فیدیبو نماینده قانونی انتشارات دانشگاه تهران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز

کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز

نسخه الکترونیک کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز

نوشتن، موهبتی کم­نظیر و قلم، معجزه­گری بی­همتا است؛ قلم محترم است، به­ویژه قلمی که خوب و خوش بنویسد و از لطافت طبع و از بداعت علم بگوید. توانایی نوشتن موهبتی است بس بزرگ، چرا­که انسان به ­وسیله­ی آن اندیشه‌هایش را به بیان می­آورد؛ نه فقط اندیشه و علم را، بلکه هنر درون را در بیرون به تصویر می­کشد. با وجود اهمیت زیاد نوشتن ولی برایم چه سخت بود در زمینه­ای بنویسم که بطور کامل در تخصص من نبود. درست است که تخصص اینجانب یعنی سنجش­از­دور حرارتی خود یک موضوع کاملا بین رشته­ای است ولی این بار می­خواستم حرفی جدید در زمینه آتش دیروز و حرارت امروز بزنم. می­خواستم ببینم که آیا آتش گذشته می­تواند چراغ راه کوچه­های تنگ و تاریک فردا باشد؟! پس لازم بود به یک وادی دیگر یعنی ورای روش­های معمول نوشتن پا بگذارم. این کتاب نه فقط پای علم و فناوری را به میان می­کشد بلکه حرف­هایی هم از نقش هنر و ادبیات و فلسفه به­ میان می­آورد. خلاصه با همه سختی­ها به لطف خداوند، راه بر من هموار و هموارتر گردید به طوریکه که اکنون شاهد استقبال از این اثر کاملا بین رشته­ای هستم. پس بنویسیم زیرا نوشتن موهبتی است بس بزرگ که انسان به ‌وسیله آن اندیشه‌هایش را به تصویر می‌کشد. نه فقط اندیشه و علم را بلکه هنر درون را به هنر بیرون پیوند می‌زند. توانایی واقعی بشر از زمانی شروع شده است که توانسته بر روی کاغذ بنویسد و یا بر روی سنگ حک کند. دلیلِ ابتداییِ بشر برای نوشتن را ترسِ او از فراموشی و نیازش به ثبتِ وقایع می­دانند. شگفت­آور است که چرا بشر را این­گونه می­پندارند؟!

ادامه...

بخشی از کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سپاس گزاری

برای نوشتن کتاب «رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت» که ماهیت بین رشته ای دارد، از کمک های بسیاری بهره برده ام. در اینجا سزاوار است، که صمیمانه ترین سپاسم را از اشخاص زیر ابراز کنم:
در آغاز شایسته است از کسی سپاس گزاری کنم که خارج از کلیشه فکر کردن مرا تحمل کرد. او کسی است که از همان ابتدا تا انتهای این کتاب با من بود، از سردی جهل تا گرمی علم مرا یاور بود، از تب سرماخوردگی تا لرز گرمازدگی در کنارم بود؛ آری همسرم؛ اگر همسر، هم سر باشد هرچند اختلاف سلیقه باشد، همدلی یارشان می شود و اندیشه بارور می گردد.
از صدرا، پسر بزرگم، که با وجود همه مشغله هایش در صدر همکاری نشست، از این رو از سعه صدرش سپاس دارم. از سروش، پسر دومم که او هم غیرکلیشه ای عمل کرد، ابتدا با بی میلی و نهایت با خرسندی همکاری کرد. از دخترم صفورا که صدای راه رفتنش شوق دویدن و آهنگ دویدنش ذوق پرواز و پرواز بر فراز دیدن را به­ من آموخت.
از همه دانشجویان عزیزی که در این کتاب مرا یاری رساندند، قدردانی می کنم. همانگونه که آنها از من آموختند، من هم از آنها چیزها آموختم، چرا که من نوشتم و آنها خواندند، من از گلاب گفتم و آنها گلاب گیری کردند، من از شمع گفتم و آنها پروانه گشتند. از بین دانشجویانم، از تلاش های آقای سعیدگودرزی به ویژه در فصل سنجش از دور حرارتی که موجبات ارتقای کتاب را فراهم ساخت، سپاس ویژه دارم. از دانشجویانم فهیمه میرمحمدی و جیهونی و صیادی بخاطر همکاری سپاس گزاری می کنم.
در همین راستا از همکاری های صادقانه خانم اکرم محمدی سپاس گزاری می کنم. هرچند که کمک هایش فراوان بود، اما مهم تر از آن ذوق و شوقش برای متن های این کتاب، تشویقی برای من بود. از مرضیه طاهری، مددی و... همه کسانی که مرا یاری کردند، سپاس گزارم.
از استادان و فرهیختگان کشورم بهره های زیادی برده ام، آنان که از گرمی عشق بی تابند، آنان که این قدح می را به من سپردند تا مست و مدهوش شوم. این پیران خرابات بودند، که به من آن می چند ساله دادند تا مست و مدهوش شوم، پس مبادا که من در میان مستان هشیار شوم! چرا که کفاره شراب خوری های بی حساب، هشیار در میانه مستان نشستن است. پس از همه آنان چه پیران و چه جوانان سپاس فراوان دارم:
از جناب آقاب دکتر موسوی موحدی که با حمایت کامل از همایش «آیا گرما شاخصی از هوشمندی جهان است؟» موجباب دلگرمی اینجانب و تقویت این کتاب را فراهم ساختند و نظریه بالا را تقویت بخشیدند. خانم دکتر نیکروز باقری که به گونه ای کتاب را خوانده و آن را نقد و بررسی کردند، که گمانم بر آن رفت که خود را مسئول نوشته های من می داند. خانم دکتر باقری بازخوانی کل کتاب را به دقت انجام داده و نظرات مفید ایشان کمک زیادی به متن کرد. او علاوه بر دقت، چنان توجهی به متن ها داشت، که از هر حیث آن را مورد بررسی قرار داد.
بدین وسیله از سرکار خانم دکتر سارا عطارچی، پژوهشگر فوق دکتری اینجانب و همکار عضو هیات علمی گروه سنجش از دور و سیستم اطلاعات جغرافیایی دانشگاه تهران، که کار بازخوانی کل فصل های کتاب را با دقت تمام انجام دادند، نهایت سپاس را دارم.
از آقای دکتر قدمعلی سرامی، استاد دانشگاه، نویسنده، شاعر، مترجم و پژوهشگر ایرانی در حوزه زبان فارسی برای توجه خاص و نگارش سرسخن سپاس بی کران دارم. از آقای دکتر جعفر بیگلو، مرحوم حاج حسین بصیری، آقای دکتر صبوری، دکتر سعید حمزه، علی افضلی، دکتر ایرج غلامی، خانم دکتر غضنفری و آقای دکتر حسین حاتمی نژاد هم، کمال امتنان را دارم. از سرکار خانم دکتر شهدوست نیز به خاطر دقت نظر در اشعار سپاس گزارم. از آقای اکبر عظیمی که مخالفت هایش با برخی نوشته هایم از هر موافقتی بیشتر می ارزید؛ چرا که با این نقد ها ارزش متن ها را ارتقا بخشیدند.
از تمامی آنان که از منابعشان استفاده کرده ام سپاس گزاری می کنم، از سرکار خانم دکتر صبا بیوک زاده تشکری ویژه دارم! نه از آن جهت که کتاب را ویراستاری ادبی و بازنگری کردند، بلکه به گفته خودشان بگونه ای عمل کردند که به احساس نویسنده هم لطمه ای وارد نشود! در واقع احساس نویسنده را پاس داشتند، در حالیکه به وی این اختیار را داده بودم هر آنچه را که صلاح نمی دانند کم و زیاد نمایند، اما ایشان حد اعتدال را نگه داشتند و لطمه ای بر کار وارد نکردند؛ همچنین از کتاب آتش در ادبیات عرفانی ایشان در رابطه با مباحث آتش استفاده نمودم، و این کتاب هم موجب بهبود کیفیت فصل آتش این کتاب بنده شد.
از جناب آقای دکتر حسن بلوری که با دقت و وسواس تمام، کتاب را بازخوانی کرده و با نظرات خود سبب ارتقاء کتاب شدند، بسیار متشکرم.
از آقای دکتر جهانی انتشارات دانشگاه تهران و همچنین جناب آقای دکتر حسین محمدی که با حمایت های خود موجب چاپ این کتاب شدند، کمال قدردانی را دارم. از ادیبان و فرهیختگان زیادی باید قدردانی کنم که موجب ارتقای این کتاب شده اند. از آقای دکتر فروتن بابت ویرایش این کتاب نهایت سپاس را دارم. بدیهی است که به گفته حافظ ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید، مگر آنکه نهد لطف شما گامی چند؛ تحصیلات ایشان در ادبیات و آثار شاعران ایرانی، موجب اطمینان من از مطالبی است که از زیر دست ایشان گذشته است.

دشمن چو به ما درنگرد بد بیند
عیبی که بر ماست یکی صد بیند

ما آیینه ایم، هر که در ما نگرد
هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
(ابوسعید ابوالخیر،۱۳۷۸، رباعی ۲۶۴)

از خانم باهره خاکباز تشکر ویژه دارم. زیرا علاوه بر همکاری که در تمامی مدت نوشتن این کتاب با من داشت موجبات تداوم کار را تا پایان فراهم ساخت.
از بنیاد ملی نخبگان و صندوق پژوهشگران کشور (بنیاد علمی ایران) بابت حمایت از اینجانب در قالب کرسی پژوهشی و همچنین حمایت از پژوهشگر پسادکترا، خانم دکتر سارا عطارچی تحت نظارت اینجانب، کمال تشکر را دارم.
در نهایت از انتشارات دانشگاه تهران برای قبول زحمت چاپ کتاب سپاس بی نهایت دارم و این اثر را به ساحت پرشکوه دانشگاه تهران تقدیم می­کنم؛ دانشگاهی که نشانش دو بال است، یکی بال علم و دیگری بال معرفت؛ دانشگاهی که با هردو بال اوج می گیرد؛ از درون موج خیزد و از صدای موج آن طنینی دلربا برانگیزد. پس آزادش بگذاریم تا با هر دو بال تلالو انگیزد، از درون شور و از برون شعف ریزد، در انجمن علم شوقی دگر آموزد، بر سر در نمادینش شعری دگر آویزد:

مرکز این گنبد فیروزه رنگ
بر تو فراخست و بر اندیشه تنگ
(نظامی،۱۳۸۵:ص۷۱)

این مجموعه حاصل مطالعه و ذوقی بر مباحث میان رشته ای است، که نیاز به فرایندی بالنده در عرصه معرفتی و کاربردی دارد، از این رو ترکیب، تعامل و ارتباط افقی دانش ها و مهارت ها با یکدیگر در یک مجموعه آموزشی منسجم از ضروریات چنین مبحثی است. علاوه بر آن به منظور تسهیل درک و فهم موضوعات از جنبه ها و ابعاد گوناگون از بسیاری نظرات در محافل خانوادگی و دانشگاهی بهره برده ام که نام آنها در اینجا نمی گنجد، ولی از تمامی آنها که به من حتی یک کلمه یاد دادند، قدردانی می کنم. در تعاملات میان رشته ای، شرط لازم وجود ترکیبی یا مشارکت دو یا بیشتر رشته های تخصصی است، تا به مطالعه پدیده های مشترک در مرزهای حاصلخیز دو رشته بپردازند. گاهی تضارب آرا به گونه ای بود که نه من و نه دیگری، بلکه سنتزی جدید و شناختی نو حاصل می شد.
در پایان از پدر و مادر گرانقدرم سپاس دارم. چرا در پایان؟! مگر هر پایانی از آغازش کم اهمیت تر است؟ گرچه نامشان در انتهای این کاروان آمد، اما پدر و مادر ها همه جلودارند. آنان که در عقب عقب قافله یادشان کردم زودتر از جلوداران اندیشیدند، به خود نپرداختند و به فرزندان اندیشیدند؛ سپاس بی کران از این عزیزان بی همتا.
من تمامی سعی و تلاش خود را انجام داده­ام تا کلیه منابع مورد استفاده را ذکر نمایم، اما در عین حال اگر سهوا مواردی از قلم افتاده است و یا به مواردی هم تا این زمان دسترسی پیدا نکرده­ام، انشاالله در چاپ بعدی تلاش می­نمایم تا جبران کنم. در اینجا از تمامی بزرگواران، استادان دانشگاه، محققان، متخصصان و دانشجویان یاری می طلبم تا با ارائه پیشنهادها و انتقادهای سازنده خود موجبات رفع اشکالات احتمالی این کتاب را فراهم آورند تا با توفیق یزدان، گامهای بعدی استوارتر برداشته شود.

سید کاظم علوی پناه
پاییز ۹۴

هدف گذشتگان از نظریه پردازی چه بوده است؟

انسان­ها با نظرپردازی در تلاش بودند به این پرسش­ها پاسخ دهند: انسان از کجا آمده است؟ دنیا چگونه به وجود آمده است؟ جهان از چه ساخته شده است؟ پدیده­ها چگونه عمل می­کنند؟ چگونه می توان عملکرد امور را پیش بینی کرد تا بتوان در آن دخل و تصرف داشت؟ انسان به این وسیله در جست وجوی وحدتی بود تا بتواند کثرت موجود در پدیده­های دنیای پیرامون خود را توضیح دهد و در آن اثری از هوشمندی یا قانونمندی بیابد، تا دست به پیش­بینی و تصرف در جهان بزند. پی بردن به این مطلب که در پشت کثرات عالم وحدتی هست (وحدت در کثرت) خود امر بسیار مهمی است و یک ذهن دقیق و فلسفی می طلبد.
از زمان شکل­گیری نخستین بارقه های فکری که سعی داشتند پدیده­ها و امور دنیا را به شکلی نظام­مند توضیح دهند، انسان­ها یک ماده را مبنای شکل­گیری دنیا تصوّر و معرفی می­کردند. نخستین فیلسوفانی که در یونان ظهور کردند، فیلسوفانی بودند که این ماده را «آرخه» می­نامیدند و نخستین متفکران مسلمان این کلمه را به مادهالمواد ترجمه کردند. پس این فیلسوفان از آن جهت مهم­اند، که آنان را نخستین فلاسفه می­دانند و می­توان گفت مهم­ترین ممیّزه و نظریه شاخص ایشان مبحث مادهالمواد است. مهم­ترین موادی که مبنای شکل­گیری دنیا تصور می­شدند؛ عبارت بودند از: آب، خاک، هوا و آتش. براساس چنین نظریاتی بود که این چهار ماده به عنوان عناصر اربعه شناخته شدند و تا امروز به عنوان عناصر بنیادین تشکیل دهنده اجسام یاد می­شوند. برخی فکر می کردند منشا همه چیز آب است و عده ای دیگر می­گفتند، هوا یا بخار است. جالب اینجاست که این فرایند شناسایی ماده بنیادین دنیا به همین عناصر ختم نشد و در دوره­های بعدی چیزهای دیگری نیز به عنوان آرخه یا ماده­المواد معرفی شدند؛ برای مثال فیثاغورث به عنوان یک ریاضیدان و فیلسوف، عضو گروهی از متفکران بود، که معتقد بودند «عدد» مبنایِ تنظیمِ امورِ عالم است، طوری که می­توان تمام پدیده­ها و امور را براساس اعداد و روابط مختلف بین آنها توضیح داد. فیثاغورثیان اعداد را به خطی، سطحی، مکعب، متوازی الاضلاع و سه بعدی تقسیم می­کردند، و مبنای کلیه مفاهیم را با این اعداد توضیح می­دادند؛ به عبارت دیگر تمام مسائل را می­توان به عدد ترجمه کرد. این تلاش برای فروکاستن تمام امور عالم به یک ماده، نشان از میل انسان برای فهمیدن سازوکارهایی بود، که پدیده­ها و امور دنیا بر اساسِ آن عمل می کردند.
بیشتر کسانی که نخستین بار به اندیشیدن فلسفی پرداختند، بر آن بودند که مبادی همه اشیا تنها عناصری هستند که طبیعت مادی دارند. اینان عنصر و مبدا اشیا را آن چیزی می­دانستند، که همه موجودات نخستین بار از آن به وجود می آیند و سرانجام هم به آن تجزیه می­شوند و از این رو می اندیشیدند که هیچ چیز فاسد نمی شود، زیرا این ذات همیشه باقی می ماند؛ باید چیزی وجود داشته باشد که همه اشیا از آن به وجود آیند، در حالی که خود آن همیشه باقی می­ماند.
فیلسوفانی بودند که درباره طبیعتِ مواد، طورِ دیگری فکر می کردند. اینان می گفتند که عنصر و مبدا اشیا چیزِ دیگری است، که همه موجودات نخستین بار از آن به وجود می آیند. بنابراین اتفّاقِ نظری در این موارد وجود نداشت. تالس، بنیان­گذار این فلسفه معتقد بود که مبدا همه چیز آب است. البته قبل از او نیز کسانی مانند مردمان بین النهرین یا مصریان باستان بودند که آب را به عنوان یک نیروی آفریننده درنظر می­گرفتند و بر این عقیده بودند که آب منشا اشیا و موجوداتِ جدید است. منتهی تالس نخستین متفکری است که به طور نظام­مند بیان کرد، که ورایِ کثرت جهان طبیعت، وحدتی در کار است؛ یعنی همه اشیای متکثر عالم، منشا واحدی دارند و از یک چیز ساخته شده اند. به تعبیر دیگر، همه موجودات عالم ماده و مادیات صُوَرِ متغیرِ یک عنصر اولی و نهایی هستند؛ عنصری که همه از آن پدید آمده­اند و سرانجام نیز به او خواهند پیوست.(شرف خراسانی،۱۳۸۲: ۱۲۸)
آناکسیمنس متفکر دیگری بود که اعتقاد داشت طبیعت بنیادی واحد و نامحدود، اما متعیّن است؛ وی ماده المواد را هوا می داند، که در ماهیّتِ خود بوسیله رقیق و غلیظ شدن تبدیل به مواد مختلف می شود، اگر لطیف­تر شود، آتش و اگر غلیظ­تر شود باد می­شود، سپس ابر و اگر باز غلیظ­تر شود، آب سپس خاک، سپس سنگ می­شود و همه چیزهای دیگر از این­ها پدید می­آیند. آناکسیمنس علت این رقت و غلظت را سرما و گرما ذکر می کند. برخی بر این باور بودند، که ممکن است نظریه تنفس به فکر او رسیده باشد؛ زیرا آدمی مادامی که نفس می­کشد زنده است و به نظر می رسد که هوا اصل و مبدا حیات باشد.
حال سوال مطرح در این کتاب آن است، که انگیزه­ای مانند آنچه یونانیان برای شناخت ماهیت اجسام داشتند، کسان دیگری روی نقش حرارت و گرما در تغییرات پدیده­ها (جسمی و روانی) نداشته­اند؟ یا اگر مواردی هم در مباحث ترمودینامیک آمده است، آنچنان مبسوط و تاریخی نیست یا اگر هم مواردی آورده شده است بنا به اعتقاد اینجانب تا این لحظه مبهم و نارسا است. بر این باورم که کشف انرژی حرارتی با خلقت انسان همراه بوده است. هرچند ابتدا از طریق حس آن با دست و صورت بوده، ولی بیانگر این مهم است که اندیشه و تبیین حکیمان و فیلسوفان و شاعران برای این پدیده چه بوده است. آیا در آینده، بشر می تواند آتش مرئی را نامرئی و آتش نامرئی (عشق و...) را مرئی کند؟! برای پاسخ به چنین پرسشی ابتدا باید بدانیم که سوختن چیست و وجه اشتراک سوختن ها کدام است؟
در فرهنگ و ادبیات ایرانی وقتی صحبت از آتش، سوختن و شعله می کنیم، وجه مشترک بین همه این واژگان گرماست. وقتی در عالم مادّه حرف از سوختن می زنیم، در ذهنمان انواع مختلف سوختن متبادر می شود؛ برای مثال، چوب کبریت سوزان و یک میخ در حال زنگ زدن وجه مشترکی دارند، اما وقتی یک چوب کبریت می سوزد، اکسیژن خیلی سریع با عناصر موجود در چوب ترکیب می شود، و وقتی که یک میخ زنگ می زند، اکسیژن با آهن خیلی آهسته ترکیب می شود. خلاصه در هر دو مورد حالت سوختن اتّفاق می افتد و در هر دو مورد گرما تولید می شود. گرمای حاصل از سوختن چوب کبریت و زنگ زدن میخ آهنی هر یک با روش خاص خود قابل اثبات است. امّا در مورد سوختن ناشی از عشق، شور و هیجان، دروغ و تنفّر، وجه مشترک چیست؟ آیا این نوع سوختن ها هم قابل اثبات هستند؟ چگونه؟ انرژی های مثبت یا منفی، افزایش یا کاهش انتروپی، افزایش یا کاهش اکسرژی، بیلان انرژی مثبت یا منفی خروجی و ورودی نمی تواند وجوه مشترک بین آن ها باشد؟

آیا شمع نماد حرارت، نور و انرژی بوده است؟

سعدی بر این باور است که تنها دو راه حل برای زندگی در این جهان وجود دارد: یا سوختن یا ساختن، یا گداختن با نگداختن، نگداختن همان و کشاندن تا صبح همان.

یا بگدازم چو شمع یا بکشندم به صبح
چاره همین بیش نیست سوختن و ساختن
(سعدی،۱۳۸۵:غ۴۵۶)

آتش اسرارآمیز هم حرارت، هم آرامش و هم نور و روشنایی دارد. در واقع آتش در سرتاسر زندگی انسان ها از عرصه فیزیکی تا غیرفیزیکی انجام وظیفه کرده است؛ از نور و گرمای خورشید، که موجب حفظ زندگی در کره زمین است، تا آتش عشق و احساسات که موجب الهام و خلاقیت است، و آن تقریبا در همه جا حس می شود؛ از آتشفشان تا حرارت معمولی بدن. از زمانی که بشر آتش را شناخت، از شمع به عنوان نماد برای مقاصد خود استفاده کرد. شمع نماد نور و حرارت و انرژی است. هرگاه شمعی روشن می کنیم احساس خوشایند و خوبی پیدا می کنیم؛ چه در معابد و مساجد و کلیسا و چه در عزا و چه در عروسی ها، شمع جایگاه ویژه خود را دارد و از آن دسته کالاهایی است که همانند گل، هم در مراسم شادی و هم عزاداری به کار می رود و این در حالی است که تاریخ بسیار کهنی در زندگی بشر دارد. بزرگان و قدما شمع را نشان جمع یک جایِ عناصر چهارگانه حیاتی می دانستند و آن را مقدس می شمردند؛ شعله شمع نشان آتش، بدنه آن نشان خاک، اشک روان از ذوب آن نشان آب و دودی را که از سر آتش برمی خاست، نشان باد می دانستند. وقتی شمعی روشن می شود، تمام این چهار عنصر یعنی قدرت حیات را به کار گرفته اید. شما خالق نوری هستید که پیش تر وجود نداشته است و این نور انرژی شفابخش خود را تقدیم شما و محیط پیرامونتان می کند. وقتی شمعی روشن می شود نور و نیروی ارتعاشی آن قوت می گیرد و همزمان با سوختن رنگ آن نیز در فضا پخش می شود. اعتقاد بر این است که شمع ها جدا از کارایی خود که ایجاد روشنایی است، منبع انرژی مثبت هستند و محیط خانه را گرم و دلپذیر می کنند. اعتقاد برخی نیز بر آن است که وقتی چیزی را از هستی درخواست می کنیم، باید به شکلی این خواسته را به گوش شعور نهفته در آن برسانیم. برخی بر این اعتقادند که در حالت سکوت و زمان دعا کردن که به شمع درحال سوختن نگاه می کنید، به شعور الهی متصل تر می شوید و در حالت آلفای ذهنی قرار می گیرید، حالتی که در آن به شعور الهی و خدای درونتان وصل می شوید و دعا به راحتی به عالم بالا می رود و به استجابت می رسد، البته اگر با قوانین خیر هماهنگ باشد، به حقیقت می پیوندد. برای همین در محراب ها شمع روشن می کنند. از جمله کاربرد های شمع استفاده از آن در حمام شیخ بهایی بوده است. دو راز شگرف این حمام یکی اینکه، آب این حمام تنها با یک شمع گرم می شده و دیگر اینکه این شمع همواره روشن بوده است. درباره چگونگی گرم شدن این حمام به کمک شمع شایعات فراوانی وجود دارد، اما تنها نظریه قابل قبول درباره این موضوع این است، که یک سیستم سفالینه لوله کشی زیرزمینی در حد فاصل آبریزگاه مسجد جامع و این حمام وجود داشته که با روش مکش طبیعی، گازهایی مانند متان و اکسیدهای گوگردی را به مشعل خزینه حمام هدایت می کرده و این گازها به عنوان منبع گرما در مشعل خزینه می سوخته است. این احتمال وجود دارد که این گازها به طور مستقیم از مواد زائد دفع شده در خود حمام جمع آوری می شده است. بنابراین آب این حمام با سیستم «دم و گاز» یعنی به کمک گاز متان فاضلاب مسجد جامع و چکیدن روغن عصارخانه شیخ بهایی (عصارخانه محلی برای تهیه روغن از دانه های روغنی بوده است) در مجاورت حمام روشن می شده است.





شکل ۴-۱- نمایی از حمام شیخ بهایی که با شمعی گرم می شده است.

اسطوره­ها با وجود سابقه کهن و پیش از تاریخی خود، روایت­های زنده­ای هستند که در رویای جمعی انسان ها و تمامی جوامع بشری وجود دارند و به حیات خود ادامه می­دهند. اگرچه اسطوره­ها در زمان و مکان تغییر شکل می­دهند، اما در کارکرد یکسان هستند و دنیای مدرن و حتی علوم مدرن نیز از اسطوره بی بهره نبوده است. به نظر متفکران علم اسطوره شناسی، در دنیای مدرن اسطوره­های کهن به علم و تکنولوژی و با انگیزه­های سیاسی- اقتصادی آمیخته هستند.
رولان بارت(۷) به انتها رسیدن اسطوره را به معنای بی­حرکت شدن جهان می­داند. میرچا الیاده(۸) جهان بشری را وابسته به اسطوره می­داند و معتقد است که اساطیر در تمامی جوامع بشری حضوری زنده دارند، اما باید آشکار ساخت که در کجای جهانِ مدرن قرار دارند. مساله این است که آیا جامعه امروزی هم همانند جامعه گذشته از اسطوره بهره­مند است؟ می­توان پذیرفت که انسان مدرن اسطوره­ها را به مرتبه­ای نازل کشاند و چندان اعتنایی به شناسایی شهودی طبیعت و رستگاری خویش نکرد و یکسره به کاربرد صرف، استثمار طبیعت و شرایط اقتصادی زندگی اندیشید(شایگان،۱۳۷۱: ۱۶). بر همین اساس لوفلر- دلاشوا(۹) عناصر دنیای مدرن را در دو مقوله خلاصه کرده است:
الف) شتاب زندگی در سایه­ اختراعات بشری
ب) گذر انسان از خلاقیت و تفکر انتزاعی- ذهنی به تفکر عینی
وی عوامل یادشده را باعث تحلیل رفتن اسطوره­ها در دنیای مدرن می­داند(دلاشو،۱۳۶۲، ص۱۵۲). با آنکه در دنیای مدرن علم، تکنولوژی و سلطه بشر بر نیروهای طبیعی، کارکرد و باور اساطیری کهن را کاهش داد، فرانسوا لاپلانتین(۱۰) اساطیر دنیای نو را «اسطوره تکنیک» و «اسطوره­ تاریخ» می­خواند. درک و فهم ما از تاریخ به عینه همان درک و فهم انسان به اصطلاح بدوی از اسطوره است. در اندیشه­ ما، کنش تاریخ چون کنش اسطوره است و حتی مهم تر از این، تاریخ خود اسطوره است(دلکو،۱۳۷۸: ۶).
جوزف کمبل(۱۱) به نوعی دیگر اسطوره­های مدرن را مطرح می­کند. وی از اتومبیل و هواپیما یاد می کند، که برابر با اساطیر کهن شده­اند و درون رویاهای بشر امروزی راه یافته­اند و با تخیل او درآمیخته اند. اتومبیل و هواپیما بازتابی از تخیل، رها شدن و نمادی از پرنده­اند یا بیانگر رهایی روح از قید زمین هستند (کمبل،۱۳۷۷: ۴۱).
اسطوره همواره دربردارنده روایتی از یک آفرینش است؛ یعنی بیان می کند چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره تنها از چیزی که واقعاً روی داده و به تمامی پدیدار شده است، سخن می گوید. درون­مایه اسطوره هر چند متافیزیک و به زعم بعضی با افسانه و خیالات همراه است، اما به سبب کارهایی که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغاز همه چیز انجام می­دهد، راه را برای دوباره­کاری بسته نگاه می­دارد.
شاید بتوان چنین نتیجه گرفت که علم و اسطوره دو مقوله­ جدای از هم و حتی مخالف هم نیست، بلکه اسطوره عرصه­ای برای واردشدن به علم است. به سخن دیگر، اسطوره به مثابه­ پل و مرحله­ای است، که برای ورود به دنیای علم باید در آن غوطه­ور شد، و سپس از آن عبور کرد. حتی علم به معنای تجربی خاص آن (پوزیتیویسم) نیز از چنین درون­مایه­ای جدا نیست.

آیا دیدگاهِ انسانِ شرقی و انسان غربی در تبیین جهان یکسان بوده است؟

بعد از این دوره اساطیری، دوره تفکر الهیاتی در اندیشه بشر ظاهر شد. برخلاف دوره اساطیری که انسان به دنبال توضیح نحوه آفرینش خود و کیهان و نظم امور عالم بود، اندیشه های دینی برای تمامِ این سوال­ها پاسخ هایی درخورِ تامل و بحث داشتند. متالهین بر اساسِ متنِ کتاب­های مقدسِ آسمانی نظام عالم را توضیح می­دادند؛ با انباشت نظریات متفکران مختلف این دوره و جمع و ترکیب با نظریات دوره قبل این توضیحات به شکل دستگاه­های فکری گوناگون درآمد. نکته­ جالب آن که برخی از مباحثی که در کتاب های آسمانی برای توضیح نظم امور مطرح می­شد، برای بشر آن دوره چندان مُوجَّه و قابل قبول به نظر نمی­رسید. در این گونه موارد بشر بیشتر بر اساس «ایمان»، کلام کتاب های آسمانی را می­پذیرفت و از «یافته­هایِ علمی» و «اثبات» خبری نبود. این در حالی است که امروزه برخی از توضیحاتی که در کتاب های آسمانی درباره نظام عالم وجود دارد؛ به کمک همین یافته­های علمی حالت بدیهی یا واضح­التصور پیدا کرده است.
این مطلب به خصوص برای انسان شرقی امری جا افتاده و موجه به نظر می­رسد، در حالی که برای انسان غربی این امر بدین شکل نیست. در تمدن غربی فرارسیدنِ دوره علمی در تفکر بشر همراه با زوال اندیشه دینی بود. دلیل آن این بود که یقین دینی و یقین علمی در این تمدن به شکل دوگانه­ای متضاد مطرح می­شد، که پذیرفتن یکی مستلزم رد دیگری بود. اوج این گرایش در دوران مدرن معروف به «روشنگری» در اروپا بود، که انسان به دنبال این بود که «خود» برای تبیین امور جهان توضیحاتی ارائه دهد و به اعتقادات دینی محدودیت و تعهدی نداشته باشد. این در حالی است که در دوره پیش از روشنگری، یعنی دوره رنسانس، بسیاری از کسانی که در حیطه علوم تجربی فعالیت می­کردند جزو صنف عالمان دینی بودند که تلاش داشتند برای عبارات کتاب مقدس شواهد تجربی بیابند. دلیل این امر آن بود که درس خواندن امکانی بود که برای عامه مردم فراهم نبود و کشیشان جزو معدود گروه­هایی بودند که امکان دانش اندوزی داشتند. اما با گسترشِ طبقه بازرگان که بعدها بورژوازی نام گرفت، انحصار ثروت و دانش از دستِ طبقه اشراف و نیز کشیشان خارج شد و به تدریج امکان تحصیل برای خانواده­های طبقه بازرگان نیز فراهم آمد. طبقه بازرگان طبقه­ای بود که به لحاظ اقتصادی جرات یافته بود انحصار ثروت را از دست اشراف خارج سازد و در حیطه سیاسی نیز با آن به رقابت بپردازد. همین جرات در حیطه معرفت­شناختی نیز در طول دهه­ها و سده­ها تبعات خود را برجای گذاشت. انسان مدرن به تدریج ارتباط خود را با آسمان کمرنگ و سعی کرد برای توضیح امور عالم روی زمین و پای خود بایستد. این نحو از برقرارکردن تقابل بین آسمان و زمین به تدریج کار را به جایی رساند، که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شاهد متفکرانی باشیم که تنها آنچه را که محسوس و دیدنی و ملموس باشد واقعی بپندارند و هر آنچه را با چشم قابل مشاهده نباشد، رد کنند و در حیطه خرافات و اسطوره جای دهند. از سوی دیگر علم هر چه بیشتر به شاخه­های جزئی تر تکثیر می­شد و پیداکردن وحدت در پس این رشته­های کثیر دانش دشوارتر شد. یقین و خوش­بینی نسبت به علم به جایی رسید، که انسان تصور می­کرد برای اولین بار در تاریخ می­تواند با توسل به علم بسیاری از مشکلات را که انسان­های گذشته با آنها دست وپنجه نرم کرده بودند، حل کند. آیا چنین باوری همچنان پابرجا مانده است؟

آیا اشتباه گذشتگان موجب پیشرفت علم نبوده است؟

تفاوت اساسی و شاید تنها تفاوت ما با گذشتگان و انسان های اولیه در برخورداری از علم و ابزاری است که رشد آن از همان آغاز تاریخ بشریت شروع شده است؛ به عنوان مثال هندریک ویلم وان لون می گوید انسان اولیه مانند حیوانات که مدام صدا و فریاد جان خراششان بلند است، از صدای خودش، خوشش می آمد و پیوسته صداهای بی معنی و نامفهومی از خود درمی آورد و از شنیدن آن لذت می برد. رفته رفته متوجه شد که ممکن است به مدد همین صداها، همراهانش را از نزدیک شدن خطرها آگاه کند، پس صدای خود را با لحن و آهنگی توام ساخت، که به عنوان مثال معنی می داد «بپا پلنگ می آید» یا «پنج فیل دارند به ما حمله می کنند». آن وقت همراهانش نیز همان صدا را درمی آوردند و می فهماندند که «می بینیم» یا «فرار کنیم و پنهان شویم». به احتمال قوی آغاز نشو و نمای زبان بدین ترتیب بوده است. (ویلم وان لون، ۱۳۳۴: ۱۷) اما این ترقی و پیشرفت چه در این زمینه و چه در زمینه های دیگر بسیار کند و آهسته بوده است. انسان اولیه نمی فهمید زمان چیست و از روز و هفته و ماه و سال بی خبر بود، ولی احساس می کرد که فصولی وجود دارد و پس از سختی زمستان بهار معتدل و پس از بهار نوبت گرمای تابستان و سپس پاییز و بادهای سخت و ریزش برگ درختان فرا می رسد. در هنگام قحطی به ویژه در سرمای زمستان، قحطی زدگان به دیگران هجوم برده و آنها را غارت می کردند. سلاح آنها تنها چنگال هایشان بود و در این هجوم ها خانواده هایی تلف و ریشه کن می شدند.(همان، ۱۹) وقوع جنگ های خانمان سوز و کشته شدن میلیون ها انسان و استثمار و استعمار کشورهای جهان سوم در قرون و سال های اخیر این گفته را تایید می کند، که تفاوت ما با گذشتگان تنها در برخورداری از علم و ابزار است. آن ها با چنگال هایشان و ما با انواع سلاح های پیشرفته مان می کشیم، ولی تفاوت آن ها با ما این است که آن ها به خاطر گرسنگی می کشند، و ما به خاطر برخورداری از ثروت و منابع بیشتر و به اصطلاح برتری تمدنمان.
انسان اولیه همواره با مشکلاتی مواجه بود و برای مقابله با آن فکرش را به کار گرفت؛ به عنوان مثال برای فرار از سرما و آسیب درندگان و مهاجمان به تاسی از برخی حیوانات غارها را برای زندگی و خواب برگزید. در دوره یخبندان و در شرایطی که عظیم الجثه ترین حیوانات از پا درآمدند، این فکر انسان اولیه بود که مانع از انقراض او شد. سکنی در غارها و مهم تر از آن کشف آتش (که شرح کشف آن از این قرار است که روزی یکی از انسان های اولیه برای شکار به جنگل رفته بود، بر اثر برخورد دو قطعه سنگ یا صاعقه، جنگل آتش گرفت. او با نزدیک شدن به آتش و احساس کردن حرارت آن متوجه شد که آتش می تواند او را بسوزاند، ولی با تکیه بر فکرش آن را رام کرد و از آن برای تامین گرما و سپس پخت غذا استفاده کرد) و دیگر کشف های انسان که از قدرت فکر او نشات می گرفت موجب برتری او نسبت به موجوداتی شد، که از نظر جسمی نسبت به او خیلی قوی تر بودند(همان، ۲۱). استفاده انسان اولیه از آتش برای علامت دادن یا پی بردن به موقعیت دوستان یا دشمنانش می تواند نمونه ای از سنجش از دور ابتدایی باشد. همچنین استفاده از ارتفاع برای افزایش میدان دید و ترسیم علائم، مسیرها و موقعیت پدیده ها به شکل ابتدایی روی زمین و دیوار غارها برای انتقال اطلاعات به دیگران یکی دیگر از نمونه های برخورداری اجداد ما از علم سنجش از دور و سیستم های تعیین موقعیت است.
مطالعه تاریخ باید به ما بیاموزد که چگونه دنیا آهسته آهسته اما به صورت منظم ترقی یافته است؟ چگونه حیوانات و جانوران ساده و ابتدایی جای خود را به حیوانات کامل تر سپرده اند؟ چگونه انسان به خاطر قدرت تفکرش بر تمام حیوانات دیگر غلبه کرده است؟ موضوع اصلی تاریخ، ارتقا و تکامل انسان از حالت توحش ابتدایی به تمدن است. همانطور که فکر تعاون و همکاری در انسان رشد و تکامل یافت، ایده آل و هدف ما باید این باشد که همه با هم برای خیر و صلاح مشترک و عمومی کار کنیم. اما گاهی وقتی که به گذشته های ممتد تاریخی می نگریم می بینیم که به دشواری می توان گفت که این فکر و این ایده آل تکامل زیادی یافته است و از این نظر بسیار هم دشوار است که بگوییم ترقی و تکامل یافته ایم. گاهی مطالبی درباره دوره های سابق تاریخی می خوانیم که به نظر می رسد از روزگار ما بهتر بوده اند و حتی در آن زمان ها تمدن و فرهنگ بهتری وجود داشته است. در این موارد است که انسان به تردید می افتد که دنیای ما به پیش آمده و ترقی یافته یا عقب رفته و بدتر شده است؟ بسیار بجاست که به خاطر داشته باشیم که انسان به رغم پیشرفت های علمی از بسیاری جهات پیشرفت نکرده و با حیوانات دیگر تفاوتی نیافته است. شاید بعضی حیوانات از بعضی جهات از انسان بهتر و متکامل تر باشند؛ به عنوان نمونه حشراتی مانند مورچه ها و موریانه ها و زنبورهای عسل که ما به دیده حقارت به آنها می نگریم، سازمان اجتماعی پیشرفته ای دارند و این حشرات فن تعاون و همکاری با یکدیگر و فداکاری در راه منافع عمومی و مشترک را بهتر از انسان آموخته اند(لعل نهرو ۱۳۵۷: ۲۸-۲۴).
سازمان اجتماعی و تعاون و همکاری این حشرات می تواند الگویی برای افزایش همکاری و ایجاد شبکه های علمی و نزدیک شدن دانشمندان ملیت های مختلف برای تفکر درباره مسائل و مشکلات موجود در سطوح مختلف جهانی، ملی و محلی و ارائه راه حل برای آنها باشد. البته نظرخواهی و مشارکت دادن مردم عادی در بررسی مسائل و ارائه راه حل برای آن می تواند تامین کننده این هدف باشد، زیرا شناخت صحیح یک مشکل لازمه ارائه راه حل صحیح و حل آن است و ساکنان یک محیط جغرافیایی بهتر از هر کسی نسبت به مشکلات و محدودیت ها و امکانات آن محیط آگاهند.
اگر چه کنجکاوی های انسان برای تبیین جهان و کشف کائنات، بسیاری اوقات به ثمر نمی رسید، اما ممکن است به نتیجه مهم دیگری برسد. یا اینکه اگر بسیاری اوقات فرضیه آنها علمی نبود ولی به یک کشف علمی می رسیدند. بدیهی است که این امر می تواند برای موضوع آتش و حرارت هم صادق باشد. این فقط کیمیاگران نبودند که برای تبدیل اجسام دیگر به طلا به کشف های مهم دیگری رسیدند. بشر برای آنکه از جو و هوای بالای سر خود مطلع شود، به ساخت بالن گازی فکر کرد و به فکر پرواز درآوردن آن افتاد. این بالن گازی با شعله های آتش خود انسان را به پرواز بر فراز آسمان درآورد و این امر موجب شد که بشر برای اولین بار زمین را از بالا مشاهده کند. او فهمید که این هوای داغ است که موجب صعود انسان شده است! این شعله داغ است که انسان را از زمین کنده است! بدیهی است که نیازهای مختلف بشر، علم را به این مرحله از پیشرفت رسانده است. همین گام های اولیه بوده که لایه های در انتظار بعدی را بر بشر گشوده است.

آیا علم و فناوری در حلِ مشکلات توانایی کامل دارد؟

شاید بتوان گفت که وقوع دو جنگ جهانی و بعد از آن بحران­های فرهنگی و سیاسی در اواخر دهه ۶۰ میلادی تردیدهای جدی در توانایی و امکانات علم وارد کرد. انسان دانسته­ها، فناوری­ها و پیشرفت های فراوانی به دست آورده بود، اما این تنها مشکلات جزئی و فنی بشر را حل می­کرد. بشر به توضیحاتی دقیق و خیره کننده در باب نحوه عملکردِ پدیده­ها و نظامِ امور جهان دست یافته بود، اما پرسش­های بنیادین انسان در باب مبدا و غایت آفرینش خود و آفرینشِ کیهان پاسخی قانع­کننده نیافته بود. دلیل این امر آن بود که بشرِ متکی به علم، هر آنچه را که با عنوان خرافات و اسطوره از چشم انداز خود کنار گذاشته بود همان چیزی بود که در واقع به زندگی وی «معنا» می­بخشید. او با اتکا به توانایی­های علم، تعداد فراوانی رشته­های تجربی و فنی ایجاد کرده بود که برقرارکردن پیوند بین این رشته­ها و حیطه­های مورد بررسی آن ها غیرممکن می­نمود. روی آوردن به مذهب بودایی و آیین هایی در دهه ۷۰ میلادی در غرب واکنشی به خلا «معنا» در زندگی انسان غربی بود. غرب که پیوند خود را با آسمان قطع کرده بود به شرق که این پیوند را کاملاً نگسسته بود، روی آورد تا برای زندگی خود و آمدن به این دنیا و رفتن از آن توضیحی قانع­کننده بیابد.
چنانچه گفتیم انسان شرقی گسست بین آسمان و زمین و کنار گذاردن اولی به نفع دومی را تجربه نکرده است. واردکننده و مصرف کننده بودن علم غربی، که معمولا از آن به عقب ماندگی شرق از غرب یاد می­شود، دست کم این مزیّت را برای انسان شرقی داشته است که دچار بحران ِ«معنا» نشده است. در واقع انسان غربی بشری «تک ساحتی» است که تنها ساحت زمین را به رسمیت می­شناسد و آمدن خود به زمین حاصل تصادف و رفتن خود را از آن حاصل تصادفی دیگر می­داند و بین این دو تصادف را باید با لذت بردن از زندگی پرکند. این نگاه را در برابر نگاه شرقی به زندگی و آفرینش بگذارید تا گسست بین این دو فرهنگ را بهتر دریابید. انسان شرقی حتی اگر متخصص علم تجربی و فنی باشد، باز در ساحت فرهنگی نگاه غربی را به طور کامل بر زندگی خود مسلط نکرده است. حتی در غرب در دهه­های اخیر خوش­بینی افراطی به علم تعدیل شده است، و پژوهش در حیطه­های نامتعارف با جزم ­اندیشی پوزیتیویستی و طرد کامل مواجه نمی­شود. این پژوهش های نامتعارف از جنسِ همان تلاشِ دیرینه بشر برای یافتن وحدت در پس امور متعدد و متکثر عالم است.
جمعیت جهان تا دو سده پیش از چند صد میلیون نفر تجاوز نمی­کرد، اما دانش و صنعت جدید آن را به هفت میلیارد و بیشتر رسانده است. انسان زمان های پیشین تنها در حد زنده ماندن می توانست غذا و آب و سرپناه پیدا کند، اما انسان مدرن از منابع زمینی مصرف بی رویه کرده و اقلیم را با بحران روبه رو کرده است. توسعه پایدار جوامع اعم از غنی و فقیر و اعم از توسعه یافته و درحال توسعه به خطر افتاده است. گیاه و جانور مجال سازگاری با جهان را از دست داده است. تثبیت اقلیم و برگرداندن آن به روال طبیعی آسان و کم هزینه نیست.(ثبوتی، ۱۳۹۰) پیشرفت در برخی زمینه ها و فناوری ها بسیار زیاد است؛ برای مثال پیشرفتهای زیادی در زمینه کسب داده های سنجش از دور از سال ۱۹۷۲ -که اولین ماهواره منابع طبیعی در مدار زمین قرار گرفت- تا به امروز در قالب چهار نوع معیار (قدرت تفکیک) مکانی، طیفی، رادیومتری و زمانی صورت گرفته است. بعنوان نمونه قدرت تفکیک مکانی اولین ماهواره منابع طبیعی حدود ۸۰‍‍ ×۸۰ متر و ماهواره امروزی کمتر از ۴۰ × ۴۰ سانتی متر است. صرفنظر از پیشرفت در سایر زمینه های پردازش تصاویر، سرعت رایانه و تولید نرم افزارهای پردازش درمی یابیم که پیشرفت در زمینه قدرت تفکیک مکانی بیش از ۴۰ هزار برابر افزایش یافته و قدرت تفکیک طیفی حدود ۱۰۰ برابر و قدرت تفکیک رادیومتری ۱۰۲۴ برابر و تفکیک زمانی بیش از ۱۰۰ برابر پیشرفت کرده است. پیشرفت های فزاینده علمی و فناوری بشر دستاوردهای زیادی مانند رفاه و آسایش بیشتر، صرفه جویی در وقت و هزینه، افزایش دقت و صحت در امور و کاهش بسیاری از آلام و گرفتاری ها را به همراه داشته است. اگر میزان پیشرفت های گذشته را بتوانیم کمی کنیم به اعدادی مانند ده ها، صد ها بلکه هزاران بار خواهیم رسید.
حال با توجه به این روند پیشرفت که آشکار و موردقبول بسیاری از عالمان و فناوران است، آیا هیچگونه ابهامی با وجود این پیشرفت ها قابل تصور نیست؟ این حجم عظیم پیشرفت در علم، چه ارمغان هایی به ویژه در زمینه آسایش و آرامش به دنبال داشته است؟ گرچه هنوز آثار جانبی و عواقب برخی پیشرفت های امروزی بشر کاملاً روشن نیست، اما سوال اساسی این است که متناسب با این سرعت سرسام آور تکنولوژی و پیشرفت های سریع، آیا آرامش و فضای فکری و روحی هم به همان میزان افزایش یافته است؟ اگر به همان میزان، چقدر و چگونه؟ اگر نه، آیا فرهنگ و تمدن ادبی و ملّی و هویتِ دینی ما که ریشه های ژرفی در زندگی پیدا کرده اند، نمی تواند به این آرامش کمک کند؟ آیا اینها فضای حاکم بر زندگی را لطیف تر نمی­کند؟
چرا با وجود اینهمه پیشرفت سرسام آور، امکانات رفاهی بهداشت و درمان، سرگرمی و تفریحی، انتظار انسان از کاهش آلام روانی و افزایش خوشبختی و کاهش ترس و اضطراب برآورده نشده است.
بسیاری از روان شناسان و جامعه شناسان اتفاق نظر دارند که انسان ها به سمت افسردگی و منفی گرایی پیش می روند. البته برخی هم بر این باورند که خشونت در انسان ها کمتر شده است. البته باید گفت که کم شدن خشونت را با تغییر نوع خشونت نباید اشتباه کرد. برخی مسابقات مانند مسابقه مشت زنی خود نوعی خشونت قانونمند و قابل احترام نیست؟ حال با توجه به این که انسان متاثر از تغییرات محیطی یا ژنتیکی است، آیا این تغییرات موجب اضمحلال برخی ویژگی­های انسانی نخواهد شد؟ آنچه دیروزی ها می دیدند امروزی ها می دانند؟ آیا اینقدر باریک اندیشی، شخصی شدن امور و غافل ماندن از سایر ابعاد زندگی یک انسان، بسترساز برخی مشکلات روانی نیست؟
آنقدر تنوع در هر چیز چه کالا های مصرفی، نوع دارو یا درمان زیاد شده است که ما را همین بس که فکرمان به چیزهای دیگر نرسد!
این همه داشته های بشر نه فقط رفاهی، بلکه ادبی و هنری وجود دارد، اما چقدر از تلفیق و ترکیب اینها بهره می بریم؟ چقدر در متون علمی از لطافت، ذوق، روح بخشی و شادی آفرینی ابیاتی از شاعران یا هنری از هنرمندان استفاده می کنیم؟ تا چه اندازه خارج از چارچوب فکرکردن و دیدن را تمرین می کنیم؟
امروزه داروهای شیمیایی که برای درمان بیماری ها استفاده می شود، آنقدر متنوع و زیاد هستند که تاثیرات جانبی و درازمدت آنها را کمتر می بینیم. بیماران هم چاره ای جز پذیرفتن خطرات جانبی و مخاطرات آنها ندارند. حال مصرف آنها تا کجا صلاح است؟! البته نکته دیگر آن است که بسیاری از داروهایی که امروز بشر برای معالجه استفاده می کند اصطلاحا می توان گفت دو سو کورند! یعنی نه فقط بیمار بلکه پزشک هم نتیجه اش را بخوبی نمی داند. در واقع بسیاری از این ها دارو نیستند، بلکه دارو نما هستند!
پیشرفت علم بازگشت ناپذیر است، به این علت که شرایط در حال تغییر است؛ روش های کشف کائنات، تامین نیازمندی ها، معالجه بیماری ها، لذت از زندگی و بسیاری چیزهای دیگر هم به طبع آن تغییر می کند. وقتی همه چیز در حال تغییر است، پس آیا نوع انسان ثابت است؟ آیا همین گونه بدون تغییر می ماند؟ و پرسش اصلی اینکه آیا آسیب ناشی از پیشرفت علم بیشتر از سود حاصل از آن است؟ آیا دخالت های بی رویه انسان در روند تکاملی طبیعت موجب عکس العمل های طبیعت شده است؟ ناگفته نماند طبیعت تسلیم بدرفتاری انسان نمی شود، بلکه برای بازیابی حیات خود آنچنان رفتار می کند که می­تواند خود را احیا کند و در این رهگذر از هیچ بدرفتاری پرهیز نمی کند.

آیا با افزایش پیشرفت، میزان آرامش و التذاذ هم افزایش یافته است؟

لذت، خوشی را گویند که ادراک ملایمی است. موارد استعمال لذت در واژگانی مانند مزه و طعم و با لفظ های دانستن، شناختن و بخشیدن و برداشتن و دادن و دیدن و چشیدن و گرفتن و بردن و پردازش دیده شده است.
یکی از گرایش های فطری انسان لذت طلبی و راحت طلبی است، که به طور طبیعی با رنج گریزی و فرار از درد و ناراحتی توام خواهد بود. بدون شک پیشرفت های بشری موجب کاهش بسیاری از رنج ها و افزایش بسیاری از راحتی ها شده است، اما پرسش این است که آیا افزایش رفاه و امکانات، افزایش لذت بشر را به دنبال داشته است؟ برای پاسخ به این پرسش باید لذت و انواع آن را بدانیم. لذت بردن از زندگی در همه مکاتب امری مهم محسوب می شود. قرآن کریم هم نه تنها وجود گرایش به لذت را در انسان انکار یا آن را محکوم نمی کند، بلکه برخی از تعالیم خود را بر اساس این میل طبیعی انسان مبتنی می سازد و در روش تربیتی خود از وجود آن بهره می برد. در برخی آیات نیز از تعبیر ویژه «لذت» استفاده شده است، مانند آنجا که درباره بهشت صالحان می فرماید: «و فیها ما تشته یه الانفس و تلذ الاعین؛ هر چه را خودشان بدان میل کنند و چشم ها لذت ببرند، در آن (بهشت موجود) است.» در مورد التذاذ چشم در بهشت، سوره زخرف آیه ۷۱ آمده است: «بر آن مومنان کاسه های زرین و کوزه های (بلورین) مملو از انواع طعام لذیذ و شراب طهور دور زنند و در آنجا هر چه نفوس بر آن میل و شهوت است و چشم ها را شوق و لذت مهیا باشد و شما مومنان در آن بهشت جاودان خواهید بود.» از نظر قرآن لذت مورد تایید و بی اشکال است، زیرا این یک میل فطری است؛ البته بدیهی است که قرآن هیچگاه آن را رها و افسارگسیخته، نگذاشته بلکه آن را در جهت صحیح خود هدایت می کند. حال که قرآن وجود این میل را نامطلوب نمی داند، جای طرح این پرسش است که با وجود این دید مثبت قرآنی، چرا گاهی لذت طلبی مذمت و نکوهش شده است. مذمت ها و نکوهش هایی که در این زمینه و در رابطه با این میل انجام شده، به اصل لذت طلبی مربوط نمی شود تا با این دیدگاه قرآنی در تعارض باشد، بلکه منشا این نکوهش ها عواملی جنبی زیر است:
الف فراموش کردن لذت های زودگذر ارزنده تر است، زیرا ممکن است انسان خود را در لذایذ زودگذر غرق کرده و در آن متمرکز و از لذت های معنوی و برتر غافل شود و از کمال باز ماند، چرا که او گاهی در این انتخاب بدون توجه به لذت های عمیق و والاتر (لذت های معنوی) دچار اشتباه و لغزش می شود.
ب فرار از تلاش و کوشش: گاهی انسان به خاطر تن ندادن به سختی و کار و کوشش به طرف لذت های کم اهمیت می رود و در آنها غرق می شود. حال اگر کسی به خاطر فرار از کار خود را به تن پروری و لذت گرایی افراطی عادت دهد، لذتی گذرا به دست می آورد، ولی از لذت های والا و برتر چشم پوشی می کند و با این کار خود به یقین مورد مذمت و نکوهش قرار می گیرد.
ج کوتاهی در شکوفایی استعداد: درک لذت های والای انسانی و اکتفاکردن به لذت های طبیعی خودجوش نیز عامل جنبی دیگری است که مورد نکوهش است. بدان معنا که انسان با عادت کردن به معنویات می تواند استعداد درک لذت ها را شکوفایی ببخشد، اما به لذت های طبیعی گذرا اکتفا می کند و این لذت طبیعی چون در مقابل لذات معنوی کم ارزش است، سرزنش می شود. لذت حقیقی چیست؟ انسان امروزی بیشتر بر اثر ممارست با زندگی مادی لذت های مادی این دنیا را لذت حقیقی می پندارد، اما اگر کسی لذت های آنی را انتخاب کند، به لذت های بالاتر و ارزشمند نخواهد رسید و باید دانست که درک لذت حقیقی تنها با ریاضت و عرفان حقیقی که عمل صالح از جمله آنهاست، حاصل می شود. در واقع لذت های آنی را باید فدای لذات بالاتری کرد، به قول شاعر:

اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس، لذت نخوانی
(سعدی، ۱۳۸۵: غ۶۲)

آیا گذشتگان لذات بادوام تر را دنبال نمی کردند و امروزی ها لذات زودگذرتری را؟ در واقع انسان امروزی لذات زودگذر را بیشتر به رسمیت می شناسد. لذت بردن از زندگی مانند لذت های مادی بیشتر است تا معنوی...! گرچه امروزه شاهد افزایش ابعاد فنون و پیشرفت بیشتر علوم و تخصصی تر شدن امور هستیم، آیا بشر از ابعاد مختلف امور و پدیده ها هم لذت بیشتری می برد یا آنکه التذاذ بشر از زندگی ابعاد کمتر و محدوده کوچک تری به خود می گیرد؟ اگر در گذشته که رنج سرما را بیشتر می چشیدند همان ها لذت گرمای آتش را نمی بردند؟ امروز چقدر لذت گرمی سیستم های گرمایشی مفهوم دارد؟ البته این به معنای نفی آسایش نیست، بلکه پرسشی در جهت نیل به آرامش است.
بالاترین لذت برای همگان بالاترین محسوب نمی­شود، همان گونه که دردمندترین حالت هم. پس میزان لذت در هر فرد و در هر زمان را، به سادگی نمی توان سنجید. حال که این تفاوت در نوع و میزان لذت را دانستیم؛ آیا علم بشر می­تواند میزان کل لذتی که هر فرد در طول زندگی خود دریافت می­کند، اندازه­گیری کند؟ آیا آنان که از برخی از لذات امساک می­کنند (مانند درویشان) و یا دری از لذت را بر خود می­بندند، درهای دیگری را به روی خود می­گشایند؟ اگر این گونه است، لذات مادی و غیرمادی چه رابطه­ای با هم دارند؟ آیا با کم کردن یک لذت بر میزان لذت دیگر افزوده می­شود؟
این لذت چیست که همه به دنبال و در جست وجوی آن هستند، در واقع نه پیر می شناسد و نه جوان، نه مرد و نه زن، نه روز، نه شب، و نه مقام و نه مرتبه. وقتی لذت علم­آموزی را چشیده باشیم، سختی و مشقت­های آن بر ما هموار می­شود، نه تنها هموار می گردد، بلکه خود لذتی بر لذت­ها می­شود.

لذت علمی چو از دانا به جان تو رسید
زان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ
(ناصر خسرو، ۱۳۷۳:ق ۵۴)

حال آیا گذشتگان که همواره در مشقت تامین آب و نان خود گرفتار الم و درد بودند به لذتی درونی روی می آوردند؟ آیا آنها کمتر از امروزی­ها از لذت عشق و گرمی، لذت شادی، لذت ترک لذت، لذت محبت، لذت وصل، لذت دیدار و لذت پرواز سخن به میان آورده­اند؟
در رابطه با رنج و لذت نظریه هایی وجود دارد که در اینجا نقلی از شوپنهاور می آوریم. گویند همه لذت ها و سعادت ها ماهیتی سلبی دارند، امّا رنج دارای ماهیتی مثبت است. او چنین استدلال می کند که هنگامی که بدن انسان به طور کامل سالم است و فقط زخمی کوچک در یک عضو ایجاد می شود، سلامت کامل را احساس نمی کنیم، بلکه روی همان ناحیه زخم متمرکز می شویم و همان ناحیه کوچک تمامی آسایش ما را سلب می کند. همچنین اگر صدها موفقیت داشته باشیم و با یک ناکامی روبه رو شویم، همین یک شکست همه فکر ما را مشغول می کند. او می گوید در هر دو مورد می بینیم که ارضای اراده تنها وقتی امکان پذیر است که اراده با مشکل جدی روبه رو نشود. از این رو به هیچ وجه نمی توان رضایت را مستقیماً احساس کرد، مگر اینکه از راه تفکر به آگاهی راه پیدا کند. شوپنهاور نتیجه می گیرد هر لذت فقط عبارت از برطرف کردن این مانع و رهایی از آن است.
امّا پرسشی را که در اینجا مطرح می کنیم این است که این رنج که آنها رنج نامیده اند، چگونه رنجی است؟ غمی که آنها غم می نامند، چگونه غمی است؟ اگر بپذیریم که رنج واقعیت دارد باید گفت رنجی که در راه کمال عشق است دیگر آن رنجی نیست که باید از آن فرار کرد. آنجا که شوپنهاور می گوید: زندگی برای لذت بردن نیست؛ بلکه برای سپری کردن است. باید پرسید چه لذتی مدنظر است و کدام لذت اصالت درونی دارد. اگر او نتیجه گیری می کند که هرگز نباید لذت را به بهای رنج یا حتی به بهای امکان رنج خرید وگرنه چیزی سلبی و درنتیجه موهوم را با چیزی مثبت و واقعی مبادله کرده ایم، باید هم لذت، و هم رنج را بهتر شناخت، و بر بیرونی و درونی بودن آن پی برد.
حال ظرفی که نمی تواند از لذت پر شود، اگر از رنج لذت به آن اضافه کنیم به طور کامل لبریز نمی شود! آیا این ظرف را از رنج های شیرین برای رسیدن به لذت پر کنیم یا از لذت های بیرونی؟ پس نتیجه گیری آن است که آن دسته از لذت هایی را دنبال کنیم که وقتی به آن رسیدیم برای همیشه فراخور حالمان باشد، نه آنکه دورانش زود سپری شود و در حقیقت در پی لذت هایی باشیم که منجر به شناخت بیشتر و حکمتی افزون تر در ما بشود.
الکساندر پوشکین می گوید آرامش جسمانی و روانی توام و مکمل یکدیگرند، اولی که آمد دومی هم خواهد آمد. اما آیا می توان باور داشت که هر جا و هر زمان آسایش فراهم شد، همانجا و همان زمان آرامش هم حاصل می شود؟ البته برخی محققان بر این باورند که در دوران فئودالیسم آسایش کمتر، اما آرامش بیشتر از دوران سرمایه داری بود، که آسایش بیشتر ولی آرامش کمتر وجود داشت. آیا بنا به گفته توماس کارلایل عامل اصلی همه ناراحتی ها و ناآرامی های بشر افزون طلبی های اوست؟ به گفته ولتر بعضی ها آسایش می جویند و بعضی ها آسایش می­آفرینند و هر دو هم بر فطرت خود کار می کنند، اما این وسط چه کسانی آرامش می جویند و چه کسانی آرامش می آفرینند؟
پس پرسشی که مطرح می شود این است، که آیا پیمانه لذت انسان­های گذشته و امروزی یک اندازه است؟ امروزه میزان آسایش و رفاه، و راه های دریافت لذت های رنگارنگ افزایش یافته است. پیشرفت در علوم و فناوری بسته به مورد، ده ها، صدها و حتی میلیون ها برابر بیشتر شده است. آیا میزان التذاذ واقعی بشر از زندگی خود به همان اندازه بیشتر شده است؟
برای آنکه بتوانیم به پاسخ پرسشمان برسیم، باید لذت را تعریف کنیم و بدانیم پیمانه لذت چیست و چه اندازه است؟ منظور از لذت ظرفی است که بدان لذت را بپیمایند! آیا شایسته است که پیمانه لذت را که به ما داده شده است تهی تحویل دهم؟ این پیمانه از میان خروارها لذت موجود باید، از کدامین پر لذت شود؟
چه کسی ماهیت و محتوای لذت رایج امروزی را با لذت­های گذشته مقایسه کرده است؟! آیا کسی لذت گرمای شعله های آتش را با لذت گرمای سیستم های گرمایش مدرن مقایسه کرده است؟! آیا روان شناسان می­توانند این ها را به خوبی متمایز و یا به طور کمی ارزیابی و مقایسه کنند؟ چگونه برای آنها چنین کاری ممکن است، در حالی که خود آن را حس نکرده و طعمش را نچشیده اند؟ به عبارتی کس لذت این باده چه داند که نخورده است آن را؟

تو ندانی که چیست لذت عشق
عشق تا بتو ناگهان فرو ناید
(خاقانی، ۱۳۷۳:غ ۱۲۶)

لذات زودگذر که گاهی کاذب و مجازی هستند چه عواقبی دارند؟ آیا پیمانه لذت با لذات حقیقی باید پر شود یا با لذات مجازی؟ سرانجام چه می شود؟
گذشتگان و حتی برخی انسان­های امروزی سختی­های زیادی برای وصل به معشوق می­کشیدند، گاهی ده ها و صدها فرسخ راه سنگلاخ را می­پیمودند. گویندگان بیشتر از سختی­های آن ها گفته اند و کمتر از لذاتشان، درحالی که آنان یک ذره درد عشق را با کل عالم معاوضه نمی­کردند.
توانایی آدمیان در کسب لذت چقدر به فردیت او (درون) و چقدر به شرایط محیطی (بیرون) بستگی دارد؟ از عوامل درونی چقدر قبل از تولد تعیین شده است و چقدر بعد از آن؟ اگر حیطه کسب لذت فرد تنگ یا دایره آن کوچک باشد، خدمات انسان های دیگر و سرنوشت در حق کسی نمی تواند از مرز متعارف سعادت و خرسندی نیمه حیوانی بالاتر برود: چنین کسی به لذات حسی و زندگی خانوادگی مانوس و شاد، معاشرت های سطح پایین و وقت گذرانی های مبتذل نیازمند می ماند. حتی دانش و فرهنگ نیز به طور کلی چندان قادر به وسعت دادن به این دایره نیست، اگرچه ممکن است اندکی موثر واقع شوند، زیرا بالاترین، متنوع ترین و مستمرترین لذت ها، لذت های ذهنی اند. (شوپنهاور، ۱۹۷۶) پس کسی که غنای درونی دارد بیشتر کسب لذت می کند. از این رو شوپنهاور معتقد است، که عنصر ذهنی بسیار بیشتر از عنصر عینی برای لذت و سعادت اهمیت دارد. ضرب المثلی مانند «گرسنگی بهترین خورش است» موید این واقعیت است. از میان موهبت های بیرونی، سلامت مهم ترین است. ضرب المثل هایی مانند «گدای تندرست سعادتمندتر از پادشاه بیمار است» نیز موید این واقعیت است.
آیا احساس لذت در انسان ها یکی است؟ همانگونه که احساس عشق در انسان ها یکی نیست، احساس لذت هم همین گونه باید باشد. از طرف دیگر آیا تاثیر پذیری انسان ها از یک نوع لذت همچون قدرت و یا شهوت یکسان است؟ برخی انسان ها درون گرا و برخی برون گرا هستند، از طرفی برخی هنرها همچون موسیقی درون گرا و برخی برون گرا هستند. علاوه بر میزان لذتی که افراد می برند، نوع لذت ها هم فرق می کند. اگر شوپنهاور می گوید یک گدای سالم بهتر از یک پادشاه بیمار است آیا نمی توانیم بگوییم یک گدای سر حال که از کمترین ها هم لذت زیادتری می برد بهتر است از پادشاهی که از بسیار زیادها، لذت اندکی می برد! البته همین امر برای احساس عشق، درد و بسیاری چیز های دیگر هم صادق است. چه بسا فقرایی که از صدای یک آواز ساده به مراتب بیشتر از پادشاه از یک ارکستر لذت می برد. چه یک گدای عاشق آنچنان از عشق خود به معشوق همتایش لذت می برد، که هیچگاه سلطان درکش نمی کند. حال که عشق و لذت تا این حد متنوع است، پس این ظرف لذت را با چه چیز و چه موقع و چگونه باید لبریز کرد؟
خلا روحی می تواند دلیل مهمی باشد که افراد را به سوی تجملات، سرگرمی های خاص و برخی معاشرت ها ببرد. هرقدر ظرف لذت با طراوت های درونی کمتر پر شود با سرگرمی های بیرونی پر می شود. هرچه درون پرمایه تر باشد، کمتر از بیرون طلب لذت و سرگرمی می کند. هرچه انسان ها بتوانند از سرچشمه لذت ها را درون خود بیابند و آن را تقویت کنند همان قدر سعادتمندترند. ارسطو در این باره چنین می گوید: «سعادت به کسانی تعلق دارد که خود کفایند.» در واقع به گفته شوپنهاور مرکز ثقل انسان های معمولی بیرون از خود آنهاست و در چنین انسان های غیرفرهیخته ای معنویت کمتر، موجب لذتشان می شود؛ از این رو غذای روح ثروت حقیقی انسان ها است و بقیه ثروت ها چنین نقشی را نمی توانند ایفا کنند. انسان وقتی از درون شاد باشد چه فرقی می کند که جوان باشد یا پیر، فقیر باشد یا ثروتمند؟! حتی فرقی نمی کند که بخندد یا گریه کند. چه بسا گریه های آدم های شاد موجب شادی بیشتر و روح افزای آنها می شود.
اما سوال دیگری که درباره لذت مطرح می شود، این است که آیا حافظه جمعی لذت های بشر با مرور زمان تغییر نمی کند؟ همان گونه که می دانیم حافظه جمعی و تاریخی بشر از لذت ها و طبیعت گذشته اوست. اگر امروزه همه بر سر بوی خوش گل یاس یا آوای دلنشین آواز بلبل یا مزه و طعم میوه ای توافق دارند، به دلیل حافظه جمعی از لذت­های گذشته است. وقتی بوها در حال تغییرند؛ بوی ادکلن به جای عطر طبیعی، موسیقی امروزی به جای موسیقی گذشته، و عطر و طعم میوه اصلاح شده، پس این حافظه جمعی همزمان تغییر می کند. اینکه تغییر چقدر موجب التذاذ بیشتر یا کمتر می­شود، خود بحثی دیگر است.
بهم خوردن حافظه جمعی و تاریخی بشر از لذت ها و طبیعت گذشته چه بر سر آینده بشر می آورد؟ علاوه بر میزان لذت، نوع کیفیت لذت ها هم در حال تغییر است؛ برای مثال اگر نور ساختمان ها به دلیل افزایش ارتفاع آنها در حال کاهش و یا ذائقه ها به سمت میوه های اصلاح شده گرایش پیدا کرده است، آیا این تغییر تدریجی در حافظه جمعی و تاریخی بشر تاثیرات مثبت خواهد گذاشت یا منفی؟ وقتی نور ساختمان و محل خواب انسان ها در حال تغییر است، بدیهی است که این حافظه جمعی بشر هم که طی چند میلیون سال از لحاظ بویایی، چشایی و درکی تنظیم شده است، در حال تغییر است. حال این تغییر چه عواقبی را به دنبال خواهد داشت؟ یعنی بشر آینده چگونه انسانی است؟
پرسش این است که آیا رابطه بین میزان فراهم بودن عوامل خوشی و عیش و نوش با لذات مادی یک رابطه خطی است؟ یعنی آیا با افزایش امکانات لذت جویی و فراهم شدن شرایط برای بهره بری از آنها، میزان التذاذ هم همواره افزایش می­یابد؟ یا اینکه در جایی این منحنی به مرحله اشباع می­رسد و یا حتی با افزایش لذات، میزان ناراحتی­های درونی و روانی انسان بیشتر می­شود؟ آیا رابطه ای بین لذت بیرونی و درونی هست؟ و اگر هست، آیا این رابطه منفی است، یعنی با افزایش یکی، دیگری کاهش می­یابد و برعکس؟
با این سخنان این پرسش را مطرح می کنیم، که آیا با افزایش گرما، میزان لذت هم افزایش می یابد؟ در گذشته استفاده زیاد از واژگانی مانند آتش (شعله)، گرما و سوختن بیانگر نوعی لذت بوده است، هرچند که راه سخت و سنگلاخی و توام با مشقت بوده است، اما کعبه دل ها به گونه ای ساخته و پرداخته شده است که سختی ها در قبال لذت کمال، قابل اهمیت نبود. آیا واژگانی مانند حرارت امروزه ابعاد جدیدتری به خود گرفته است؟ در اینجا مثالی از رابطه بین دما و میزان حلالیت مواد در محلول می آوریم تا منظورمان از رابطه بین گرما و لذت روشن تر شود. می­دانیم که هرچه میزان دمای محلول را بالاتر بریم، میزان حلالیت املاح افزایش می یابد. با وجود قوانین بین رابطه حلالیت مواد در گازها، و یا این موضوع که مواد با افزایش دمایشان حجمشان نیز افزایش می یابد، اما آب در دمای چهار درجه سانتی گراد حداکثر حجم را دارد، آیا بین این لذت ها (از هر نوع) و گرما (از هر نوع) رابطه ای را می­توان تصور کرد؟ بدیهی است که اگر این پرسش را منطقی بدانیم پاسخ آن را نمی توان در یک یا دو کتاب، بلکه ده ها کتاب داد، اما حداقل ما را به فکر پاسخگویی فرو می برد!

آیا اندیشیدن کلیشه­ای کافیست؟

شاید بتوان گفت که امروزه در قالب و چارچوب خاصی به مسائل نگاه کردن، رایج ترین شیوه برای پیشرفت است و خارج از آن چندان معمول نیست. حال آنکه خارج از کلیشه اندیشیدن نیز خود راهی است و چه بسا در آن سوی کلیشه ها، پاسخ برخی سوالات بهتر یافت می شود. از رابطه میان تخیلات، افسانه­ها، اسطوره­ها، آرزوها، دل و مغز، شهود و علم و فناوری در امروز چه نتیجه ای می­گیریم، جز اینکه آنچه گذشتگان انجام داده اند زمینه­ساز پیشرفت های امروزی شده است. رابطه ها و ضوابط بدیهی در علم امروز برقرار است، اما پرسش اینجاست که در گذشته رابطه ها و ضوابط چگونه بوده است. این را می توان فهمید که باطن علم یکی است، اما آنچه باعث شکاف گذشته و امروز شده، فهم و درک ما از روابط و ضوابط است.
در دهه ۱۸۳۰ آگوست، فیلسوف فرانسوی ساختاری سلسه مراتبی را برای رتبه بندی براساس قطعیت علوم مختلف (براساس درجه سختی) ارائه داد. در برخی طبقه بندی ها ریاضیات با رتبه اول و پس از آن فیزیک، شیمی و زیست شناسی به عنوان علوم مشکل معرفی شدند و علوم دیگر مانند روانشناسی و جامعه شناسی به عنوان علوم آسان تر شناسایی شدند.
همچنین متخصصانی مانند دنیل فانلی از دانشگاه ادینبورگ و ولف گنگ گلانزل از دانشگاه کاتولیک لوون، یک مشخصه تعریف کننده از علوم مشکل اعلام کردند. در واقع آنها با انجام این مطالعه نشان دادند، که علوم مختلف دارای تفاوت های ذاتی در سبک، روش شناسی و محتوا هستند، که با درنظرگرفتن این موارد به نظر می رسد هر کدام از آنها یک بعد اساسی از آن علم را کشف می کنند. البته این برداشت نیز وجود دارد که به علت وجود تفاوت های علوم، ارزیابی و مدیریت تمام آنها به یک روش امکان پذیر نیست.
برخی بر این باور بودند که علوم دیگر آرزو دارند به جایگاه فیزیک برسند، اما نکته قابل توجه این است که در فیزیک به سوالات می­توان آسان تر پاسخ داد؛ چرا که مسائل بر پایه آزمایش­های تجربی و اجزای تشکیل دهنده قابل حل هستند، اما در علومی که با عنوان آسان تر از آنها یاد شده دیگر قوانین عمومی مانند فیزیک حکمفرما نیست، و باید بافت و سوابق تاریخی مورد بررسی قرار بگیرند؛ به عنوان مثال، اقتصاد در پاسخ به برخی سوالات جهان موجود ناتوان است و این امر به این دلیل نیست که اقتصاددانان نسبت به سایر دانشمندان توانایی تخصصی کمتری دارند، بلکه به این دلیل است که این علم، دارای پیچیدگی های بیشتر و قوانین عمومی کمتری است. تعاملات میان رشته ای، شرط لازم وجود ترکیبی یا مشارکت دو یا بیشتر رشته های تخصصی است، تا به مطالعه پدیده های مشترک در مرزهای حاصلخیز دو رشته بپردازند.
من که سروکارم در همه جا و همه حال با تصویر بود، از این رو وقتی خبری از تصویر می شنیدم تمام توجهم به آن جلب می شد. یکی از خبر ها این بود:
چندسال پیش شورای شهر مونزای ایتالیا، نگهدارندگان حیوانات خانگی را از پرورش ماهی قرمز در تنگ های منحنی شکل منع کرد. سرپرست سنجش، دلیل آن را این طور توضیح داد، که نگهداری یک ماهی در یک تنگ منحنی شکل که وقتی ماهی از داخل آن به بیرون نگاه می کند، تصویر تحریف شده ای (بزرگنمایی شده) از واقعیت می بیند، بی رحمی است. این موضوع مرا به فکر فرو برد که در دنیایی که ما زندگی می­کنیم چقدر از تصویرها واقعی است؟ اگر این کره زمین و جو اطرافش را تنگی فرض کنیم، از کجا مطمئن هستید که تصویری که چشمان ما آن­را می بیند همه واقعی یا تصویر تحریف نشده ای از واقعیت است؟ ای کاش به انسان ها هم حداقل به اندازه ماهی قرمز داخل تنگ آب فکر می کردیم! آیا ما اگر نمی توانیم خارج از تنگ ببینیم، می توانیم خارج از تنگ فکر کنیم؟!

آیا همان مجهولات گذشته به معلومات امروزی منجر نشده است؟

زمان های گذشته ابزار و تکنولوژی های امروزی نبودند، نه میکروسکوپ الکترونی، که بتواند در دل ذرات نفوذ کند و ذره اتم را بشناسد یا مولکول های DNA را بررسی کند و نه تلسکوپ های پیشرفته، که بتواند ستارگان و کائنات را غور کند و ماه و مریخ را بپیماید. البته می دانیم این گونه هم نبوده است که گذشتگان دست روی دست بگذارند تا این وسیله ها اختراع شود و آنگاه آنها به کشفیات خود بپردازند. امروزه میزان کشفیات بشر بدون به کارگیری تکنولوژی و امکانات موجود چقدر است و اصولاً برای چنین کشفیاتی (بدون تجهیزات) چقدر همت می شود؟ پس از یکسو باید به نگرش گذشتگان و کشفیاتشان بپردازیم و از سوی دیگر با چگونگی تخیل و اندیشه آنها آشنا شویم تا بتوانیم ببینیم گذشتگان با احتساب این همه کاستی ها چقدر موفق بوده اند؟
انسان های قدیم چگونه می اندیشیدند که در بسیاری از آثار یا نوشته های بجامانده از آنها می توان به نتایجی نو پی برد؟ در این کتاب به برخی از این آثار می پردازیم، هرچند بررسی علت و معلولی یا پیوند آن­ها نیاز به بررسی بیشتری دارد. پرسشی که در این مرحله مطرح می شود این است که چگونه شاعران و حکیمان آن زمان توانسته اند برخی واژگان و مفاهیمی مانند آتش و گرما را عنوان کنند که امروزه حوزه های علمی را هم بتواند دربر بگیرد؟ در سرتاسر کتاب ما با چنین واژگان تلفیقی روبه رو می شویم اما به هیچ عنوان مدعی آن نیستیم که در همه موارد منظور ادیبان و شاعران از این گونه سخنان، یافته های علمی است. اما بر این باوریم در این زمینه به میزانی که لازم است تحقیق و جست وجو نشده است، تا بتواند به این سوال پاسخ بدهد که نحوه درک آنها از محیط و برقراری ارتباط پدیده ها با همدیگر چگونه بوده است؟
آری گرچه گذشتگانDNA را نمی شناختند، اما از «جوهر وجود» سخن به میان آوردند. آنها انرژی حرارتی و جنبش مولکولی ناشی از آن را نمی دانستند، اما از آتش سخن می گفتند. حکیمان قدیم از راه های دیگری همچون حکمت یا فلسفه و یا خیال به دنبال کشف کائنات بودند، حال امروزه انسان ها با علم و تکنولوژی های پیشرفته به دنبال چنین کشفیاتی هستند. آیا در گذشته راه های دیگری هم برای کشف مجهولات استفاده می شده است؟ به عبارتی دیگر آیا رابطه کشف کائنات در قدیم به کشف کائنات در امروز، همان رابطه تخیل و عرفان به رابطه علم و تکنولوژی نیست؟ حکیمان در گذشته مانند امروز یافته ها و اندیشه های خود را در قالب مقاله های علمی و تکنیکی چاپ نمی کردند، بلکه در قالب شعر و سینه به سینه نقل می کردند.
پس می خواهیم ببینیم که این اشعار به چه موضوعاتی دلالت می کند؟ هرچند که اساساً بیان آنها علمی نبوده اما اشاره آنها به روابط پدیده ها چگونه بوده است؟
سروده های برخی شاعران همیشه بیانگر زندگی و احساسات و اندیشه های شاعر نیستند، بلکه بسیاری اوقات آفریننده واقعیتی تازه امّا ناشناخته اند. هر شاعر پیوسته گوینده داستان نفس خود نیست و چنانکه گفتیم تصاویر واقعی در زبان شعر تصاویری نیستند که زندگی ساده لوحانه ای فراهم آورده باشد. خواننده شعر نیز باید قوه عاقله و ذهنیت خویش را به یک سو نهد، تا بتواند با جریان اصیل شعر هماهنگ شود. پس نوعی زندگی یا واقعیت کلامی وجود دارد. در این بینش زبان وسیله تجسم واقعیت نیست، بلکه خود ابزار واقع سازی است. همچنین در این بینش، کلمه چیزی ثابت نیست، بلکه کنشی است بی نهایت پویا و تغییرپذیر. از این رو تخیل که دارای قدرت و توان واقع سازی است، همیشه معترض، منتقد و ایرادگیر است. کلام موجز شعر، حمله و هجومی است به عادات ذهنی انسان.
آری تخیل قوه ای رهایی بخش است. تخیل بزرگ ترین تحرک و جنبش روحی و معنوی است، اما کار واقعیت، وقفه و سکون و بازداشت است. برخی باور دارند قدرت تخیل حتی از علم بیشتر است، چون علم محدود ولی تخیل نامحدود است. تخیل ادبی هم نوعی تخیل است که می خواهد آزادانه عمل کند. پس تخیل ادبی، قوه تمیزدادن است و حیات و تحرکش زاده این قوه است. از همین رو برخی معتقدند، که تخیل و اراده دو اصل به هم پیوسته اند. شعر در خلوت و سکوت وجود دارد و دور از بینایی و شنوایی هم زاده می شود، از این رو بسیاری بر این اعتقادند، که تصویر ادبی نخستین و بزرگترین تجلی اراده انسان است.
شناخت شاعرانه جهان مقدم بر شناخت عقلانی آن است، چون جهان نخست زیبا است و آنگاه حقیقی. این قریحه شاعری است که با ترکیب تصاویر خیالی زاده می شود و زیبایی تولید می کند. بسیاری از جمله گاستون باشلار معتقدند، که نظم (شعر) اراده شاعر و آزادی او را محدود نمی کند و یا به عبارتی منطق یا واقعیتی را بر شاعر تحمیل نمی کند، بلکه شعر در راستای خلاقیت شاعر است و بعد از اتمام کار و پس از شکوفایی و خلاقیت است که ما واقعیت و منطق درونی شاعران را کشف می کنیم. خلاصه برخی بر این باورند که تخیل بیش از اراده، منبع قدرت و توان آفرینش روانی است.
بنا به گفته استانیسلاس دو گاییتا در طلب حقیقت باید در ظلمات جهانی ناشناخته خطر کرد و دل به دریا زد؛ باید به ذات و جوهر چیز ها راه یافت؛ باید فراتر از آموزه ها و باورها کوشید تا چیزی را که ابدی و لایزال است شناخت و مطالب بیشتری دریافت.
آیا از شعر می توان برای خلق تصاویر جدید بهره جست؟ آیا از شعر و ادبیات تخیلی، می توان به عنوان منبعی از فهم استفاده کرد؟ هرچند که برخی شعرها سرگرم کننده یا بهجت آورند، و برخی جذاب یا جالبند، اما چه بسا شعرهایی مانند اشعار مولانا، حافظ و سعدی اهدافی بسیار بالاتر، محتوایی غنی تر و عمیق تر دارند. پس در ادبیات خیلی درخشان، شعر علاوه بر جنبه های سرگرمی، می خواهد با خلق تصاویری به خواننده درکی افزون تر درباره تجربه انسانی بدهد. حال ادبیات همراه با هنر و علم می تواند از این حد فراتر رود. برخی از آثار ادبی و شعری امکان تامل بیشتر در تجربه های اجتماعی و اخلاقی را فراهم می کند.
خلاصه بررسی ها نشان می دهد که در ادبیات اغلب محال است که بتوان صورت و محتوا را از هم جدا کرد. البته از انواع و اقسام صناعات شاعرانه و ادبی می توان به طرزی زیبا در خلق ادبیات تخیلی بهره جست. ادبیاتی که ما را برمی انگیزد تا تجربه خویش از زندگی را با نگاهی دیگر بنگریم و در آن به گونه ای دیگر اندیشه کنیم. همین توانایی است که ادبیات را واجد ارزش شناختی می سازد. البته نباید بپنداریم که معنای عمیق بسیاری از شعر ها با صرف خواندن بر ما مکشوف می شود. بسیاری از معانی ادبی و اثرهای هنری رفته رفته درک می شود و برای فهم عمیقش، ممارست طولانی نیاز است. هنگامی که اولین بار شعری را می خوانیم ممکن است معنایش را درنیابیم، اما بعد از خواندن چندباره همان شعر ممکن است در ما تحولی ایجاد کند. پس انجام هر چیز مستلزم تلاش و استمرار است و باید با قلب دریافت نه فقط با علم کتابی!
گاهی برخی انسان ها به شیوه هایی که برتر از قوه درک ماست (مانند انجام آیین های مذهبی) به نتایج شگفت آوری می رسند، زیرا توانایی و شیوه های درک افراد مختلف، گوناگون و حس ها هم متفاوت است؛ برای مثال، سیاهان آفریقای مرکزی قوانین صوتی خاصی را می شناسند که هیچ علمی آن را به ما نمی آموزد.
شاعران با رویکرد های شاعرانه، عارفانه و زیباشناسانه، زیبایی هایی بسیار خلق کرده اند. گاهی در شعرها آنچنان تصاویری خیال انگیز به کار رفته است که می توان آنها را حتی در قلمرو علمی و هنری مطرح کرد؛ برای مثال مولانا گرچه به آتش رویکردی روان شناسانه یا فلسفی محض نداشته، اما ذهن و زبان او با خلاقیت های خاصی که دارد از همه آنها پلی ساخته و سرانجام به قلمرو بدیعی قدم گذاشته است. علاوه بر قلمروهایی که خود شاعر هنرمندانه قادر به ایجاد آن است، متخصصان و مولفان هم می توانند با برقراری ارتباط با نوشته های دیگر، قلمروهای جدید دیگری ایجاد ­کنند؛ بدین معنی که حتی اگر شاعران هم چنین منظوری نداشته اند، اما قلمرو جدید می تواند کاربردهایی در علم آموزی، ترویج علم، لذت بیشتر از خواندن متون و غیره ایجاد کند؛ زیرا این مهم خود ابزاری است که می توان در استفهام مقصود علمی به صورت زیباتر و تمثیل گونه استفاده کرد.

آیا بین واژگان (آتش و گرما) در گذشته و حال رابطه ای وجود دارد؟

با دو چشم به دنیا آمده ایم، پس با یک چشم ننگریم. وقتی زاویه ها مختلف اند، چرا از یک زاویه بنگریم؟ وقتی واقعیت خودنمایی می کند چرا غیرواقعی بیندیشیم؟

کسی به دیده انکار اگر نگاه کند
نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی
(سعدی،۱۳۷۹:ص۵۰۷)

در این پژوهش برآنم که نشان دهم آیا زبان و گفته شاعران و ادیبان گذشته که عموماً حکیم نیز بوده اند، می تواند برخی نیاز ها یا امیال انسان امروز را تامین ­کند؟ به عبارتی آیا یک متخصص فیزیک از ظن خود می تواند یار شاعران و حکیمانی شود که همچون آیینه ای قدح کردار بوده اند؟ از این رو در اینجا از ظن علمی و هنری سنجش از دور، یار شعرای فارسی زبان می­شوم. گاهی سخن شاعری را برای ادعای خود برمی­گزینم، هرچند که ممکن است منظور شاعر آن نباشد که منظور ماست، اگر اینگونه هم نباشد، باز هم در شگفتم از ذوق این شاعران که واژگان حرارت را به گونه ای ادیبانه گزینش کرده اند که می تواند تامین کننده بسیاری از سلیقه ها و اندیشه ها باشد و به عبارتی دیگر در مواردی می­تواند با علم و فناوری جدید علم فیزیک درهم آمیزد.
در قدیم با واژگانی مانند آتش و شعله، چه شور و نشاط ها برمی انگیختند. چه طرح های ماندگاری به جا گذاشتند. می­خواهیم بدانیم طرح هایی که آنان ریخته اند با طرح هایی که ما بسته ایم، هم خوانی دارد؟ در گذشته با کدام گرما یخ بین فرهنگ ها را آب و سردی بین نسل ها را برطرف می کردند. در قدیم کدام موسیقی، گرمی رفتار عاشق پیشگان را موسیقیایی می کرد؟ بر همگان روشن است که گذشتگان با وجود سختی و مشقت ها، چه عشق های ماندگاری آفریده اند، چه لیلی ها و مجنون ها، چه فرهادها و شیرین ها پرورانده اند. حال ما با این همه پیشرفت و رفاه چه ارمغانی از عشق برای آیندگان تدارک دیده ایم؟
در این کتاب از چیزی می­خواهیم صحبت کنیم که بشر در ابتدا برای مدت­ها از آن می­ترسید و وحشت می­کرد. چرا می­ترسید؟! مگر آتش چیست که بشر می­باید از آن بترسد و از طرفی دیگر ترس چیست که برای مواردی مانند آتش اینقدر صادق بوده و کمتر کسی است که بتواند ادعا کند که از آتش و آتش سوزی ترسی به دل راه نمی­دهد.
در واقع ترس چیزی است که همه آنرا تجربه کرده­اند و عواملی که سبب ترس انسان می شود بسیار زیاد هستند. ترس از آتش جهنم، ترس از مرگ، ترس از رعد و برق و آتش سوزی از جمله موارد آن هستند. حرارت و روابط منتج شده از آن مانند آنتروپی­، قوانین ترمودینامیک، پلاسما و غیره از مباحث مهم علمی بلکه صنعتی و روابط روانشناسی و احساسی هم شده است. خلاصه آتش در نماد شمع از گذشته تا­کنون و همچنین نماد مشعل­ها بویژه در المپیک مواردی است که نمی­توان بسادگی از ­ جنبه­های مختلف آن گذشت. در مدتی قبل از برگزاری المپیک، مشعل المپیک توسط بازتاب کننده ای که نور خورشید را متمرکز می کند، روشن می شود و در جایگاه باستانی المپیک در یونان نهاده می شود. سپس، مشعل از یونان خارج شده و به اطراف قاره یا کشوری که قرار است بازیها در آن برگزار شود، می گردد. این مشعل غالباً توسط قهرمانان، رهبران، بازیگران مشهور و حتی مردم عادی حمل می شود. این مشعل از راه های غیرعادی نیز حمل شده است: انتقال الکترونیکی توسط ماهواره برای بازیهای مونترآل در سال ۱۹۷۶، حمل در زیر آب بدون خاموش شدن برای بازیهای سیدنی ۲۰۰۰. در بازیهای آتن ۲۰۰۴ و پکن ۲۰۰۸ این مشعل از چندین قاره عبور کرده است. برای اولین بار شعله­های مشعل توسط اشعه لیرز و با استفاده از ماهواره از آتن به اوتاوا منتقل شد. در طراحی برخی از مشعل­ها از سه عنصر اصلی نماد خاک، آب و آتش استفاده شده است اما جای این سوال باقی است که چرا سه عنصر؟ زیرا عنصر چهارم که هوا و بعبارتی اکسیژن باشد رکن اصلی آتش است استفاده نشده است!
در فصول این کتاب خواهیم دید که برخی از گذشتگان بر این باور بودند که آتش عنصری است قادر به تولید مثل، چرا که می گفتند آتش حیات دارد، و آن را نه فقط در موجود زنده بلکه در سایر جمادات مانند چوب و سنگ هم ساری و جاری می دانستند. حال پرسش این است، که آیا آتشی که آنها می پنداشتند به نوعی همان انرژی انتروپی امروزی نبوده است؟



شکل۲-۱ - مراحل کلی مطالعه آتش، گرما و دما



شکل ۳-۱- باورها و یافته های یکسان گذشتگان و مردمان امروز در ظروف متفاوت

آیا بین درک مستقیم و شهود با علم رابطه ای برقرار است؟

در گذشته بسیاری از مردم برای کسب معرفت به شاعران روی می آوردند و نه فقط خوشی ها، آرمان ها و سعادت ها، بلکه غم و اندوه خود را با آنها به اشتراک می گذاشتند. زیبایی و عمق نفوذ شعر و ظرفیت بالای زبان فارسی شرایط را برای آنان که به چنین شاعرانی تفال می زدند، فراهم می کرده است، به طوری که حتی بسیاری از افراد نیت های خود را در آن می یافتند؛ برای مثال از این شعر هاتف اصفهانی «دل هر ذره را چو بشکافی آفتابیش در میان بینی» می توان برداشت ها و تفسیر های متفاوتی کرد. بدیهی است، که هیچگاه برداشت نگارنده این کتاب آن نیست که شاعر ذره را همان اتم می دانسته است، زیرا اتم به عنوان جزء کوچکی از یک عنصر، چیزی نیست که گذشتگان توانسته باشند آن را کشف و شناسایی کرده باشند، ولی با این وجود قابلیت زبان فارسی در تبیین موضوع و تصورات شاعر از یک سو از ذره و ماهیت آن، نگاه تیزبین شاعر را به تصویر می کشد، که توانسته است سخن خود را به گونه ای ادا کند که قابل انطباق با یافته های امروزی باشد. البته مدنظر این کتاب مباحث عرفانی و محتوایی اشعار هم نیست، و این کار در حیطه تخصصی صاحب نظران ادبیات فارسی است. مباحثی هم از قبیل شهود را نه در یک کتاب، بلکه صد ها کتاب و نه در یک فرد، بلکه صدها نفر باید جست وجو کرد. نگارنده مدعی است که بسیاری از مضامین ظاهری برخی اشعار را می توان قرین و منطبق با یافته های امروزی بشر یافت. حال علت و چون و چرایی این مساله را کدام فرد یا افرادی می توانند پاسخ دهند، خود بحث دیگری است.
بدیهی است که زمان قدیم دانش ها تخصصی نبودند، از این رو درک کامل و همه جانبه چنین اشعاری و تحلیل آن مفاهیم و مضامین، تنها از یک یا دو نوع تخصص امروزی برنمی آید؛ در واقع «هزار باده ناخورده در رگ این تاک فارسی زبان است». هدف این است که نشان دهیم آتش فقط آن نیست که عارف می پندارد، بلکه تعابیر دیگری هم دارد.

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
(حافظ،۱۳۷۰:غ ۱۸۴)

در این کتاب سعی می شود که از یک سو جنبه های فرهنگی، تاریخی، دینی و ادبی آتش و گرما در افکار اندیشمندان قدیم بررسی شود و با یافته های امروزی از جمله دستاورد های حاصل از علوم جدیدی همچون سنجش از دور حرارتی تطبیق داده شود و از سوی دیگر برآنیم تا رابطه بین علوم قدیم و جدید و ماهیت آنها را بررسی کنیم. شایان ذکر است که مباحث گرما و آتش ماهیت بین رشته ای داشته و از اشتراکات بین علوم مختلف پرده برمی دارد، بنابراین از غنای مفهومی شعر فارسی و برخی دیگر از واژگان کلیدی در این گونه اشعار برای پژوهش در افکار گذشتگان و انطباق آنها با دیدگاه های امروزی بهره جسته ایم. در واقع هدف آن است که پاسخی برای این پرسش بیابیم که آیا گرما شاخصی از هوشمندی جهان است؟
هر چه علوم و فنون پیشرفت بیشتری می­کند به همان میزان سوالات و ابهامات بیشتری هم مطرح می­شود. واکنش افراد با درک های متفاوت و باورهای گوناگون به سوالات نو هم بسیار متفاوت است. اینکه پرسش ها چه عمقی داشته باشد و چقدر با عقل یا با چشم برخی افراد دیگر سازگار آید، خود متفاوت است.
اگر واگرایی علوم مختلف همواره زیاد شود و همگرایی بین علوم قدیم و جدید و بسیاری از رشته های علمی امروز ایجاد نشود، رابطه بین اندیشه های گذشته و علوم جدید را چگونه می توان بررسی کرد؟ برای مثال یافته های اخیر بشر در رابطه با ژن و مولکول های DNAو پندار های قدیم انسان ها درباره جوهر آدمی را چگونه می توان تحقیق کرد؟ چگونه می توان پی برد که آیا آنچه را امروز به نام حرارت یا انرژی حرارتی (یا کل انرژی مثبت و منفی) می شناسیم همان پندارهای قدیم در رابطه با آتش نبوده است؟
اگر از نحوه زندگی طبیعی گذشتگان کاملاً بی اطلاع و بی­توجه باشیم، چگونه می توانیم عامل بیماری های روانی یا صعب العلاج نوظهور را بفهمیم؟ طغیان بیماری های مسری در گذشته و نابودی هزاران هزار انسان در قدیم را همه خوانده و شنیده ایم، همه ما از مهار این بیماری های واگیر مطلع هستیم، اما آیا از همه بیماری های صعب العلاج جدید هم اطلاع کافی داریم؟ اگر هم مطلع باشیم از احتمال بیماری های ناشی از فناوری های نوین چه شنیده ایم؟ حتما نام دیگر بیماری پوکی استخوان یعنی بیماری خاموش به گوشمان خورده است؛ اما از بیماری های خاموش تر چه؟ از افسردگی های در حال افزایش چه؟ از لذت های زیاد گذشتگان از یک طرف و از محرومیت های آنان برایمان داستان ها نقل کرده اند. اگر دامنه مطالعات میان رشته ای را زیاد نکنیم چگونه می توانیم تب بدن انسان را با تب کره زمین مقایسه کنیم؟

پیشگفتار چاپ دوم

نوشتن، موهبتی کم­نظیر و قلم، معجزه­گری بی­همتا است؛ قلم محترم است، به­ویژه قلمی که خوب و خوش بنویسد و از لطافت طبع و از بداعت علم بگوید. توانایی نوشتن موهبتی است بس بزرگ، چرا­که انسان به ­وسیله­ی آن اندیشه هایش را به بیان می­آورد؛ نه فقط اندیشه و علم را، بلکه هنر درون را در بیرون به تصویر می­کشد. با وجود اهمیت زیاد نوشتن ولی برایم چه سخت بود در زمینه­ای بنویسم که بطور کامل در تخصص من نبود. درست است که تخصص اینجانب یعنی سنجش­از­دور حرارتی خود یک موضوع کاملا بین رشته­ای است ولی این بار می­خواستم حرفی جدید در زمینه آتش دیروز و حرارت امروز بزنم. می­خواستم ببینم که آیا آتش گذشته می­تواند چراغ راه کوچه­های تنگ و تاریک فردا باشد؟! پس لازم بود به یک وادی دیگر یعنی ورای روش­های معمول نوشتن پا بگذارم. این کتاب نه فقط پای علم و فناوری را به میان می­کشد بلکه حرف­هایی هم از نقش هنر و ادبیات و فلسفه به­ میان می­آورد. خلاصه با همه سختی­ها به لطف خداوند، راه بر من هموار و هموارتر گردید به طوریکه که اکنون شاهد استقبال از این اثر کاملا بین رشته­ای هستم. پس بنویسیم زیرا نوشتن موهبتی است بس بزرگ که انسان به وسیله آن اندیشه هایش را به تصویر می کشد. نه فقط اندیشه و علم را بلکه هنر درون را به هنر بیرون پیوند می زند. توانایی واقعی بشر از زمانی شروع شده است که توانسته بر روی کاغذ بنویسد و یا بر روی سنگ حک کند. دلیلِ ابتداییِ بشر برای نوشتن را ترسِ او از فراموشی و نیازش به ثبتِ وقایع می­دانند. شگفت­آور است که چرا بشر را این­گونه می­پندارند؟! ترس و نیاز را عامل این سیر تکاملی بشر می­دانند. مگر نه اینست که اصل خلقت بر پایه­ی عشق بنا گردیده است و گرمای عشق، هستی بخش حیات و نیروی محرکه­ی عالم هستی است؛ پس بی­تردید ترس و نیاز هم برای تبلور عشق و عاشقی است.

جسم خاک از عقش بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

(مولوی،۱۳۷۵، د۱: ب۲۵)
عشق، سلسله جنبان عالم هستی است. بدون آن هیچ قلمی بر کاغذی اثر نمی­بخشد. عشق آن­چنان آتشی است که نه فقط دل عاشق، بلکه قلم او را هم در­می­گیرد، هر چه هست معشوق است و عاشق هیچ نیست:

جمله معشوق است و عاشق پرده­ای
زنده معشوق است و عاشق مرده­ای
(همان، ب۳۰)

قلم هم، آن­چنان عاشقی است که خداوند در قرآن در ابتدای سوره­ای با همین نام می­فرماید: «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یسْطُرُونَ»؛ می­دانید چرا قلم را در کنار (ن) می­بینیم؟! به نقل از برادرم سید احمد علوی، استاد خوشنویسی ایران:
«حرف (ن) از حروف زیبا و عجیب در خوشنویسی است، این دایره­ی اسرارآمیز، تنها دایره­ایست که تمامی حالت­های هنر خوشنویسی را دارد، نازک­ترین، ضخیم­ترین و پر دورترین حالت ها؛ و یک حرف (الف) نیز در نقطه­ی آغاز خود دارد. تنها دایره­ای است که از متعلّقات اوّلیّه­ای که تمام دایره­ها دارند، بی­نیاز است، چهارده دایره­ی مستقیم و معکوس دیگر، حالت­های خود را وامدار این حرف هستند. خوشنویس­ها توان خود را بیشتر با این حرف محک می­زنند، امتحان قلم را هم همین­طور، خال دل­ربایی به­نام نقطه، بر زیبایی­اش افزوده است، حرف (ن) غوغاگر، سهم و نقش فوق­العاده در ایجاد فضاهای ترکیب و گرافیک در خط و نقّاشی دارد، جالب این­جاست که در همه­ی خطوط هم، ایفاکننده­ی چنین نقش مهمّی است، و خداوند چه زیبا این حرف اسرار­آمیز را بر آغاز آیه­ی (ن و القلم و ما یسطررون) بر­نشانده است، آیه­ای که که از هر سو لطیف و زیباست، هم در لفظ و هم معنا، از منظر شعر و ادب هم سراسر لطافت و ملاحت است. (ن) آغاز سرّی الهی و پایان طنین زیبا و موزون بر خاتمه است. پس قلم را محترم بشماریم و صاحبان قلم که همانا فاتحان علم و همان خاکیان زمین و عرشیان آسمانند را، عزیز بداریم.

الف گشته­است نون می­بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
(مولوی،۱۳۸۵: غ۳۳)

پس بنویسیم، هرچند که نوشتن سخت است و گاهی دلتنگ می­آورد، امّا امید است که دلسرد نباشیم و با نقد مدارا و با کاغذ ملاطفت نماییم. مگر نه آن­که به گفته­ی حافظ، (عاشقی شیوه­ی رندان بلاکش باشد)!
مبادا مانند سنگ متحجّر، بی­هیچ انعطافی عمل کنیم، بایدکه با مردم عاشق و بی­ریا هماهنگ باشیم و از درد دل آنان بنویسیم، مبادا که با آنان که رنگارنگ هستند، هماهنگ شویم، نوشتن در وادی علوم انسانی و اجتماعی، نه تنها هستی بخش و هویّت دهنده­ی انسان و انسانیّت است، بلکه هنر و هنروری است، زیبا و زیبا­دوستی است.
بر اساس همین باور، کتاب «رمزگشایی آتش و پدیدار­شناسی حرارت» حاصل بخشی از تلاش شبانه­روزی و اندوخته­ی سال­ها تجربه، تعلیم و تعلّم این­جانب است. آن­چه در عنوان کتاب و دیباچه­ی آن بارز است، تلفیق و ترکیب علم، هنر، فلسفه و ادبیات است، در­واقع این کتاب، نوشتاری بین رشته­ای است. چنین تلفیقی برای موضوع آتش و عنوان حرارت، کاری سترگ و بس مشکل است، امّا این­جانب تمام سختی­ها و عواقب آن­را پذیرفتم و این کار را شروع کردم و ان­شاءالله آن­را ادامه خواهم داد.
این کتاب با تعریفی جامع از آتش و مفاهیم و سوالات کلیدی در مورد این عنصر آغاز می­شود. هرچند که مفهوم آتش و معانی و تعابیر مختلف آن، چنان در حوزه­ی ادب پارسی گسترده است که اگر چندین جلد کتاب در بیان و تفسیر آن تحریر گردد، باز پاسخ­گو نخواهد بود؛ امّا تجمیع اشعار و مطالب ادبی در مورد آتش، درک مناسب­تری از دیدگاه گذشتگان فراهم خواهد آورد. در فصل سوم، آتش و موجودیّت نورانی آن بحث شده است و در قسمت بعد از آن مفهوم علمی و فیزیکی آتش تشریح شده است. مفهوم آتش و حرارت در فیزیک و علوم جدید، طبقه­بندی آتش در قدیم و مقایسه­ی آن با حرارت در علم روز و همچنین نظریّه­های فیزیکی در مورد آن به رشته­ی تحریر درآمده است.
این کتاب با پرداختن به زمینه­ها­ی مختلف؛ حرارت، آتش، علم، هنر، ادب و فلسفه، ماهیّتی بین رشته­ای به خود گرفته، و همین مساله آن را منحصر کرده است. این نوشتارکشکولی از دانسته­ها و ندانسته­هاست که عناوین پژوهشی زیادی را در خود جای داده است. به­طوری­که در این رهگذر مفاهیمی چون عشق را هم مشمول خود کرده است.

چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
(مولانا،۱۳۷۵،د۱: ب۱۱۴)

بی­شّک چشم امید هر نویسنده­ای، آن­هم نویسنده­ای که از تخصّصی دیگر به سوی این وادی بین رشته­ای آمده است، به دست تنعم خواننده­ی کتاب است، تا شاید بوستان کم رونق این تقریر را بهاری دیگر بخشد.

«سید کاظم علوی پناه»
پاییز ۱۳۹۶

پیشگفتار (می نویسم آنچه را می اندیشم)

سپاس نخست به پیشگاه او که قبله هر مذهب و کانون هر نور و خالق هر آتشی است. سپاس آن قدرتی که هرچه مهربانی و گرمی است، از وجود اوست. سپاس همو را که دیدن نه تنها با چشم سر، که با چشم دل را به ما آموخت. او که نه فقط اندیشیدن، بلکه قدرت دگراندیشی را به ما هدیه داد. سپاس خدای خالق اندیشه و دانش را که مرا از دانش به بینش رساند. مرا از مرحله استادی به شاگردی عشق رساند.
بنده که رشته تحصیلی ام در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد خاک شناسی بود، در مقطع دکترا به رشته سنجش از دور، که همان تفسیر تصاویر ماهواره ای باشد، رهنمون شدم؛ به عبارتی با تلاش و اندیشه از خاک بر افلاک رسیدم، که با دگراندیشی دوباره بر خاک بازگشتم. مجامع بین المللی از جمله سازمان خوارو بار جهانی مرا به همکاری در زمینه حل مشکلات جهانی خاک دعوت کردند، من در دو رشته خاک شناسی و سنجش از دور، در دانشگاه مادر، یعنی دانشگاه تهران معلم شدم؛ و از کار معلمی خود بسیار راضی و خشنود بودم. خوشحالی ام از این بود، که معلمی نیکو داد و ستدی است. این معلم است که ماده می دهد و معنا می گیرد. این معلم است که برای ایجاد روشنایی می سوزد و از این سوختن احساس رضایت می کند. شیخ انصاری مولف کتاب المکاتب می فرماید: «امام جماعت نشوید مگر برای خدا، قاضی نشوید حتی برای خدا، اما معلمی کنید حتی برای غیرخدا»! پس من که در اقصی نقاط دنیا آموخته ام یا آموزش داده ام، حتی اگر برای غیر خدا هم بوده است، راضی و خوشنودم.
در گذشته شیوه متداول معلمی نوشتن روی تخته سیاه با گچ سفید بود، اما بعدها نوشتن روی تخته سفید اما با قلم سیاه رایج شد. اکنون نوشتن با قلم های رنگارنگ و نمایشگرهای نورانی شیوه آموزگاری است. شغل معلمی گرچه در شیوه ها تفاوت کرده است، اما سرچشمه همه آن یک فضیلت است. شغل معلمی، حاصل دو یا سه دهه اخیر نیست، بلکه محصول میلیون ها سال تکامل بشری است، که آدمی توانسته آنچه را از محیط بیرون دریافت می کند، در قالب تعقل و عاطفه در مغز خود آورد. از این زمان به بعد بود که ضرورت راه های انتقال اندیشه و عواطف به صورت گفتار و نوشتار پیش آمد. پس انسان قلم به دست گرفت و بر سنگ و کتیبه، راز دل و افکارش را بازنمایی کرد. بنده هم در این کتاب تصمیم گرفتم، آنچه را آموخته ام با آنچه از دلم بر می آید جاری سازم، و کتابی توامان، عشق و عقل بنگارم.
این کتاب از دو بخش قدیم و جدید تشکیل شده و در حقیقت دایره المعارفی از آتش گذشته و حرارت امروز است، و بر اصول زیر استوار می باشد:
۱- از آتش گذشته درس عبرت بگیریم. آتشی که هم با آن جشن کتاب سوزی راه می انداختند و هم آتشی که از زمان کشف آن، تمدن واقعی بشر شکل گرفت. آتشی که بزرگانی همچون مولانا و حافظ در آن سوختند و سوختند و سوختند! آتشی که خود می گوید بر جهان سلطنت می کند.
۲- اگر قدیم از آتشی می گفتند که، در جان ها شور و شرری می زد، بشر امروزی از گرمای آن آتش و حرارتی می گوید که در قالب آنتروپی، ترمودینامیک و... می گنجد؛ و آن­ را عامل اداره همه فعل و انفعالات پدیده های جهان می داند(۱). ما در این کتاب به این نتیجه می رسیم که عبرت از آتش گذشته و غنیمت شمردن حرارت امروزی برترین وسیله برای امید به آینده است!
برای نوشتن این کتاب، ممارست های فراوانی کرده ام، حال خدا را شاکرم که جرات نوشتن به من داد. حال که به لطف پروردگار نوشتن را آموخته ام و دگراندیشی را تجربه کرده ام، پس می نویسم هر آنچه را می اندیشم. شیخ ابوالحسن خرقانی گوید: «آن کس که به نزد خدا به جان ارزد چگونه نزد بنده خدا به نانی نیرزد!؟ پس هر که بدین سرای درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید. هرکس که نوشت دوستش بدارید و آنکس که با نوشتن، نقاب از رخ اندیشه کنار زد بر دست هایش بوسه زنید».

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
(حافظ،۱۳۷۰: ۱۸۴)

گرچه نقاب از رخ یار برداشتن، موجی از ملامت زاهدان کج فهم را به همراه دارد، اما شمعی که ایستاده باشد، کی ز آتش بیم دارد. او که در دولت عشق، جوانمرد و جوانبخت باشد، چرا از زاهد کج فهم خوف و رجا داشته باشد. پس با آواز بلند آنچه را که در دل پرورانده ام یا در سر نهاده ام می گویم و بر کاغذ می آورم. از بادی که شمعی را خاموش کند باید هراسید، پس پروردگارا باد از سرم بیرون کن ولی باده از دلم هرگز. اگر حتی بر این عقیده باشیم که نویسندگان و شاعران آثار خود را برای بیان حالات روحی و روانی (اعم از مثبت و منفی خود) پدید می آورند، باز هم باید گفت و باید نوشت تا نتایج این نوشته ها، انسان ها را به نتیجه گیری های بصری و کلی تری برساند. حتی اگر شاعران و نویسندگان خلاف آنچه هستند، در نوشته ها نشان دهند، باز هم این نوشته ها می تواند راهگشای برخی دیگر از معماها در آینده بشری باشد. در حقیقت که باید نوشت تا آینده گان بتوانند روند و سیر فکری و تکاملی انسان ها را بفهمند. اما آیا می توان گفت و نوشت هرآنچه را که می توان اندیشید؟
بهتر آن است که در این کتاب آنچه را که می خواهیم از گرما و آتش بگوئیم، بی پروا بگوئیم. اگر از عشق سخن می رانیم از تمام عشق ها (مجازی و معنوی) سخن بگوییم. مگر نه آنست که کسی را نمی شناسیم که تو را بیند و عاشق نشود! در این شهر کسی را نمی شناسم که گرفتار گرمای تو نباشد:

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست

سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه
شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست

خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست

(سعدی،۱۳۸۵:غ۱۲۵)

اگر با علم و هنر سنجش از دور آشنا باشید، شاید مرا بشناسید، اگر انسی با کتاب ها و مقاله های دورسنجی داشته باشید، ممکن است با من مانوس باشید، و اگر اینگونه باشد بی شک تعجب می کنید که چرا این کتاب تلفیقی علم و ادب و حکمت را نوشته ام!
حال که دنیای پیرامون خود را از طریق سال ها سفر دیده و پیموده ام، تصمیم گرفتم که به دنیای درون خود آمده و در کنج خلوت سکنی گزینم. مرا که بیش از این پروای دل سپردن به عالم بیرون نمانده است، عزم آن کردم که به دریای بی پروای درون بازگردم. آنچه را در جهان پرغوغا دیده یا شنیده بودم همه را پدیده های علمی پنداشته و آن ها را روی کاغذ نوشتم. اکنون می خواهم نه با قلم و نه روی کاغذ، بلکه با جوهر عشق بر صفحه دل ها نویسم. تاکنون آنچه را از نظم جهان می دانستم در قالب نثر نوشتم اما اینجا سراغ نظم آمدم تا آنچه را در دل دارم، بر دل نشانم.
این کتاب که نامش رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت است، نه فقط در روزها و لابه لای دود ماشین ها، بلکه در شب ها بدون حضور نور یعنی در میان تاریکی محض نوشته ام، چرا که سنجش حرارت نیازی به نور ندارد.

هر که بینا ناظر نورش بُدی
کور زان خورشید هم گرم آمدی

پس ز گرمی فهم کردی چشم کور
که بر آمد آفتابی بی فُتور

لیک این گرمی گشاید دیده را
تا ببیند عینِ هر بشنیده را

(مولانا، ۱۳۸۶، دفتر اول: ب۵۰۶-۵۰۸)

این کتاب فرقش با کتاب های قبلی که به طور کامل علمی بودند، آن است که حاصل نگاهی متفاوت است. بی تردید تالیف کتابی با این عنوان و محتوا و تفاوت برداشت ها و تنوع، بسیار حساس و خطیر بوده و دقت و مسئولیت زیادی هم نیاز داشت، به ویژه اگر مولف بخواهد اثری پویا و قابل استفاده ارائه کند، باید تا از این طریق نگاه خارج از یک جعبه فکر یا فکر کردن خارج از جعبه را تمرین کنیم. قطعاً برای چنین اثری باید با صبر و حوصله کار کرد و در عین حال محتوا را هم فدای کمیت نکرد و از مصلحت مادی و نگاه روزمرگی چشم پوشید. در این نوشته چیزی که نه تنها فراموش نمی شود، بلکه به آن توجه می شود، «ندای دل» است، به همین دلیل مهم ترین سوالی که مطرح می شود این است که آیا این پیشرفت ها پاسخگوی نیازهای دل هم خواهد بود؟!
برای اینکه به چنین پرسش هایی پاسخ بدهیم، آیا نباید اندیشه و افکار و شیوه نگرش و تخیل و داستان ها و اسطوره های گذشته را با نتایج پیشرفت و عواقب آن مقایسه و ارزیابی کنیم؟! وقتی کتاب علمی را می خوانیم مست هوش می شویم، اما کتاب عشق را که می خوانیم بی هوش می شویم. کتاب های قبلی از دانسته ها و تجربه های کلاسیک بود اما این کتاب از نادانسته های بی منتهاست. این کتاب را چنین چشمی است و آن قبلی ها را چنان ابرو! گرچه من هم این را نوشتم و هم قبلی ها را، اما دانی از چه می ترسم؟! از آن ترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو! قبلی ها سراسر یک پیغام و این یکی هزاران گونه پیغام است. پیام قبلی حاصل ماهواره های آسمانی است، اما پیغام های کتاب فعلی همه از طاق آسمان ابرو است. در کتاب های قبلی، چادری در صحرای لوت برای کار میدانی برپا کردم، ولی اینجا خیمه ای بر بلندای آسمان آبی برافراشتم. در آسمان همه اَسباب دورسنجی مهیا کردم، اما دراین باغ طرب در کنار سبزه زاران پیاله ای از می ناب زدم. در گذشته می ترسیدم که از ناحیه تنگ نظران، گرفتار بلا شوم، اما امروز دیگر از چیزی نمی ترسم چون که خود غرق در بلای عاشقی شده ام! در گذشته چه بی خوابی ها مرا آزار می داد، اما این روزها چشم های خمارآلودی مرا در مردمک هایش هوشیار خواهد کرد.
راست می نویسم، ولی دست دیگر را تکیه گاهش می کنم. گرچه با چشم سر از حروف کلمه ها می سازم، با دست دل آن کلمات را نثار او می کنم. گرچه با دو گوش می شنوم، اما با گوش جان همه را نوازش می کنم. گرچه با تب بدن یار می جنگم، اما با آتش سوزان وجودم دردها را درمان می کنم. من با گرمی می سطرسطر کتاب را روی کاغذ حک می کنم و در زمان سردی، خود را با عشق گرم می کنم.
آنچه را که فقط در مقاله های قبلی سنجش از دور به دنبالش می گشتید در این کتاب فراموشش کنید. آنجا رابطه هایی مطرح می شود که فیزیک حرف اول آن است، اما اینجا سخن از متافیزیک است. اینجا آرمان ها بلندتر و آرزوها پربهاتر است. آنجا از آیینه ماهواره ها نوشته شد، اما اینجا از آیینه دل هم گفته می شود. در کار علم، آیینه ها ثابت است، اما اینجا ماه و خورشید همی آئینه می گرداند. پیش از این ها کم گفتن و به جز علم نگفتن پیشه ام بود. اما اینجا چیزی که نپرسند من از پیش بگویم. من در این کتاب درصدد برآمدم که برعکس کتاب های قبلی عمل کنم، یعنی واژه «آتش عشق» را به جای «گرمای جگر» می نشانم. در کتاب های قبلی فقط مغز فرمانروا بود، اما اینجا دل هم وارد تاخت وتاز می شود. در کتاب های قبلی عقلم مرا مذمت می کرد و نمی گذاشت تا کلمه ای خارج از علم بنویسم، اما اینجا عشق از در آمده و اندیشه، تاب ماندن در نزد عقل نمی آورد و زود از پیشش رخت برمی بندد. در کتاب های قبلی از عکس و تصویر زمین گفتم، اما اینجا از عکس می و نقش نگارین می گویم. در متن های قبلی از عکس های زمینی که در سنجنده ماهواره ها افتاده است گفتم، اما در این نوشتار می خواهم از فروغ رخ ساقی که در جام افتاد، بگویم. در مقاله های قبلی از نقش تصویر گفتم اما در اینجا از نقشی که در اوهام افتاد، خواهم گفت.
به یک عبارت در نوشته های قبلی مخاطبم خاص و اینجا عام است و به عبارتی دیگر برعکس نوشته های قبلی مخاطبم عام، ولی در این کتاب خاص است. آنجا خود می سوزم و می سازم، اینجا نه فقط خود، بلکه دیگران را هم می سوزانم. آنجا از گرما و حرارت گفتم، اما اینجا از شعله آتش می گویم. آنجا از حرارت مواد بی جان گفته ام، اینجا از آتش جاندار می گویم. حرارتی که در گذشته بیان می کردم در ظرف قانون جا می گرفت، اما آنچه که در اینجا مطرح است در کشکولی بر ورای قانون خواهم گفت. در رساله قبلی حرارت را بارها و بارها خواندم و نوشتم و پژوهش کردم، ولی چون دستی بر آتش نداشتم دمای بدنم همچنان ثابت ماند، اما اینجا همین که دستی از دور بر آتش نهادم، آتش در جگرم افتاد.
من امیدوارم که شما خواننده محترم مرا مجرم نشمارید، چرا که من پیشتر رشته ام خاک بود و وصیتم آن بود که مرا در خاک رشته ام بسپارند. آیا شایسته است که از خاک قطع امید کنم؟! از خاکی که دلش گنج گوهر است. از قدیم گفته اند که این خاک است که گنج را در خودش پنهان می کند، اما این خاک گردوغباری شد و مرا با خود بر افلاک رساند. توفان روزگار مرا با خود به دوردست ها برد و دوباره بر سر خاک نشاند. از این رو به من توصیه ها شد که عاقبت اندیش باش! گفتند که مرد آخربین مبارک بنده ای است! معنایش آن است هر آنجا که خواهی داخل شدن را، نگه کن راه بیرون آمدن را، من هم در پاسخ گفتم تا این اثر باقی است، عاقبت به خیری هم جاری است. چنین کتابی همیشه جاری است، چرا که هم به برون و هم به درون راهی و جاری است.
گفتند کتاب تو درباره حرارت است پس چگونه توانستی در جوار آتش از عشق بنویسی؟ گفتم گرچه می ناب است که آدمی را به خروش می آورد، شراب ارغوانی است که عاشقان را بر سر شور می آورد، اما این آتش است که هم می ناب و هم شراب ارغوانی را به جوش می آورد. گفتند مگر به کفر آمده ای که گویی عشق آتشین از همه چیز در این عالم برتر شد؟ گفتم به کفر آمده ام تا که به ایمان رسم، از اول آمدم تا به آخر رسم، از آتش شروع کردم تا به عشق رسم.

چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

(مولانا،۱۳۸۶،دفتر اول،ب۴۱۹۵)

خواننده عزیز، این کتاب، حاصل یک ماه و یا یک سال و دو سال نیست، بلکه حاصل سال ها تلاش است! حاصل ده یا بیست منبع علمی و ادبی نیست بلکه حاصل منابع زیاد و تعامل با دانشمندان متعدد در سراسر جهان است! این کتاب ریشه در یک رشته علمی مانند: فیزیک، شیمی یا زیست شناسی ندارد، بلکه ریشه اش در رشته های متعدد است! آن هم نه فقط رشته های متعدد علوم پایه، بلکه علوم انسانی مانند: ادبیات فارسی، روان شناسی، تاریخ، فلسفه و غیره! آیا چنین کتابی می تواند خواست و سلیقه همه متخصصین فوق را برآورده کند؟ به عبارتی دیگر، همه متخصصین می توانند با مطالب این کتاب ارتباط علمی یا ادبی مورد نیاز خود را برقرار کنند؟! قطعا خیر! پس یا نباید می نوشتم، اگر می خواستم ایرادی نگیرند؛ یا باید با شهامت می نوشتم، حتی اگر ایراد بگیرند. اینجانب راه دوم را انتخاب کردم، زیرا معتقدم باید نوشت آنچه را که می اندیشیم! من بجای اینکه فقط در دنیای درونی خودم سیر کنم به بیرون از خودم راهی یافتم که بنویسم آنچه را می اندیشم و بگویم آنچه را که به ذهنم خطور می کند. معلوم نیست که عمرم اقتضا بکند که از دل این کتاب، کتابی به طور کامل علمی، یا کامل ادبی یا فلسفی تالیف کنم. اگر توفیقی بود که به یاری خدا خودم آنرا ادامه می دهم، اما این بار به گونه ای که بتوانم برخی موارد آنرا اثبات کنم و در قالب کتاب یا کتاب هایی منسجم تر ارائه دهم. به ویژه که محققان و دانشجویان با خواندن این کتاب مرا در جهت تخصصی تر کردن آن یاری می کنند. اگر هم خود توقیق نداشتم، حداقل روزنه ای را به روی دیگران گشوده باشم، تا نسل جوان در چارچوب خاص علمی یا ادبیات یا فلسفه پژوهش کنند و بنویسند.
در نهایت کلام توصیه من به خواننده گرامی، آنست که کتاب را با پشتکار تا انتها بخوانید تا بتوانید به پاسخ این پرسش یعنی: آیا دما شاخصی از هوشمندی جهان است؟ برسید. چون سرفصل های متعددی این کتاب را تشکیل می دهد و هر سر فصلی مربوط به تخصصی ویژه است، لذا اگر نگاهتان به این کتاب همانند دایره المعارفی از آتش و حرارت باشد، و خواندن کتاب به طور مستمر نباشد ممکن است شما از دریافت کاملی از هدف اصلی کتاب دور بمانید. البته باید اذعان نمایم که اگر بر روی ساختار این کتاب بیشتر کار می شد شاید نیاز به این توصیه ها نبود، اما این امید را دارم که محتوی و ساختار کتاب در چاپ بعدی ارتقا یابد.

بخش اول: آتش، مفاهیم و سوالات کلیدی

فصل اول

پرسش ها

مقدمه

پرسش همان عمل پرستیدن است که به معنای سوال، استفسار و پژوهش است. در اینجا ابتدا در مورد پرسش سخن می رانیم، تا زبان را به پرسش های بیشتری بگشائیم، باشد که بیشتر اندیشه کنیم.

آن ملیحان که طبیبان دلند
سوی رنجوران به پرسش مایلند

وز حذر از ننگ و از بد نامی کنند
چاره ای سازند و پیغامی کنند
(مولانا،۱۳۸۶،دفترششم:ب۱۷۷۵)

گرچه در این قسمت پرسش های زیادی مطرح می شود، اما پاسخ آنها را به عهده خود خوانندگان محترم می گذاریم و تنها به پاسخ پرسش مربوط به گرمی و حرارت(۲) می پردازیم.
گویند درباره آدم از روی سوالاتی که می­پرسد، قضاوت می کنند، نه از پاسخ هایی که می دهد. هرچند هدف این نوشتار پاسخگویی به پرسش ها نیست، اما گاه از سوال نخست، سوالات بعدی را استخراج می کنیم، تا شاید پاسخی استنباط شود.
انسان ها یگانه موجوداتی هستند که می پرسند چرا؟ مباحثه و تجزیه و تحلیل درباره این پرسش ها یا پرسش های مشابه ممکن است سطحی به نظر برسد و در واقع نتیجه گیری علمی از آنها کار بسیار مشکلی است، زیرا برای پاسخ به پرسش ها باید تصویری درست از علم داشت. برای تحلیل بهتر باید از مشاهده تا نظریه را دانست. نظریه مجموعه ای از مفاهیم و قانون های مبتنی بر آن مفاهیم است که به ما امکان می دهد تا پدیده ها را شرح داده و پیش بینی کنیم؛ در واقع نظریه عبارت است از پدیده توجیه پذیری که با مجموعه ای از واقعیت های جزئی(۳) همسازی دارد.
علم جدید می تواند خطر قطعه سنگی را که از بالا سقوط می کند جزء به جزء شرح دهد، اما هرگز نمی­کوشد تا میل یا قصدی را به سنگ ها نسبت دهد. می دانیم که علم می تواند پیش بینی کند، حال آیا براساس قوانین علمی حرارت و ترمودینامیک(۴)، نمی توان پدیده ها و واکنش ها را از روی دمای آنها پیش بینی کرد؟
اگر خشکسالی را بشناسیم، می توانیم آن را پیش بینی کنیم، اگر بیماری ها را بشناسیم، می توانیم آن را پیش بینی کنیم، آیا در رابطه با حرارت هم اینگونه است؟
برای آنکه دگردیسی باورهای قدیم راجع به آتش و دانشِ امروز و فناوری جدیدِ سنجش از دور حرارتی را دنبال کنیم، به پژوهش پرداختم که حاصل آن، این کتاب حاضر است. برای آنکه رابطه عشق های گذشتگان و عقل های امروز را بهتر درک کنیم، از شعر های گذشته و مقالات سال های اخیر استفاده کردم. پرسش این است که گذشتگان، روابط را چگونه می دیدند و امروزی ها چگونه می­بینند؟ برخی بر این باورند که گذشتگان کوشیدند، تا با مفاهیمی معنوی از مرزهای برون بگذرند و به درون برسند و آگاه از درون به برون بخرامند. گذشتگان با وجود کاستی ها به بودن ها و آرامش ها دست یافتند. حال آیا ما نیز با توجه به پیشرفت فراوان علم و تکنولوژی، به آرامش، خوشبختی واقعی، لذت های درونی، رضایت از زندگی، استحکام و پیوندهای عاطفی و به طورکلی سعادت رسیده ایم؟
پس از سال ها پژوهش و تدریس سنجش از دور حرارتی بر آن شدم، تا کتابی با عنوان «رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت» تالیف کنم، بنابراین برای بررسی بیشتر در زمینه های فوق، موضوع مهم و بین رشته ای «آتش» در ادبیات قدیم و حرارت در علم جدید را در همایشی در دانشگاه تهران پیگیری کردم. این بررسی در نخستین همایش «حرارت، شاخصی از هوشمندی جهان» با همکاری دانشکده جغرافیا و مرکز تحقیقات بیوشیمی و بیوفیزیک در آذرماه ۱۳۹۰ برگزار شد. این همایش که تلفیقی از علوم سنجش از دور حرارتی، علوم جغرافیایی، فیزیک، ترمودینامیک، فلسفه، ادبیات و تاریخ بود، برای نخستین بار نه تنها در ایران بلکه، جهان مطرح و برگزار شد. در این نشست با نگاهی به وسعت مقوله «گرما و حرارت» در علوم مختلف به بررسی یافته های علوم پزشکی، جغرافیا، محیط زیست، فیزیک، شیمی، سنجش از دور و از همه مهم تر نگرش فلاسفه و شاعران ایران و جهان در رابطه با حرارت و هوشمندی پرداخته شد. این همایش سعی بر آن داشت تا به این پرسش، که آیا حرارت می تواند به عنوان شاخصی از هوشمندی جهان قلمداد شود، پاسخ دهد.
کتاب پیش رو حاصل سال­ها تلاش، ذوق و تفکر اینجانب، در حیطه علم فنی و غربی است، که جزو متخصصان رشته خویش بشمار می­آیم، اما از آنجایی که در حیطه فرهنگ شرقی سعی دارم خویشتن خویش را حفظ کنم، بنابراین در این نوشتار سعی در اجماع بین این دو رشته نموده ام. البته هیچگاه رویکرد این کتاب، فرار از عقلانیت برای گرایش به رویکردی دیگر، مانند تکیه کامل بر دل نیست، و به عبارتی دیگر قصه دامن زدن به مناقشه بین عقل و عشق نیست، بلکه تجمیع بسیاری از رویکردها و بازگشت به طبیعت است. شاید برخی بر این باور باشند؛ که گرچه در حیطه علمی ما وارثِ دانش غربی با قدمت سیصد ساله هستیم، اما در حیطه فرهنگی میراث­دارِ دانش و فرهنگی دوهزار ساله می باشیم. انسان غربی تا پیش از سیطره علم در دوران اساطیری و نیز الهیاتی، سابقه فراوانی در تلاش برای کشف وحدتِ وجود در پسِ امور جهان داشت، اما در سیصد سال اخیر بین او و میراثش، گسست روی داد؛ در مقابل انسان شرقی گسست مذکور را هیچ­گاه به طور کامل تجربه نکرده است. هر چند که بسیاری از انسان های جوامع شرقی نیز دچار خرافات­زدگی شده اند. بنابراین خواننده گرامی توجه داشته باشد که اندیشه بنیادی این کتاب، حاصل جرقه ای زودگذر و هوسی ناپایدار برای مطرح­کردن سخنی عجیب نیست، بلکه حاصل تلاش نویسنده برای جمع­بستن بین دانش اندوزی خویش در میراث چند صد ساله علم غربی از یک سو و زیستن مبتنی بر «معنا» در میراث چند هزار ساله فرهنگ شرقی از سوی دیگر است. در این کتاب ابتدا از «آتش و شعله» آنگاه از حرارت و انرژی امروز، که ایرانیان از دیرباز آن را پرستاری می کردند؛ (پرستاری به معنای تیمار، خدمت، حضانت و نگهداری است، نه پرستش آتش(صحبت می شود. ایرانیان چون در دل خود آتشی شعله ور داشتند، آن را با گرمی محبت، شور و شوق پیوند می زدند و نگهداری می کردند و هیچ چیزی جز خداوند را پرستش نمی کردند.

فرضیه

مشاهده به معنی دیدن صرف نیست، بلکه استفاده از یک یا چند حس از حواس پنجگانه ماست. پس از یک مجموعه مشاهدات و ادراکات خود از حرارت بر آن شدم که بدانم حرارت چیست و نقش های آن چگونه است. از این رو اطلاعاتی درمورد آتش، حرارت، شعله و غیره جمع آوری کردم. این اطلاعات را از قدیم تا جدید، از آتش تا انرژی و حرارت بررسی کردم. پس از این مجموعه آگاهی ها، پیرامون یکسری روابط از گذشته و حال، از درون و بیرون و از تخلیل و واقعیت مدنظر خود قرار دادم. پس از آنکه مشاهده و تفکر ذهن مرا به خود مشغول کرد، بر آن شدم به یک پرسش و یا پرسش های احتمالی که در ذهنم خطور کرده بود، پاسخ دهم. هرچند که ممکن است آنچه در ذهنم گذشته بود درست یا غلط باشد، این فرضیه را بر این اصل استوار کردم، که همه مواد در دمای بالاتر از صفر مطلق دارای حرارت هستند. آنگاه به بررسی آزمایش های عملی و موارد تاییدی یا نظریه های علمی مشغول شدم. نمونه­ای از این آزمایشات و نتایج را، که هم شامل آزمایش های بیرونی (محیط) و هم درونی (انسان و روابط درونی) بود، بررسی کردم. تکرارپذیری آزمایش ها و عامل مشترک در همه آزمایش ها، یعنی تغییرپذیری را موردبحث قرار دادم. اینکه آیا این تغییر به دلیل هوشمندی است یا نه و اگر آری، سطح هوشمندی کدام است، را مدنظر قرار دادم. یافته هایی را که به این ترتیب به آنها رسیده بودم، تفسیر و کتاب حاضر را ارائه کردم. اما پرسش اصلی این است که آیا حرارت شاخصی از هوشمندی جهان است؟ هوشمندی چیست؟ اگر عکس العمل هر ماده و تغییر آن را نسبت به تغییر دما، هوشمندی بنامیم؛ آیا آن موقع می توانیم بگوییم که حرارت شاخصی از هوشمندی جهان است؟ چرا که عکس العمل موجود زنده با هوشمندی سطوح بالا، و عکس العمل موجود غیر زنده با هوشمندی سطح پایین تری صورت می گیرد. پس به بررسی و تحلیل این مبحث پرداختم.
سال ها پژوهش حول محور حرارت از آتش قدیم و گرما و ترمودینامیک جدید به من چیز های زیادی آموخت. در واقع از گرمایی که باید در تماس با شیء باشد تا بشود آن را اندازه گیری کرد، تا گرمایی که از طریق سنجش از دور مادون قرمز از چندین هزار کیلومتری فضا می توان اندازه گیری کرد، آزموده ام. حواسی را که در این رابطه به کار افتاده اند، مورد بحث قرار دادم. نه فقط گرمای فیزیکی و محیطی، بلکه گرمای درونی را هم از نظر دور نداشتم. در این راستا با مشاهدات زیاد روبه رو شدم و درباره ارتباط این ها با یکدیگر اندیشیدم. از این رو سوالاتی در ذهنم ایجاد شد. این پرسش که آیا چیزی هست که متاثر از حرارت نباشد؛ از همین رو سال های متوالی روی این مهم کار کردم. به این فرضیه رسیدم که هیچ چیز در جهان بی تاثیر از حرارت نیست، چون که همه اجسام در جهان واقعی دمایی بالاتر از صفر مطلق (۱۵ /۲۷۳- سانتی گراد) دارند و اجسام دارای دما دارای حرکت و جنبش مولکولی هستند. این امر بیانگر این واقعیت است که هر عمل و واکنشی روی ماده و پدیده با واکنشی حرارتی از سوی آن ماده و حرارت، همراه است. برای این کار در این کتاب مستندهای زیادی در رابطه با آزمایش ها و نظریه­ های مختلف ذکر شده است. تکرارپذیری بسیاری از آزمایش ها و عامل مشترک تغییر در هر ماده و پدیده این سوال را دوباره مطرح کرد که آیا این واکنش حرارتی ماده و پدیده را می توان هوشمندی آن ماده دانست؟ البته این پرسش به هوشمندی و سطوح مختلف آن مربوط می شود که مورد بحث ما در این قسمت نیست. اگر ما در اینجا هوشمندی را از سوی موجود زنده یا غیرزنده نوعی هوشمندی بدانیم، می توانیم به این پرسش پاسخ دهیم که آیا دما شاخصی از هوشمندی جهان است. براساس نظریه ادوارد لورنز (۱۹۱۷) رفتار هر سیستم دینامیکی به شرایط اولیه کم­دامنه آن بستگی دارد، در هر سیستم آشوبناک(۵) مانند آب و هوا، کوچکترین تغییر می تواند دگرگونی مهمی را پیش آورد. در دیدگاه نظری، عمل کوچکی مانند بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند یک هفته بعد توفانی را در هزار مایل دورتر از آن در تگزاس ایجاد کند. آیا چند دهم تغییر دمای توفانی زمینی نمی تواند کل زمین را دچار مخاطره کند؟!
در واقع ما می­خواهیم به بررسی این موضوع بپردازیم که گاهی مردمان قدیم و جدید باورها و یافته های مشترکی داشته­اند، ولی در دو ظرف با شکل متفاوت (شکل ۳-۱) می ریخته اند.
در این کتاب دو موضوع بررسی شده است: ۱) بررسی اصطلاح آتش و اهمیت آن درگذشته ادبی- تاریخی تمدن های گذشته بشری؛ ۲) بررسی ارتباط اندیشه های قدیم با علوم جدید، مانند فیزیک و سنجش از دور حرارتی. در بخش اول مباحثی همچون «نور و نار»، «آتش و خلق جهان» و «آتش و فلسفه اشراق» و ارتباط آنها با مباحث مرتبط علوم امروزی همچون فیزیک و نظریه هایی مانند انفجار بزرگ (بیگ بنگ(۶)) مورد بررسی قرار می گیرد. در واقع مبحث آتش وجه مشترک همه مسائل مطرح شده در این بخش تحقیق است و گرما هم به عنوان جلوه ای از آتش مورد بحث قرار خواهد گرفت. در این تحقیق در کنار آثار منظوم شاعران از آثار منثور آنان هم بهره گرفته شده است. شعر اصولاً برآمده از قلب و احساس و نثر برآمده از عقل و مغز است. آشکار است که چون حجم شعرهای باقیمانده از قدیم بیشتر از نثر بوده، بنابراین اشعار کمک بیشتری نیز به این تحقیق کرده است. دلیل آن هم می تواند سروکار بیشتر آن با قلب و احساس باشد، که در مقایسه با نثر منجر به ماندگاری و رسوخ بیشتر در بین توده مردم شده است.
در قسمت دوم این تحقیق به اهمیت گرما و عناوین آنتروپی در علوم جدید خواهیم پرداخت. مباحثی همچون «حرارت؛ معیاری برای سنجش مواد و پدیده ها»، «نقش گرما در سیاه چاله ها» و «دما و سلامت» در قسمت آخر این تحقیق نتایج به دست آمده از این دو بخش تطبیق، مقایسه و تحلیل می شوند.




شکل ۱-۱- طرح کلی کتاب

نظرات کاربران درباره کتاب رمزگشایی آتش و پدیدارشناسی حرارت از دیرباز تا امروز