فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اوژنی گرانده

کتاب اوژنی گرانده

نسخه الکترونیک کتاب اوژنی گرانده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب اوژنی گرانده

بابا گرانده در همان حال که مشغول تا کردن و بستن با دقت نامه و قرار دادن در جیب جلیقه‌اش بود گفت: ـ شما مشغول گپ زدن هستید؟ او برادرزاده‌اش را با حالتی حقیر و هراسان نگاه کرد، حالتی که در زیرش احساسات و محاسباتش را پنهان کرده بود. ـ خودتان را خوب گرم کردید؟ ـ خوب گرم شدم، عموی عزیزم. ـ هه! بسیار خوب، پس زن‌ها کجا هستند؟ عمو به همان زودی از خاطر برده بود که برادر زاده‌اش قصد خوابیدن در خانه‌اش را دارد. در آن لحظه اوژنی و مادام گرانده بازگشتند. مردک در همان حال که آرامشش را باز می‌یافت از آنها پرسید: ـ طبقه بالا همه چیز مرتب است؟ ـ بله پدر. ـ بسیار خوب، برادر زاده عزیر اگر شما خسته هستید، نانون شما را به اتاقتان هدایت خواهد کرد. این اتاق آپارتمان جوانک آراسته و خوش‌تیپ نمی‌شود! اما، شما باغبان فقیری را که هرگز یک سو هم در بساط ندارد خواهید بخشید، مالیات هرچه را داریم از ما می‌گیرد.

ادامه...

بخشی از کتاب اوژنی گرانده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به ماریا

به امید آنکه نام شما، کسی که تصویرش زیباترین آرایه این اثر است، در اینجا همچون شاخه شمشادی مقدس باشد که کسی نمی داند از کدامین درخت شمشاد چیده شده، اما مطمئناً توسط مذهب و دستی پارسا متبرک گشته و همیشه تر و تازه و سبز، برای حفاظت از خانه می باشد.

«بالزاک»

«صحنه ای از زندگی شهرستانی»

در برخی از شهرستان ها خانه هایی وجود دارند که منظره آنها همان حس حزن انگیز و اندوهناک را القا می کنند که ظاهر تاریک ترین صومعه ها، ملال آورترین دشت ها و غم انگیزترین ویرانه ها در شخص ایجاد می نمایند. شاید در این خانه ها، سکوت صومعه ها، خشکی دشت ها و پوسیدگی ویرانه ها در آن واحد وجود دارند. زندگی و حرکت در این خانه ها با چنان آرامشی در جریان است که اگر یک فرد بیگانه به آنجا بیاید و به طرز ناگهانی با نگاه های سرد و بی حالت شخصی که هیکلش با ظاهری نیمه راهبانه بی حرکت است و با شنیدن صدای پایی ناآشنا از قاب پنجره به بیرون خم می شود برنخورد، آنجا را بی سکنه می پندارد. این اصول اخلاقی افسرده در ظاهر یک خانه واقع در شهر سومور(۱) در ابتدای خیابانی ملال انگیز و یکنواخت که به قصری در بالای شهر منتهی می گشت، به چشم می خورد. این خیابان که امروزه کم رفت و آمد است، در تابستان گرم و در زمستان سرد و بعضی از قسمت هایش تاریک می باشد و به دلیل زنگ دار بودن سنگ فرشش چشم گیر است. سنگ فرشی که ساختار آن متشکل از سنگ های کوچک و پیوسته خشک و تمیز است. این خیابان به دلیل راه باریک و پیچ در پیچش، همینطور به دلیل آرامش خانه هایش که متعلق به شهر قدیم هستند و بر ویرانه هایش مشرف می باشند قابل ملاحظه است.
خانه هایی که پس از گذشت سه قرن همچنان محکم و سرپا ایستاده اند، هرچند که همگی از چوب ساخته شده اند و نماهای گوناگون و متفاوتشان دارای چنان اصالتی است که این قسمت از شهر را خاص و مورد پسند هنرمندان و تجار اشیاء عتیقه نموده است. بسیار مشکل است که انسان از مقابل این خانه ها بگذرد و با دیدن تیرهای عظیمشان زبان به تحسین نگشاید. تیرهایی که انتهای آنان در شکل های عجیب با نقش های برجسته و سیاه بر سر در طبقه اول بیشتر این خانه ها خودنمایی می کنند.
در بعضی از قسمت ها قطعات چوبی اریب که با سنگ لوح پوشیده شده اند، بر روی دیوارهای بلند و شکننده یک خانه خطوطی آبی رنگ را ترسیم می کنند که بامی کاهگلی در انتهای آنها قرار گرفته و با گذشت سال ها چین برداشته و تخته های سفالی پوسیده اش از تابش دائمی خورشید و بارش باران تاب دار شده اند. در اینجا قاب های پنجره ها کهنه، فرسوده و سیاه رنگ هستند تا آن حد که کنده کاری های ظریف و شکننده آنها به زحمت قابل رویت است و چنین به نظر می رسد که به دلیل وجود گلدانی سفالین و قهوه ای رنگ، حاوی گل های میخک یا بوته گل سرخ یک کارگر بینوا، که از آن سر برآورده ، ترد و شکننده است.
دورتر، درب هایی مزین به گل میخ هایی بزرگ به چشم می خورند. جایی که نبوغ اجداد ما خطوط هیروکلیف بر آن نقش کرده اند که معنای آنها هرگز کشف نشده است. گاهی فردی با مذهب پروتستان در آنجا ایمانش را نقش کرده و گاهی شخصی لیگور،(۲) هنری چهارم را نفرین کرده است. چند بورژوا در آنجا نشان های خانوادگی خود را حک کرده اند. نشان هایی از قبیل ناقوس افتخاری از یک صاحب منصب قدیمی و فراموش شده، تاریخ فرانسه تماماً همانجا است. در کنار خانه های لرزان، با دیوارهای شکم داده و دوباره مرمت گشته، جایی که هنرمند، رنده نجاریش را تا عرش بالا می برد و برای نجیب زاده ای عمارتی می افرازد که هنوز بر سر در سنگیش رد و آثاری از علائم و نشانه های جنگاوری او به چشم می خورد، که توسط انقلابات گوناگونی که کشور را از سال ۱۷۸۹ تکان داده اند، شکسته و خرد شده اند. در این خیابان طبقه همکف که مربوط به تجار است نه مغازه هست و نه بوتیک. دوستداران قرون وسطی آنجا در طلب صنایع دستی پدرانمان با تمام سادگی زودباورانه برمی آمدند. این سالن های پست که نه بساط و ویترین دارند نه کالایی که در پشت آنها عرضه شوند، ژرف، تاریک، بدون کمترین تزئینی چه در داخل و چه در خارج از آن می باشند. آنها دارای درهایی هستند که در دو قسمت مجزا از هم باز می شوند و به نحوی زشت و ناشیانه زنجیردار شده اند. قسمت بالایی از قسمت پشت و در سمت داخل اتاق بسته می شود و قسمت پایینی دارای فنر کوچکی است، که مرتباً در حال عقب و جلو رفتن می باشد. هوا و نور یا از طریق قسمت بالایی درب دو قسمتی یا از فضایی که بین طاق قوسی قرار دارد به این نوع دخمه نمور وارد می شود، بین سقف و دیوار کوچکی به بلندای یک قاب پنجره که در میان آن نورگیرهای محکمی جاسازی شده اند، که هنگام روز برداشته می شوند و شب هنگام بر جایشان گذاشته می شوند و توسط نوارهای آهنی که به آنها پیچ می گردند، محکم نگه داشته می شوند. این دیوار برای پهن کردن کالاهای تاجر به کار می رود. در این محل کمترین کلاهبرداری وجود ندارد و کارها به روال عادی بازرگانی جریان می یابد، نمونه ها متشکل از دو یا سه ظرف بزرگ هستند، مملو از نمک و ماهی، روغن در کیسه هایی از جنس پارچه بادبان کشتی، طناب و سیم های برنجی هستند که بر قلاب های نصب شده از سقف آویزانند. طوق هایی که در طول دیوار قرار دارند یا چند تاقه ماهوت در طبقات قفسه ها هستند. یک دختر تر و تمیز، با زیبایی و جوانیش روسری سفید رنگی به سر دارد، بازوهایش سرخ رنگ هستند، بافتنیش را کنار می گذارد. مادرش یا پدرش را فرا می خواند تا بیایند و آنچه را که می خواهید به شما بفروشند. با حوصله، خوش رویی و تکبر طبق ویژگی ذاتی فروشنده ها خواه جنس دوسو(۳) بیارزد، خواه بیست هزار فرانک.
فروشنده تخته های چوب بلوط را می بینید که در جلو دکانش نشسته، همانطور که مشغول صحبت کردن با همکارش است، شست هایش را دور هم می چرخاند. در ظاهر او در بساطش جز دو سه صفحه نقش دار با کیفیتی بد برای نصب روی بشکه و دو سه بسته تخته چیزی ندارد؛ اما در انبارش، آن مقدار الوار و تخته که بتواند همه بشکه سازان آنژو(۴) را تامین نماید، حاضر و آماده برای حمل موجود است. او تقریباً می داند که از یک تخته آماده چه تعداد بشکه می توان ساخت. اگر محصول خوب باشد یک تابش خورشید او را ثروتمند می سازد و یک آب و هوای بارانی او را به ویرانی می کشاند.
در یک صبح، قیمت این صفحات مارکدار به یازده فرانک می رسد یا امکان دارد تا شش فرانک پایین بیاید. در این ناحیه همانند شهر تورن(۵) تغییرات جوی بر زندگی تجار مسلط و تاثیرگذار است؛ باغبانان، مالکین، تجار چوب، بشکه سازان، مهمان خانه دارها و قایقرانان همگی در انتظار یک اشعه خورشیدند. آنان شب را با ترس و لرز می خوابند که مبادا صبح بشنوند هنگام شب آب و هوا مختل گردید؛ آنان از باران، باد و خشکسالی می ترسند اما خواهان آب، گرما و ابرها هستند، که همگی بر طبق طبع دمدمی آنان بچرخند. جنگی همیشگی بین آسمان و زمین برقرار است. هواسنج آنها را غمگین، گشاده و مسرور می سازد و بر روی چهره ها به نوبت از این سر تا آن سر خیابان قدیمی و بزرگ سومور تاثیر می گذارد. در این زمان چنین کلماتی به گوش می رسند: بفرمایید، این هم یک دوره طلایی! و این دوران طلایی از دری به در دیگر محاسبه می شود.
همچنین هر کس در پاسخ به همسایه اش می گوید: از آسمان طلا می بارد و در همان حال با یقین می داند که یک تابش خورشید یا یک بارش به موقع باران چه مقدار سود برایش به ارمغان خواهد آورد.
شنبه نزدیک ظهر در فصل پر رونق، حتی به مقدار یک سو هم از این صنعتکاران محترم کالایی نخواهید یافت. هر کس برای خودش باغی از محصولات کوچک و صادراتی دارد، چنین کسی دو روزی را در ده یا ییلاق می گذراند. در آنجا در حالی که همه چیز از خرید، فروش و سود حاصله پیش بینی شده، تجار با شادمانی خود را در وضعیت خوشایندی می یابند که ده تا دوازده ساعت را در مهمانی ها و بازی های سرگرم کننده بگذرانند، بازی هایی همچون دیده بانی، بدگویی و جاسوسی که به شکلی پیوسته در این مدت در اختیار آنها قرار دارد.
یک خانم خانه دار کبکی را خریداری نمی کند مگر اینکه همسایه هایش از شوهرش بپرسند که آیا او این کبک را با نخود سبز خواهد پخت یا بدون آن. یک دختر جوان سرش را از پنجره بیرون نمی آورد، مگر اینکه توسط همگان دیده شود. بنابراین، در آنجا آگاهی ها در روشنایی قرار دارند همچنان که خانه ها، تاریک و خاموش بی هیچ رازی غیر قابل نفوذ هستند. زندگی تقریباً زیر آسمان باز جریان دارد. هر خانواده بر در خانه اش نشسته است؛ همانجا ناهار می خورد، همانجا شام صرف می کند، همانجا مشاجره می کند. هر کسی که از خیابان می گذرد مورد بررسی قرار می گیرد. همانطور که در گذشته هنگامی که بیگانه ای از شهرستان دیگری به شهر وارد می گشت مورد تمسخر و دست انداختن قرار می گرفت که از این نوع وقایع قصه های خوبی به جا مانده اند.
به دلیل همین وقایع، لقب های فراوانی به ساکنین شهر آنژر(۶) داده شده است که در این قبیل ریشخندهای اجتماعی سرآمد روزگارشان بودند. هتل های کهنسال شهر قدیم در بالای این خیابان قرار دارند، که در گذشته در اشغال اشرافزادگان این ناحیه بود. خانه ای که سراسر مملو از حزن و افسردگی است، جایی که وقایع این داستان در آن اتفاق می افتند و کامل می گردند، مطمئناً یکی از همین خانه هایی است که به مدت یک قرن با ارزش باقی مانده اند. مکان هایی که در آن اشیاء و انسان ها دارای ویژگی ساده دلی و سادگی بودند که فضایل و رسوم فرانسوی روز به روز به دلیل آن بیشتر رنگ می بازد. پس از عبور از پیچ و خم های این راه تماشایی که کمترین حوادثش خاطرات را زنده می سازد و تاثیر کلی آن سبب طولانی شدن این خاطرات به شکلی رویایی و غیر ارادی می شود، در طول این خیابان، هنگام عبور، یک تورفتگی تاریک را مشاهده خواهید کرد که در مرکز آن دری پنهان قرار دارد که متعلق به خانه آقای گرانده(۷) می باشد.
بدون دانستن شرح حال آقای گرانده، غیرممکن است ارزش این شخصیت شهرستانی را درک نمود. آقای گرانده در شهر سومور دارای شهرتی است که علت داشتن چنین شهرت و تاثیراتی که برجای می گذارد تنها از سوی کسانی قابل درک نیست که در شهرستان یا اصلاً زندگی نکرده اند یا کم و بیش زندگی نموده اند. آقای گرانده هنوز از سوی کسانی «باباگرانده» نامیده می شود که تعداد این پیرمردان به طرز محسوس روز به روز کاهش می یابد. در سال ۱۷۸۹، او یک استاد در حرفه بشکه سازی به شمار می رفت و به دلیل داشتن سواد خواندن و نوشتن و دانستن علم حساب در کمال راحتی روزگار می گذراند. به محض آنکه دولت جمهوری فرانسه در شهر سومور اموال کلیسا را مصادره و به معرض فروش رساند، آقای گرانده که در آن زمان چهل سال سن داشت تازه با دختر یک تاجر ثروتمند ازدواج کرد. وضع گرانده روبراه گردید، او با ثروت و پول نقد خودش و همینطور جهاز عروس که شامل دو میلیون لویی طلا شد، به حوزه جدید التاسیس رفت، جایی که به کمک چهارصد لویی تقدیمی پدرزنش به جمهوری خواهاه وحشی که ناظر بر کار فروش اراضی ملی بود، زیباترین باغ های ناحیه، یک صومعه قدیمی و چند مزرعه را به نحوی قانونی، هرچند که غیرمشروع بود مفت به چنگ آورد.
در میان ساکنین سومور که بسیار کم، طرفدار جمهوری بودند، باباگرانده تبدیل به مردی پر دل و جرات گردید، یک جمهوری خواه، یک وطن پرست، دارای ذهن و روحی که عقایدی جدید ابراز می داشت. در حالی که بشکه ساز با سادگی و از صمیم قلب همه هم و غمش را در کار باغ هایش می گذاشت. عضو مسئولان اجرائی ناحیه سومور شد و نفوذ صلح جویانه اش در آنجا به طرزی سیاستمدارانه و کاسبکارانه احساس می شد. سیاستمدارانه رفتار می کرد؛ زیرا نجبای سابق را مورد حمایت قرار داد و با تمام توان از فروش اموال مهاجران جلوگیری به عمل آورد. کاسبکارانه عمل می نمود؛ زیرا یک تا دو هزار بشکه بزرگ مملو از آب آلبالو برای ارتش جمهوری خواهان تهیه نمود و بهای آن را با گرفتن مراتع عالی که در اختیار جامعه زنان بود و برای آخرین مزایده گذاشته شده بود، به دست آورد. در زمان حکومت کنسولا(۸) مردک گرانده، شهردار شد. او خردمندانه شهر را اداره می کرد و بهتر از آن باغداری می کرد. در زمان امپراطوری، او «آقای گرانده» شد. ناپلئون جمهوری خواهان را دوست نمی داشت؛ بنابراین آقای گرانده را که معروف بود کلاه قرمز به سر گذاشته، جابه جا کرد و جای او را به یک مالک بزرگ، مردی که جزء دستگاه او بود داد، مردی که بارون آینده امپراطوری او شد.
آقای گرانده افتخار شهردار بودن را بدون کمترین احساس تاسفی ترک کرد. او در زمان خودش راه های عالی و بسیار زیادی در جهت منفعت شهر، که به املاکش منتهی می گشتند، ساخته بود. خانه و املاکش به خوبی ارزیابی شده بودند و مالیات کمی به آنها تعلق می گرفت. از هنگامی که مزارع و باغ هایش طبقه بندی شدند، به لطف مراقبت و توجه کامل او سرآمد شهر بودند و مظهر باغ هایی درآمدند که نشانگر بهترین و عالی ترین نوع محصول بودند. او می توانست برای محصول آب انگورش نشان «لژیون دونور»(۹) را تقاضا نماید. این واقعه در سال ۱۸۰۶ روی داد. در آن زمان آقای گرانده پنجاه و هفت سال داشت، زنش حدود سی و شش سال و یگانه دخترش، میوه عشق مشروعشان، ده سال سن داشت.
بدون شک، تقدیر قصد داشت به دلیل کم لطفی که از نظر اداری شامل حال آقای گرانده شده بود، او را تسلایی داده باشد؛ بنابراین پی در پی ارث می برد. ابتدا از خانم گودینیر(۱۰)، دختر آقای برتولیه(۱۱)، که مادر خانم گرانده بود، سپس از آقای برتولیه پیر، پدر آن مرحوم. سپس از خانم ژانتلیه، مادربزرگ مادریش. سه نسل پشت هم که اهمیتش از طرف کسی شناخته شده نبود.
خساست این سه فرد سالخورده آنچنان شدید بود که در مدت زمانی طولانی آنها پول هایشان را روی هم می انباشتند تا بتوانند پنهانی به تماشایشان بنشینند. آقای برتولیه پیر، در بعد طلایی اش، با یافتن منفعت بیشتر حاصل از سود ربا، در این زمینه اسرافکارانه سرمایه گذاری نمود؛ بنابراین شهر سومور ارزش پس اندازی که از سود سرمایه به دست می آید را تخمین زد.
آقای گرانده یک لقب تازه به دست آورد که جنون و شیدایی ما نسبت به داشتن حق برابری، هرگز آن را زایل نخواهد کرد. او محترم ترین و مهم ترین مالیات دهنده در ناحیه شد. او از مقدار صد آرپان(۱۲) باغ بهره برداری می کرد که در سال های فراوانی محصول به او مقدار هفتصد تا هشتصد بشکه آبمیوه می داد. او سیزده مزرعه اش را به مزارعه داده بود. صومعه ای قدیمی داشت که با صرفه جویی توانست توسط دالان هایی با طاق ضربدری آن را محصور کند، قوسی ها و شیشه هایش را تجدید کرد و هرآنچه که می توانست صومعه را محفوظ و نگهداری نمود. همچنین صد و بیست و هفت آرپان چمنزار، که در سال ۱۷۹۳ سه هزار اصله درخت تبریزی در آنها کاشت و بالاخره خانه ای که او در آن زندگی می کرد به خودش تعلق گرفت و به این طریق او اموال غیرمنقول و قابل رویتش را بنا نهاد. اما در مورد سرمایه اش تنها دو فرد می توانستند به شکلی مبهم اهمیت آن را حدس بزنند. یکی از این دو نفر آقای کروشو(۱۳)، محضردار و مسئول سرمایه گذاری آقای گرانده بود و دیگری دگراسن(۱۴)، ثروتمندترین بانکدار سومور که باغبان در منافع او برطبق میل و سلیقه اش به طرزی پنهانی شرکت می کرد. هرچند که کروشوی پیر و آقای دگراسن هر دو دارای این بصیرت ژرف بودند که در شهرستان ایجاد اعتماد و ثروت کنند. آنها در انظار عمومی نسبت به آقای گرانده چنان احترامی قائل بودند که شاهدان می توانستند از روی چاپلوسی قابل ملاحظه به میزان سرمایه شهردار سابق، پی ببرند. همه کس در شهر سومور معتقد بودند که آقای گرانده دارای گنج مخصوصی است، یک صندوق پنهان مملو از لویی های طلا که هنگام شب ، آن شادی وصف ناپذیری را که منظره یک تل بزرگ طلا موجب می شود، به خودش ارزانی می داشت. بخیلان در این مورد با نگریستن به چشمانش به نوعی یقین رسیده بودند، زیرا به نظر می رسید فلز زرد، رنگش را به چشم های او منتقل کرده باشد. نگاه مردی که معتاد به لذتی وصف ناپذیر از سرمایه اش می باشد، الزاماً حالتی به خود می گیرد که آن حالت در نگاه شهوت پرست یک قمارباز یا یک درباری آشکار است.
نوعی از عادات توصیف ناپذیر، حرکاتی پنهانی، آزمند و مرموز که از نظر هم کیشانش پنهان نمی ماند. این زبان پنهان، به نوعی یک شکل از همبستگی هوس ها را به وجود می آورد. بنابراین آقای گرانده ارزش احترام آمیزی را القا می کرد که این حق انسانی است که هیچ وظیفه ای در قبال کسی ندارد، به هیچ کسی هرگز بدهکار نیست حتی به بشکه ساز پیر یا باغبان پیراو مانند یک ستاره شناس پیش بینی می کرد چه وقت باید هزار یا فقط پانصد بشکه برای محصولش بسازد، که این حتی در یک سوداگری هم قابل پیش بینی نبود. با آنکه خمره های چوبی، از مواد غذایی یا کالاهایی که آن را پر می ساختند گران تر بودند همیشه بشکه هایی آماده برای فروش داشت، او قادر بود محصولش را در انبارهای روبازی که جهت نگهداری میوه و تهیه آبمیوه بودند، نگه دارد و در انتظار لحظه ای باشد که آن را در بشکه اش وقتی که خرده فروشان بشکه هایشان را در قبال پنج لویی می فروختند، او در قبال دویست فرانک تحویل دهد. در سال ۱۸۱۱ محصول معروفش که به طرز خردمندانه ای، کنار هم چیده شده به آرامی فروخته می شد، برای او بیش از دویست و چهل لیور عایدی داشت. به زبان اقتصادی آقای گرانده به ببر و مار بوا شباهت داشت. او می توانست دراز بکشد، کز کند و طعمه اش را به مدت طولانی زیر نظر گرفته و بررسی کند، بعد به جلو خیز بردارد و دهان کیفش را باز نماید و توده ای سکه های نقره ای را در حلقومش وارد نماید و سپس با آسودگی بخوابد همچون ماری که شکارش را سنگین، سرد و روشمند هضم می کند. هیچ کس هنگام عبورش، او را بدون تحسین که آمیخته با احترام و رعب بود، نگاه نمی کرد. آیا کسی در سومور بود که طعم دردآور آن ادب ویران کننده اش را که همچون خنجری پولادین برنده بود، نچشیده باشد؟ یکی از این مردان در همین مورد استاد کروشو بود که برای خرید ملکی پول لازم را فراهم آورده بود، اما با نرخ یازده درصد و دیگری آقای دگراسن بود که نزد او براتی را تنزیل کرد، اما با یک پیش پرداخت وحشتناک قبل از موقع که آقای گرانده برای سود بیشتر آن را تعیین کرده بود.
روزهای اندکی در سومور بودند که بدون ذکر نام آقای گرانده گذشته باشد، خواه در بازار، خواه در گفتگوهای شبانه یا در میهمانی هایی که در شهر برپا می گشتند. ثروت باغبان برای افرادی مایه غرور وطن پرستی درآمده بود. همچنین مغازه دارها، میهمانخانه دارها در کمال خشنودی، آشکارا به غریبه ها می گفتند: «آقا ما در اینجا دو یا سه میلیونر داریم، اما در مورد آقای گرانده، او خودش هم مقدار ثروتش را نمی تواند حساب کند!»
در سال ۱۸۱۶ ماهرترین حسابگران سومور دارایی های مردک را که به صورت اراضی بودند نزدیک به چهار میلیون برآورد کردند، اما به طور متوسط او از سال ۱۷۹۳ تا سال ۱۸۱۷، سالانه از املاکش صد هزار فرانک به دست آورده بود و این تصور قابل قبول بود که پولش تقریباً برابر با ارزش اموال غیر منقولش باشد. همچنین پس از یک دست بازی بوستون یا پس از یک گفتگوی شبانه در مورد باغ ها، صحبت به آقای گرانده کشیده می شد.
مردم قادر بودند بگویند:
-بابا گرانده؟.... بابا گرانده باید پنج، شش میلیونی داشته باشد.
- شما در این مورد بیش از من باخبر هستید. من هرگز نتوانستم کل آن را بدانم.
این پاسخی بود که آقای کروشو یا آقای دگراسن به این موضوع می دادند.
هرگاه یکی از مردم پاریس در مورد آقایان روتشیلد(۱۵) و آقای لافیت(۱۶) صحبت می کرد، مردم سومور می پرسیدند آیا این دو نفر آقا به ثروتمندی آقای گرانده هستند؟ اگر پاریسی ها از سر تحقیر، تایید و لبخند تمسخر آلودی نثارشان می کردند، آنها به یکدیگر نگاهی انداخته، از روی ناباوری سرهایشان را تکان می دادند. یک چنین ثروت سرشاری که با پوششی از طلا همراه بود، همه فعالیت و حرکات این مرد را در بر می گرفت. اگر ابتدا چند جنبه از زندگیش وضعیت تمسخرآمیزی به خود گرفته بود یا دیگران او را دست می انداختند، اکنون این جنبه های مسخره و دست انداختنی محو شده بودند. آقای گرانده در همه کارهایش دارای قدرت قانون گذاری بود؛ حرفش، لباسش، حرکاتش و چشم بر هم زدن هایش قانون به وجود می آورد. در آن ناحیه هرکسی پس از مطالعه اش، همانطور که طبیعت شناس آثار حشره ای را بر روی حیوانات مطالعه می کند، توانسته بود عمق و سکوت خردمندانه ای را که در کمترین حرکاتش نهفته بود بازشناسد.
مردم می گفتند: «زمستان سختی در پیش است، بابا گرانده دستکش های پوستش را به دست کرده است، باید میوه ها را چید، بابا گرانده تخته های خمیده بسیاری جهت ساختن بشکه فراهم آورده است، امسال آبمیوه فراوانی خواهیم داشت.»
آقای گرانده هرگز نه گوشت می خرید و نه نان. کشاورزانش برای او هر هفته آذوقه ای کافی می آوردند؛ از قبیل خروس، مرغ، تخم مرغ و گندم که همگی از عایدی سالانه آنها بود. او یک آسیاب داشت که مستاجرش بر طبق اجاره نامه ناگزیر بود از او مقدار مشخصی گندم بگیرد، سپس سبوس و آردش را بازگرداند. نانون بزرگ(۱۷)، خدمتکار منحصر به فردش، هرچند که دیگر جوان نبود خودش نان هفته را شنبه ها برای خانه می پخت.
آقای گرانده بامستاجران صیفی کارش قرار گذاشته بود، که همه نوع سبزی برای او بیاورند. اما در مورد میوه ها، او آنقدر محصول میوه از باغ هایش به دست می آورد که بخش عمده ای از آن را در بازار می فروخت. هیزم مورد نیاز بخاری را از پرچین ها یا از ساقه نازک و نیمه پوسیده درختان قدیمی، که به یکدیگر بسته و روی هم انباشته شده در گوشه پرچین نگهداری می شدند، به دست می آورد. کشاورزانش آنهایی را که کاملاً قطعه قطعه شده بودند جهت فروش با گاری به شهر می بردند و برای خوش خدمتی آنها را در انبارش مرتب و منظم می چیدند و تشکرات او را دریافت می کردند. تنها مخارج قطعی و واضحش عبارت بود از: نان متبرک، وسایل نظافت زن و دخترش، پول کرایه صندلی هایشان در کلیسا، روشنایی، حقوق ماهیانه نانون بزرگ، سفیدگری ظروف، پرداخت مالیات، تعمیرات ساختمان ها و مخارجی که جهت بهره برداری از زمین هایش صرف می کرد. او به تازگی شصت آرپانت جنگل خریداری کرده بود، که برای مراقبت از آن نگهبانی را در آن گمارده بود که این نگهبان یکی از همسایگانش بود، که مبلغی به او وعده داده بود. از زمانی که صاحب چنین ملکی شده بود، گوشت شکار هم می خورد. روش این مرد به شدت ساده بود، او کم سخن می گفت، عموماً افکار و مطالبش را در قالب جملات کوتاه و پند آموز بیان می کرد و آن را با لحن و صدایی ملایم ادا می نمود.
هنگامی که انقلاب اتفاق افتاد، دورانی بود که او نگاهها را به سوی خودش جلب کرد. وقتی که مجبور می شد مدت زمانی طولانی حرف بزند یا مذاکراتی انجام دهد، بلافاصله به نحوی خسته کننده خمیازه می کشید. این عدم پیوستگی در سخنانش، ادای تند و نامفهوم کلمات و همچنین تلفظ کلمات که افکارش در آن غرق می گشت و آن نقص آشکار منطق، همه متاثر از عدم پرورش و تعلیمی بود که به دست آورده بود و در طی داستان توسط رویدادهایی به تفضیل شرح داده خواهد شد. با این وجود چهار جمله درست همانند فرمول های جبری حل مشکلات زندگی و تجاریش را به عهده می گرفتند. آن چهار جمله عبارت بودند از: من نمی دانم، من نمی توانم، من نمی خواهم، به آن خواهم رسید. او هرگز نه و آری نمی گفت و هیچ چیزی نمی نوشت. هنگامی که با او صحبت می کردند به سردی گوش می داد. چانه اش را با دست راست می گرفت و آرنج دست راستش را به پشت دست چپش تکیه می داد و در تمام کارهایش عقایدی داشت که هرگز از آن بازنمی گشت. در جزئی ترین معاملات تعمل و اندیشه می کرد، وقتی پس از یک گفتگوی ماهرانه و خواندن دست حریف، حریفش گمان می کرد او را در چنگ خودش گرفته، گرانده به او می گفت:
- من نمی توانم قبل از مشورت با زنم تصمیمی اتخاذ کنم.
زنش که او را تبدیل به فردی ناتوان و ذلیل کرده بود، در کارها و معاملاتش برای او به صورت امن ترین و راحت ترین پناهگاه درآمده بود که در پشتش پناه گیرد. او به خانه هیچ کس نمی رفت و مایل نبود کسی را در خانه اش بپذیرد و به او شامی بدهد. هرگز سروصدایی نمی کرد و به نظر می رسید در همه چیز صرفه جویی می کند، حتی در حرکت. به دلیل احترامی که برای حق مالکیت قائل بود هرگز در خانه دیگران مزاحمتی ایجاد نمی کرد. با همه اینها، علیرغم ملایمتی که در صدایش نهفته بود و همچنین رفتار شایسته، ملاحظه کارانه و محتاطانه اش، کلام و عادات او زخم زننده و اندوه آور بودند، به خصوص هنگامی که در خانه اش به سر می برد، جایی که کمتر از هر جای دیگری اجبار و الزامی را احساس می کرد. از نظر جسمانی، گرانده مردی بود چاق و کوتاه، با قدی حدود پنج پا، در هم فشرده، چهارگوش که نرمه ساق پایش محیطی به اندازه دوازده شصت(۱۸) داشت، کشکک زانویش گره دار و شانه هایش پهن بودند. صورتش گرد، آفتاب سوخته و دارای اثرهایی از بیماری آبله بود. چانه اش راست بود و لب هایش هیچ گونه انحنایی نداشتند. دندان هایی سفید داشت. در چشمانش حالتی از آرامش و درنده خویی وجود داشت که مردم در مورد باسیلیک(۱۹) تصور می کردند. پیشانیش مملو از چروک های افقی بودند، دارای برآمدگی مشخص. موهای زرد و خاکستری رنگش به نظر سفید و طلایی می آمدند. اینها را چند جوانی که از خطر شوخی در مورد او خبر نداشتند، اظهار می کردند. بینی وی در انتها چاق بود، دارای یک برآمدگی یا کیست رگه دار که مردم می گفتند درون آن مملو از حیله گری و مردم آزاری است. این چنین ظاهری خبر از زیرکی خطرناکی می داد، از درستکاری بدون شوق و صمیمیت، از خودخواهی مردی که همه احساساتش را در خوشی های حاصل از خساستش و بر تنها موجودی که به راستی برای او ارزش داشت؛ دخترش اوژنی(۲۰)، تنها وارثش، متمرکز ساخته بود.
رفتار، روش، حرکت و عزم، همه در او این باور را تایید می کردند که عادت همیشه موفق بودن در تجارت را خودش به وجود آورد. همینطور هرچند که در ظاهر عادات و اخلاقی ساده و سست داشت اما از نظر شخصیتی همچون فلز برنز بود. همیشه با یک روش لباس می پوشید، او را با همان ظاهری که از سال ۱۷۹۱ به بعد دیده بودند، امروز هم همانطور لباس می پوشید. کفش های محکمش با بندهای چرمی بسته می شدند، در تمام اوقات او جورابی از جنس کرکی به رنگ سیاه به پا می کرد. شلواری کوتاه از ماهوت قهوه ای رنگ که دارای حلقه های مخصوص کمربند نقره بود. جلیقه ای مخملین با خطوط عمودی که به تناوب به رنگ زرد و عنابی بودند و با دکمه هایی چهارگوش بسته می شد. یک کت گشاد و بلند به رنگ قهوه ای که دامن بلندش در عقب آن قرار می گرفت. یک کراوات مشکی، یک کلاه شاپو و دستکش هایش همچون دستکش های ژاندارم ها محکم بودند و بیست سال برای او کار می کردند و برای آنکه پاکیزه بمانند، آنها را در لبه کلاهش با حرکتی منظم، در یک محل ثابت قرار می داد. شهر سومور بیش از این در مورد این شخصیت نمی دانست. فقط شش نفر از اهالی اجازه داشتند به این خانه داخل شوند. ارزشمندترین آنها برادرزاده آقای کروشو بود. این مرد جوان از هنگامی که ملقب به عنوان رئیس دادگاه گشت، نام «بونفون»(۲۱) را به نام کروشو چسباند و رنج بسیاری برد که ارزش والاتری به نام بونفون در مقابل نام کروشو دهد. او از همان ابتدا اسمش را به صورت «ک.بنفون» امضاء می کرد. یک شاکی به طرزی نسنجیده او را با نام آقای کروشو خطاب کرد و به زودی در جلسه دادرسی متوجه خیانتش گشت. دادستان از آنهایی که او را «آقای رئیس» دادگاه خطاب می کردند، دفاع می نمود اما آنانی که او را چاپلوسانه «آقای دوبونفون» خطاب می کردند را با لبخندی شیرین و مملو از مهربانی، مورد لطف قرار می داد. آقای رئیس سی و سه سال سن داشت. مالک اراضی دوبونفون، «بونی فونتی»(۲۲) بود، با اجاره بهایی ارزشمند به مقدار هفت هزار فرانک، او وارث عمومی محضردارش و عموی دیگرش، کشیش کروشو، نماینده انجمن کشیشان در «سن_مارتن دوتور»(۲۳) بود، که همگی به داشتن ثروتی نسبی مشهور بودند. این سه کروشو توسط بسیاری از خویشان حمایت می شدند، با وصلت کردن با بیست خانواده در شهر، حزبی به وجود آورده بودند، همانطور که در گذشته در فلورانس مدیسی ها(۲۴) چنین کرده بودند و مثل مدیسی ها که گرفتار خانواده پازی(۲۵) بودند، کروشوها نیز دارای پازی خودشان بودند. خانم دگراسن مادر یک پسر بیست و سه ساله، پی در پی نزد خانم گرانده می آمد با این هدف و آرزو که آدولف عزیزش با مادموازل اوژنی ازدواج کند. آقای دگراسن بانکدار، اعمال زیرکانه همسرش را با خدماتی همیشگی و پنهانی به پیرمرد خسیس، با شدت همراهی می کرد و همیشه به موقع در میدان جنگ حاضر می شد. این سه نفر خانواده دگراسن هم دارای وابستگان و خویشان وفاداری بودند. در خانواده کروشوها کشیش، تالیران(۲۶) خاندانش بود و تکیه گاه برادر محضردارش، که برای به دست آوردن قلمرو مالی به شدت مبارزه می کرد و سعی داشت این میراث بزرگ را از همان زمان به برادرزاده اش، رئیس دادگاه اختصاص دهد. این جنگ پنهان بین کروشوها و دگراسن ها بهایش دست مادموازل اوژنی گرانده بود.
افکار گوناگونی را به شدت در شهر سومور مشغول کرده بود که «آیا مادموازل گرانده با آقای رئیس دادگاه ازدواج می کند یا با آدولف دگراسن؟»
در مقابل این سوال مشکل، برخی پاسخ می دادند که آقای گرانده دخترش را نه به این می دهد، نه به آن. آنها معتقد بودند بشکه ساز قدیمی که به جاه طلبی مبتلا بود، در طلب دامادی هم شان و هم طراز یکی از سناتورهای فرانسه است، کسی که صدهزار لیور عایدی وادارش سازد که همه بشکه های گذشته، حال و آینده گرانده ها را بپذیرد. گروه دیگر در مقابل پاسخ می دادند که آقا و خانم دگراسن نجیب زاده اند، بی نهایت ثروتمند هستند و دیگر این که آدولف شریک و همراه بسیار خوبی می باشد و حداقل یک عموزاده پاپ در آستین دارند. یک چنین وصلت بسیار مناسبی برای مردی که از هیچ برخاسته باید خشنود کننده باشد، مردی که همه شهر سومور رنده نجاری را در دستش دیده بودند،از طرف دیگر کلاه قرمز روی سرش گذاشته بود. آنهایی که عاقل تر بودند اشاره می کردند که آقای کروشو دوبونفون در هر ساعتی اجازه ورود به آن خانه را داشت در حالی که آدولف فقط یک شنبه ها می توانست به آنجا وارد شود. این گروه در مقام حمایت از آدولف می گفتند که، مادام دگراسن با زن های خانه بیشتر در ارتباط است تا کروشوها، او می توانست در ذهن آنان باورهایی را القا کند که دیر یا زود موفقیت را نصیب دگراسن ها می کرد. آن دسته دیگر پاسخ می دادند که، کشیش کروشو مکارترین و زبان بازترین مرد دنیا است و این زن راهب ستیز، برای حریفش بی اهمیت است. فرد نیک نفسی از اهالی سومور می گفت: «برنده الماس فقط الماس است.» باسوادترین آنان، از کهنسالان ناحیه مدعی بودند که گرانده ها بسیار عاقل تر و محتاط تر از آن بودند که اجازه دهند اموال خانوادگی شان از درون خانواده خارج شود، از این رو مادموازل اوژنی گرانده، همسر پسر آقای گرانده پاریسی، تاجر عمده و ثروتمند میوه می شود. طرفداران کروشو و دگراسن به این افراد چنین جواب می دادند: «اولاً، در طی سی سال دو برادر فقط دو بار یکدیگر را دیده اند، به علاوه، آقای گرانده پاریسی توقعات بالایی برای پسرش دارد. او شهردار یک ناحیه در پاریس است، نماینده مجلس، سرهنگ گارد ملی و قاضی دادگاه در امور بازرگانی می باشد. او گرانده های سوموری را رد می کند و متوقع و خواهان وصلت با خانواده ای از طبقه دوک ها که به لطف ناپلئون به مقامی دست یافته اند، می باشد. از این وارثی که تا بیست فرسنگی دور تا دور ناحیه، حتی در کالسکه های مسافرتی عمومی، تا آخر شهر آنژر و بلیوس(۲۷) همه کس درباره او سخن می گفتند و چیزی ناگفته نگذاشتند. در ابتدای سال ۱۸۱۸، طرفداران کروشوها برتری شایانی نسبت به طرفداران دگراسن به دست آوردند. قلمرو فروادفون(۲۸) که به دلیل داشتن پارک، قصر زیبا، مزارع، رودخانه ها، مرداب ها، جنگل ها و ارزش سه میلیونی آن چشمگیر بود، توسط مارکی فروادفون جوان که ناگزیر از نقد کردن سرمایه اش بود، به فروش گذاشته شد. استاد کروشو، رئیس دادگاه و کشیش کروشو، به کمک وابستگانشان موفق شدند از فروش ملک در قطعات کوچک جلوگیری کنند. محضردار با مارکی جوان در مورد انجام یک معامله طلایی به نتیجه رسیدند؛ زیرا توانست او را متقاعد سازد که برای وصول بهای هر قطعه زمین، باید پی گیری های بسیاری با برندگان مزایده داشته باشد. بهتر آن بود که کل آن را به آقای گرانده بفروشند، مردی که قادر به پرداخت کل بهای قلمرو می باشد و در نتیجه می تواند قیمت را نقد پرداخت کند. او مارکی فروادفون و محافظانش را به سمت حلقوم آقای گرانده حرکت داد و در نهایت حیرت شهر سومور، آقای گرانده پس از انجام امور اداری و قانونی قیمت را پرداخت کرد. این عمل دارای چنان بازتابی بود که حکایتش تا به شهرهای نانت(۲۹) و اورلئان(۳۰) هم رسید.
آقای گرانده توسط فرصتی که از طریق یک گاری که به آن ناحیه بازمی گشت پیش آمد، رفت و قصرش را دید. پس از افکندن نگاهی اربابانه به ملکش به سومور بازگشت و در همان حال مطمئن بود که سرمایه اش را بر اساس پنج میلیون قرار داده است و ناگهان فکری عالی در جهت افزودن به قلمرو مارکی با جمع کردن سرمایه اش در آنجا و به این طریق پر کردن دوباره گنجش که تقریباً خالی شده بود، به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت درختان جنگل را قطع کند و منطقه را پاک نماید و از درختان تبریزی که در چمنزارهایش بود استفاده و بهره برداری نماید.
اکنون دیگر درک همه ارزشی که این کلمات داشتند آسان است. «خانه آقای گرانده»، این خانه مات، سرد و خاموش که در بالای شهر، در پناه ویرانه های دیوار قرار داشت. دو ستون و تاقی قوسی که مدخل در را تشکیل می دادند، مانند خانه از گل سفید و سنگ های سفید، کناره رودخانه لوار(۳۱) ساخته شده بودند، چنان سست بودند که با آنکه قدمت متوسط آنها به زحمت به دویست سال می رسید، سوراخ های ریز و درشت و فراوانی که در اثر باد و باران و آب و هوای بد بر آنها به نحو شگفت انگیزی به وجود آمده بود، همچنین طاق قوسی و درزهای دو طرف در ظاهر، شبیه سنگ های کرم خورده معماری فرانسوی بود و مقداری شباهت با هشتی های زندان داشت. در بالای طاق قوسی، نقشی برجسته بر سنگی سخت حکاکی شده بود، که نشانگر چهار فصل بود، که این تصویر کاملاً سیاه رنگ و خورده و فرسوده شده بود. این نقش برجسته در زیر یک پاسنگ برجسته قرار گرفته بود، که روی آن به مقدار فراوانی گیاه، از قبیل حشیشهالزجاج، پیچک، نیلوفر صحرایی، بارهنگ و یک درخت گیلاس کوچک که تا آن زمان ارتفاعی نسبتاً بلند یافته بود، روییده بودند و رویششان مدیون تصادف بود. درب خانه از جنس بلوط و حجیم بود، به رنگ قهوه ای، خشک، در تمام قسمت ها ترک خورده و در ظاهر شکننده که به طرزی استوار توسط سیستم لولاها و پیچ و مهره هایش که نقوش متقارنی را به تصویر درمی آوردند نگه داشته می شد. نرده ای آهنی و چهارگوش که دارای میله هایی به هم فشرده بود که از زنگ زدگی قرمز شده بود، در وسط در کوچکی بود که میان در بزرگ قرار داشت و به نوعی به جای چکش در به کار گرفته می شد و در محلش توسط حلقه ای به در متصل می گشت و بر روی کله ای اخمو از یک میخ عظیم کوبیده می شد. این چکش با شکلی کشیده و بلند، به نوعی از آنچه اجداد ما آن را «ژاکمار»(۳۲) می خواندند، شبیه به یک علامت تعجب بزرگ بود. یک عتیقه فروش با بررسی دقیق، در آنجا نشانه هایی از تصویری را می یافت که اساساً چهره یک دلقک و چیزی مضحک بود که از زمان های قدیم در آنجا نمودار بوده است و در اثر استفاده زیاد پاک شده بود.
از میان یک دریچه مشبک کوچک، که جهت بازشناسی دوستان در زمان جنگ های داخلی به کار گرفته می شد، افراد کنجکاو می توانستند اعماق آن طاق قوسی را مشاهده کنند، تاریک و سبز رنگ که چند پله ویران داشت که با بالا رفتن از آن به باغی وارد می شدیم که دور تا دورش، دیوارهایی ضخیم و مملو از رطوبت که شاخه های نازکی بر آنها روییده بود، قرار داشت. این دیوارها، دیوارهای ویران حصار شهر قدیم بودند که روی آنها باغ های چند همسایه سر برافراشته بود. در طبقه همکف خانه، اتاق مهم و قابل ملاحظه ای قرار داشت، تالار خانه که ورودیش زیر تاق قوسی قرار می گرفت و درشکه از آن داخل می گشت. کمتر کسی بود که اهمیت این تالار را در شهرهای کوچک «آنژو» «تورن» و «برری»(۳۳) بشناسد. این تالار هم زمان اتاق انتظار، سالن، دفتر کار، اتاق پذیرایی از خانم ها و اتاق غذاخوری بود. این سالن صحنه نمایش جریان روزمره زندگی در خانه است، یک محل نشیمن مشترک که در اینجا، سلمانی محل دوبار در سال می آمد و موهای آقای گرانده را کوتاه می کرد. به این محل، کشاورزان، کشیش، بخشدار یا پسرک آسیابان وارد می شدند. این اتاق که دو پنجره اش به خیابان باز می شدند تخته کوب بود، قاب های خاکستری رنگ با نقوش برجسته از چوب آبنوس با قدمتی طولانی دیوارهایش را از بالا تا پایین تزیین می کردند. سقف اتاق متشکل از شاه تیرهایی آشکار بود، که همگی به طور یکسان خاکستری رنگ شده بودند و بین هر دو شاه تیر قطعه چوب سفید رنگی قرار داشت که به رنگ زرد درآمده بود. یک ساعت با قاب مسی که با صدف تزیین شده بود، کنار بخاری دیواری قرار گرفته و آن را می آراست زیرا بخاری دیواری از سنگ سفید ساخته شده و به طرز بدی حکاکی گشته بود. روی ساعت را شیشه ای به رنگ سبز پوشانده بود که برای نشان دادن ضخامت آن کناره هایش به طرزی اریب تراش خورده بودند و از آنها یک نوار باریک نور بر روی قاب آهنی طرح کوتیک، آینه ای که با طلا و نقره خاتم کاری شده بود، در بالای بخاری دیواری منعکس می ساخت. دو شمعدان مسی طلایی رنگ و چند شاخه، هر یک از دو گوشه بخاری دیواری را تزیین می کردند و این شمعدان ها دو منظوره بودند. با برداشتن شاخه های جانبی که دارای ظروفی به شکل گل رز برای جمع کردن اشک های شمع بودند، این شاخه ها به یک شاخه اصلی وصل می شدند که بر پایه ای از مرمر آبی قرار می گرفت و در راس آن یک جاشمعی برنجی قدیمی قرار داشت که فقط برای گذاشتن یک شمع بود، آن پایه تبدیل به شمعدانی می گشت که در روزهای عادی مورد استفاده قرار گیرد. صندلی ها ساختی قدیمی داشتند و با رومبلی هایی که بیانگر قصه های لافونتن بود، آراسته شده بودند اما برای فهمیدن داستان باید موضوع آن را دانست، از بس که نقاشی ها رنگ و رو رفته شده، اشکال و تصاویر سوراخ شده بودند و از بس که رویه ها روفو شده بودند به زحمت قابل رویت بودند. در چهارگوشه این تالار، قفسه های کنجی، نوعی از بوفه که به طبقات کهنه ختم می گشتند، وجود داشت. یک میز بازی قدیمی خاتم کاری شده از چوب آبنوس و صدف که رویه ای شطرنجی داشت در مقابل دیواری که دو پنجره را از هم جدا می کرد قرار داشت. در بالای این میز روی دیوار، یک بارومتر(۳۴) بیضی شکل به چشم می خورد که کناره هایش به رنگ سیاه بودند و با نوارهای چوبی طلایی رنگ آراسته گشته بودند.
در آنجا مگس های فراوانی وجود داشت و از بس که به طرز زننده ای شیطنت کرده بودند رنگ طلایی چوب ها یکسره مشکی می نمود. بر دیوار مقابل بخاری دیواری دو تصویر با کار «پاستل»(۳۵) وجود داشت که جد خانم گرانده، آقای برتولیه پیر که با درجه ستوانی در گارد ملی فرانسه خدمت می کرد را نشان می داد. دیگری مرحوم خانم ژانتلیه را در یک صندلی راحتی. به هر دو پنجره، دو پرده از تور ضخیم و قرمز رنگ، آویخته بودند که توسط دو طناب ابریشمی شرابه دار همراه با منگوله های بزرگ جمع می شدند. این تزیینات باشکوه بسیار کم با عادات گرانده ها در تعادل بودند، عاداتی که از خرید خانه درک می گشت، مانند: قاب خاتم کاری شده آینه، ساعت با قاب برنجی، آن صندلی ها و روکش هایشان و بوفه های چوبی از چوب گل سرخ.
کنار پنجره ای که به در نزدیک تر بود، صندلی با تشکچه ای کاهی قرار گرفته بود که پایه هایش بر قطعاتی سوار بودند که به خانم گرانده اجازه می داد به ارتفاع لازم برای دیدن گذرگاه و عابرین دست یابد. یک میز خیاطی، از چوب گیلاس وحشی گوشه ای را پر می کرد و مبل کوچک مخصوص اوژنی کاملاً نزدیک به آن قرار گرفته بود. طی پانزده سال تمام روزهای مادر و دختر به نحوی آرام و سنگین در این اتاق، در یک کار مداوم که از ماه آوریل آغاز می گشت و تا ماه نوامبر ادامه می یافت، جریان یافته بود. در آغاز ماه های آخر آنها می توانستند به جایگاه زمستانی خود، کنار بخاری دیواری نقل مکان کنند. در آن روز گرانده اجازه می داد که بخاری اتاق را روشن کنند و آن را روز سی و یکم ماه مارس خاموش می کرد و هیچ توجهی به سرمای ابتدای فصل بهار و سرمای آغازین ماه پاییز نمی کرد. یک منقل کوچک مملو از زغال های افروخته که از آتش آشپزخانه گرد آمده بود و آن را نانون برای آن دو نفر و استفاده در چنین منظوری کنار می گذاشت که به مادام گرانده و مادموازل اوژنی گرانده برای گذراندن سردترین صبح ها و شب های ماه آوریل و اکتبر کمک می کرد. مادر و دختر همه ملحفه ها و لباس های زیر را تهیه و آنچنان از روی وظیفه شناسی برای انجام این کار پرزحمت که مخصوص کارگران بود، روزشان را صرف می کردند، که اگر اوژنی می خواست برای مادرش گلدوزی کند، ناگزیر بود که از ساعات خوابش برای انجام این کار وقت بگذارد و با فریفتن پدرش، در روشن نگه داشتن شمع در طی مدتی طولانی این کار را انجام دهد. مرد خسیس شمع را مانند نان و آذوقه روزانه خانه، به دخترش و نانون بزرگ می داد. نانون بزرگ شاید تنها مخلوق بین انسان ها بود که قادر به پذیرش زورگویی اربابش بود. همه شهر به خانم و آقای گرانده به سبب داشتن چنین خدمتکاری غبطه می خوردند. نانون را به دلیل قد بلندش که پنج یا شش شصت ارتفاع داشت، بزرگ می نامیدند. او حدوداً سی و پنج ساله بود که به خدمت گرانده به درآمد. هرچند که او بجز شصت لیور مزد نمی گرفت اما یکی از ثروتمندترین خدمتکاران سومور به حساب می آمد. این شصت لیور حدود سی سال روی هم انباشته شده و به او این امکان را داد که اخیراً حدود چهار هزار لیور نزد آقای کروشو به صورت عایدی مادام العمر بگذارد. نتیجه این پس انداز طولانی مدت و پایدار نانون بزرگ، به نظر ثروت عظیمی می رسید. هر خدمتکاری با دیدن نان فقیرانه ای که بعد از شصت هفتاد سال نصیبش می شد برای روزگار پیری ، نسبت به نانون بزرگ احساس حسادت می کرد، بدون آنکه به چنان بردگی سختی بیندیشد که در طی آن چنین مبلغی فراهم آمده بود. در سن بیست و دو سالگی دختر بیچاره نتوانسته بود در خانه ای خودش را جای دهد، بس که چهره اش به نظر زشت و کریه می رسید. مسلماً این احساسی کاملاً نادرست بود؛ زیرا اگر سر و صورتش بر روی شانه های یک فرد نارنجک انداز می بود بسیار تحسین انگیز می شد، اما گویا کلاً باید در این خصوص همه چیز را در نظر گرفت. او ناگزیر شد مزرعه ای را که در آن گاوها را نگه می داشت، به دلیل آتش گرفتن، ترک نماید و به سومور بیاید. در آنجا در جستجوی محلی برای کار برآمد، با این عزم و همت استوار که از انجام هیچ کاری دریغ نکند. پدر گرانده که در فکر ازدواج بود و تمایل به تشکیل خانواده داشت چشمش به این دختر که نا امید و دربه در بود افتاد. به دلیل آنکه بشکه ساز بود، روی نیروی بدنی خود خیلی حساب می کرد. او آن بخشی را که می توانست از یک مخلوق ماده دارای قد و هیکل هرکول بیرون بکشد، پیش بینی کرد، مخلوقی که استوار روی پاهایش مانند یک درخت بلوط شصت ساله که روی ریشه هایش قرار گرفته بود، با کمری محکم و قوی، پشت و شانه هایی چهارگوش، با دست های شبیه یک گاریچی، دارای درستکاری و شرافتی پایدار همانطور که فضایل اخلاقی و پاک دامنی سالم و بکرش بود. نه آن زگیل هایی که زینت بخش آن صورت جنگجویانه بود، نه آن رنگ آجری چهره اش نه آن بازوهای نیرومند و توانمندش، نه آن لباس های ژنده اش هیچکدام بشکه ساز را به هراس نیفکند با اینکه هنوز در سنی بود که قلب زود متاثر و لرزان می گردد. بنابراین او این دختر بیچاره را خوراک داد، کفش و لباس پوشاند، به او مزد پرداخت کرد، او را بی آنکه مورد بدرفتاری قرار دهد، استخدام نمود. نانون بزرگ با دیدن چگونگی پذیرشش به این نحو، از خوشحالی، پنهانی اشک می ریخت و با وجود اینکه بشکه ساز او را همانند ارباب ها به استثمار گرفته بود اما نانون با صمیمیت به او پیوست. نانون همه کاری انجام می داد؛ آشپزی می کرد، رخت و ظروف را می شست، کنار رود لوار رفته و لباس ها را می شست، توده لباس ها را روی شانه اش حمل می کرد، قبل از دمیدن سپیده برمی خاست و شب ها دیر می خوابید، به تمام باغبان ها در زمان کار غذا می داد و مراقب افرادی بود که از بازار می آمدند. از همه چیز، همینطور از اموال صاحبش همچون سگی باوفا دفاع می کرد و چون اعتماد کورکورانه ای به او داشت، از عجیب ترین میل ها و هوس هایش بدون کمترین غرغری فرمان می برد.
در طی سال ۱۸۱۱ که محصول موجب سختی های بسیار غریب شد، پس از بیست سال خدمت، گرانده به این نتیجه رسید که ساعت قدیمی خود را به نانون ببخشد و این تنها هدیه ای بود که او از گرانده گرفت. هرچند که کفش های کهنه اش را هم به او داد، که اندازه پایش بود و توانست آن را بپوشد، این غیرممکن است که فایده سه ماهه کفش های گرانده را به حساب یک هدیه گذاشت، بس که کفش ها کهنه بودند. نیاز، چنان این دختر بیچاره را خسیس نموده بود که بالاخره گرانده او را مانند سگی که دوستش می دارد مورد مهر قرار داد و قلاده ای با چنان خارهای تیز به گردنش بست، که دیگر خارها برایش گزنده نبودند. اگر گرانده برای او برش نانی را با اندکی قناعت بیشتر می برید، او شکایتی نمی کرد. با خوشحالی در بهره از فواید بهداشتی این سختگیری ها در خانه ای که هیچ کس در آن بیمار نمی شد، شریک می گشت. از این گذشته نانون عضوی از خانواده شد.
هنگامی که گرانده می خندید، او هم می خندید، با او غصه دار می شد، با او یخ می زد، با او گرم می شد. پا به پای او کار می کرد و چه پاداش لطیف و شیرینی، در این برابری ها پنهان بود! ارباب هرگز خدمتکار را مورد سرزنش قرار نداده بود، نه برای دزدی کردن از انگورها، نه برای آلوهایی که زیر درخت می خورد. در سال هایی که شاخه ها زیر بار میوه ها خم می شدند و کشاورزان مجبور بودند که آنها را به خوک بخورانند گرانده به او می گفت:
ـ بیا نانون بخور و لذت ببر.
برای یک دختر روستایی که در زمان جوانیش هیچ حاصلی جز بدرفتاری ندیده بود و همچون زنی گدا از سر دلسوزی و به خانه آورده شده بود، خنده ابهام آمیز باباگرانده در حکم یک اشعه تابان و واقعی خورشید بود. از طرف دیگر ساده دلی و ذهن محدودش بیش از یک احساس و یک فکر را در خود جای نمی داد. او در طی سی سال خودش را دیده بود که با پای برهنه و با لباسی ژنده به پیشواز گرانده می رفت و سر راه او می ایستاد و پیوسته این جمله را از بشکه ساز می شنید که به او می گفت: چه می خواهید نازنینم؟ و سپاسش در مقابل گرانده همراه با بی تجربگی بود. گاهی گرانده فکر می کرد، این مخلوق بینوا هرگز کمترین سخن مهرآمیزی نشنیده است. او از همه احساسات لطیفی که زن ها دارند بی خبر و نادان است و زمانی که بخواهد در مقابل خداوند حاضر شود، پاک تر از خود مریم مقدس خواهد بود. گرانده نسبت به او احساس ترحم می کرد. در همان حال که او را می نگریست می گفت: «نانون بی نوا!» و عکس العمل او که از سر شادی صورت می گرفت، با نگاهی غیرقابل توصیف که خدمتکار پیر به او می افکند، دنبال می شد. این کلمه که گهگاه ادا می گشت، در طی زمانی طولانی رشته محکمی از دوستی را می ساخت که هرگز گسستنی نبود و به این رشته هر عکس العملی که از سر شادمانی صورت می گرفت، حلقه ای اضافه می نمود. چیزی وحشتناک تر از این ترحمی که در قلب گرانده جای گرفته بود و در نهایت خوشایندی توسط پیر دختر گرفته می شد، وجود نداشت. این ترحم وحشتناک از جانب مرد خسیس که هزاران لذت و خوشی را در قلبش بیدار می کرد برای نانون بهای خوشبختی به حساب می آمد. آیا کسی هم هست که نگوید: «نانون بینوا!؟»
خداوند فرشتگانش را از لحن صدایشان و از پشیمانی های اسرارآمیزشان باز خواهد شناخت. در شهر سومور خانواده های زیادی زندگی می کردند که رفتار بهتری با خدمتکارانشان داشتند، با این وجود همان خانواده در این زمینه از خدمتکارانشان هیچ راضی نبودند و از همینجا جمله دیگری شکل می گرفت: «گرانده ها با نانون بزرگشان چه می کنند، که اینچنین به آنها وابسته است؟ او خودش را برای آنها به آب و آتش می زند!»
آشپزخانه که پنجره نرده دارش به سمت حیاط باز می شد، همیشه تمیز، پاکیزه و خنک بود. آشپزخانه واقعی یک فرد خسیس که هیچ چیز در آن نباید هدر رود. وقتی نانون ظرف هایش را می شست، بقیه شام را در جای مقررش می گذاشت، آتشش را خاموش می کرد و آشپزخانه را که از تالار باریک راهرو مجزا می گشت، ترک می گفت و می آمد و کنار اربابانش کنف ها را می زیسید. همیشه یک شمع برای همه شب، خانواده را کفایت می کرد. خدمتکار در انتهای راهرو در یک دخمه می خوابید، که تنها از طریق یک پنجره کوچک در قسمت فوقانی اتاق روشن می گشت. سلامتی و تندرستی اش به او اجازه می داد که در یک چنین سوراخی بدون آنکه کیفری برایش مقرر گشته باشد، زندگی کند. از همانجا او می توانست کمترین صداها را در سکوت مطلقی که، چه در شب و چه در روز بر خانه حکمفرما بود، مانند یک سگ نگهبان و مامور پلیس بشنود. او همیشه، با یک چشم باز و در میان بیداری می خوابید. وصف سایر قسمت ها در طی رویدادهای این داستان خواهد آمد. از سوی دیگر شرح جزئیات تالار که همه شکوه خانواده در آنجا به جلوه درآمده بود، می تواند سبب شود که خواننده از پیش حدس بزند که طبقات دیگر خانه خالی بود.
در سال ۱۸۱۹ در ابتدای شب، در اواسط ماه نوامبر نانون بزرگ برای اولین بار آتش را روشن کرد. پاییز بسیار زیبا بود. آن روز روز جشنی برای طرفداران کروشو و طرفداران دگراسن بود. همین شش رقیب که خودشان را مجهز و مسلح به تمام طرق آماده می کردند تا در سالن خانه گرانده یکدیگر را ملاقات کنند و در آنجا برای اثبات دوستی و ارادتشان از حد و اندازه فراتر روند. صبح همه اهالی شهر سومور مادام و مادموازل گرانده را دیده بودند که به همراهی نانون به کلیسا می رفتند تا مراسم دعا را در کلیسای محل بشنوند. همه به خاطر داشتند که آن روز، روز تولد مادموازل اوژنی است. همچنین با محاسبه ساعتی که قاعدتاً در آن ساعت شام به اتمام می رسید، کروشو محضردار، کشیش کروشو، آقای سی دو بونفون عجله داشتند که زودتر از دگراسن ها برای جشن گرفتن تولد مادموازل گرانده برسند، هر سه نفر با دسته های بزرگ از گل های موجود در گلخانه های کوچکشان به راه افتادند. در انتهای گل هایی که رئیس دادگاه می خواست هدیه دهد یک روبان از جنس ساتن سفید با حاشیه طلایی بسیار استادانه پیچیده شده بود.
صبح آقای گرانده طبق عادتی که برای روزهای تولد اوژنی در پی می گرفت، به اتاقش رفت و او را در رختخوابش غافلگیر کرد و به او رسماً هدیه پدرانه اش را که در طی سیزده سال شامل یک سکه طلا می بود، اعطا نمود. خانم گرانده معمولاً برحسب موقعیت به دخترش یک پیراهن زمستانی یا تابستانی هدیه می داد. این دو پیراهن و سکه هایی که او روز اول سال و روز تولدش از پدرش دریافت می داشت، برای او یک درآمد کوچک حدود صد اکو را تشکیل می داد که گرانده دوست داشت او این سکه ها را روی هم بگذارد. آیا به این معنا نبود که گرانده پولش را از جیبی درمی آورد و به درون جیب دیگرش می گذارد و به عبارت دیگر به سیخ مال پرستی اش و به میراثی که برجا می گذاشت، قسمتی دیگر بیفزاید. او گاهی از دخترش می خواست که گنجش را شمارش کند، همان گنجی که در گذشته توسط برتولیه ها پر و پیمان شده بود. در هنگام صرف شام، پدر بسیار مشعوف از دیدن دخترش که در پیراهن نو بسیار زیباتر شده بود فریاد زد:
- نظر به این که روز تولد اوژنی است، آتش را روشن می کنیم! این کار شگون خواهد داشت.
نانون بزرگ در حالی که باقیمانده غاز و بوقلمون را از سر میز برمی داشت و می برد، گفت:
- امسال مطمئناً مادموازل ازدواج خواهد کرد.
خانم گرانده از روی شرم و حیا نگاهی به شوهرش افکند که با در نظر گرفتن سنش نشانگر بردگی کاملی بود که در روابط زناشویی داشت. زن بیچاره ناله کرد و پاسخ داد:
- من کسی را در سومور هم طراز او نمی بینم.
گرانده دخترش را تماشا کرد و با خوشحالی و صدایی بلند گفت:
- او امروز، بیست و سه ساله شد، باید به زودی به فکر او بود.
اوژنی و مادرش از سر هوشمندی نگاهی به یکدیگر رد و بدل کردند. مادام گرانده زنی خشک، لاغر، بی دست وپا، کند و زرد رنگ مانند به بود. از آن دسته زنانی که گویی برای استثمار شدن آفریده شده اند. او استخوان بندی درشتی داشت، یک بینی بزرگ، پیشانی پهن و چشمانی درشت که در اولین برخورد، شباهتی مبهم با آن دسته از میوه هایی داشت که پنبه ای هستند، نه مزه ای دارند و نه شیره ای. دندان هایش سیاه و تک توک بودند. دهانش چین خورده بود و چانه اش شکلی شبیه به گالش را به خود گرفته بود. او زنی فوق العاده بود، یک برتولیه واقعی. کشیش کروشو توانسته بود فرصت پیدا کند و به او بگوید که قیافه اش زیاد هم بد نیست و او گفته اش را باور کرده بود. یک شیرینی آسمانی، یک تسلیم و رضای خاص حشره ای که توسط کودکان شکنجه و آشفته گشته است. تقوایی نادر داشت یک نوع یکنواختی ثابت روحی و دلی مهربان که او را در نظر عموم، دلسوز و محترم جلوه گر می ساخت. شوهرش هرگز بیش از شش فرانک در هر بار برای مخارجش به او نمی داد، هرچند که در ظاهر خنده دار به نظر می رسید. این زن که با جهاز و میراث خود برای باباگرانده بیش از سه هزار فرانک آورده بود، همیشه عمیقاً احساس وابستگی، فلاکت، حقارت و ذلت می کرد و آن شیرینی و لطافت روحی او را از طغیان در مقابل این وابستگی و فلاکت باز می داشت، تا آن حد که او هرگز یک « سو» تقاضا نکرده بود، حتی اعتنا و نیم نگاهی به اعمال و اسناد و مدارکی که کروشو محضردار برایش می آورد تا امضا کند، نداشت. این غرور احمقانه و پنهانی، این نجابت و اخلاص روحی که به طور پیوسته و ثابت از جانب گرانده مورد قدرناشناسی قرار می گرفت، بر رفتار این زن تسلط داشت.
خانم گرانده پیوسته پیراهنی گشاد، سراسری و بلند به رنگ سبز از جنس ابریشم شامی به تن می کرد و عادت کرده بود که مدت استفاده از آن را طولانی کند و به حدود یک سال برساند. یک شال سفید رنگ، بزرگ و نخی، یک کلاه از جنس کاهی و دست دوز و پیش بندی از جنس تافته سیاه رنگ که تقریباً به شکلی همیشگی به کمر بسته بود، البسه خانم گرانده را شامل می شدند. بسیار کم از خانه خارج می شد. هیچ چیزی برای خودش نمی خواست. گاهی به همین دلیل گرانده احساس پشیمانی می کرد وقتی به یاد می آورد که مدتی بسیار طولانی از زمانی که شش فرانک به او داده، می گذرد.
شرط می بست که موقع فروش محصولاتش سنجاقی جواهر نشان به او هدیه بدهد. چهار یا پنج سکه طلایی را که گرانده بابت فروش محصولاتش از هلندی ها می گرفت، آشکارترین عایدی سالانه برای خانم گرانده بود. اما وقتی که او این پنج لویی را می گرفت، انگار کیف پول آنها مشترک شده باشد، شوهرش می گفت:
ـ آیا مقداری پول داری که به من قرض دهی؟
و زن بیچاره خوشحال بود از اینکه می تواند کاری برای شوهرش انجام دهد؛ زیرا کشیش که اعتراف و اقرار همه را می شنید به او گفته بود که شوهرش ارباب و صاحب اختیار وی می باشد، بنابراین چند اکو از پولی را که در طی زمستان از مخارج سنجاق ها به دست آورده بود، به شوهرش باز می گرداند. هنگامی که گرانده از جیبش یک سکه صد اکویی را خارج می کرد، که به منظور خرج های جزیی بود مانند نخ و سوزن و لوازم آرایش دخترش در ماه، هرگز از یاد نمی برد که پس از بستن دکمه جیب جلیقه اش به زنش بگوید:
ـ و تو...مادر...چیزی می خواهی؟
مادام گرانده که از احساس خالص و موقرانه مادرانه، به هیجان می آمد، پاسخ می داد:
ـ دوست من، در موردش بعداً صحبت خواهیم کرد.
چه والایی که هدر می رفت! گرانده همیشه خودش را نسبت به زنش بسیار دست و دل باز به حساب می آورد. فیلسوفانی که به نانون ها، مادام گرانده ها و اوژنی ها برخورد نمایند، آیا حق ندارند که جنبه بسیار مسخره ای را در اعماق ویژگی شهرستانی آنها ببیند؟
پس از صرف آن شام برای اولین بار صحبت از ازدواج اوژنی به میان آمد. نانون بزرگ رفت تا یک بطری نوشیدنی از اتاق آقای گرانده بیاورد و هنگام پایین آمدن از پله ها کم مانده بود سقوط کند. اربابش به او گفت:
ـ ابله بزرگ، آیا تو هم مانند افراد دیگر باید از این پله ها سقوط کنی؟
ـ آقا این پله های اتاق شماست که ثابت نیستند.
مادام گرانده گفت:
ـ حق با اوست. شما می بایست از مدت ها قبل آن را تعمیر می کردید. دیروز کم مانده بود پای اوژنی هم آنجا پیچ بخورد.
آقای گرانده همانطور که به نانون رنگ پریده نگاه می کرد گفت:
ـ بفرمایید، چون امروز جشن تولد اوژنی است و تو هم کم مانده بود سقوط کنی یک لیوان کوچک از این آبمیوه برای خودت بریز که حالت را جا می آورد.
نانون گفت:
ـ راستش من خوب توانستم خودم را نگه دارم، هر کس دیگری جای من بود بطری را شکسته بود اما من حاضر بودم گردنم را بشکند اما، شیشه را بالا نگه دارم.
گرانده در همان حال که آبمیوه را در لیوانی برای نانون می ریخت گفت:
ـ ای نانون بینوا!
اوژنی که با دلواپسی او را ورانداز می کرد پرسید:
ـ آیا آسیب هم دیدی؟
ـ نه زیرا من خودم را، با تکیه کردن به پهلویم نگه داشتم.
گرانده گفت:
ـ هه! با توجه به این که روز تولد اوژنی است، من پله را برای شما تعمیر خواهم کرد، شما نمی دانید که باید پایتان را در گوشه پله، در آن قسمتی که هنوز محکم است بگذارید.
گرانده شمع را برداشت و زن، دختر و خدمتکارش را در نوری که از بخاری و از میان شعله های تند و تیز آن به اتاق تابیده می شد، گذراند و خود به محلی که در آن خمیرگیری می کردند و تنور قرار داشت، به جستجوی تخته های چوبی، میخ و اسباب و ابزار کار رفت.
با شنیدن صدای فرو کوفتن چکش در راه پله، نانون فریاد کشید:
ـ نیاز به کمک دارید؟
بشکه ساز پیر گفت:
ـ نه، نه! من به این کار آشنا هستم.
در آن مدتی که گرانده خودش پله های کرم خورده را تعمیر می کرد و به یاد روزگار جوانیش از ته دل سوت می زد، سه نفر کروشوها در زدند. نانون که از دریچه کوچک روی در نگاه می کرد پرسید:
ـ شما هستید آقای کروشو؟
رئیس دادگاه پاسخ داد: بله.
نانون در را باز کرد و نور شعله های موجود در بخاری که بر روی تاق قوسی منعکس می شد، به سه کروشو اجازه می داد ورودی تالار را مشاهده کنند. نانون با استشمام رایحه گل ها به آنها گفت:
ـ آه! شما هم جشن گرفته اید.
گرانده با شنیدن و تشخیص صدای دوستانش فریاد زنان گفت:
ـ ببخشید، من شخص مغروری نیستم، خودم پله ای را در راه پله اتاقم تعمیر می کنم.
ـ تعمیر کنید، ذغال در خانه اش سلطان است.
این پاسخ را رئیس دادگاه با لحنی موعظه گرانه در حالی که به تنهایی به گفته خودش می خندید، داد. از این کنایه کسی چیزی درک نکرد. خانم و مادموازل گرانده از جا برخاستند. رئیس دادگاه با سود جستن از تاریکی به اوژنی گفت: مادموازل آیا امروز که روز تولد شما می باشد به من اجازه می دهید برایتان یک سال سراسر خوشی و خوشبختی و سلامتی و لذت آرزو کنم؟ او دسته گلی را که در شهر سومور نایاب بود به اوژنی تقدیم کرد سپس در همان زمان که بازوهای وارث را می فشرد، چنان نگاه مهرآمیزی به او انداخت که اوژنی را شرمگین کرد. رئیس دادگاه که شبیه یک میخ بزرگ زنگ زده، به رنگ قرمز مایل به قهوه ای درآمده بود، به این طریق نتیجه گرفت که تیرش را به هدف زده است.
گرانده در بازگشت گفت:
ـ آقای رئیس دادگاه، خودتان را معذب نکنید، وقتی که روزهای جشن به اینجا می آیید راحت باشید.
کشیش کروشو که دسته گلش در دو دستش بود پاسخ داد:
ـ ولی با مادموازل همه روزه برای برادرزاده ام روز عید خواهد بود.
کشیش دست اوژنی را بوسید. استاد کروشو گونه دختر جوان را با سادگی و صادقانه بوسید و گفت:
ـ مطمئن باشید که ما دوازده ماه سال اینجا سبز می شویم!
با گذاشتن شمع در مقابل ساعت برنجی، گرانده که هرگز دست از شوخی کردن برنداشته بود و زمانی که شوخی در نظرش خنده دار و عجیب جلوه می کرد آن را تکرار می کرد تا آن حد که دیگر از آن اشباع می شد، گفت: چون امروز جشن تولد اوژنی است مشعل ها را روشن کنیم! او با دقت شاخه های جانبی شمعدان را برداشت و بر روی هر پایه ای زنبق را وصل کرد و شمع های نویی را که در ورقه ای از کاغذ پیچیده شده بود، از دست نانون گرفت و آنها را در سوراخ هایشان قرار داد. هر یک را روشن کرد و آنها را در محل خودشان استوار نمود و سپس کنار زنش نشست و به نوبت دوستانش، دخترش و دو شمع را نگریست. کشیش کروشو مردی کوچک اندام، گرد و چاق بود. باد کرده، با کلاه گیسی صاف و قرمزرنگ. چهره اش همچون چهره پیرزنی خوشحال بود. در همان وقتی که پاهایش را جلو می آورد و کفش های محکم با سگک نقره ای را نشان می داد، گفت:
ـ دگراسن ها نیامده اند؟
گرانده گفت:
ـ نه هنوز.
محضردار پیر با درآوردن شکلکی، در میان صورت سوراخ سوراخ همچون کفگیرش پرسید:
ـ باید راه افتاده باشند؟
خانم گرانده گفت:
ـ گمان می کنم.
رئیس دادگاه، دوبونفون از گرانده پرسید: چیدن میوه ها تمام شده است؟
در پاسخش باغبان پیر گفت:
ـ همه جا...

نظرات کاربران درباره کتاب اوژنی گرانده