فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عقل سرخ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آپارتمان معلق در شب

کتاب آپارتمان معلق در شب

نسخه الکترونیک کتاب آپارتمان معلق در شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آپارتمان معلق در شب

گاهی یک تکانه یعنی آغاز و اگر این آغاز از شب شروع شود، محال است صبح های بعدی شما، همان صبحی باشد که تاکنون داشته‌اید. شب، همیشه نشانۀ سکوت نیست. شب هنگامۀ بیدارشدن موجودِ سرگردانِ درونِ همۀ ماست. هر آدمی موجود خاص خودش را دارد. غولی که می‌خواهد وادارمان کند که فردا چه کاری را انجام دهیم چه کاری را نه. این دست ما نیست، این تقدیر شب است. پس بهتر است با او همراه شد و در مستیِ با خویش بودن، مچش را خواباند. اگر مچی در کار باشد. «انسان، خودش را هر موجودی درنظر بگیرد، حیوانی احساسی است که در حیات با موجودات و پدیده‌ها از برخی جوانب شاید پست‌تر هم باشد نه بهتر» بیشتر، این صفت است که در او غَلیان دارد، نه آن‌طور که برخی می‌گویند: «سخن‌گفتن»

ادامه...

بخشی از کتاب آپارتمان معلق در شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

در یکی از شب های آخر اسفند، دل دردی عجیب آقای علی سینایی را بیچاره کرد. دل دردی که به هیچ دوایی لبیک نمی گفت. بعد از این که در اتاق خواب مدتی دراز کشید، خودش را سرگرم خواندن کتاب های دوران جوانی اش کرد. دررویای آن روزها که یک پا تاریخ دان بود، و درمورد اشتباهات مشترک ناپلئون و رضاشاه مطلب می نوشت، و یک پا پیرو مکتب فلسفیِ استاد نکو در دانشگاه شهید بهشتی. فالُور سفت و سختِ مکتب شب بیداری استاد شده بود. شب بیداری، رمز مکتب بود یعنی هرکس باید در شب خودش را آماده کند تا با خودش بجنگد. جنگ تن به تن با خویش. و این ریاضت را عجیب دوست داشت، هرچند در دلش همیشه دنبال یک زندگی معمولی می گشت. و خودش هم نمی دانست چه شد که سر از اداره پست درآورد. شاید از فلسفه و تاریخ نه تنها نان در نمیاد، که برای مخ زدن هم دیگر افاقه نمی کند.
گاهی یک تکانه یعنی آغاز و اگر این آغاز از شب شروع شود، محال است صبح های بعدی شما، همان صبحی باشد که تاکنون داشته اید. شب، همیشه نشانه سکوت نیست. شب هنگامه بیدارشدن موجودِ سرگردانِ درونِ همه ماست. هر آدمی موجود خاص خودش را دارد. غولی که می خواهد وادارمان کند که فردا چه کاری را انجام دهیم چه کاری را نه. این دست ما نیست، این تقدیر شب است. پس بهتر است با او همراه شد و در مستیِ با خویش بودن، مچش را خواباند. اگر مچی در کار باشد. «انسان، خودش را هر موجودی درنظر بگیرد، حیوانی احساسی است که در حیات با موجودات و پدیده ها از برخی جوانب شاید پست تر هم باشد نه بهتر» بیشتر، این صفت است که در او غَلیان دارد، نه آن طور که برخی می گویند: «سخن گفتن»
گذاره «انسانِ زبان دار»، تا جایی بار معنایی دارد، اما از یک جا به بعد، انسان ها نه نیاز به زبان دارند و نه تظاهر به مدنی بودن. از آن نقطه است که احساس و عواطف، بالاترین ارزشی است که هر انسانی بدان توسل می جوید. از قضا بن مایه این احساس بر عقل و اتخاذ تصمیماتِ معقول درمورد امور زندگی، می چربد. پس هرگونه ارزش سازی و گذاری، نشانه ای پشت خودش دارد. چرا که انسان دائم در سیلانِ به دست آوردن، به سر می برد. تازندگی برازنده اوست. تاختن مخصوص اسب و چهارپا نیست، انسان ها تاختنده ترین موجود روی زمین اند. از هرچیزی مسابقه ای برای دست یافتن به کیانِ درونیِ خاص خودشان، ترتیب می دهند. ایرانی، اروپایی و آمریکایی هم ندارد. عاشق و فارغ ندارد. اساساً «انسان موجودِ بی ربطی» است، چون همیشه پرتِ چیزهایی می شود که ربطی به زندگی ندارد. همه آدم ها نشانه سازان و شناسانِ خوبی برای پیشبرد رابطه های خودشان هستند. و هرکس به طریقی می سازد و می بازد. مانند شیری که نشانه ها را برای شکار آهویی، کم و زیاد می کند. یا مردی که نشانه ای را برای به دام انداختن زنی طراحی می کند. یا زنی برای جلدِ مردی. شاید معنای رابطه ای بودن همین باشد، و نه تعاملِ دوستانه ای که همه ادعا می کنند. اما انسان در چیز دیگری با موجودات و پدیده های عالم تفاوت دارد. در «آشکار شدن» مثل تابلوی نقاشی ای است که در درون صورتِ خودش، دنیایی از غم و درد و شادی و بی تفاوتی و با تفاوتی را دارد. انسان می تواند خودش را خوب یا بد، آشکار کند و دائماً حال دورانش یکسان نباشد. چون یکسان نیست، می تواند بفهمد و عمل کند. اما انسان وقتی خطرناک می شود که مَن مَن کند. «من علیه تو، تو علیه من» و از این بیشتر لذت می برد. روزی هانا آرنت می گفت: «انسان مدرن ممکن است مسخر شورشی علیه هستی و زندگی بشری به آن صورتی که هست، شود». از قضا راست می گفت و زندگی همه آن چیزی است، که نباید باشد. «پیش پا افتادگیِ شر»
آقای سینایی، یکی از کارمندان خوبِ اداره بود. از همان هایی که هر مراجع کننده ای مایل بود در عمرش حداقل یک بار با او مواجهه داشته باشد. برای انجامِ وظیفه، سرش درد می کرد و حل کردنِ کار زنان و مردانی که نامه ها و بسته هایشان به مقصد نرسیده بود، لطفی دوچندان برای او داشت. همیشه به همکارانش می گفت: «چه لذتی از این بیشتر که لذت دیگران رو ببینی و در مقابل بهت بگن که این آدم مال این زمونه نیست. زمونه ای که همه چیز راحت گم و گور می شود. عهدی که آدم و دکل هم ندارد، همه چیز گم شدنی است» یک روز شخصی خمیده پشت و قوزی، که در عصر ما شهروند خطابش می کنند، از پیِ بسته ای، کل ادارات پُستِ تهران را ردیف و به ترتیب منطقه جستجو کرده بود. بسته ای را که به مقصد نرسیده و کسی هم جوابگوی کارش نبود. سینایی بعد از اینکه نیازش را به صورتِ اکسپرس، برطرف کرده بود، شخص به او گفته بود: «خدا بهت عوض بده و بانیش رو عوض کنه. تو مال این زمون نیستی آدم این زمون رو اگه چماق روی شونش بمالی هم تکون نمی خوره، کار نمی کنه، فرار می کنه، خصوصاً کارمندای اداره پست، همش میگن کد رهگیری را چک کن. آخه یه آدم چقدر می تونه کد رهگیری چک کنه. زندگی مگه فقط چک کردنِ کد رهگیریه؟»
تنها در آپارتمانِ عجیب و غریبش در شرق تهران زندگی می کرد. آپارتمان، هفت واحد داشت که تمام واحدها خالی از سکنه بودند. تنها واحد هفت، که منزلگاه آقای سینایی بود، در آن زندگیِ تک نفره ای در جریان بود. اما این زندگی یک زندگی معمولی نبود. یک نفرگی که زندگی نمی شود. بدون گفتگو و ارتباط که زندگی، زندگی نمی شود. اما انگاری برای آقای سینایی می شد. «علی سینایی» درون خانه یک شکل بود و در اداره پست، شکل دیگری به خودش می گرفت. در خانه، بدون هیچ پسوند و پیشوندی علی بود، اما در اداره، جناب سینایی، که زیاد با این لقب حال نمی کرد. اما زمانی که در خانه بود به هیچ چیزی جز گلدان های همسایه چنار، روی تراس فکر نمی کرد. انگار حضور سکوت از حضور او بیشتر بود. «هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟» اما سعدی عزیز نمی دانست که مانند سینایی ها هم هستند که نه در جمع اند و نه دل شان جای دیگری است.
داورِ معروف اداره پست، آقای سینایی بود. از جلسه ها تا دعواها، و مشاجرات، همه چیز این تیپی، پای او را به میدان باز می کرد. پای باز داشتن، از دل باز داشتن بدتر است، عادت که به بازشدن کرد دیگر دست خودت نیست، باید بپری وسط مکافات مردم. اینقدر پادرمیونی کنی تا نوعی دل درد به نام کمک به مردم بگیری. و حاضر هم نیستی از خودت بپرسی چرا، فقط می گویی اینجوری ام کرده اند، حالا کی کرده، چه کسی می داند؟ هرچقدر بیشتر تلاش می کرد بیشتر در جایش می ماند. کار در اداره های امروزی شبیه راندن تراکتوری در زمینی سفت می ماند. برای همین کفن پوش باید رفت چرا که سهمِ مرده خاک نیست، سهمش گور میلیونی است. انگاری بعد از مرگ هم معامله ای وجود دارد.
اما تلاش کردن سینایی در این اداره مثل نفس کشیدن در زمستانِ تهران بود، هر چه بیشتر نفس می کشید، بیشتر آلودگی، سرب و دی اکسید کربن به بدنش وارد می شد. حال بوروکرات امروزی است، باید به جای بوروکرات، دی اکسیدکربن صدایشان کرد، سر تا پا ضرر هستند. از گازهای گل خانه ای خطرشان بیشتر است. اما ماجرای آقای سینایی تفاوت داشت. او بوروکراتِ خوش مشرب و وظیفه شناسی بود. می دانست که بر سر مامورین قبلی چه آمده است. بدون استثنا همه آنها در حال حاضر در گل فروشی های شهر منصبی داشتند. اما سینایی، از جایش تکان نمی خورد. می گفت: «مهم نیست، مگه می خوام چند روز زندگی کنم، راضی ام همین فردا، یه دالانی باز بشه و من برم به آخرتِ خودم. اصلا دوست دارم سفر کنم به سمت تقدیر فردی ام نه جمعی ام»
همه آدم ها یک نیمه دارند که نه متعلق به خودشان است نه دیگران، این نیمه در هر فرد یک طور است، اما این نیمه فراری، وقتی تحت عنوان غریضه و وجدان و از این قبیل، پیدایش شود، خودش را از چند جای آدم بیرون می زند. همین نیمه فراری است که مجبورت می کند عاقل باشی یا مجنون. اما همیشه مُشکِلِه چیز دیگری هم است. مساله این است که هر اداره ای برای حفظ موجودیت خودش به یک سینایی نیاز داشت. یک سینایی که جورِ همه «خشل فشلی ها» را بگیرد. از رنگ کردن دیوارهای اداره، تا تامین ادوات لازم برای پیش برد اهدافی که مدیریت محترم در سر داشت. علی سینایی نیمه وجدانی اش بر نیمه فراری اش می چربید، اما این تا وقتی مصداق دارد که نیمه های دیگر خوابیده باشند.

۲

از فلوراس نامه زده بود که چهارشنبه صبح تهران است. از سینایی خواسته بود که ساعت ۵ صبح فرودگاه باشد. سینایی کوچک، در یکی از شرکت های نانوفناوری، در ایتالیا کار می کرد. ۲۰ ساله بود که برای ادامه تحصیل از ایران رفته بود و به عنوان مخترع در شرکت «ایتالیانو دی تکنولوژیا»، مشغول به کار شده بود. آقای سینایی تنها می دانست برادرش در نانو مشغول به کار است. برادری که برای خودش برو بیایی دارد. از نانو همین را می دانست که مثل آشی است که همه نوع مواد را قاطی می کنند تا یک نوع آش جدید کشف شود. آشی که داغی اش گلوی بشر را نرم کند و زندگی اش را مترقی تر. اما این امر را دوست نداشت. مایل نبود سُنتِ پُستِ آنالوگ را از دست بدهد و دیجیتال شود. اصلا دوست نداشت انقلاب صنعتی دیگری رخ دهد، چرا که پس از هر انقلاب صنعتی یک جنگ بدبخت کننده تر وجود دارد. انقلاب صنعتی مانند شروری است که اسید را می گیرد و به صورت مردم می پاشد. مردم از پس انقلاب صنعتی سرگشته می مانند و دیگر هیچ وقت آدم قبلی نمی شوند. با فرا رسیدنِ رنسانس، یک بنیادی هست تا آشوب گذشته را تکرار کند. وقتی هوا پس شود هر چهره متواضع، هزار خانه خیالی و خرابی را با خودش می آورد و خودش نمی داند که چه آورده است. اصلاً همه جنگ ها از پس قیافه ها و پیراهن های خوش پوش و خوش دوخت برمی خیزد. شبیه جنگ ایران و عراق، که از دل توسعه میدان های نفتی و پیرهنِ خوشگلی که بر تن آبادان و خوزستان بود، بیرون آمده بود و همسایه چشم به گرفتن شهرهای همسایه دوخته بود. نه، دیگر نمیخواست این آرامش و آن خانه چمدانی اش، که به تار عنکبوت هایش هم عادت کرده بود، از بین برود و جوانان دیگری برای حفظ این خانه معلق، شوریده-جان شوند و سر به گریبان دوست برند.
با سوز سرمای صبح، در زمستانی استخوان کُش، درون پراید ۸ میلیونی اش به خود پیچیده بود. ماشینی که هیچ آپشن به خصوصی نداشت، ولی همین را هم با هزار واسطه از شرکتِ مدعی خریده بود. در خواب و بیداری نبردی شروع شده بود. گویی با اجنه هایی انسان نما، در کابوسی واقعی تر از واقعیت، می جنگید. به همین خاطر دائماً بدنش تکان می خورد. کرختگی چندش آوری به بدنش افتاده بود. اطراف فرودگاه، همه بیابان و تنها سرما آنجا قدم می زد. آنهایی که ساعت ۵ صبح از قم به تهران می آیند این حال را یقیناً حس کرده اند. در انتظار مهندس رضا سینایی بود. با کلی تاخیر ساعت ۶ صبح، ایرباسش نشست. بعد از این که همدیگر را در آغوش گرفتند و گونه سیاهِ سینایی به سفید برادر خورد، کلی از سال های سخت دور از وطن گفتند. با خوابیدنِ هیجان های اولیه مهندس، برادر کوچک به فضای درهم و برهمِ فرودگاه عادت کرد. دو نفری ساک و بسته هایی که به نظر می آمد کادوی یک ایل و تبار در آن باشد را تا پراید بردند. پراید خوبی اش این است که بارکش خوبی است. هر چه بزنی به تنگش ناله نمی کند. ما هم باربران خوبی هستیم پس بنز و بی ام دابلیو؛ را فراموش کن، پراید را به خاطر بسپار. چرا که وقت عقب گرد، پراید هم کافی است. مهندس جمله تکراری را گفت: «چقدر تهران تغییر کرده است» این جمله را از یک روز حبس کشیده تا ۴۰ سال خارج نشین می گوید، اما توفیرش فقط میزان بادِ در گلوست. و به درد مخ زدنِ حبس نکشیده ها ، خارج نرفته ها و بعضاً مخ زنی از اشیاء پیرامون، از داف تا قاف، می خورد. حرف مفت همیشه مفت است، چه از خودت باشد چه از ناخودت. و بدتر اینکه حرف مفت را کسی بزند که عزیزترین کس دنیاست. برادر و خواهر ندارد، عزیزها هم گاهی اهریمنت می شوند اگر حریمی برایت نگذارند. این حریم شاملِ یک حس، یک کلمه و حتی نوع گذاشتنِ انگشتت روی سه تار برای کشف حس درونت می شود. حس را نمی شود با دو- ر- می- فا، لمس کرد، همینطور که آدم را نمی شود صرفاً با الفبا آدم کرد.
آقای سینایی، که قد کوتاهش را هم نشینِ صندلی بالابلند پراید کرده بود، دستی توی موهای صاف و پرکلاغی اش کشید. شکم لاغرش را به زیر لباسش کرده و دستی روی صورت صافش برد و چشمان ریزش را شبیه یک خمیازه زوری، کشید. و گفت: «برادر جان، تهران هیچ تغییری نکرده، گول این برج و ساختمون ها رو نخور همه تو خالی اند. کلاً خالی از همه چیز، از سکنه تا اسکناس. از مُتل تا هتل. همه اینجا کلیشه اند. شبیه گیشه سینما، موقتند» مهندس سرش را تکان می داد و به نشانه تعجب و تایید می گفت: «عجب. هوم هوم...»
آقای سینایی و مهندس وارد واحد هفتم شدند و همه چیز بر طبق مراد خانواده دونفره پیش می رفت. علی و رضا بعد از سال ها به همدیگر رسیده بودند و ماجراهایی یکنواخت بیست ساله، از مجردی تا عشق های مشروع و گاهی حاشیه دار و سرشار از شیطنت، تا سرکاری گذاشتن دختران هم سن و سال یه وقت بازی در خانه قدیمی پدری با دورِ حوض نشینی هایش و گلدان شکستن ها، در آن روزها که برادر پشت برادر و خواهر پشت برادر بود، را تعریف کردند. باد می وزید و خانه را می لرزاند. کرکره های چوبی پنجره ها به رقص درآمدند و شب داشت زور خودش را می زد تا هراس همیشگی اش را به جان انسان بیاندازد. تا سینایی، اولین شب برادرگونگی اش را بعد از سال ها فراق، اثبات کند. اثبات کند دود از کنده بلند می شود؛ حرف مفت است. برادر برای اینکه خودش را ثابت کند، همیشه نیاز به آتش گرفتن ندارد، برادر خودش آتش است.

۳

صبح شنبه آقای مهندس برای امضای قراداد به شرکتِ خصولتیِ نانو کوشا رفت. این شرکت بودجه و خدماتش را از دولت و ستاد نانو می گرفت. اما در امور داخلی و قراردادها مستقل بود. قرار بر این بود که طبق قراردادی دوجانبه برخی تکنولوژی های شرکت ایتالیایی و دستاوردهایش را به ایران انتقال دهند. مهندس نماینده این شرکت بود و ملزم بود چند ایرانی را هم به فلورانس برای آموزش و آشنایی با آخرین دستاوردهای آنها ببرد. او در انتخاب این افراد دستش باز بود.
از طرف دیگر، آقای سینایی هم روزمرگی خودش را آغاز کرد. اما با آمدن برادر، احساس می کرد چیزی در حال تغییر است. چیزی شبیه فعال شدن یک غریضه در درونش، که تاکنون علم بشری نتوانسته بود نامی بر آن بگذارد. احساساتش در چهل و پنج سالگی گل کرده بود. احساس می کرد برادری را دوست دارد که دلیلی برای زنده بودنش است. اما نمی توانست باورش کند. زنده بودنی که به ساعتی بند است، هراسناک است، مثل دپرسیِ تماشاگر فوتبال، بعد از پایان جام جهانی می ماند. زودگذر، تلخ و پر از کابوس.
نمی توانست باور کند به جز ساختمان و واحد هفتم، به چیز دیگری تعلق داشته باشد. داشتنِ دائمیِ برادر در روزهای موقتی بودن، بیشتر شبیه رویا بود، چرا که مدتی بعد دوباره همین آپارتمان بود که فقط برایش می ماند. انسان ها شاید تاکنون احساس کرده باشند که غده ای توی سرشان حرکت می کند، کم کم راه می رود و از رگ های گردن تا عمق انگشتان پا را در می نوردد و حس می کنند از آن وقت به بعد، هیچ گاه آدم قبلی نمی شوند. با خودت می گویی شاید سکته کرده ام. یا چیزی شبیه این، و زندگی برای تو می شود قبل از سکته و بعد از سکته.آدم ها همینند، عاشق دسته بندی اند. اما برای سینایی با آمدن برادر، ضلع سومی هم اضافه شده بود. هفتی«نامی که به آپارتمانش داده بود»، اداره پست، و حالا برادر که حکم «آنفارکتوس میوکارد» را برای قلب داشت، حمله ناگهانی برای از پای درآوردن تمام سلول-خاطره های زندگی اش.
ظهر در رستوران خورشید، در خیابان روانمهر وعده ناهار کرده بودند. لوگوی خورشیدی که اشعه هایش رو به زوال گذاشته و خم شده بود و باید به کمکش می رسیدی تا تابان و مستقیم شوند. آفتاب بر سردر رستوران فریاد کمک می کرد. «کمک برای صاحبش نه خودش». مهندس آمده بود. بر سر میز نشسته و پاستا می خورد. مدتی بعد آقای سینایی هم از راه رسید و به برادر ملحق شد. چیزی که همیشه از آن فراری بود ملحق شدن به جمع و هرچیزی که بوی وصل می داد. هراسِ وصل، طبیعی است، اما وقتی تبدیل شود به عادت، آن وقت همه پیامدش می شود مصیبتِ قبل از عزا. مهندس گفت: «خسته نشدی از بس توی این اداره پست چپ و راست زدی؟»
گفت: «دیگه عادت که بکنی نمی تونی دست برداری، حتی اگر عادتت اشتباه باشه. بازهم عادتت را دوست داری، اصلا شاید دوست داشتن هم همین باشد. عادت صرف. اما بدتر از عادت اینه که همیشه تو این فکر باشی که چرا عادت های بدنت را نمی فهمی، نمی فهمی حالت خراب است یا درست، کارت خراب است یا درست، شبیه همین الان که نمی دانم تو چرا اومدی. اومدی قرارداد ببندی برای چی؟ نمی دونم ماندگاری یا رفتنی؟»
آهی کشید و گفت: «به کارم ایمان دارم، اما ایمان بقیه در کارم نیست»
برادر گفت: «خب تا بوده و نبوده، در اداره های مدرن، آدم در خدمت کار بوده، اما کاری برای آدم انجام نشده. فکر می کردم آدم شدی؟» بعد خندید و لبش را جمع کرد و آب دهنش را نثار دستمال کرد. مهندس لبخندی زد و گفت: «من پول و کارم رو دنبال می کنم، کاری که انجام می دم اگه چند نفر رو نجات بده از طرفی کلی فایده داره. هم من پول دار میشم. اما مهمتر اینکه خلق خدا نجات پیدا می کنند». سینایی سرش را پایین انداخت شکم نداشته اش را کشید به درون و گفت: «باشه اما فعلا رها کن کارکردن و هرچیزی که آدم حس کنه پشتش رو خسته می کنه. اما بگو ببینم قراردادت خوب پیش رفت؟»
مهندس اخمی کرد و موهای کوتاهش را چند بار دست کشید. از وقتی رفته بود ایتالیا عادت موی بلند گذاشتنش را رها کرده بود. مثل آن موقع ها نبود که با زلف، دلبری می کرد. زن و مرد از یک سن و سالی به بعد هر چه قدر هم جوان به نظر برسد، باز باید پیر خطاب شوند. مهم نیست بیست باشد یا چهل. رگ های فرسوده درون ذهنشان را باید کشف کرد تا دید چقدر دود زندگی، آرایششان کرده است. پیشانی اشان که شروع به درخشیدن کند یعنی یک مرد یا زن، حالی دگرگون دارد که با بیست سالگی اش فرق دارد. دست هایش را که به روی موهایش می کشید انگشتانش، میل وافری به خاراندن داشتند، انگار جوشی تازگی آنجا سبز شده باشد. ناخنش را که روی پوستش می کشید صدایش شبیه صدای کشیدن کاغذی تا نخورده روی صورتِ تازه ژیلت کشیده شده بود. اما این کار را در سکوت انجام می داد و از آن لذت می برد. گفت: «اینجا همه چیز برعکس است»

۴

آقای سینایی از میدان هَرَوی عبور کرد و به تپه های شمس آباد رسید. آپارتمان سینایی روی تپه قرار داشت. خارج از محدوده شهری ساخته شده بود و بر همه جا اشراف داشت. اما سالیان سال بود که هیچ مشتری و مستاجری برای این خانه پیدا نمی شد. میان باغ شهری بود و در این شهر به درد آدم نمی خورد، حتی اگر متری صدهزار باشد. چون تن به این آپارتمان که بدهی، باغ و بی برقی اش، حوصله ات را سر می برد. سینایی با موتور برق گذر عمر می کرد و باغ بی برقی اش را پنهان کرده و راضی بود. انگار مشتری اول و آخرش هم سینایی بود. او هم هیچ توجهی به این قضیه نشان نمی داد و زندگی اش را ادامه می داد. واحد هفتم، یک سالن بزرگ داشت، با یک پنجره و اتاق خوابی که به اندازه بازی شطرنج شبانه دو نفر، جا داشت. یک آشپزخانه کوچک که یخچال پنج فوت و گاز را روی کاشی هایش جای داده بود. کف سالن یک گلیم فرش انداخته بود و درون خانه از مبل و صندلی خبری نبود. همه چیز روی زمین انجام می گرفت. تلویزیون قدیمی دِوو(Daewoo) کنار پنجره جایش را خوش کرده بود. تکیه به دیوار آشپزخانه که می دادی، پنجره، گلیم، فرش، تلویزیون و در اتاق خواب، چشم انداز خانه را تشکیل می دادند. آقای سینایی نقاش خوبی نبود اما مشخص نبود چرا روی دیوار، دو تابلو یکی روی بدنِ همسایه اتاق خواب و یکی هم رویِ طاقچه دیوار رو به رویش قرار داده بود. یکی تابلوی «کافه تراس در شب» از «وینسنت ون گوک» بود. آن مقابل هم تابلوی «باربر گل» اثر «دیه گو ریورا»
کافه تراس در شب، تعدادی از مردان و زنانی را نشان می داد که ایستاده و نشسته، زیر پارچه چتر شده بزرگی بودند. پارچه، مانند برگی زرد و ترک خورده، همه فضای بیرونی کافه، و سنگ فرش خیابان را پوشش می داد. انسان ها در آنجا در حصار آپارتمان ها و خیابانِ سنگ فرش شده باریک، گرفتار سرخوشی شده بودند. این شاید بخاطر این بود که آقای سینایی به آپارتمانش علاقه داشت، شاید هم تصادفی بوده باشد، و شاید هم دلش می خواست آپارتمانش کافه معروفی شود.
تابلوی باربرِ گل، مردی را نشان می داد که روی زمین خم شده است و زنی دارد بسته بزرگی از گل را پشتش می گذارد. در فضای تاریک و نمناکی که برگ های مخروطی، شبیه چشمانی نا به کار، طمع به زخم زدن داشتند. چشم زخمی برای بیچاره کردنِ مرد. مرد و زن هیچکدام زیر بار گل لبخند نمی زدند و انگاری در عصر «غلبه امر شخصی بر عمومی»، حتی گل های عمومی، از رز تا لارز، نیز تازگی و نشاطش را برای موجودات خصوصی داشتند. در چهره زن و مرد به زیبایی مشخص بود که از زیبایی چیزی نصیب آنها نمی شود. همیشه آن که زیبا می نویسد، لزوماً خواننده زیبایی نیست. این در همه حرفه ها صادق است، کسی که گل پرورش می دهد، لزوماً دوست دار گل نیست. چیزی دیگر باید در کار باشد. چیزی نه شبیه کسب نان، بلکه چیزی شبیه چنگ زدن شبانه ناخنی چند و نیم سانتیِ لاک زده روی تن بیمار و بی عار کارگری که در آپارتمان، خواب مزرعه می بیند و در مزرعه خواب آپارتمان. زکی خیالِ بی پروای آدمی، که لاقید است.
صدایِ «حسن گل نراقی»، برای تنها سکنه آپارتمان معلق، به صدا درآمده بود. و کم کم داشت از میانِ پرده های مخملی و خوش بوی هفتی سینایی، از میان شاخک های زردِ بهار نارنج های قد کشیده بر روی سفیدی چین دار، خودش را بیرون می کشید. شب که می شد سینایی عادت داشت با خواننده ها هم کلام شود. امشب هم که برادرش نبود، چه کسی بهتر از شعر «حیدر رقابی» و به یاد آوردنِ دماوند گردی های گاه و بیگاه حیدرخان، از دل دفتر خاطرات طنین وار گل نراقی.
خاطره قدم زدن ها و از دیوارپریدن های شبانه از دست زوزه های برخاسته از ستونِ خانه های دماوند که تا تهران می آمد. قدمی که برای معشوق بود و معشوقی که برای او نبود. از سوی دیگر بر خلاف رقیبش، رقابی، سینایی همدمِ گل شده بود. اما موسمِ گل به سر آمده بود.

«مرا ببوس مرا ببوس..... برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت...»

نه خودش که برادرش رفته بود، اما این همنشین تازه و نابه کار، مدام سر به سرش می گذاشت. شبیه شیطنت بچه ای که با فریب و بازیِ چشم، از مادر قهر می کند، تا وجدانش را قلقلک دهد و شکلاتی به دستش برساند. حالی عجیب و بچه گونه ای در دلش قدم می زد. رجعت به کودکی ای که هیچگاه تجربه نکرده بود. کودکی برای همه آرزویی است زیبا و پر نقش و نگار، اما برای سینایی، این کودکی، کودکی جدیدی بود. همه قبلی ها رفته بودند و یک سینایی شش ساله دیگری در وجودش داشت چهار دست و پا می رقصید. خودش را لمس می کرد، می گفت نکند بچه ای در دل من اسیر باشد، از یکسو به حال خودش می خندید و از سویی لحظه ای بعد قطراتی روی گونه اش پیدا می شد. با خنده جلوی گریه را بگیرد یا با گریه خنده را بند آورد. نمی دانست که کدام یک مخصوص اوست. خنده گناه است یا گریه واجب یا بر عکس؟ برای سینایی چیز بیشتری لازم بود که فقط یک پیرمرد قوزیِ کارگر در ساعت ۳ شب می فهمید. «یعنی وقت مهاجرت او هم فرا رسیده بود؟»

۵

سیناییِ کوچک وارد شرکت شد و پس از گذشتن درهای ردیف شده و اتاق هایی که دستی در بلعیدن آدم داشتند، به دفتر مدیر واصل شد و گفت: «سلام آقای حیدری، سینایی هستم، برای بستن قرارداد آمده ام». حیدری مهندس را به منشی ارجاع داد و گفت: «جلسه ای در پیش دارم از منشی بخواهید هماهنگ کند.»
مهندس که تا الان با چنین صحنه ای مواجه نشده بود. از شدت تعجب از اینکه قرار و وعده ملاقات بگذاری و بعد آقای رئیس در جلسه تشریف داشته باشند، دستی روی سرش کشید و دوست داشت سرش را بخاراند اما جای این کار نبود. برای همین به منشی گفت: «هر وقت آقای رئیس گفتند من خدمت می رسم.»
منشی بدون کلامی اضافی تر، گفت: «بله حتماً.» و بدون این که به مهندس نگاه کند سرش را توی صفحه بزرگ رو به رویش انداخت، جوری که آقای مهندس از توی عینکش دید آن تو چه خبر است. طناب های روی پیشانیِ منشی قِر می خورد و سینایی فی الفور پر زد.
این قضیه چند روز دیگر هم تکرار شد. تا این که روز ملاقات فرا رسید. یک هفته آقای مهندس رضا سینایی، در صف انتظار جناب حیدری بود. درست شبیه مراجعی که می خواهد از طریق تلفن گویا کارش را حل کند، اما گوینده گویا می گفت: «شماره شما برای اتصال به دفتر معاونت، ۲۵، لطفا تا اتمام کار ۲۴ نفر جلویی صبر کنید»، و همین که نوبتش می شد، روی اعلان صوتیِ نفر دوم، تلفن قطع می شد. حیدری انگار دستش را روی شاسی گذاشته بود تا گوشی و ملاقات به روی خودش بسته شود. حالا اگر همکاری رئیس بخشِ اداره پست برادر، که از قضا همسایه حیدری محسوب می شد، نبود، معلوم نبود این شاسی، کی وقت آزاد و ملاقات به کسی بدهد. حیدری پشت میزش داشت با تلفن صحبت می کرد. خمیازه می کشید و اول صبح، در راه روهای خاموشِ شرکت، کبوتر مَلَق نمی زد. هیچ کس حال نداشت، نه فراش و نه همکار و نه سرکار. مهندس گفت: «عجب جای خوبی است برای دوش فکر گرفتن و البته چرتی برای کار نکردن.»
اتاق بزرگی بود که در سمت راست میز حیدری، کنار پنجره شیشه ای که رو به تمام شهر باز می شد، یک میز کنفرانس بیضی شکل با ۱۲ صندلی به دورش، قرار داشت. رو به روی میز حیدری هم شش تا صندلی به سبک کنفرانس گذاشته بود که حیدری به هنگام نیاز، گویی کارمندانِ لازمه را تمشیت فرهنگی و اجتماعی و مدیریتی می کند. مهندس سینایی، روی یکی از این صندلی های تمشیت قرار گرفت. وجود آن همه میز و یادداشت و شماره تلفن هایی که روی برگه های آچار و آسه و آپنج و همه رقم سایز، نوشته شده بود، آسیمه اش می کرد. نمی دانست متوجه حیدری باشد یا میزش. حیدری و میزش در واقع یکی بودند. کار میز بدون حیدری پیش نمی رفت، حیدری هم بدون میز وجود خارجی نداشت.
مهندس به خودش گفت:«این وابستگی حیدری به تلفن و میزش عجب ماجرای غریبی است. برای صحبت با او اول به گمانم با شخص پشت تلفن باید، هماهنگ کنم. چرا که طوری با طرف پشت خط صحبت می کند که امروز، یک تذکر رسمی به حیدری داده باشد و بخواهد که از این به بعد مواظب مراجعینی که شکایت می کنند، باشد» فرض بر این بود که اگر چه شکایتشان مهم نیست اما مراجعِ معترض، برای فرد پشت خط، نشانه خوبی نبود. به هر حال آدم عاقل که برای خودش دردسر چاق نمی کند.
حیدری، گوشی را سر جایش گذاشت و گفت:
«میبینید، همیشه معترض اند که چرا کارت را خوب انجام نمی دهی، اما ما تمام تلاشمان را می کنیم. اما مردم همیشه ناراضی هستند. اما ما به همه مردم اعتماد داریم. خوب چه می شود کرد. این حرف ها مفصل است جناب. خوب به گمانم شما آقای سینایی باشی؟»
«بله خودم هستم»
«جناب از دیدارتان خوشوقتم. به نظر میاد جوان موفق و سالمی باشید. شما در مملکت ما می توانستید کارمند خوبی بشوید. چرا در کشور خودتان نمی مانید و به همین مملکت خدمت نمی کنید؟»
مهندس که حدسش درست درآمده بود و فرد پشت خط می بایست فرد مهمی باشد، گفت: «زمانی که از ایران رفتم مملکت پر از متخصص بود همه کارشان را خوب انجام می دادند. اما خوب ما هم به آن طرف متعهد شدیم ترجیح می دهم وفای به عهد کنم. فرقی نمی کند، بالاخره اگر خدمت خدمت باشد، پشت در نمی ماند تا مردم از گشنگی بمیرند. اما الان که این تلاش ها به ثمر رسیده، عزم کردم تلاش های خودم را در خدمتِ مملکتم، قرار بدهم»
حیدری گفت بسیار خوب، اجازه دهید ما جستجوی درمورد شرکتِ......چی بود؟ «ایتالیا تکنیکی؟» «ایتالیانو دی؟» مهندس گفت: «ایتالیانو دی تکنولوژیا»
«بله بله درست می فرمایید جناب مهندس. اجازه دهید دستور داده ام سیاهه -گزارشی را درمورد این شرکت به من بدهند، انشالا در روزهای آینده خبرش را برای دیدار مجدد به شما خواهیم داد.»
بعد دستی روی میزش کشید با عجله و دلهره وسایلش را زیر رو کرد، و بدون اینکه حواسش به سینایی باشد، گفت: «میبینمتان حتماً بعداً می بینمتان.»
دستش روی کتش سر می خورد و بر می گشت و باز آرنجش تا روی لبانش به سانِ آرشه ویولنی روی جعبه رزونانس و سیم ها، سل-می-سل-می سل، کشیده می شد، گویی خبرِ مرگی را شنیده باشد. پر از هول و ولا می خواست ترک مخمصه کند. سر کچلش را مالید و دو لبه کت توسی اش را تا جا داشت بهم نزدیک کرد تا شکمش دیده نشود. بدون اینکه نگاه کند دستش را دراز کرد و گفت: «میبینمتان حتماً بعداً میبنیمتان.»
علی سینایی، از شرکت بیرون آمد و سمت «کافه گل رضاییه» حرکت کرد و خیره به دیواری که بیشتر شبیه کالکشنی از عکاسچی های قدیم تهرانی بود، نشست و با خودش گفت: «برخی ها انگار نه تنها جسمشون، که فکرکردن و کارهاشون هم تو دل مادر معصومشون شکل می گیره، هر چقدر مادر معصوم و بی زبون تر باشه، بچه پرچونه و خودخواه تره. این هم از عجایب مادری است»
با حالتی منتظر پشت میزی که کمرش را به دیوار زده و پایش را به پای مهندس جفت کرده، انتظار نیمه ای را می کشد که شاید ۱۰ سال از خودش بزرگ تر باشد، شاید باکره ای که ۱۰ سال بعد از مادری اش نیز هنوز باکره است. سرش را روی صورت سرخ میز می گذارد و برای در آغوش گرفتنش له له می زند.

۶

این روزهای علی، شبیه روزهای پدربزرگِ متروک الحافظه اش شده بود. فراموشی واقعا بد نیست، فراموشی نعمت است اما اگر تبدیل به وسواس و نفهمی گردد، بیماری جدیدی می شود. از این همه وسواس است که معیار قضاوت کردن، این می شود که هر کس به دیگری چیزی بپراندند، و شاید معنی قوز بالاقوز همین باشد. پس نفهمی، مانند دشنه مردی زندانی است که با تنها قتلِ همبندش آزاد می شود، و فروبردن دشنه، امری گریز ناپذیر است. «استیصال»
نوبتِ روانپزشکِ درمانگاهی که تحت پوشش اداره پست در خیابان بَنا، قرار داشت، را رزرو کرد. آماده حرکت شد. از میدان هروی سرازیریِ پربادی بود که خنکای صبحی را زیر کتش جاری کرده بود و قلقلکش می داد. سوز سرما با تنش رفیق بود و گویی می گفت: «چه صاف و برازنده، پناهگاه خوبی برای لم دادن است، این بدن»
وارد که شد بعد از یک ساعت نشستن، که حسابی هم کلافه اش کرده بود، وارد اتاق دکتر روانشناس شد. بعد از کلی احوال پرسی و حس ها، فسه ها و هیجانات کاذبی که معمولاً روانشناس ها به آدم وارد می کنند و عمرشون هم محدود به همون اتاق می باشد، آماده شد مشکلش را بگوید. به خودش گفت:
«چه حالی می کنم که الان رهاترین فرد تهرانم. چنان میزان امید به زندگی ام در این اتاق بالا رفته که حس میکنم این شهر تهران نیست و این من من نیستم، شاید جای دیگری زندگی می کنم.»راست می گفت خودش نبود.
سینایی گفت: «دکتر مدتی است که برادرم ایران را ترک کرده یعنی سالیان، اما الان آمده و باز رفته، همه بودنش روی هم رفته یک ماه شد. اما از وقتی که رفته حس می کنم یک چیزی کم دارم، یک حسی دارم که نگو و نپرس، شبیه التماس کردن می مونه، دوست دارم مدام بپرم توی رودخونه، شاید با غسل ارتماسی، این التماس علاجی بشه. اما همیشه همینطوره، علاج سر وقت هیچ وقت نمیاد و نمیشه. خصوصاً شب ها بیشتر میشه، به هزار و یک مناجات و مکافات و ذکر و فال متوسل می شم افاقه نمی کنه، گفتم شاید مشکل از خانه باشه اما خانه که همیشه همینجور بوده، خواستم سفر کنم اما خوب من هیچ وقت سفر نرفته ام و همیشه هم اتفاقی نیافتاده. خلاصه هر فکری کردم عقلم به جایی قد نداد، گفتم بیام پیش شما شاید فرجی بشه.»
دکتر روانشناس، که مدام می گفت: «ما متخصص ها، دارو رو به اندازه می دیم حالا با خودتونه که دزش رو زیاد و کم کنید، شروع کرد به تشریح وضعیت بیمار.» روی اعصاب سینایی بود.
سینایی گفت: «کاش خودش هم می دانست که متخصص زدگی مثل وبا مرض جدیدی است. آدم فکر می کند سالم است اما مدام سلولِ مرده بازتولید می کند و به دهان خلایق می ریزد و آنها هم که خودشان نمی دانند، چه خبر است، وبای خودآگاهی می گیرند.»
گفت: «احتمالا شما دچار حمله پانیک شده باشید. این حمله مدام شما رو بی قرار می کنه خواب رو از چشمتون می دزده و همش فکر می کنید که دارید از بین می روید حس مرگ می کنید. یا نه احتمالاً گرفتار بی قراری مضمن شده باشید، توی تهران این بیماری طبیعی است زیاد بهش توجه نکنید، اصلا خودتان را به بی خیالی بزنید، به خیلی چیزها توجه نکنید تا سالم بمانید.»
به خودش گفت: «مگر ادم با بی خیالی هم زنده می مونه، چقدر بی خیالی؟».
متخصص گرانقدر ادامه داد: «احتمالا با یک شمال رفتن و برگشتن درست بشه. و در کل احتمالش این است که همه ی افراد زمان هایی از زندگی خود دچار احساس کسالت و بیماری می شوند ولی افراد افسرده و مضطرب که تحت فشارهای روحی و استرس فراوانی هستند، بیشتر از دیگران در معرض این حالت قرار می گیرند. پس احتمالا شما افسردگی هم داشته باشید»
بعد شروع کرد لیست بلند بالایی از انواع و اقسام مرض را ارائه داد که سرخ و سفید شدن سینایی ماحصلش بود.
«از عوامل بروز اضطراب و بی قراری می توان به ترس، خستگی و ناامیدی در اثر پیشرفت بیماری، تلاش برای درک محیط نا آشنا، برداشت نادرست بیمار از تحریکات محیطی مانند سر و صداها، استرس های روانی مانند از دست دادن یک عزیز یا مشکلات مالی برای بیمار و اطرافیانش، جابجایی محل سکونت، مسافرت، بستری شدن در بیمارستان و تعویض فرد مراقب بیمار، مصرف داروی جدید و عوارض جانبی آن، تغییر در زمان و میزان مصرف داروی قبلی و تداخلات دارویی، و ابتلا به یک بیماری دیگر اشاره کرد.»
دکتر همین که می خواست احتمالات را بررسی کند، که بگوید: «شاید هم اختلال کابو...؟» به س نرسیده بود که وسط حرفش آمد و گفت:
«خوب راه حل چیه دکتر؟»
دکتر عینکش را کمی بالا برد و گفت: «دارو»
برای شما «آسنترا و گابابَنتین» می نویسم، سیستم عصبی شما رو کنترل و آرامش شبانه به شما خواهد داد. بعد از ناهار و شام حتما حواستان باشد. اگر ترکش کنید عوارض بدی دارد، هرچند ادامه دادنش هم غلط است.»
گفت: «یعنی باید قرصی بشم دکتر؟»
دکتر خنده ای کرد و گفت: «قرصی شدن که بد نیست، آدم رو رو به را می کنه. تازه بیشتر دانشجویانی که من دارم قرصی ان.»
اما می دانست رو به راه نمی شود. هیچ مشکلی با کار و خانه و مسافرت نرفتن و از دست دادن عزیز و مشکلات مالی و داروی جدید و بستری شدن و هزار کوفت و زهر مار دیگر در تهران نداشت. جسم و جانش سالم بود و روزی اندازه ده نفر جابه جا می شد و راه می رفت. اما شب ها در خانه، این حال به او دست می داد. با این آپارتمانِ هفتی مدام در کلنجار بود. مدام دکوراسیونش را عوض می کرد. خصوصاً از وقتی که مهندس رضا سینایی تهران را ترک کرده بود. نسخه دارو را گرفت و برای دلخوشی، داروها را هم تهیه کرد. اما همین که وارد طبقه هفتم شد، جای دارو کنج پنج فوتش بود. گفت:
«اگر زیادی بشید و دست و پامو بگیرید، پاچتون رو می گیرم، جنابینِ یا دوشیزگانِ، گابانتین و آسنترا.»
وقتی شبانه قرص مصرف می کرد نه خوب می شد و نه می توانست بیدار بماند و از فسه های شب و آواز موجوداتی که فقط گرد درختانِ چنارِ تا واحد هفتم کشیده شده، پیدا می شدند، لذت ببرد. برای همین قرص ها را گذاشت کنار و گفت:
«اگر قرار باشه آدم درمان بشه بهتره خودش بفهمه دردش چیه و درمونش چیه»
«در خانه زنی گریست». از بیرون ناله به هم کوبیده شدنِ چوب دستی های وایو و آذر(۱) بلند شد. اما الهگان در این خانه مدتی در رقابت بودند. گنجشک های تسلیم شده در دل شب، خودشان را به پرده می کوبیدند. اما صدای زن از صدای نبرد الهه ها نیز بیشتر بود. سینایی خیره به دیوار اتاقِ خواب شده بود. تشخیص هویت صداها کلافه اش کرده بود، ناله است یا خنده؟ باران است یا توفان؟ معلق میان خنده و ناله. به خودش گفت:
«اتاق خالی ارزانیِ همه زنانِ شاد و ناشاد، شکست خورده و نشکسته، اصلا اتاق خالی من از آن همه، جز من». شاید حق با او بود. در زندگی یک نفره، دو متر هم برای کشیدنِ تن کافی است، بقیه فضاها از آن دیگران باشد بهتر است. اصلاً آدم اضافی آدم خیرخواهی است. مدام در حال بخش شدن است. تنش را راحت به دست زنی به نام طبیعت می دهد. خوب دست می دهد. جانش در دل مردی به نام تقدیر گیر می کند، خب بکند. و از آمیزش طبیعت با تقدیر، تخدیری ایجاد می شود به نام عشقِ به معلق بودن، و می توان آن را تعلیق و عصیان در کلبه ای بی زن، بی جان، و در بی خود بودنی نامید که نمی توانی ترکش کنی و نه بمانی.

۷

مهندس رضا سینایی چند روز دیگر نیز در صف انتظار بود. معین نبود این بررسی و این اتلاف وقت در چه راستایی باید به وجود می آمد. پیشینه کاری و اعضا و هیئت مدیره و سوابق کاری و اداری این شرکت کاملاً مشخص بود. شرکت خوش نامی بود، که در بحران اقتصادی سال ۲۰۱۲ ایتالیا، تنها شرکتی بود که تعدیل نیرو نکرده بود و تازه از تبادل اطلاعات با شرکت های نانو، درآمد خوبی هم کسب کرده بود. نیروهای کارِ چندملیتی این شرکت، توانسته بودند همکاری خوبی با هم داشته باشند و علاوه بر کمک به رفاه داخلی، بسیاری از خدمات و ترنسفرهای بین الملی را ارائه و تحت تاثیر قرار دهند. اما جناب حیدری مشغول چه کاری بود، برای سیناییِ کوچک مشخص نبود. با این قسم از ترتیبات اداری آشنایی نداشت. گویی با پدیده ای رو به رو شده بود که انگار، هیچ وقت در دروس آموزشی اش، به یاد نمی آورد که گنجانده شده باشد. آیا در ایران در نبودش، ترتیبات به تعویق انداختن جلسات، دیدارها و قراردادها را در کتاب های حقوقی کار، آموزش می داده اند؟ نمی دانست.
تنها معاون زنِ ستاد توسعه نانو در شرکت، خانم شبانی بود. زنی خوش برخورد و البته کار بلد، که همه چیز را از روی اصول انجام می داد و مامور تنظیم قراردادهای شرکت بود. مهندس سینایی که در صف انتظارِ حیدری، رو به ته نشینی می رفت و دست آخر به خانم شبانی متوسل شد. با قدی متوسط و موهای قهوه ای که چند رشته ای از آنها از زیر مقنعه اش بیرون زده بود، جذاب به نظر می رسید. فرم پوشش متفاوتش، که یک رز آبی آسمانی را روی سینه اش، حک کرده بود، برازنده اش می کرد. پوست سفید و صافی داشت و چشمان درشت و مشکی اش، مردمکِ -چشم نگارین اش- را حامل جادویی خاص کرده بود.
خانم شبانی: «لطفا محض رضای خدا بفرمایید این تحقیق و به قول جناب حیدری سیاهه نویسی کی تمام می شود؟ آخر من باید پاسخگوی همکارانم در ایتالیا باشم. چرا در این اداره آدم احساس می کند همه چیز ثابت است؟» چرا زمان اینجا اینقدر کند می گذرد.
خانم زهرا شبانی، از جایش بلند شد و عذرخواهی کرد و گفت: «من اطلاعات درمورد تخصص شما را از توی وبسایت نانو تکنولوژی پیدا کرده ام، مقالات چاپ شده شما در این مجله معتبر، حاکی و گویای همه چیز است. «امپکت فکتور» خوبی دارد و درجه تاثیر شما عالی است. خصوصاً مقاله شما درمورد احیای فضاهای تاریخی بر اساس دستکاریِ لایه های آثار از طریق هیدروکسید کلسیم را دیده ام. چارچوب مورد استفاده شما هم روش لودوک بود که معتقد است در صورت تخریب بنا باید آن را به صورتی که در نخست بوده، برگرداند و احیا کرد. اما شما تاکید کرده بودید که روش ایتالیایی این قابلیت را دارد که بتواند دو حالت احیای کامل و مرمت و بازگشت پذیری را در خود جا دهد و یک اثر هنری را بتوان هم مرمت کرد هم بتوان اطلاعات مفیدی درمورد قدمت و حتی به اندیشه صاحب اثرش دست پیدا کرد. برای من سوال بود این اندیشه را چگونه می شود کسب کرد؟ شما بیشتر توضیح نداده بودید.»
مهندس از اطلاعات کامل و علمی خانم شبانی جا خورد. توضیح داد که: «این روش را درمورد بخشی از انتهای شرقی دیوار خارجی کلوسیوم، انجام داده اند. و ایده او را پیاده کرده اند. برای همین جایزه پژوهشگر برتر را به پاس نجات هویت ملی، به او داده اند. و اگر این قرارداد بسته شود شما لایق سفر به ایتالیا و فلورانس هستید، می توانید با این استعداد به ما و همچنین این سازمان و میهن، کمک کنید.»
البته که آدم وظیفه شناس، قدر فرصت ها را می داند و اقبال خودش را روی زمین نمی گذارد تا به سمت قبولِ وظیفه ای برود که هیچ و پوچ است. خانم شبانی هم که کنجکاوی اش، در همه زمینه ها بود، با کمال میل این قضیه را در دلش پذیرفت و به روی خودش نیاورد چرا که هنوز فراموش نکرده بود که یک بروکرات است. غیر قابل فهم ترین چیز دنیا را در چنگ داشت. غیرقابل فهم ترین چیز دنیا، «بود» و «نبود» «اخری و عقبی» نیست، بلکه «بروکرات بودن» است.
رضا سینایی گفت: «شما با این معلومات و روحیه تحقیق، نمی دانید این جستجو کی تمام می شود؟» خانم شبانی گفت: «باورکنید من هم از دو دسته آدم اینجا کلافه شده ام. هم طبقه پایینی ها، که مدام انگار در چرت صبحگاهی هستند، و هم از طبقه بالایی ها که دائماً در جلسه اند. امیدوارم زودتر رفع و رجوع شود. شفاهاً به آقای حیدری اعلام کرده ام که سوابق شما و انستیتوی ایتالیایی نشان دهنده و گویایی همه چیز است، اما اصرار دارند که سیاهه نوشته شود و مورد تصویب قرار گیرد.» مهندس گفت: «چه کسانی باید تصویب کنند؟»
شبانی گفت: «هیئت امنایی که از بیرون برای سرکشی هر ماه یک بار به شرکت می آیند.» مهندس آهی کشید و گفت: «پس من بروم تا آقایان تشریف بیاورند، ولی فقط اگر در جلسه به عنوان تنها عضو زنِ مجموعه حضور داشتید، فراموش نکنید که همه چیز شفاف است.» شبانی لبخند ملیحی زد و با گفتن حتما جناب مهندس، به محو شدن مهندس در انتهای راهرو نگریست. مردی که هرچقدر کلافه تر می شد، جذاب تر به نظر می رسید. خصلت مردان مو کوتاه و سبزه ایتالیک نما همین است.

۸

«مردم فلورانس»، «جهان وطن گرایانِ» دوست داشتنی هستند. به تعبیر «مارکوس اورِلیوس»:
«مهم نیست که جهان از اتم ها تشکیل شده یا طبیعتی دارد. مهم این است بپذیرم بخشی از کلیتی هستم که تحت فرمان طبیعت است و با دیگر اجزای مشابه خود خویشاوندم. از این رو یک حیات واحد وجود دارد که در بین اجسام متناهی، تا بی نهایت تسهیم و تقسیم می شود. پس آدم ها باید به دنبال پیوند مقدس با هم باشند». فلورانسی ها در معنی دقیق کلمه، هم پیوند های دوست داشتنی در دل این نامتناهی بودند. و می شد برای همبند شدن رویشان حساب کرد. در زندگی در دل صنعت است که آدم معنی طبیعت را بفهمد هنر کرده است. البته نه فهم روشنفکری، بلکه نوعی فهم رمانتیک، که عقل محاسبه گر ما آدم ها، پسش نزند.
با اینکه مثل «دانته» و «داوینچی اشان» خیلی مدرن فکر می کنند اما هنوز جای جای فلورانس بوی سنت، هنر و معماری، «کمدی الهی»، «مونالیزا» و «شام آخر» و «مرد ویتروویانو» می دهد.
«علی سینایی» همانطور که از کنار کلیسا رد می شد، به درب شیشه ای رسید که دو ستون به سبک ستون های تخت جمشید، بادیگاردش شده بودند. با سرستونی شبیه کلاه گیس فرفری سناتورهای رومی، که کلاه طبیعی خود را از مویِ بردگان تحت اختیار خود، تولید می کردند.
ساختمان با سنگ نمای سفید، دو طبقه داشت. دو پنجره چوبی با شیشه شفاف و پرده های کلاسیک؛ که در طبقه بالایی شبیه دو چشم سفیدِ درشب، ایستاده بودند و طبقه پایین بدون چشم مانده بود. به طبقه دوم نگاهی انداخت. بالای ساختمان که بزرگ نوشته شده بود: «Accademia de belle arti» را برانداز کرد، وارد شد وبعد از وارسی سالن، چشمش به تابلوی «مرد ویتروویانو» «Uomo Vitruviano» افتاد. بلافاصله از مهندس خواست که به فلورانس برگردند، روح داوینچی را به آثارش ترجیح می داد. اما مگر یک تابلوی نقاشی چه می کند با یک آدم؟ این طرح، که با جوهر روی کاغذ کشیده شده بود، طرح تمام قد مردی را نشان می داد، که میان یک دایره و یک مربع گیر افتاده است.
گفت: «مهندس این یعنی چی چرا این مرد اینجوری رسم شده، مگه میشه آدم هم پاش باز باشه هم جفت؟»
رضا گفت: «من فکر می کنم این طرح جدیدیه. باید با نقاش نه، با خود مرد ویتروویان حرف بزنی ببینی خودش چی میگه؟»
«به نظرم میگه آدم هم دلش می خواد بمیره هم زنده بمونه، هم پر بزنه از این خاک هم رو خاک بمونه. هم می خواد صدوهشتاد درجه باز کنه هم نمیتونه، نظر تو چیه؟»
«اینم تفسیریه برای خودش. اما متاسفانه دسترسی به داوینچی نداریم. مرد هم که ساکته. پس زندگی همین است که فعلا است»
آقای سینایی به خودش گفت: «به داوینچی آره، اما به خودم که دسترسی دارم. اما هیچی دست من نیست، این حال منم مثل این مرد است که حالش دسته خودش نیست، رسالت منم همینه دیگه میان این دو حال باشم. مثل یک انسان که هم مرده و هم زنده است. شاید هم این هم یکی از دلایل خلقت باشه. آشفتگی هم یکی از نشانه های خداست. کاریش نمیشه کرد نمیشه با خیلی چیزا جنگید. اما خوب باید بفهمم که چمه». شنیدی دانته می گفت:

«راه رسیدن به بهشت از جهنم می گذرد.
از زندان باید شروع کرد برای بیرون آمدن از تاریک ترین نقطه ها
چرا که هیچ قلبی جدای از آتش نیست، و هیچ زیبایی جدای از درون»

بنابراین آقای سینایی زندگی اش را در یک حال می فهمیدکه نمی توانست تعریفش کند. اما ترجمان اش این بود:

«رنج می کشم پس هستم»

نگاه به تابلوهای «دل آکادمیا» در «ونیز» که می انداخت، باز هم بوی فلورانس به مشامش می خورد. اصلا فلورانس یک چیز دیگری بود. به فلورانس که برگشت مدام جمله داوینچی را ذکر لب کرده بود:

«درحالی که فکر می کردم در حال یادگیری چگونه زندگی کردن هستم، درواقع داشتم چگونه مردن را یاد می گرفتم، پس باید یاد بگیرم که هیچ لذتی بالاتر از سکوت نیست.»

با این که به اندازه کافی به معنای این کلمات دقت نمی کرد، اما از سکوت و مردن و زندگی خوشش می آمد. فکر می کرد شاید این ها با هم مرتبط هستند.
اساساً انسان ها همه یک ویژگی مشترک دارند، اینکه همه آنها «نشانه شناس» هستند. اما زیر لوای این اشتراک؛ آدم ها(زن و مرد) دو دسته می شوند: دسته اول کسانی هستند که به نشانه ها فکر می کنند و بعد دست به انتخاب می زنند، اما دسته دیگر اول انتخاب می کنند و بعد توی نشانه ها گیر می کنند. رضا جزو دسته اول بود و علی جزو دسته دوم.

روح و عشق هر دو در یک زمان موجود شدند و از مکوّن در ظهور آمدند. روح را بر عشق آمیزشی پدید آمد و عشق را با روح آویزشی ظاهر شد. چون روح بخاصیت در عشق آویخت، عشق از لطافت بدو آمیخت. بقوت آن آویزش و آمیزش، میان ایشان اتحاد پدید آمد، ندانم که عشق صفت شد و روح ذات، یا عشق ذات شد و روح صفت، حاصل هر دو یکی شدند. چون تابش جمال معشوق از اول دل ربانی پدید آمد عشق با روح درگفت و شنید آمد. چون یکی به باد نسبت داشت و دیگری به آتش، باد آتش برمی افروخت و آتش مرورا میسوخت، حاصل آتش غالب شد و هوا مغلوب بماند و آیه لاتُبْقِی وَلاتذَر بر وجود خواند. عشق غالب شده چون به پرتو انوار معشوق رسید مغلوب شد بدین سبب نتوان دانست که عشق با عاشق ساخته تر از آن بود که با معشوق زیرا که عشق بر عاشق امیرست اما در قبضه اقتدار معشوق اسیر است».
لوایح، عین القضات همدانی

«...و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثه ای باشد در میان تاریکی»
فتحِ بی گناهی، بیژن الهی

نظرات کاربران درباره کتاب آپارتمان معلق در شب

درود بر شما...عالی
در 2 ماه پیش توسط ali...rma