فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گستره

کتاب گستره
کتاب اول : بیداری لویاتان

نسخه الکترونیک کتاب گستره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۶,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گستره

داستان گستره، روایتی از آینده‌ی انسان در فضا را روایت می‌کند. این داستان بر یکی از چشم‌اندازهای پیش روی انسان در توسعه فضایی تمرکز کرده است. نویسندگان این کتاب با هوشمندی تا جایی که توان داشتند و روایت داستان اجازه می‌داد، اصول علمی را رعایت کردند و در مواردی که ناچار به مطرح کردن فناوری‌های پیچیده در پیشبرد داستان خود بودند، سعی کردند در مرزهای فیزیک باقی بمانند و از ورود به جزئیات عملکرد آن فناوری‌ها خودداری کنند تا ساختار منسجم خود را حفظ کنند.

ادامه...

بخشی از کتاب گستره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز: جولی

۸ روز پیش اسکاپیولای(۷) را تسخیر کرده بودند و جولی مائو دیگر جانش به لبش رسیده بود و حاضر بود با یک گلوله خلاصش کنند.
هشت روز اسارت توی کمد از زندگی سیرش کرده بود. دو روز اول را بی حرکت مانده بود، شک نداشت مردان زره پوشی که زندانی اش کرده بودند شوخی نداشتند. سفینه ای که در آن زندانی شده بود تا چند ساعت اول حرکت نمی کرد و در نتیجه در حالت بی وزنی میان زمین و هوا شناور بود، ضربه های ملایمی به اطراف می زد تا به دیوارها و لباس فضایی اش برخورد نکند. وقتی سفینه شروع به حرکت کرد و قدرت پیشرانه باعث شد وزن پیدا کند، بی صدا آن قدر همان طور سر پا ایستاد تا پاهایش خشک شدند، بعد به حالت جنینی روی زمین نشست. در لباس پروازش ادرار می کرد، به بو و خیسی سوزآورش اهمیت نمی داد و فقط نگران بود لیز نخورد و روی خیسی زمین نیفتد، نباید سر و صدا می کرد. آن ها به او شلیک می کردند.
روز سوم فشار تشنگی باعث شد دست به کار شود. سر و صدای سفینه احاطه اش کرده بود. غرش ضعیف مادون صوت موتور پیشرانه و رآکتور، هیس و تپ تپ همیشگی آهن و درهای هیدرولیک میان عرشه ها که دائم باز و بسته می شدند و ضربه های چکمه های سنگین که روی عرشه های آهنین راه می رفتند. آن قدر منتظر شد تا تمام صداها محو و دور شدند، بعد لباس فضایی اش را از گیره ها باز کرد و کف کمد گذاشت. همان طور که گوش به زنگ بود مبادا صدایی نزدیک شود، به آرامی لباس را باز کرد و ذخیره ی آبش را خارج کرد. آب کهنه و بو گرفته بود، ظاهراً مدت زیادی از آخرین بار که کسی لباس را پوشیده یا تعمیرش کرده بود می گذشت. اما بعد از دو روز بی آبی، آب گرم و گل آلودِ داخل محفظه ی لباس بهترین چیزی بود که در تمام عمرش نوشیده بود. باید جلو خودش را می گرفت که تمامش را یک جا نبلعد و بالا نیاورد. وقتی دوباره ادرار داشت، محفظه ی ادرار لباس فضایی را بیرون آورد و همان جا کارش را کرد. روی زمین نشست، حالا که به لباس فضایی اش تکیه داد بود و کم و بیش جایش راحت بود به این فکر می کرد که چه کسانی اسیرش کرده اند، نیروی نظامی ائتلاف، دزدان فضایی یا اشخاصی بدتر از این ها؟

بعضی وقت ها خوابش می برد.
روز چهارم، اسارت، گرسنگی، خستگی و فقدان جا برای نگه داشتن ادرار بالاخره مجبورش کرد اقدام به برقراری ارتباط با آن ها بکند. فریادهای خفه از سر درد را پیش تر شنیده بود. جایی همان نزدیک ها داشتند هم قطارانش را شکنجه می کردند و کتک می زدند. اگر توجه آدم رباها را جلب می کرد، شاید نزد آن ها می بردندش. اگر فقط همین کار را می کردند بد نبود، طاقت کتک خوردن هم داشت. کتک خوردن در مقابل دیدار دوباره ی دوستانش بهای اندکی بود.
کمد کنار دریچه ی هوابند داخلی قرار داشت. چیز زیادی درباره ی طرح داخلی این سفینه نمی دانست، ولی معمولاً این نقطه از سفینه ها در زمان پرواز جای خلوتی بود. با خودش فکر کرد چه بگوید و وجود خودش را چگونه اعلام کند. وقتی بالاخره صدای نزدیک شدن گام های کسی را شنید، فقط شروع کرد به فریاد کشیدن، خواهش می کرد بیرونش بیاورند. صدای خشکی که از گلویش بیرون آمد خودش را هم شگفت زده کرد. تلاش کرد با زبانش کمی بزاق ترشح کند و دوباره فریاد زد. ولی تنها صدایی که خارج شد یک صدای خفه ی تو گلویی دیگر بود.
افرادی درست بیرون در آن کمد بودند. صدای آهسته ی حرف زدن می آمد. مشتش را عقب برد که روی در بکوبد، همان زمان شنید که بیرون در چه می گویند.
«نه. لطفاً نه. خواهش می کنم نه.»
صدای دیو(۸) بود. مکانیک سفینه ی خودشان. دیو که ویدئوهایی از کارتون های قدیمی جمع می کرد و یک عالمه لطیفه بلد بود، داشت با صدایی ضعیف و شکسته التماس می کرد.
گفته بود: «نه، خواهش می کنم نه. خواهش می کنم این کار را نکنید.»
صدای کلیک زبانه های هیدرولیک آمد و دریچه ی هوابند داخلی باز شد. صدای تلپ جسمی که تویش پرت شد. دوباره صدای کلیک زبانه های هیدرولیک و هوابند بسته شد. صدای هیس خروج هوا.
وقتی هوابند کامل بسته شد، آدم های توی راهرو دور شدند. جولی دیگر تلاش نکرد توجهشان را جلب کند.
***
سفینه را از تمام اطلاعات پاک کرده بودند. دستگیر شدن به دست ناوگان سیاره های داخلی سناریوی بدی بود، اما همه ی آن ها تعلیم دیده بودند تا در صورت لزوم بدانند چطور برخورد کنند. داده های محرمانه ی (۹)ا.س.ب را پاک می کردند و با وقایع نگاری بی خطر با مهر زمانی اشتباه جایگزین می کردند. فرمانده هر چیزی را که مهم تر از آن بود که در کامپیوتر ذخیره شود، نابود می کرد. هر زمان کسی به سفینه شان حمله می کرد، می توانستند نقش آدم های بی گناه را بازی کنند.
اما هیچ کدام این چیزها به کارشان نیامد.
هیچ کس ازشان درباره ی بار یا اجازه نامه چیزی نپرسید. مهاجم ها طوری وارد سفینه شان شده بودند انگار مالک آن جا باشند، فرمانده دارن(۱۰) را مثل حیوان کشتند. باقی افراد (مایک، دیو، ون لی) دست هایشان را بالا برده و بی صدا دنبال آن ها رفته بودند. دزدان فضایی، یا برده دارها یا هر کوفتی که بودند، آن ها را از سفینه ی مسافری کوچکی که خانه ی جولی شده بود بیرون برده بودند و از یک لوله ی اتصال بدون هیچ لباس محافظی رد کرده بودند. دیواره ی نازک لوله ی اتصال تنها چیزی بود که بین آن ها و خلاء قرار داشت، توی دل آرزو کرده بود کاش دیواره اش ترک برندارد، وگرنه کارشان تمام بود.
جولی هم همراه آن ها رفته بود، اما بعد آن حرامزاده ها خواستند لباس هایش را بیرون بیاورند. جولی که پنج سال در جاذبه ی کم جویی جیستو(۱۱) کار کرده بود، در آن فضای تنگ و بدون جاذبه موفق شد حسابی به آن ها آسیب بزند. کم کم داشت باورش می شد شاید پیروز شود که مشتی پوشیده در دستکش آهنی از ناکجا توی صورتش کوبیده شد. بعد از آن همه چیز گنگ و محو شد. بعد هم کمد و صدایی که می گفت: اگر صدا درآورد بُکشیدش. چهار روز صدا در نیاورده بود و آن ها دوستانش را شکنجه کرده بودند و یکی شان را هم از هوابند بیرون انداخته بودند.

بعد از شش روز، همه چیز ساکت شد.
جولی که در ملغمه ای از لحظه های کوتاه هوشیاری و رویاهای منقطع به سر می برد، فقط کم و بیش از محو شدن تدریجیِ صداهای حرف زدن، راه رفتن، درهای هوابند و غرش زیر صوت رآکتور و پیشرانه آگاه بود. وقتی پیشرانه متوقف شد، جاذبه هم از بین رفت و جولی از رویای راندن سفینه ی مسابقه ای اش برخاست و دید میان زمین و هوا معلق است و تمام عضله هایش از درد فریاد می کشند، بعد کم کم آرام گرفت. خودش را به سمت در کشید و گوشش را به فلز سرد چسباند. هول و هراس به جانش افتاد تا این که صدای آهسته ی دستگاه تصفیه ی هوا را شنید. سفینه هنوز روشن بود و هوا داشت، اما پیشرانه خاموش بود و هیچ کس دری را باز نمی کرد و حرف نمی زد. شاید خدمه در یک عرشه ی دیگر جلسه یا میهمانی ای چیزی داشتند. شاید هم همه به موتورخانه رفته بودند که یک مشکل جدی را حل کنند.
یک روز را به گوش کردن و انتظار کشیدن سپری کرد.
روز هفتم آخرین قطره ی آبش تمام شد. در بیست و چهار ساعت گذشته هیچ کس در سفینه از فاصله ی صدارس او نگذشته بود. یک تکه پلاستیک را که از لباس فضایی اش کنده بود کمی مکید تا دهانش بزاق ترشح کند، بعد شروع کرد به فریاد کشیدن. آن قدر فریاد کشید که گلویش خراشیده شد.
هیچ کس نیامد.
روز هشتم حاضر بود به او شلیک کنند. دو روز بود که آب نخورده بود و کیسه ی فضولاتش چهار روز بود که پر شده بود. پشتش را به دیوار عقبی کمد تکیه داد و دست هایش را به دیوارهای طرفین گرفت. بعد با هر دو پایش با تمام توانش لگد زد. دردی که بعد از اولین لگد در پاهایش پیچید، چیزی نمانده بود بی هوشش کند، اما به جای از حال رفتن جیغ کشید.
به خودش گفت عجب دختر احمقی هستی. دچار کم آبی شده بود. هشت روز بدون فعالیت باعث شده بود تحلیل عضلات آغاز شود. بالاخره این طوری می توانست کمی ورزش کند.
عضله های خشکش را ماساژ داد تا گرفتگی هایشان برطرف شود، بعد حرکات کششی انجام داد و ذهنش را جوری متمرکز کرد انگار دارد جیتسو تمرین می کند. وقتی کنترل بدنش را به دست آورد، دوباره لگد زد. دوباره و دوباره، آن قدر لگد زد تا نور از لبه های در کمد داخل شد. به لگد زدن ادامه داد تا وقتی که در آن قدر خمیده شده بود که سه لولا و قفل تنها نقاط ارتباط بین در و چارچوبش بودند.
یک لگد دیگر و زبانه ی قفل از چفتش بیرون آمد و در باز شد.
جولی از توی کمد بیرون پرید، دست هایش را بالا گرفته بود، می خواست بسته به این که کدامش بیشتر به درد می خورد، وحشت زده یا آماده ی حمله به نظر برسد.
در کل آن عرشه هیچ کس نبود: هوابند، انبار نگه داری لباس های فضایی و چند اتاق دیگر همه و همه خالی بودند. از یک جعبه ابزار، یک آچار مغناطیسی را که اندازه اش برای شکستن جمجمه مناسب بود بیرون کشید و از نردبان به سمت عرشه ی پایینی رفت.
بعد عرشه ی پایین تر از آن و بعد یکی پایین تر. اتاق های خدمه تر و تمیز بودند و حال و هوایی نظامی داشتند. در انبار مواد غذایی نشانه هایی از زد و خورد به چشم می خورد. بخش پزشکی خالی بود. دهانه ی پرتاب اژدر(۱۲) خالی بود. ایستگاه ارتباطی خالی بود، برقش قطع شده و قفل بود. اندک ورودی های دریافتی از حسگرها هیچ نشانی از اسکاپیولای نداشتند. وحشتی تازه به جانش افتاد. عرشه بعد عرشه و اتاق پشت اتاق، همه خالی از حیات بودند. اتفاقی افتاده بود. شاید نشت رادیواکتیو بوده. شاید سم در هوا بود. چیزی باعث شده بود سفینه را تخلیه کنند. در این فکر بود که آیا می تواند تنهایی سفینه را هدایت کند یا نه.
اما اگر سفینه را تخلیه کرده بودند، باید صدای خروجشان از هوابند را می شنید، مگر نه؟
به دریچه ی آخرین عرشه رسید که به موتورخانه می رفت، دریچه ی آن به صورت خودکار باز نمی شد. نور قرمزی روی پنل قفل نشان می داد که در از داخل قفل شده. دوباره به رادیواکتیو و خرابی های حاد فکر کرد. اما اگر چنین اتفاق هایی افتاده باشد، چرا کسی باید در را از داخل قفل کند؟ و او از مقابل پنل های دیواری بسیاری گذشته بود. هیچ کدامشان هیچ نوع اخطاری نشان نمی داد. پس قضیه رادیواکتیو نبود، حتماً حادثه ی دیگری رخ داده بود.
این جا آثار زد و خورد بیشتر بود. خون و ابزارهایی که همه جا ریخته بودند. هر اتفاقی افتاده بود، این جا افتاده بود. نه، در واقع از این جا شروع شده بود و پشت آن در قفل تمام شده بود.
دو ساعت طول کشید تا با یک مشعل و ابزارهایی که از انبار ابزارآلات برداشت، دریچه را ببرد و به موتورخانه برود. از آن جا که قفل های هیدرولیک دستکاری شده بودند، مجبور بود دستی بازشان کند. هرم هوای مرطوب و گرم بیرون زد، هوا بوی بیمارستان می داد اما بدون مواد ضدعفونی کننده. بویی تهوع آور و زنگ زده بود. پس این جا اتاق شکنجه بوده. دوستانش این تو بودند، کتک خورده و تکه تکه شده. جولی آچارش را تاب داد و آماده شد قبل از این که او را بکشند، حداقل یک جمجمه را داغان کند.
عرشه ی موتورخانه عظیم بود و داخلش شبیه به یک کلیسای جامع. واکنش گر هم جوشی بیشتر فضای داخلی اش را اشغال کرده بود. اما یک چیز غیرعادی وجود داشت. به جای محافظ، عدد و رقم ها و صفحه نمایش ها، لایه ا ی مثل گِل روی هسته ی ر آکتور جریان داشت. جولی که هنوز یک دستش را به نردبان گرفته بود به آرامی به سمتش شناور شد. بوی عجیب غیرقابل تحمل شده بود.
گِلی که دور رآکتور را گرفته بود شکلی غریب داشت که جولی هرگز ندیده بود. لوله هایی همچون رگ یا لوله های هوایی در سطحش وجود داشت. بعضی بخش هایش می تپید. پس گِل نبود.
گوشت.
یک تکه ی برآمده از آن چیز به سمت جولی برگشت. در مقایسه با کل آن حجم، بزرگ تر از یک انگشت کوچک نبود. آن چیز سر کاپیتان دارن بود.
سر گفت: «کمکم کن.»

فصل اول: هولدن(۱۳)

صد و پنجاه سال قبل، زمانی که اختلافات ناحیه ای بین زمین و مریخ به آستانه ی جنگ رسیده بود، کمربند سیارکی افقی دوردست از منابع بی نهایت غنیِ معدنی بدون امکان بهره برداری اقتصادی بود و سیاره های بیرونی حتی در غیرواقع گرایانه ترین رویاهای تجاری هم جایی نداشتند. بعد سالومون اپستین (۱۴)پیشرانه ی هم جوشی اصلاح شده اش را ساخت، آن را روی کرجی سه سرنشینه اش سوار کرد و روشنش کرد. با یک تلسکوپ خوب هنوز هم می شد سفینه اش را دید که با سرعتی نزدیک به سرعت نور به سمت خالی بیکران می تاخت. بهترین و طولانی ترین سوگواری در تاریخ بشر بود. خوشبختانه طرح هایش را در کامپیوتر خانگی اش باقی گذاشته بود. پیشرانه ی اپستین ستاره ها را به بشر نداد، اما عوضش سیاره ها را در اختیارش گذاشت.
کنتربری (۱۵) با سه چهارم کیلومتر طول و یک چهارم کیلومتر عرض، کم و بیش شبیه به کپسول آتش نشانی بود و بیشتر فضای داخلی اش خالی بود. کنتربری در اصل یک سفینه ی باری مهاجرنشین ها بود که تغییرکاربری داده بود. زمانی پر از آدم ها، ملزومات، ماشین آلات، حباب های محیطی و امید بود. حالا فقط حدود بیست میلیون نفر در ماه های زحل زندگی می کردند و کنتربری نزدیک به یک میلیون نفر از اجدادشان را به آن جا آورده بود. چهل و پنج میلیون نفر در ماه های مشتری زندگی می کردند یکی از ماه های اورانوس با پنج هزار نفر جمعیت، دورترین نقطه ی مسکونی انسان ها بود، حداقل قبل از این که مورمون ها سفینه ی زایش(۱۶)شان را کامل کنند و رها از قید و بندهای تولید مثل به سوی ستارگان و آزادی برانند.

و گذشته از تمام این ها، کمربند(۱۷) هم بود.
اگر از یکی از اعضای ا.س.ب(۱۸) وقتی سرخوش بود و روحیه ی کشورگشایی داشت، درباره ی جمعیت کمربند سوال می کردی می گفت صد میلیون نفر، اما اگر از یک آمارگیر سیاره های داخلی بپرسی می گوید حدود پنجاه میلیون نفر. هر طور که حساب کنید جمعیت عظیمی است و نیاز به مقدار زیادی آب دارد.
پس حالا کنتربری و سفینه های خواهرش در شرکت آب «پیور اند کلین(۱۹)» دائم بین حلقه های بخشنده ی زحل و کمربند در رفت و آمد بودند و توده های یخ را هل می دادند تا وقتی که آن قدر سفینه ها کهنه شوند که قطعاتشان را از هم باز کنند.
به نظر جیم هولدن ماجرا کمی شاعرانه بود.
«هولدن؟»
به سمت اسکله ی فضایی برگشت. نایومی ناگاتا(۲۰) مهندس ارشد بالای سرش قد برافراشته بود. تقریباً دو متر تمام قد داشت، کپه ی موهای فرفری اش را پشت سرش بسته بود و حالت چهره اش چیزی بین آزردگی و خوشی بود. او هم مثل اهالی کمربند عادت داشت هنگام شانه بالا انداختن، دست هایش را به جای شانه هایش تکان بدهد.
«هولدن گوشِت با من هست یا فقط از پنجره به بیرون زل زدی؟»
هولدن گفت: «یک مشکلی پیش آمده و چون تو واقعاً محشری، می توانی بدون این که پول و وسایل لازم را داشته باشی درستش کنی.»
نایومی زد زیر خنده.
گفت: «خب پس گوش نمی کردی.»
«نه راستش گوش نمی کردم.»
«خب، اصل ماجرا را گرفتی. تجهیزات فرود’ نایت’(۲۱) توی جو درست کار نمی کنند مگر این که هوابندها را جایگزین کنم. به نظرت این موضوع دردسرساز شود؟»
هولدن گفت: «از پیرمرد(۲۲) می پرسم. اما آخرین باری که از این شاتل توی محدوده ی جو استفاده کردیم کی بود؟»
«هرگز. اما طبق دستورالعمل ها باید حداقل یک شاتل داشته باشیم که توانایی مانور در محدوده ی جو را داشته باشد.»
ایموس برتون(۲۳) دستیار زمینی نایومی از آن سوی عرشه فریاد کشید: «آهای رئیس.» و بازوی کلفتش را به سمت آن ها تکان داد. مخاطبش نایومی بود. این درست که ایموس در سفینه ی فرمانده مک داول(۲۴) بود و هولدن هم افسر دوم سفینه، اما در دنیای ایموس برتون فقط یک رییس وجود داشت و آن هم نایومی بود.
نایومی با فریاد پرسید: «چی شده؟»
«کابل خراب شده. می توانی این لکنته را سر جا نگه داری تا من کابل یدکی را پیدا کنم؟»
نایومی به هولدن نگاه کرد، با چشم هایش می پرسید خب کارمان تمام شده؟ هولدن سلام نظامی مسخره ای داد و نایومی غرولند کرد، همان طور که دور می شد سرش را تکان تکان می داد، بدنش در لباس کار روغنی باریک و بلند به چشم می آمد.
هولدن هفت سال در ناوگان زمین خدمت کرده بود، پنج سال بود که با سفینه های غیرنظامی در فضا کار می کرد و هنوز که هنوز به استخوان های باریک و بلند و باورنکردنیِ اهالی کمربند عادت نکرده بود. گذراندن دوران کودکی در جاذبه، دیدگاهش را نسبت به دنیا شکل داده بود.
در آسانسور مرکزی یک لحظه ی گذرا انگشتش را مقابل دکمه ی عرشه ی هدایت گرفت، تصور دیدن آده توکونبو(۲۵)، لبخندش، صدایش و رایحه ی وانیلی موهایش وسوسه اش می کرد، اما دکمه ی درمانگاه را فشار داد. اول کار. بعدش خوش گذرانی.
وقتی وارد درمانگاه شد، شِد گاروری(۲۶)، تکنسین پزشکی روی میز آزمایشگاهش خم شده بود و داشت انتهای کنده شده ی بازوی چپ کمرون پژ (۲۷)را درمان می کرد. یک ماه قبل، یک تکه یخ سی تنی که با سرعت پنج میلی متر در ثانیه حرکت می کرد با آرنج پژ برخورد کرده بود. برای آدم هایی که کار خطرناک بریدن و جا به جا کردن کوه های یخی را بر عهده داشتند، جراحت نادری نبود و پژ هم با نگاه تقدیرگرایانه ی یک حرفه ای با قضیه کنار آمده بود. هولدن از بالای شانه ی شِد تماشا کرد که چطور یکی از کرم های پزشکی را از بافت مرده بیرون می کشید.
هولدن پرسید: «چه خبر؟»
پژ گفت: «خیلی خوب به نظر می آید قربان. هنوز چندتایی عصب برایم مانده. شِد برایم توضیح داده چطور پروتز به دستم وصل می شود.»
بهیار گفت: «البته با این فرض که فساد بافت مرده را تحت کنترل داشته باشیم و قبل از این که به سرس برسیم جراحت پژ چندان ترمیم نشده باشد. مقررات را بررسی کردم، پژ آن قدری این جا بوده که پروتزی با بازخورد نیرو، حسگرهای فشار و گرما و نرم افزار حرکتی مناسب به اش بدهند. کل بسته ی درمانی شامل حالش می شود. کم و بیش مثل یک دست واقعی عمل خواهد کرد. سیاره های داخلی یک ژل بیولوژیکی جدید دارند که می تواند باعث رشد مجدد کل عضو هم بشود، اما این امکان توی بیمه ی پزشکی ما لحاظ نشده.»
پژ گفت: «گور پدر سیاره های داخلی و گور پدر ژل جادویی شان. من ترجیح می دهم یک چیز قلابی ساخت کمربند داشته باشم تا هر چیزی که آن حرامزاده ها توی آزمایشگاه هاشان درست می کنند. فکر کنم اگر بازوی ساخته ی دستشان را داشته باشم تبدیل به یک آشغالی مثل خودشان خواهم شد.» بعد ناگهان گفت: «ای وای قصد توهین نداشتم افسر دوم(۲۸).»
هولدن گفت: «مشکلی نیست. خوشحالم که قرار است خوبت کنیم.»
پژ با یک لبخند شرورانه گفت: «باقی قضیه را هم برایش بگو.»
شِد سرخ شد و گفت: «همم..من از کسانی که این پروتز را کار گذاشتند شنیدم، گویا اولش کمی زمان می برد که بدن با پروتز هماهنگ شود، طی این زمان مثل این که ضربه زدن کم وبیش حسِ با دست ور رفتن را دارد.»
هولدن یک لحظه ساکت ماند و گوش های شِد به رنگ سرخ درآمدند.
هولدن گفت: «چه باحال. گفتی فساد بافت تا چه حد پیشرفت کرده؟»
شِد گفت: «کمی عفونت کرده. با کرم ها تحت کنترل نگه اش داشتیم و حقیقتش با توجه به وضعیت بیمار کمی التهاب بد نیست، برای همین خیلی باهاش مبارزه نمی کنیم مگر این که شروع به گسترش بکند.»
هولدن پرسید: «برای دور بعدی آماده می شود؟»
بالاخره پژ اخم کرد.
«پس چی که آماده می شوم. من همیشه آماده ام. کارم همین است قربان.»
شِد گفت: «به احتمال زیاد. بستگی به این دارد که استخوان هاش چطور عمل کنند. اگر برای دور بعد هم حاضر نباشد، برای ماموریت بعدی صد درصد آماده است.»
پژ گفت: «لعنت به این شانس. من یک دستی هم بهتر از نصف اراذلی که سوار این قراضه هستند، یخ جا به جا می کنم.»
هولدن که سعی می کرد نیشخندش را پنهان کند گفت: «خوب شد که گفتی. ادامه بده.»
پژ غرولند کرد. شِد یک کرم دیگر را از دستش بیرون کشید. هولدن به سمت آسانسور رفت و این بار دیگر در فشردن دکمه درنگ نکرد.
عرشه ی هدایت کنتربری ظاهر تاثیرگذاری نداشت. صفحه نمایش های دیواری بزرگی که هولدن هنگام داوطلب شدن برای خدمت در ناوگان پیش خودش تصور کرده بود، مخصوص سفینه های بزرگ بودند، اما حتی آن جا هم کاربرد زیبایی شناسی داشتند و کاربری واقعی نداشتند. آده پشت دو صفحه نمایش نشسته بود که فقط کمی از یک پایانه ی دستی(۲۹) بزرگ تر بودند. نمودارهای کارایی و خروجی رآکتور کنتربری و اطلاعات موتور در گوشه ها تعبیه شده بودند و اطلاعات خام حاصل از گزارش سیستم ها در صفحه نمایش سمت راستی قابل مشاهده بود. گوشی های بزرگی گذاشته بود که گوش هایش را کامل می پوشاندند و تپ تپ خفه ی موسیقی باس به زحمت از آن ها خارج می شد. اگر کنتربری چیزی غیرعادی حس می کرد، او را خبر می کرد. اگر یکی از سیستم خطا می داد، او را خبر می کرد. اگر فرمانده مک داول از عرشه ی فرماندهی و کنترل بیرون می آمد هم به او اخطار می داد تا بتواند موسیقی را خاموش کند و هنگام رسیدن فرمانده خودش را مشغول کار نشان دهد. این لذت جویی های کوچکش یکی از هزاران دلیل جذابیتش برای هولدن بود. از پشت به طرفش رفت، به آرامی گوشی ها را از روی گوش هایش برداشت و گفت: «سلام.»
آده لبخند زد، ضربه ای به صفحه نمایش مقابلش زد و گوشی ها را مثل یک جور زیور آلات فنی روی گردن باریک و بلندش انداخت.
با لحن رسمی اغراق شده که لهجه ی نیجرایی اش جدی ترش هم می کرد، گفت: «افسر اجرایی جیمز هولدن. چه کاری از دستم ساخته است؟»
«خوب شد که این سوال را ازم پرسیدی. داشتم فکر می کردم چه خوب می شد اگر بعد از شیفت سوم یک نفر به اتاقم می آمد. یک شام رومانتیک کوچک از همان آشغالی که بقیه می خورند با هم می خوردیم و کمی موزیک گوش می کردیم.»
آده گفت: «کمی می نوشیدیم و یک کمی قوانین را زیر پا می گذاشتیم. فکر لذت بخشی است، ولی من امشب حال هم آغوشی ندارم.»
«من از هم آغوشی حرفی نزدم. فقط کمی غذا و گپ زدن.»
«اما من از هم آغوشی حرف زدم.»
هولدن کنار صندلی اش زانو زد. در جاذبه ی یک سوم G فعلی شان کاملاً راحت بود. لبخند آده رنگ باخت. ستون اطلاعات یک بوق زد. آده نگاهی به آن انداخت، یک دکمه را فشار داد و بعد به سمت او برگشت.
هولدن گفت: «آده من ازت خوشم می آد. یعنی واقعاً از بودن با تو لذت می برم. نمی فهمم چرا نمی شود کمی هم لباس پوشیده با هم معاشرت کنیم.»
«هولدن، عزیزم بی خیال شو، باشد؟»
«بی خیال چی بشوم؟»
«بی خیال این که من را به دوست دخترت تبدیل کنی. تو مرد خوبی هستی. خوش هیکلی و توی کیسه خواب هم خوبی. این ها معنیش این نیست که نامزد کرده ایم.»
هولدن وزنش را روی پاشنه هایش انداخت، حس کرد ناخود آگاه اخم کرده.
«آده. برای این که رابطه خوب پیش برود باید بیشتر از این چیزها باشد.»
آده دست او را گرفت و گفت: «اما نیست. اشکالی هم ندارد که نیست. تو افسر دوم این جا هستی و من یک آدم گذری. یک ماموریت یا نهایت دو ماموریت دیگر جمع کرده ام و رفته ام.»
«من را هم به این سفینه زنجیر نکرده اند.»
خنده اش سرشار از گرما و ناباوری بود.
«چند وقت است توی کَنت هستی؟»
«پنج سال.»
«تو از این جا نمی روی. این جا راحتی.»
«راحت؟ کنت یک یخ بَرِ صد ساله است. سخت بتوانی کار افتضاح تر از این جا پیدا کنی. هر کس این جا است یا کارش را بلد نیست یا توی ماموریت قبلیش بدجوری گند زده.»
«و تو این جا راحتی.» حالا دیگر نگاهش خیلی مهربان نبود. لبش را گاز گرفت، نگاهی به صفحه نمایش مقابلش انداخت، دوباره به هولدن نگاه کرد.
هولدن گفت: «این حقم نیست.»
«درست می گی. ببین من امشب حالش را ندارم. احساس کوفتگی می کنم و به یک خواب خوب نیاز دارم. فردا سرحال ترم.»
«قول می دهی؟»
«حتی برایت شام هم درست می کنم. قبول؟»
هولدن به جلو خم شد و او را بوسید. او هم در مقابل بوسیدش، اولش فقط از سر وظیفه شناسی و بعد با کمی محبت بیشتر. یک لحظه انگشتانش را پشت گردن او برد و بعد دستش را پس کشید.
«کارت درست است. حالا برو. برگرد سر وظیفه ات.»
هولدن گفت: «باشد.» اما برنگشت که برود.
آده گفت: «جیم» و سیستم ارتباطی سراسری سفینه روشن شد.
فرمانده مک داول گفت: «هولدن به عرشه ی فرماندهی.» صدایش گرفته بود و پژواک داشت. هولدن ناسزا گفت. آده خندید. گونه اش را بوسید و به سمت آسانسور مرکزی به راه افتاد، در دل فرمانده مک داول را به خاطر وقت نشناسی اش نفرین می کرد که کورک بزند و در جمع تحقیر شود.
عرشه ی فرماندهی فقط اندکی از اتاق هولدن بزرگ تر بود و نصف سالن اجتماع هم نمی شد. صفحه نمایش فرمانده مک داول فقط اندکی بزرگ تر از حد معمول بود و آن هم به خاطر چشمان ضعیف فرمانده و بی اعتمادیش به جراحی چشم بود، از این هم که می گذشتی آن جا کم و بیش مثل اتاق سرور یک شرکت حسابداری به نظر می رسید.
هوا بوی ماده ی تمیز کننده و چای به شدت غلیظ یربا میت (۳۰)می داد. همین که هولدن وارد شد، فرمانده در صندلی اش جابه جا شد. بعد به عقب تکیه داد و به ایستگاه ارتباطی اشاره کرد.
فرمانده به تندی گفت: «بکا(۳۱)! برایش بگو.»
ربکا بایرز(۳۲)، افسر ارتباطی در حال انجام وظیفه، گویی حاصل وصلت یک کوسه و یک تبر باشد. چشم های سیاه، اجزای چهره همه تیز و لب هایی چنان باریک که انگار اصلاً وجود ندارند. داستانی که توی سفینه پشت سرش می گفتند از این قرار بود که این جا مشغول به کار شده تا از اعدام به خاطر کشتن شوهرش فرار کند. اما هولدن از او خوشش می آمد.
بکا گفت: «سیگنال اضطراری است. دو ساعت قبل دریافتش کردیم. پیام شناسایی ترنسپاندر(۳۳) از کالیستو برگشت، پیغام واقعی است.»
هولدن گفت: «اه.» بعد گفت: «لعنت. ما نزدیک ترین سفینه هستیم؟»
«تنها سفینه در چند میلیون کیلومتر ناقابل.»
هولدن گفت: «خب. پس تکلیف مشخص است.»
بکا به فرمانده زل زد. مک داول صدای تقه ی مفصل هایش را درآورد و به صفحه نمایش اش خیره شد. نور صفحه نمایش هاله ی سبز عجیبی روی چهره اش انداخته بود.
مک داول گفت: «نزدیک یک سیارک ثبت شده ی غیرکمربندی است.»
هولدن با ناباوری گفت: «واقعاً؟ یعنی با سیارک برخورد کرده اند؟ این اطراف تا میلیون ها میلیون کیلومتر چیز دیگری وجود ندارد.»
«شاید برای شاشیدن کنار زده اند. چیزی که ما می دانیم این است که کله خری آن بیرون نشسته و دارد پیغام اضطراری می فرستد و ما هم نزدیک ترین سفینه هستیم.»
قانون منظومه ی شمسی روشن و بدون ابهام بود. در محیط فضا که دشمن زندگی بود، کمک و نیت خیر هم نوعان اختیاری نبود. ارسال پیغام اضطراری نزدیک ترین سفینه را مجبور به توقف و کمک می کرد، البته این طور هم نبود که همه از قانون اطاعت کنند.
انبار محموله ی کنتربری تا خرخره پر بود. در طول یک ماه گذشته بیش از یک میلیون تن یخ، آهسته آهسته سرعت گرفته بود. درست مثل یخ رود کوچکی که بازوی پژ را له کرده بود، جلو این یکی را هم سخت می شد گرفت. می شد بگویند یک خرابی نامشخصی در سیستم ارتباطی رخ داده و بعد فقط می ماند پاک کردن گزارش ها و واگذار کردن کار به داروین تا به روش خودش عمل کند.
اما اگر مک داول واقعاً قصد داشت پیغام اضطراری را نادیده بگیرد، هولدن را به عرشه فرا نمی خواند. پیش گوش خدمه هم همچون حرفی نمی زد. هولدن این بازی را بلد بود. طی این بازی فرمانده اعلام می کرد باید به کمک بروند و هولدن باید مخالفت می کرد. سرمایه گذارها فرمانده را به خاطر این که سود سفینه را به خطر نینداخته بود می ستودند. از هولدن هم به خاطر این که اصرار کرده بود از قوانین پیروی کنند تقدیر می کردند. اصلاً مهم نبود چه اتفاقی بیفتد، همه از فرمانده و هولدن به خاطر کاری که بنا بر قانون و شرافت انسانی باید انجام می دادند متنفر می شدند.
هولدن گفت: «باید توقف کنیم.» بعد با لحن فریبکارانه تری اضافه کرد: «شاید غنیمت گیرمان بیاید.»
مک داول به صفحه نمایش اش ضربه زد. صدای آده از پایانه پخش شد، گرم و ملایم گویی خودش آن جا در اتاق باشد.
«فرمانده؟»
«عدد و رقم های مربوط به متوقف کردن این صندوقچه را برایم بگو.»
«متوجه نمی شوم قربان؟»
«چقدر سخت است که کنار CA-۲۲۱۶۸۶۲ توقف کنیم؟»
«قرار است کنار یک سیارک توقف کنیم؟»
«راهبر توکونبو، وقتی از دستورم اطاعت کردی برایت توضیح مفصل می دهم.»
«بله قربان.» هولدن صدای دکمه ها را شنید. «اگر همین الان سفینه را سر و ته کنیم و دو روز با سرعت قطار عازم جهنم بتازیم می توانیم تا حدود پنجاه هزار کیلومتری برسانیمش قربان.»
مک داول گفت: «می شود سرعت جهنمی را تعریف کنی؟»
«یعنی همه ی خدمه باید به محفظه های سرعت بروند.»
مک داول آهی کشید و گفت: «بله دیگر، پس چی.» بعد ریش درهم برهمش را خاراند و ادامه داد: «سر و ته کردن این همه یخ هم مثل این است که چند میلیون تایی خر به بدنه ی سفینه لگد بزنند. تازه اگر خوش شانس باشیم. ببین هولدن من دیگر برای این کارها پیر شده ام. باور کن.»
«بله قربان. درست می فرمایید پیر شدید. من هم همیشه عاشق صندلی شما بودم.» مک داول اخمی کرد و با دستش علامت زشتی نشان داد. ربکا زد زیر خنده. مک داول به سمت او برگشت.
«پیغامی برایشان بفرست و بگو توی راهیم. به سرس(۳۴) هم خبر بده با تاخیر می رسیم. هولدن وضعیت نایت چطور است؟»
«تا وقتی چند تایی از قطعاتش را عوض کنیم توی جو نمی تواند پرواز کند، ولی برای پنجاه هزار کیلومتر خلاء مشکلی ندارد.»
«مطمئنی؟»
«نایومی این طور گفت که یعنی صد درصد همه چیز روبه راه است.»
مک داول برخاست، بیشتر از دو متر و پانزده سانتی متر قد داشت و باریک تر از یک نوجوان زمینی بود. سن و سالش از یک طرف و این که هرگز در یک چاه جاذبه زندگی نکرده بود از طرف دیگر باعث می شد سرعت گیری پیش رو برایش مثل جهنم باشد. هولدن ناگهان دلش برایش سوخت، اما البته هرگز با نشان دادن احساسش فرمانده را شرمنده نمی کرد.
مک داول با صدایی آرام که فقط هولدن بشوند گفت: «گوش کن جیم، باید توقف کنیم و یک تلاشی بکنیم، ولی مجبور نیستیم از راه خودمان دور بشویم، می فهمی که چه می گویم؟»
هولدن گفت: «همین الانش هم توقف کردیم.» مک داول دست های عنکبوت وارش را توی هوا تکان تکان داد. یکی از بسیار ژست های کمربندنشین ها بود، دلیل حرکات عجیب و غریب کمربندی ها این بود که در لباس فضایی حرکاتشان دیده شود.
گفت: «جلو این را که نمی شد بگیرم اما اگر آن بیرون چیز غیرعادی دیدی دوباره قهرمان بازی در نیاور. دم و دستگاه را هم بکش و برگرد به سفینه.»
«و رهایش کنم همان جا به امید سفینه ی بعدی که گذرش به آن بیفتد؟»
مک داول گفت: «و خودت را نجات بده. این یک دستور است فهمیدی؟»
هولدن گفت: «فهمیدم.»
وقتی سیستم ارتباطی داخلی سفینه روشن شد و فرمانده مک داول شروع کرد به توضیح دادن شرایط، هولدن تصور کرد می تواند صدای غرغر را از تمام عرشه ها بشوند. به سمت ربکا رفت.
گفت: «بسیار خب، از این سفینه ی در راه مانده چه می دانیم؟»
«کرجی سبک. ثبت مریخی. بندرگاه موطنش هم اروس. نامش هم اسکاپیولای...»

نظرات کاربران درباره کتاب گستره