فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تشخیص

کتاب تشخیص

نسخه الکترونیک کتاب تشخیص به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تشخیص

کم‌وکیف امواج را نمی‌شناختم (هیچ‌وقت نشناختم)؛ این‌که چرا از فاصله‌ئی مشخص تأثیر می‌گذاشتند معلوم‌ام نبود، این‌که چرا از میان همه‌ی بیماران تنها با بیمار نظرکرده‌ام در چنین ارتباطی قرار می‌گرفتم نیز معلوم‌ام نبود. وارد حلقه‌ی مألوف می‌شدم، وارد حلقه‌ی جذب می‌شدم، و در حلقه‌ی جذب بود که دگرگونی حال عارض‌ام می‌شد، که دیدم تار می‌شد، که از محیط اطراف‌ام می‌بریدم، که به اندازه‌ی وزن خود سبک می‌شدم. از زمین کنده می‌شدم و وارد مردمک چشمانی می‌گشتم که شیفتگی و اشتیاق عالم وجود را فریاد می‌کشیدند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تشخیص

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برایت نی نواختم، رقص نکردی، نوحه گری کردم سینه نزدی
انجیل متی، باب یازدهم

امشب، اوایل شب، مرا برای یک مشاوره ی پزشکی فوری، بالای سر بیماری، بالای سر محتضری فرا خواندند. همْ کاری که مرا برای مشاوره دعوت کرد می داند که طبابت را کنار گذاشته ام، امّا با تعصب کور و لاعلاجی که هنوز به من و تشخیص های من دارد، در لاعلاجی ها نظر مرا می خواهد... مدت ها ست که دیگر شفای بیمار شوروشوقی در من پدید نمی آورد، حس کنج کاوی ام را برای یافتن علّت ها (علّت بیماری ها؛ و علّت مرگ ها) از دست داده ام و دیگر نمی خواهم آن احساس گناه و بدخلقیِ ناشی از احساس گناه را که با تجویز بسیاری از دستورهای درمانی و با صادرکردن هر جواز دفنی به من دست می داد، تجربه کنم. مضافاً این که در وضع روانی خوبی هم نیستم، بیش از همه خودم به طبیب و درمان نیاز دارم. امشب همْ از این نظر به این مشاوره تن دادم که کار در حوزه ی تخصصی من بود، و این که به هم کارم «نه»گفتن نمی توانم.
در اتاق نشیمنِ خانه ی بیمار با همْ کارم صحبت می کردم که در اتاق بیمار را گشودند. با گشوده شدن در و مشاهده ی بیمار، ناگهان حالی بر من عارض شد که دیگر مدت ها بود عارض ام نمی شد، سال ها بود عارض ام نمی شد. یعنی از وقتی که بیمار دُردانه ام مُرده بود دیگر دچارش نشده بودم.
این تغییر حال با تغییر هوای پیرامون ام هم همراه می شد. احساس می کردم که در میان بخارِ حمامِ گرم و مطبوعی قرار گرفته ام، و بخاری که احاطه ام کرده، یا امواج بخارینی که احاطه ام کرده اند، روی وضعیت جسمانی و روانی ام تاثیری ساحرانه می گذارند؛ سرخوشی غیرقابل وصفی را باعث می شدند، سبک بارم می کردند، شوری آلوده به گناه به وجود می آوردند و مرا هیپنوتیزم شده به طرف بیمارم (همان بیماری که سال ها پیش مُرده بود) می کشاندند. و حالا با دیدن بیمار محتضری که به عیادت اش آمده بودم، بار دیگر...
وارد اتاق بیمار محتضر شدیم، چندان به خود نبودم.
بیمار به پهلو خوابیده بود و پشت اش به من بود. روانداز از پشت لخت اش کنار رفته بود و پشت اش پشتِ بیمارِ روزگاران پیش را تداعی می کرد. و بر اثر این تداعی بود که موجودیت بیمار محتضر از ورای حمامی بخارین و یا امواجی بخارین، دیگر جلوه ی شخصی نداشت و جایش را به شبحِ بیمار قبلی ام می داد و شبح مرا به سوی خویش می کشید. شبح را از جلوی چشمان ام کنار زدم، کنار نرفت، در بیمار محتضر حلول کرده بود، یا بیمار محتضر در شبح حلول کرده بود، و فقط در این حلول کردن ها بود که هردو موجودیت می یافتند و یا هردو فاقد موجودیت می شدند.
به بیمار محتضر چشم دوختم. شبح بود، شبح نبود. و کم کم درمانده می شدم.
کوشیدم وهم و واقع را از هم جدا کنم، واقعیت وجود بیمار را باور کنم، مِهی را که حایل چشمان ام شده بود و مرا به همراه آن دو بیمارِ مُرده و محتضر از باقی دنیا جدا می کرد پس بزنم. کوشش بی هوده ئی بود، رویای کاذب پیشین مجدداً اسیرم کرده بود و، کسی چه می دانست، شاید می خواست با اسیرکردن ام مرا به نوعی رهایی بکشاند.
بیمار را برای معاینه می بایست طاق باز می خواباندیم. سردرگم از ابرامی منگ آلود، و ناباور از حلولی دورازانتظار، با پرهیز و احتیاط (در گریز از حالی که بر من عارض شده بود) شانه ی راست اش را با حداقل تماسِ ممکن گرفتم. هم کارم از طرف چپ کمک کرد، برش گرداندیم. امّا گرمای دست و شانه در جان ام دوید، و نمی بایست.
از بیمار دور شدم. روی یک صندلی نشستم. چشمان ام را بستم تا راه بر شبح بر بندم، راه بر شدّت تاثیر امواج بر بندم. با بستن چشم ها، شبح حضوری زنده تر، جان دارتر به خود گرفت و امواج مرا بیش تر در خود غرقه کردند. همان امواجی که در عیادت هایم از بیمار دُردانه ام در معرض آن ها واقع می شدم، با همان طول موج ها و با همان طبیعت جادویی و رازورانه ی خاص خودشان.
کم وکیف امواج را نمی شناختم (هیچ وقت نشناختم)؛ این که چرا از فاصله ئی مشخص تاثیر می گذاشتند معلوم ام نبود، این که چرا از میان همه ی بیماران تنها با بیمار نظرکرده ام در چنین ارتباطی قرار می گرفتم نیز معلوم ام نبود. وارد حلقه ی مالوف می شدم، وارد حلقه ی جذب می شدم، و در حلقه ی جذب بود که دگرگونی حال عارض ام می شد، که دیدم تار می شد، که از محیط اطراف ام می بریدم، که به اندازه ی وزن خود سبک می شدم. از زمین کنده می شدم و وارد مردمک چشمانی می گشتم که شیفتگی و اشتیاق عالم وجود را فریاد می کشیدند.
با چشمان بسته ام سعی کردم تا شاید مفهوم آن چه را که پس از گذشت آن همه سال دوباره واقع می شد در یابم. در یابم که این امواج الکتریسیته، مغناطیسی، یا الکترومغناطیسی، و یا امواجی که هنوز نامی نداشتند و یا من نام آن ها را نمی دانستم، دوباره از کجا سر برآورده اند و مرا این چنین به رخوت کشانده اند. به جائی نرسیدم و زیر فشار، و یا بهتر، در آغوشِ فشار امواج، در حالتی نزدیک به گسستگی بود که بر حسب دستوری که گویی از عالم غیب نازل شده بود، چشم گشودم و نگاه بیمار محتضر را به رویم دوخته دیدم. نگاه، نگاه بیمار قبلی بود. نگاه زمان احتضار، نگاه زمان های احتضار و زمان مرگ را توامان در خود داشت.
سرگشته بدن بی حس شده ام را برداشتم و از اتاق گریختم. کسی سیگاری به دست ام داد، روشن اش نکردم. برافروختن هر نوع شعله ئی منجر به برافروختن شعله های درون می شد، و نمی بایست.
همْ کارم خبر مرگ بیمار را به من داد. خبر را به درستی نگرفتم، شاید قبلاً آن را با کم شدن و از بین رفتن امواج گرفته بودم، چون حال عادی ام تقریباً بازآمده بود. به علاوه، درگیر آشفتگی ها و احساسات بغرنج و متضادی بودم که بر خبر مرگ غالب می شدند.
آیا بیمار پیشین ام حیات دوباره یافته بود و در قالب بیمار محتضری که در بالین اش بودم در آمده بود تا باز از میان تراوشات مغز بیمارش مرا به جنون و تباهی بکشاند؟ غیرممکن بود، طبیبی حاذق نبودم اگر چنین زندگی دوباره ئی را باور می داشتم، و عاشقی صادق نبودم اگر در درک لاشعورم نمی توانستم بیمار دُردانه ام را از هر بیمار دیگری بازشناسم.
بیمار نظرکرده ام به پهلو مُرده بود، برهنه مُرده بود، و پشت اش به من بود که مُرده بود. آیا امواجی که سال ها پیش به مغزم منتقل شده و آن جا به بند کشیده شده بودند بر اثر وضعیت قرارگیری بیمار و تداعی معانی حاصل از آن، از بند گریخته بودند؟ و با ازبندگسستگی شان بود که مرا از پریشانی به رخوت و از رخوت به پریشانی می کشاندند؟ نه، نباید می گذاشتم که هر تشابه وضعیتی به هرنوع ازبندگسستگی بیانجامد، مرا به هرکجا که می خواهد بکشاند، و یا هرکسی را که می خواهد جای بیمار دُردانه ام بنشاند.
آیا بیماری که امشب مُرده بود، او هم وارد صحنه، وارد بازی شده بود؟ آیا در وجود او هم این قابلیت بود که به طور مستقل امواجی نظیر امواجی که از وجود بیمار پیشین ام ساطع می شد ساطع کند؟ یا محرومیت سالیان متمادی من از نشئه ئی عاطفی بود که راه می گشود و در استیصال اش، با توسل به توهمات، از «عقل محیطی» می گذشت و...؟
و راز آن گرمائی که در تن ام دوید چه بود؟ می توانست نشانه ئی از امکان برگشت به زندگی دوباره باشد؟
شب، موقع خواب، موقع عوض کردن لباس بود که دستی به دور گردن ام حلقه زد. دست و شانه از آن کسی بود که چهره نداشت، نه که می توانست از آنِ هرکسی باشد، اما می توانست از آنِ بیمار دُردانه ام هم نباشد، و من در تعهد پیمان و در محاصره ی نفرینی بودم که زندگی دوباره نمی توانستم.
دست و شانه را از خود دور کردم، نه: نمی بایست؛ و تبسم شبح را دیدم.
به مرگ خو گرفته ام، نه که پیش بیاید و در مواردی مرا نلرزاند؛ در مواردی برای مدتی مرا از پا نیاندازد؛ و در مواردی یک گوشه از وجود زنده ام را نکَند و با خود نبرد، مثلاً وقتی بیمار نظرکرده ام مُرد...
اما با زندگی پیش از مرگ، با زندگی احتضار، هیچ وقت کنار نیامدم. هیچ وقت نتوانستم یکی از بی نهایت صور گونه گون آن را پیش بینی کنم. چه بسیار که واکنش انسان مدعی، درماندگی انسان قهرمان در زندگی احتضار، مرا به ناباوری و گاهی هم به تاثر کشانده است. شده است که مرگ بیمار را زودتر از موعد مقرر آرزو کرده باشم و یا با انواع مخدّرها کمک اش کرده باشم تا روزهای انتظار، ساعات انتظار را راحت تر تاب بیاورد، تا شاهد فروپاشی روان مدعی، روان قهرمان، و یا روان غداره بند نباشم؛ اما در مورد بیمار نظرکرده ام جریان برعکس بود، هستی ام را می دادم تا هستی محتضرانه اش دوام پیدا کند، تا شعف و نشئه ی عاطفی ئی که از هستی محتضرانه اش به من دست می داد دوام پیدا کند.

اول بار که به عیادت بیمارم رفتم، او را در حال احتضار دیدم. تابلوی حالت انتظار از مرگی قریب الوقوع و حتی به تاخیرافتاده حکایت می کرد، اما علائم و نشانه های ضمنی دیگری، احساس قوی تری بر جا می گذاشتند، این که بیمار احتضاری طولانی در پیش خواهد داشت.
در عیادت های بعدی شاهد تناقضات بغرنج تر و پیچیده تری بودم. در چشمان بیمار نوعی وجد، شبیه وجدی عاشقانه پدید آمده بود و چشمان اش اصلاً مُردنی نمی نمودند، و لب خند روی لبان اش و درخشندگی چهره اش از جوششی درونی می گفتند و راه بر امکان سردی و بر امکان خاموشی می بستند.
من بیمارم را از زمان سلامت اش می شناختم، یکی دو باری او را دیده بودم، حرف زدنش را شنیده بودم (اما حالا بیمار به پرسش هایم پاسخ نمی گفت، اصلاً حرف نمی زد). چشمان اش آن روزها هیچ وجدی نداشتند و طرح و خطوط چهره اش از هرنوع هیجان عاشقانه و از امکان درگیری با هرنوع هیجان عاشقانه به دور بودند. و حالا در زمان احتضارش، علاوه بر درخشش چشم و چهره، امواج غریبی هم از وجودش ساطع می شد که به تدریج دیوانه ام می کرد.
روزبه روز بستگی من به بیمار و بیماری بیمارم بیش تر می شد، و هرقدر این بستگی فزونی می یافت، در تشخیص بیماری ناتوان تر می شدم. علائم بیماری از تعابیر متعارف فاصله می گرفت، و آن احتضار طولانی عقل و هوش ام را زایل می کرد، و بالاخره هم در گرو تشخیص بیماری اش عقل و هوش باختم.
قبلاً هم برایم پیش آمده بود؛ این ضعف را داشتم که اگر پای سلامت عزیزی در میان بود، ذهن ام سستی می گرفت و راه بر مطرح کردن احتمالات متعدد می بست. شده بود که در ساده ترین و معمولی ترین بیماری ها، و یا با پیش آمدن عارضه های کوچک زودگذر، دست پاچه می شدم، دستور درستی صادر نمی کردم، و برای اقدام به هرنوع درمان پیش پاافتاده ئی و یا فتوای این که به درمانی نیاز نیست، دچار تردید و تزلزل می گشتم. در این قبیل موارد ترجیح می دادم که عزیزم را به همْ کاری بسپارم.
اما این که بیمار دُردانه ام را به دست غیر بسپارم، اندیشه اش هم بر من گران می آمد. اگر بیمارم زنده می ماند، طبیب اش می ماندم، و اگر هم می مُرد، باز برایش می ماندم. مدیون اش شده بودم، زندگی نابی را می نوشیدم، و چنین زندگی را به طبیبی دیگر نمی باختم.
دیگر مجال پرداختن به غیر هم نبود، سایر بیماران ام را از دست می دادم و یا آن ها را به همْ کاران ام می سپردم.

نظرات کاربران درباره کتاب تشخیص