فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شرلوک هولمز

کتاب شرلوک هولمز
اثر آرتور کنان دویل

نسخه الکترونیک کتاب شرلوک هولمز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شرلوک هولمز

در نظر شرلوک هولمز او همیشه «آن زن» بود، زنی که به او کلک زده بود. کافی است دوستم بگوید «آن زن»، تا من بفهمم که او درباره‌ی چه کسی حرف می‌زند. اسمش ایرنه آدلِر بود. اجازه بدهید خودم را معرفی کنم: اسم من دکتر واتسون است. من و هولمز در خیابان بیکر، ساختمان شماره ۲۲۱ـ ب هم‌خانه بودیم، تا این‌که من ازدواج کردم. ما سال‌ها دوستانه با هم در آن‌جا زندگی می‌کردیم و من در تحقیقاتش به او کمک می‌کردم. بعدها من بسیاری از آن ماجراها را به صورت داستان نوشتم و در اختیار خوانندگانم قرار دادم. شبی هنگام قدم زدن در لندن، خودم را در خیابان بیکر یافتم. ماه مارس ۱۸۸۸ بود. به بالا نگاه کردم و هولمز را کنار پنجره‌ی طبقه‌ی دوم دیدم. دماغ عقاب‌گونه و چانه‌ی برجسته و پهن او را تشخیص دادم. او دست‌هایش را پشت کمرش قلاب کرده بود. دوست قدیمی‌ام به شدت مشغول کار بود. مدت‌ها بود که او را ندیده بودم، به همین دلیل زنگ زدم و وارد خانه‌اش شدم.

ادامه...

بخشی از کتاب شرلوک هولمز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲: انجمن موقرمزها

روزی سرد و پاییزی بود که تصمیم گرفتم به دیدن دوستم، شرلوک هولمز، بروم. پیاده روی دل پذیری بود و چیزی نگذشت که به خیابان بیکر رسیدم. اما هولمز مهمان داشت. مهمانش مردی مسن و تنومند با موهای قرمزی چون آتش بود.
هولمز گفت: «واتسون، به موقع رسیدی. مطمئنم داستان این آقا برایت جالب است. داستانش می تواند مطلبی را ثابت کند که همیشه به تو می گویم؛ این که حقیقت از تخیل عجیب تر است، این که گاهی جرایم کوچک خیلی جالب تر هستند.»
او به مرد اشاره کرد و گفت: «ایشان آقای ژابس ویلسون هستند. داشتند درباره ی وقایع عجیبی برایم حرف می زدند. خواهش می کنم همه چیز را دوباره بگویید.»
مرد موقرمز پیش از این که داستانش را شروع کند، روزنامه ای از جیب کتش درآورد. وقتی در روزنامه دنبال چیزی می گشت، با دقت به او نگریستم. سعی کردم به شیوه ی دوست کارآگاهم چیزهایی را درباره اش حدس بزنم.
هولمز فهمید که من چه می کنم. نگاهم کرد و گفت: «من هم چیزی ندیدم. البته به غیر از این که آقای ویلسون یک کارگر است، عضو سازمانی شناخته شده به نام کارگران آزاد است، به چین سفر کرده و این اواخر به شدت مشغول نوشتن بوده است.»
آقای ویلسون سرش را از روی روزنامه بلند کرد و با چشم هایی گرد شده از تعجب گفت: «آقای هولمز، شما از کجا این مطالب را می دانید؟ بله، من کارگر بوده ام. نجار بودم و روی کشتی کار می کردم. بقیه را هم درست گفتید.»
هولمز توضیح داد: «دست راست شما عضلانی تر از دست چپ شماست. این نشان می دهد که شما در کارتان از دست هایتان استفاده می کنید. روی سنجاق سینه ی شما نشان کارگران آزاد است. سر آستین سمت راست شما را دیدم که برق می زند و فرسوده شده. همین نشان می دهد که مدت زیادی را مشغول نوشتن بوده اید.»
او ادامه داد: «در ضمن روی مچ دست راست شما، خال کوبی یک ماهی است. من درباره ی خال کوبی مطالعه کرده ام. این یکی فقط در چین می تواند کشیده شده باشد. در ضمن می بینم که سکه ای چینی از زنجیر ساعت شما آویزان است. این چیزها به من می گویند که شما به آن سرزمین دوردست سفر کرده اید.»
همیشه آن همه اطلاعاتی که در ذهن هولمز بود، مرا به حیرت می انداخت. گرچه شاید نداند زمین به دور خورشید می چرخد یا اسم نویسنده ی بعضی از کتاب های مشهور را نداند، اما می تواند به شما بگوید فلان خال کوبی مال کدام کشور است. یا می تواند با بررسی خاکستر سیگارها بگوید هر خاکستر مال کدام سیگار است.
آقای ویلسون با صدای بلند خندید و گفت: «حالا فهمیدم آقای هولمز. ابتدا فکر کردم کار سختی انجام داده اید. اما اکنون فهمیدم که چه قدر ساده است.»
هولمز با لبخند به من گفت: «واتسون، به من یادآوری کن که در آینده روش کارم را برای کسی توضیح ندهم. حالا آقای ویلسون، مقاله ای را که در روزنامه دنبالش می گشتید، پیدا کردید؟»
ویلسون پاسخ داد: «بله. این جاست. همه چیز با این شروع شد.» و روزنامه ای را که تاریخ دو ماه پیش داشت، به من داد. او به یادداشت کوچکی در آن صفحه اشاره کرد. آن را خواندم:

به افراد موقرمز
به درخواست مرحوم ازیکه هاپکینز، از شهر لَبانُن، ایالت پنسیلوانیای ایالات متحده، مردی موقرمز با جسم و ذهن سالم و بالای ۲۱ سال استخدام می شود. به متقاضی مطلوب، حقوق پرداخت خواهد شد. خواهشمند است متقاضیان روز دوشنبه، راس ساعت یازده، به خیابان فلیت، پلاک ۷، ساختمان پاپ مراجعه و با آقای دونکن راس دیدار نمایند.

پرسیدم: «معنی اش چیست؟»
ویلسون گفت: «خب آقای واتسون، من مغازه ی سمساری کوچکی دارم که در آن چیزهایی را با مردم معامله می کنم. درآمدم خیلی کم است. حتی نمی توانم به دستیارم دستمزد کامل بدهم و او به خاطر یاد گرفتن این شغل، فقط نصف دستمزد معمول را از من می گیرد.
اسمش وینسنت اسپالدینگ است. کارگر خوبی است. تنها شکایتم این است که برای سرگرمی اش که عکاسی است، وقت زیادی تلف می کند. عکس می گیرد و بعد ساعت ها در زیرزمین مغازه می ماند.
یک دختر جوان هم در مغازه داریم که آشپزی و نظافت می کند. من ازدواج نکرده ام و خانواده ندارم. به همین دلیل ما سه نفر با آرامش در آن جا زندگی می کنیم.»
مرد پس از مکث کوتاهی ادامه داد: «اما دو ماه پیش اسپالدینگ همین آگهی را که خواندید، نشانم داد. او گفت کاش موهایش قرمز بود و می رفت، چون شنیده بود که این کار ساده و حقوقش زیاد است. در ضمن شنیده بود ازکیه هاپکینز، میلیونری آمریکایی بوده و وصیت کرده ثروتش به مردان موقرمز برسد. به همین دلیل او وصیت کرده که پولش به این شیوه ی عجیب صرف شود.
اسپالدینگ گفت که هاپکینز سال ها پیش در لندن زندگی می کرده و به نظر می رسد عاشق این شهر بوده. به همین دلیل ثروتش را فقط برای مردان موقرمز لندنی گذاشته. دستیارم گفت ظاهراً این پیشنهاد کار برای من عالی است.»
آقای ویلسون ادامه داد: «بنابراین مغازه را بستیم و به دفتر آن گروه یا انجمن رفتیم. بله آقای هولمز، وقتی به آن جا رسیدیم، خیابان پر بود از مردان موقرمز. هرگز فکر نمی کردم تعداد ما این قدر زیاد باشد. همه ی آن ها هم دنبال کار بودند.
گمان نمی کردم بخت با من یار شود اما اسپالدینگ گفت این شغل فقط برای مردی است که موهایش مثل مال من، قرمز آتشین باشد. به همین دلیل از میان جمعیت جلو رفتیم تا نزدیک در ساختمان رسیدیم و منتظر شدیم. مدت زیادی طول نکشید که وارد ساختمان شدیم.
داخل دفتر کار، پشت یک میز، مردی نشسته بود که موهایش به قرمزی موی من بود. او با تک تک مردها حرف می زد. سوال هایی می پرسید و بعد به آن ها می گفت که برای آن شغل، مناسب نیستند.
سرانجام نوبت من رسید. از همان لحظه ی اول، آن مرد به من علاقه مند شد. حتی از بقیه خواست که بروند. او به خاطر موهایم به من تبریک گفت. بعد برای این که مطمئن شود من برای آن کار مناسب هستم، با هر دو دستش موهایم را گرفت و کشید! وقتی از درد فریاد کشیدم، گفت باید مطمئن می شده. گفت خیلی ها کلا ه گیس قرمز روی سرشان گذاشته یا موهایشان را رنگ کرده اند.
سرانجام او با من دست داد و گفت که آن شغل مال من است. او به کنار پنجره ی دفتر کارش رفت، آن را باز کرد و رو به سوی جمعیت فریاد زد که «فرد موردنظر استخدام شده.»
ویلسون نفسی تازه کرد و گفت: «او که اسمش دونکن راس بود، گفت من باید از ساعت ده صبح تا دو بعدازظهر کار کنم. به او گفتم که مغازه ای دارم که باید آن را اداره کنم اما اسپالدینگ گفت با کمال میل از کار و مغازه ی من مراقبت می کند.
آن ها به من گفتند که کارم رونویسی از دانشنامه ی بریتانیکاست و باید از صبح روز بعد کارم را شروع کنم.»
ویلسون ادامه داد: «به این ترتیب صبح روز بعد آن جا بودم. گرچه عجیب بود، ولی همه چیز طبق قول آن ها بود. آقای راس آن جا آمده بود تا من کارم را شروع کنم. من رونویسی دانشنامه را از حرف الف شروع کردم. آقای راس گاهی مرا تنها می گذاشت و می رفت. بالاخره او ساعت دو برگشت و گفت کار آن روز تمام شده است و مزدم را پرداخت و من به خانه رفتم.
آقای هولمز، این کار هفته ها و هفته ها ادامه یافت. من از ساعت ده صبح تا دو بعدازظهر می نوشتم. هر شنبه پولم را به من می پرداختند. پس از مدتی من دیگر زیاد آقای راس را نمی دیدم. این کار هشت هفته ادامه یافت. من مدخل آلو و اسلحه و ابنیه را نوشتم. امیدوار بودم به زودی به حرف ب برسم. اما امروز، ناگهان کار به پایان رسید.»
آقای ویلسون که ناراحت به نظر می رسید، به داستانش ادامه داد: «امروز صبح، طبق معمول به دفتر کار رفتم اما در قفل بود. تابلوی کوچکی روی در بود. بفرمایید خودتان آن را بخوانید.» و تابلو را به هولمز داد. رویش نوشته شده بود:

انجمن موقرمزها بسته شد. ۹ اکتبر ۱۸۹۰

هولمز گفت: «آقای ویلسون، گفته های شما خیلی غیرعادی است. به حرف تان ادامه دهید. بعد چه کردید؟»
ویلسون پاسخ داد: «از صاحب ساختمان پرسیدم آیا او می داند آقای راس کجا رفته؟ صاحب آن جا گفت آقای راس را نمی شناسد. اما گفت آقای موقرمزی که این دفتر کار را اجاره کرده، اکنون به دفتر جدیدی در خیابان شاه ادوارد، شماره ی ۱۷ رفته است.
خب، آقای هولمز، به آن جا رفتم. اما آن جا کارخانه بود نه دفتر کار. به همین دلیل به خانه برگشتم. اسپالدینگ گفت به احتمال قوی انجمن با من تماس خواهد گرفت اما تصمیم گرفتم به این جا بیایم. فکر کردم شاید شما بتوانید کمکم کنید.»
هولمز گفت: «آقای ویلسون، شما کار خوبی کردید که به دیدن من آمدید. این پرونده شگفت انگیز و جالب است. شاید خیلی جدی تر از چیزی باشد که گمان می کنید. به من بگویید که دستیارتان، اسپالدینگ، قبل از این که آگهی را به شما نشان دهد، چه مدتی برایتان کار کرده بود؟»
ویلسون پاسخ داد: «حدود یک ماه.»
ـ شما چگونه استخدامش کردید؟
ویلسون گفت: «به روزنامه آگهی دادم. عده ی زیادی پاسخ دادند، اما کار را به اسپالدینگ دادم چون حاضر بود با نصف حقوق کار کند.»
هولمز پرسید: «می توانید او را برایم توصیف کنید؟»
ـ قدش کوتاه ولی اندامش عضلانی و قوی است. ریشش را می زند، اما به خاطر حادثه ای که اسید روی صورتش پاشیده شده، روی پیشانی اش لکه ای سفید دارد.
هولمز روی صندلی اش صاف نشست و پرسید: «گوش هایش چه طور؟ آیا برای انداختن گوشواره سوراخ شده اند؟»
ـ بله آقای هولمز، از قضا همین طور است.
دوستم گفت: «آقای ویلسون، من به اندازه ی کافی شنیده ام. امروز شنبه است. امیدوارم تا دوشنبه پاسخی برایتان داشته باشم.»
پس از رفتن ژابس ویلسون، هولمز روی صندلی اش نشست و به من گفت: «واتسون، از تو می خواهم پنجاه دقیقه با من حرف نزنی.» و پس از آن چشمانش را بست و بدون حرکت نشست. گمان کردم دوستم خوابش برده است ولی بعد ناگهان از روی صندلی اش به هوا پرید.
پرسید: «واتسون، بیمارانت می توانند چند ساعتی بدون تو بمانند؟»
پاسخ دادم: «بله البته.»
او گفت: «خوب است. پس با من بیا.» و از خانه بیرون رفتیم.
اندکی بعد من و شرلوک هولمز مقابل مغازه ی ویلسون ایستاده بودیم. دوستم در آن خیابان خلوت قدم زد و بالا و پایین رفت و با دقت به خانه ها نگاه کرد. بعد دوباره مقابل مغازه ایستاد. با عصایش، ضربه هایی محکم روی پیاده رو زد. سرانجام جلو رفت و در زد. مردی تمیز و مرتب پاسخ داد.
هولمز گفت: «از این که مزاحم تان شدم، پوزش می خواهم. می توانید بگویید از این جا چگونه می توانم به خیابان اِسترَند بروم؟»
مرد مسیر را به هولمز نشان داد و بعد در را بست. دوستم رو به من کرد و گفت: «واتسون، من این آقا را می شناسم. عده ی کمی هستند که به اندازه ی او زیرک و جسور باشند. متوجه ی زانوهای شلوارش شدی؟»
پرسیدم: «نه. تو چه دیدی؟»
هولمز پاسخ داد: «درست همان چیزی که انتظارش را داشتم.»
زمین را نشان دادم و پرسیدم: «چرا روی پیاده رو ضربه زدی؟»
پاسخ داد: «پیش از این که به سوال دیگری پاسخ دهم، ابتدا باید کمی جست وجو کنیم.» به دنبال هولمز به خیابان پشت مغازه ی ویلسون رفتم. آن جا خیابانی شلوغ و پررفت و آمد بود.
هولمز گفت: «واتسون، ساختمان های این جا را می بینی؟ دارم سعی می کنم همه چیز را درباره ی خیابان های لندن به یاد بیاورم. مغازه ی تنباکوفروشی مورتیمر این جاست، روزنامه فروشی، بعد بانک سیتی و سابر بن، رستوران و فروشگاه کالسکه ی مک فارلین. خیلی جالب است.»
سپس او رو به من کرد و گفت: «دوست من، این جا کار دیگری نداریم. موافقی امروز عصر برویم به تالار سنت جیمز برای تماشای کنسرت؟ تالار همین نزدیکی هاست و روحیه مان را تغییر می دهد.» از پیشنهادش متعجب نشدم، چون می دانستم که هولمز عاشق موسیقی است. در واقع، او در نواختن ویولن ماهر بود و گاهی قطعاتی را برایم می نواخت.
وقتی او را در حال لذت بردن از موسیقی تماشا می کردم، به رفتار متفاوتش فکر کردم. وقتی مشغول کار روی پرونده ای بود، خیلی جدی، مصمم و سرد می شد. ولی آن روز عصر در حین تماشای موسیقی چنان سبکبال، شاد و خیال پرداز بود که گویی در این دنیا برای هیچ چیز ارزشی قائل نیست. اما می دانستم که روحیه ی شادش اغلب به معنی این است که معمای پرونده ای را حل کرده است. اگر مجرم من بودم، نمی دانستم کدام روحیه و رفتار هولمز را ترجیح می دادم.
پس از خروج از تالار، هولمز سرحال و بانشاط رو به من کرد و گفت: «واتسون، معتقدم وقت آن است که جلوی جرمی بزرگ و جدی را بگیریم. امشب من به کمک تو نیاز دارم. لطف می کنی ساعت ده شب با اسلحه ات در خیابان بیکر به دیدنم بیایی؟ متشکرم. حالا کارهایی دارم که باید انجام دهم.»
در حالی که رفتن هولمز را تماشا می کردم، به پرونده ی انجمن موقرمزها فکر کردم. همه ی چیزهایی را که دوستم شنیده بود، من هم شنیده بودم. هر چه را که او دیده بود، دیده بودم. اما شرلوک هولمز وقوع جرمی بزرگ را پیش بینی می کرد ولی من نمی کردم. امشب قرار بود کجا برویم؟ چه کاری را باید انجام می دادیم؟ چه جرمی در حال وقوع بود؟ برای یافتن پاسخ این سوال ها باید منتظر می شدم.
آن شب وقتی به خیابان بیکر رسیدم، دو کالسکه را در آ ن جا دیدم؛ یک افسر پلیس و مردی دیگر با هولمز بودند.
هولمز گفت: «آه واتسون. به گمانم آقای پیتر جونز، از اسکاتلندیارد را می شناسی.» و با اشاره به آن یکی مرد ادامه داد: «آقای مری وِدِر، مدیرعامل بانک سیتی و سابربن. امشب او در ماجراجویی ها ما را همراهی خواهد کرد.»
آقای مری ودر گفت: «امیدوارم ماجراجویی ما اتلاف وقت نباشد.»
جونز پاسخ داد: «نگران نباشید. من بارها با آقای هولمز کار کرده ام. یکی دو بار به اسکاتلندیارد کمک کرده. شاید روزی کارآگاه خوبی شود.»
هولمز لبخندی زد و گفت: «به هر دو نفرتان قول می دهم که تحمل سختی امشب ارزشش را دارد. آقای مری ودر، این برای شما به معنی مبلغی هنگفت است. و برای شما آقای جونز، به معنی دستگیری کسی که سال ها دنبالش بوده اید.»
آقای جونز گفت: «درست است آقای مری ودر. با توجه به مطالبی که آقای هولمز برایم گفته، دستیار مغازه که خودش را اسپالدینگ می نامد، کسی نیست جز همان جان کلی، کسی که مدت هاست دنبالش می گردم. او دزد و قاتل است. او بدترین جنایتکار لندن است که دلم می خواهد به زندان بیندازمش.»
هر چهار نفر از ساختمان بیرون رفتیم. آقای جونز و آقای مری ودر با هم سوار کالسکه شدند. من و هولمز هم سوار کالسکه ی دیگری شدیم. کمی بعد به بانکی رسیدیم که آن روز عصر دیده بودیم. آقای مری ودر ما را به داخل ساختمان راهنمایی کرد. به دنبال او از تعدادی در و راهرو گذشتیم و از پلکانی پایین رفتیم. سرانجام به اتاق بزرگی پر از جعبه و صندوق رسیدیم.
هولمز گفت: «به نظر می رسد امنیت این اتاق در برابر دزدان خیلی زیاد است.»
آقای مری ودر گفت: «این جا خیلی امن است.» و با ته عصایش روی سنگ های کف اتاق زد و گفت: «این چیست؟ به نظر می رسد زیر کف اتاق خالی است!»
هولمز با عصبانیت گفت: «ساکت! خواهش می کنم ساکت بمانید، در غیر این صورت حضورمان را لو می دهید.» دوستم ذره بین بزرگش را بیرون آورد و روی زمین زانو زد و با دقت کف اتاق را بررسی کرد. سپس ایستاد و به من نگاه کرد.
او گفت: «واتسون، اکنون می دانی که ما در زیرزمین بانک سیتی و سابربن هستیم. آن چه نمی دانی این است که این بانک به تازگی محموله ی طلای بزرگی از بانک فرانسه دریافت کرده. در واقع صندوق های این اتاق پر از طلا هستند. متاسفانه ما تنها کسانی نیستیم که از این موضوع اطلاع داریم. به همین دلیل ما امشب این جا هستیم.»
هولمز ادامه داد: «و حالا منتظر می شویم. خواهش می کنم پشت صندوق ها پنهان شوید. باید برای هر اتفاقی آماده باشیم. واتسون، اسلحه ات را همراه داری؟ عالی است. اگر صدای شلیک شنیدی، تردید نکن، تو هم شلیک کن.»
هولمز پوشش روی فانوس را کشید و اتاق تاریک شد. ما در سکوت انتظار کشیدیم. پشت صندوقی پنهان شده بودم و دست ها و پاهایم درد گرفتند. حدود یک ساعت منتظر شدیم که در نظر من خیلی طولانی تر بود.
ناگهان از کف اتاق نور کوچکی درخشید. نور بیش تر شد تا این که توانستیم سوراخی را در کف اتاق ببینیم که نور از آن به بیرون می تابید. سوراخ باز شد و دستی بیرون آمد و دیده شد. آن دست سنگ بزرگی را هل داد و کنار زد. سپس صورت مردی ظاهر شد. مرد خود را بالا کشید و از سوراخ بیرون آمد، سپس برگشت تا به مرد دیگری کمک کند. مرد دوم موهایی پرپشت و قرمز داشت.
در همان لحظه، شرلوک هولمز از جا پرید و مرد نخست را گرفت. مرد موقرمز به داخل سوراخ پرید و از دسترس جونز خارج شد. مرد اول اسلحه ای بیرون آورد، اما هولمز با ضربه ای اسلحه را از دست او انداخت. اسلحه بر زمین افتاد و جرینگ صدا کرد.
هولمز با خونسردی گفت: «جان کلی، تلاش بی فایده است. ما تو را گرفتیم.»
جان کلی با لبخند تلخی گفت: «بله، گرفتید. اما اجازه دادید شریکم فرار کند.»
هولمز گفت: «این طور نیست. سه پلیس در آن طرف تونل منتظرش هستند. مطمئنم تا حالا دستگیرش کرده اند. آقای جونز، لطف می کنید به دست های آقای کلی دستبند بزنید؟»
کلی گفت: «شما باید مرا با لقب «قربان» صدا بزنید و مودبانه با من صحبت کنید. به هر حال خون خانواده ی سلطنتی در رگ های من جاری است.»
جونز گفت: «بسیار خب قربان، خواهش می کنم با من به طبقه ی بالا بیایید. کالسکه ای منتظر است تا عالی جناب را به ایستگاه پلیس ببرد.»
کلی لبخندی خودبزرگ بینانه زد و گفت: «حالا بهتر شد.» و به ما سه نفر تعظیم کرد و همراه پیتر جونز رفت.
وقتی به خیابان بیکر برگشتیم، هولمز جزییات پرونده را برایم توضیح داد. او گفت: «می دانی واتسون، علت وجود انجمن موسرخ ها از همان ابتدا برایم روشن و واضح بود؛ انجمن و رونویسی دانشنامه بهانه ای بود تا آقای ویلسون را هر روز چند ساعت از مغازه اش دور کنند.
ابتدا آقای کلی با پیشنهاد دریافت نصف حقوق، ترتیبی داد تا آقای ویلسون او را استخدام کند. سپس او و شریک موقرمزش آگهی را در روزنامه چاپ کردند. آقای کلی شرایط را جور کرد تا آقای ویلسون آگهی را ببیند و برای گرفتن آن شغل برود.»



پرسیدم: «اما تو چه طور فهمیدی آن ها دنبال چه هستند؟»
ـ می دانستم که در خود مغازه چیز باارزشی وجود ندارد. بعد به یاد آوردم که آقای ویلسون گفته بود دستیارش وقت زیادی را در زیرزمین می گذراند، در واقع کِلی ساعت ها در زیرزمین می ماند. مثل روز برایم روشن بود که او تونلی به یک ساختمان دیگر حفر می کند. وقتی آقای کلی با شلواری دَم در آمد که زانوهایش کثیف و کهنه بود، فهمیدم که درست تشخیص داده ام.
هولمز ادامه داد: «مغازه ی آقای ویلسون در خیابانی بود که به غیر از خانه چیز دیگری آن جا وجود نداشت. می دانستم که کلی به آن خانه ها تونل نمی زند. وقتی روی پیاده روی جلوی مغازه عصایم را بر زمین کوبیدم، می خواستم ببینم آیا زیرش تونلی وجود دارد یا نه. وقتی چیزی پیدا نکردم، فهمیدم که تونل در قسمت پشت ساختمان است.»
هولمز پرسید: «خب، پس او برای کجا حفاری می کرد؟ وقتی خیابان پشت مغازه را دیدم، در همان نگاه اول بانک سیتی وسابربن را دیدم. آن بانک درست پشت مغازه ی آقای ویلسون بود. فهمیدم که آقای کلی می خواهد به آن بانک برسد.»
پرسیدم: «اما چه طور فهمیدی که می خواهند امشب به این جا بیایند؟»
هولمز پاسخ داد: «کلی و شریکش دفتر انجمن موقرمزها را بسته بودند. این نکته به من فهماند که دیگر نیازی ندارند که آقای ویلسون مغازه اش را ترک کند، یعنی حفر تونل به پایان رسیده. حدس زدم که آن ها می خواهند هر چه زودتر اقدام کنند. مطمئن بودم که امشب می آیند چون حالا شنبه شب است. به این ترتیب، تا صبح روز د وشنبه، دزدی از بانک افشا نمی شد. تا آن موقع آقای کلی، شریکش و طلاها خیلی از این جا دور شده بودند.»
با لحنی تحسین آمیز گفتم: «کارت عالی بود. زنجیره ای متوالی از وقایع بود، از آگهی روزنامه تا دستگیری های امشب. در مورد هر حلقه ی این زنجیر به خوبی فکر شده بود. هولمز، مردم لندن باید از تو سپاسگزار باشند.»
هولمز با لبخندی کم رنگ گفت: «واتسون عزیزم، من این کارها را برای تشکر دیگران انجام نمی دهم بلکه از ماهیت مبارزه جویانه ی این کار خوشم می آید و از آن لذت می برم.»

نظرات کاربران درباره کتاب شرلوک هولمز

عالی
در 3 هفته پیش توسط mahdi kouhkan