فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز اتاق تاریک

کتاب راز اتاق تاریک

نسخه الکترونیک کتاب راز اتاق تاریک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز اتاق تاریک

نیرویی از ناکجا ضربه‌ای زد. مجلس تکان خورد. بعد ضربه‌ی دوم که واضح‌تر از اولی بود. ضربه بی‌هیچ شکی از سمت میز می‌آمد. ویل گوردُن با چشم‌های بسته دست‌هایش را دراز کرد روی تخته‌ی مثلث ‌شکلی با پوشش نمدی که نوکش چرخیده بود به طرف ردیفی از حروف و اعداد. کنارش هم یک بله و خیر با حروف طلایی بود. تخته زیر دست گوردُن شروع کرد به چرخ زدن از حرفی به حرف دیگر و او مخاطب ناپیدایی را خطاب می‌کرد. ـ نه، نه، آسمابِل! تو نه! من یکی دیگر را می‌خواهم. تقریباً فوری مثلث از حرکت ایستاد. گوردُن با لحنی از خود مطمئن توضیح داد: ـ این آسمابل است، اولین روح زندگی‌ام که احضارش کردم. از آن موقع همیشه اول او می‌آید. می‌توان گفت سفیر است. اما فکر می‌کنم ارواح دیگری هم هستند؛ از بهترین ارواح دیگر برای ما.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز اتاق تاریک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

فلیکس با خوشحالی گفت: «خیابان کلوش ـ پِرش، شماره ی ۱۳، آن جاست.» عمارتی بود سه طبقه با نمایی تیره و نکبت بار؛ آن قدر نکبت بار که فقط یک چراغ گازی سالم و روشن داشت و نور ماه نیمه ی آگوست هم از پشت ابرها نمی خواست به این عمارت بتابد. هرچه قدر فلیکس هیجانش را نشان می داد، مثل همیشه که یکهویی او را می گرفت، ژول خوددار بود.
ـ به نظر متروکه است، نه؟ توی ساختمان، توی محله، هیچ کس نیست. تو مطمئنی که...
فلیکس ژول را این بابت خاطرجمع کرد: «اکثر خانه ها مصادره شده اند. تو که فکر نمی کنی گوردُن این خیابان را تصادفی انتخاب کرده باشد؛ او دلش نمی خواهد کسی مزاحمش شود. به علاوه ساعت دوازده و ده دقیقه ی نیمه شب است، ما دیروقت آمده ایم.»
دو مرد جوان هم چنان که اختلاط می کردند درکوب را نواختند. سرایدار لای در را باز کرد و با قیافه ای بدگمان به آن دو نگاه کرد.
ـ بله؟
فلیکس جواب داد:
ـ آمده ایم گوردُن را ببینیم.
سرایدار با نگاهی خاطرجمع شد که کسی پشت سر آن ها نیامده.
ـ کی شما را فرستاده؟
ـ مارکی سِرواداک.
ـ سِرواداک؟ باشد، می توانید بیایید داخل.
ژول هنوز شک داشت، فلیکس به او تنه زد و هُلش داد تو.
ـ خوشت می آید ژول، بهت قول می دهم.
داخل هشتی شدند، آن جا توی تاریکی دو مرد روی شان به سمت حیاط بود و سیگار دود می کردند.
سرایدار بدون نگاهی به آن دو مرد به طرف در شیشه ای سمت چپش رفت:
ـ از این طرف آقایان.
نرده ی پله ها جای دست گرفتن نداشت. بوی تند کپک زدگی می آمد و گچِ دیوارها ریخته بود. سرایدار هم در هر قدم می شلید؛ پای راستش از تنش فاصله داشت و پای دیگر چون وزن بدن روی آن می افتاد تحلیل رفته بود. چراغی که توی دستش بود با ریتم راه رفتنش کم نور و پرنور می شد و بارقه های نور زرد را با حرکت پیاپی غم انگیزی روی اشیای سر راهش می انداخت؛ طارمی کثیف، نقاشی های رنگ و رو باخته، فرش کهنه ای که مال خیلی سال پیش بود ـ ژول با خودش تکرار کرد: «خوشم می آید، خوشم می آید!»
در طبقه ی دوم ماندند و وارد آپارتمانی شدند که به نظر می رسید کسی آن جا زندگی نمی کرد. در اتاق های متروکی که از آن ها رد می شدند فقط توده های به هم ریخته ی ملافه هایی سفید می دیدند. خلاصه این که چهار قدم بالاتر به دری رسیدند و راهنمای شان در آستانه ی در ایستاد.
ـ بقیه یک دقیقه ای می شود که این جا هستند.
بعد هم دستش را برای گرفتن پول دراز کرد. فلیکس چند اسکناس شمرد و به او داد.
سرایدار لنگ اضافه کرد: «اگر حرفی برای گفتن دارید خیلی حواس تان باشد. گوردُن متنفر است از این که کسی توی حرفش بپرد.» در را باز کرد. فضای اتاق تاریک و روشن بود و بعضی ها رو برگرداندند.
در سایه روشن اتاق فقط یک رومیزی قشنگ، زیردامنی خانم ها و کلاه ها، پالتوها و عصاهایی دیده می شد. زن ها نشسته و مردها سرپا بودند، مدعوین بیست تایی می شدند، به شکل نیم دایره دور آقا را گرفته بودند تا مبادا چیزی از حرف ها و اشاراتش را از دست بدهند. فقط یک نفر پشت میز گرد پذیرفته شده بود که زنی شیک پوش با نگاهی مرموز از پشت توری روی صورتش بود، پشت سرش نوکر یا سرپیشخدمتی ایستاده بود. روبه رویش مرد به ظاهر جوان و لاغری بود و مثل مرده هیچ رنگی به رو نداشت، شاید هم به خاطر نور شمع ها این طوری بود.
ژول فکر کرد: «پس این خودش است، ویل گوردُن.» همان مدیوم انگلیسی که قوه ی تخیل پولدارهای پاریسی را به وحشت انداخته. می گفتند که در کشورش به دلیل تخلفاتی تحت تعقیب است؛ قمار، قاچاق های جزئی، و زد و خوردی که عواقب بدی در پی داشته ـ پلیس کمابیش در تعقیبش بود. اما از وقتی که تب احضار روح اروپا را گرفته بود، توانایی اش در احضار ارواح این قدرت را داشت که چشم مردم را به روی واقعیت ببندد؛ گوردُن هیچ مشکلی برای پناهنده شدن در فرانسه نداشت. چندان کنجکاوی ها را برنمی انگیخت و به ندرت کسی از نزدیک با او ارتباط داشت. در جایی سرّی در پاریس زندگی می کرد و خودش را فقط شب ها در ازای مبلغ هنگفتی پول به کسی نشان می داد. از نظر مردم پولی که می گرفت می ارزید. به خاطر معما یا چیزی فراتر، یا به خاطر کم ترین رسوایی، اگر ویل گوردُن عده ی زیادی از مردم را به خود جذب می کرد، پس قطعاً در روزنامه ی فلیکس، یعنی مردم، جای خود را داشت. فلیکس با تهیه ی گزارشی زیرکانه به راحتی مدیرش را مجاب می کرد که چرا این شخص به نظرش جالب است. و با استفاده از همین فرصت ژول را دنبال خودش کشانده بود.
نیرویی از ناکجا ضربه ای زد. مجلس تکان خورد. بعد ضربه ی دوم که واضح تر از اولی بود. ضربه بی هیچ شکی از سمت میز می آمد. ویل گوردُن با چشم های بسته دست هایش را دراز کرد روی تخته ی مثلث شکلی با پوشش نمدی که نوکش چرخیده بود به طرف ردیفی از حروف و اعداد. کنارش هم یک بله و خیر با حروف طلایی بود. تخته زیر دست گوردُن شروع کرد به چرخ زدن از حرفی به حرف دیگر و او مخاطب ناپیدایی را خطاب می کرد.
ـ نه، نه، آسمابِل! تو نه! من یکی دیگر را می خواهم.
تقریباً فوری مثلث از حرکت ایستاد. گوردُن با لحنی از خود مطمئن توضیح داد:
ـ این آسمابل است، اولین روح زندگی ام که احضارش کردم. از آن موقع همیشه اول او می آید. می توان گفت سفیر است. اما فکر می کنم ارواح دیگری هم هستند؛ از بهترین ارواح دیگر برای ما.
ژول در گوشی به فلیکس گفت:
ـ استاد، گوردُن جان تو روح می فروشد، آن هم روح درجه ی یک؛ روح خفنی از آن دنیا را به مایه داری در این دنیا!
ضربه ی تازه ای طنین انداخت که این دفعه زمین را لرزاند. همه چیز ناگهان از جا پرید. میز به آرامی توی هوا بالا رفت. همه بیهوده خود را نیشگون یا لب شان را گاز می گرفتند، نمی شد چیزی را که بدیهی بود انکار کرد: میز توی هوا بلند شد! یک سانتی متر، بعد دو، بعد سه، سپس ده سانتی متر. میز لحظه ای مردد ماند، کمی بالا و پایین شد، بعد با همه ی جرمش دوباره روی زمین افتاد. زن جوانی که مقابل گوردُن نشسته بود جیغش را خفه کرد و عقب رفت. در کل بیش تر از بیست ثانیه طول نکشید و تخته که زیر دست مدیوم به جنب و جوش درآمده بود تازه داشت حرف به حرف را کنار هم می گذاشت.
ـ ف، و، ن، ت، ن ـ لوفونتن؟ لافونتن، درست است؟
تخته روی بله ایستاد و نام داستان نویس دهان به دهان چرخید. گوردُن با خرسندی گفت:
ـ این افتخار بزرگی است که شخص شما در جمع مایید، در کنارم بانویی است که دلش می خواهد سوال هایش را خودش بپرسد. ممکن است، بله؟
تخته چرخ کاملی دور کلمه ی بله زد.
گوردُن از خانم شیک پوش دعوت کرد سوال هایش را بپرسد:
ـ اگر مایلید خانم.
ژول زیر لب گفت:
ـ چرا مخصوصاً آن زن؟
فلیکس جواب داد:
ـ من هم مثل تو بی خبرم. حتماً دو برابر پول داده.
ـ حالا چرا صورتش را قایم کرده؟
ـ شاید دقیقاً چون دو برابر داده!
بانوی ناشناس، همان طور که صورتش را زیر تورش پنهان کرده بود، به هیچ وجه قصد صحبت کردن هم نداشت. بازوی سرپیشخدمتش را لمس کرد و او روی خانم خم شد تا مجبور نباشد دوباره حرفش را با صدای بلند تکرار کند.
ـ آیا مطمئن باشیم که روح آقای لافونتن این جا حاضر است؟
تخته دوباره در سکوتی محتاطانه به رقص درآمد. مدیوم این طور بیان کرد:
ـ می گوید از سال ۱ ـ ۲ ـ ۶ ـ ۱ تا سال ۵ ـ ۹ ـ ۶ ـ ۱ زندگی کرده.
۱۶۲۱ تا ۱۶۹۵: تاریخ تولد و تاریخ مرگ. آیا این یک گواه و مدرک حساب می شد؟ باید برای فهمیدنش زندگی لافونتن را کمی بیش تر شناخت. انگار این کار انجام شد.
نوکر از او پرسید:
ـ از آن به بعد لافونتن کجا بوده است؟
نمد با میز موم اندود تماس پیدا کرد.
ـ می گوید به طور معمول روی دژوپیتر.
گوردُن ژوپیتر را این طوری تلفظ کرد و گفت:
ـ دژوپیتر؛ این کمی حضار را گیج می کند : این کجاست؟ جان پیتر؟
گوردُن روشن کرد که:
ـ هیچ تعجب آور نیست، ارواح والای بسیاری روی دژوپیترند.
ژول طعنه زد:
ـ و هیچ شانسی برای رفتن به آن جا و بررسی این موضوع وجود ندارد.
نوکر بعد از مشورت با اربابش پرسید:
ـ پس امشب برای جواب دادن به ما این جا چه کار می کند؟
ـ چون روح از تن آزاد است، مانع مادی وجود ندارد. او با اراده ی خودش سفر می کند؛ لحظه ای روی ژوپیتر و لحظه ی بعد این جا در میان ما.
گوردُن و تخته اش وارد شرح عالمانه ای اندر فضایل خاص زندگی دنیوی و زندگی ژوپیتری شدند، البته به نفع زندگی ژوپیتری: بیش تر درباره ی کالبد فانی، اما چیزی که او «جسم اثیری» می نامیدش نوعی کالبد غیرمادی برای روح بود که در فضای اثیریِ سیاره هر طور می خواست گردش می کرد. در آن جا جمعی از ارواح والا، که بسته به فضایل شان سلسله مراتبی دارند، روزها گفت وگو می کنند ـ روزهایی مصادف با روزهای هفتگی ما ـ درباره ی عشق خداوند و هوش جهانی. آن جا خانه هایی هست زیباتر از خانه های ما، حیواناتی دارد کاملاً آرام، و گل هایی برای روشنی چشم. خلاصه، بهشت روی دژوپیتر است.
نوکر خانم پرسید:
ـ و مرگش، مرگش یادش هست؟
آقای مدیوم برای جواب دادن نیاز به هیچ شخص واسطه ای نداشت.
ـ روح در کل خاطره ی مرگ را زیاد دوست ندارد. چند روز باید بگذرد تا خودش را از جسم جدا کند. این برای او لحظه ی پریشانی ا ست، پریشانی خیلی وحشتناک. هرچه انسان روح را بهتر تربیت کرده و پرورش داده باشد سریع تر جسم را رها می کند و این برایش خوش تر است. اما روح فقط در بند چیزهای این جهانی است، پس رهایی برایش سخت است. فکر می کنم نباید این موضوع را زنده کرد.
نوکر و زن جوان مدت بیش تری با هم تبادل نظر کردند و حضار از این فرصت استفاده کردند تا با صدای آرام به تفاسیر خود بپردازند. فلیکس هم به ژول نزدیک شد:
ـ آن یارو که سوال می پرسد، آن جا، همین الان مرا یاد کسی انداخت. درواقع قبل از این دیده امش. هیچ به نوکر یا پیشخدمت نمی برد: باتیسون، مدیر چاپخانه، است.
ـ باتیسون مدیر چاپخانه؟
ـ بله، عاشق احضار روح است و چاپخانه ی گُنده ای نزدیک تپه ی شومون دارد. یکی از آن هاست که به لطف شان مراسم احضار روح توی فرانسه باب شد. اما همان قدر که می دانم در خانه ی گوردُن چه می کند، مشکل بتوانم حدس بزنم با این زن چه بازی ای دارد. چرا این زن می گذارد او به جایش حرف بزند، چرا نمی گذارد کسی چهره اش را ببیند ـ و متوجه آن سنجاق سینه شدی روی سینه اش؟ سه گل الماس صورتی روی پایه ی طلا با یک زنبور زمرد و یاقوت کبود فوق العاده. باور کن هزاران هزار فرانک پولش می شود. شاید به آن ها تلقین شده که...
فلیکس نتوانست جمله اش را به آخر برساند چون باتیسون، مدیر چاپخانه، صاف ایستاد تا سوال بعدی را بپرسد.
ـ دل مان می خواهد از آقای لافونتن بپرسیم آیا قبول می کند به سوالی خاص جواب دهد. سوالی شخصی درباره ی آینده.
گوردُن گوشزد کرد که:
ـ چراکه نه، اما همه ی روح ها درباره ی آینده حرف نمی زنند، این قسمت اول و آخر متعلق به خداست. به علاوه، جواب چنین سوال هایی همیشه روشن و قابل فهم نیست.
باتیسون روی حرفش تاکید کرد و اطمینان داد که:
ـ ما این ریسک را می کنیم. خانم به این قسمت علاقه دارد.
ـ اگر لطف کند...
ـ خیلی خب، در این صورت می خواهیم بدانیم آیا شخصی که خانم به او فکر می کند، همان طور که خانم نگرانش است، در خطر است؟
فلیکس زیر لب گفت:
ـ ما هم می خواهیم بدانیم.
آقای مدیوم دوباره دست هایش را باحالت قبل روی تخته گرفت، اما تخته هیچ واکنشی نشان نداد. گوردُن گفت:
ـ آقای لافونتن، خانم می پرسد آیا شخصی که به او فکر می کند الان در خطر است یا خیر؟
مثلث به آرامی و به اکراه سمت بله رفت. ارتعاشی مجلس را گرفت. مدیر چاپخانه با سماجت گفت:
ـ می تواند واضح تر بگوید؟
تخته چنان ناگهانی در میان حروف حرکت کرد که گوردُن به سختی توانست دنبالش کند. عرق ریزی روی شقیقه هایش برق زد و صدایش سرد و سنگین شد.
ـ می توانید دوباره پاسخ دهید آقای لافونتن اگر ممکن است؟ نتوانستم جواب شما را درست بگیرم.
چند تا از زن ها برای این که بهتر ببینند بلند شدند. ژول یک «ی» بعد یک «ل» و یک ـ یا یک «و»، یک «ی» دیگر، شاید هم «آ» را تشخیص داد ـ آقای مدیوم علناً توی مخمصه افتاده بود.
ـ همان طور که گفتم نباید همیشه جواب های درباره ی آینده را باور کرد. آینده در مالکیت خداست و پیش می آید که...
باتیسون حرفش را قطع کرد:
ـ به همین که گفت بسنده کنید.
ـ خب، روح گفت: «او خواهد مرد.»
گوردُن مثلث را ول کرد تا عرق پیشانی اش را پاک کند. زن جوان زیر تورش به نظر می رسید در جایش میخکوب شده بود و باتیسون سعی می کرد دلداری اش دهد. زن کلاً خویشتن داری را کنار گذاشته بود و داشت درباره ی چیزی که همان لحظه رخ داده بود با صدای بلند فکر می کرد. مرد ریشویی با کلاه سیلندر هم به سمت در رفت و در را شَرَقی به هم زد، انگار که به قدر کافی از این حرف ها شنیده بود.
فلیکس خندید و به ژول گفت: «مطمئنم که خوشت آمده.»
گوردن باحالت عصبی پیپ سیاهی را روشن کرد و بعد خم شد، سعی داشت بر همهمه غالب شود، کف زد و چند بار پشت سر هم سرفه کرد.
ـ دوستان من، دوستان من، وظیفه ی ماست که با آقای لافونتن قبل از برگشتنش به دژوپیتر خداحافظی کنیم. و اگر همه ی ما در این لحظه با او باشیم، شاید آخرین حرکت خارق العاده را در مقابل ما بزند.
آرامش کم کم بازگشت، حس کنجکاوی بر میل به تجزیه و تحلیل غالب شد. درواقع گوردن برای این معروف بود که کاری بیش تر از ارتباط با ارواح انجام می داد و برای همین هم بود که مردم آن قدر زیاد به او پول می دادند.
ـ از شما خواهش می کنم که همگی با هم در تمرکز بمانید. اگر روان ما همه با روح او برخورد کند، شاید این شانس وجود داشته باشد که...
پک محکمی از تنباکو با بوی چرم کشید، باز هم برای باز شدن صدایش سرفه کرد و دو دستش را روی میز چسباند.
ـ لطفاً، آقای لافونتن...
شعله های شمعدان از یک جریان نامرئی هوا لرزید، بعد صدای ترق و تروقی از ته اتاق آمد و در برابر مخاطبان شگفت زده چیزی به شکل بخار کنار پنجره هویدا شد، بالای میز تحریر بلوط بزرگی که درش بسته بود. اندازه ی شبح بیش تر از سی سانتی متر نمی شد و شبیه تخم مرغ درازی بود که دو سرش کش آمده باشد. مخصوصاً با نوری شب تاب می درخشید که خیلی پاک، سفید و کاملاً ماورایی بود.
گوردن زمزمه کرد:
او این جاست. این جسم اثیری آقای لافونتن است! این کالبد روح است که ظاهر شد!
وسط آه و اوه های بهت زده، آن چیز بخار مانند به زردی می گرایید و چند سانتی متر به سمت لبه ی مبل جابه جا شد. ذرات نور سوسوزنان از آن می ریخت، انگار شبح سعی داشت متورم و بزرگ تر شود اما نمی توانست. بعد تراکمش کم تر شد. چیزی نمانده بود به کلی حل بشود که درخشان، جدا از آخرین بارقه ی طلایی، پیش از آن که در تاریکی شب محو شود، ناگهان به نظر رسید که از شیشه عبور کرد. گوردن پیپش را کنار گذاشت و آه کشید:
ـ رفت، کاری از این بهتر نمی توانستم بکنم.
صدای کف زدن مثل صاعقه بلند شد و موجی از پایین و بالا شدن عصاها و زیردامنی ها و اظهار تعجب و تبریک به هم دیگر. همه هم زمان شروع به حرف زدن کردند. هر کس دلش می خواست به آقای مدیوم نزدیک شود، تحسینش کند، و دست یا لباسش را لمس کند. زنی هم از داخل خز روی آستینش یک قیچی کوچک درآورد تا شاید بتواند دسته ای از موی این مرد بزرگ را بگیرد. گوردن می توانست خودش حاصل تناسخ لافونتن باشد.
باتیسون، بی تفاوت به این تلاطم، بازوی زن جوان را گرفت و بدون هیچ حرفی او را به سمت در برد. فلیکس آستین دوستش را کشید:
ـ متاسفم ژول، من باید نقشه ام را عوض کنم. این تویی که باید امشب گوردن را تعقیب کنی.
ـ من! اما...
ـ ترش نکن، من تقریباً مطمئنم توی محله ی ما زندگی می کند. تا یک ساعت دیگر می رسی خانه ات و کمک بزرگی به من می کنی. با او حرفی نزن، با فاصله دنبالش برو و دقت کن ببین آدرسش کجاست. فردا خودم دنباله اش را می گیرم. عجالتاً می خواهم بفهمم این زن کیست و چه چیزی را زیر تورش قایم می کند، با آن می شود یک شماره از روزنامه ی مردم را پر کرد. خانه ی تورتونی هم دیگر را می بینیم...
ژول آن چنان وقتی پیدا نکرد تا مخالفت کند: فلیکس با عجله سمت در دویده بود و آن جا نزدیک بود سرایدار را که داشت در جهت برعکس بالا می آمد و دو مردی که همراهش بودند، داشتند زیر هشتی سیگار می کشیدند زمین بزند. سرایدار خطاب به همه داد زد:
ـ خانم ها و آقایان، جلسه تمام است. اگر می خواهید همراه من با احتیاط از پله ها پایین بیایید. مسیر را به شما نشان می دهم.
ژول، لعنت کنان به فلیکس و رفتار غیرقابل پیش بینی اش، اول فکر کرد نباید بگذارد گوردن از دیدش خارج شود. برای همین نهایت سعی اش را کرد تا بین نفرات آخر از در خارج شود و وانمود می کرد پنجره و میز تحریری که شبح لافونتن آن جاها ظاهر شده بود برایش جالب است و توجهش را جلب کرده. اما یکی از مزدورهای سرایدار جلو آمد و با نگاهش از او دعوت کرد اتاق را ترک کند. آن گاه ژول سمت آقای مدیوم برگشت که بی توجه به تحسینات او سرش پایین بود و با قیافه ای گیج وسایلش را مرتب می کرد. وقت نداشت که هیجان تازه ی ژول برای احضار روح را تصدیق کند.
بنابراین ژول رضایت داد که به بقیه بپیوندد و از خود می پرسید چگونه در یک لحظه موفق می شود گوردن را بیرون بدون این که کسی متوجه شود تعقیب کند. پسری که با دژوپیتر رابطه دارد باید چشم ها و گوش های تیزی داشته باشد!
روی پاگرد به گروهی رسید که برای خستگی درکردن خودشان را روی نیم طبقه کش و قوس می دادند. شوخی هایی می شنید که در جواب شان صدای هرهر خنده می آمد. از قرار معلوم گفت وگوی لافونتن تاثیری مست کننده روی این آدم های سرشناس داشت و احتمالاً می توانستند خود را در خروج از یک موسسه ی شیک بعد از یک شب مبتذل تصور کنند. با وجود این، همین که ژول زیر هشتی رسید، خنده های بی خودی خوابید. صدای دو شلیک گلوله یکی پس از دیگری توی پله ها پیچید.

«کارآگاه برای همه قرون»

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «کارآگاه برای همه ی قرون» یکی از این زیرمجموعه هاست که رمان های پلیسی/ تاریخی را در بر می گیرد و بیش ترین تعداد آثار در آن گنجانده شده اند. در ادامه به معرفی اجمالی این گونه ی فرعی نسبتاً نوخاسته ی ادبیات جنایی/معمایی می پردازیم که تاکنون در کشور ما تقریباً ناشناخته مانده است.
پدیداری فراگیر روایت پلیسی/تاریخی را باید از اواخر دهه ی ۱۹۷۰ دانست، هرچند پیش از آن هم به شکل پراکنده آثاری منتشر شده بودند که می توانستند در این دسته بندی بگنجند؛ شاخص ترین و منسجم ترین شان بی تردید ماجراهای قاضی دی به قلم روبرت وان گولیک هلندی است که انتشارشان از دهه ی ۱۹۶۰ آغاز شد. موفقیت خیره کننده ی رمان نام گل سرخ (۱۹۸۱)، نوشته ی اومبرتو اکو، در ترغیب بسیاری از نویسندگان برای طبع آزمایی در این ژانر فرعی قطعاً نقشی به سزا داشت. تا پایان سده ی بیستم، عرصه ی روایتِ پلیسی/ تاریخی چنان گسترده و متنوع شده بود که در ۱۹۹۹ جایزه ی «اِلیس پترز» ویژه ی رمان های پلیسی/تاریخی به وجود آمد (برای بزرگداشت الیس پترز، از طلایه دار برجسته ی این ژانر فرعی، چنین نام گرفت) که این خود نشانه ی استقلال نسبی اش از بدنه ی ادبیات جنایی/معمایی بود ـ فرانسوی ها نیز در ۲۰۱۰ جایزه ی «ایستوریا» را پدید آوردند که به رمان های پلیسی / تاریخی اعطا می شود.
اوج شکوفایی روایت پلیسی/ تاریخی اما در سده ی بیست و یکم تحقق یافت و به شکلی مستمر و فزاینده ادامه دارد. سخنی به گزاف نیست اگر بگوییم در حال حاضر قلمرو این ژانرِ فرعی به وسعت تمامی تاریخ است و عرصه ی جغرافیایی اش مدام پهناورتر می شود: مصر باستان، یونان باستان، رم باستان، قرون وسطا، امپراتوری بیزانس، عصر رنسانس، عصر روشنگری، انقلاب کبیر فرانسه، دوران برده داری و جنگ داخلی در آمریکا، عصر ویکتوریایی، جنگ جهانی اول و... از یک سو؛ و در کنار اروپا و آمریکا، ژاپن و چین و ویتنام در قرون سیزدهم تا شانزدهم میلادی و امپراتوری عثمانی و امپراتوری آزتک و...، از سوی دیگر (و حتی انسان های عصر حجر در چند داستان کوتاه)، همگی در این تماشاخانه ی رنگارنگ و پرتنوع حضور دارند.
کاوشگران رمان های پلیسی/تاریخی عمدتاً در سه گروه می گنجند:

الف) اکثریت شان پرسوناژهایی خیالی اند و در میان شان کاهنان، قاضی ها، کشیش ها، راهب ها و راهبه ها، دیوان سالارها، شهسواران، سامورایی ها، نظامی ها و ماموران پلیس (در دوره های نزدیک تر به زمان حاضر) از بقیه پُرشمارترند.
ب) گروه دوم شخصیت های واقعی تاریخی را شامل می شود؛ از ارسطو و دانته آلیگیری و جوردانو برونو گرفته تا جین آستین و اسکار وایلد و فروید و...
ج) گروه سوم را ـ که کم تعدادترین است ـ پرسوناژهای عاریت گرفته شده از آثارِ بزرگِ ادبیات جهان تشکیل می دهند؛ در این میان، آقا و خانم دارسی (زوج محبوب و جذاب رمان غرور و تعصب)، از نظر تعدد حضور، رتبه ی اول را دارند؛ پروفیری پِترُویچ (مستنطقِ مشهورِ رمانِ جنایت و مکافات)؛ سه تفنگدار و یار چهارم شان دارتانیان هم از جمله این کاوشگران اند.

امیدواریم ادامه ی هرچه طولانی تر این مجموعه، پنجره ای هرچه فراخ تر بر پهنه ی ادبیات جنایی/ معمایی بگشاید.
دبیر مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان»

درباره ی نویسنده

گیوم پرِوو در سال ۱۹۶۴ در ماداگاسکار متولد شد. او، که دانش آموخته ی «دانش سرای عالی سَن کلود» است، تحصیلاتش را در رشته ی تاریخ به پایان رسانده و در حال حاضر در دبیرستان تدریس می کند. پرِوو علاوه بر آثار تخصصی مثل جنگ جهانی دوم و زندگی و جامعه، سه رمان معمایی/ تاریخیِ قتل های رُم، قاتل و غیب گو، راز اتاق تاریک و هم چنین رمان هایی برای جوانان نگاشته که سه گانه ی زمان از آن جمله است. این تریلوژی که در فاصله ی سال های ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ در مجموعه ی جوانان «انتشارات گالیمار» منتشر شد، تاکنون چند جایزه معتبر برای گیوم پروو به ارمغان آورده است.

نظرات کاربران درباره کتاب راز اتاق تاریک

قهرمان داستان، ژول ورن است! او معمای قتلهای زنجیره ای را حل می کند.
در 2 ماه پیش توسط آناهیتا