فیدیبو نماینده قانونی نشر بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مکیناس

کتاب مکیناس

نسخه الکترونیک کتاب مکیناس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مکیناس

روی تنها دیوار ‌بیرونی خرابه کسی با رنگ سیاه نوشته بود: «آخر می‌کشمت رضا». مردم نمی‌دانستند این را چه کسی نوشته، برای چه نوشته و اصلاً رضا کیست؟ اهمیتی هم نداشت. ماشین‌ها در ازدحام جیحون رو به پایین می‌رفتند و برای هم بوق‌های کشدار می‌زدند. عابران، شتاب‌زده و بی‌اعتنا به خانه‌ای که دیگر وجود نداشت، از کنار دهان گشاده‌ و تاریک خرابه می‌گذشتند و در شلوغی خیابان محو می‌شدند. پسرها از خرابه زدند بیرون. هر کدام یک جعبه‌ی فلزی در دست داشتند، روپوش‌ سرمه‌ای مدرسه تنشان بود و کوله‌پشتی‌های مستطیلی روی دوش انداخته بودند. تکین گفت: «زمستون نشده، پونصد تا جمع می‌کنم.» امید سر تکان داد. از پیاده‌رو به طرف پایین جیحون راه افتادند. تکین که جلوتر می‌رفت، چرخید طرف امید. «فکر کنم مال من دویست تا شده.» جعبه را محکم بالای سرش تکان‌تکان داد و با صدای جِرِق‌جِرِقش بلند خندید. امید هم جعبه‌اش را تکان داد. «من دیروز قبل از جاساز شمردم. نود و شیش تا دارم.»

ادامه...
  • ناشر نشر بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مکیناس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روز اول

هوا هنوز روشن نشده که شهاب کلید می اندازد و با فشار به در آهنی سنگین، وارد حیاط ساختمان می شود. تپه ی ماسه بادی دپو شده پشت در را دور می زند و پیش می رود. کف حیاط، جا به جا پر است از نخاله و خاک و تکه پاره های ریز و درشت یونولیت. نسیم خنک دم صبح، گونی های ریش ریش آویزان از در و دیوار بی روح ساختمان را می رقصاند. می رود سمت اتاقک آجری گوشه ی حیاط. از پنجره ی کوچک اتاقک، چیزی جز تاریکی پیدا نیست. درش را امتحان می کند. قفل است. عقب می کشد و سعی می کند در نور تیر برق های خیابان که افتاده وسط حیاط، خودش را در آینه شکسته ی چسبیده به دیوار اتاقک نگاه کند. چیزی جز سایه ی تاریک یک صورتک لاغر نمی بیند. نسیم، صورتش را لمس می کند و می گذرد. گوشه ی دیگر حیاط، درست زیر پنجره ی دفتر، تابلوی زرد خاک گرفته روی کوهی از خرت وپرت و آهن قراضه افتاده است. انگار پرتش کرده و رفته باشند. نور چراغ قوه ی موبایل اش را می اندازد روی اطلاعات تابلو.
کارفرما: مهندس منوچهر رادرخ
مجری: مهندس شهاب اسفندیاری
پایان پروژه: ۱۱/ ۹۶
روزی که تابلو را می نوشتند، رادرخ دستور داده بود اسم او را به جای اسم شرکت به عنوان مجری پروژه بنویسند. بعد هم زده بود پشت اش و گفته بود:
«دیگه کم کم باید اسم در کنی برای خودت!»...
بالا را نگاه می کند. هوا گرگ و میش است و آسمان آن قدری روشنایی گرفته که بشود هیبت سیاه ساختمان نیمه کاره را بر زمینه اش تشخیص داد. قاب های مربعی پنجره ها به چشم خانه هایی خالی و مرموز می مانند که به او، خیابان اردیبهشت و محله ی تاریک و دنج زل زده اند. می رود طرف پارکینگ که تاریک است. با چراغ قوه راه اش را روشن می کند که پایش به چیزی گیر نکند. وسط پارکینگ می ایستد و نور را می اندازد به دور و بر. در این دو ماه که نبوده، چیزی تکان نخورده. کار در همان مرحله ی سفتکاری متوقف مانده. آهسته می رود طرف راه پله. با احتیاط آجرهای با گچ چسبیده روی شیب های بتنی را در نور لرزان چراغ قوه بالا می رود. دردی می پیچد در قفسه ی سینه اش و می گذرد. از لابی طبقه ی اول وارد واحد سمت راست می شود و مستقیم می رود جلوی تنها اتاقی که در دارد. کلید می اندازد. در با جیغ خفیفی باز می شود و بوی خاک می زند توی شامه اش. با نور چراغ قوه زمین را می گردد و سه راهی صنعتی را پیدا می کند. دوشاخه را به پریز می زند اما چراغ روشن نمی شود. نور می اندازد. سرپیچ آویزان از تیرچه ی سقف، خالی است. نور را از گوشه ی سمت چپ می گرداند روی اجسام. روبرو، یخچال است. بغل دست میز چوبی اش و طرف دیگر میز، گاوصندوق کوچک و پنجره. تنها پنجره ی شیشه و پرده دارِ ساختمان. ترکیب دفتر هم دست نخورده. کاناپه روبروی میز او است. یک میز پذیرایی کوتاه در وسط و چند صندلی راحت، دو طرف اتاق. نور را روی دیوار دیگر می اندازد. یک فایل کشویی پنج طبقه که فلاسک رویش است و جالباسی سه شاخه ای روی دیوار که کلاه ایمنی سفیدش از آن آویزان است. گوشی و دسته کلیدش را می اندازد روی میز پذیرایی و دراز می کشد روی کاناپه. کارگاه که به راه بود، معمولاً بعد از ناهار همین جا روی کاناپه دراز می کشید و سیگار بعد از غذا را روشن می کرد. جلال الدین می دانست یک ساعت بعدش باید با فلاسک چای بیاید بالا و بیدارش کند. کجاست این جلال الدین؟ یکهو وسط همان ماجراها غیبش زد. نه موبایل اش را جواب داد و نه کسی خبرش را داشت. هر چه شده باشد، نگهبان ساختمان نباید این طور بی خبر بگذارد و برود. هوا که روشن شود، اتاقک نگهبانی را خواهد گشت. حالا دلش فقط یک نخ سیگار و چند ساعت خواب راحت می خواهد. سیگار روشن می کند. چشم اش می افتد به سرپیچ خالی. کلید دفتر را کسی جز او و رادرخ نداشت. بعید است رادرخ جرئت کرده باشد پا توی ساختمان بگذارد. غریبه ای این جا آمده؟ بلند می شود و در دفتر را از پشت قفل می کند. برمی گردد روی کاناپه. هوا خوب است. نه گرم و نه سرد. می غلتد به پهلو و ماه ها را رو به عقب می شمارد. قبل از تعطیلی کارگاه، گچ و خاک زدند. قبل از آن دیوار چینی بود، قبل اش هفت سقف با فاصله ی پانزده روز، قبل ترش فنداسیون و خاکبرداری... هشت ماه. تابلو را هشت ماه پیش نوشته بودند. یعنی از همان وقت رادرخ می دانسته قرار است این پروژه را مثل او و زندگی اش و کلی طلبکار دیگر، لِنگ در هوا بگذارد و فرار کند کانادا؟ به خاطر همین بود که اسم شرکت را وسط نیاورد و او را جلو انداخت؟ هشت ماه. یعنی از همان موقع با یاسی؟... باز به عقب می شمارد. حالا شهریور است. هشت ماه پیش، یعنی بهمن. تولد یاسی. گردنبند را توی آینه انداخته بود گردنش. یاسی نفس عمیق کشیده بود و با چشم بسته چرخیده بود طرفش... سگی در خیابان پارس می کند. غلت می زند و باز خیره می ماند به سقف. نور خفیف خیابان از پشت پنجره پیداست. درد از قفسه ی سینه اش می کشد بالا.
***
دم غروب، پدر نشسته بود روی چهارپایه ی چوبی اش. تکین آن طرف بام با سگرمه های در هم، تکیه داده بود به جان پناه و نگاه اش می کرد که چه طور یک کبوتر قلمکار را دست گرفته و وارسی می کند. دود سیگار از لای سبیل های خاکستری اش پیچ و تاب می خورد و بیرون می آمد. با دست آزاد، دو انگشت بزرگ اش را از زیر گلوی کبوتر کشید تا روی سینه. بعد، پرش را باز کرد و با زبری انگشت کشید روی شاهپر حیوان. پاها، پنجه ها و ناخن هایش را با دقت نگاه کرد. دمش را با پشت دست نوازش کرد و آخرسر پیشانی کبوتر را بوسید. بلند شد و نگاه اش را دوخت به آسمان رنگ پریده. گفت:
«امسال هم نشد در و پنجره ی قرص بزنم براشون. زورم نرسید. سال دیگه حتمی می زنم. توری مرغی و مشما دیگه جواب نمی ده.»
تکین چیزی نگفت. فکرش پیش اتفاق ظهر و اسمال شوفر و پیغام و کشیده و تیله ها بود. نگاه کرد به پوست رفته ی کف دست اش. پدر ادامه داد:
«هوا داره سرد می شه. کم کم باید مشما بکشیم. این زمستون که به سلامت بگذره، حتمی در و پیکر قرص و محکم می زنم براشون.»
هر سال پاییز همین را می گفت. زمستان که می شد، با اضطراب و خون دل قفس را گرم نگه می داشت و هوا که رو به گرما می رفت، بی خیال همه چیز می شد. تکین گفت:
«تو واسه کفتر این مینی بوسیه سوت زده بودی؟»
پدر، کام آخر سیگار را محکم کشید به سینه.
«کدوم مینی بوسی؟»
«اسمال شوفر. فیات داره.»
«نه!»
ته سیگارش را با شست و انگشت وسط سوت کرد و چهارپایه را با خودش کشید طرف قفس.
«درس و مشق نداری تو باباجان؟»
تکین «نُچ» بلندی گفت و ابرو بالا انداخت. می دانست پدر وقتی چهارپایه را می بَرَد تو و آن جا می نشیند به جویدن سبیل اش و حرف زدن با کبوترها، یعنی خلق اش به جا نیست. حتی پاپی نشد که چرا تکین همچین سوالی پرسیده. گربه ای از لب دیوار به پشت بام همسایه پرید. تکین لگدی به توپ کم باد پلاستیکی زد و از لبه ی جان پناه خم شد روی کوچه. برگ های توت پیر جلوی خانه، سبزی شان به سیاه می زد و تک و توک ریخته بودند روی سقف پیکان سفید همسایه. زنی چاق، چند خانه آن طرف تر روی تخت کوچک کنج حیاط سبزی پاک می کرد و باد، لباس های رنگ و وارنگ روی بند رخت همسایه روبه رویی را تکان می داد. بیش تر خم شد و سرش را چرخاند طرف دیگر. سایه ی کبوترهای آتقی از پشت ایرانیت های زرد پشت بام خانه اش پیدا بود. دستی آمد روی شانه اش. برگشت. شهریار ایستاده بود جلویش. دستپاچه گفت:
«سلام داداش!»
شهریار لبخندی زد که سبیل های باریک اش را تا بناگوش استخوانی کش می داد. خم شد و صورت تکین را بوسید. گفت:
«خطرناکه اینطوری خم میشی پایین داداش.»
تکین گفت:
«زن داداش هم اومده؟»
شهریار سر تکان داد. یعنی آمده. زن داداش اش را بیش تر از شهریار دوست داشت. مهربان بود. برایش کارتون می گذاشت و بستنی درست می کرد. شهریار همین طور که شانه ی تکین را گرفته بود و از لب بام دور می کرد، گفت:
«درست رو خوندی اومدی بالا؟»
تکین بلافاصله جواب داد:
«آره به خدا!»
و در ذهن اش به مشق های ننوشته و تیله های شیشه ای فکر کرد. شهریار گفت:
«قولت که یادت نرفته؟ امسال باید بهترین نمره ها رو بگیری.»
تکین چیزی نگفت. آرام رفتند طرف در پشت بام. شهریار گفت:
«مامان می گه تو خانواده ی این خواستگار شعله رو می شناسی.»
«داداشش تو مدرسه ی ماست. ازش خوشم نمی آد.»
از پله های سیاه پشت بام سرازیر شدند پایین.
«چرا خوشت نمی آد؟»
«سیریشه. همش می خواد خودشو قاطی ما کنه.»
همان پشت در ایستادند. تکین دمپایی هایش را درآورده و ایستاده بود روی پادری. صدای حرف زدن مادر و شعله و زن داداش می آمد. شهریار گفت:
«پس خودِ داماد رو نمی شناسی؟»
«نه.»
«حالا صاف برو بشین سر درست داداش.»
رفتند تو. مادر چای آورده بود. شعله نگاه شان کرد. تکین با زن داداش اش سلام علیک کرد و بی حوصله رفت طرف اتاق. توی راه، زیر گوش شعله گفت:
«فردا یک کتکی به این مجید دماغ بزنم!»
شعله چپ چپ نگاه اش کرد. تکین رفت توی اتاق و در را بست. دفتر و کتابش را پهن کرد روی زمین و کمی باهاشان بازی بازی کرد. دلش به حال پدرش می سوخت که لابد هنوز تنها نشسته بود زیر نور مهتابی قفس. بدون سر و صدا رفت توی حیاط و یکراست رفت سراغ نردبان بلند گوشه ی حیاط و پله ها را یکی یکی رفت بالا. لب بام که رسید، آسمان به سرخی می زد. خودش را کشید روی بام و توی حیاط را دید زد. خبری نبود. انبوه برگ های درخت انجیر توی باغچه، شبیه سقف سیاهی بود بالای سر حوض سنگی. گربه ی سیاه با دیدنش از ترس دوید پشت کولر زنگ زده . از پشت دیواره ی توری قفس نگاه کرد. پدر نشسته بود روی چهارپایه و سیگار می کشید. کبوترها سرجایشان آهسته سر می گرداندند و بغبغوی خفه شان را در گلو زمزمه می کردند. تیله ها را هر طور بود جمع می کرد و با شازده ی بابای پدرام تاخت می زد. مطمئن بود غصه ی پدرش به خاطر همان کبوتر است که رفت و دیگر نیامد. میان این همه کبوتر، آن شازده ی قرمز را یک جور دیگر دوست داشت. وقتی حیوانکی گم و گور شد، به یک هفته نکشید که جفتش هم مرد. پدر آه عمیقی کشیده بود و گفته بود: «رسم عاشقی همینه. عاشقی و پاکبازی!» بیخود یاد شعله افتاد و خواستگارش. در آسمان هواپیمایی با چراغ چشمک زن به سمت باند مهرآباد ارتفاع کم می کرد. نگاه کرد تا هواپیما پشت ساختمان ها محو شد. کف دستانش می سوخت. آسمان دیگر تاریک شده بود و چراغ های خانه های توسری خورده ی کوچه، یکی یکی روشن می شدند. سایه ی کبوترهای آتقی از پشت ایرانیت ها پیدا بود و باد، کمی تندتر شده بود. روی سقف پیکان همسایه برگی نبود. جوی باریک و کج و معوج میان کوچه، پر از آب تیره و کف کرده ای بود که از لوله های سیمانی دست ساز، به دلش می ریخت و آن را می انباشت.
***
تلفن دفتر زنگ می خورد. شهاب غلتی روی کاناپه می زند و چشم باز می کند. اتاق روشن شده و پرده کرکره ی آبی، آفتاب را خلال کرده و روی میز ریخته. به نظر دو سه ساعتی خوابیده. می نشیند و بی توجه به تلفن، کش وقوسی به تن خشک اش می دهد. روی میز پذیرایی پر از ته سیگارهایی است که تا دم صبح کشیده. مشغول کلنجار با افکار سمج اش بود که خوابش برد. خوابی نا آرام. زنگ تلفن، تیز و بلند است. سیگاری روشن می کند و زل می زند به پنجره. فکر و خیال ها با شروع هر روز، مثل سربازانی وظیفه شناس توی سرش صف می کشند و تا شب که شیفت شان تمام شود و در خواب احتمالی جایشان را به کابوس ها بدهند، به رژه ای جدی و مداوم مشغول می شوند. بالاخره صدای تلفن قطع می شود. گرسنه است. چشم هایش را می بندد و سعی می کند تنها چند لحظه فکر نکند. در این دو ماه که خودش را در خانه حبس کرده بود، این بازی را زیاد امتحان کرده. اغلب بی نتیجه است. می خواهی به چیزی فکر نکنی اما در همان حال داری به این فکر می کنی که چنین قصدی داری. برای رهایی از این فکر، بهتر است چیزی را تجسم کنی. دشتی خالی، صفحه ای سفید یا دریای آبی و آرام را ولی باز صدایی، یادی، تصویری، از یک گوشه بیرون می زند و برت می گرداند به نقطه ی صفر. تلفن باز زنگ می خورد. کلافه بلند می شود و جواب می دهد. کاظمی آهن فروش است. عصبانی و مستاصل، سراغ رادرخ را می گیرد. شهاب می گوید:
«من هم مثل شما.»
کاظمی حالش خراب است. می گوید همه جا پیچیده که رادرخ کلاه خلق الله را برداشته و زده به چاک. می گوید علاوه بر این پروژه، چک های هیچ کدام از سه پروژه ی دیگرش هم پاس نشده. شهاب می گوید:
«فرار کرده دیگه. ازش شکایت کنید.»
کاظمی به سرفه افتاده. با صدای خش دارش خواهش می کند که اگر از رادرخ خبری شد، او را بی خبر نگذارد. شهاب دود را فوت می کند توی هوا. می گوید:
«اگر گیر من بیفته که خبرش زود به گوشتون می رسه. صفحه حوادث روزنامه ها رو بخون.»
و قطع می کند. منگی خواب از سرش پریده. فلاسک را برمی دارد و تکان تکان می دهد. خالی است. معده اش می سوزد. صبح ها سوزش معده، یک جایی پشت دنده ها وصل می شود به درد شدید قفسه ی سینه و نفس اش را می گیرد. دکتر گفته دردهایش عصبی است. یخچال خالی و خاموش است. تنها یک کیسه فریزر پر از دارو توی درش است. می نشیند روی صندلی گردان و چند بار نیم دایره می زند. باز تلفن دفتر زنگ می خورد. از پریز می کشدش. یعنی رادرخ این قدر زرنگ بود که توانست گرگ هایی مثل کاظمی را این طور دور بزند؟ این البته از هالو بودن او کم نمی کند. بله، سربازهای توی سرش رژه را شروع کرده اند. بلند می شود از دفتر می زند بیرون. در را قفل می کند و پله ها را گیج و منگ می رود پایین. از پنجره ی راه پله ال نود آلبالویی مژگان را می بیند که سر کوچه ی روبرویی، جلوی خانه اش پارک می کند. خودش است. پیاده می شود. با مانتوی صورتی و شلوار تابستانی و کیف روشن گلدار. جلوی در، زیر تابلوی «سالن زیبایی مژگان» عینک آفتابی اش را بالا می زند و توی کیف اش دنبال کلید می گردد. لحظه ای بعد، رفته تو. شهاب از درد سینه تن اش را میان بازوها می فشارد.
شهاب با دست های پر از خوراکی و دو کوله پشتی روی شانه هایش برمی گردد. ظهر است و ماشین مژگان هنوز همان جا پارک است. محله مثل همیشه خلوت است و کم رفت وآمد. سریع کلید می اندازد و وارد ساختمان می شود. یکراست می رود بالا. باکس آب معدنی را زمین می گذارد و خوراکی های فاسد شدنی را توی یخچال می چیند. لای پنجره را باز می کند و وسایل اش را از کوله ها در می آورد. مودم و چای ساز و لپ تاپ و شارژر و... لامپ جدید می اندازد به سرپیچ خالی. کنتور برق را از پایین وصل می کند و برمی گردد بالا. یخچال راه افتاده. لامپ را روشن می کند و فحشی نثار خودش می کند که موقع خرید روی جعبه را نگاه نکرده. از لامپ های آفتابی و نور زرد دلگیرشان متنفر است. چندان مهم نیست. خانه ی پرش قرار است سه چهار روز این جا بماند. مودم سیار را می گذارد زیر پنجره. برعکسِ خانه ی خودشان، این جا آنتن اش پر است. مخزن چای ساز را پر می کند. دراز می کشد روی کاناپه و منتظر جوش آمدن آب می ماند. سکوت ساختمان را تسخیر کرده. می تواند صدای عبور ماشین های سنگین از اتوبان تِلو را بشنود. نگاه می کند به دیوار پشت میزش. روی دیوار، اشکالی پیداست که حاصل کشیدن ماله و شمشه ی گچ کارها روی بافت گچ و خاکی دیوار است. اشکال اتفاقی. شاهکارهایی تصادفی که خالق شان از خلق شان بی خبر است. پیش تر بعضی از آن ها در طبقات مختلف ساختمان به چشم اش خورده بودند اما به این ها که نزدیک ترین به خودش هستند هیچ وقت دقت نکرده بود. شبحی در حال دویدن را تشخیص می دهد که سر مربعی شکل دارد و یکی از پاهایش بلندتر از دیگری است. و یک حشره ی بزرگ، درست بالای صندلی اش. چیزی شبیه به یک عنکبوت قهوه ای غول آسا است که دمی پیچ دار و عجیب دارد. خیره به عنکبوت است که از بیرون صدایی مثل زنگ موبایل می شنود. از جا می پرد و از دفتر بیرون می زند. توی پاگرد، اتاق های دیگر و واحد کناری چرخی می زند و بعد، نگاهی به پله ها می اندازد. ظاهراً کسی نیست اما مطمئن است صدایی شنیده. جای خطر کردن نیست. حوصله ی غافلگیری و دردسر ندارد. پله های کج و کوله را می رود بالا. طبقه ی دوم. دوی بزرگ انگلیسی را خودش با گچ روی بلوک های سیمانی پاگرد نوشته. تمام طبقات را همین طور علامت گذاشته بود که موقع بازدید گیج نشود. وارد می شود. کف واحدها تمیز است و نخاله هایش را خارج کرده اند. همان طور که همیشه تذکر می داد. نور به شکل مستطیل های کج از قاب پنجره های خالی و بزرگ، پهن شده روی زمین بتنی. این جا هم کسی نیست. یک طبقه ی دیگر می رود بالا. این بار آرام تر. سینه اش تیر می کشد. طبقه ی سوم. کَفَ اش تمیز است و ابزار، مرتب چیده شده گوشه ی سالن. با حوصله توی سرویس های تاریک سرک می کشد. سر موقعیت شان چه قدر با رادرخ بحث کرده بود و آخر حرفش را به کرسی نشانده بود. لاشخور، لابد همان وقت توی دلش داشته به ریش شهاب و بقیه می خندیده. وارد اتاق ها می شود. قاب های نور روی زمین افتاده اند. از پنجره ی یکی از اتاق خواب ها زل می زند به کوچه ی پهن روبرو که عمود است بر دو خیابان موازی و خلوت. خیابان فروردین و اردیبهشت که همین خیابان است. تابلوی «سالن زیبایی مژگان» بر سینه ی ساختمان نبش کوچه می درخشد و برق خورشید را منعکس می کند. آخرین بار همان شب کوفتی با مژگان حرف زد. تلفنی. مکالمه را درست به یاد ندارد. همین قدر یادش است که سراغ رادرخ را گرفت و مژگان خبری ازش نداشت. کمی خم می شود و پایین را نگاه می کند. حفاظ های آهنی قرمز-مشکی دورتادور ساختمان، رنگ شان زیر آفتاب داغ تابستان رفته و حالا به نارنجی-قهوه ای می زند. باد پرزوری گرد و خاک بلند می کند و می گذرد. این جا هم کسی نبود. باز راه پله ی کم نور و آجرهای کج روی شیب بتنی. رسیده به طبقه ی چهارم. کنار چهارِ لاتین، با گچ، شکلکی از یک مرد بداخم با دو گوش دراز روی سرش کشیده اند. باید کار جَنَّت الله باشد. دست به نقاشی اش خوب بود. رفیق بودند با جلال الدین. شاید او از جلال الدین خبر داشته باشد، اما شماره اش؟ ندارد. همان روزهای اول تمام این افکار بی نتیجه را توی سرش چرخ کرده و تفاله هایش را بیرون ریخته. بی حوصله داخل می شود. کف این طبقه تمیز نشده. پر از نخاله های گچ و خاک است و خرده های یونولیت و میلگرد. دست می کشد به دیوارها. خوب خشک شده اند. گچ کار چند هزار بار برای پولش زنگ زد به او؟ رادرخ چطور این همه آدم را این همه وقت، بازی داد؟ کف واحد پر از ته سیگار است. فیلترهای لهیده ی بهمن. نور شیری رنگ افتاده روی کف خاکستری. پای دیوار انتهای سالن، فرغونی دودگرفته پارک است که داخل اش بقایای زغال چوب هنوز دیده می شود. بالاسر فرغون، دود روی دیوار زبانه کشیده و طرحی شبیه یک قدیس در ردایی بلند انداخته بر پهنای دیوار. این ها قبلاً هم بود؟ دیگر از چیزی مطمئن نیست. هیچ چیز، جز کاری که می خواهد بکند. باید یاسی را ببیند. چشم در چشم. آن وقت همه چیز شکل درست اش را پیدا خواهد کرد. می رود طرف یکی از مستطیل های نور و در مرکزش می نشیند. گرم و مطبوع است. به پشت دراز می کشد و پاهایش از مستطیل نورانی بیرون می زند. سیگار می گیراند و دود را با لذت می فرستد سمت تیرچه های موازی روی سقف... کولر زده اند. دود سیگارش فرار می کند سمت پنجره ی اتاق خواب. یاسی چشم هایش را بسته. شهاب می پرسد:
«دود اذیتت می کنه؟»
یاسی سرتکان می دهد. او یک کام دیگر می گیرد. چیزی رویش نکشیده و باد کولر تن اش را قلقلک می دهد. یاسی چشم هایش را باز می کند و می چرخد سمتش.
«مگه تو شهابِ من نیستی؟»
«هستم.»
«خب داشتم آرزو می کردم...»
ساکت می شود. شهاب می پرسد:
«چه آرزویی؟»
چشم های یاسی می درخشند.
«کاش می شد بریم از ایران»...
چشم اش را باز می کند. دسته ای غبار روشن بین او و تیرچه های سقف می رقصند. آفتاب پیشانی اش را گرم کرده. نگاه می کند به دیوارها. کنار ستون با اسپری قرمز علامت زد ه اند که کنده شود و آن طرف، چند صورت که با ذغال نقاشی شده. نیمرخ یک مرد کچل، زنی با چشم های کشیده و طرحی از صورت رنج کشیده ی پیرمردی افغان که دستار به سر دارد. برای عکاسی از همچین چهره هایی بود که پای یاسی به پروژه باز شد. خودش پای او را باز کرد و کارگرها را نشاند جلوی ویزور دوربین اش و با رادرخ آشنایش کرد... دست اش می سوزد. با تکان شدیدی ته سیگار را پرت می کند و انگشت سوخته را می مکد. بلند می شود. در این طبقه هم کسی نیست. شاید بیخود صدا شنیده. شانزده پله ی آجری دیگر. دو تا هشت تا. طبقه ی پنجم هم تمیز نشده. حتی روی چاله آسانسورش را نپوشانده اند. چندبار حسابی از خجالت جلال الدین و اسد درآمده بود سر همین ماجرا. صدها بار گفته بود همیشه باید چاله ها را بپوشانند که کسی نیفتد تویش. اسد، پسر عموی جلال الدین بود. همان دو ماه پیش زنگ زده بود. درست همان روز که رادرخ او را دست به سر کرده بود و فرستاده بود اصفهان برای تحویل گرفتن سنگ ها. شب اش بود. او نگران و گیج از اصفهان برمی گشت که اسد زنگ زده بود و گفته بود جلال الدین گم شده. از دیروزش غیب شده بود انگار. درست یادش نیست. اسد نگران جلال الدین بود و او نگران یاسی. موبایل شان را جواب نمی دادند. نه یاسی و نه رادرخ. صبح با ماشین خودش رفته بود. تنها. یاسی همراهش نرفته بود. گفته بود عروسی دوست اش دعوت است. چه یکدفعه! شک نکرده بود. باید می کرد؟ مگر از این حرف ها بود بین شان؟ تا اصفهان خوش خوشک رفته بود. عجله ای نداشت. رادرخ گفته بود عصر برود و تحویل بگیرد سنگ ها را. چند جا زده بود بغل و چای خورده بود. وقتی رسیده بود، اول رفته بود سیر زاینده رود را از روی خواجو تماشا کرده بود. بعد، شاکی از این که یاسی از صبح زنگ نزده سراغی بگیرد، رفته بود خانه ی دوست اش و چند ساعت خوابیده بود. عصری که رفته بود خمینی شهر، توی کارخانه ی سنگ، تازه فهمیده بود خبرهایی است انگار. صاحب کارخانه می گفت هیچ سفارشی از رادرخ نگرفته. زنگ زده بود به رادرخ. گوشی اش خاموش بود. زنگ زده بود به دفتر، به خانه ی رادرخ. هیچ کس جواب نمی داد. موبایل یاسی هم خاموش بود. حتی زنگ زده بود به مژگان. او هم بی خبر بود. کِنِف شده بود جلوی رئیس کارخانه و قفسه ی سینه اش اولین بار همان جا تیر کشیده بود. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ رئیس کارخانه گفته بود: «بدجوری رنگت پریده مهندس! با این حال نشینی پشتی فرمون!»... از بالای چاله آسانسور طبقه ی آخر، پایین را نگاه می کند. مربع صاف و خالی، رفته تا زیرزمین. هرچه پایین تر رفته، تاریک تر و پنهان تر شده. پرسپکتیو مرکزی. یاسی جعبه ی کفش را با نخی معلق نگه داشته بود و گفته بود داخلش را نگاه کند. اول که مستقیم می دید، همه ی خطوط موازی بودند اما کمی که جعبه را داد پایین، خطوطِ افقی، شدند متقاطع. یاسی گفت:
«ادامه ی این دو ضلع رو که با چشمت دنبال کنی، یه جایی پشت جعبه می رسن به هم. به اون نقطه می گن نقطه ی فرار»...
آب دهانش را جمع می کند و تف می اندازد. نقطه ی سفید، جایی در سیاهی ها گم می شود. درد، توی سینه اش می پیچد و زیر گلویش گلوله می شود. سرش گیج می رود. می کشد عقب و چند بار سعی می کند نفس عمیق بکشد تا بالاخره راه نفس اش باز می شود. آخرین پله ها را هم آهسته بالا می رود تا روی پشت بام. چشم انداز این جا را از همان اول دوست داشت. دورتا دور ساختمان خالی است و باز. در چشم انداز این طرف بام، چند ساختمان نیمه کاره، تکه ای از اتوبان تلو، گنبد کوچک مسجدی بی مناره و برجی سفید و دور پیداست. آن برج سفید را هم شرکت ساخت. آن موقع، شهاب مسئول برج دیگری در سعادت آباد بود. بعد که پروژه ی سعادت آباد تمام شد، رادرخ آوردش این جا. اول بهش برخورده بود. ساختمان پنج طبقه آن هم ته حکیمیه؟ اما رادرخ نرمش کرده بود. گفته بود قیمت زمین برای شان خوب تمام شده و یک واحدِ این پروژه را برای خود شهاب کنار گذاشته. قول داده بود پول خانه را قسطی از حقوقش کم می کند. عالی بود. زودتر از آن چه فکر می کرد صاحب خانه می شد. جای پایش سفت می شد و محکم تر می توانست جلوی اصرار یاسی به مهاجرت مقاومت کند. تردید نداشت در حرف رادرخ. در این سال هایی که با هم کار کرده بودند، وعده ی الکی ازش نشنیده بود.
پشت بام هنوز جان پناه ندارد. با احتیاط جلو می رود و از لبه ی بام به حیاط نگاه می کند. تپه ی ماسه و سقف اتاقک نگهبان با گونی آبی و دیشی زنگ زده . فکرها دارند توی مغزش پا می کوبند. پشت فرمان بود که اسد زنگ زد. از کارخانه یکضرب راه افتاده بود سمت تهران. اسد را حواله داد به فردا و قطع کرد. برایش چیزی جز حال یاسی مهم نبود. سعی کرده بود منطقی فکر کند. وقتی موبایل رادرخ و یاسی هم زمان خاموش بود، یعنی یا یک جایی که ورود موبایل ممنوع است با هم بودند، مثلاً کلانتری، یا یک اتفاقی برای یاسی افتاده بود، رادرخ دستپاچه شده بود و موبایل هر دو را خاموش کرده بود. حالت دیگری به ذهن اش نمی رسید. سینه اش تیر می کشید و پدال گاز را فشار می داد... سرش کمی گیج می رود. یاد چای ساز می افتد. برمی گردد پایین. ظاهراً کسی در ساختمان نیست. در را پشت سرش قفل می کند. چای ساز خاموش شده. از یخچال ژامبون و نان در می آورد. یک بطری ماع الشعیر ساده باز می کند و سر می کشد. درد و سرما با هم معده اش را می چلانند. دراز می کشد روی کاناپه. پیشانی اش داغ است. باز انگار صدای پا در راه پله می شنود. صدای دویدن. ضعیف تر از دفعه ی پیش است. نباید اهمیت بدهد. صداها و اوهام، همسایه ی تنهایی هستند. آن هم در این ساختمان بی سر و ته و خالی. تا چند روز دیگر فیلم ها را ضبط می کنند و بعدش دیگر کاری با این خرابه ندارد. جایی امن منتظر خواهد ماند تا یاسی برگردد. گیج خواب است و گرسنه. همان طور که دراز کشیده، پلک های داغش را روی هم می گذارد.
میانه ی کابوسی مغشوش از خواب می پرد. عرق کرده و کاناپه از حرارت تن اش داغ شده. انگشت می کشد روی سطح تیره و لیز شده ی ژامبون ها. هنوز میل به خوردن ندارد. جز هوهوی محو کامیون ها صدایی نیست. می رود کنار پنجره. گربه ای لاغر و خاکستری روی دیوار انتهای حیاط در حال چرت زدن است. در کابوس اش با یک اسب گلاویز شده بود. یک اسلحه ی کمری داشت که پنهانش می کرد. یاسی هم بود و یک هواپیمای غول پیکر. با اسلحه به اسب و یاسی شلیک کرده بود... دوشاخه را می زند به پریز. اتاق روشن می شود. تکه ای نان خشک گاز می زند و رهایش می کند روی میز. موبایل اش را برمی دارد و وصل می شود به اینترنت. یک راست ایمیل اش را باز می کند. کار هر روز و هرساعت اش همین بوده توی این دو ماه. خبری نیست. تنها یک ایمیل داخل اینباکس است، به نام یاسمن. بازش می کند و می خواند. هزارمین بار است. مثل یک آیین روزانه. حفظ است اما باز می خواند. هر روز صفحه ها ی اجتماعی یاسی را چک می کند. غیر فعالند. از همان دوماه پیش. همان شب که از اصفهان برگشت و چراغ های خانه روشن بود و یاسی و وسایل اش نبودند و تنها روی آینه با ماژیک نارنجی نوشته بود: check your mail... گوشی را برمی گرداند به جیب اش و از دفتر بیرون می زند. در را پشت سرش قفل می کند و می رود پایین. نرسیده به ماشین اش، می ایستد. برمی گردد طرف ساختمان و می رود بالا. سوییچ ماشین و ساعت اش را می گذارد در کشوی میز. از کیف پولش مدارک شناسایی و کارت های بانکی را خارج می کند و فقط پول نقد تویش باقی می گذارد. باز در را پشت سرش قفل می کند. برمی گردد پایین و سر خیابان، سواری دربست می گیرد.
راننده، کنار خیابان اصلی پیاده اش می کند. دور و برش را نگاه می کند. خیابانی شلوغ، پر از آدم و موتورسیکلت، خانه های بی ریخت به هم چسبیده و مغازه های کوچک. توی موبایل اش پیامی را از یک شماره ی بی نام باز می کند و دوباره می خواند. «روبروی مدرسه، کوچه ی میوه فروشی رو می ری تا آخر...» نگاه می اندازد. آن طرف خیابان، میوه فروشی با لامپ های روشن غول آسا و حشراتی که دورش پرواز می کنند، مشخص است. با احتیاط از بین ماشین های بی اعصاب و موتورسیکلت های عجول حرکت می کند و می رود آن طرف خیابان. داخل کوچه که می شود، بوی تند سیر داغ که معلوم نیست از پنجره ی کدام یک از خانه های کج و معوج کوچه بیرون زده شامه اش را پر می کند. آخر کوچه، به دوراهی می رسد. موبایل را نگاه می کند. «سمت راست می ری توی کوچه شاه آبادی...» می پیچد تو. کوچه ای است با یک جوی شیبدار محلی ساز و چند درخت پیر. «وسط کوچه روبروی خونه بلنده که نمای قرمز داره کوچه باریک رو می ری تا آخر...» وارد می شود. کوچه ی فرعی تنگ و کوتاهی است که در و پنجره ای ندارد. کف کوچه پر از لکه های بزرگ است و بوی تند شاش می آید. ته کوچه دو پله ی سیمانی کوتاه، می خورد به یک محوطه ی میدان مانند، و سه کوچه ی دراز که ازش منشعب شده اند. «روی پست برق علامت طوطی رو می گیری می ری جلو.» پیام همین جا تمام شده. چشم می گرداند و در زرد پست برق را پیدا می کند. سر یک طوطی با اسپری نقاشی شده و فِلِش کوچک زیرش کوچه ی سمت راست را نشان می دهد. داخل کوچه می شود. اول کوچه، مِلک بزرگی است با دیوار آجری بلند که رویش فلش دیگری است رو به جلو. پیش می رود. بوی لجن می آید. درست بعد از دیوار آجری، یک بلوک بتنی قرار دارد با فلشی که به داخل بن بستی کوتاه اشاره دارد. در آستانه ی بن بست می ایستد و به در باریک تنها خانه ی انتهایش زل می زند. دو طوطی قهوه ای زنگ زده روی در فلزی کرم رنگ خانه دارند نوک بازی می کنند. ساختمان خانه پیدا نیست. تنها شاخه های انبوه و بیرون زده ی درخت های حیاط دیده می شود. نفس عمیقی می کشد و پیش می رود. تنها زنگ کنار در را فشار می دهد و منتظر می ماند. کمی طول می کشد تا صدای پایی از آن طرف به گوش برسد. نگاه اش به طوطی ها است که هر کدام روی یک لنگه ی در بر شاخه ای نازک نشسته اند. چفت در کشیده می شود و دو طوطی از هم دور می شوند. جوانی هیکلی با موی کوتاه ماشین کرده در قاب در ایستاده. شهاب می گوید:
«با آقا ناصر کار دارم. ناصر کاسکو.»
هیکلی، سر تا پایش را با نگاهی طولانی ورانداز می کند و راهش می دهد تو. بدون حرف. شهاب جلوتر می رود. حیاط باصفایی است. دیوارهای آجر بهمنی، چند درخت میوه در باغچه ای بیل خورده، یک اتاقک سیمانی گوشه ی حیاط و ساختمانی قدیمی و سرپا. برای خانه ی یک خلافکار زیادی مرتب است. هیکلی می پرسد:
«چی می خوای؟»
«شما آقا ناصری؟»
«چی می خوای؟»
«آشنام گفته به خودش بگم.»
«آشنات کیه؟»
«فری.»
«کدوم فری؟»
«فری آدیداس»
«خب بگو.»
چیزی درباره ی ناصر نمی داند. فری چیزی از شمایل اش نگفته بود اما ته دلش می داند این غول بیابانی ناصر نیست. ناچار می گوید:
«اسلحه می خوام.»
هیکلی ته ریش اش را می خاراند و می گوید:
«بشین.»
به تخت چوبی اشاره می کند و می رود طرف اتاقک گوشه ی حیاط. شهاب می نشیند لب تخت. یک دقیقه بعد، هیکلی با مردی میانسال که موی رنگ شده ی قهوه ای دارد و پیراهن سرخ براقی تن اش است از اتاقک بیرون می آیند. مرد، رسیده نرسیده می گوید:
«من ناصرم. اسلحه نداریم پسرجون. پاشو!»
و در حیاط را با دست اش نشان می دهد. شهاب بلند می شود. می گوید:
«من نه مامورم نه غریبه. فری منو فرستاده. شاگرد آهن فروشی سید تو خیابون کارخونه.»
ناصر می ایستد جلویش.
«من که نمی شناسم این که می گی کیه، اما این جا شبیه اسلحه فروشیه؟»
شهاب سعی می کند صدایش نلرزد.
«فری گفت آدیداس جدیدها که سفارش دادین هم آماده س!»
ناصر مکث می کند. هیکلی می پرسد:
«این کتونی پات رو از فری گرفتی؟»
هر سه نفر چشم می دوزند به پاهای شهاب. می گوید:
«نه این رو خودم از دوبی آوردم.»
ناصر رو به هیکلی می گوید:
«از این سلیقه ها نداره اون نکبت!»
بعد، از جیب پیراهن اش پاکت سیگارش را در می آورد و یکی روشن می کند. می نشیند روی صندلی بزرگ حصیری و اشاره می کند به شهاب که بنشیند روی تخت. می نشیند. به نظرش ناصر کاسکو خوش قیافه تر از اسم اش است. لااقل بینی کوچک اش به منقار طوطی شبیه نیست. ناصر همان طور که زل زده به صورت شهاب، دود را کج فوت می کند در هوا.
«خب حالا برا چه کاری اسلحه می خوای پیشی؟»
«جان؟»
«آخه قیافت شکل گربه ست. ظریف مریفی. به اسلحه کشی نمی خوره سیستمت.»
شهاب، خشک و جدی می گوید:
«باید با یکی تسویه حساب کنم. یه چیز بی دردسر می خوام.»
«یعنی کمری؟»
«آره. کُلت مثلاً.»
ناصر دود را با خنده ی بلندی در هوا پخش می کند و رو به هیکلی می گوید:
«جون من شبیه گربه نیست؟»
و باز خنده اش را کش می دهد. پاهایش را می اندازد روی هم و کف کفش نوک تیزش را رو به شهاب تکان می دهد.
«اگر کِلاش به دردت می خوره چندتایی از عراق رسیده. برات جور می کنم. نصف پولش هم پیشکی.»
«نه آقا جنگ که نمی خوام برم. یه چیز کوچیک. صدا خفه کن هم می خوام.»
ناصر باز به جوان هیکلی نگاه می کند و این بار هر دو با هم می زنند زیر خنده. ناصر می گوید:
«ببینم پیشی، تو جدی فکر کردی این جا لاس وگاسه؟ فیلم میلم زیاد می بینی؟ مگه این چیزها شوخی برداره؟»
به نظر دنبال بازارگرمی است. شهاب از روی تخت بلند می شود.
«فری گفته بود کارِتون مطمئن و خوبه. شما اگر از پول بدت میاد، اون بیرون هستن کسایی که واسش له له بزنن!»
ناصر سیگارش را پرت می کند و از روی تخت بلند می شود. هیکلی یک قدم برمی دارد طرف شهاب. ناصر می گوید:
«وایسا ببینم پیشی. بلبل زبونی می کنی؟»
توی چشم اش چیز ناآشنایی برق می زند. شهاب سعی می کند از تک و تا نیفتد. کیف پولش را از جیب عقب شلوار در می آورد و از تویش سه تا تراول صد هزار تومنی می کشد بیرون و می گذارد توی جیب پیراهن ناصر.
«این هم پیش پرداخت. فقط یه کُلت برام جور کن.»
ناصر تراول ها را از جیب اش برمی دارد و نگاه شان می کند. شهاب همان طور ایستاده بین او و هیکلی. ناصر گردنش را می گیرد رو به آسمان و نفس عمیق می کشد. شهاب می پرسد:
«حله؟»
ناصر چند بار دیگر نفس عمیق می کشد و چشم از آسمان می گیرد. می گوید:
«برو دیگه هم این این جا پیدات نشه. شماره ت رو بذار. اگر جور شد، خودم خبرت می کنم.»
بیش تر شبیه وعده ی سر خرمن است اما انگار چاره ی دیگری نیست. می گوید:
«اگر، به درد من نمی خوره آقا ناصر. کارم لنگه.»
ناصر کاسکو نیشخند می زند.
«ببین گل پسر! اگر دو کیلو شیشه بخوای، نیم ساعته برات جور می کنم ولی اسلحه مسلحه شوخی بردار نیست. حساب کتاب داره. گفتم که. شماره تو بده منتظر باش.»
و بدون هیچ حرف دیگری راهش را می کشد می رود طرف اتاقک. شهاب شماره اش را می گوید و هیکلی در موبایل اش سیو می کند، تا دم در بدرقه اش می کند، در را باز می کند، می گوید: «به سلامت» و شهاب که بیرون می آید، در را محکم پشت سرش می بندد. منقار کج طوطی ها باز در هم قفل می شود. دم غروب است. شهاب از کوچه ی بن بست بیرون می زند و برعکس جهت فِلِش ها به راه می افتد.
به ساختمان که می رسد، هوا تاریک شده. باد نرمی می وزد. تمام راه را از خاک سفید پیاده برگشته و فکر کرده. به ناصر کاسکو و این که داوود گفته بود برای فیلم نیازی به اسلحه ی واقعی نیست. به رادرخ و یاسی و حال خودش و نقشه ای که صد بار مرورش کرده اما هنوز هم مطمئن نیست نتیجه بدهد. باد، موهای نرمش را آشفته می کند. کلید می اندازد و وارد ساختمان می شود. بهتر است همین فردا زنگ بزند به داوود و کار را زودتر شروع کنند. با نور چراغ قوه ی موبایل اش راه پله ها را پیدا می کند. چند پله بیش تر نرفته که صدا می شنود. مطمئن است که شنیده. صدای دویدن در پله ها. برمی گردد پایین و داد می زند:
«کی تو ساختمونه؟»
جوابی در کار نیست. دوباره تکرار می کند. جوابی نیست، و هیچ صدای دویدنی. عقب می کشد و وسط حیاط می ایستد. نمی داند در تاریکی ترسناک آن بالا چه چیزی ممکن است انتظارش را بکشد. دزد؟ معتاد؟ سگ ولگرد؟ ااز ساختمان بیرون می زند. سینه اش تیر می کشد. امشب را می تواند توی ماشین بخوابد و فردا باز سر فرصت ساختمان را بگردد و ورودی طبقه ی اول را ببندد. ماشین را کمی پایین تر پارک کرده. کنار خیابان راه می افتد. سایه اش در نور تیر برق ها گم و پیدا می شود. ماشینی که چند لحظه پیش از کنارش گذشته بود، چند متر بیش تر دور نشده که ترمز می زند. به نظر، دنده عقب گرفته. می رسد و کنارش می ایستد. راننده، شیشه را می دهد پایین.
«سلام شهاب!»
خیره به هم نگاه می کنند. مژگان است. لبخند می زند. می پرسد:
«این جا چه کار می کنی تو؟»
لبخندش را پاسخ می دهد.
«اومده بودم وسیله بردارم از دفتر. تو خوبی؟»
«من خوبم. تو ولی انگار خوب نیستی؟»
«چرا، چرا خوبم. دوستم منتظره. زنگ می زنم بهت.»
دست تکان می دهد و با عجله دور می شود. ترسی نامعلوم گریبانش را گرفته. از مواجهه با هر کسی که ممکن است سوالی درباره ی یاسی یا هر چیز دیگر بپرسد، هراس دارد. دست اش را فشار می دهد روی دنده ها و تندتر می رود. مژگان دور می زند و می رسد کنارش.
«پس کو وسیله هات مهندس؟»
شهاب می ایستد. مژگان پیاده می شود.
«بریم حرف بزنیم؟»
«کجا؟»
مژگان می خندد.
«پارک سی سنگان خوبه؟»
شهاب خم می شود و دست اش را روی دنده ها فشار می دهد. درد از سینه اش پیچ خورده تا گودی گلو و از آن جا منتشر شده تا شقیقه ها. مژگان در شاگرد را برایش باز می کند. شهاب با تن خمیده سوار می شود. مژگان صدای تند و تیز موسیقی را قطع می کند و راه می افتد. دویست متر بیش تر تا خانه اش راه نیست. شهاب سرش را می آورد بالا. مژگان چیزی نمی پرسد. ماشین را جلوی خانه اش خاموش می کند و منتظر می نشیند. شهاب خیره به جایی نامعلوم می گوید:
«دوسش داشتم مژگان. خیلی دوسش داشتم!»

به امید عباسی
پرنده عاشقی که سوخت

نظرات کاربران درباره کتاب مکیناس