فیدیبو نماینده قانونی نشر نفیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خداحافظ تسوگومی

کتاب خداحافظ تسوگومی

نسخه الکترونیک کتاب خداحافظ تسوگومی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خداحافظ تسوگومی

ماریا تنها دختر زنی مجرد است. او در شهری ساحلی در کنار دخترخاله‌اش، تسوگومی، زندگی می‌کند. تسوگومی دختری دلربا، لوس، و عمدتاً ظالم است که تمام عمرش بیمار بوده. حالا پدر ماریا بالاخره توانسته ماریا و مادرش را به توکیو بیاورد، ماریا را با دنیای دانشگاه آشنا کند، و او در آستانه‌ی بزرگ‌سالی و داشتن خانواده‌ای «عادی» است. در همین حین، خانواده‌ی تسوگومی قصد دارند مسافرخانه‌شان را ببندند و مکانی را که سال‌ها خانه‌شان بوده ترک کنند. وقتی تسوگومی ماریا را برای گذراندن آخرین تابستان در کنار دریا دعوت می‌کند، چکامه‌ی کوتاه پر آرامشی شکل می‌گیرد و در این نمایش تسوگومی عاشق می‌شود و ماریا معنای حقیقی خانه و خانواده را درک می‌کند. او باید با استقامت درونی تسوگومی و امکان واقعی از دست دادنش هم روبه‌رو شود. بصیرت تازه و معنوی نسبت به پایان کودکی و قدرت ماندگار اولین دوستی‌ها در این رمان طنین‌انداز و مسحورکننده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نفیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خداحافظ تسوگومی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صندوق پستی شبح زده

حقیقت این است: تسوگومی واقعاً دختر جوان غیر قابل تحملی بود.
حالا که شهر زمان کودکی ام را ترک کرده ام، همان شهری که ماهیگیری و گردشگری سرپا نگه اش داشته است، به دانشگاهی در توکیو آمده ام تا درس بخوانم. حالا دیگر در زندگی در شهر اوقات خوشی را سپری می کنم.
اسمم ماریا شیراکاوا(۱) است. از روی نام مادر باکره اسمم را انتخاب کرده اند.
نه این که واقعاً شبیه مریم مقدس باشم ـ معلوم است که نیستم. درهرصورت، به دلایلی تمام دوستان جدیدی که از زمان آمدنم به توکیو پیدا کرده ام به نحوی من را با صفاتی مثل «مهربان» و «آرام» توصیف می کنند.
واقعیت این است که من مثل یک آدم معمولی از جنس گوشت و خون هستم و درواقع تقریباً عصبانی ام. گرچه در توکیو اغلب در عجبم که این عبارت واقعاً چه معنی ای می دهد. مردم در این جا همیشه درمورد چیزهای جزئی زود عصبانی می شوند ـ مثلاً به خاطر بارش باران، یا به خاطر لغو شدن کلاس، یا به خاطر این که سگشان جای اشتباهی ادرار کرده. فکر کنم یک چیزی درمورد من کمی فرق می کند. چون وقتی اوقاتم تلخ می شود، فقط برای یک لحظه حس می کنم عصبانیت مثل موجی از پشت سر می آید و در ماسه ها فرو می رود... مدت های مدیدی تصور می کردم علتش فقط این است که در روستا بزرگ شده ام، و برای همین مثل روستایی ها خون سردم، اما همین چند روز پیش این استاد نفرت انگیز مقاله ی من را خیلی بی دلیل رد کرد، فقط به خاطر این که یک دقیقه برای تحویلش دیر کردم، و وقتی داشتم پیاده به خانه برمی گشتم، از خشم می لرزیدم و به غروب آفتاب خیره شده بودم که ناگهان متوجه شدم دلیل دیگری هم وجود داشته است.
تقصیر تسوگومی بود ـ یا شاید بهتر است بگویم به میمنت وجود تسوگومی بود.
هرکسی درطول روز حداقل یک بار از چیزی عصبانی می شود، که این من را هم در بر می گیرد. اما من متوجه شدم هروقت چنین مشکلی برایم پیش می آمد یک کاری می کردم ـ جمله ای را بارها و بارها عمیقاً زمزمه می کردم، انگار که نوعی مناجات بودایی باشد، و حتی نمی فهمیدم دارم چنین کاری می کنم. در مقایسه با رنجی که تسوگومی برایم به وجود می آورَد، این چیزی نیست. به نظر می رسید طی سال هایی که با تسوگومی گذرانده ام، بدنم به شکلی مبهم به این آگاهی رسیده بود که در آخر با خشمگین شدن واقعاً نمی شود راه به جایی برد. و همین طور که به نور نارنجی آسمانِ رو به تاریکی خیره بودم متوجه چیز دیگری هم شدم ـ چیزی که باعث شد حس کنم دلم می خواهد گریه کنم.
به دلیلی برایم مشخص شد که عشق هیچ گاه نباید متوقف شود. فکر می کنم مثل سیستم آب ملی باشد. فرقی ندارد چقدر شیر آب را باز بگذاری، چون در هر صورت مطمئنی جریان آب متوقف نمی شود.
این داستانی که می خوانید خاطراتم از آخرین ملاقاتم از شهر دریاکناری ست که کودکی ام را آن جا گذراندم ـ آخرین تابستانی که در خانه گذراندم. حالا دیگر افراد مختلفی از مسافرخانه ی یاماموتو(۲) که شخصیت های داستان را تشکیل می دهند از آن جا رفته اند و احتمالش کم است که دیگر فرصت زندگی با آن ها را پیدا کنم. و اما تنها جایی که در این دنیا مانده و دلم را با خود می برد فقط و فقط همان جاست آن هم در روزهایی که با تسوگومی گذراندم.
تسوگومی از زمانی که متولد شد به شکل مضحکی زار و نزار بود و همه نوع درد و مرضی هم داشت. دکترهایش اعلام کردند که در جوانی می میرد و خانواده اش هم برای بدترین ها خودشان را آماده کردند. البته همه ی اطرافیانش چنان لوسش می کردند که باورتان نمی شود. مادرش تمام بیمارستان های ژاپن را زیر پا گذاشته بود، از هیچ تلاشی مضایقه نمی کرد و تمام توانش را به کار گرفته بود تا شاید ذره ای طول عمر تسوگومی بیشتر شود. و زمانی که تسوگومی داشت آرام و متزلزل پا به بلوغ می گذاشت، شخصیتش طوری شکل گرفت که کاملاً گستاخ و پرخاشگر شده بود. به اندازه ی کافی قوت داشت تا بتواند کمابیش یک زندگی عادی داشته باشد، اما همین موضوع اوضاع را بدتر کرده بود. بخیل بود، بی ادب بود، بددهن بود، خودخواه بود، به شدت لوس بود، و بدتر از همه بدجور آب زیرکاه بود. همیشه بعد از به زبان آوردن چیزی که قطعاً هیچ کس نمی خواست آن را بشنود، پوزخند موذیانه ای بر صورتش می نشست ـ و در بدترین زمان ممکن حرفش را می زد و عمداً با زبان کاملاً واضح و با زشت ترین و ناپسندترین لحن ممکن بیانش می کرد ـ چنان که دقیقاً شبیه به شیطان می شد.
مسافرخانه، خانه ی تسوگومی بود.
پدر من در توکیو بود و به خاطر تلاش برای طلاق زنی که آن زمان با او ازدواج کرده بود اوقات سختی را می گذراند. هر دوی آن ها سال ها از هم جدا زندگی کرده بودند و او و مادرم می خواستند رسماً ازدواج کنند. این یعنی او مجبور بود مدام در حال رفت و آمد باشد و احتمالاً فکر می کنید این موضوع تا حدی خسته کننده باشد، اما او و مادرم همیشه درمورد روزی خیال بافی می کردند که هر سه نفرمان بتوانیم مثل یک خانواده ی واقعی، با هم در توکیو زندگی کنیم، بی آنکه دیگر از هم جدا شویم. چنین رویایی باعث شده بود آن ها به نسبت زندگی لذت بخشی داشته باشند. بنابراین درنهایت، هرچند موقعیت تا حدی از زاویه دید بیرون پیچیده به نظر می رسید، من به عنوان تنها فرزند بدون مشکل زن و مردی که عمیقاً عاشق یکدیگر بودند بزرگ شدم.
خواهر کوچک تر مادرم، خاله ماساکو،(۳) با خانواده ی یاماموتو وصلت کرده بود و حالا مادرم روزهایش را با کمک در آشپزخانه ی مسافرخانه ی یاماموتو سپری می کرد. خانواده ی یاماموتو چهار عضو داشت: عمو تاداشی،(۴) که مدیر مسافرخانه بود، خاله ماساکو، و دو دخترشان، تسوگومی و خواهر بزرگ ترش، یوکو.(۵)
اگر قرار بود فهرستی از سه قربانی اول رفتار بد و خشن تسوگومی را تهیه کنم، ترتیبش بدون شک چنین می شد: خاله ماساکو، یوکو و بعد من. عمو تاداشی فاصله اش را حفظ می کرد. باید اعتراف کنم هرچند به نظر می رسد قرار دادن خودم در این فهرست شوخی بدی به نظر می رسد، اما واقعاً کارم جسورانه است. طی مراحل رشد تسوگومی، دو رقیب اصلی برای به دست آوردن جایزه چنان سراپا آرام و مهربان می شدند که به نظر می رسید به قلمرو فرشتگان وارد شده اند.
حالا که تا این جا گفته ام شاید بهتر باشد که که پیش می روم احتمالاً کم کم سن و سال افراد را هم مشخص می کنم. یوکو یک سال از من بزرگ تر است و من یک سال از تسوگومی بزرگ ترم. نه این که هیچ وقتِ هیچ وقت حس کرده باشم تسوگومی از من کوچک تر است. انگار که حس کنید او از وقتی دختر کوچکی بوده همین طور بوده و فقط به مرور زمان که بزرگ تر شده شرارتش هم بیشتر شده است.
هروقت شرایطش بدتر می شد و او مجبور بود به تختخواب برود، رفتار وحشیانه اش حتی وخیم تر می شد و به اوج می رسید. برای این که دوران بهبودی اش برایش آسان تر بگذرد، به او اتاقی زیبا در در طبقه ی سوم مسافرخانه می دادند، اتاقی که دراصل برای دو نفر ساخته شده بود: آن اتاق که رو به اقیانوس بود، از همه ی اتاق های ساختمان دید بهتری داشت. درطول روز نور خورشید روی آب می درخشید و هروقت باران می بارید موج ها بزرگ و مه آلود می شدند و در شب درخشش نور قایق های ماهیگیری را همیشه می شد در میان تاریکی دید. اقیانوس از آن جا خیلی زیبا دیده می شد.
از آن جا که من سالم بودم، تصورش را هم نمی کردم چقدر می تواند ناامیدکننده باشد که روزهای پیاپی در ابهام زندگی کنی و کمابیش مطمئن باشی به زودی می میری، هرچند زمان دقیقش را ندانی. اما چیز دیگری را می توانم تصور کنم و آن این است که اگر مثل او زمانی طولانی را درازکش در آن اتاق می ماندم دلم می خواست از آن منظره ی دریا و رایحه ی خوش جزرومد چیزی بسازم که با هیچ چیز قابل مقایسه نباشد و دلم می خواست آن را به حیاتی ترین چیز زندگی ام تبدیل کنم. اما ظاهراً تسوگومی به هیچ وجه این چیزها را این طور نمی دید. درعوض کارهای دیگری می کرد، کارهایی از قیبل پاره کردن پرده ها یا تا جای ممکن محکم بسته نگه داشتن پنجر ه های ضد طوفان و گاهی ظرف غذایش را موقع غذا خوردن وارونه می کرد و بعد احتمالاً کتاب های کتابخانه اش را روی کف تاتامی(۶) شده پخش می کرد و اتاقش را طوری رها می کرد که یاد فیلم جن گیر می افتادید و حتی باعث می شد خانواده ی همیشه آرام و ساکتش هم صدایشان در بیاید. در یک برهه ی زمانی خیلی جدی رو به کارهای جادوگری آورد و انواع و اقسام «چیزهای شیطانی» را در اتاقش نگهداری می کرد ـ لیسه و قورباغه و خرچنگ و غیره. (همیشه تعداد زیادی خرچنگ دور و اطراف بود و برای همین کاملاً در دسترس بودند.) تسوگومی کم کم این موجودات را دزدکی به اتاق های مخصوص مهمان می برد و البته این موضوع باعث شکایت شد و خاله ماساکو و یوکو و حتی عمو تاداشی را از نگرانی به خاطر رفتارهایش به گریه انداخت.
اما حتی در چنین مواقعی هم تسوگومی با تمسخر حرف می زد: «شما احمقا اگر امشب بمیرم دست و پاتون رو گم می کنید! بسه این قدر الکی گریه نکنید!» پوزخندی که روی صورتش بود به شکل عجیبی شبیه به لبخند میتریا(۷) بود.
و خوب حقیقت این است که تسوگومی زیبا بود.
موهای مشکی بلند، پوست سفید و شفاف و چشمان واقعاً درشتی داشت. پلک هایش خط ضخیمی از مژه هایی داشت که هروقت نگاه خیره اش را می بست، سایه هایی کم رنگ رویشان نمایان می شد. دست ها و پاهایش بلند و لاغر بودند، سیاهرگ هایش انگار درست زیر سطح پوستش بودند و بدنش ظریف و خوش فرم بود ـ ظاهر فیزیکی اش چنان آراسته و زیبا بود که فکر می کردید عروسک دست ساز یک خدایی باشد.
تسوگومی از دوران راهنمایی با پسرهای کلاسش به نحوی لاس می زد و کاری می کرد که برای قدم زدن با او در ساحل همراهی اش کنند. آن قدر دوست پسرهایش عوض می شدند که مضحک بود و همیشه فکر می کردی در شهری به آن کوچکی او حتماً باید سوژه ی شایعه های بسیار بد بشود. اما درعوض مردم فکر می کردند مهربانی و زیبایی اش کاملاً هرکسی را که با او در ارتباط باشد تحت تاثیر قرار می دهد و ناچار دل فریفته اش می کند. دنیا از او چنین تصوری داشت ـ بُت چنان فریبنده ای که تسوگومی واقعی کاملاً با آن تفاوت داشت. درنهایت تصور می کنم ما فقط باید خوشحال بودیم که از خیر مهمانانی که در مسافرخانه می ماندند می گذشت. شرط می بندم اگر می خواست می توانست آن جا را به فاحشه خانه تبدیل کند.
عصرها تسوگومی و هر پسری که دورش پرسه می زد برای پیاده روی به کشتی بتُنی طویلی می رفتند که در ساحل بود تا بتوانند به خلیجی که به تدریج تاریک می شد نگاه کنند. پرنده ها آن جا در آسمان رنگ رنگی در ارتفاع کم می چرخیدند و تلالو موج ها آرام به سمتشان می شتافتند. جز این که فقط سگی آن اطراف پرسه می زد ساحل کاملاً خلوت بود و به نظر می رسید مانند بیابانی گسترده باشد، سپید و سترگ، و در آب چندتایی قایق را باد به تلاطم می انداخت. آن دورها، نیم رخ سیاه جزایر در مه گم می شدند و خطوط ابرها با رنگ قرمزی می درخشیدند و آن سوی دریا سر می خوردند.
تسوگومی آهسته راه می رود، تا بخواهی آهسته.
پسرک که نگران شده است می خواهد دستانش را بگیرد. او هم دستان پسر را در دستان ظریفش می گیرد و همچنان سر به زیر دارد. بعد صورتش را بالا می گیرد و لبخندی نثارش می کند. گونه هایش در نور آفتابِ در حال غروب می درخشد و چهره اش به شکلی رنج آور شکننده به نظر می رسد، درست مثل درخشندگی حیرت آور آسمان شفق که لحظه به لحظه دگرگون می شود و هرگز برای مدتی دراز ثابت نمی ماند. دندان های سفید، گردن باریک، چشم های درشتش ـ همان طور که به منظره خیره بودند ـ همگی با شن و ماسه ها و باد و صدای موج ها در هم می آمیخت و گویی در شُرف چکیدن به دریایی از پوچی بود.
و البته این هم حقیقت است که: او هر لحظه اراده می کرد می توانست ناپدید شود و هیچ کس هم هرگز از چنین موضوعی متعجب نمی شد.
دامن سپید تسوگومی در باد می رقصد.
هر زمان که شاهد یکی از این صحنه ها بودم، با خودم غرغر می کردم که حتماً او خیلی خوش است که می تواند به این شکل رفتار کند و چنین تصویری از خود در ذهن افراد مختلف حک کند ـ و حتی چنان لعنتش می کردم که حس می کردم در آستانه ی گریه کردن هستم. حتی برای من که باید شخصیت واقعی اش را خوب می شناخت، دیدن آن صحنه های در ساحل غمی در وجودم القا می کرد که تا اعماق روحم نفوذ می کرد و قلبم را مالامال از درد می نمود.
***
تسوگومی و من به خاطر اتفاق خاصی با هم خیلی صمیمی شدیم. البته ما از وقتی بچه بودیم یکدیگر را می شناختیم. اگر می توانستی با بخل ورزی ها و زبان تند و تیزش کنار بیایی، واقعاً برای این که اوقات خوشی داشته باشی خوب بود. طبق تصور او، شهر شیلاتی ما دنیایی بی حد و مرز بود. هر دانه ی ماسه ذره ای رمزآمیز بود. او باهوش بود و مطالعه کردن را دوست داشت، برای همین همیشه مشغول خواندن کتاب هایی با موضوعات مختلف بود، بنابراین اطلاعاتش خوب بود. و البته برای شروع رابطه با او باید تا حدی باهوش باشی و درمورد روش های مختلف بدجنسی مطلع باشی.
در طول سال های اول مدرسه ی ابتدایی، تسوگومی و من با هم یک بازی می کردیم به اسم «صندوق پستی شبح زده». مدرسه ی ما پایین کوه کوچکی قرار داشت و باغی هم پشتش بود. این صندوق قدیمی در همین باغ بود و یک گرماسنج و یک فشارسنج و غیره داخلش بود ـ کلاس ها برای آموزش هواشناسی از آن ها استفاده می کردند ـ اما حالا صندوق خالی بود. ما در خیالاتمان فکر می کردیم این صندوق با جهان ارواح ارتباط دارد و نامه هایی از جهانی دیگر درونش قرار می گیرد. طی روز می رفتیم و داستان هایی از اشباح یا تصاویر ترسناکی که از صفحات مجلات بریده بودیم داخلش می گذاشتیم و بعد نیمه شب با هم برمی گشتیم و آن ها را برمی داشتیم. باغی که صندوق در آن قرار داشت زمانی که هوا روشن بود مکانی عادی بود، اما وقتی در تاریکی داخلش گیر می افتادی مطمئناً جای ترسناکی می شد، و ما هر دو مدتی کاملاً محو بازی خودمان بودیم. «صندوق پستی شبح زده» با تمام بازی های دیگری که پس از آن انجام می دادیم گم شد و درنهایت فراموشش کردیم. زمان راهنمایی من عضو تیم بسکتبال شدم و به خاطر تمرین، دیگر وقتی برای بازی با تسوگومی نداشتم. به محض آن که به خانه می رسیدم خوابم می برد و همیشه کلی تکلیف برای انجام دادن داشتم و در میان این اوضاع او دیگر برایم کسی نبود جز دخترخاله ای که در همسایگی ام زندگی می کرد. و بعد آن حادثه اتفاق افتاد. آن طور که یادم می آید کلاس هشتم بودم و تعطیلات بهاره بود.
باران خفیفی در شب می بارید و من در اتاقم زندانی بودم. در شهرهای ساحلی مثل شهر ما، باران یعنی بالا آمدن جزرومد. اطرافم پر بود از صدای شدید قطرات باران که در تاریکی غوطه ور بودند. از صمیم قلب احساس افسردگی کردم. پدربزرگم تازه فوت شده بود. من تا وقتی پنج سالم بود در خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می کردم، بنابراین خیلی به پدربزرگم وابسته بودم. حتی بعد از آن که من و مادرم به مهمان خانه ی یاماموتو نقل مکان کردیم، و حتی وقتی به مدرسه ی راهنمایی رفتم، مرتب به دیدارش می رفتم و همیشه با هم نامه رد و بدل می کردیم. آن روز برای تمرین تیم بسکتبال نرفته بودیم و در خانه مانده بودم، اما نمی توانستم خودم را به کاری مشغول کنم، فقط همان جا کف زمین نشسته بودم، به تختم تکیه زده بودم و چشم هایم از شدت گریه پف کرده بود. لحظه ای مادرم آمد پشت در اتاقم و صدایم زد و گفت که تسوگومی پشت تلفن است، اما من گفتم که به او بگوید خانه نیستم. انرژی لازم برای بودن با تسوگومی را نداشتم. مادرم مثل همه ی ما می دانست دخترخاله ام چه قدر ممکن است کینه جو باشد، برای همین فقط گفت لابد همین طور است که می گویی و رفت. و من دوباره روی زمین افتادم و بی علاقه شروع به ورق زدن مجله ای کردم و عاقبت خوابم برد.
بعد صدای دمپایی راحتی شنیدم که از آن طرف راهرو به سمت اتاقم نزدیک می شد. درست همان لحظه ای که سرم را بالا بردم، در آرام باز شد و من دیدم تسوگومی خیس آب روبه رویم ایستاده است.
داشت نفس نفس می زد. قطره های درشت آب همین طور داشت از کلاه بارانی اش روی تاتامی می چکید. چشم هایش بازِ باز بود.
با صدای ضعیف گفت: «ماریا!»
درحالی که هنوز غرق در رویاهایم بودم، سرم را بالا بردم تا تسوگومی را ببینم: «هان؟»
حالتی در چهره اش داشت که انگار نگران بود، گویی که از چیزی ترسیده باشد. هرچند وقتی حرف زد لحنش ارباب منشانه و دستوری بود.
«هی، می شه بیدار شی؟! بچه، موضوع جدیه! این رو ببین!»
آن را بی نهایت آرام به من داد، انگار چیز باارزشی باشد، یک ورق کاغذ بود که از جیب بارانی اش درآورد و محکم نگه اش داشت. با ابهام دستم را طرفش بردم، و متعجب بودم که چرا دارد این طور اغراق آمیز رفتار می کند، و کاغذ را از او گرفتم. لحظه ای که دیدم چیست، حس کردم انگار ناگهان هلم داده اند زیر نورافکنی و درست وسط پرتو نور هستم.
شکی در آن نبود: کلمات جان دار نیمه شکسته نوشته شده در کاغذ دست خط پدربزرگم بود. دست خطی که یادآور درد ملایم خاطرات بود. نامه مثل تمام نامه هایی که برایم می نوشت شروع می شد:
ماریا، جواهر من
خدانگهدار.
مراقب مادربزرگت، پدرت و مادرت باش. امیدوارم وقتی بزرگ شدی زنی فوق العاده شوی که شایسته ی نام باکره ی مقدس باشد.
ریوزو(۸)
من حیرت زده شده بودم. لحظه ای تصویر پدربزرگم در ذهنم مجسم شد ـ دیدم که شق و رق پشت میزش نشسته است ـ و انگار قلبم داشت در سینه منفجر می شد. وقتی شروع به حرف زدن کردم، فشاری باورنکردنی به خودم وارد کردم.
«این چیه؟ کجا پیداش کردی؟!»
تسوگومی مستقیم به چشم هایم نگاه می کرد، لب های سرخ درخشانش می لرزید، و با لحنی صمیمانه و پراحساس جوابم را داد، انگار که داشت دعا می خواند.
«باورت می شه؟ توی صندوق پستی شبح زده بود!»
«چی؟ جدی می گی؟!»
من کاملاً آن صندوق قدیمی را فراموش کرده بودم، اما حالا جرقه ای تمام خاطرات پاک شده ام را بازگرداند. تسوگومی صدایش را در حد نجوا پایین آورد.
«گوش کن، بچه، من خیلی از باقی شما احمقا به مرگ نزدیک ترم. خوابیده بودم، خوب؟ که پیرمرد اومد تو خوابم. حتی وقتی هم که بیدار شدم همه چی یه جورایی عجیب بود، می فهمی؟ انگار که هنوز یه چیزایی می خواسته بگه. وقتی بچه بودم، برای منم همه چی می خرید، شاید یه جورایی مدیونش باشم. بچه جون، موضوع اینه که تو هم توی خوابم بودی و پیرمرد انگار می خواست باهات حرف بزنه ـ بالاخره تو رو از همه ی ما بیشتر دوست داشت، مگه نه؟ بعد یهو یه فکری به ذهنم رسید. رفتم یواشکی یه نگاهی به صندوق پستیه کردم، خوب؟ و بعد لعنتی... هی بچه، وقتی اون زنده بود هیچ وقت درمورد صندوق پستی شبح زده بهش چیزی گفته بودی؟»
سرم را تکان دادم و گفتم: «نه، فکر نکنم.»
تسوگومی فریاد زد: «وای، خدایا! پس این خیلی ترسناکه!» و بعد لحنش جدی شد، «خوب، ماریا، اون صندوق لعنتی واقعاً شبح زده بوده.»
حالا دست هایش را گره کرده بود و محکم به سینه چسبانده بود و چشمانش را بسته بود. به نظر می رسید خودش را به یاد می آورد که همین چند ساعت قبل داشته در باران به سمت صندوق پستی می دویده. حتی حالا صدای بارش باران در تاریکی می پیچید. حس کردم همان طور که دارم در عمق تاریکی تسوگومی غرق می شوم، واقعیت دارد از من دور می شود. هرچه تا آن زمان اتفاق افتاده بود، مرگ و زندگی، همگی انگار در گرداب اسرارآمیزی فرو می رفتند که گونه ی مختلفی از واقعیت آن جا فرمانروا بود ـ آن احساس سکوت ناآرامی در اتاق ایجاد کرده بود.
تسوگومی با صدای خیلی آرام، انگار برایش بسیار سخت بود که همین قدر هم حرف بزند، گفت: «ماریا، حالا چه کار کنیم؟» چهره اش رنگ پریده بود. با عجز نگاهم می کرد.
قاطعانه گفتم: «خوب، اول این که...» در این حین تسوگومی حال و هوای عجیبی داشت، انگار آن چه رخ داده بود برایش غیر قابل هضم بود. «درموردش با هیچ کس حرف نزن. اما مهم تر از همه اینه که الان برگردی خانه، خودت رو گرم کنی و بری بخوابی. درسته که بهاره، اما هنوز بیرون داره بارون میاد ـ مطمئنم فردا تب می کنی. عجله کن و یه لباس خشک بپوش. فردا پس فردا به قدر کافی وقت هست که درموردش حرف بزنیم.»
«باشه، پس می رم.» تسوگومی بلند شد. «تا بعد، بچه جون.»
درست قبل از این که اتاقم را ترک کند گفتم: «ممنونم، تسوگومی.»
تسوگومی جواب داد: «خواهش می کنم، بچه.»
و بی آن که دیگر نگاهی به پشت کند، در را باز گذاشت و رفت.
مدتی همان طور کف زمین نشستم، نامه را بارها و بارها خواندم. اشک هایم روی فرش می ریخت. گرمای شیرین و مقدسی سینه ام را پر کرده بود. همان حسی را داشتم که صبح کریسمس وقتی با شنیدن صدای پدربزرگم از خواب بیدار می شدم احساس می کردم ـ این جا رو ببین، انگار یه هدیه از طرف بابا نوئله! ـ و برمی گشتم و می دیدم هدیه ی کادوپیچ شده کنار بالشم هست. هرچه بیشتر می خواندم، کمتر به نظر می رسید که اصلاً گریه ام متوقف شود. روی نامه خم شدم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم.
خیلی خوب، شاید کمی زودباور بودم.
هرچند تردیدهایی هم داشتم! هرچه نباشد بالاخره داریم درمورد تسوگومی حرف می زنیم.
اما آن حروف زیبا. آن دست خط. آن احوال پرسی که فقط پدربزرگم و من درموردش می دانستیم: «جواهر من.» تسوگومی که خیس آب باران شده بود، و قدرت نگاهش که آن طور در من نفوذ می کرد و لحن صدایش. ولی مهم تر این که ماجرا را با چهره ی کاملاً جدی تعریف کرد، درحالی که معمولاً با لحن مسخره درمورد این چیزها حرف می زد. گوش کن، بچه، من خیلی از باقی شما احمقا به مرگ نزدیک ترم... آه بله، کاملاً فریب خورده بودم.
آخر لطیفه روز بعدش رسید.
ظهر به خانه اش رفته بودم، مشتاق بودم درمورد نامه جزئیات بیشتری برایش بگویم، اما او خانه نبود. رفتم طبقه ی بالا به اتاقش و آن جا منتظر بودم که خواهر بزرگ تر تسوگومی، یوکو، آمد برایم یک فنجان چای آورد.
تا حدی با لحن غمگین گفت: «متاسفانه تسوگومی بیمارستانه.»
یوکو کوتاه و تپل است. همیشه خیلی آرام حرف می زند، تقریباً به این می ماند که آواز می خواند. مهم نیست تسوگومی با او چکار کند، او همچنان آرام و متین می ماند ـ تنها چیزی که تغییر می کند این است که چنین چهره ی غمگینی پیدا می کند. اصلاً هیچ چیز او را عصبانی نمی کند. آدم مهربانی ست که واقعاً باعث می شود حس کنم در مقابلش خیلی کوچکم. تسوگومی همیشه یوکو را مسخره می کند، می گوید تا به حال چنین آدم احمقی در زندگی اش ندیده و دنیا جای بهتری می شد اگر یوکو می رفت خودش را پرت می کرد توی دریاچه، اما من خیلی دوستش داشتم و حتی تحسینش می کردم. هیچ راهی نیست که کسی بتواند با تسوگومی زندگی کند و آزار نبیند، ولی هروقت یوکو را می دیدی لبخند درخشانی بر لب داشت. او برای من مثل یک فرشته بود.
با نگرانی پرسیدم: «امروز حالش بد شد؟»
فکر می کردم بیرون رفتن در باران آخرسر مریضش می کند.
«اوه، نه راستش... اخیراً خیلی به خودش فشار آورده، و برای همین تبش بالا رفت. دقیقاً نمی دونم داره چه کار می کنه، انگار داشت نامه ای چیزی می نوشت...»
بلند داد زدم: «چه کار می کرد!»
و بعد دیدم یوکو دارد با تعجب نگاهم می کند. دوروبرم را نگاه کردم و نگاهم را به قفسه های بالای میزش دوختم. مطمئن شدم، خودش بود: کتاب آموزش خطاطی نیمه شکسته.
کلی هم کاغذ و مرکب داشت، سنگ جوهر،(۹) و یک قلم موی خیلی عالی و از همه مهم تر نامه ای از پدربزرگم که مشخص بود از اتاقم دزدیده است.
بیش از آن که عصبانی باشم مبهوت بودم.
چه چیزی باعث شده بود او تا این حد پیش برود؟ برای کسی مثل او که هرگز حتی قلم مویی را درست به دست نگرفته بود، خوش نویسی با آن مهارتی که در نامه پیاده کرده بود سختی بی نهایتی به همراه داشته ـ واقعاً نمی توانستم تصور کنم از کجا چنین چیزی به فکرش رسیده بود یا چه هدفی داشته است. اتاق لبریز از آفتاب بهاری بود. حیرت زده به سمت پنجره برگشتم و به اقیانوس درخشان خیره شدم و سعی کردم افکارم را آزاد کنم. یوکو همچنان دهانش باز بود تا بپرسد چه اتفاقی افتاده که تسوگومی بازگشت.
صورتش از شدت تب سرخ شده بود و به خاله ماساکو تکیه زده بود، قدم های کوتاه و بی رمقی برمی داشت، اما وقتی وارد اتاق شد و حالت من را دید پوزخند کوچک خودخواهانه ای زد. پرسید: «بند رو به آب دادی؟»
چنان احساس غضب و کوچک شدن می کردم که لحظه ای صورتم کاملاً سرخ شد. روی پا جهیدم و با تمام قدرتی که داشتم هلش دادم.
یوکو در کمال تعجب فریاد زد: «ماریا!»
تسوگومی به در کاغذی خورد و همین باعث افتادنش شد، بعد چرخید و بدجوری به دیوار خورد.
خاله ام به حرف آمد.
«ماریا عزیزم، خواهش می کنم، تسوگومی در وضعیتی نیست...»
سرم را تکان دادم، صورتم خیس اشک بود.
درحالی که وحشیانه به تسوگومی خیره شده بودم فریاد زدم: «لطفاً الان باهام حرف نزنید!» چنان خشمگین بودم که حتی تسوگومی هم نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد. هیچ کس تا به حال هلش نداده بود یا حتی با خشونت با او رفتار نکرده بود.
کتاب آموزش خطاطی نیمه شکسته را محکم بر تاتامی کوبیدم و گفتم: «اگه این قدر برای دستات زمان داری و فقط بلدی چنین کارای پلیدی بکنی، پس برو بمیر! برام مهم نیست اگه بمیری!»
شاید در آن لحظه تسوگومی فهمید اگر فوراً کاری نکند تا ابد دیگر کاری به کارش ندارم ـ و دقیقاً قصد چنین کاری هم داشتم ـ چون همان طور که افتاده بود، هنوز در همان وضعیت پهن زمین شده، مستقیم به چشمانم نگاه کرد، نگاه خیره اش کاملاً مشهود بود، و زیر لب کلماتی را به زبان می آورد که تمام عمر از گفتنشان خودداری می کرد، مهم نبود چه اتفاقی افتاده باشد، یا اوضاع چه قدر افتضاح باشد، حتی اگر شکنجه اش هم می کردی آن حرف ها را به زبان نمی آورد.
«ماریا، متاسفم.»
خاله ماساکو و یوکو هر دو حیرت کرده بودند و من حتی از آن ها هم شوکه تر شده بودم. هر سه ما نفسمان را در سینه حبس کردیم و قادر به صحبت کردن نبودیم. فکر این که تسوگومی واقعاً از کسی عذر خواسته... نه، واقعاً به ذهن کسی خطور نمی کرد! و ما حقیقتاً غرق در آفتاب درخشان خشکمان زده بود. تنها صدایی که می توانستیم بشنویم صدای زوزه ی دور باد بود که در شهر می پیچید و حالا دیگر عصر شده بود.
«فف، فف. ف، ها، ها» ناگهان تسوگومی زد زیر خنده و سکوت را شکست. درحالی که با انفجار خنده هایش دیگر به خود می پیچید گفت: «ولی ماریا! جداً که خیلی زود گول می خوری! منظورم اینه که آخه چه فکر کردی؟ یه کم عقل سلیم داشته باش تو رو خدا! آخه یه آدم مرده چه طور می تونه نامه بنویسه؟ آدم مرده مرده دیگه! آها، ها، ها!»
تسوگومی مدتی همین طور روی زمین غلت می زد، قهقهه می زد و دلش را چنان گرفته بود که انگار تمام این مدت جلو خنده اش را گرفته بود و دیگر بیش از آن نمی توانست نگه اش دارد.
با دیدن او در آن وضعیت من هم زدم زیر خنده. درحالی که صورتم سرخ شده بود گفتم «خوب، فکر کنم دیگه دلیلی برای عصبانیت وجود نداره.» و بعد دوباره لبخند زدم. هر دوی ما مکالمه ای را که در طول بارش باران شب قبل داشتیم برای یوکو و خاله ام تعریف کردیم و هر دوی آن ها حیرت کرده بودند که ما از آن وضعیت به قاه قاه افتاده بودیم.
خوب یا بد، این طور بود که من و تسوگومی با هم صمیمی شدیم.

پیش نگاشت

بنانا یوشیموتو در سال ۱۹۶۴ متولد شد. آشپزخانه، ان. پی.، مارمولک، آرمیتا و خفته از کتاب هایش هستند. داستان ها، رمان ها و مقالاتش در ژاپن و خارج از ژاپن جوایز بی شماری برده اند، که جایزه ی نقاب نقره ای (سیلور ماسک) در ایتالیا یکی از آن هاست. وی ساکن توکیو است.
بنانا یوشیموتو نویسنده ای در سطح بین المللی است و وی را در هارپر بازار و شیکاگو تربیون «استاد داستان گویی» نامیده اند. خداحافظ تسوگومی داستانی جادویی و غیرمعمول دوستی عمیق و پیچیده ی بین دو دخترخاله است و این کتاب از بهترین آثارش به شمار می رود.
ماریا تنها دختر زنی مجرد است. او در شهری ساحلی در کنار دخترخاله اش، تسوگومی، زندگی می کند. تسوگومی دختری دلربا، لوس، و عمدتاً ظالم است که تمام عمرش بیمار بوده. حالا پدر ماریا بالاخره توانسته ماریا و مادرش را به توکیو بیاورد، ماریا را با دنیای دانشگاه آشنا کند، و او در آستانه ی بزرگ سالی و داشتن خانواده ای «عادی» است. در همین حین، خانواده ی تسوگومی قصد دارند مسافرخانه شان را ببندند و مکانی را که سال ها خانه شان بوده ترک کنند. وقتی تسوگومی ماریا را برای گذراندن آخرین تابستان در کنار دریا دعوت می کند، چکامه ی کوتاه پر آرامشی شکل می گیرد و در این نمایش تسوگومی عاشق می شود و ماریا معنای حقیقی خانه و خانواده را درک می کند. او باید با استقامت درونی تسوگومی و امکان واقعی از دست دادنش هم روبه رو شود.
بصیرت تازه و معنوی نسبت به پایان کودکی و قدرت ماندگار اولین دوستی ها در این رمان طنین انداز و مسحورکننده است.

پیش نگاشت مترجم

رمانی که پیش رو دارید طرح داستانی ساده ای دارد. اما اتفاق در این روایت همان کشف و شهودی است که راوی به آن می رسد. مسائل ساده، اما بنیادی زندگی که وی حالا در پی جدایی از شهری که در آن بزرگ شده، دوستان و تمام آن چه تاکنون داشته برایش رنگ و بویی دیگر گرفته اند و چون این اتفاقات در آستانه ی بزرگ سالی برایش رخ داده اند توجهش به همه چیز بیشتر جلب شده است.
توصیفات نویسنده از مناظر ملموس، گیرا و بجاست، هرچند گاهی تکراری به نظر می رسد، اما موضوع سحری است که راوی دچارش شده. شیفتگی وی نسبت به تسوگومی و دریا و شهری که دوستش دارد باعث شده هر بار که چیزی تکراری می بیند باز هم برایش جذابیت داشته باشد. شیفتگی وی تا به حدی ست که در پایان رمان به خود می آید و متوجه می شود که باید همه چیز را از سر بگیرد. می فهمد که حس دل تنگی برای گذشته و مرثیه سرایی برای آن او را به ورطه ی مهلکی می کشاند که او را از پیشرفت باز می دارد. با این وجود، برای یک بار تمام خاطراتش را مرور می کند، در هر فلاش بک، یادآوری خاطره ی دیگری درگیرش می کند و این گونه جدایی از تمام گذشته به یک باره برایش دشوار به نظر می رسد.
راوی آن قدر درگیر زوایای پنهان شخصیت تسوگومی شده که خود را فراموش کرده و جز بازخوانی احساسات درونش در مواردی اندک چیزی از وی درنمی یابیم، مگر با مقایسه هایی نه چندان مستقیم که خودش ارائه می دهد.
توصیفات صحنه ای از رمان که به شب قبل از مرگ احتمالی تسوگومی می پردازد، یکی از بهترین قسمت های داستان است. حس دردی که در وجود راوی است برای خواننده محسوس و آشکار است و هم ذات پنداری با وی و حتی درک ژرفای غمی که دارد در حین سادگی بسیار واقعی به نظر می آید.
در هر صورت ما با داستان ساده ای روبه رو هستیم که راوی می خواهد عمق پیچیدگی تمام مسائل روان شناختی به ظاهر ساده را هضم کند و بااین حال، هرچه بیشتر پیش می رود، بیشتر پی می برد که تمام این ها بغرنج تر می شوند.

ز. نی چین
شیراز/ مهر ۹۵

«تمام پا نوشت ها از مترجم فارسی است.»

نظرات کاربران درباره کتاب خداحافظ تسوگومی