فیدیبو نماینده قانونی انتشارات صابرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان

کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان

نسخه الکترونیک کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان

در پژوهشم متوجه شدم که عشق به تنهایی کافی نیست. پدر و مادرهای بسیار علاقه‌مند، با محبت و مراقب فرزند، اغلب در رابطه با عواطف خود و فرزندانشان دچار نگرش و طرزفکری بودند که هنگام غم، ترس یا خشم، سد راه گفت‌وگوی آنها و فرزندانشان می‌شد. اما اگرچه عشق به تنهایی کافی نبود، هدایت و تبدیل آن عشق به چند مهارت بنیادین، به گونه‌ای که پدر و مادر بتوانند فرزندانشان را در زمینه عاطفی راهنمایی کنند، کارساز بود. راز کار در این است که والدین و فرزندان، به هنگام غلیان احساسات چه برخوردی با یکدیگر داشته باشند. ما مطالعات بسیار دقیقی روی تعدادی از والدین و فرزندانشان انجام دادیم و طی آن رشد فرزندان را دنبال کردیم. پس از یک دهه پژوهش، گروه پژوهشی با تعدادی از اولیاء مواجه شدند که در زمانی که فرزندانشان دچار هیجانهای عاطفی بودند، پنج کار بسیار ساده را در ارتباط با آنها انجام می‌دادند. ما این پنج کار را «راهنمایی عاطفه» می‌خوانیم. ما کشف کردیم که «مسیر رشد» فرزندانی که پدر و مادرشان «راهنمای عاطفه» بودند، به کلی با فرزندان والدین دیگر متفاوت است.

ادامه...

بخشی از کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

پیش از آنکه پدر شوم، حدود بیست سال در زمینه روانشناسی رشد و زندگی عاطفی کودکان مطالعه و کار کرده بودم. اما پس از تولد دخترمان مُریا(۱) در سال ۱۹۹۰ بود که به تدریج با واقعیت های رابطه والد و فرزند آشنا شدم.
من نیز مانند بسیاری از والدین نمی توانستم شدت احساسی را که برای فرزندم خواهم داشت، حدس بزنم. هیچ حدسی نمی زدم که وقتی برای نخستین بار او لبخند می زند، کلمه ای را ادا می کند یا کتاب می خواند، تا چه حد به هیجان می آیم. هرگز پیش بینی نمی کردم که او چقدر به توجه و صبر لحظه به لحظه من نیاز خواهد داشت و هیچ نمی دانستم که چقدر مشتاقم، تمام توجهی را که نیاز دارد به او بدهم. از سوی دیگر، حیرت می کردم که گاه تا چه اندازه درمانده، ناامید و آسیب پذیر می شوم. هنگامی که نمی توانستیم افکار و احساساتمان را به یکدیگر منتقل کنیم، درمانده می شدم؛ هنگامی که رفتار نامناسبی از خود نشان می داد، ناامید می شدم؛ هنگامی که باید می پذیرفتم که جهان می تواند چه جای خطرناکی برای او باشد، احساس آسیب پذیر بودن می کردم؛ از دست دادن دخترم برای من به معنای از دست دادن همه چیز بود.
در همان حال که درباره عواطفم می آموختم، در زندگی حرفه ایم نیز به نکاتی در همین باره پی می بردم. به دلیل پیشینه خانوادگیم، به کوشش های نظریه پردازانی که برای پرورش فرزندانی معتقد به اصول اخلاقی، روش استبدادی را رد می کنند، احترام می گذاشتم. نظر آنها این است که خانواده به صورت دموکراتیک اداره شود و فرزندان و پدر و مادر به عنوان یارانی منطقی و مساوی رفتار کنند. اما سالها پژوهش درباره پویایی شناسی خانواده به من نشان می داد که «روابط متقابل عاطفی» میان والد و فرزند حتی تاثیر مهم تری بر سلامت درازمدت فرزند خواهد داشت.
تعجب آور است که در بسیاری از راهنماییهای متعارف امروزی به پدر و مادرها، جهان عاطفه در نظر گرفته نمی شود. این راهنماییها بر اساس فرضیه هایی درباره پرورش کودک شکل گرفته اند که اگرچه بدرفتاریهای کودکان را نادیده نمی گیرند، اما به احساسات نهفته در زیر این بداخلاقیها توجهی ندارند و این در حالی است که هدف نهایی پرورش فرزند نباید فقط بزرگ کردن فرزندی مطیع و فرمانبردار باشد. بیشتر مادرها و پدرها آرزوهای بسیار بزرگتری برای فرزندانشان دارند. آنها می خواهند که فرزندانشان افراد مسئول و شرافتمندی باربیایند و برای جامعه مفید باشند، توان این را داشته باشند که بر طبق انتخابهایشان زندگی کنند، از موفقیتهایی که مطابق با استعدادشان کسب می کنند و از زندگی و خوشیهای آن لذت ببرند، روابط خوبی با دوستان خود داشته باشند، در زندگی زناشویی موفق باشند و خود پدر یا مادر خوبی بشوند.
در پژوهشم متوجه شدم که عشق به تنهایی کافی نیست. پدر و مادرهای بسیار علاقه مند، با محبت و مراقب فرزند، اغلب در رابطه با عواطف خود و فرزندانشان دچار نگرش و طرزفکری بودند که هنگام غم، ترس یا خشم، سد راه گفت وگوی آنها و فرزندانشان می شد. اما اگرچه عشق به تنهایی کافی نبود، هدایت و تبدیل آن عشق به چند مهارت بنیادین، به گونه ای که پدر و مادر بتوانند فرزندانشان را در زمینه عاطفی راهنمایی کنند، کارساز بود. راز کار در این است که والدین و فرزندان، به هنگام غلیان احساسات چه برخوردی با یکدیگر داشته باشند.
ما مطالعات بسیار دقیقی روی تعدادی از والدین و فرزندانشان انجام دادیم و طی آن رشد فرزندان را دنبال کردیم. پس از یک دهه پژوهش، گروه پژوهشی با تعدادی از اولیاء مواجه شدند که در زمانی که فرزندانشان دچار هیجانهای عاطفی بودند، پنج کار بسیار ساده را در ارتباط با آنها انجام می دادند. ما این پنج کار را «راهنمایی عاطفه» می خوانیم. ما کشف کردیم که «مسیر رشد» فرزندانی که پدر و مادرشان «راهنمای عاطفه» بودند، به کلی با فرزندان والدین دیگر متفاوت است.
پدر و مادرهایی که «راهنمای عاطفه» بودند، فرزندانی داشتند که بعدها همانی می شدند که دانیل گُلمن آنها را افراد «با هوش عاطفی» می نامد. این فرزندان راهنمایی شده نسبت به فرزندانی که توسط پدر و مادرشان راهنمایی نمی شدند، از تواناییهای عمومی بیشتری در زمینه عواطف خود برخوردار بودند. برای نمونه، آنها می توانستند وضعیت عاطفیشان را تنظیم کنند. این کودکان به هنگام ناراحتی بهتر می توانستند خود را تسکین دهند. آنها سریع تر می توانستند از شدت تپش قلبشان بکاهند و به علت عملکرد عالی در آن بخش از فیزیولوژی، که به آرام کردن مربوط می شود، به بیماریهای مسری کمتری مبتلا می شدند. این کودکان بهتر می توانستند تمرکز کنند و با اشخاص دیگر بهتر ارتباط برقرار می کردند. حتی در شرایط دشوار اجتماعیِ سنین پیش از نوجوانی - که معمولاً کودکان مورد تمسخر قرار می گیرند و زیاده روی در احساسات مایه دردسر است و نه امتیاز - بهتر عمل می کردند. آنها بهتر مردم را درک می کردند. با کودکان دیگر دوستی عمیق تری داشتند. همچنین در زمینه درسی نیز در مدرسه موفق تر بودند. به طور خلاصه، آنها نوعی بهره هوشی (IQرا در خود پرورانده بودند که در رابطه با مردم و دنیای احساس ها قرار دارد و «هوش عاطفی» نامیده می شود.
این کتاب پنج گام «راهنمایی عاطفه» را به شما آموزش می دهد تا بتوانید فرزندی تربیت کنید که از نظر عاطفی باهوش باشد.
تاکید من بر پیوند عاطفی بین والد و فرزند حاصل پژوهشی طولانی است. تا آنجا که می دانم، این نخستین پژوهشی است که کار یکی از برجسته ترین روانپزشکان بالینی کودکان، یعنی دکتر هایم گینُت(۲) را که در دهه ۱۹۶۰ می نوشت و تدریس می کرد، اثبات می کند. گینُت اهمیت صحبت کردن با فرزند را به هنگام برآشفتگی احساساتش درک می کرد و همچنین می دانست که والدین بر طبق چه اصولی باید این کار را انجام دهند.
«راهنمایی عاطفه» ساختاری به ما می دهد که بر مبنای گفت وگوی عاطفی ست. هنگامی که پدر و مادر با فرزندانشان همدل هستند و به آنها کمک می کنند تا با احساس های منفی، مانند خشم، غم و ترس کنار بیایند، پلهایی از وفاداری و محبت می سازند. در این چارچوب، اگرچه پدر و مادرهایی که «راهنمای عاطفه» هستند، به طور موثری حد و مرز تعیین می نمایند، اما رفتار نامناسب فرزند نقطه تمرکز آنها نیست. احساس تسلیم، پذیرش و مسئولیت کودک، از عشق و ارتباطی که در خانواده اش احساس می کند، سرچشمه می گیرد. به این ترتیب برهم کنش های عاطفی میان اعضای خانواده موجب انتقال ارزشها و پرورش اشخاصی شرافتمند و بااخلاق می شود. فرزندان بر طبق معیارهای خانواده رفتار می کنند، زیرا با قلبشان درک می کنند که از آنها انتظار می رود رفتار خوبی داشته باشند و درست زندگی کردن بخشی از احساس تعلق به خانواده است.
برخلاف نظریه های دیگر تربیتی که ترکیب درهم برهمی از شیوه های گوناگون را برای کنترل رفتار فرزند توصیه می کنند، پنج گام «راهنمایی عاطفه» چارچوبی را برای حفظ رابطه صمیمانه با فرزندانمان در طی رشد ارائه می دهد.
نکته جدید این کتاب این است که من و همکارانم پس از بررسی علمی به این نتیجه رسیده ایم که برهم کنش های عاطفی بین والد و فرزند از همه چیز مهم تر است. اکنون با قطعیت می دانیم که اگر پدرها و مادرها «راهنمایی عاطفه» را به کار گیرند، به طرز چشمگیری در موفقیت و شادی فرزندانشان موثر خواهند بود.
کارِ ما، شیوه برخورد با عواطف کودک را در چارچوبی قرار می دهد که برای والدین امروز با معنی است؛ نکته ای که گینت در دهه ۱۹۶۰ هرگز به آن نپرداخت. با افزایش طلاق و نگرانی درباره مشکلاتی مانند خشونت جوانان، پرورش کودکانی که از نظر عاطفی باهوش باشند، بیش از پیش مهم و حیاتی است. پژوهشهای ما به طور حیرت آوری روشن می کنند که والدین چگونه می توانند فرزندانشان را از خطرهای قطعی ناشی از طلاق و اختلافهای زناشویی حفظ کنند. علاوه بر این، به آنها شیوه های تازه ای نشان می دهند که رابطه عاطفی پدر و فرزندان - چه پدر متاهل باشد چه نباشد - چگونه بر خوشبختی فرزندانش تاثیر می گذارد.
کلیدِ تربیت موفق در فرضیه های پیچیده، قوانین مفصل خانواده یا فرمولهای بغرنج رفتاری یافت نمی شود، بلکه در عمیق ترین احساس عشق و محبت شما به فرزندتان نهفته است و به سادگی و فقط از طریق درک و همدلی شما نشان داده می شود. خوب پدر و مادری کردن از قلبتان آغاز می شود و سپس لحظه به لحظه از طریق راهنمایی شما به هنگامی که فرزندتان برآشفته و دچار غم، خشم یا ترس است، ادامه می یابد. اصل تربیت این است که در زمانهای مهم به شیوه ای خاص حضور داشته باشید. این کتاب آن شیوه را به شما نشان می دهد.

دکتر جان گاتمن

پیشگفتار

کودکان و والدین در دوره دشواری به سر می برند. طی دو دهه گذشته طبیعت کودکان به شدت دگرگون شده و در نتیجه این دگرگونی، فراگرفتن آموزه های مربوط به انسانیت برای کودکان دشوارتر و آموختن آنها به فرزندان برای پدر و مادرها پرهزینه تر شده است. لازم است پدر و مادرها در راه آموختن آموزه های اساسی عاطفی و اجتماعی به فرزندانشان هوشیارانه تر عمل کنند.
شاید هیچ گاه پیش از این چنین اضطراری وجود نداشته است. به آمار توجه کنید طی چند دهه اخیر تعداد قتلها در میان نوجوانان چهار برابر، خودکشی سه برابر و تجاوز دو برابر شده است. در پس آمار تکان دهنده، نارضایتی عاطفی گسترده ای نهفته است. در دو نمونه گیری تصادفی سراسری در امریکا - اولی در اواسط دهه ۱۹۷۰ و دومی در اواخر دهه ۱۹۸۰ - طی نظرسنجی از والدین و مربیان بیش از دو هزار کودک امریکایی، مشخص شد که کودکان در مجموع در درازمدت دچار افت قابل توجهی در مهارتهای اجتماعی و عاطفی شده اند. آنها به طور متوسط عصبی تر و تحریک پذیرتر، اخموتر و دمدمی تر، افسرده تر و تنهاتر، بیشتر تابع امیال آنی و متمردتر شده اند و در بیش از چهل شاخص سقوط کرده اند.
در پسِ این سیر قهقرانی، نیروهای بزرگتری در جریان هستند؛ از جمله واقعیتهای جدید اقتصادی است که پدرها و مادرها را واداشته تا برای تامین نیازهای خانواده بیش از پیش کار کنند این بدان معناست که بیشتر پدر و مادرها، نسبت به والدین خود، فرصت کمتری برای رسیدگی به فرزندانشان دارند. دیگر اینکه خانواده های بیشتری دور از خویشاوندانشان زندگی می کنند و در بیشتر محله ها، والدین کودکان خردسال می ترسند به فرزندانشان اجازه دهند که بیرون از خانه بازی کنند، چه رسد به اینکه به خانه همسایه بروند. و سرانجام اینکه کودکان ساعتهای بیشتری را به تماشای تلویزیون و بازیهای کامپیوتری سپری می کنند که به این ترتیب ساعتهای کمتری را در فضای آزاد و با همسالان خود می گذرانند. حال آنکه طی قرون گذشته کودکان همواره مهارتهای اجتماعی و عاطفی اساسی را از پدر و مادر، خویشاوندان، همسایگان و بازی با کودکان دیگر آموخته اند.
پیامدهای نداشتن مبانی هوش عاطفی بسیار نگران کننده است. برای نمونه، شواهد نشان می دهند دخترانی که نمی توانند احساس گرسنگی را از احساس اضطراب تشخیص دهند، در خطر اختلالهای خوردن قرار دارند و آنهایی که در خردسالی قادر نیستند در برابر خواسته های خود مقاومت کنند، احتمال بیشتری دارد که پیش از رسیدن به دوره جوانی باردار شوند. برای پسرها، تابع امیال آنی بودن در خردسالی، احتمال بزهکاری و خشونت را در سنین بالاتر افزایش می دهد؛ و برای همه کودکان، ناتوانی در مهار اضطراب و افسردگی، احتمال استفاده از مواد مخدر یا الکل را در مراحل بعدی زندگی بیشتر می کند.
با در نظر گرفتن این واقعیتهای جدید، لازم است که پدر و مادرها از لحظه های طلاییِ بودن در کنار فرزند بهترین بهره را ببرند و نقش فعال و هدفمندی را در راهنمایی فرزندانشان در زمینه مهارتهای اساسی انسانی، مانند درک و رسیدگی به احساس های آزاردهنده، مهار امیال، همدلی و مهربانی به عهده بگیرند.
جان گاتمن در این کتاب شیوه ای علمی و بسیار عملی را به پدر و مادرها ارائه می کند تا بتوانند ابزار اصلی زندگی کردن را به فرزندانشان بدهند.

دانیل گُلمن

۱. راهنمایی عاطفه: کلید پرورش کودکان با هوش عاطفی

دایان(۳) برای رفتن به محل کار دیر کرده است، اما هنوز سعی می کند با زبان خوش پسر سه ساله اش جاشوا(۴) را وادار به پوشیدن پالتویش کند تا او را به کودکستان ببرد. از طرف دیگر جاشوا، پس از خوردن صبحانه با دستپاچگی و کشمکش بر سر آنکه چه کفشی بپوشد، مضطرب شده است و اصلاً برایش مهم نیست که مادرش تا کمتر از یک ساعت دیگر باید برای شرکت در جلسه ای در اداره حضور داشته باشد. او به مادرش می گوید که دلش می خواهد خانه بماند و بازی کند. هنگامی که دایان به او می گوید که این کار ممکن نیست، جاشوا روی زمین دراز می کشد و ناراحت و خشمگین فریاد می کشد و گریه می کند.
اِمیلی(۵) هفت ساله، درست پنج دقیقه پیش از آمدن مراقبش، اشک ریزان به پدر و مادرش می گوید: «کار خوبی نمی کنید که می خواهید مرا با کسی که اصلاً نمی شناسم، تنها بگذارید.» پدرش به او توضیح می دهد: «اما امیلی، خانمی که برای مراقبت از تو می آید، دوست صمیمی مادرت است. به علاوه ما از چند ماه پیش بلیت این کنسرت را خریده ایم.»
امیلی گریه کنان می گوید: «اما من دلم نمی خواهد شماها بروید.»
مَتِ(۶) چهارده ساله به مادرش می گوید که او را از گروه موسیقی مدرسه بیرون کرده اند، چون یکی از شاگردان در اتوبوس مدرسه حشیش می کشیده و آموزگار فهمیده است. سپس اضافه می کند: «به خدا من نبودم.» اما نمرات مَت پایین آمده و با دارودسته جدیدی دوست شده است. مادر می گوید: «مَت، من حرفت را باور نمی کنم و تا وقتی که نمره هایت خوب نشود، حق نداری برای تفریح بیرون بروی.» مت عصبانی و آزرده، بدون یک کلمه حرف از خانه بیرون می دود.
سه خانواده، سه اختلاف و سه کودک در مراحل گوناگون رشد؛ اما هر سه والد با یک مشکل روبه رو هستند. در زمان طغیانهای احساسی فرزند، باید چه واکنشی بروز داد؟ هر سه آنها همچون بیشتر والدها می خواهند با فرزندشان رفتاری منصفانه، همراه با صبر و احترام داشته باشند. آنها می دانند که جهان چالشهای بسیاری پیش روی فرزندان قرار می دهد و مایل هستند که پشتیبان و الهام بخش فرزندانشان باشند. آنها می خواهند به فرزندانشان یاد بدهند که به شیوه موثری مشکلاتشان را حل کنند و روابط باثبات و سالمی برقرار سازند. اما تفاوت بزرگی بین خواسته رفتاری درست در رابطه با فرزندان و تحقق این خواسته وجود دارد.
علت آن است که پدر و مادریِ خوب فقط با عقل ممکن نیست. پدر و مادری خوب به بُعدی از شخصیت بستگی دارد که در بیشتر توصیه های سی سال گذشته به پدرها و مادرها، نادیده گرفته شده است. پدر و مادریِ خوب با عاطفه سروکار دارد.
تقریباً طی ده سال گذشته، علم درباره نقش عواطف در زندگی نکات بسیار زیادی را کشف کرده است. پژوهشگران متوجه شده اند که هوشیاری عاطفی و توانایی فرد در برخورد با احساسات حتی بیشتر از بهره هوشی او در موفقیت و خوشبختی وی در همه زمینه های زندگی و از جمله روابط خانوادگی، موثر است. برخورداری از «هوش عاطفی» - نامی که اکنون بسیار رایج شده است - برای پدرها و مادرها یعنی اینکه آنها متوجه احساسات فرزندانشان هستند و می توانند با آنها همدردی کنند، تسکینشان دهند و راهنماییشان کنند. برای فرزندان که بیشتر درسهای مربوط به عاطفه را از پدر و مادر می آموزند، هوشیاری عاطفی شاملِ توان کنترل کردن امیال، به تاخیر انداختن کامجویی، ایجاد شور و شوق در خود، تشخیص حالات اشخاص دیگر و از عهده بالا و پایینهای زندگی برآمدن است.
دانیل گُلمن، روانشناس و نویسنده هوش عاطفی - کتابی بسیار دقیق و مشروح که در پژوهش علمی راهنمای ما بود و به درک بیشتر ما در این زمینه کمک کرد - می نویسد: «زندگی خانوادگی نخستین آموزشگاه ما برای آموختن درباره عاطفه است. ما در این فضای خصوصی یاد می گیریم که چه احساسی درباره خودمان داشته باشیم و دیگران چه واکنشی به احساس های ما نشان می دهند؛ درباره این احساس ها چگونه فکر کنیم و چه واکنش هایی را می توانیم انتخاب کنیم؛ و نیز امیدها و ترسهایمان را چگونه تشخیص دهیم و ابراز کنیم. این آموزش عاطفی فقط از طریق گفتار و رفتار مستقیم پدر و مادر با فرزندان رخ نمی دهد، بلکه رفتار پدر/ مادر در واکنش به احساسات خود یا همسر نیز سرمشق فرزندان می گردد. برخی والدها آموزگاران با استعداد و درخشانی در زمینه عواطف به شمار می آیند و برخی دیگر بسیار ضعیف هستند.»
کدام رفتارهای والد موثر است؟ من به عنوان روانشناس پژوهشگر در بیست سال گذشته برهم کنش های والد فرزند را در پی یافتن پاسخ این پرسش بررسی کرده ام. ضمن فعالیت در گروههای پژوهشی دانشگاه ایلی نویز(۷) و دانشگاه واشنگتن(۸)، روی نوزده خانواده دو مطالعه عمیق انجام داده ام و مشاهده کرده ام که فرزندان و والدها در شرایط پرهیجان احساسی چه واکنشی نسبت به هم نشان می دهند. ما این کودکان را از چهارسالگی تا نوجوانی دنبال کردیم. علاوه بر این، در حال مطالعه ۱۳۰ زن و شوهری هستیم که تازه ازدواج کرده اند و این کار را تا زمان بچه دارشدنشان دنبال خواهیم کرد.
مطالعات ما شامل گفت وگوهای طولانی با پدر و مادر، گفت وگو درباره ازدواجشان و آگاهی آنها به نقشی که عواطف در زندگیشان بازی می کند، می شود. ما پاسخهای جسمانیِ فرزندان را در برهم کنش های پرفشار والد - فرزند کشف و بررسی کرده ایم و همچنین واکنش های عاطفی پدرها و مادرها را نسبت به خشم و اندوه فرزندانشان مشاهده و تجزیه و تحلیل نموده ایم. سپس به مرور زمان این خانواده ها را زیر نظر گرفته ایم تا ببینیم فرزندانشان از نظر سلامتی، موفقیتهای تحصیلی، رشد عاطفی و روابط اجتماعی چگونه پیش رفته اند.
نتایج ما حکایت از داستانی ساده و در عین حال الزام آور دارد. ما پی برده ایم که بیشتر والدها در یکی از دو دسته گسترده جا می گیرند: آنهایی که فرزندانشان را در زمینه عواطف راهنمایی می کنند و آنهایی که نمی کنند.
من والدهایی را که در جریان احساسات فرزندشان قرار می گیرند، «راهنمایان عاطفه» می خوانم. آنها بسیار شبیه به مربیان ورزش، روشهای رویارویی با افت وخیزهای زندگی را به فرزندانشان یاد می دهند. آنها به ابراز خشم، اندوه یا ترس فرزندانشان اعتراض نمی کنند، اما آنها را نادیده نیز نمی گیرند. آنها احساسات منفی را به عنوان واقعیت زندگی می پذیرند و از لحظات احساسی به عنوان فرصتهایی برای آموزش درسهای مهم زندگی به فرزندان و ایجاد روابط صمیمانه تر با آنها استفاده می کنند.
ماریا(۹)، مادر یک کودک پنج ساله، در یکی از بررسی هایمان می گوید: «هنگامی که جنیفر(۱۰) غمگین است، فرصت بسیار باارزشی برای نزدیک تر شدنمان است. به او می گویم که می خواهم با او صحبت کنم و بفهمم که چه ا حساسی دارد.»
دَن(۱۱) پدر جنیفر مانند بسیاری از والدهای «راهنمای عاطفه» در گروههایمان، می داند که هنگامی که دخترش اندوهگین یا خشمگین است، به پدرش بیش از هر زمان دیگر نیاز دارد. دَن می گوید: «آرام کردن و تسکین دادن دخترم بیش از هر کار دیگری در رابطه با او، به من احساس پدر بودن می دهد. من باید کنار او باشم... باید به او بگویم که اشکالی ندارد و او تاب تحمل این مشکل را خواهد داشت و احتمالاً با مشکلات بیشتری در زندگی روبه رو خواهد شد.»
والدهای «راهنمای عاطفه» مانند ماریا و دن را می توانیم با صفات «مهربان» و «مثبت» نسبت به دخترشان توصیف کنیم. آنها واقعاً چنین هستند، اما تربیتِ «مثبت» و با «مهر» به تنهایی هوش عاطفی را تعلیم نمی دهد. در واقع بسیار رایج است که پدر و مادرها با محبت و با توجه باشند، اما نتوانند به طرز موثری با احساس های منفی فرزندانشان برخورد کنند. در میان پدر و مادرهایی که در آموزش هوش عاطفی به فرزندانشان موفق نیستند، توانسته ام سه دسته را تشخیص دهم:
۱. والدهای بی اعتنا: احساس های منفی فرزندانشان را نادیده می گیرند، کم اهمیت می پندارند یا رد می کنند؛
۲. والدهای ناراضی: از اینکه فرزندانشان احساس های منفی خود را نشان می دهند ناراضی می شوند و ممکن است آنها را به دلیل ابراز عواطفشان توبیخ یا تنبیه کنند؛
۳. والدهای بی عنان: احساس های فرزندانشان را می پذیرند و با آنها همدلی می کنند، اما فرزندانشان را راهنمایی نمی کنند و برای رفتار آنها حد و مرزی تعیین نمی نمایند.
برای اینکه تا اندازه ای دریابید که والدهای «راهنمای عاطفه» و سه دسته والد غیرراهنما چگونه در قبال رفتار فرزندانشان واکنش نشان می دهند، دایان را که پسر خردسالش از رفتن به کودکستان خودداری می کرد، در این چهار نقش قرار می دهیم.
دایان در نقش والد بی اعتنا، احتمالاً به فرزندش می گوید که بی میلی او به رفتن به کودکستان بی معنی است؛ هیچ دلیلی وجود ندارد که جاشوا از ترک کردن خانه غمگین باشد. احتمالاً سعی می کند تا حواس پسرش را از افکار ناراحت کننده منحرف سازد و مثلاً با دادن یک شیرینی یا صحبت درباره برنامه هایی که در کودکستان اجرا خواهد شد، به جاشوا رشوه بدهد.
دایان در نقش یک والد ناراضی، احتمالاً جاشوا را برای همکاری نکردن سرزنش می کند و به او می گوید که از لوس بازیهایش خسته شده است و او را تهدید به کتک زدن می کند.
دایان در نقش والد بی عنان، احتمالاً جاشوا را با وجود آنکه غمگین و خشمگین است در آغوش می کشد، با او همدردی می کند و به او می گوید که کاملاً طبیعی است که نمی خواهد به کودکستان برود، اما نمی داند بیشتر از این چه کند. او مایل نیست که کودکش را سرزنش کند، کتک بزند یا به او رشوه بدهد، اما خانه ماندن جاشوا هم ممکن نیست. شاید دست آخر معامله ای با او بکند. «ده دقیقه با تو بازی می کنم، بعد بدون گریه از خانه بیرون می رویم.» اما این معامله فقط تا صبح روز بعد اثر دارد.
والد راهنمای عاطفی چه کارِ دیگری انجام می دهد؟ احتمالاً او در ابتدا مانند والد بی عنان عمل می کند، یعنی با جاشوا همدردی می کند و به او نشان می دهد که اندوه او را درک می کند. اما پس از آن، جاشوا را راهنمایی می کند که با احساس ناراحتیش چه کند. گفت وگو چیزی شبیه به این خواهد بود:

دایان: «جاشوا بیا کتَت را بپوش. وقتِ رفتن است.»
جاشوا: «نه! نمی خواهم به کودکستان بروم.»
دایان: «نمی خواهی بروی؟ چرا؟»
جاشوا: «چون می خواهم در خانه پیش تو بمانم.»
دایان: «می خواهی خانه بمانی؟»
جاشوا: «بله، می خواهم خانه بمانم.»
دایان: «خُب! فکر می کنم می فهمم که چه احساسی داری و بعضی روزها من هم دلم می خواهم از خانه بیرون نرویم، کنار هم بنشینیم و با هم کتاب بخوانیم. اما می دانی؟ من به آدمهای توی اداره یک قول مهم داده ام و گفته ام که ساعت ۹ در آنجا هستم و نمی توانم زیر قولم بزنم.»
جاشوا (در حالی که اشک می ریزد): «اما چرا؟ درست نیست. من نمی خواهم بروم.»
دایان: «جاش، بیا بغلم (دایان او را در آغوش می کشد). عزیزم، متاسفم، اما نمی توانیم خانه بمانیم. حتماً تو از این حرف من ناامید می شوی، مگر نه؟»
جاشوا (با سر تصدیق می کند): «بله.»
دایان: «و کمی هم غمگین؟»
جاشوا: «بله.»
دایان: «من هم یک جورهایی غمگین شدم. (دایان در حالی که جاشوا را در آغوش گرفته، اجازه می دهد او مدتی گریه کند و اشک بریزد.) می دانم چه کار می توانیم بکنیم. می توانیم درباره فردا فکر کنیم. فردا لازم نیست به اداره و کودکستان برویم. می توانیم همه روز کنار هم باشیم. به نظر تو فردا چه کار جالبی می توانیم بکنیم؟»
جاشوا: «حسابی صبحانه بخوریم و کارتون تماشا کنیم.»
دایان: «البته! این عالیه. کار دیگری هم دلت می خواهد؟»
جاشوا: «می توانیم واگنِ باری ام را به پارک ببریم؟»
دایان: «به نظرم می توانیم.»
جاشوا: «کایل(۱۲) هم می تواند با ما بیاید؟»
دایان: «شاید. باید از مادرش اجازه بگیریم. اما الان باید راه بیفتیم، باشد؟»
جاشوا: «باشد.»

در اولین نگاه شاید رفتار والد راهنمای عاطفه بسیار شبیه به رفتار والد بی اعتنا باشد، زیرا هر دوی آنها جاشوا را هدایت کردند تا درباره چیزی به غیر از خانه ماندن فکر کند. اما تفاوت مهمی بین این دو وجود دارد. دایان به عنوان یک راهنمای عاطفه، اندوه فرزندش را پذیرفت، به او کمک کرد تا بر آن نام بگذارد، به او اجازه داد تا احساس هایش را تجربه کند و هنگامی که او گریه می کرد، در کنارش بود. دایان سعی نکرد حواس جاشوا را از عواطفش منحرف کند. به علاوه، او مانند مادر ناراضی، جاشوا را سرزنش نکرد که چرا غمگین است. او به پسرش نشان داد که به احساس های او احترام می گذارد و فکر می کند که خواسته هایش موجّه هستند.
والد راهنمای عاطفه برخلاف مادر بی عنان، حدود را تعیین می کند. دایان چند دقیقه برای رسیدگی به احساس های جاشوا وقت گذاشت، اما او را متوجه کرد که حاضر نیست دیر به اداره برود و قولی را که به همکارانش داده بود، زیر پا بگذارد. جاشوا ناامید شد، اما این احساسی بود که او و دایان هر دو می توانستند با آن کنار بیایند و پس از آنکه جاشوا این فرصت را یافت که عاطفه اش را تشخیص دهد و تجربه و قبول کند، دایان به او نشان داد که این امکان وجود دارد که به ورای احساس غم برود و به امید تفریح روز بعد باشد.
چنین رفتاری بخشی از روند راهنمایی عاطفه است که من و همکاران گروه پژوهشی ام، در نتیجه مطالعه برهم کنش های موفق والد فرزند دریافته ایم. معمولاً این روند طی پنج گام رخ می دهد:
۱. والد متوجه احساس کودک می شود.
۲. والد احساس کودک را به عنوان فرصتی برای صمیمیت و آموزش می بیند.
۳. والد با احساس همدلی گوش می دهد و به احساس های کودک اعتبار می بخشد.
۴. والد به کودک کمک می کند تا کلماتی را پیدا کند و بر احساسش نام بگذارد.
۵. والد ضمن آنکه راههای گوناگونی را برای حل مسئله بررسی می کند، حد و مرز تعیین می نماید.
نتایج راهنمایی عاطفه
چه اهمیتی دارد که کودک پدر و مادری داشته باشد که راهنمای عاطفه هستند؟ ما در مطالعاتمان کلمات، رفتار و پاسخهای عاطفی خانواده ها را طی زمان بررسی کرده ایم و به تفاوت واقعاً چشمگیری پی برده ایم. کودکانی که والدهایشان راهنمایی عاطفه را به صورت دائم انجام می دهند، از سلامت بهتری برخوردارند و نمرات بهتری در مدرسه می گیرند تا آنهایی که پدر و مادرشان آنها را از نظر عاطفی راهنمایی نمی کنند. کودکان گروه اول با دوستانشان سازگاری بیشتر و مشکلات رفتاری کمتری دارند و کمتر مستعد رفتارهای خشونت بار هستند. در مجموع کودکانی که راهنمایی عاطفه می شوند، احساس های منفی کمتر و احساس های مثبت بیشتری را تجربه می کنند. به طور خلاصه آنها از نظر عاطفی سالم ترند.
اما به نظر من شگفت آورترین نتیجه این است: هنگامی که پدر و مادر به روش راهنمایی عاطفه فرزندشان را بزرگ می کنند، فرزند به فرد انعطاف پذیرتری تبدیل می شود. کودکانی که با راهنمایی عاطفه بزرگ می شوند، باز هم در شرایط دشوار غمگین، خشمگین یا هراسان می شوند، اما بهتر می توانند خود را آرام کنند، از ناراحتی و فشار بیرون بیایند و کارهای مفیدشان را از سر گیرند. به عبارت دیگر، آنها از نظر عاطفی باهوش تر هستند.
پژوهش ما نشان می دهد که راهنمایی عاطفه می تواند بچه ها را حتی از آثار مخرب بحران جاری و روزافزون خانواده های امریکایی، یعنی اختلافات زناشویی و طلاق، حفظ کند.
در حالی که بیش از نیمی از ازدواجها اکنون به طلاق می انجامند، میلیونها کودک در معرض خطر مشکلاتی هستند که بسیاری از پژوهشگران اجتماعی به فروپاشی خانواده نسبت می دهند. این مشکلات شامل شکست درسی، طردشدن از سوی بچه های دیگر، افسردگی، بیماری و رفتارهای ضداجتماعی می باشند. این مشکلات می تواند گریبانگیر کودکانی نیز بشود که اگرچه پدر و مادرشان از هم جدا نشده اند، اما در مجموع خانواده پراختلاف و ناراحتی هستند. پژوهش خود ما نشان می دهد که وقتی یک زن و شوهر پیوسته دعوا می کنند، نزاع آنها بر توانایی کودک در دوست یابی تاثیر منفی می گذارد. همچنین به این نکته پی برده ایم که اختلافهای زناشویی بر موفقیت درسی کودک تاثیر می گذارد و او را در برابر بیماریها آسیب پذیرتر می کند. اکنون می دانیم که یک نتیجه مهم حاصل از رواج طلاق و زندگی ناموفق در جامعه، افزایش کجروی و خشونت در میان کودکان و نوجوانان است.
اما هنگامی که والدهای راهنمای عاطفه پژوهشهای ما، در زندگی زناشویی شان دچار مشکل شدند و حتی کارشان به جدایی یا طلاق کشید، فرزندانشان به این سرنوشت دچار نشدند. به استثنای این واقعیت که این کودکان به طور کلی از دیگر کودکانی که مورد پژوهش قرار داشتند، «غمگین تر» بودند، به نظر می رسد که راهنمایی عاطفی، آنها را از آثار زیانباری که معمولاً در چنین شرایطی بر کودکان اثر می گذارد، حفظ کرده است. آثار اثبات شده طلاق و مشکلات زناشویی، مانند شکست تحصیلی، پرخاشگری و مشکل با همسن وسالان، در کودکانی که راهنمایی عاطفه می شدند، مشاهده نشد؛ و تمام اینها نشان می دهد که راهنمایی عاطفه اولین حفاظ اثبات شده برای کودکان در برابر بحران احساسی ناشی از طلاق است.
اگرچه این یافته ها، بی تردید برای خانواده هایی که در حال حاضر با مشکلات زندگی مشترک و پیامدهای طلاق دست و پنجه نرم می کنند، بامعنی ست، پیش بینی می کنیم که پژوهش بیشتر این نکته را آشکار سازد که راهنمایی عاطفه می تواند کودکان را به طورکلی در برابر هر گونه نزاع، از دست دادن و دل شکستگی حفظ کند.
کشف حیرت آور دیگر ما در این پژوهش در رابطه با پدرها بوده است. ضمن تحقیق به این نتیجه رسیدیم که پدری که شیوه راهنمایی عاطفه را به کار می بندد، تاثیر بسیار مثبتی بر رشد عاطفی فرزندانش می گذارد. هنگامی که پدر از احساسات فرزندانش باخبر است و می کوشد تا به آنها در حل مسائلشان کمک کند، بچه ها در مدرسه و ارتباط با دیگران موفق تر هستند. برعکس پدری که از نظر عاطفی دور از دسترس است و نسبت به عواطف فرزندانش خشن، عیبجو یا بی اعتناست، می تواند تاثیری بسیار منفی بر آنها بگذارد. احتمال آنکه فرزندان چنین پدری در انجام تکالیف درسی ناموفق باشند، با دوستانشان بیشتر دعوا کنند و از سلامت خوبی برخوردار نباشند، بیشتر است. این تاکید بر نزدیکی عاطفی پدر به این معنی نیست که رفتار متقابل مادر با فرزندانش بر هوش عاطفی آنها تاثیری ندارد. تاثیر برهم کنش مادر و فرزندان بسیار مهم است. اما مطالعات ما نشان می دهند که تاثیر پدر می تواند بسیار شدیدتر باشد؛ خواه آن تاثیر مثبت باشد یا منفی.
در زمانی که ۲۸ درصد کودکان امریکایی - که رقم نگران کننده ای است - سالهای رشد خود را فقط در کنار مادر سپری می کنند، اهمیت حضور پدر در زندگی فرزند قابل چشم پوشی نیست. اما نباید فرض کنیم که هر پدری بهتر از بی پدری است. پدری که از لحاظ عاطفی هوشیار است می تواند در زندگی فرزندش بسیار بسیار مفید باشد، اما یک پدر بی عاطفه و خشن می تواند آسیب های زیادی برساند.
در حالی که پژوهشها نشان می دهد والدهای راهنمای عاطفه می توانند به فرزندانشان کمک کنند تا بزرگسالانی سالم و موفق شوند، این شیوه اصلاً برای مشکلات جدی خانوادگی که به کمک روان درمانگر متخصص نیاز دارد، پاسخگو نیست. برخلاف مبلغّان بسیاری از فرضیه های تربیتی دیگر، من قول نمی دهم که راهنمایی عاطفه درمان همه مشکلات طبیعی زندگی خانوادگی باشد. انجام دادن راهنمایی عاطفه به این معنی نیست که همه مشاجرات خانوادگی پایان خواهند گرفت، هیچ کلام خشنی ادا نخواهد شد، هیچ رنجشی پیش نخواهد آمد و دیگر اندوه یا فشاری وجود نخواهد داشت. اختلاف یک واقعیت زندگی خانوادگی است. با این همه، همین که شروع به استفاده از راهنمایی عاطفه کنید، احتمالاً احساس نزدیکی بیشتری با فرزندانتان خواهید داشت؛ و هنگامی که صمیمیت و احترام بیشتری در خانواده حکمفرما باشد، مشکلات بین افراد خانواده سبک تر و قابل تحمل تر به نظر می رسند.
سرانجام اینکه، راهنمایی عاطفه به معنی پایان نظم و انضباط نیست. در واقع هنگامی که شما و فرزندانتان از نظر احساسی به یکدیگر نزدیک هستید، بیشتر درگیر زندگی آنها می شوید و در نتیجه می توانید تاثیرگذارتر باشید. شما در موقعیتی قرار دارید که زمانی که به سرسختی نیاز است، می توانید سرسخت باشید. هنگامی که می بینید فرزندانتان اشتباه می کنند یا به بیراهه می روند، به آنها تذکر می دهید و از تعیین حدومرز نمی ترسید. هنگامی که می دانید کمتر از توانشان عمل و مایوستان کرده اند، از ابراز عقیده تان نمی ترسید و به علت پیوند عاطفی که با فرزندانتان دارید، کلامتان موثر است، زیرا آنها به عقیده شما احترام می گذارند و نمی خواهند شما را ناراضی کنند. به این ترتیب، راهنمایی عاطفه می تواند به شما کمک کند تا فرزندانتان را راهنمایی کنید و به تحرک وادارید.
راهنمایی عاطفه به تعهد و صبوری بسیار زیادی نیاز دارد، اما عملکردتان در واقع با راهنماهای دیگر تفاوتی ندارد. اگر می خواهید فرزندتان در فوتبال عالی شود، از بازی کردن خودداری نمی کنید، بلکه به زمین می روید و با او تمرین می کنید. همچنین، اگر می خواهید که فرزندتان بتواند با احساساتش خوب کنار بیاید، با استرس روبه رو شود و روابط سالمی برقرار کند ابراز احساس های منفی را نادیده نمی گیرید و سرکوب نمی کنید؛ بلکه با فرزندتان تمرین و او را راهنمایی می کنید.
اگرچه پدربزرگها و مادربزرگها، آموزگاران و بزرگترهای دیگر می توانند نقش راهنمای عاطفه را در زندگی کودک برعهده بگیرند، اما شما در مقام پدر یا مادر از بهترین موقعیت برای این کار برخوردارید. شما هستید که می دانید دوست دارید فرزندتان برطبق چه قوانینی بازی کند؛ و شما هستید که به هنگام سختی های زندگی در کنار او قرار دارید. مشکل فرزندتان هر چه باشد - از دل درد دوره نوزادی تا آموزش استفاده از توالت یا دعواهای خواهر و برادر یا رنجش از دوستان - او برای راهنمایی به شما نگاه می کند. پس بهتر است کلاه راهنماها را بر سر بگذارید و به فرزندتان کمک کنید تا در بازی برنده شود.
چگونه تربیت می تواند مواجهه فرزندتان را با خطرات احتمالی کاهش دهد
شکی نیست که پدرها و مادرهای امروز (در امریکا) با چالشهایی روبه رو هستند که والدهای نسلهای پیشین با آنها روبه رو نبودند. در حالی که پدر و مادرهای دهه ۱۹۶۰ از نوشیدن مشروبات الکلی فرزندانشان در جشن فارغ التحصیلی دبیرستان شاکی می شدند، پدر و مادرهای امروز از فروش کوکایین در مدارس راهنمایی نگران هستند. پدر و مادرهای دیروز از این نگران بودند که مبادا دختران نوجوانشان باردار شوند؛ پدر و مادرهای امروز به فرزندان کلاس پنجمی خود درباره ایدز آموزش می دهند. یک نسل قبل، در حاشیه شهرها شاهد کتک کاری و گاه چاقوکشی دسته های جوانان بودیم؛ و امروز دسته های جوانان خشن، حتی در محله های طبقه متوسط نیز شکل می گیرند و با افزایش خرید و فروش مواد مخدر و اسلحه، نزاعهای بین دسته ها اغلب به تیراندازیهای مهلک منجر می شود.
علاوه بر این، خشونت نسبت به جوانان به میزان خطرناکی افزایش یافته است. از سال ۱۹۸۵ تا سال ۱۹۹۰، میزان قتل افراد بین پانزده تا نوزده سال ۱۳۰ درصد در میان پسران غیر سفیدپوست، ۷۵ درصد در میان پسران سفیدپوست و ۳۰ درصد در میان دختران همه نژادها افزایش یافته است. در ضمن، پسران جوان امریکایی در سنین پایین تری نسبت به گذشته مرتکب جرایم خشونت بار شده اند. از سال ۱۹۶۵ تا سال ۱۹۹۱ میزان دستگیری نوجوانان به علت جرایم خشونت بار بیش از سه برابر شده است. بین ۱۹۸۲ و ۱۹۹۱، تعداد نوجوانان دستگیرشده در امریکا به اتهام قتل ۹۳ درصد و به اتهام ضرب و شتم ۷۲ درصد افزایش داشته است.
امروز کافی نیست که پدر و مادرها فقط امکان تربیت ابتدایی، آموزش اخلاقیات و تحصیل را برای فرزندانشان فراهم آورند. خانواده های امروز باید با برخی از ابتدایی ترین مسائل بقا نیز سروکار داشته باشند. چگونه می توانیم فرزندانمان را در برابر شیوع خشونت که گریبانگیر جوانان کشورمان شده است، حفظ کنیم؟ چگونه می توانیم آنها را متقاعد کنیم که رابطه جنسی باید مشروع باشد و فقط ازدواج این مشروعیت را به رابطه جنسی می بخشد؟ چگونه می توانیم آنها را به عزت نفسی مجهز کنیم که به استفاده از مواد مخدر و الکل آلوده نشوند؟
طی سالها، پژوهشگران مسائل اجتماعی ثابت کرده اند که کودکان در نتیجه مشکلات خانواده - مشکلاتی مانند اختلافات زناشویی، طلاق، فقدان فیزیکی یا عاطفی پدر، کتک کاری در خانه، تربیت ضعیف، بی توجهی، ناسزاگویی و بدرفتاری و فقر - به سوی رفتارهای ضداجتماعی و بزهکارانه گرایش پیدا می کنند. بنابراین، راه حلها باید بر پایه زناشوییهای بهتر بنا شوند و نیز باید به این نکته توجه شود که پدرها و مادرها از پشتیبانی مالی و اجتماعی کافی برای مراقبت خوب از فرزندانشان برخوردار باشند. مشکل اینجاست که ظاهراً جامعه ما در جهت عکس در حرکت است.
در سال ۱۹۵۰ فقط ۴ درصد تازه مادران، مجرد بودند؛ امروز حدود ۳۰ درصد چنین هستند. اگرچه بیشتر مادران مجردِ امروز سرانجام ازدواج خواهند کرد، میزان بالای طلاق - اکنون بیش از نیمی از ازدواجهای تازه - تعداد خانواده های تک سرپرست [ فقط مادر] را بالا نگه می دارد. هم اکنون این رقم حدود ۲۸ درصد است و تقریباً نیمی از این خانواده ها در فقر زندگی می کنند.
بسیاری از کودکان خانواده های طلاق فاقد حمایت مالی یا عاطفی مورد نیازشان از پدر هستند. ارقام اداره آمار امریکا در سال ۱۹۸۹ نشان می دهد که فقط کمی بیش از نیمی از مادرانی که از شرایط دریافت کمک هزینه کودک برخوردارند، این مقدار را به طور کامل می گیرند؛ یک چهارم مادران بخشی از این مبلغ را دریافت می کنند و یک پنجم هیچ پولی نمی گیرند. پژوهشی که درباره فرزندان خانواده های از هم پاشیده صورت گرفت، نشان داد که بیشتر فرزندان طلاق، طی دو سال پس از جدایی پدر و مادر، حداقل یک سال است که پدرشان را ندیده اند.
ازدواج مجدد، در صورت وقوع، مشکلات خود را به همراه دارد. طلاق در ازدواجهای دوم متداول تر از ازدواجهای نخست است؛ و اگرچه بررسی ها نشان می دهند که ناپدریها معمولاً درآمد باثبات تری را برای خانواده فراهم می آورند، اما رابطه با ناپدری در بیشتر موارد فشار، سردرگمی و اندوه بیشتری را به زندگی کودک می آورد. سوءاستفاده از کودک در خانواده های ناتنی بیشتر از خانواده های تنی رخ می دهد. پژوهشی که در کانادا صورت گرفت نشان داد که کودکان پیش دبستانی در خانواده های ناتنی چهل بار بیش از کودکانی که با پدر و مادر تنی خود زندگی می کنند از تجاوز جنسی و جسمی رنج می برند.
کودکانی که دچار درد عاطفی هستند، مشکلاتشان را در خانه نمی گذارند، بلکه با خود به همه جا می برند. برای همین است که گزارشهای مدارس در سراسر کشور حاکی از افزایش چشمگیر مشکلات رفتاری طی ده سال گذشته است. از مدارس دولتی ما - که بسیاری از آنها اکنون حمایت مالی اندکی دریافت می کنند - درخواست شده است که خدمات اجتماعی بیشتری را برای کودکانی که به نیازهای عاطفی شان در خانه توجهی نمی شود، عرضه کنند. در واقع، مدارس برای شمار روزافزونی از فرزندان آسیب دیده از طلاق، فقر و بی توجهی همچون پناهگاهی به شمار می آیند. به این ترتیب، منابع مالی کمتری به بخش آموزشی اختصاص داده می شود و تاثیر این روند کاهش نمرات تحصیلی بوده است.
به علاوه، همه خانواده ها به نوعی زیر فشار تغییراتی که طی چند دهه گذشته در نیروی کار و اقتصاد پدید آمده است، قرار دارند. در دو دهه گذشته درآمد موثر کاهش یافته است و این بدان معناست که بسیاری از خانواده ها برای حفظ موقعیت خود به دریافت دو حقوق ماهیانه نیاز دارند. زنان بیشتری وارد بازار کار شده اند و به علت آنکه مردان نقش تنها نان آور خانواده بودن را از دست داده اند و مقداری از قدرت به زنان واگذار شده است، بسیاری از خانواده ها دچار تنش اضافی هستند. در ضمن، کارفرمایان ساعات کاری بیشتری را از کارکنان می خواهند. طبق گفته پرفسور جولیت شُر(۱۳)، استاد اقتصاد دانشگاه هاروارد، یک خانواده متوسط امریکایی اکنون، هر سال هزار ساعت بیشتر از بیست و پنج سال پیش کار می کند. یک پژوهش نشان داده است که امریکایی ها نسبت به دهه ۱۹۷۰ یک سوم کمتر وقت دارند. در نتیجه مردم می گویند که وقت کمتری را برای موارد اصلی مانند خوابیدن، خوردن و بازی کردن با فرزندان صرف می کنند. از سال ۱۹۶۰ تا سال ۱۹۸۶، فرصت پدر و مادرها برای بازی با فرزندانشان بیش از ده ساعت در هفته کاهش یافته است. امریکایی ها اکنون به علت وقت محدود، کمتر در فعالیتهای اجتماعی و دینی که حافظ ساختار خانواده است شرکت می کنند؛ و چون مردم بنا بر دلایل اقتصادی بیشتر از گذشته از شهری به شهر دیگر نقل مکان می کنند، روز به روز خانواده های بیشتری بدون پشتیبانی خویشاوندان و دوستان قدیمی زندگی خود را سپری می کنند.
تاثیر نهایی تمامی این تغییرات اجتماعی این است که فرزندانمان با خطرات فزاینده سلامت و رفاه روبه رو هستند. به علاوه ساختارهای حمایتی که به خانواده ها در حفظ فرزندانشان کمک می کند، روزبه روز ضعیف تر می شوند.
اما همان گونه که این کتاب نشان می دهد، ما، پدرها و مادرها، به هیچ وجه ناتوان نیستیم. پژوهشم به من نشان می دهد که راه حل حفظ فرزندانمان از بسیاری از خطرات، ایجاد پیوندهای عاطفی قوی تر با آنهاست تا به این ترتیب به آنها کمک کنیم تا به سطح بالاتری از هوش عاطفی برسند. شواهد نشان می دهد کودکانی که می توانند عشق و حمایت پدر و مادر را حس کنند، از خطر خشونت جوانان، رفتار غیراجتماعی، اعتیاد به مواد مخدر، فعالیت جنسی زودتر از موعد، خودکشی در نوجوانی و دیگر بیماریهای اجتماعی، بیشتر در امان هستند. مطالعات آشکار می کنند که کودکانی که در خانواده شان محترم و باارزش به شمار می آیند، در مدرسه موفق تر هستند، دوستان بیشتر و زندگی سالم تر و موفق تری دارند.
اکنون با پژوهش عمیق تر در پویایی شناسی روابط عاطفی خانواده ها، به تدریج درک می کنیم که این حفاظ ضربه گیر چگونه ایجاد می شود.
راهنمایی عاطفی، گامی تکاملی
به عنوان بخشی از پژوهشمان درباره زندگی عاطفی خانواده ها، از والدها می خواهیم که درباره واکنش های خود به احساسات منفی کودکان پیش دبستانی شان صحبت کنند. مایک(۱۴) به ما می گوید که به نظر او، هنگامی که دختر چهارساله اش، بِکی(۱۵)، خشمگین می شود، خنده دار است. مایک می گوید: «خیلی خنده دار است. وقتی بکی عصبانی می شود و می گوید به جهنم!. بعد مثل یک خانم کوچولو پشت می کند و می رود.»
در واقع، دست کم از یک نظر، رفتار این دختر کوچولو به هنگام ابراز چنین احساس بزرگی، خنده دار است. اما فقط برای لحظه ای تجسم کنید که اگر مایک به خشم همسرش بدین گونه واکنش نشان بدهد، یا اگر رئیس مایک به خشم مایک چنین پاسخی بدهد، چه می شود؟ احتمالاً مایک به هیچ وجه از این واکنش راضی نخواهد بود. اما بسیاری از بزرگسالان وقتی می بینند کودکی عصبانی شده است، بدون توجه به او می خندند. بسیاری از پدرها و مادرهایی که حسن نیت دارند، ترسها و ناراحتیهای فرزندانشان را نادیده می گیرند؛ گویی هیچ اهمیتی ندارد. ما به کودک پنج ساله ای که با دیدن کابوس از خواب می پرد و گریه می کند، می گوییم: «چیزی نیست! نترس!» شاید پاسخ مناسب کودک به ما این باشد که: «پس حتماً تو آن چیزی را که من دیده ام، ندیده ای.» اما برعکس، در چنین شرایطی کودک عقیده شخص بزرگتر را درباره آن رویداد می پذیرد و یاد می گیرد که درباره تشخیص خودش شک کند؛ و هنگامی که بزرگترها مدام احساسات کودک را بی اعتبار کنند، اعتماد به نفس او از بین می رود.
به این ترتیب ما سنت بی ارزش شمردن احساسات کودکان را به این علت که آنها کوچکتر، کم خِردتر، کم تجربه تر و ضعیف تر از بزرگترهای اطرافشان هستند، به ارث برده ایم. جدی گرفتن عواطف کودکان به همدلی، گوش دادن مشتاقانه و آمادگی مشاهده چیزها از دیدگاه آنها نیاز دارد. علاوه بر اینها مقداری از خود گذشتگی هم لازم است. روانشناسانِ رفتاری مشاهده کرده اند که معمولاً کودکان کودکستانی به طور متوسط سه بار در دقیقه از مراقبینشان می خواهند که به خواسته یا نیازشان توجه کنند. در شرایط مطلوب شاید مامان یا بابا با خوشحالی به فرزند خود رسیدگی کنند، اما هنگامی که والد خسته یا مشغول کار دیگری است، تقاضاهای بی وقفه و گاه غیرمنطقی کودک ممکن است او را خشمگین سازد.
قرنهاست که چنین بوده است. اگرچه من باور دارم که پدرها و مادرها همیشه فرزندانشان را دوست داشته اند، اما شواهد تاریخی حاکی از آن است که متاسفانه، نسلهای گذشته الزاماً متوجه نبودند که در مراقبت از کودک به صبوری، خویشتن داری و محبت نیاز است. لوید دوماز(۱۶)، روانپزشک، در مقاله «تکامل دوره کودکی(۱۷)» که در سال ۱۹۷۴ نگاشته است، تصویر وحشتناکی از بی توجهی و ظلمی که کودکان جهان غرب طی اعصار تحمل کرده اند، ترسیم می کند. البته پژوهش او نشان می دهد که در طی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، وضع اسفناک کودکان به تدریج بهبود یافته است. والدین هر نسل بهتر از نسل پیش به نیازهای جسمی، روانی و عاطفی فرزندانشان رسیدگی کرده اند. آن گونه که دوماز شرح می دهد: «بزرگ کردن فرزند از سلطه بر اراده کودک، به سوی تربیت اراده کودک و راهنمایی، هماهنگ سازی و اجتماعی کردن آن، تغییر یافت.»
اگرچه زیگموند فروید(۱۸) در اوایل دهه ۱۹۰۰ فرضیه هایی را مبتنی بر اینکه کودکان موجوداتی ستیزه خو و بیش از حد تحت سلطه غریزه جنسی هستند، رواج داد، اما پژوهش مشاهده ای در سالهای بعد خلاف این فرضیه ها را ثابت کرد. برای نمونه، لویس مورفی(۱۹)، روانشناس، که در دهه ۱۹۳۰ مشاهدات و آزمایش های گسترده ای را در رابطه با کودکان یک تا شش ساله انجام داد، نشان می دهد که بیشتر کودکان خردسال نسبت به یکدیگر و به خصوص کودکی که ناراحت است، به طور طبیعی احساس از خود گذشتگی و همدلی دارند.
با این باور فزاینده در نیکیِ فطری کودکان، جامعه ما از اواسط قرن به دوره جدید و متکامل تری از پدر و مادری وارد شده است؛ دوره ای که دوماز آن را «حالت یاری دهنده» نامید. در این دوره بسیاری از والدها الگوهای تربیتی سختگیرانه و استبدادی را که شاید روش تربیتی خودشان بود، رها کردند. اکنون والدهای بیشتری معتقد هستند که نقش آنها یاری رساندن به فرزندان است تا بتوانند بر طبق علایق، نیازها و خواسته های خودشان رشد کنند. برای این کار، پدر و مادرها از روشی استفاده می کنند که روانشناس نظریه پرداز، دیانا بامریند(۲۰)، ابتدا آن را شیوه تربیتی «بااقتدار» نامید. در حالی که والدهای مستبد نوعاً محدودیتهای زیادی را تعیین می کنند و بدون آنکه توضیحی بدهند از فرزندانشان توقع اطاعت محض دارند. والدهای «بااقتدار» حد تعیین می کنند، اما بسیار انعطاف پذیرتر هستند و به فرزندانشان توضیح مفصل می دهند و محبت فراوان می کنند. بامریند، همچنین شیوه تربیتی سومی را شرح می دهد که «آسان گیر» نام دارد. در این شیوه پدرها و مادرها نسبت به فرزندانشان با محبت هستند و با آنها گفت وگو می کنند، اما محدودیت بسیار کمی برای رفتار آنها تعیین می کنند. در بررسی های کودکان پیش دبستانی در دهه ۱۹۷۰، بامریند پی برد که فرزندان والدهای مستبد معمولاً زودرنج و ناسازگار و فرزندان والدهای آسان گیر معمولاً تابع امیال آنی، ستیزه خو، دارای اعتماد به نفس پایین و از موفقیتهای اندکی برخوردار هستند. اما فرزندان والدهای بااقتدار معمولاً همکار، متکی به خود، با انرژی، صمیمی و هدفمند می باشند.
بنا بر رشد چشمگیری که در زمینه درک روانشناختی کودک و رفتار اجتماعی خانواده ها در بیست و پنج سال گذشته داشته ایم، گرایش این شیوه کمتر مستبدانه و بیشتر با تفاهم، شتاب گرفته است. برای نمونه، محققان مسائل اجتماعی کشف کرده اند که نوزادان از بدو تولد توان شگفت انگیزی در یادگیری درسهای اجتماعی و عاطفی از پدر و مادرشان دارند. ما اکنون می دانیم هنگامی که مراقبان کودک نسبت به اشاره های نوزاد حساس هستند و به آنها واکنش نشان می دهند - مثلاً با آنها ارتباط چشمی برقرار می کنند، در پاسخ به کودک صداهای کودکانه درمی آورند و هرگاه کودک به شدت فعال شده است، می گذارند استراحت کند و آرام بگیرد - کودک خیلی زود یاد می گیرد که عواطف خود را تنظیم کند. این کودکان باز هم در شرایط مقتضی به هیجان می آیند، اما قادر هستند پس از آن خود را آرام سازند.
به علاوه پژوهشها نشان داده اند که وقتی نوزادان مراقبینی دارند که به این نشانه ها توجه نشان نمی دهند - برای نمونه مادر افسرده ای که با نوزادش صحبت نمی کند یا پدر مضطربی که با نوزاد به شدت و برای مدت طولانی بازی می کند - کودک مهارت چندانی برای تنظیم عواطف خود کسب نمی کند.
ممکن است کودک یاد نگیرد که غان و غون کردن توجه را جلب می کند و در نتیجه ساکت، منفعل و گوشه گیر شود؛ یا به علت آنکه پیوسته تحریکش می کنند، شاید فرصت آن را نیابد که یاد بگیرد انگشت مکیدن و دست مالیدن روی پتو، شیوه های خوبی برای آرام گرفتن هستند.
همچنان که نوزاد بزرگ می شود، آموختن آرام بودن و تمرکز کردن مهم تر می شود. اول اینکه این مهارتها به کودک امکان می دهد که به نشانه های اجتماعی از سوی والدین، مراقبان و اطرافیان دیگر توجه کند. همچنین آموختن آرام بودن به کودک کمک می کند تا در وضعیتهای یادگیری تمرکز کند و بر دستیابی به کارهای مشخص متمرکز باشد. طی سالهای رشد کودک، آرام گرفتن و تمرکز توجه به او کمک می کند تا بیاموزد که چگونه اسباب بازیهایش را سهیم شود، بازیهای خیالی کند و با همبازیهایش سازگار باشد. سرانجام، این مهارتِ به اصطلاح «تنظیم خود» در توانایی کودک به ورود در گروههای بازی جدید، دوستیابی و کنار آمدن با طرد شدن و قهر کردن همسن و سالان بسیار موثر است.
طی بیست، سی سال گذشته، بیش از پیش به رابطه بین تفاهم والدین و هوش عاطفی کودک آگاه شده ایم. کتابهای بیشماری خطاب به والدین نگاشته شده اند که به آنها می گویند چقدر مهم است که به نوزادان ناآرام محبت کنند و آنها را آرام سازند. پدر و مادرها تشویق می شوند که برای تربیت کودکانشان در طول رشد، شیوه های مثبت تربیتی به کار ببرند: از فرزندانشان بیشتر تعریف کنند تا عیبجویی، آنها را بیشتر تشویق کنند تا تنبیه؛ و آنها را بیشتر امیدوار سازند تا ناامید.
خوشبختانه این فرضیه ها موجب شده است که از آن روزهایی که والدین فرزندانشان را با ترکه تنبیه می کردند، فاصله زیادی بگیریم. اکنون می دانیم که مهربانی، محبت، خوش بینی و صبوری ابزار بسیار بهتری برای پرورش کودکانی خوش رفتار و برخوردار از سلامت عاطفی است تا ترکه درخت گردو.
با این همه، باور دارم که ما می توانیم در این روند تکاملی باز هم جلوتر برویم. در نتیجه کارمان در آزمایشگاههای روانشناسی خانواده، اکنون می توانیم فواید ارتباط و گفت وگوی سالم عاطفی میان والد و فرزند را مشاهده کنیم و اندازه بگیریم. به تدریج درک کرده ایم که برهم کنش والد و نوزاد می تواند بر دستگاه اعصاب و سلامت عاطفی کودک تا آخر عمر تاثیر بگذارد. اکنون می دانیم که استحکام زندگی زناشویی پدر و مادر بر خوشبختی فرزندانشان تاثیر می گذارد و می توانیم ببینیم هنگامی که پدرها با فرزندانشان ارتباط عاطفی برقرار می کنند، چه شرایط فوق العاده ای فراهم می آورند و سرانجام می توانیم با سند و مدرک اثبات کنیم که توجه والدها به احساس هایشان علت اصلی پیشرفت هوش عاطفی فرزندانشان است. برنامه تربیت عاطفی ما - که در فصل ۳ با جزئیات شرح داده می شود - طرح اصلی ما برای تربیت فرزند است که بر مبنای این پژوهش شکل گرفته است.
بسیاری از کتابهایی که این روزها درباره تربیت فرزند نوشته می شوند و پرطرفدار هستند، ظاهراً بُعدِ هوش عاطفی را نادیده می گیرند؛ در حالی که پیش از این چنین نبوده است. بنابراین، من باید از روانشناس، آموزگار و نویسنده موثری که به شناخت بهتر ما از زندگیهای عاطفی خانواده ها بسیار کمک کرده است، قدردانی کنم. او هایم گینُت است که در دهه ۱۹۶۰ و پیش از مرگ نابهنگامش از سرطان در سال ۱۹۷۳، سه کتاب پرفروش، از جمله بین والد و فرزند(۲۱) را نوشت.
گینُت که سالها پیش از پیوند واژه های «رشد» و «عاطفی» مطلب می نوشت، باور داشت که یکی از مهم ترین مسئولیتهای ما به عنوان والد، گوش دادن به فرزندانمان است؛ نه آنکه فقط کلماتشان را بشنویم، بلکه احساس های پشت سخنانشان را هم درک کنیم. او همچنین یاد داد که گفت وگو درباره عواطف می تواند راهی باشد که پدر و مادر ارزشهایشان را به فرزندانشان آموزش دهند.
گینُت آموزش داد که برای چنین رویدادی، پدرها و مادرها باید صادقانه به احساس های فرزندانشان احترام بگذارند. آنها باید بکوشند تا با کودکانشان همدل باشند؛ یعنی احساس فرزندانشان را حس کنند، ارتباط بین والد و فرزند باید همواره احترام هر دو طرف را نگه دارد. عبارات نشان دهنده درک باید پیش از پند و اندرز و توصیه بیان شوند. گینُت مخالف آن است که والدین به فرزندانشان بگویند که باید چه احساسی داشته باشند، زیرا به این ترتیب کودک به احساس هایش بی اعتماد می شود. به عقیده او وقتی پدر یا مادر می گوید: «این حس را نداشته باش.» یا «دلیلی ندارد که تو چنین احساسی داشته باشی.»، احساس کودک ناپدید نمی شود. گینُت معتقد بود که گرچه هر رفتاری پذیرفته نیست، ولی هر احساس و آرزویی پذیرفته است. بنابراین، پدرها و مادرها باید رفتار را محدود کنند اما عواطف و آرزوها را نه.
گینُت برخلاف بسیاری از راهنمایان تربیتی، عصبانی شدن از دست فرزند را رد نمی کند، بلکه معتقد است که والد باید صادقانه خشم خود را ابراز کند؛ البته به شرط آنکه خشم به سوی مسئله خاصی جهت داده شود و شخصیت کودک را مورد حمله قرار ندهد. او باور دارد که خشم والد، چنانچه خردمندانه باشد، می تواند بخشی از ساختارِ تربیتِ موثر باشد.
ارزشی که گینُت برای برقراری ارتباط عاطفی با کودکان قائل بود، بر اشخاص دیگر، از جمله شاگردانش آدل فابر(۲۲) و ایلین مازلیش(۲۳) که بر مبنای کارهای او کتابهای عملی و مهمی برای پدرها و مادرها نوشته است، تاثیر مهمی داشته است. کتابهای والدهای آزاد/ فرزندهای آزاد(۲۴)، خواهر و برادر بدون رقابت(۲۵)، چگونه حرف بزنیم تا کودکان گوش دهند و چگونه گوش دهیم تا کودکان حرف بزنند(۲۶) و چگونه حرف بزنیم تا کودکان بتوانند بیاموزند(۲۷)، از جمله آثار این دو محقق به شمار می آیند.
با وجود این دستاوردها، فرضیه های گینُت هیچ گاه با استفاده از روشهای علمی و منطقی تجربی ثابت نشده بود. اما اینک مفتخرم که بگویم با یاری دستیاران پژوهشگرم، اکنون می توانم نخستین گواه قابل اندازه گیری را عرضه کنم که نشان می دهد عقاید گینُت اساساً درست بوده اند. همدلی نه تنها مهم است، بلکه زیربنای تربیت موثر به شمار می آید.

نظرات کاربران درباره کتاب كليدهای پرورش‌ هوش عاطفی‌ در كودكان و نوجوانان