فیدیبو نماینده قانونی نشر فرمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خداحافظ كلمبوس

کتاب خداحافظ كلمبوس

نسخه الکترونیک کتاب خداحافظ كلمبوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خداحافظ كلمبوس

مجموعه‌ی داستان کوتاه خداحافظ کلمبوس اولین اثر نویسنده‌ی شهیر آمریکایی، فیلیپ راث، است که برای اولین‌بار در سال ۱۹۵۹ به چاپ رسید و بارها پس از آن تجدید چاپ شد. راث در این داستان‌ها، شخصیت‌هایی را برای ما به تصویر می‌کشد که هرکدام نگرشی متفاوت نسبت به زندگی، دین و سنت‌ها دارند و تنها وجه مشترک همه‌ی آن‌ها آمریکایی‌ـ یهودی بودنشان است. راث با روایتی جذاب و طنزی ظریف، انسان‌هایی را به ما معرفی می‌کند که بسیار ملموس، آشنا و دوست‌داشتنی هستند و ما را همراه خود به سفری در هزارتوی داستان‌ها می‌برند. این مجموعه داستان، به زیبایی و بدون تعصب، گوشه‌ای از مسائل و فرهنگ یهودیانی را به تصویر می‌کشد که در تقابل بین سنت‌های قدیمی و آمریکایی قرن بیستم قرار گرفته‌اند و به‌دنبال یافتن راهی برای شناخت بهتر خود و جهان اطرافشان هستند.

ادامه...
  • ناشر نشر فرمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خداحافظ كلمبوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

مجموعه ی داستان کوتاه خداحافظ کلمبوس اولین اثر نویسنده ی شهیر آمریکایی، فیلیپ راث، است که برای اولین بار در سال ۱۹۵۹ به چاپ رسید و بارها پس از آن تجدید چاپ شد. راث در این داستان ها، شخصیت هایی را برای ما به تصویر می کشد که هرکدام نگرشی متفاوت نسبت به زندگی، دین و سنت ها دارند و تنها وجه مشترک همه ی آن ها آمریکایی ـ یهودی بودنشان است. راث با روایتی جذاب و طنزی ظریف، انسان هایی را به ما معرفی می کند که بسیار ملموس، آشنا و دوست داشتنی هستند و ما را همراه خود به سفری در هزارتوی داستان ها می برند. این مجموعه داستان، به زیبایی و بدون تعصب، گوشه ای از مسائل و فرهنگ یهودیانی را به تصویر می کشد که در تقابل بین سنت های قدیمی و آمریکایی قرن بیستم قرار گرفته اند و به دنبال یافتن راهی برای شناخت بهتر خود و جهان اطرافشان هستند.

خداحافظ کلمبوس(۱)

۱

اولین باری که برندا(۲) را دیدم از من خواست عینکش را برایش نگه دارم. بعد به لبه ی تخته ی شیرجه رفت و با چشمانی گرفته به درون استخر نگاه کرد. ممکن بود آب استخر خالی شده باشد اما، چشمان نزدیک بین برندا هرگز آن را نمی دید. به زیبایی شیرجه زد و چند دقیقه ی بعد درحالی که سرش را بالا گرفته بود شناکنان به کناره ی استخر آمد؛ با موهای آجری رنگ کوتاه که بالای سرش جمع کرده بود شبیه گل رزی با ساقه ای بلند بود. شناکنان به کنار من در لبه ی استخر آمد گفت: «متشکرم.»
چشمانش خیس بود. دستش را برای گرفتن عینک دراز کرد اما آن را تا زمانی که چرخید و از من دور شد بر چشمانش نگذاشت. رفتنش را نگاه کردم. همان طور که می رفت لباس شنایش را مرتب می کرد.
آن شب قبل از شام به او زنگ زدم.
زن عمو گلادیس(۳) پرسید: «به کی زنگ می زنی؟»
ــ «به دختری که امروز دیدم.»
ــ «دوریس بهت معرفی کرد؟»
ــ «زن عمو گلادیس! دوریس حتی من رو به کارگری که آب استخر رو خالی می کنه هم معرفی نمی کنه.»
ــ این همه غر نزن. دخترعموته. چطوری باهاش آشنا شدی؟»
ــ «واقعا باهاش آشنا نشدم. دیدمش.»
ــ «کی هست؟»
ــ «فامیلیش پاتیمکینه(۴).»
زن عمو گلادیس انگار همه ی کسانی که عضو باشگاه «گرین لِین کانتری(۵) هستند را می شناسد گفت: «پاتیمکین، نمی شناسم. باوجودی که نمی شناسیش می خوای بهش زنگ بزنی؟»
توضیح دادم: «بله! خودم رو معرفی می کنم.»
زن عمو گفت: «مخ زن!»
و رفت تا شام عمویم را آماده کند.
هیچ کدام از ما با هم غذا نمی خوردیم. زن عمو گلادیس ساعت پنج شام می خورد، دخترعمو سوزان(۶) ساعت پنج و نیم، من ساعت شش، و عمو ساعت شش و نیم. تنها توضیح این وضع این بود که زن عمویم دیوانه است.
بعد از اینکه همه ی کتاب هایی را که زیر میز تلفن چپانده شده بودند بیرون کشیدم، پرسیدم: «دفتر تلفن بیرون شهری کجاست؟»
ــ «چی؟»
ــ «دفتر تلفن بیرون شهری. می خوام به شورت هیلز(۷) زنگ بزنم.»
ــ «اون کتاب باریکه؟ هیچ وقت ازش استفاده نمی کردم، یه جای خونه رو باهاش تعمیر کردم.»
ــ «کجاست؟»
ــ «زیر کمد لباس، جای پایه ای که دراومده گذاشتم.»
ــ «خداوندا!»
ــ «بهتره به مرکز اطلاعات تلفن زنگ بزنی. می ری کمد رو تکون می دی و همه ی کشوها رو به هم می ریزی. اذیتم نکن. می دونی که الآن عموت می رسه و من هنوز غذای تو رو هم ندادم.»
ــ «زن عمو گلادیس! فرض کن امشب همه با هم قراره شام بخوریم. هوا گرمه. برای شما هم راحت تره.»
ــ «چشم. اون وقت باید چهارتا غذای مختلف رو با هم آماده کنم. تو گوشت آب پز می خوری، سوزان پنیر می خوره، مکس(۸) هم استیک می خواد. مکس جمعه شب ها استیک می خوره و نمی خوام محرومش کنم. دارم یه کم جوجه ی سرد هم آماده می کنم. حتما باید بیست بار هم خم و راست بشم. فکر کردی من چی ام؟ اسب بارکش؟»
ــ «چرا هممون استیک نمی خوریم یا جوجه ی سرد ــ»
ــ «بیست ساله دارم خونه داری می کنم. تو برو به دوس دخترت زنگ بزن.»
اما وقتی زنگ زدم برندا پاتیمکین خانه نبود. صدایی زنانه به من گفت که برندا برای صرف شام به باشگاه رفته است. با صدایی که شاید دو اکتاو بالاتر از صدای یک خواننده ی کر بود پرسیدم: «بعدش می آد خونه؟»
صدا گفت: «نمی دونم. ممکنه بعدش بره توپ های گلفش رو تو هدف بندازه. شما؟»
چیزهایی مثل هیچ کس، اون من رو نمی شناسه، بعدا دوباره زنگ می زنم و پیامی ندارم، ببخشید مزاحم شدم و مرسی را بلغور کردم و گوشی را وسط همین حرف ها گذاشتم. بعد زن عمو صدایم کرد و خودم را برای شام آب دیده کردم.
زن عمو پنکه ی سیاه رنگ را روی بالاترین درجه گذاشت و باعث شد نوارهایی که از لامپ آشپزخانه آویزان بودند تکان بخورند.
ــ «چه نوشیدنی می خوای؟ نوشیدنی زنجبیل دارم، آب گازدار ساده، تمشک سیاه و یه بطری سودای خامه ای هم هست که می تونم برات باز کنم.»
ــ «نه. مرسی.»
ــ «آب می خوای؟»
ــ «زن عمو گلادیس! من با غذا نوشیدنی نمی خورم. الآن یه ساله که هر روز دارم این رو بهت می گم ــ»
ــ «مکس با این کبد داغونش یه صندوق نوشیدنی می خوره. چون کل روز رو سخت کار می کنه. اگه تو هم سخت کار می کردی بیشتر نوشیدنی می خوردی.»
سر اجاق، زن عمو بشقابی را از گوشت آب پز، آب گوشت، سیب زمینی آب پز، نخود و هویج پر کرد. بشقاب را مقابل من گذاشت و من توانستم گرمای غذا را روی صورتم احساس کنم. بعد دو تکه نان چاودار برش زد و روی میز نزدیک من گذاشت. درحالی که زن عمو گلادیس روبه روی من نشسته بود و به من نگاه می کرد، با چنگال یک سیب زمینی را نصف کردم و خوردم.
زن عمو گفت: «تو نون نمی خوری؟ نباید تیکه اش می کردم حالا بیات می شه.»
ــ «نون می خوام.»
ــ «چون توش دونه ی غله داره دوست نداری، مگه نه؟»
یک تکه از نان را جدا کردم و خوردم.
زن عمو گفت: «گوشت چطوره؟»
ــ «خوبه!»
ــ «داری شکمت رو با سیب زمینی و نون پر می کنی، اون وقت گوشتت می مونه و من باید بریزمش دور.»
ناگهان زن عمو از روی صندلی اش بالا پرید: «نمک!»
وقتی به سر میز آمد یک نمک دان را در مقابل من روی میز کوبید. فلفل در خانه ای او صرف نمی شد. در برنامه ی رادیویی گَلن دریک(۹) شنیده بود که فلفل جذب بدن نمی شود و فکر اینکه چیزی به خورد ما بدهد که شاید از گلو، شکم و روده ی ما محض لذت سفر بگذرد او را آزار می داد.
ــ «فقط می خوای نخودا رو بخوری؟ بهم می گفتی تا دیگه هویج نخرم.»
ــ «من عاشق هویجم. عاشقشم.»
و برای اثبات حرفم نیمی از آن را توی دهانم و نیمی را در شلوارم فرو کردم.
زن عمو گلادیس گفت: «خوک!»
باوجودی که عاشق دسر بودم مخصوصا میوه، تصمیم گرفتم چیزی نخورم. می خواستم توی این شب گرم از بحث کردن راجع به ترجیح میوه ی تازه به کمپوت و یا ترجیح کمپوت به میوه ی تازه پرهیز کنم. فرقی نمی کرد کدام را انتخاب کنم. زن عمو گلادیس همیشه یک عالمه از آنچه که انتخاب نکرده بودم مثل الماس های دزدیده شده توی یخچالش انبار کرده بود.
ــ «اون کمپوت هلو می خواد، اون وقت یخچالم پر از انگورِ که باید بریزمشون دور...»
برای زن عمو گلادیس بیچاره زندگی به معنی دورریختن بود. بالاترین لذتش بیرون بردن زباله ها، خالی کردن آشپزخانه از مواد غذایی و آماده کردن بقچه ای کهنه برای کسانی بود که هنوز به آن ها یهودیان بیچاره می گفت.
امیدوارم زن عمو با یخچال خالی بمیرد چون اگر پنیرش کپک بزند و یا پرتقال های نافی اش در یخچال پلاسیده بشوند همه ی ابدیت را بر سر بقیه ی مردگان خراب می کند.
وقتی داشتم دوباره شماره ی برندا را می گرفتم عمو مکس به خانه رسید و می توانستم صدای بازشدن بطری های سودا را در آشپزخانه بشنوم.
صدایی که این بار جواب داد بلند، بی حوصله و خسته بود.
ــ «الو؟»
زود به سر اصل مطلب رفتم: «سلام برندا ــ تو من رو نمی شناسی ــ یعنی ــ اسمم رو نمی دونی ــ اما من امروز بعدازظهر ــ تو باشگاه ــ عینکت رو برات نگه داشتم ــ خودت ازم خواستی ــ من عضو باشگاه نیستم ــ دخترعموم ــ دوریس(۱۰) ــ دوریس کلاگمن(۱۱) ــ از اون اسمت رو پرسیدم...»
نفس گرفتم و به او فرصتی دادم تا صحبت کند، بعد دوباره ادامه دادم و به سکوت آن طرف خط پاسخ دادم: «دوریس؟ همونیه که همیشه رمان جنگ و صلح رو می خونه. هروقت دوریس جنگ و صلح رو می خونه می فهمم تابستون شده.»
برندا نخندید؛ از همان ابتدا دختری اهل عمل بود. پرسید: «اسمت چیه؟»
ــ «نیل کلاگمن(۱۲). یادت می آد وقتی روی تخته شیرجه بودی عینکت رو برات نگه داشتم؟»
جواب من را با یک سوال جواب داد که به نظرم برای هر دختری چه زشت و چه زیبا مایه ی خجالت است.
ــ «تو چه شکلی هستی؟»
ــ «من... تیره ام.»
ــ «سیاهی؟»
ــ «نه!»
ــ «چه شکلی هستی؟»
ــ «می شه امشب بیام و ببینمت و بهت نشون بدم؟»
خندید: «خوبه! من امشب تنیس بازی می کنم.»
ــ «فکر می کردم می خوای توپ های گلفت رو تو هدف بندازی.»
ــ «قبلاً این کار رو کردم.»
ــ «بعد از تنیس چطوره؟»
ــ «بعدش خیس عرقم.»
منظور برندا این نبود که دماغم را بگیرم و به سمت دیگری فرار کنم. حقیقتی را گفت که به نظر می آمد برای خودش مهم نیست اما می خواست که من هم در جریان باشم.
با لحنی که امیدوار بودم مرا چیزی بین سخت گیر و شلخته نشان بدهد گفتم: «برام مهم نیست. می تونم بیام دنبالت؟»
برای یک دقیقه جوابی نداد. بعد شنیدم که زیر لب گفت: «دوریس کلاگمن، دوریس کلاگمن... بله! بریارپَث هیلز(۱۳)، شماره ی هشت ـ پانزدهم.»
با تاخیری طولانی و تردید گفتم: «ماشینم یه پلیموت قهوه ایه. اینجوری می تونی بشناسیم. من چطوری بشناسمت؟»
این حرف را به همراه خنده ای بلند و شیطنت آمیز گفتم.
گفت: «من خیس عرقم.»
و بعد تلفن را قطع کرد.

وقتی به بیرون از نوارک(۱۴) راندم و از ایروینگتون(۱۵) و چهارراه راه آهن و کلبه های سوزنبانان، لامبریاردز(۱۶)، لبنیاتی ملکه و پارکینگ ماشین های قراضه گذشتم، شب رو به خنکی رفت. درحقیقت انگار حومه ی نوارک که در ارتفاعی پنجاه وپنج متری ساخته شده بود، به بهشت هم نزدیک تر بود، چون خورشید در آنجا بزرگ تر، پایین تر و گردتر بود. خیلی زود در مسیری افتادم که از کنار محوطه ی بزرگ چمنی می گذشت که خودبه خود آب پاشی می شدند و خانه هایی که هیچ کس بر سکوی ورودی آن ننشسته بود، خانه هایی که چراغ هایشان روشن بود اما همه ی پنجره هایشان بسته بود چون کسانی که داخل خانه ها بودند حاضر نبودند نوع زندگی شان را با کسانی که بیرون بودند قسمت کنند و حتی میزان رطوبتی که قرار بود بر پوستشان بنشیند را هم تنظیم می کردند. تازه ساعت هشت بود و نمی خواستم زود برسم، بنابراین در خیابان هایی دور زدم که اسمشان مانند کالج های شرقی بود انگار سال ها پیش وقتی مسئولان شهر آن ها را نامگذاری می کردند برای سرنوشت بچه های این شهر هم تصمیم می گرفتند. به عمو مکس و زن عمو گلادیس فکر کردم که در کوچه ی خاکستری و باریکشان یک کافه به نام موندز(۱۷) با نیمکت های حصیری را اداره می کردند و هر نسیم خنکی برای آنان حکم بهشت را داشت. بعد از مدتی وارد جاده ی سنگ ریزه ای پارک کوچکی شدم که برندا آنجا تنیس بازی می کرد. انگار نقشه ی خیابان های شهری نوارک توی داشبورد ماشین به جیرجیرک تبدیل شده بود چون آن خیابان های دراز و قیرگون دیگر برایم وجود نداشت و همان طور که خون در شقیقه هایم می تپید صداهای شب بلندتر به گوشم می رسید.
زیر سایبان سیاه و سبز سه درخت بلوط پارک کردم و به سمت صدای توپ های تنیس به راه افتادم. صدایی مغرور را شنیدم که گفت: «دوباره دو امتیاز.»
صدای برندا بود و به نظر می رسید واقعا خیس عرق شده بود. آرام و خش خش کنان روی جاده ی سنگ ریزه بالا رفتم و دوباره صدای برندا را شنیدم: «جلو افتادم.» و جاده را که دور زدم، مچ پندی پرزدار چشمم را گرفت و شنیدم: «ست رو بردم.»
برندا راکت تنیسش را در هوا چرخاند و تا من را دید خیلی تمیز آن را در هوا گرفت. گفتم: «سلام.»
برندا: «سلام نیل. یه ست دیگه مونده.»
به گمانم حرف برندا باعث شد حریفش که دختری زیبا و موقهوه ای با قدی کوتاه تر از برندا بود عصبانی بشود، از جستجوی توپی که ازش رد شده بود دست بردارد و به من و برندا نگاهی غضبناک بیاندازد. ظرف چند دقیقه دلیل عصبانیتش را متوجه شدم. برندا پنج به چهار جلو بود و این پز مطمئن درباره ی اینکه فقط یک دست دیگر مانده باعث شده بود حریفش از دست هر دوی ما عصبانی شود.
برندا بالاخره بازی را برد، هرچند بازی شان بیشتر از یک دست طول کشید. دختر دیگر که اسمش چیزی تو مایه های سیمپ(۱۸) بود به نظر می رسید از اینکه بازی را با شش دست مساوی تمام کند راضی بود؛ اما، برندا جابه جا می شد، روی پنجه می ایستاد و قصد تمام کردن نداشت تا اینکه در تاریکی من فقط می توانستم عینکش، نور منعکس شده در آن، سگک کمربندش، جوراب هایش، کفش های ورزشی اش، و گاهی هم توپش را ببینم. هرچه هوا تاریک تر می شد برندا با خشونت بیشتری به حریف حمله می کرد که برایم جالب بود چون قبلش وقت بازی در روشنایی دیده بودم حتی وقتی باید عجله می کرد در عقب می ایستاد و بعد از اینکه ضربه ی لوب(۱۹) حریف را می کوبد به نظر نمی رسید از این همه نزدیکی به راکت حریف راضی باشد. به نظرم اشتیاقیکه برای بُردن یک امتیاز داشت با اشتیاقی که باید برای حفظ زیبایی اش می داشت، نامتناسب بود. شک داشتم رد قرمز توپ بر گونه اش برایش دردناک تر بود یا ازدست دادن تمام امتیازهای بازی. تاریکی برندا را تحریک می کرد و او ضربه ها را محکم تر می زد و در آخر سیمپ با تمام وجود می دوید. وقتی بازی تمام شد، سیمپ تعارفم برای به خانه رساندنش را رد کرد و با لحنی که کاملاً از یک فیلم قدیمی کاترین هِپبورن(۲۰) تقلید کرده بود گفت که خودش از پسش برمی آید. ظاهرا خانه اش بعد از نزدیک ترین زمین گل کاری شده بود. هیچ کدام از هم خوشمان نمی آمد هرچند نگران بودم، یا مطمئن بودم که من بیشتر از او بدم می آمد.
ــ «اون کی بود؟»
ــ «لورا سیمپسون استولووویچ(۲۱).»
ــ «چرا استولو صداش نمی کنی؟»
ــ «تو بنینگتون(۲۲) سیمپ صداش می کنن. دختره ی الاغ.»
ــ «تو هم به همون دانشگاه می ری؟»
برندا تی شرتش را به بدنش کشید تا عرقش را خشک کند: «نه! دانشگاه من تو بوستونه(۲۳).»
به خاطر جوابش ازش بدم آمد. هروقت یکی از من می پرسید کدام دانشگاه رفته ام، بلافاصله جواب می دهم: کالج نوارتِ دانشگاه روتجرز(۲۴). شاید این را با لحنی خیلی زنگ دار بگویم یا خیلی سریع در هوا بپرانم، اما می گویم. برای یک لحظه برندا من را یاد دخترهای هرزه ی دماغ سربالای اهل مونتکلر(۲۵) انداخت که موقع تعطیلات به کتابخانه می آیند و وقتی که دارم کتاب هایشان را مهر می زنم گوشه ای می ایستد و شال های بزرگ و بدقواره شان را آن قدر می پیچانند تا روی مچ پاهایشان می افتد و هرازگاهی به «بوستون» و «نیوهَوِن(۲۶)» اشاره می کنند.
نگاهم را به درخت ها دوختم و پرسیدم: «دانشگاه بوستون؟»
ــ «رادکلیف(۲۷).»
هنوز در زمین تنیس که دورش را خطوط سفید کشیده بودند ایستاده بودیم. در اطراف بوته های پشت زمین تنیس، حشره های شب تاب در هوایی که بوی علف و خار می داد به شکل عدد هشت پرواز می کردند و بعد وقتی ناگهان شب فرارسید برگ های درختان برای یک لحظه درخشیدند انگار همان لحظه بر آن ها باران باریده بود. برندا قدم زنان از زمین تنیس خارج شد و من هم پشت سر او رفتم. چشمانم به تاریکی عادت کرده بود و حالا که دوباره می توانستم برندا را ببینم و دیگر او برایم فقط یک صدا نبود، بخشی از عصبانیتم از برندا به خاطر اشاره به «بوستون» از بین رفته بود و داشتم تحسینش می کردم.
برندا برای تکمیل تصویرش کمربندی چهارخانه بسته بود، جوراب های سفید و کفش های ورزشی سفید هم به پا داشت.
همان طور که راه می رفت زیب روکش راکت تنیسش را بست.
پرسیدم: «برای خونه رفتن عجله داری؟»
ــ «نه.»
ــ «بیا اینجا بشینیم. باحاله.»
ــ «باشه.»
روی چمنی نشستیم که شیبش به اندازه ای بود که بتوانیم روی آن لم بدهیم بدون اینکه واقعا دراز بکشیم. از یک زاویه به نظر می رسید می خواهیم یک اتفاق آسمانی را تماشا کنیم، درخشش یک ستاره و یا پربادشدن بالن نیمه پُرِ ماه. برندا همان طور که حرف می زد زیپ روکش راکت تنیسش را باز و بسته می کرد و برای اولین بار به نظر مضطرب می آمد. اضطرابش، خشم من را عقب زد و بنابراین توانستیم به طرزی جادویی ملاقاتی داشته باشیم که شاید فقط بدون خشم اولیه امکان پذیر بود.
برندا پرسید: «دخترعموت، دوریس، چه شکلیه؟»
ــ «تیره است ــ»
ــ «اون ــ»
ــ «نه! کک ومکیه و موهای تیره داره و قدش هم خیلی بلنده.»
ــ «چه دانشگاهی می ره؟»
ــ «نورثهمتون(۲۸).»
جوابی نداد و من نمی دانم چقدر از منظورم را فهمیده بود.
برندا بعد از چند دقیقه گفت: «فکر نکنم بشناسمش. عضو جدید باشگاهه؟»
ــ «به نظرم. همش چند ساله که به لیوینگستون(۲۹) اومدن.»
ــ «آها.»
مدت پنج دقیقه هیچ ستاره ای در آسمان ندرخشید.
پرسیدم: «من رو یادته که عینکت رو برات نگه داشتم؟»
ــ «الآن دیگه یادم می آد. تو هم لیوینگستون زندگی می کنی؟»
ــ «نه. نوارک.»
برندا گفت: «وقتی بچه بودم ما هم نوارک زندگی می کردیم.»
یک دفعه عصبانی شدم: «می خوای بری خونه؟»
ــ «نه! بیا یه کم قدم بزنیم.»
برندا سنگی را لگد کرد و یک قدم جلوتر از من به راه افتاد.
پرسیدم: «چرا فقط بعد از تاریکی این قدر خشن بازی کردی؟»
به سمت من برگشت و لبخند زد: «تو متوجه شدی؟ اون سیمپ خنگ نفهمید.»
ــ «چرا این کار رو کردی؟»
ــ «نمی خواستم خیلی بهش نزدیک بشم مگر اینکه مطمئن بشم نمی تونه به ضربه هام جواب بده.»
ــ «چرا؟»
ــ «دماغم.»
ــ «چی؟»
ــ «نگران دماغم بودم. تازه درستش کردم.»
ــ «چی؟»
ــ «دماغم رو عمل کردم.»
ــ «مگه چش بود؟»
ــ «روش برجسته بود.»
ــ خیلی؟»
ــ «نه. قبلاً هم خوشگل بودم. حالا خوشگل ترم. برادرم هم پاییز دماغش رو عمل می کنه.»
ــ «اونم می خواد خوشگل تر بشه؟»
برندا جوابی نداد و دوباره جلوتر از من به راه افتاد.
ــ «نمی خواستم مسخره کنم. منظورم اینه که چرا می خواد عمل کنه؟»
ــ «اون می خواد... مگر اینکه مربی باشگاه بشه... اما نمی شه. ما همه شبیه بابامون هستیم.»
ــ «بابات هم دماغش رو عمل کرده؟»
ــ «چرا این قدر عوضی هستی؟»
ــ «نیستم. ببخشید.»
امیدوار بودم سوال بعدیم علاقه مندیم را نشان بدهد و دوباره مودب به نظر برسم، اما آن جور که انتظار داشتم نشد و کمی بلند پرسیدم: «خرجش چقدر شد؟»
برندا کمی صبر کرد اما بعد جواب داد: «هزار دلار. مگه اینکه بری پیش یه قصاب.»
ــ «بذار ببینم ارزش داشته پول بابتش بدی یا نه؟»
برندا دوباره چرخید. در کنار یک نیمکت ایستاد و راکت تنیسش را روی آن گذاشت و گفت: «چه کنم که دست از عوضی بودن برمی داری؟»
خیلی راه داشتیم تا از دستپاچه بازی فاصله بگیریم، می لرزید. مثل لرزش بال بود. بال هایی کوچک. کوچک بودن بال ها ناراحتم نکرد. لازم نبود بال های عقاب داشته باشد تا بتواند من را تا ارتفاع لعنتی ۲۰۰ متری بالا ببرد و هوای تابستان را برایم بسیار خنک تر از نوارک کند.

۲

فردای آن روز دوباره عینک برندا را برایش نگه داشتم. ولی این بار نه به عنوان یک خدمتکار چنددقیقه ایی بلکه به عنوان یک مهمان عصر؛ شاید هم به عنوان هر دو که بازهم یک پیشرفت محسوب می شد. برندا با پاهایی برهنه یک مایوی آستین حلقه ای مشکی پوشیده بود و بقیه ی زن ها صندل هایی پاشنه بلند کوبایی، گوشواره های حلقه ای بزرگ و کلاه هایی حصیری شبیه به بشقاب های حصیری پیتزا داشتند و شنیدم که یکی از آن ها با صدایی آزاردهنده گفت: «وقتی باربادوس بودیم از بامزه ترین کوچولوی سیاه پوست خریدمش.»
برندا در میان آنان به طرز باوقاری ساده بود. مثل رویای یک ملوان برای یک دوشیزه ی پولینزی، البته با یک عینک طبی ـ آفتابی و فامیل پاتیمکین. وقتی به سمت لبه ی استخر شنا کرد کمی آب به اطراف پاشید و با دست های خیسش مچ پاهایم را محکم گرفت.
با چشم هایی لوچ به من نگاه کرد و گفت: «بیا بازی کنیم.»
ــ «عینکت؟»
ــ «آه. اون لعنتی رو بشکن. ازش متنفرم.»
ــ «چرا چشمات رو عمل نکردی؟»
ــ «دوباره شروع کردیا.»
ــ «ببخشید. می دمشون به دوریس.»
این تابستان، در کمال تعجب دوریس جدایی شاهزاده آندری از همسرش را کنار گذاشته بود و به جای اینکه در فکر سرنوشت و تنهایی شاهزاده لیزای(۳۰) بیچاره فرورود، مشغول کندن پوستی ورآمده از شانه اش شده بود که تازه کشف کرده بود.
پرسیدم: «مواظب عینک برندا هستی؟»
ــ «بله.»
دوریس تکه پوست نازکی که از شانه اش کنده بود را در هوا گرفت: «لعنتی.»
عینک را به دستش دادم.
ــ «محض رضای خدا بذارش زمین. نمی خواستم تو دستم بگیرمش. من برده اش نیستم.»
ــ «دوریس می دونستی خیلی آدم ضدحالی هستی؟»
دوریس همان طور که نشسته بود کمی شبه به لارا سیمپسون استولوویچ شده بود که همان لحظه داشت در انتهای محوطه ی استخر قدم می زد و از من و برندا دوری می کرد و من دوست داشتم فکر کنم به خاطر شکستی بود که دیشب برندا توی بازی به او داد و دوست نداشتم فکر کنم به خاطر عجیب بودن حضور من بود. به هرحال دوریس باید بار ناراحتی من از خودش و سیمپ را با هم می کشید.
دوریس گفت: «دستت درد نکنه. اونم بعد از اینکه برای یه روز کامل تو رو به اینجا دعوت کردم.»
ــ «اون دیروز بود.»
ــ «پارسال چی؟»
ــ «درسته. پارسال هم مامانت بهت گفته بود این کار رو بکنی ــ پسر زن عمو اِستِر(۳۱) رو دعوت کن تا وقتی به مامان و باباش نامه نوشت گله نکنن ازش نگهداری نکردیم. هر تابستون یه روزِ استخر دارم.»
ــ «تو هم بهتر بود با اونا می رفتی. این تقصیر ما نبود. ما که مسئول تو نیستیم.»
و وقتی این حرف را زد می توانستم بگویم آن را در خانه شنیده؛ شاید بعد از اینکه از استوو(۳۲) یا دارموث(۳۳) برگشته بود و یا شاید بعد از تعطیلات آخر هفته با دوست پسرش در لاول هاوس(۳۴)، آن را در نامه ای که دوشنبه ها از پست به دستش می رسید خوانده بود.
ــ «برو به بابات بگو نگران نباشه. عمو آرون(۳۵) خوش گذرون. من از خودم مواظبت می کنم.»
بعد به سمت استخر دویدم، درواقع شیرجه زدم و مثل یک دلفین کنار برندا فروآمدم و از روی پاهایش سُرخوردم.
پرسید: «دوریس چطور بود؟»
ــ «داشت پوست می انداخت. اونم می خواد پوستش رو درست کنه.»
ــ «بس کن!»
برندا این را گفت و به زیر آب فرورفت تا اینکه فشار دست هایش را بر کف پاهایم احساس کردم. من هم به عقب رفتم و به زیر آب شنا کردم و بعد، کف استخر، کمی پایین تر از پانزده سانتی متری طناب های رقصان سیاهی که استخر را برای مسیر مسابقه قسمت بندی می کرد به هم رسیدیم. برندا آنجا، در کف استخر باشگاه «گرین لین کانتری» به من لبخند می زد. بسیار بالاتر از ما، پاهایی در آب تکان می خوردند و یک جفت فین(۳۶) شنا از آب خارج شدند: به درک که دخترعمو دوریس همه ی پوستش را می کند، زن عمو گلادیس روزی بیست نفر را سیر می کرد، مامان و بابام، بیابان نشین های بی پول، در کوره ی آریزونا(۳۷) با بیماری آسمشان می سوختند. همه ی این ها به درک به جز برندا. درست در لحظه ای که می خواست به سمت بالا شنا کند دستش را گرفتم، ظرف چند ثانیه خورشید هر دوی ما را بوسید و هر دو بسیار خرسند از آب خارج شدیم. برندا قطرات آب را در صورت من تکاند و با هر قطره ای که صورتم را نوازش می کرد احساس می کردم برندا وعده ی همراهی تابستان را به من می دهد و من امیدی بیشتر از آن داشتم.
ــ «عینک رو می خوای؟»
ــ «اون قدر بهم نزدیک هستی که ببینمت.»
حالا ما زیر یک چتر بزرگ آبی، در کنار هم روی نیمکت دراز کشیده بودیم و روکش پلاستیکی آن زیر بدن و مایوی ما خش خش می کرد. سرم را چرخاندم تا به برندا نگاه کرده و بوی خوش سوزانی که از پوست شانه هایم بلند می شد را استشمام کنم. مانند برندا پشتم را به خورشید کردم و همان طور که حرف می زدیم آفتاب تند و داغ تر می شد و نورش زیر پلک های بسته ام می شکست.
برندا گفت: «همه چی خیلی تند پیش رفت.»
به آرامی گفتم: «چیزی نشده که.»
ــ «نه. فکر نکنم. ولی حس می کنم یه چیزی شد.»
ــ «تو هیجده ساعت؟»
برندا بعد از چند دقیقه گفت: «آره. حس می کنم... دنبالم کردی.»
ــ «برندا! تو خودت دعوتم کردی.»
ــ «چرا همیشه به نظرم یه کم عوضی می آی؟»
ــ «عوضی به نظر می آم؟ واقعا قصدم این نیست.»
ــ «واقعا هستی.»
ــ «برندا! تو من رو دعوت کردی. خوب که چی؟ به هرحال منظورم این نبود.»
ــ «ببخشید.»
ــ این قدر معذرت خواهی نکن. زیادی به عوضی بودن عادت کردی. حتی اگه قصدش رو نداشته باشی.»
ــ «حالا تو داری نسبت به من عوضی رفتار می کنی.»
ــ «نه! فقط دارم حقیقت رو می گم. بیا درباره اش بحث نکنیم. ازت خوشم می آد.»
برندا سرش را چرخاند و انگار او هم برای یک لحظه مکث کرد تا بوی تابستان را از بدنش استشمام کند.
برندا گفت: «از قیافه ات خوشم می آد.»
این را گفت تا من را بابت حقایقی که درباره ام گفته بود شرمنده نکند.
پرسیدم: «چرا؟»
ــ «این شونه های خوش فرم رو چطوری ساختی؟ ورزشی چیزی می کنی؟»
ــ «نه! من فقط بزرگ شدم و اونا هم با من رشد کردن.»
ــ «از هیکلت خوشم می آد. رو فرمه.»
ــ «خوشحالم.»
ــ «تو هم از هیکل من خوشت می آد، مگه نه؟»
ــ «نه!»
ــ «حالا خودت رو به اون راه می زنی.»
موهایش را با پشت دستم به پشت گوشش بردم و دوباره برای چند دقیقه هر دو سکوت کردیم.
ــ «برندا! تو هیچی درباره ی من نپرسیدی.»
ــ «چه حسی داری؟ می خوای ازت بپرسم چه حسی داری؟»
ــ «بله.»
با گفتن این حرف چراغ سبزی را که نشان داده بود پذیرفتم، هرچند شاید دلیلش برای این سوال این نبود.
برندا پرسید: «چه حسی داری؟»
ــ «می خوام شنا کنم.»
ــ «باشه.»

بقیه بعدازظهر را در آب گذراندیم. هشت خط بلند در طول استخر کشیده شده بود و فکر می کنم در پایان روز در همه ی هشت مسیر کمی توقف کرده بودیم و به قدری به خطوط تیره نزدیک شده بودیم که می توانستیم دست دراز کنیم و لمسشان کنیم. حالا به صندلی ها برگشته بودیم و هرازگاهی نغمه ای مردد، هوشمندانه، مضطرب و عاشقانه درباره ی چگونگی احساسمان نسبت به یکدیگر سرمی دادیم. درواقع تا وقتی که درباره ی احساسمان به یکدیگر حرفی نزده بودیم، آن احساسات را نداشتیم. دست کم من نداشتم. گفتن آن ها باعث شد به وجودشان بیاورم و مالکشان بشوم. حس عجیب و جدیدمان را به سرعت بیان کردیم تا شبیه به عشق بشود و جرات نکردیم بیشتر از این با آن بازی کنیم و درباره اش زیادی حرف بزنیم، مبادا بی معنی بشود و بر باد برود. برای همین از روی صندلی هایمان مدام به درون آب می پریدیم، از صحبت به سکوت رفتیم، و با وجود رفتار مضطرب من با برندا و خودخواهی برندا در مورد شناخت از خودش، خوب با هم کنار آمدیم.
حدود ساعت چهار، در کف استخر، برندا ناگهان از من دور شد و به سرعت به سطح آب شنا کرد. من هم به سرعت به سطح آب رفتم.
پرسیدم: «چی شده؟»
برندا اول موهای روی پیشانی اش را کنار زد. بعد به کف استخر اشاره کرد و گفت: «برادرم،» و آب باقی مانده در گلویش را با سرفه بیرون ریخت.
و ناگهان مثل پروتئوس(۳۸) که از دریا بیرون می آمد، ولی با موهای خیلی کوتاه، رون پاتیمکین(۳۹) از کف آب، همانجایی که ما قبلاً ایستاده بودیم بیرون آمد و هیکل تنومندش روبه رویمان قرار گرفت.
رون گفت: «سلام، برن،»
و با کف یک دست بر سطح آب کوبید و طوفان کوچکی از آب بر من و برندا پاشید.
برندا پرسید: «از چی این قدر خوشحالی؟»
ــ «تیم بیسبال یانکی(۴۰) دوتا بازی رو برده.»
برندا پرسید: «حالا قراره با میکی مانتل(۴۱) شام بخوریم؟»
برندا به قدری راحت به سمت من حرکت کرد که انگار کلر آب استخر را به مرمر زیر پایش تبدیل کرده و گفت: «وقتی تیم یانکی می برده ما یه بشقاب اضافی برای میکی مانتل می ذاریم.»
رون پرسید: «می خوای مسابقه بدی؟»
ــ «نه رونالد(۴۲). برو تنهایی مسابقه بده.»
هیچ کدام درباره ی من حرفی نزدند. بی تردید تا جایی که می تونستم به عنوان نفر سوم گروه بدون اینکه معرفی بشوم، عقب ایستادم و حرفی نزدم و منتظر لطفشان شدم. هرچند از آن همه ورزش در بعدازظهر خسته بودم و امیدوار بودم خواهر و برادر دست از سربه سر هم گذاشتن بردارند و بیشتر از این با هم گپ نزنند. خوشبختانه برندا من را معرفی کرد: «رونالد این نیل کلاگمنه. این برادرم رونالد پاتیمکینه.»
از میان آن همه چیز در آب چهارونیم متری، رونالد دستش را به سویم دراز کرد تا دست بدهیم. من هم دستش را فشردم ظاهرا نه به شیوه ی بیادماندنی که او انتظار داشت. چانه ام چند سانتی متری در آب فرورفت و یک دفعه به شدت احساس خستگی کردم.
رون با خوش طینتی از من پرسید: «می خوای مسابقه بدیم؟»
ــ «برو نیل. باهاش مسابقه بده. من می خوام به خونه زنگ بزنم و بگم شام رو مهمون مایی.»
ــ «واقعا؟ منم باید به زن عموم خبر بدم. تو چیزی به من نگفته بودی. لباسام ــ»
ــ «انَتوغِل(۴۳) شام می خوریم.»
رونالد پرسید: «چی؟»
برندا به رونالد گفت: «برو شنا کن عزیزم.»
و وقتی لبخندی تحویل رونالد داد کمی ناراحت شدم.
بابت مسابقه عذرخواهی کردم و گفتم من هم باید یک تلفن بزنم و وقتی از کنار لبه ی کاشی کاری شده ی آبی رنگ استخر به رون نگاهی انداختم داشت طول استخر را با ضرباتی سریع و محکم طی می کرد. این احساس را به آدم می داد که بعد از طی کردن طول استخر بعد از چندبار این حق را پیدا می کند که همه ی آب را بنوشد؛ تصور کردم او هم مانند عمو مکس عطشی بی پایان و مثانه ای عظیم دارد.
وقتی به زن عمو گلادیس گفتم که آن شب فقط قرار است به سه نفر غذا بدهد به نظرم خیلی آسوده خاطر نشد و کل حرفی که پشت تلفن به من زد این بود: «چسان ـ فسان!»
ما شام را در آشپزخانه نخوردیم. به جای آن ما شش نفر ــ برندا، من، رون، آقا و خانم پاتیمکین و جولی(۴۴)، خواهر کوچک برندا، دور میز اتاق غذاخوری نشستیم و خدمتکارشان کارلوتا(۴۵) یک سیاه پوست نواهویی(۴۶)، با گوش های سوراخ اما بدون گوشواره غذا را برایمان کشید. من کنار برندا نشسته بودم که لباسی که به قول خودش آنَتوغِل بود را پوشید بود: شلوارک چسبان، تی شرت سفید پولو، جوراب های سفید و کفش های سفید تنیس. روبه روی من جولی نشسته بود که ده ساله با صورتی گرد و شاداب بود و پیش از شام وقتی دیگر دختربچه ها در خیابان با بچه ها بازی می کردند، او در زمین چمن پشت خانه با پدرش توپ های گلفش را به هدف می انداخت. آقای پاتیمکین من را یاد پدرم انداخت به جز اینکه او موقع حرف زدن، سینه اش برای ادای هر بخش خس خس نمی کرد. او مردی بلندقد، قوی و بی قاعده بود و وحشیانه غذا می خورد. وقتی به سالادش حمله کرد، بعد از اینکه در سس سالاد فرانسوی غرقش کرد، رگ های جلوی بازویش از پوست سفتش بیرون زده بود. او سه کاسه ی سالاد خورد، رون چهارتا خورد، برندا و جولی دوتا و فقط من و خانم پاتیمکین یک کاسه خوردیم. خانم پاتیمکین از همه ی ما که بر سر میز نشسته بودیم زیباتر بود اما، از او خوشم نیامد. او به طرز فجیعی با من مودب بود و با چشمانی بنفش، موهایی تیره و اندامی درشت و تحریک آمیز به من احساس یک زیبای دربند را می داد، یک شاهزاده ی وحشی که رام شده بود و خدمتکار دختر پادشاه یعنی برندا بود.
بیرون، از پنجره ی بزرگ، می توانستم زمین چمن پشت خانه با دو درخت بلوط در آن را ببینم. من به آن ها گفتم بلوط، هرچند فردی تخیلی ممکن بود آن ها را درخت وسایل ورزشی بنامد. زیر شاخه های آن ها، دوتا چوب گلف، یک توپ گلف، یک قوطی توپ تنیس، یک چوب بیسبال، یک توپ بسکتبال، یک دستکش نگهدارنده ی بیسبال، و چیزی شبه به وسایل سوارکاری پخش بود که انگار میوه های درخت ها بودند که از شاخه هایشان افتاده بودند. کمی عقب تر، نزدیک خارهایی که ملک پاتیمکین را جدا می کرد و در جلوی یک محوطه ی بسکتبال، یک پتوی مربعی قرمز که حرف «آ» با نخ سفید بر وسط آن گلدوزی شده بود پهن بود که در تضاد با علف های سبز انگار آتش گرفته بود. بیرون حتما نسیمی می وزید چون تور سبد بسکتبال داشت تکان می خورد و در داخل خانه ما زیر هوای کاملاً خنک کولر وستینگهاوس(۴۷) بودیم. داشت خوش می گذشت به جز اینکه غذاخوردن در میان غول ها(۴۸) برای لحظه ای این احساس را به من داد که ۱۰ سانتی متر از شانه ام تکه شد، هشت سانتی متر از قد، و همان طور که یک نفر ماهیچه هایم را می برید، سینه ام با ملایمت به پشتم می چسبید.
صحبتی حین صرف شام پیش نیامد؛ غذاخوردن سنگین، علمی و جدی بود و همه ی آنچه گفته شد را می شد در یک جمله ثبت کرد. به جای آن جمله هایی گفتند که در مسیر بلعیدن غذا گم شد، کلماتی که در دهان های پر غرغره شد و ساختار جمله ای که خرد شد و در انباشتن غذا، ریختن در بشقاب و بلعیدن فراموش شد.

نظرات کاربران درباره کتاب خداحافظ كلمبوس