربازان را دیدم. بعد، از پنجره ای دیگر تانک ها را دیدم. کنار سومین پنجره، در انتهای راهرو (همچون مرده ای برخاسته از گور، خیز برداشتم و خود را به انتهای راهرو رساندم)، ماشین های کابین دار را دیدم که پلیس ضدشورش و ماموران لباس شخصی دانشجویان و اساتید بازداشتی را در آن ها می چپاندند، مثل صحنه ی فیلمی از جنگ جهانی دوم، آمیخته با تصاویری از انقلاب مکزیک، با نقش آفرینی ماریا فلیکس(۲۷) و پدرو آرمِنداریس(۲۸). بعد فیلم محو شد و جای خود را به پرده ای سیاه داد پُر از اَشکال نورانی. آری، می گویند بعضی بیماران روانی یا فلج شدگان از وحشت دنیا را این گونه می بینند. سپس چشمم به چند منشی خورد. چندتا از رفقایم را در میانشان به جا آوردم (البته همه را شناختم!). دیدم به صف شده اند و یکی پس از دیگری بیرون می روند و لباس خود را مرتب می کنند، با کیفی به دست یا آویزان بر شانه. بعد گروهی از اساتید را دیدم که خاموش و منظم از ساختمان خارج می شدند؛ منظم، آن قدری که آن موقعیت خاص اجازه می داد. بعد جماعتی را دیدم کتاب به دست، جماعتی پوشه به دست. کاغذهای تایپ شده بر زمین پراکنده بود و آن ها خم می شدند و برشان می داشتند. بعد کسانی را دیدم که ماموران پلیس آن ها را کشان کشان با خود می بردند. دست آخر هم چشمم به آدم هایی خورد که از ساختمان بیرون می زدند، با دستمالی سفید روی بینی که بی درنگ از خون تیره می شد. آن گاه با خود گفتم: «همان جا که هستی بمان، آئوکسیلیو. بپا گرفتارشان نشوی، دختر. همین جا که هستی بمان، آئوکسیلیو. با پای خودت جلو دوربین این فیلم نرو، دختر. اگر این حضرات می خواهند تو هم در فیلم باشی، بگذار خودشان زحمت بکشند و پیدایت کنند.»
بعد برگشتم به دستشویی. عجیب این که نه تنها به دستشویی برگشتم، بلکه به همان توالت قبلی رفتم، همان که چند لحظه پیش در آن بودم. در همان حالت قبلی نشستم، اما حاجتی به دستشویی نداشتم (می گویند آدم در چنین مواقعی اسهال می گیرد، اما من که نگرفتم). کتاب پدرو گارفیاس گشوده روی زانوهایم بود. به رغم میل باطنی، شروع به خواندن کردم، ابتدا آهسته، واژه به واژه، بیت به بیت. اما چیزی نگذشت که به سرعتم افزودم و سرانجام خواندنم سرعتی سرسام آور یافت، چنان که ابیات از هم سبقت می گرفتند، چنان که به سختی می توانستم از هم تشخیصشان دهم. واژه ها به هم چسبیده بودند. این نوع شعرخوانی، که به سقوط آزاد می مانست، از تحمل اشعار پدریتو گارفیاس خارج بود (البته شعرها و شاعرانی هم هستند که هر نوع خواندنی را تاب می آورند، اما آن ها استثنا هستند). آری، سرگرم خواندن بودم که ناغافل صدایی از راهرو برخاست. صدای پوتین؟ صدای پوتین های نظامی؟ اما به خود گفتم: «بی خیال دختر، پوتین های نظامی؟! نه، خیالاتی شده ای.» حالا فقط مانده بود سوز سرما و کلاه بره ای(۲۹) که از آسمان بیفتد روی سرم. در این احوالات صدایی شنیدم که گفت همه چیز کم و بیش روبه راه است، گروهبان، کسی این جا نیست. شاید هم چیز دیگری گفت. پنج ثانیه بعد شنیدم که کسی، شاید همان حرامزاده ای که این را گفته بود، درِ دستشویی را باز کرد و آمد تو.

۳

و منِ درمانده چیزی شنیدم چون زوزه ی باد در میان گلبرگ های کاغذی، شنیدم پژواک گل دادن آب را و هوا را، و پاهایم را (خاموش) بالا آوردم، مثل بالرین های رنوآر، گویی در آستانه ی زایمان (و به یک معنا، واقعا آماده ی به دنیاآوردن چیزی و نیز مهیای به دنیاآمدن خودم بودم). شورت مثل غل و زنجیر گِرد قوزک پاهای خشکیده ام پیچید و در کفش هایم گیر کرد، در کفش های راحت زردرنگی که آن روز به پا داشتم، کفش هایی راحت. در همان حال که منتظر بودم سرباز توالت ها را یک به یک وارسی کند، خود را اخلاقا و جسما آماده کردم تا اگر لازم شد، در را باز نکنم و از آخرین سنگر استقلال دانشگاه مستقل ملی مکزیک دفاع کنم، من، شاعری بینوا اهل اروگوئه، اما مثل هر مکزیکی ای عاشق مکزیک. باری، در آن لحظات انتظار، سکوتی یگانه بر همه جا حکم می راند، سکوتی که نه در لغت نامه های موسیقی یافت می شد، نه در واژه نامه های فلسفی، گویی زمان در آنِ واحد تکه تکه و به هر سو پراکنده می شد، زمانی ناب، که نه ربطی به کلمه داشت، نه به اطوارها و اعمال. و آن گاه خودم و آن سرباز را دیدم که در آینه به خود می نگریست. چهره ی هر دومان در لوزی سیاهی جای گرفته یا به قعر دریاچه ای رفته بود. رعشه ای بر تنم نشست، چرا که ــ دریغا! ــ بی درنگ فهمیدم این قوانین ریاضی است که پناهم داده، چرا که دانستم قوانین مستبدانه ی کیهان، که با قوانین شعر در تضاد است، به یاری ام شتافته، دانستم که آن سرباز در آینه به چهره ی خود خیره شده و من نیز شیفته وار، در انزوای توالتم، صدایش را می شنوم و تصورش می کنم، دانستم که از آن لحظه به بعد، انزوای ما دو تن به هم پیوسته است، همچون دو روی سکه ای هولناک چون مرگ.
رک و راست بگویم: من و سرباز مثل مجسمه در دستشویی زنانه ی طبقه ی چهارم دانشکده ی ادبیات و فلسفه بودیم، و این تمام ماجرا بود. بعد صدای دورشدن قدم هایش را شنیدم و پشت بندش صدای به هم خوردن در را. پاهای به هوارفته ام به حالت اولش بازگشت، انگار به اختیار خود.
زایمان خاتمه یافته بود.
به گمانم سه ساعت تمام در همان وضع آن جا نشستم. حوالی غروب از توالت بیرون زدم. عضلات پاهایم منقبض شده بود. سنگی در شکم داشتم و قفسه ی سینه ام تیر می کشید. انگار حجابی یا نوار پانسمانی بر چشمانم کشیده شده بود. گوش هایم پر بود از وزوز تمام زنبورهای جهان ــ گویی غلغلکم می دادند ــ و چشمانم را خواب فراگرفته بود. با این همه، هوشیارتر از هر زمان دیگری بودم. اعتراف می کنم همه چیز زیر و زبر شده بود، اما می دانستم چه باید کرد.
می دانستم وظیفه ام چیست.
خود را از چارچوب تنها پنجره ی توالت بالا کشیدم و نگاهی به بیرون انداختم. سربازی در دوردست ها به چشم می خورد. پرهیب تانکی کوچک یا سایه ی تانکی بزرگ را دیدم، گرچه وقتی در آن دقیق شدم، به نظرم آمد سایه ی یک درخت است، همچون رواق ادبیات لاتین، همچون ایوان ادبیات یونان. آه که چقدر شیفته ی ادبیات یونان هستم، از سافو(۳۰) تا جورج سفریس(۳۱). باد را دیدم که که دانشگاه را درمی نوردید، گویی می خواست از آخرین پرتوهای روز بهره مند شود. و می دانستم چه باید کرد. می دانستم. می دانستم راهی جز مقاومت نیست. بر کف کاشی پوش دستشویی زنانه نشستم و به یاری ته مانده ی روشنایی روز سه شعر دیگر از پدرو گارفیاس خواندم. بعد دوباره کتاب را بستم، پلک ها را بر هم گذاشتم و با خود گفتم: «آئوکسیلیو لاکوئوتوره، ای اروگوئه ای، ای امریکای لاتینی، ای شاعر و مسافر، مقاومت کن.»
همین و بس.
بعد به گذشته ام اندیشیدم، مثل حالا که به گذشته ام می اندیشم. از سراشیبی سال ها، ماه ها و روزها بالا رفتم. لوزی در فضای نومیدی های احتمالی درهم شکست و فروریخت. تصاویر از اعماق دریاچه به سطح آمدند، بی آن که کسی یا چیزی مانعشان شود. سپس به سطح دریاچه ی مفلوکی رسیدند که اساسا نه خورشید بر فرازش می تابید و نه ماه. زمان همچون رویایی در خود گورید و باز دامن گسترد. سال ۶۸ شد ۶۴ و سال ۶۰ شد ۵۶. و همچنین سال ۷۰ و ۷۳ و ۷۶. گویا مرده بودم و از منظر دیگری به سال ها می نگریستم. شروع کردم به فکرکردن درباره ی گذشته ام، طوری که انگار همزمان به حال و آینده و گذشته ام می اندیشیدم، هر سه پیچیده در هم، آرمیده در بطن تخمی نیم گرم و غول آسا که نمی دانم مال کدام پرنده ی بومی بود (شاید یک آرکئوپتریکس(۳۲)؟)، پرنده ای آشیان کرده بر پشته ای زباله ی متعفن.
شروع کردم به فکرکردن، مثلاً به دندان های ریخته ام، گرچه آن موقع، در سپتامبر ۱۹۶۸، هنوز همه شان سر جای خود بودند. به راستی چه عجیب است که آدم به دندان های ازدست رفته اش فکر کند، حال آن که همه ی آن ها صحیح و سالمند. اما من واقعا داشتم به دندان هایم فکر می کردم، به چهار دندان جلویی ام که در سال های بعد یکی پس از دیگری ریختند، چرا که نه پول رفتن به دندانپزشکی را داشتم و نه حوصله و وقتش را. و فکرکردن به دندان ها چیز غریبی بود، چون از یک طرف این مسئله برایم اهمیتی نداشت که چهارتا از مهم ترین دندان های یک زن ریخته است و از طرف دیگر فقدانشان زخمی بر ژرفنای وجودم می نهاد، زخمی سوزان، زخمی محتوم و نامحتوم، وضعیتی پوچ و بی معنا. هنوز هم وقتی یادش می افتم، هیچ از آن سر درنمی آورم. به هر روی، دندان هایم را در مکزیک از دست دادم، درست مثل خیلی چیزهای دیگر که در مکزیک از دست دادم. دوستان یا آن ها که تظاهر به دوستی می کردند مدام می گفتند آئوکسیلیو، دندان بکار، آئوکسیلیو، پول جمع می کنیم تا بتوانی چند دندان مصنوعی دست و پا کنی. اما همیشه می دانستم که آن حفره تا ابد در میان لثه های زخمی ام باقی خواهد ماند، از همین رو به حرف های دوستان اعتنایی نمی کردم، هرچند هیچ وقت یک جواب منفی سرراست هم بهشان ندادم.
این فقدان عادتی تازه با خود به همراه داشت. از آن به بعد، وقت حرف زدن یا خندیدن دستم را جلو دهان بی دندانم می گرفتم، ژستی که خیلی زود در بعضی از محافل محبوب شد. دندان هایم را از دست دادم، اما صلاحدانی، آدابدانی و ظرافتم را نه. همه می دانند دندان های پایینی ملکه ژوزفین(۳۳) کرم خورده و سیاه بود. با این همه، ذره ای هم از جذابیتش نکاست. او دستمال یا بادبزنی جلو دهان می گرفت و من، آدمی معمولی، ساکن آن پایتخت بالدار و زیرزمینی، دست بر دهان می گذاشتم و می خندیدم و تمام آن شب های دراز مکزیکی را به حرف زدن می گذراندم. آن ها که تازه با من آشنا شده بودند می گفتند به توطئه گران می مانم، یا به جانوری غریب، نیمی سیاه چون دلدار شولمی(۳۴) و نیمی بیرنگ چون خفاشی مبتلا به زال فامی. اما اهمیتی نداشت. شاعران می گفتند آئوکسیلیو با ماست. آری، من آن جا بودم، نشسته پشت میزی، کنار رمان نویسی مبتلا به هذیان خمری(۳۵)، یا روزنامه نگاری مستعد خودکشی. می گفتیم و می خندیدیم و نجواکنان غیبت می کردیم. هیچ کس هم نمی توانست بگوید من دهان زخم خورده ی آن زن اروگوئه ای را دیده ام، آن لثه های عریان را در دهان کسی دیده ام که سپتامبر ۱۹۶۸، موقع حمله ی پلیس ضدشورش، در دانشگاه تنها بود. تنها می توانستند بگویند آئوکسیلیو مثل توطئه گران حرف می زند، سرش را جلو می آورد و دستش را می گیرد جلو دهانش. می توانستند بگویند آئوکسیلیو وقت حرف زدن زل می زند در چشم آدم. می توانستند بگویند (و بخندند) که هیچ معلوم است این آئوکسیلیو چه می کند؟ حتی وقتی کتاب یا گیلاس تکیلایی به دست دارد هم موقع حرف زدن دست بر دهان می گذارد و این کارش خیلی هم عادی و طبیعی می نماید. به راستی چیست راز تردستی آن دستان خارق العاده؟ دوستان من، خیال ندارم این راز را با خود به گور ببرم (آدمی لازم نیست چیزی را با خود به گور ببرد). راز این کار در عصب های آدمی نهفته است، عصب هایی که با نزدیک شدن به لبه های عشق و رفاقت، لبه های برّان و هولناک عشق و رفاقت، منقبض و منبسط می شوند.
آری، من دندان هایم را در قربانگاه قربانیان از کف دادم.

نظرات کاربران درباره کتاب تعویذ

نویسنده ،با راوی اول شخص رمانش گویی مخاطب را از میان تاریخ شعر و ادبیات تمامی جهان زخم خورده و محروم عبور می دهد. برخی اشارات این رمان فراموش ناشدنی هستند..با تشکر از ترجمه شیوای مترجم و همچنین ویرایشگر متن و نشر ماهی....
در 2 ماه پیش توسط بهمن
خب
در 2 ماه پیش توسط مصطفا بلند قامت