فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است!

کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است!

نسخه الکترونیک کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۲۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است!

از همین جا که خوابیده‌ام فقط کافی است سرم را کمی بلند کنم. پیله‌‌هایم را می‌بینم. پیله‌هایشان مثل کرم ابریشم نیست. انگار از جنس توری پنجره، اما لطیف‌تر دورش پیچیده باشند. تا چند روز پیش فقط پیله بودند. اما الآن جای بال‌هایشان هم مشخص است. انگار خوابیده‌اند. منتظرند بزرگ شوند و پیله را پاره کنند و بیندازند دور. یادش به خیر وقتی کرم بودند چقدر می‌خوردند و چقدر وَرجه وُرجه می‌کردند. همان طور که دراز کشیده‌ام فکر می‌کنم توی یک پیله‌ای به همین نازکی هستم. خب کی باید بیرون بیایم؟

ادامه...

بخشی از کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گل های نرگس

صدای نفست تمام اتاق را پر کرده است. می دانم تند و داغ است. همه می گویند نزدیکت نیایم. می گویند می گیرم. اما من نمی توانم. از تو چه پنهان خسته شده ام. چشم هایم می سوزند. چند شب است نخوابیده ام و بالای سر تو هستم یادم نیست. دلم می خواهد بلند شوی. حتی اگر بخواهی از پـله بالا بروی با تو می آیم. همه چیز را در مه می بینم. می خواهم به دیوار تکیه بدهم. اما سرد است. پرده اتاق باز است. از پنجره هم سوز می آید. حال ندارم بلند شوم و پرده را بکشم. نورآبی چراغ خواب افتاده است روی صورتت. آبی شده ای. اگر چشم هایت را هم باز کنی آبی در آبی می شود.
برق می رود یا لامپ چراغ خواب می سوزد؟ چرا چراغ های تو خیابان روشن هستند؟
باران می بارید. همه جا چراغانی بود. کفشم پاشنه بلند بود. از پله ها آمدم پایین. دستم را نگرفت. دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم. اما گفته بودند در چنین شبی باید خانم باشم. گفته بودند باید در چنین شبی کفش پاشنه بلند بپوشم.
کتش برایش بزرگ بود. از برادر بزرگش گرفته بود. گفتم که باران می بارید و همه جا چراغانی بود.
چقدر این ساختمان سـپید پله هایش سیاهند. فقط این باراست که ازشان نمی ترسم. هیچ وقت فکر نمی کردم این طرف ها بیایم. این ترازو که روی این دیوار سرد مرمری است چه معنی می دهد. من و او را وزن کرده اند؟
از پله ها پایین می آیم. کفشم اسپرت است. اما باز هم تو دستم راگرفته ای. باران می ریزد توی صورتم. می گویم: «باران است وگرنه من گریه نمی کنم.» تو ســرت را تکان می دهی. می گویی: «می دانم. برای چی باید گریه کنی؟ برویم شیرینی بخریم.» اما من دیدم که روی صورت تو هم باران می ریخت.
دستش را گرفتم. دستم را پس زد. گفت: «بد است. مردم نگاه می کنند.»
زیر باران می ایستم. دلم نمی خواهد بیایم خانه. بغلم می کنی. مردم نگاهمان می کنـند. آرام می زنی پشتم. مثل وقتی که بچه بودم. می گویی: «به حق صاحب این چراغ ها خوشبخت می شوی. خدا را شکر که دیرتر از این نشد.»
تند سوار ماشین شدم تا خیس نشوم. برادرش راننده بود. من دلم می خواست خودش راننده بود و من شلوغ می کردم. دوست دختر برادرش جلو نشسته بود. زن برادرش توی خانه بچه داری می کرد.
دوست دخترش گفت: «ببین همه جا را برای ما چراغانی کرده اند.»
برادرش خندید.
گفتم: «شب میلاد است.»
دوست دخترش خندید. دهانش گشاد بود، خیلی گشاد. زیرلب گفت: «چقدر امُل است.» برادرش باز هم خندید. او هم از پنجره به بیرون نگاه کرد.
ساعت روی میز شب نماست. وقت داروهایت است. بلند می شوم. نمی دانم چه کسی می گوید: «بخواب مریض می شوی.»
داروهایت را می دهم. آب می خواهی، آب خنک. آن هم با صدایی که اصلاً نمی شناسم. صدا بازهم می گوید: «مریض می شوی بخواب من هستم.»
دکتر گفته است تبت باید پایین بیاید.
من نمی دانستم دوست دخترش شوهر دارد.
سوار ماشین می شوم سردم است. بخاری را روشن می کنی. آرام آرام خشک می شوم. خوابم گرفته است. تکیه می دهم ترمز می کنی. از خواب می پرم.
ترمز کرد. گشت جلویمان را گرفته بود. مرا که دیدند گفتند بروید. شنیدم که گفتند چقدر با هم فرق دارند.
می گویی:«تومی آیی؟» رو به روی مان قنادی است. پله دارد. از پله می ترسم. نگاهم را که می بینی. می گویی: «الآن برمی گردم.» می روی تو. با یک کـیک بزرگ می آیی. می خندی و می گویی: «همه آن را خودم تکی می خورم. اگر شما خواستید یک تکه کوچک، فقط تکه کوچک به شماها می دهم.»
برادرش ماشین را نگه داشت. با دوست دخترش رفتند تا کیک را بگیرند. کیک پر بود از قطره های باران. قنادی آن ها پله نداشت.
دراز می کشم. چراغ های خیابان هی روشن و خاموش می شوند. همه جا پر از گل و شـیرینی است. همان صدا می گوید: «تا صبح خطر می گذرد، انشاءالله. قربانی می کنیم.» همان صدا امن یجیب می خواند. دست می برم توی جیبم. تسبیح آبی ات، توی جیبم است. تو همه چیز را هم رنگ چشم هایت می خری. یک دور ذکر می گویم. با ذکر پاشویه ات می کنم. پاهایت سنگین هستند. زیرلب می نالی.
پاشویه اش کردم. تب داشت. کرایه خانه که دیر می شد صاحب خانه درمی زد و می گفت قسط دارم. او همه ی روزها خانه ی مادرش بود. می گفت من که توی آن خانه زندگی نمی کنم، به من چه! خُب راست هم می گفت. خودم مریض شدم اما دیگر پول نداشتم. او رفته بود خانه مادرش. تو آمدی مرا آوردی خانه. اما من که حرفی نزده بودم. و هی از پله ها بالا می رفتم. اما پایینی نداشت.
خشکت می کنم. می نشینم کنارت. درجه ی تب را روی پیشانی ات می گذارم. اصلاً پایین نیامده است. هذیان می گویی. نگران گل هایت هستی و گلخانه ات. با آن ها حرف می زنی.
یادم نمی آید چند روز است که بیماری. به گلخانه ات سر زده ام. آبشان داده ام. برگ های خشک شان را کنده ام.
می رسیم خانه. مامان گریه کرده است. ما را که می بیند می خندد. چاقو را می دهی دستم. می گویی:«باید کیک را ببری.»
دست می زنید. بهم کادو می دهید. بازش می کنم. لباس سبز ننه نرگس است همان لباسی که مامان شب عروسی ام بهم نداد. گفت: «لیاقت لباس ننه را ندارید. این لباس سید است.»
تو گفتی: «زندگی عجیب است. بیست و پنج، شش سال با پدر و مادرت زندگی می کنی بعد با یک آیه، یک غریبه خودی می شود. آن چنان که رازهای مگو بین تان خواهد بود. نباید ازخانه حرفی بیرون ببری. هرچه هست بین خودتان حل کنید. زندگی مثل پله است باید بالا بروی اما خلاصه پایین آمدن هم دارد.»
مامان می گوید: «این لباس شگون دارد.»
می گویی خرید نرفتی، سر عروسی برای آن که دهان ما بسته بماند جعبه خالی قبول کردی. خودت را ارزان نفروختی؟ زندگی یک داد و ستد است. ارزان بدهی ارزان تر می خرند.
صدای عجیبی می آید. صدای برف است که به دیوارهای حیاط می خورد یا صدای باد و بوران. یا آن هایی که آمده اند ترا ببرند؟ چرا نمی توانم تکیه بدهم؟ صدا بلندتر می شود. چراغ های توی خیابان خاموش و روشن می شود.
صاحب خانه مان گفت: «دیشب توی خانه مان تولد پسر نرگس بوده است خانه مان شگون دارد.»
گرسنه ام است. می روم توی آشـپزخانه. سیب برمی دارم. خیلی بزرگ است. چاقو هم برمی دارم. اما حالت تهوع دارم. گرمم است.
می روم بیرون. خانه مان فقط پشت بامش پله دارد. من هم که دیگر نمی خواهم بادبادک هوا کنم پس با پشت بام کاری ندارم. آسمان تاریک است و ابری. اما تهش روشن است. همیشه، وقتی که برف می آید یا آسمان ابر های سنگین دارد، همین جوری است. لامپ حیاط روشن نمی شود. معلوم نیست برق رفته است یا لامپ سوخته است. چراغ های توی خیابان روشن هستند. از کنار ماشینت رد می شوم. رویش را برف پوشانده است. تویش هم تاریک است.
گلخانه مان هم پله ندارد. می روم تو. هوایش سرد نیست. خنک است و دم کرده. مثل وقتی که بچه بودم و با تو بودم راه می افتم. از بوی آن ها می دانم الآن کنار کدامشان هستم. کنار نرگسی هایت می نشینم. همان ها که گفتی حیف این اسم، که روی تو گذاشتم. بویشان تمام گلخانه را برداشته است. یک شاخه می کنم تا بیاورم برای تو. می گذارم توی جیبم.
برمی گردم پیش تو. یادم می آید که از سیب فقط یک برش خورده ام و جا گذاشته ام.
صدا می گوید: «انشاءالله فردا قربانی داریم.»
ساعت شب نما نشان می دهد که تا صبح خیلی مانده است. نمی توانم صبر کنم. تو گفتی چیزی را ارزان نفروشم. گفتی هیچ گرانی بدون حکمت نیست. گفتی تمام آن چه را که داری ببخش. اما به آن که بفهمد. برای کور زدن و رقصیدن فایده ای ندارد.
بلند می شوم. گل را به مویم می زنم. می دانم که قشنگ شده ام. می آیم کنارت. برق هنوز نیامده است. چراغ های خیابان ها هم روشن نیستند و هی خاموش و روشن می شوند. چراغ خواب هنوز خاموش است. یک بار برق می آید و می رود.
برادرش و دوست دخترش دیگر نمی خندند. خودش هم از پنجره به بیرون نگاه نمی کند.
می گویی: «راهت روشن می شود. مطمئن باش.»
امن یجیب می خوانم. چند بار دورت می چرخم. و تسبیح می گردانم. سرم گیج می رود. دستی گرم دستم را می گیرد. پله های دادگاه چقدر زیادند. چرا آن خانه فقط پله بالایی داشت؟ چرا خانه ی ما پله ندارد؟ چرا هیچ کس حرفم را باورم نمی کرد؟ چرا نگاهش که می کردند باورش می کردند؟ تو حرف می زنی. قاضی فقط ترا باور می کند. تمام جاهایی که سر زده آمدی و دیدی را می گویی. تازه تو هیچ پله ای را از زبان خودم نشنیده ای! قاضی پای برگه را امضاء می کند. تو دستم را می گیری. چشم هایم را می بندم. مثل پازل تکه تکه شده ام. تکه هایی از من گم شده است. تو مثل وقتی بچه بودم کنارم می نشینی و با من پازل می چینی. صداهای عجیب و غریب می آید. آمده اند که مرا ببرند. من آماده ام.
روی پله خانه ام، پشت در بسته نشستی. او در را باز نمی کرد. تو باور نکرده بودی که خانه نیستیم. نذری داشتیم. نذر همین صاحب چراغ ها. برای همین اسمم شده بود نرگس. آمده بودی مرا ببری. او می زد. من توی خودم جمع شده بودم تا تو از پشت در صدای فریاد خفه ام را نشنوی. تو رفتی. من می خوردم و فکر می کردم چقدر سگ جانم که خسته نمی شوم و تو خسته شدی. اما فقط رفته بودی پشت در. او در را باز کرد. تو برگشتی. من درهم و کبود بودم.
فقط خدا کند که اشتباه نکنند مرا نبرند. اما نکند که آن جا هم پله داشته باشد. من بدون تو دیگر از هـیچ پله ای بالا و پایین نمی روم.. می خواهم داد بزنم اما دهانم را بسته اند. او آمده است و هی می زند. گلویم را گرفته است. نفسم گرفته است. می گویی: «مطمئن باش تو خوشبخت می شوی!» صداها بیشتر شده اند.
صبح است. مامان بیدارم می کند. می گوید: «بلند شو بابایت خوب شده است.»
تو تکیه داده ای. چای می خوری. می خندی. مامان هم می خندد. می گویی: «دیشب مهمانی رفته بودی، ناقلا! بدون ما؟»
مامان می گوید: «خواب ننه را دیدم. تو هم کنارش بودی. مثل همین گل توی مویت فرو کرده بودی.»
دست می کشم روی سرم. گل نرگس خشک خشک شده است. توی دستم پودر می شود. از پنجره می بینم هوا صاف است. می گویی: «برویم گلخانه؟ دلم برایشان تنگ است.»
یاد سیب و چاقو می افتم. می دانم تو از شلختگی بدت می آید. می روم بیرون. می گویی: «سرما می خوری؟ صبر کن با هم می رویم.» اما من عجله دارم.
می روم توی گلخانه. بوی گل های نرگـس غوغا کرده است. به گل ها سر می زنم. حال شان خوب است. به نرگس هایت می رسم. تمام آن ها خشک شده اند. سیب هم پلاسیده است و چاقو زنگ زده است. برمی گردم. پنجره ی گلخانه آفتاب را نشان می دهد که روی پیازهای گل نرگـس افتاده است.

پروانه ها اولش خیس اند

عکس هایم را نگاه می کنم. خیلی با من فرق دارند. از نوزادی تا حالا. انگار نه انگار که منم. توی یکی از عکس ها که دیگر خیلی مسخره ام. وقتی دو دندان شیری ام هم زمان افتاد. اما از پارسال تا حالا دیگر خیلی خیلی تغییر کرده ام. یک سال یعنی ۳۶۵ روز پیش. فقط ۳۶۵ روز. دلم نمی خواهد بزرگ شوم. از همان جا که نشسته ام قلقلک و خوابالو را نگاه می کنم. هر دویشان دیگر سروصدا نمی کنند. رفته اند توی پیله ی خودشان. فکر کنم خوابِ خواب اند.
مامان از توی اتاق داد می زند: «حاضر شو. تا پنج دقیقه ی دیگر باید حاضر شوی.»
بدنم درد می کند. مامان می گوید: «همه باید این دوره را طی کنند. این که دیگر این قدر ناز و ادا ندارد.»
داد می زنم: «مگر زور است. دلم نمی خواهد به مهمانی بیایم. اصلاً شما چرا همه اش زور می گویی، هان؟ دوست ندارم خانه ی خاله این ها بیایم.»
بابا می گوید: «مونا، چه کارش داری؟ بگذار بماند. راست می گوید خب. او که دیگر کوچک نیست.»
مامان آرام می گوید: «همین تو لوسش کردی. حالا مگر چه شده است؟ خب همه مان این دوره را داشتیم. بگذار بزرگ شود. کار بیرون و کار خانه و... دیگر فرصت این جور اداها برای آدم نمی ماند.»
بابا می گوید: «خب، چون ما این دوره را داشتیم باید به او زور بگوییم. بگذار خودش با خودش کنار بیاید.»
مامان می گوید: «اصلاً به جهنم که نمی آید. شهریار، پسرم حاضر شو.»
روی تختم دراز می کشم. می گویم: «همان بهتر که شهریار عزیزت باشد و نه من.» اما کسی نمی شنود. چون این را خیلی آهسته گفته ام. چقدر صدای خش خش آرام قلقلک و خوابالو را کم دارم. وقتی که خش خش می کردند من کمتر احساس تنهایی می کردم.
مامان می گوید: «بگذار شهریار بزرگ شود...»
بابا می گوید: «لابد می خواهی بگویی پسرمان اصلاً تغییر نمی کند.»
شهریار تلویزیون را روشن می کند. مامان داد می زند: «خاموشش کن. آخر الآن وقت تلویزیون روشن کردن است، بچه؟!»
خانم گوینده می گوید: «خانم های پنجاه ساله باید بدانند که مرحله ی دیگری از زندگی را شروع کرده اند...»
صدای آهنگ پت و مت می آید. مامان داد می زند: «چرا کانال را عوض کردی؟ دارم گوش می دهم!»
شهریار داد می زند: «مگر نمی گویی خاموشش کن. بعد می گویی دارم نگاه می کنم...» و صدای تلویویزن خاموش می شود.
سایه مامان را می بینم. تند به طرف شهریار هجوم می آورد و کنترل را از دست او می گیرد. بابا می آید
و کنترل را از دست مامان می گیرد: «شب وقتی همه خواب اند تکرارش را ببین. آخر الآن صبح جمعه که نباید برنامه پزشکی نگاه کنی عزیز من!»
مامان می گوید: «شب این قدر از کار خانه و اداره خسته ام که سرم به بالشت نرسیده خروپف می کنم...»
اما مامان می داند که این «عزیز من «های بابا یعنی که این حرف درست است ولاغیر. تنها کسی که حریف مامان می شود باباست.
من کدام مرحله هستم؟ هنوز بدنم تیر می کشد. بدجور هم تیر می کشد. توی هال بودم. میوه می خوردم و از پنجره آسمان آبی را نگاه می کردم. شهریار بازی می کرد. هی گفتم: «شهریار توی آپارتمان جای توپ نیست.»
مامان گفت: «راست می گوید دخترم. حاضر شو با هم بروید پارک سر کوچه و با هم کمی بازی کنید تا من کارها را بکنم و برویم خانه ی خاله.»
گفتم: «مامان واقعاً فکر می کنید من بچه ام؟! بروم پارک، جلوی این همه آدم با شهریار توپ بازی کنم. آن هم حالا که...»
مامان گفت: «نه پس بزرگی!»
مامان انگار این روزها اصلاً مرا نمی بیند. من دیگر بزرگ شده ام. برگشتم تا بروم توی اتاقم. شهریار توپش را پرت کرد طرفم. دردم گرفته بود. داد زدم. اما حتی رویم نمی شد به جایی از بدنم که درد می کرد دست بزنم.
از توی اتاق شنیدم: «می دانم که کم کم بزرگ می شوی. اما باور کن این اتفاق، اتفاق بزرگی نیست. فقط خودت داری بزرگش می کنی. کی گفته است که نباید دیگر بازی کنی؟!»
به خودم می گویم: «کاش زودتر بروند.» حس می کنم خیسم. عجیب بدم می آید از این روزها. صبر می کنم تا سروصداها بخوابد.
صدای بسته شدن در می آید و صدای چرخیدن کلید توی قفل. دیگر تمام. باورم نمی شود حالا دیگر آزادم. مهم تر از همه تنهایم. این روزها تنهایی را خیلی دوست دارم. دلم نمی خواهد توی این روزها جایی بروم. هی فکر می کنم خیسم. هی یواشکی خودم را لمس می کنم مبادا جایی نم داده باشد و لک بشود.
از همین جا که خوابیده ام فقط کافی است سرم را کمی بلند کنم. پیله هایم را می بینم. پیله هایشان مثل کرم ابریشم نیست. انگار از جنس توری پنجره، اما لطیف تر دورش پیچیده باشند. تا چند روز پیش فقط پیله بودند. اما الآن جای بال هایشان هم مشخص است. انگار خوابیده اند. منتظرند بزرگ شوند و پیله را پاره کنند و بیندازند دور. یادش به خیر وقتی کرم بودند چقدر می خوردند و چقدر وَرجه وُرجه می کردند. همان طور که دراز کشیده ام فکر می کنم توی یک پیله ای به همین نازکی هستم. خب کی باید بیرون بیایم؟
صدای فوتبال بچه های همسایه می آید. چقدر من و حمیدِ خاله با هم فوتبال بازی کردیم. حمید حسابی خنده دار شده است. صورتش پر از جوش شده و تک و توک هم سبیل دراز درآورده است. صدایش هم خیلی نخراشیده و دورگه شده است. دیگر نه او آن حمیدِ بگو و بخند سابق است و نه من آن دختری که با او فوتبال بازی می کرد. وقتی از نظر من او خیلی مسخره شده است لابد از نظر او هم من، همین قدر مسخره شده ام. او وقتی ما را توی خانه شان می بیند می رود توی اتاقش و بیرون نمی آید.
بلند می شوم. باید توی اینترنت بگردم و ببینم خلاصه کی پیله هایم تبدیل به پروانه خواهند شد. اما گرسنه ام.
می روم سراغ یخچال. گزارش رویدادهای هفته را داریم. شنبه کمی قرمه سبزی، یکشنبه کمی لوبیا پلو، دوشنبه، رویدادی اتفاق نیفتاد. پس گزارشی هم نداشتیم. مامان غذا نپخته بود. بابا از بیرون غذا گرفته بود. سه شنبه مرغ داشتیم. چهارشنبه نیمرو خوردیم. پنج شنبه خانه ی مادربزرگ بودیم و امروز هم که جمعه است و به جای ناهار، شب گزارش رویدادهای هفته را می خوریم. فعلاً کمی از رویدادهای روز شنبه را برای خوردن انتخاب می کنم. پنج قاشق پلو می کشم و یک عالم هم خورشت، جوری که چربی هایش توی قاشقم نیاید، رویش می ریزم. می گذارمش روی گاز تا داغ شود. برای پروانه خانم های عزیزم کامپیوتر را روشن می کنم. اما خب شاید یکی از آن ها پروانه آقا باشد؟ شاید هم هر دویشان پروانه آقا باشند. خنده ام می گیرد. یک پروانه شبیه حمید که تازه ریش و سبیل درمی آورد. خیلی مسخره است پروانه آقا. اصلاً پروانه خانم هم مسخره است. توی اینترنت نوشته است آن ها فقط پنج مرحله دوران کرم بودن را می گذرانند.عجیب است. این موجودات به این کوچکی فقط ۵ مرحله قبل از پروانه شدن دارند. از خودم می پرسم ما چند مرحله را می گذرانیم؟
بر طبق اطلاعات اینترنت حساب می کنم قلقلک و خوابالو باید دیروز از پیله بیرون می آمدند. یا امروز بیرون می آیند. یا فردا بیرون خواهند آمد. اما دیرتر از فردا نخواهد شد. ولی فردا شنبه، وقتی من مدرسه ام، اگر از پیله هایشان بیرون آمدند چی؟ مامانم که اجازه نمی دهد غیبت کنم. اصلاً اگر بگویم برای از پیله درآمدن قلقلک و خوابالو می خواهم غیبت کنم توی تمام فامیل جار می زند تا همه خوب بخندند. به خصوص فردا که درس مهمی داریم. نوشته است باید جایشان گرم باشد. می گذارمشان پشت پنجره. آفتاب خوبی دارد.
بوی خوشمزه ی رویداد روز شنبه همه جا را برداشته است. برمی گردم سراغ قرمه سبزی. یک قاشق می خورم. به قلقلک و خوابالو سر می زنم. هنوز خبری نیست. قاشق دوم را می خورم و سعی می کنم شصت بار بجوم که چاق هم نشوم. اما نمی دانم چرا هنوز به بیستم نرسیده ام که دیگر چیزی زیر دندانم حس نمی کنم و رویداد هفته توی معده ام مشغول هضم شدن است. به آن ها سر می زنم. هنوز خبری نشده است. به خودم قول می دهم که با تمام شدن قاشق پنجم به آن ها سربزنم. اما قاشق چهارم را که توی دهانم می گذارم می روم پشت پنجره. انگار پیله یک ترک نازک برداشته است. فکر می کنم پیله ی خوابالوست.
جعبه را برمی دارم و می روم پشت بام. می گذارمشان کف پشت بام. خودم هم می نشینم و نگاهشان می کنم. پیله ی قلقلک هم ترک برداشته است. گرما همان جور که توی اینترنت نوشته بود کمکشان می کند تا از پیله بیرون بیایند.
کمی می گذرد. برمی گردم پایین و کتابم را برمی دارم و با خودم می آورم بالا. می خواهم درس هم بخوانم. خیلی می گذرد. می ترسم مامان این ها بیایند. آن وقت نه مامان اجازه می دهد و نه شهریار فضول. کمی فکر می کنم پیله ی خوابالو را می گذارم کف دستم. با دهانم ها می کنم. این قدر ها کرده ام که دهانم خشک شده است. کف دستم غرق عرق شده است. خوابالو بیرون می آید. هنوز بال هایش بسته است. منتظرم تا بال هایش را باز کند. اما بال هایش خیس خیس است. کمی هم آب بد رنگ کف دستم ریخته است. یک لحظه بیشتر نمی گذرد اما او می میرد. باورم نمی شود، کف دستم بود که زندگی را در مرحله ی جدیدی حس کرد. کف دستم بود که زندگی اش را در مرحله جدیدی حس کردم. راه رفتنش را، هر چند که یک قدم بیشتر نبود، اما الآن مرده است. می ترسم. می اندازمش روی پشت بام. برمی گردم پایین. تا در را می بندم صدای مامان و شهریار و صدای پارک ماشین بابا می آید. می دوم طرف دستشویی. عق می زنم. هر چه رویداد خورده بودم را بالا می آورم. دستم را صابون می زنم. اما فکر می کنم پاک نمی شود. دلم خیلی درد گرفته است. کمرم هم درد می کند. مامان پشت در دستشویی ایستاده است و هی پشت سر هم می گوید: «خوبی؟ بیا بیرون برویم دکتر.»
کاش این قدر زود نمی آمدند. این را دلم می خواهد بلند فریاد بزنم. می روم توی اتاقم. در را هم قفل می کنم. مامان می گوید: «هیچ چیزیش شبیه آدمیزاد نیست. بدبختی خواهرم هم همین جور است با آن پسره حمید که تا به حال فکر می کردیم خیلی آدم است. او هم مثل این یکی از آدمیزاد به دور است. دیدی اصلاً از توی اتاقش بیرون نیامد...»
بابا می گوید: «بیا کنار، بچه که نیست.»
فکر می کنم خوابالو مرد بود یا زن؟ من بودم یا حمید؟ اگر من این همه عجله نمی کردم... او بزرگ می شد و پرواز می کرد...
چشم هایم را باز می کنم هوا تاریک است. چراغ را روشن می کنم. بدم می آید از خودم. مامان داد می زند: «بیا شام...»
بابا می آید پشت در. سایه اش پیداست. می گوید: «شمیم، عزیز، بیا بابا، ناهار که با هم نخوردیم. بیا شام جمعه شب را دور هم باشیم.»
می روم بیرون. می گویم: «الآن برمی گردم.» تا پشت بام پله ها را یکی، دو تا می کنم. لامپ را روشن می کنم. قلقلک نیست. چند لکه ی کثیف، از همان ها که کف دستم بود کف جعبه خشک شده است. به خودم می گویم: «کاش وارد شدن به مرحله ی جدیدش را می دیدم. فقط کاش می فهمیدم چه رنگی بود. حالا باید دنبال کدام پروانه با چه رنگی باشم؟»
صدای پای شهریار روی پله ها می آید. می دانم که فرصت ندارم. برمی گردم پایین. او را هم با خودم می کشانم. پشت میز می نشینم. مامان می گوید: «غذای ظهرت را نخورده بودی. بی انصاف، جمع هم نکرده بودی. این خانه یک کارگر تمام وقت نیاز دارد به خدا.»
بوی انواع رویدادها می آید. میل ندارم. دلم و کمرم درد می کند. از پشت میز بلند می شوم. فکر می کنم پروانه ها هم مثل من خیس اند. می گویم: «برای فردا باید آماده شوم. همه ی زنگ ها درس پرسیدنی داریم.»
برمی گردم توی اتاقم. فکر می کنم دستم هنوز کثیف است و بوی گند می دهد. مامان تلویزیون را روشن می کند.
می دانم که می خواهد تکرار برنامه ی مرحله ی پنجاه سالگی را ببیند. یک شب پره خودش را به پنجره اتاقم می کوبد. کاش خوابآلو را می دیدم. او آماده شده بود تا پرواز کند. کاش به او اجازه ی پرواز کردن می دادم.

نظرات کاربران درباره کتاب گوینده اخبار سکوت کرده است!