فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایلیو پتروس

کتاب ایلیو پتروس

نسخه الکترونیک کتاب ایلیو پتروس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ایلیو پتروس

ایلیو کوچولو می‌خواست دنیا را تسخیر و عشق را به‌تساوی میان مردمان تقسیم کند. او گمان می‌کرد این کار از یک مرد اساطیری برمی‌آید و آرزوهای خود را در قدرت جستجو می‌کرد. هر روز مردانی را می دید که از دیدۀ کوچک او قدرتمند بودند و به همدیگر عرض ادب و احترام می‌کردند. می‌خواست مرد باشد؛ مهربان، قوی و باادب. روح لطیفی داشت؛ مادرش به‌زیبایی آسمان و پدرش به استواری و عظمت کوه بود. هنوز هیچ از نسبیّت‌ها نمی‌دانست و سرشار از عشق بود.

ادامه...

بخشی از کتاب ایلیو پتروس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

ایلیوپترس
در دهکده ای متولد شد که در آن گلها هر روز صبح حمّام شبنم می گرفتند؛ با پرهای نوازشگر خورشید، تن لطیف خویش را خشک می کردند و موسیقی گوش نواز نسیم با ترانه چکاوک ها و سینه سرخ ها روح آدمی را می نواختند.
ایلیو عاشق روییدن ها بود و جوانه زدن گیاهان شادمانش می کرد. پرواز پرندگان، خیزش پروانه ها در رقص نور لابه لای برگ های درختان و بازی برّه ها در دشت های وسیع، نوازشگر چشمانش بود. به آواز برگ ها هنگام رقصیدن با نسیم، پچ پچ علف ها و طنین صدای جوی آب که برای سبزه ها ترانه می سرود گوش می سپرد، با بالا رفتن از کوهی، پیروزی روزانه اش را کامل می کرد و دشت سبز را در سکوتی مطلق می نوشید.
هر شب، ستارگان الماس گونه تر بودند و هر صبح، آسمان آبی تر.
ایلیو کوچولو می خواست دنیا را تسخیر و عشق را به تساوی میان مردمان تقسیم کند. او گمان می کرد این کار از یک مرد اساطیری برمی آید و آرزوهای خود را در قدرت جستجو می کرد. هر روز مردانی را می دید که از دیده کوچک او قدرتمند بودند و به همدیگر عرض ادب و احترام می کردند. می خواست مرد باشد؛ مهربان، قوی و باادب. روح لطیفی داشت؛ مادرش به زیبایی آسمان و پدرش به استواری و عظمت کوه بود. هنوز هیچ از نسبیّت ها نمی دانست و سرشار از عشق بود.
او هر روز به صحرا می رفت.
روزی لانه پرنده ای را پیدا کرد با چهار تخم زیبا. پشت بوته ها پنهان شد و در حالی که عطر گلها را استشمام می کرد به آن چشم دوخت. سینه سرخی آمد و بر روی تخم ها نشست. پیدا کردن لانه پرنده، برای ایلیو حکم پیروزی شعف انگیزی را داشت؛ گویی قله ای را فتح کرده بود.
هر روز برای کمک به سینه سرخ از خانه گندم می برد تا عشقی بورزد و نیاز به بخشش روحش را ارضا کند. یک روز صبح، از انباری مشتی گندم برداشت و بازی کنان به طرف صحرا رفت. به لانه سینه سرخ رسید و با صحنه شگفت انگیزی روبرو شد: جای تخم ها، یک جوجه در لانه بود. این اوّلین تولّد بود...
از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. گندم را کنار لانه ریخت و پشت بوته ها پنهان شد. بعد از چندی، سینه سرخ با کرمی در دهان آمد. کرم هنوز زنده بود... از دیدن این صحنه متعجّب شد. پرنده، کرم کوچک را تکّه تکّه کرد و در دهان جوجه گذاشت. این اولین تراژدی بهت آور زندگی اش بود که تجربه می کرد، تولّد اوّلین «چرا» در میان حس عشق به فرزند که از مادرش آموخته بود و با کشتن، هیچ سنخیّتی نداشت. آیا نمی شود بدون کشتن زندگی کرد؟ در ذهن ایلیو، پرنده مظهر پاکی و زیبایی بود. با خود گفت شاید اشتباه می کنم؛ شاید پرنده مظهر پاکی نباشد؛ شاید گلها و آدمها مظهر پاکی اند...
اوّلین شکست را در ذهن رویایی و کودکانه اش آرام و پنهان، تجربه کرده بود. در چشمان کوچکش، دیگر گلها غرق شعف نبودند و درختان به آواز نسیم نمی رقصیدند. همان تکان خوردن ها را می دید، ولی بدون شعف.
به سوی خانه به راه افتاد. درکوچه شان پیرمرد ریش سفیدی زندگی می کرد که از نظر ایلیو مرد بزرگی به حساب می آمد. خیلی چیزها از او آموخته بود و بسیار دوستش می داشت. آن روز مثل همیشه، پیرمرد سرکوچه نشسته بود. ایلیو به او نزدیک شد و ناگهان او را در حال بریدن سرگوسفندی دید؛ گوسفندی که دوست ایلیو بود...
بغض گلویش را فشرد و اشک از دیدگانش سرازیر شد. نه می توانست چیزی بگوید، نه می توانست بگذرد. لبانش می لرزید؛ قادر به سلام دادن نبود؛ می خواست به خانه برسد، مادرش را ببیند و دردهایش را با دست نوازشگر و آغوش گرم مادر التیام بخشد، کسی که عظیم ترین، مقدّس ترین و زیباترین کلمه ذهن او بود.
صدای پیرمرد، او را به خود آورد: «ایلیو، کجا می روی پسرم؟»
با دیدگان اشک آلود برگشت و پیرمرد را نگاه کرد. نمی توانست چیزی بگوید؛ پیرمرد، اسطوره ذهنش بود؛ قدرتمند، محترم، مودب و دوست داشتنی.
«پسرم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ مرد که گریه نمی کند!»
ولی ایلیو همچنان ساکت بود و چیزی نمی گفت.
«برو حیاط و شلنگ آب را بیاور بیرون تا این خون را بشویم.»
مجبور بود به این کار تن بدهد؛ اما این آغاز فروریختن اسطوره های ذهنش بود.
ایلیو جدا شدن سر گوسفند و دست و پا زدنش را دیده بود؛ قلبش می لرزید و اشک از گونه هایش جاری بود. بهت چون هاله ای ذهن کوچک او را در برگرفت و واماندن را بدون این که بفهمد تجربه کرد.
ایلیو می خواست مرد شود و پیرمرد گفته بود که مرد گریه نمی کند. آیا اسطوره اش راست می گفت یا دلش؟ یا هیچ کدام؟
نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد. آن روز مثل روزهای قبل نبود؛ هوایی که نفس می کشید تلخ و خشک بود؛ نه صحرا زیبا بود، نه گلها شعف داشتند؛ نه درختان می رقصیدند. گویی زندگی می خواست دگرگون شود.
بعد از تمام شدن کار، پیرمرد گفت: «پسرم برو شیر آب را ببند و شلنگ را جمع کن.»
ایلیو آب را بست و شلنگ را نصفه و نیمه جمع کرد؛ از حیاط بیرون آمد و به طرف خانه به راه افتاد. خانه شان در چوبی ای به رنگ آبی آرام داشت و حیاط بزرگی که دخترها در آن بازی می کردند. در را باز کرد و با گونه های شسته از قطرات اشک وارد حیاط شد که صدای خنده دختران، ناخودآگاه توجهش را جلب کرد. نمی خواست دخترها اشک او را ببینند، به همین خاطر با سرعت به داخل خانه رفت. مادرش را ندید، دست و صورتش را شست و بُهت زده پی مادرش گشت. بغض گلویش آرام آرام رفته بود و صدایش باز شده بود. نفس عمیقی کشید. آن چنان سردرگم بود که همه سبزینه های حیاط را به رنگ همان بُهت ذهن وامانده خویش می دید. در جستجوی مادر به حیاط رفت. از خواهرش سراغ مادرش را گرفت و ناگهان صدای سلامی شنید؛ برگشت و دیدگانش به چشمانی افتاد که برقی زیباتر از شبنم در گونه برگ شقایق داشت و تبسمی به رنگ و طعم تبسم مادرش و چشمانی درشت به رنگ چشم آهوان و هزاران زیبایی دیگر که نمی شناخت. نیروی شعف درونی بر پیکر کودکانه اش سرازیر شد؛ لبخندی آمیخته با نشاطی تلخ زد و سلام او را جواب داد. اسم دخترکی که زلفان پریشان و سیاه داشت، ماریا بود و فامیل عروس همان پیرمرد اسطوره. برای بازی مهمان خواهر ایلیو شده بود. این ترکیبی تلخ و شیرین بود که در ذهنش شکل گرفت. ایلیو این حس را نمی شناخت، گویی روزگار کمر همّت بسته بود که همین امروز همه درس های زندگی را بدو بیاموزد. نمی دانست چرا آن تلخی با شهد زنبورهای مهربان آمیخته و نوشیدنی شده بود؛ چه باید می گفت و چه باید می کرد؛ نمی دانست چگونه باید این اتّفاقات را تحلیل کند...
و این دوباره آغازی بود وصف ناشدنی و عمیق که از قلب به اعماق وجودش سریان پیدا کرده بود. هر آن گویی باری سنگین از دوشش برمی دارند و تمام تصاویر تلخ ذهنش را پاک می کنند. او خود نمی خواست قبل از فهمیدن این را فراموش کند چون شنیده بود مردان بزرگ باید فهمیده باشند و این سخن، یادگاری پدرش بود. سخنی از پدری کوه وار که با بازشدن چشمان خورشید ناپدید می شد و او را غرق امید و یقین می کرد. آیا می شود هم مرد بود، هم گریه کرد؟ آیا می شود هم پرنده بود، هم نکشت؟ آیا می شود دخترکی را دوست داشت و مادروار به او نگریست؟
سوالها قلب کوچک او را به تپش درآورده بودند؛ لبانش چون خاک صحرا خشکیده بود و قلبش چون قلب کوچک پرنده ای که ترسیده باشد با سرعت زیادی به تپش افتاده بود. تصاویر زنده از جلوی دیدگانش می گذشتند؛ گاه بر آسمان صاف و نیلی خیره می شد؛ گاه به دخترک پریشان مو و خنده های غرق شوق او. به شدّت به مادرش احتیاج داشت. در انتظار باز شدن در بود که ناگهان سخن مادر به خاطرش آمد که همیشه می گفت خدا مهربان است. چشمانش به آسمان خیره شد. آنقدر غرق این عبارت بود که برگفته پدرش سایه انداخت. تسلیم بغض شد و گریست. این فروریختنی عظیم بود در برابر عظمت مهر. گویی باید در عالم مردانگی اش تسلیم لرزش کوچکش می شد و شد. تا به حال به این شدّت یاد نگرفته بود. فکر کرد: این سختی های زندگیست.
سریع بلند شد. چشمانش را از آسمان گرفت و گوشش را از انتظار برای صدای جیرجیر لولای در برچید. به طرف انباری بزرگشان رفت و مشغول کار شد. گفته بزرگ مردی را تجربه کرد: «کار»
بدون آن که لحظه ای بیندیشد کار می کرد. آنقدر غرق کار بود که متوجّه وارد شدن مادرش نشد. مادرش آمده بود. صدای گرم مادرش در گوشش طنین انداخت؛ خوشحالی تمام ذرّات وجودش را فراگرفت؛ از انبار بیرون جهید؛ به طرف مادرش دوید و سلام داد. مادرش متوجّه پریشانی او شد.
- چی شده پسرم؟
- هیچی مادر، هیچی.
درحالی که صدایش می لرزید، بدون درنگ از مادرش سوال کرد: «چرا گوسفند را زنده زنده سر می برند؟»
مادرش با خنده گفت: «برای خوردن!»
این جوابی تلخ بود و به اندازه همان کُشتن، لرزاننده.
ایلیو بسیار گوشت خورده بود.
مادرش دست نوازشی بر سرش کشید و گفت: «پسرم همه جای دنیا این گونه است. آدم ها حیوانات را سرمی برند و می خورند.»
ایلیو گفت: «حتی آهوها را؟»
مادرش جواب داد: «آهو که از همه لذیذتر است!»
ناگهان تصویر دخترک جلوی چشمانش ظاهر شد. این نفهمیدن نیست؛ شگفتی و واماندن است. مرد بودن و کُشتن، چون مادر و آغوش گرمش به هم تنیده بود. پرسید: «خدا که آنقدر بزرگ است و مهربان...»
مادرش حرفش را قطع کرد و با یقین گفت: «آری مهربان است و بزرگ.»
ایلیو در ادامه گفت: «چرا می گذارد مردها آهو را بکشند و بخورند؟ چرا آدمها نان نمی خورند، آهو می خورند؟»
ناگهان چشمش به چشمان دخترک افتاد که پریشانی او را فهمیده بود. آمده بود داخل خانه و حرف های ایلیو را شنیده بود. با چشمان معصوم و سحرآمیزش، مهربانانه به ایلیو می نگریست و اندوهگین بود، گویی می خواست گریه کند. مادرش مشغول کار شد، مقداری گندم بوداده آورد و با تبسّم به دخترک و ایلیو داد. او در چشمان مادرش مهر و بر لبانش لبخند می دید ولی در چشمان دخترک اندوه و برلبانش سکوت. سوالی دوباره به او هجوم آورد؛ عظیم، گنگ و بهت آور، ولی ترسید بپرسد. کم کم می خواست مردانگی را رها کند و بی آنکه به عظمت مردانگی بیندیشد، زندگی کند، ولی او مرد بود. این را چند هزار بار از زبان مردان و زنان شنیده بود ولی نمی دانست چرا. مسّلماً هر عمل تحت نفوذ ذهن و ذهن تحت تاثیر اتّفاقات است که با تحلیل و نگرش و جمع بندی به نتیجه ای می رسد.
آری! گویی او مرد بود!
آیا مرد بودن نسبتی با مهربان بودن دارد؟ چگونه می توانست از آرزویی که در تار و پودش سرشته و باعث نشاطش بود صرف نظر کند؟ از طرفی خودش را برای آرزو کردنش سرزنش می کرد و از طرفی می خواست مرد باشد، ولی کشتن را دوست نداشت. آیا بودش با درونش در تضاد بود؟
مدام می اندیشید تا چاره ای بیابد.
بهترین راه این بود که مرد بزرگی شود، بزرگتر از ریش سفید، تا کشتن را بد بخواند. با خود گفت: باید از پدرم بپرسم چون او مرد است بهتر می داند.
انتظار او از ظهر تا غمگین شدن آفتاب، به اندازه صدسال طول کشید تا اینکه پدرش از راه رسید. با شوق زیاد به طرف پدرش دوید و او را در آغوش کشید. پرسید:
«آیا می شود مرد بود و حیوانی را نکشت؟»
«آری، پسرم.»
این جواب به اندازه تمام غم های دنیای کودکی اش به او نشاط بخشید. پدرش در ادامه گفت:
«مردان مهربان هیچ موجودی را نمی کشند.»
و ایلیو را دوباره به دنیای مردانگی اش باز سپرد. با خود فکر می کرد اگر با ماریا دوست باشم احساس می کنم با تمام پرندگان و مادرها دوستم. فکر می کنم ماریا هم با من هم عقیده باشد؛ ولی باید بپرسم. منتظر بود تا دوباره ماریا را ببیند. مدام حیاط را تمیز می کرد تا دوست کوچکش دوباره به خانه آنها بیاید و این آغاز یک اتفاق بود. ایلیو خودش را بی آن که بداند به اقیانوسی متلاطم انداخته بود. فاصله آمدن ماریا از قبل ها بسیار کمتر شده بود و این آغاز دوستی او با موجودی بود که هم حکم آهو را داشت و هم بگونه ای مادر بود. تمام این ها را هر روز در ذهن خود مرور می کرد.
مادرش گویی احساس کرده بود.
گاهی، اتّفاقات بی آن که متوجه شوی دگرگون می کنند و هرکسی در نقطه ای آغاز می شود و هر انسانی بی نهایتی در تار و پود هستی است.
در این فکرها بود که در زدند. در را باز کرد. ماریا بود. در سلام پیش قدم شد، احوال پرسی گرمی کرد و به داخل خانه راهنمایی اش کرد. غرق شوق بود، به خود جرات داد و پرسید: «با من دوست می شوی؟»
ماریا گفت: «اگر با ما بازی کنی!»

۲

ایلیو
همیشه به صحرا می رفت. چون بیشتر با گیاهان و پرندگان دوست بود. محبّت پرندگان در دلش کم رنگ شده بود ولی گیاهان و گل ها را بسیار دوست می داشت. هرچند می گفتند مردها نباید با زن ها بازی کنند ولی همه جا می دید دختران و پسران کوچک با هم بازی می کنند. پیشنهاد ماریا را قبول کرده بود. اغلب با خواهرش و ماریا مشغول بازی بودند. از طرفی دوست داشت با ماریا تنها باشد ولی ماریا در وهله اوّل، دوست خواهرش بود؛ به خاطر این نمی توانست تنها با او بازی کند. این اتّفاق، او را به دنیای خیال می برد. روزها به صحرا می رفت و ماریا را کنار درختان و گلها تصوّر می کرد. در ذهنش دنیایی را به وجود آورده بود که در آن هر لحظه هر اتّفاقی که اراده می کرد می افتاد. آری او با دنیای خیال آشنا شده بود و به آن وابسته.
گاهی اوقات که ماریا به خانه شان می آمد، موقع رفتن، او را تا خانه شان همراهی می کرد. گاهی ماریا در حین بازی عصبانی می شد. ایلیو دوست داشت تمام لحظات زندگی اش را بدانگونه که می خواهد زندگی کند. زندگی این را پذیرا نبود امّا همه این اتفاقات در تنهایی او با درختان و گل ها می توانست رخ دهد. او در طبیعت، در سکوت عمیقی فرو می رفت و دنیای زیبایی می ساخت.

۳

ایلیو
از دوران کودکی گامی برداشته بود. برای بیشتر پرسیدن انتظار مدرسه را می کشید.
با گذر زمان، مدرسه ها شروع شد. روز اوّل، ترسی آمیخته با کنجکاوی داشت و شیرینی خاص اوّلین روز مدرسه برایش گوارا بود و خانم معلّم خود را کنجکاوانه می نگریست.
بعد از تمام شدن کلاس که همه در حال دویدن به سوی خانه بودند، ایلیو پشت سر معلّم به راه افتاد و در راهرو مدرسه از او پرسید:
- ببخشید خانم معلّم می شود سوالی بپرسم؟
- بله، بپرس.
- می شود مردها و زن ها با هم بازی کنند؟
خانم معلّم بلند بلند خندید و گفت:
- بله... بیا روی صندلی بنشین تا بگویم. بله، یا باید کوچولو باشند یا باید با هم ازدواج کنند. آن وقت می توانند با هم بازی کنند.
ایلیو سریع پرسید:
- من کوچولو هستم؟
- بله تو مرد کوچکی! ولی اگر بزرگ شدی نمی توانی با خانم ها مثلاً توپ بازی کنی. باید با هر کسی که دوست داری ازدواج کنی و فقط می توانی با او بازی کنی.
ایلیو دوباره پرسید:
- من چند سال داشته باشم بزرگم؟
- مثلاً اگر بیست سالت باشد بزرگی.
در راه فکر می کرد من مرد کوچکم پس می توانم با ماریا بازی کنم. همان کاری را که خانم معلّم گفت انجام می دهم.
خوشحال آمد خانه؛ غذایش را خورد و از مادر اجازه گرفت که برود صحرا. در صحرا با چند درخت دوست بود که همیشه با آن ها حرف می زد. مادرش گفت:
- امروز ماریا آمده بود خانه ما، سراغ تو را می گرفت. دوست خوبی پیدا کردی! ماریا دختر خوبی ست!
چشمان ایلیو مثل ستاره برق می زد. مادرش با خنده گفت:
- اگر پسر خوبی باشی و درست را خوب بخوانی می توانی با ماریا ازدواج کنی.
ایلیو از مادرش خجالت کشید و ساکت ماند. قلبش دو برابر همیشه می زد.
بدون آن که چیزی بگوید، با سرعت زیاد در را باز کرد و تا پیش دوستانش یک نفس دوید. با شعف در دل خود می گفت: «خدایا تو را خیلی دوست دارم. کمکم کن تا درسم را خوب بخوانم. می خواهم معلّم شوم و با ماریا ازدواج کنم. او هم مثل ماه است، هم مثل مادر، هم مثل گل... چقدر خوب است اگر زود بیست سالم شود.»
زندگی، دری از دنیای دیگری را به رویش باز کرده بود. در ذهنش گیسوان ماریا را بلندتر و چشمانش را زیباتر و زیباتر از همه زیبایی ها تصوّر می کرد. گویی نیرویی در درون هست که آنچه را که وجود ندارد، بدانگونه آرمانی که درون می طلبد، می آفریند.
با خود می گفت اگر معلّم شوم این زمین را می خرم، در کنار درختان خانه می سازم، تا با همه دوستانم کنار هم زندگی کنیم. دلش برای ماریا تنگ بود ولی نمی توانست او را ببیند.
کنجکاوی را هم مثل گلها دوست داشت. صبح روز بعد که رفت مدرسه، کنار راهرو ایستاد و خانم معلم که آمد، سلام داد.
- چرا اینجا ایستادی؟
- می خواستم سوال بپرسم.
- داخل کلاس هم می توانی بپرسی!
- خانم معلم من چه کار کنم زودتر بزرگ شوم؟
- چرا می خواهی زودتر بزرگ شوی؟
- می خواهم مرد بزرگی شوم.
- ایلیو جان بعد از زنگ اوّل بیا هر سوالی داشتی جواب می دهم.
زنگ اوّل خورد. ایلیو زود دوید پشت سر معلم که داشت می رفت داخل دفتر. سریع صدا زد:
- خانم معلّم!
معلّم برگشت و گفت:
- بیا بنشینیم و با هم حرف بزنیم.
ایلیو، خوشحال، روی نیمکت کنار راهرو نشست. خانم معلم دستی بر سرش کشید و گفت:
- چرا می خواهی بزرگی شوی؟ اگر بزرگ شوی آرزو می کنی ای کاش کوچک بودی!
- نه من می خواهم مرد بزرگی شوم.
خانم معلم خندید و گفت:
- مرد بودن خوب است؟
- نمی دانم. دوست دارم.
- چرا؟
- آخر... آخر...
- پس بیا با هم دوست شویم و رازهایمان را به هم بگوییم.
ایلیو خندید و گفت:
- شما بزرگید، من کوچک. نمی شود.
- چرا، می شود. من هم رازهایی دارم که به دوست های خوبم می گویم.
ایلیو قبول کرد و رازش را با او در میان گذاشت.
خانم معلم گفت:
- ایلیو جان می خواهی بیایی خانه ما تا با هم بیشتر و بیشتر دوست باشیم؟
- خانه شما کجاست؟
- در شهر.
- شهر؟!
- شهر یعنی یک ده خیلی بزرگ.
- از اینجا خیلی دور است؟
- بله امّا نه خیلی.
- من باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم. شما یک بار بیایید خانه ما تا من هم یک روز تعطیل بیایم خانه شما.
خانم معلم موافقت کرد. ایلیو احساس خوبی نسبت به زندگی داشت و از خدا می خواست که دوست هایش را زیاد کند.
خانم معلم قولش را عملی کرد. به خانه ایلیو رفت؛ با مادرش صحبت کرد و اجازه گرفت که ایلیو را به شهر ببرد. ایلیو از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. بالاخره روز جمعه شد و خانم معلم ایلیو را برد شهر. در شهر پر از ماشین، تعداد آدم ها زیاد بود و تعداد درخت و گل کم. وقتی به خانه خانم معلّم رسیدند و در را زدند، مادر خانم معلّم در را باز کرد؛ ایلیو را صمیمانه در آغوش گرفت و گفت: «آن پسر خوبی که می گفتی ایشان هستند؟»
بعد ایلیو را به داخل خانه راهنمائی کرد. پدر خانم معلم نشسته بود. بلند شد؛ سلام ایلیو را جواب داد؛ با هم دست دادند و گفت: «بیا بنشین مرد کوچک!»
ایلیو شادمان بود. هم شهر را دیده بود. هم پدر خانم معلم را که آدم بزرگی بود و شبیه ریش سفید محلّشان نبود. مادر خانم معلم چای آورد. پدر خانم معلم پرسید:
- ببینم ایلیو، خانم معلّم را دوست داری؟
- بله. خیلی. مثل مادرم.
- کمی مکث کرد و ادامه داد:
- آقا، شما هم گوسفندها را سر می برید؟
- نه پسرم. ما در شهر گوسفند سر نمی بریم. چرا می پرسی؟
- آخر دلم می خواهد هیچ موجودی را نکشم.
- پس باید هر وقت بزرگ شدی بیایی شهر زندگی کنی.
- ما که خانه مان در روستاست. باید بیایم شهر خانه بخریم. تازه من دوست های زیادی در روستا دارم.
در همین زمان کوتاه، دلش برای مادر و خواهرش تنگ شده بود. احساس عجیبی داشت. غربت را تجربه کرده بود.
در حین برگشت، خانم معلم گفت:
- ببینم ایلیو، بزرگ شدی می خواهی ازدواج کنی؟
ایلیو بعد از چندی سکوت گفت:
- بله.
- می خواهم با ماریا ازدواج کنم. او خیلی مهربان است.
خانم معلم خندید و گفت:
- به او گفته ای؟
- نه، ولی با هم دوست شده ایم. هر وقت بزرگ شدم می گویم.
چه کار کنم زود بزرگ شوم؟
- باید ورزش کنی. خوب غذا بخوری و درست را خوب بخوانی تا مرد بزرگ و فهمیده ای شوی.
ایلیو فکر کرد: زمان تنها سدّ بین آن هاست.
در ذهنش سوال های زیادی بود که خیلی از آن ها را کسی نمی توانست جواب بدهد. می خواست خودش بفهمد. فهمیدن دنیایی را برای آدمیان می سازد که در آن حتی رنگ اقاقی ها هم فرق می کند.
«هرچه فهم، بیشتر، روح، بزرگ تر و انسان، والاتر».
این را یک معلّم جوان در دفترش نوشته و حین نوشتن برای ایلیو خوانده بود تا حفظ کند.
آقا معلّم، شبیه مردهای بزرگ نبود ولی مهربان بود، چهره اش به رنگ غروب، چشمانش به رنگ صبح و دلش مثل آسمان.
ایلیو معیارهایی برای سنجیدن داشت و با همان معیارها همه چیز را مقایسه می کرد. دوست داشت هر چیزی را یاد بگیرد و فهمش بیشتر شود. کم کم با آقا معلّم هم دوست شد. او به کنجکاوی ایلیو احترام می گذاشت و می گفت تو مرد بزرگی می شوی؛ ایلیو را مرد بزرگ صدا می زد.
یک روز آقا معلم از ایلیو سوال کرد: «چرا تا ایستگاه همراه خانم معلّم می آئی؟»
ایلیو، همیشه خانم معلم را تا ایستگاه همراهی می کرد.
این زمان ها، فرصت خوبی بود برای سوال کردن.
ایلیو پاسخ داد:
- او خیلی مهربان است و سوال های مرا جواب می دهد.
آقا معلم تبسّمی کرد و رفت.
ایلیو ناخودآگاه باعث آشنایی آن دو شد و بعد از مدّتی با هم ازدواج کردند.

به جای مقدمه

تولد یافتم از شهوت شوریدن در رحم شعله ها...
در میان تلاطم امواج اقیانوسی موّاج که قطراتش همه از جنس خاک بود.
گرمی بود، شعله نبود... خواستن بود. عشق نبود، اندوه بود نه درد...
شِکوه بود از نتوانستن، نه! از نخواستن.
آری! دردی از جنس نخواستن.
من به فرمان خواستن آمدم. من از قلب عدم با خواستن، هست شدم، با داشتن و نداشتن. نداشتنِ آن نمی دانم... داشتنِ آن خواستن.
شور پرواز داشتن؛ بال نداشتن. چشم داشتن؛ بینایی نداشتن.
و این درد استخوان سوز، مرا بی شعله می سوزاند.
از شهوت شوریدن، جهنمی در من به پا شد و از آتش و رنج و انزجار به پاخاستم.
خواستم، یافتم. آری یافتم بی نهایتی از عطش

داریوش الماسی / زمستان شورانگیز ۱۳۹۶

نظرات کاربران درباره کتاب ایلیو پتروس