فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان

کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان

سال‌های پیش، حاکمی به نام عمر سوم رو بر سرزمین سند حکومت می‌کرد. سند منطقه‌ای سبز و خرم و حاصلخیز بود و به خاطر همین سرسبزی و زیبایی‌اش، معروف و مشهور بود. در این منطقه، کشاورزی به نام پالنی زندگی می‌کرد که از قبیله‌ی مارو بود؛ ولی اصل و نسبش به گوجارات و کاتیاور می‌رسید. سال‌ها پیش قبیله‌ی او به خاطر خشکسالی و قحطی که در آن‌جا وجود داشت، به بخش سند مهاجرت کرده بودند. پالنی و زنش مادوی به سختی در زمین‌هایشان کار می‌کردند و گوسفندهایشان را در چراگاه‌های اطراف می‌چراندند و به این ترتیب زندگیشان را می‌گذراندند. آن‌ها با مردی به نام فاگ شریک بودند و با او کار می‌کردند. ...

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عمر و مارویی

سال های پیش، حاکمی به نام عمر سوم رو بر سرزمین سند حکومت می کرد. سند منطقه ای سبز و خرم و حاصلخیز بود و به خاطر همین سرسبزی و زیبایی اش، معروف و مشهور بود.
در این منطقه، کشاورزی به نام پالنی زندگی می کرد که از قبیله ی مارو بود؛ ولی اصل و نسبش به گوجارات و کاتیاور می رسید. سال ها پیش قبیله ی او به خاطر خشکسالی و قحطی که در آن جا وجود داشت، به بخش سند مهاجرت کرده بودند.
پالنی و زنش مادوی به سختی در زمین هایشان کار می کردند و گوسفندهایشان را در چراگاه های اطراف می چراندند و به این ترتیب زندگیشان را می گذراندند. آن ها با مردی به نام فاگ شریک بودند و با او کار می کردند.
پالنی دختری داشت به نام مارویی که بسیار زیبا و مهربان بود. خیلی از جوان ها برای ازدواج با مارویی به پدرش التماس می کردند؛ ولی از شما چه پنهان شریک پالنی، یعنی فاگ دل به مهر مارویی بسته بود.
زمانی که مارویی، سال های کودکی و نوجوانی را پشت سرگذاشت، فاگ خواسته اش را با پالنی در میان گذاشت. ولی چه می شد کرد، خانواده ی مارویی از قبل مراسم شیرینی خوران دخترک را با یک پسری به نام چت سن برگزار کرده بودند و به این ترتیب درخواست ازدواج فاگ با مارویی رد شد. فاگ که برای این وصلت نقشه کشیده و آرزوها داشت، احساساتش جریحه دار گشت و برای انتقام گرفتن نقشه هایی کشید.
عاقبت روزی فاگ با خشم و ناراحتی و در حالی که در آتش انتقام می سوخت، مالیر را ترک گفت و سوار بر اسب به طرف قصر اومارکوت به راه افتاد. فاگ برای مارویی نقشه ای شوم در سر داشت، او می خواست مارویی را اسیر دست پادشاه، یعنی عمرسوم رو سازد. وقتی به دروازه ی قصر اومارکوت رسید، تقاضا کرد تا به حضور پادشاه برسد. در خواستش مورد قبول شاه واقع گردید و به داخل قصر رفت. او پس از سلام و دعا و عرض ادب به پادشاه، ادامه داد: «قربانت گردم، در شهر من دختری به نام مارویی زندگی می کند که در زیبایی همتا ندارد؛ ولی متاسفانه او دختر یک چوپان فقیر است و زندگی فلاکت باری را می گذراند. اگر لباس مناسب بر این دختر پوشانده شود، از هر زیبایی، زیباتر خواهد بود. یک چنین فرشته ی بینظیری فقط برازنده ی قصر شما است.»
وقتی عمر شاه، از زیبایی بی نظیر مارویی باخبر شد، تصمیم گرفت هر طور شده دختر را ببیند. سپس لباس کشاورزان را پوشید و همراه با فاک راهی مالیر شد. هنگامی که آن ها به نزدیکی مالیر رسیدند، در دامنه ی تپّه ای اردو زدند. عمر شاه که برای دیدن دختر لحظه شماری می کرد، از فاگ پرسید: «چگونه می توان دختر را تصاحب کرد؟»
فاگ گفت: «در نزدیکی آن تپه، چند چاه آب وجود دارد، که هر روز صبح دخترهای قبیله از آن جا آب برمی دارند. مارویی هم همراه این دختران، به این محل می آید.»
اتفاقاً آن روز صبح، مارویی زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و برای آوردن آب کوزه را برداشت و به طرف چاه به راه افتاد. در حالی که هیچ یک از دوستانش با او نبودند؛ اما وقتی به سر چاه رسید، با یکی از دوستانش رو به رو شد. مارویی مشغول صحبت کردن با دوستش بود که چند غریبه سوار بر شتر، به چاه نزدیک شدند. دختر تا آن ها را دید، وحشت کرد و خواست با سرعت از آن جا فرار کند؛ ولی دوستش که درباره ی این غریبه ها کنجکاو شده بود و می خواست بداند آن ها چه کسانی هستند، دست مارویی را گرفت و مانع رفتن او شد و گفت «ترس ندارد. این ها هم، حتماً دنبال آب آمده اند.»
فاگ از دور، مارویی را به عمر شاه نشان داده بود. برای همین وقتی شاه نزدیک مارویی رسید، از زیبایی دختر حیرت کرد، او نزدیک چاه ایستاد، شترش را روی زمین خواباند، پیاده شد و از مارویی آب خواست. همین که دختر کوزه به دست به او نزدیک شد، عمر شاه ناگهان دست او را گرفت و مارویی را سوار شترش کرد و به سرعت به طرف قصرش به راه افتاد!
وقتی به قصر رسیدند، دستور داد دختر را در اتاقی حبس کنند. روز بعد که عمر به سراغ مارویی رفت، او را دید که مثل ابر بهار گریه می کند، لحن مهربانی به خود گرفت و گفت: «عزیزتر از تمام عزیزانم! تو زن من و سوگلی تمام ملکه هایم خواهی شد. قول می دهم که تمام آرزوهایت را برآورده کنم.»
مارویی ابتدا به او اعتنایی نکرد؛ ولی پس از این که عمرشاه حرف هایش را چند بار تکرار کرد، به او گفت: «من کاری با تو و قصرت ندارم. من همسر مرد دیگری هستم. مردی که دوستش دارم و زندگی من بی او معنی ندارد. واقعاً اگر محبت کنید و مرا به مالیر برگردانید، از لطفتان ممنون می شوم.»
عمرشاه اول فکر می کرد که بالاخره مارویی از خر شیطان پیاده خواهد شد؛ ولی هر چه زمان بیشتری گذشت، مارویی بیشتر از او متنفّر شد. چون عمرشاه او را از نامزدش دور کرده بود.
عمر شاه هر روز به ملاقات او می رفت و سعی می کرد با لحن مهربان و سخنان محبت آمیز دل او را به دست آورد؛ ولی موفق نمی شد. شاه هدایای بی شمار و جواهرات گرانبهایی به او داد؛ اما باز هم فایده ای نداشت.
مارویی هر بار به عمرشاه می گفت: «همان زیراندازهای پاره ی خانه ی پدرم به صد تا از قالی های ابریشمی تو می ارزد. میوه های وحشی و گیلاس های خانه مان خوشمزه تر از غذاهای رنگارنگ قصر توست. گردنبند سفالینی که مادرم در بچگی برایم خریده، خیلی بیشتر از جواهراتی که تو به من داده ای، می ارزند. صدای بزهایمان، خوشنواتر از آهنگ نوازندگان توست. این چیزهایی که گفتم، همه ی زندگی من هستند. پس خواهش می کنم بگذار به خانه ام بروم.»
وقتی که عمرشاه دید نمی تواند با محبت و هدیه دادن، عشق مارویی را بخرد، او را زندانی کرد. در آن زمان بارندگی های شدید شروع شد. مارویی از پشت میله های زندان به قطره های باران خیره می شد و به یاد سبزه زارهای محل زندگی اش یعنی مالیر می افتاد.
بالاخره یک روز برای عمرشاه پیغامی فرستاد: «من فکر نمی کنم دیگر بتوانم اقوام خودم را ببینم. کار من کشتن دقیقه هاو ثانیه ها است.پس خواهش می کنم آخرین آرزوی مرا اجابت کن و جسدم را به مالیر بفرست، تا همشهری هایم بتوانند طبق آداب و رسوم خودمان مرا دفن کنند.» این پیغام را فرستاد، بعد بیهوش روی زمین در غلطید.
عمرشاه که از احساسات پاک دختر نسبت به مردمش تحت تاثیر قرار گرفته بود، حس نیکوکاری سراتاپای وجودش را فراگرفت و با مهربانی هرچه تمام تر او را آزاد کرد و درست مثل خواهر خودش با او رفتار کرد. بعد برای پدر و مادرش پیغام فرستاد که برای بردن دخترشان به آن جا بروند.
هنگامی که این پیام به آن ها رسید، نفس راحتی کشیدند؛ ولی هنوز به عمرشاه شک داشتند، بنابراین یکی از نزدیکانشان را برای تحقیقات بیشتر به قصر فرستادند. وقتی فرستاده به قصر رسید و مارویی را دید، به او گفت: «همین که به مالیر برسم، پدر و مادرت را برای بردن تو به این جا می فرستم.»
وقتی پدر و مادر مارویی از سلامت او خبردار شدند و فهمیدند که عمرشاه واقعاً می خواهد او را آزاد کند، به طرف قصر او به راه افتادند. شاه با مهربانی پیشباز آن ها آمد و به زن و شوهر خوشامد گفت. بعد هم با احترام زیاد دخترشان را به آن ها بازگرداند.
شاهدانی که آن جا حضور داشتند، نقل کرده اند، هنگامی که مارویی پس از آزادی از زندانِ عمرشاه به مالیر بازگشت، نامزدش چت سان به پاکدامنی او شک برد. این خبر از طریق جاسوسان گوش عمرشاه رسید. او دلش برای دختر بی گناه سوخت. آخر مقصر اصلی او بود. به خاطر طمع و هوسبازی، دختر بی گناهی دچار مشکل شده بود. بعد از کلی فکر کردن، بالاخره با سپاهیانش به مالیر رفت. مردم از ترس تسلیم شدند. شاه به آن ها گفت: «چت سان باید رفتارش را نسبت به مارویی عوض کند. این دختر بسیار پاکدامن و نسبت به او وفادار بود. من خود شاهد بودم.»
وقتی مارویی این حرف ها را شنید، ساکت نماند و با عصبانیت به عمرشاه گفت: «انگار ما بازیچه ی دست شما هستیم! شما مرا به مدت یک سال در قصر خود زندانی کردی، پس نامزدم باید هم به پاکدامنی من شک کند. حتی اگر به خاطر این موضوع قهر کند و برود، باز هم حق دارد.»
عمرشاه فکر کرد، دید حرف درستی است. بیشتر از پیش از عملش پشیمان شد و دستور عقب نشینی را به لشکرش داد. او چت سان را صدا کرد و گفت: «قسم می خورم که مارویی پاک است. او زندگی در قصر و آن همه ناز و نعمت را به خاطر تو، نپذیرفت.»
مارویی گفت: «اما این کار وظیفه ی من است. آخر شهادت شما چه اثری می تواند داشته باشد؟»
بالاخره تصمیم گرفته شد که میله ای آهنی در آتش سرخ شود و مارویی برای اثبات بی گناهیش آن را با دو دست بگیرد. مارویی این کار کرد؛ ولی اصلاً دستش نسوخت. به این ترتیب همه از پاکدامنی او مطلع شدند. عمرشاه هم برای اثبات ادعایش از توی آتش عبور کرد. او هم سالم ماند و هیچ اتفاقی برایش نیفتاد.

شاه دیاج و بی جال

در روزگاران قدیم، در منطقه ی کاتیاور، حاکمی زندگی می کرد که نام او دیاج بود. حاکم خواهری داشت که صاحب فرزند نمی شد. روزی خواهر حاکم نزد عابدی رفت و از او خواست برایش دعا کند و از خداوند بخواهد که پسری به او دهد. عابد هم برایش دعا کرد و گفت: «البتّه تو صاحب یک پسر خواهی شد؛ ولی بدان که این پسر، باعث مرگ برادرت دیاج خواهد شد!»
زن که از سخنان عابد حیرت کرده بود، با اخم و ترشرویی گفت: «ترجیح می دهم پسری نداشته باشم تا بخواهد برادرم را به قتل برساند.»
عابد سرش را تکان داد و گفت: «حالا دیگر کاری نمی توان کرد. هر چه من گفتم، اجرا خواهد شد. این دیگر به قضا و قدر مربوط است.»
همه ی حرف های عابد را فراموش کردند. ده ماه بعد، زن صاحب یک پسر شد و بلافاصله سخنان عابد را به یاد آورد. او نوزاد را داخل جعبه ای گذاشت و جعبه را توی رودخانه ایندوس رها کرد. با این خیال که ماهی ها و سوسمارها بچه را از بین ببرند!
درست در همین زمان، در منطقه ی دورتری حاکم دیگری به نام آنی رایی حکمرانی می کرد. روزی از روزها شاعری همراه زنش برای ماهیگیری به اطراف رودخانه رفته بودند. آن ها جعبه کوچکی را دیدند که روی آب شناور بود. آن را گرفتند و باز کردند و نوزاد زیبایی را داخل آن دیدند. خوشحالی همسر شاعر حد و اندازه نداشت.
آن ها نوزاد را به خانه بردند و برای پرورش او همه ی تلاششان را به کار بردند. آن ها اسم بچه را بی جال گذاشتند. چرا که اعتقاد پیدا کرده بودند اگر بچه بزرگ شود، آدم معروف و مشهوری خواهد شد. آن ها طبق رسم و رسوم اجدادیشان به او خواندن و نوشتن و نواختن یک ساز را آموختند.
هنگامی که پسر کوچولو ده ساله شد، از راه خوانندگی و نواختن ویولون خرج زندگی اش را تامین می کرد. او آن قدر خوب ساز می زد و آواز می خواند که حتی حیوان ها هم برای شنیدن آن می ایستادند و گوش می دادند.
روزی مردی شکارچی که در جنگل به دنبال شکار می گشت، گوزنی را دید و آن را شکار کرد. گوشتش را کباب کرد و خورد و قبل از ترک آن محل دل و روده حیوان را روی درختی آویزان کرد. وقتی باد وزید، دل و روده ها کشیده می شدند و صداهای موزونی از خود در می آوردند. صدایی که تمام حیوان های وحشی دور آن جمع می شدند و برای بهتر شنیدن آن سرک می کشیدند. در همین موقع بی جال از آن نزدیک ها می گذشت و صدای موزون موسیقی را شنید. نزدیک تر آمد و در کمال تعجّب دید که این صداها از دل و روده ی یک گوزن مرده بر می خیزد. آن ها را برداشت و با خود به خانه برد، بعد، از آن ها برای ویولونش سیم ساخت.
سپس ویولون را برداشت و شروع به نواختن کرد. ویولون درست همان صداهایی را می داد که قبلاً در جنگل شنیده بود. حیوان های وحشی و پرندگان می ایستادند تا صدای موسیقی بی جال را بشنوند. آن ها همگی دورش حلقه می زدند و در حالی که از صدای موسیقی افسون شده بودند، آن قدر می ایستادند، تا پسر نواختنش به پایان برسد. پسر هم از نواختن دست نمی کشید و در حین نواختن حیوان ها را به طرف کلبه اش می برد. در آن جا پدر و مادرش گوزن و یا هر حیوان دیگری را که می خواستند، می گرفتند و از گوشتش استفاده می کردند.
پدر و مادر، از مهارت پسر در این کار حیرت زده بودند. شهرت و آوازه بی جال خیلی زود در همه جا پخش شد و به خاطر همین موضوع هم دختری بسیار زیبا آمد و همسر او شد. آن ها با هم خوشبخت بودند.
حاکم قبل از این صاحب هفت دختر شده بود، ولی پسری نداشت و هنگامی که هشتمین دخترش به دنیا آمد، آن قدر عصبانی شد که تصمیم گرفت دختر بیچاره را در رودخانه غرق کند. به همین دلیل نوزاد را داخل جعبه ای چوبی گذاشت، کیسه ای زر در کنارش قرار داد و آن را در رودخانه انیروس انداخت.
جعبه ی چوبی روی آب روان شد. رفت و رفت تا به قلمروی شاه دیاج رسید. سفالگری به نام رانتو جعبه را دید و آن را از آب گرفت. اجاق سفالگر خاموش بود و تا آن روز بچه دار نشده بود. پس نوزاد دختر را به خانه برد تا او را بزرگ کند. او را سورات نامید و با محبت و علاقه به تربیتش پرداخت. سفالگر هر چند که رعیتی از رعیت های شاه دیاج بود، ولی شاه آنی را هم دوست داشت و هر روز به منظور دیدار نزد او می رفت. سفالگر آن قدر درگیر کار خود بود که متوجه نشد از آخرین دیدارش با حاکم شش ماه گذشته است. در حالی که او فقط برای دو ماه مرخصی گرفته بود. بدین منظور سریعاً نزد حاکم آنی رایی شتافت. موقع رفتن زنش می ترسید که مبادا حاکم به خاطر این غیبت شش ماهه او را نبخشد. بنابراین به او گفت که از رفتن صرفنظر کند؛ ولی رانتو خود را برای هرگونه مجازاتی آماده کرده بود. پس به طرف قصر حاکم به راه افتاد. آنی رایی به خاطر شش ماه غیبت رانتو خیلی غضبناک بود. به همین دلیل از مامورینش خواسته بود به محض برگشتن، او را ناراحت کنند. وقتی رانتو به قصر رسید، ماموران شاه به او خیلی بی اعتنایی کردند و هیچ کس مثل سابق به او احترام نگذاشت.
رانتو وارد قصر شد. راهش را گرفت تا داخل تالار شود. اما آن جا هم حاکم با او بی اعتنا بود و حتی نیم نگاهی به او نکرد. رانتو ناگهان شجاعتش گل کرد و گفت: «قربان، شما از دست من دلگیر هستید؟» حاکم غرش کنان گفت: «چرا به قولت عمل نکردی و سر دو ماه برنگشتی؟» رانتو از حاکم اجازه خواست که برای این کارش توضیح دهد و حاکم موافقت کرد. رانتو گفت: «دختری زیبا و دم بخت دارم! می خواستم شوهری برایش بیابم؛ ولی تا به حال موفق به این کار نشده ام.»
حاکم فوراً او را بخشید و بعد از دخترش خواستگاری کرد. رانتو از این فرصت استفاده کرد و با این ازدواج موافقت نمود. راستش او آن قدر از این پیشنهاد ذوق زده شد که یکباره از جا پرید و سوار بر شتر مخصوص حاکم، برای آوردن سورات راهی دهکده شد. البته سورات همان دختری است که او از رودخانه گرفته بود. ماموران حاکم او را همراهی می کردند و طبل می زدند.
هنگامی که گروه به خط مرزی قلمروی حاکم دیاج رسید، رانتو از همراهان خواست که برگردند. می ترسید، حاکم دیاج فکر کند که این کار نوعی اعلام جنگ به او است. مردان برگشتند و رانتو تک و تنها به طرف خانه اش به راه افتاد و پس از ورود به خانه دخترش را غیاباً به عقد آنی رایی درآورد.
پس از انجام کلیه ی آداب و رسوم کارناوال شادی را در خیابان های شهر به حرکت درآورد.
حاکم دیاج که در قلعه و روی تختش پشت پنجره نشسته بود، صدای هلهله را شنید و ماموری را برای تحقیقات بیشتر بیرون فرستاد. مامور به قصر بازگشت و به او گفت که این سر و صداها به خاطر مراسم جشن ازدواج دختر رانتو با حاکم آنی رایی است.
حاکم دیاج که این را شنید، خشمگین شد و دستور داد تا رانتو را به حضورش بیاورند. پس از ملاقات با او پرسید: «چرا دخترت را به ما ندادی؛ ولی به عقد آنی رایی درآوردی!»
رانتو گفت: «قربان! من سفالگری فقیر و شما سلطان هستید. من حتی در خواب هم نمی دیدم که شما بخواهید با دختر من ازدواج و او را ملکه قرار دهید.»
حاکم برای چند لحظه ای ساکت ماند و پس از مکث کوتاهی گفت: «خُب، از این به بعد او ملکه ی من خواهد شد. تو درباره ی حاکم آنی رایی اصلاً نگران نباش. من خودم به حسابش می رسم.» بعد به رانتو دستور داد که دخترش را به قصر بیاورد. رانتو چنین کرد و ازدواج دختر و حاکم صورت گرفت و آن ها با هم خوشبخت شدند. وقتی این خبر به گوش حاکم آنی رایی رسید، خشمگین شد و نزدیک بود از فرط ناراحتی دیوانه شود. فوراً سپاهیانش را به طرف قلعه ی گیرنار گسیل داشت تا علیه حاکم دیاج بجنگند. او برای یک سال تمام قلعه را محاصره کرد، ولی کاری از پیش نبرد و تمام تلاش هایش برای فتح قلعه بی نتیجه ماند. چرا که شلیک توپ ها هم نمی توانستند دیوارهای سنگی قصر را نابود کنند.
او پس از این شکست سنگین، به قلمروی خود بازگشت. زمان به سرعت می گذشت؛ ولی آتش کینه و دشمنی با دیاج هنوز در قلبش شعله ور بود. بنابراین یک روز تمام جواهرات با ارزش خود را توی یک سینی طلایی گذاشت و از مامور قصر خواست که آن را در تمام شهر بگرداند و جار بزند که هر کس سر حاکم همسایه را برایش بیاورد، همه ی این جواهرات را تصاحب خواهد کرد. زمانی که جارچی این خبر را در شهر جار می زد، بی جال در آن جا نبود؛ ولی زنش اخبار تازه را شنید. او که از استعداد فراوان شوهرش در موسیقی اطمینان داشت، سینی جواهرات را گرفت و مامور حاکم را مطمئن کرد که شوهرش می تواند خواسته او را برآورده کند. وقتی بی جال به خانه بازگشت و فهمید که زنش چه دست گلی به آب داده است، خیلی عصبانی شد و به او گفت: «ای زن نادان، این چه کاری بود که کردی و مرا در موقعیت بسیار خطرناکی قرار دادی! حالا اگر نتوانم خواسته حاکم را به جا بیاورم، می دانی دیگر نمی توانیم آزادانه زندگی کنیم؟! حتی این کار تو سر ما را به باد می دهد!»
خلاصه... پس از گذشت چند روز، بی جال ویولونش را برداشت و با پوسته ی صدف، سیمی به آن وصل کرد. خودش هم یک دست لباس سفید و بسیار تمیز پوشید و به طرف قلعه ی گیرنار حرکت کرد. در بین راه دعا می کرد، همان طور که موسیقی اش حیوان ها را افسون می کند، بتواند حاکم را هم افسون کند، وقتی به آن جا رسید، قشنگ ترین و بهترین آهنگی را که بلد بود نواخت. مردم از هر طرف و از داخل خانه هایشان دور او حلقه زدند و خواستند که به او صدقه بدهند؛ ولی او چیزی از کسی نگرفت و تمام شب را بدون وقفه ویولون نواخت و جمعیت اطرافش با حواس جمع به او گوش می دادند.
نزدیک صبح خبر ورود یک نوازنده عجیب و غریب به گوش حاکم دیاج رسید. او به مامورینش دستور داد تا بروند و با احترام تمام نوازنده را به قصر بیاورند. وقتی بی جال به آن جا رسید، تمام مدّت طوری برایش موسیقی نواخت که شاه مجذوب شد. راستش آن قدر مجذوب که حتی حاضر شد هر قدر پول دارد به بی جال بدهد؛ ولی بی جال نپذیرفت و رفت. شب بعد دوباره بی جال نزدیک قصر رفت و شروع به نواختن کرد. دیاج دوباره او را احضار کرد. آخر او در دام بی جال افتاده بود. این کار برای سه شب پیاپی ادامه پیدا کرد و حاکم در حالی که افسون شده بود، هر شب به موسیقی بی جال گوش می داد. بالاخره حاکم گفت: «بگو ببینم آرزویت چیست؟ قول می دهم هر چه باشد آن را برآورده کنم.»
بی جال با دستانی به هم گره خورده به حاکم گفت: «قربان! اگر من چیزی بخواهم که باب میل شما نباشد، اسم و رسم شما به خطر می افتد!»
حاکم جواب داد: «یک لحظه هم شک نکن و هر چه می خواهی بگو! به تو قول می دهم که آرزویت را برآورده کنم!»
بی جال فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «اعلی حضرت! من چیزی به جز سر شما نمی خواهم.»
حاکم پس از شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت: «همه اش همین است؟ ولی آخر یک مشت استخوان به چه درد تو می خورد؟»
بی جال جواب داد: «قربان من گدایی نیستم که دنبال پول و این چیزها باشم. من فقط سرشما را می خواهم!»
وقتی حاکم این جمله را شنید، همه جور پیشنهادی به او کرد. جواهرات، قصرهایش، مزارع کشاورزی اش، ولی بی جال حتی یک ذرّه هم از حرفش کوتاه نیامد. سپس سازش را برداشت و شروع به نواختن کرد. همین طور می نواخت که حاکم کم کم اختیارش را از دست داد. او در مقابل موسیقی سحرآمیز بی جال کاملاً تسلیم شده و اراده اش را از دست داده بود. بی جال هفت شب تمام ساز زد و بالاخره حاکم از او پرسید: «آخر سر من به چه درد تو می خورد؟ من که حس می کنم در مقابل موسیقی تو این آرزوی ناچیزی است. چرا از من حکومت و کل قلمرویم را طلب نمی کنی تا خودت حاکم شوی و حکومت کنی!»
ولی بی جال این خواهش حاکم را هم رد کرد و گفت: «شما به من قول داده اید که هر چه بخواهم به آن عمل کنید، من که خواسته ام را به شما گفتم. اگر به آن عمل نکنید کاملاً آزادید، ولی فکر کنید اگر زیر قولتان بزنید، زندگی بدون آبرو برای شما چه لطفی دارد! من عقیده دارم سر حرفتان بایستید، حتی اگر در این دنیا وجود نداشته باشید. در عوض اسم و رسمتان برای همیشه باقی می ماند و فناناپذیر می شوید.»
حاکم دیگر چاره ای جز قبول خواسته بی جال نداشت. ملکه سورات و خواهر دیاج و مادرش، صداهای عجیبی در قصر می شنیدند، به همین دلیل فوراً و سراسیمه به طرف سر و صدا دویدند. وقتی سورات خواسته ی عجیب و غریب بی جال را شنید، او هم درصدد برآمد بی جال را اغوا کند؛ ولی او کوتاه نمی آمد که نمی آمد! او سرحرفش بود و سر حاکم را می خواست! حاکم نزد مادرش رفت تا ببیند نظر او چیست. آخر اگر او خواسته ی بی جال را برآورده می کرد، چه کسی می خواست از زن های قصر مراقبت کند؟ او در این باره خیلی نگران بود؛ ولی ملکه مادر گفت: «پسر عزیزم! زندگی مثل یک حباب روی آب است، حتی یک لحظه هم در انجام دادن قولت تردید نکن. اگر قول داده ای باید سرحرفت بایستی. حالا هر چه می خواهد پیش بیاید!»
حالا دیگر حاکم کاملاً متقاعد شده بود. آن روز عصر هنگامی که بی جال به قصر آمد و آهنگی بسیار غم انگیز نواخت، حاکم آرام و ساکت شمشیرش را بیرون کشید و سرخود را با آن برید. بی جال هم بدون معطّلی سر حاکم را برداشت و دوان دوان به طرف قصر آنی رایی شتافت.
در قصر جوناگاد روز، روزِ حساب بود. همه در حالی که سر در گریبان فرو برده بودند، بر قاتل حاکم عالی نسب لعن و نفرین می فرستادند.
حالا دیگر خبر مرگ حاکم دیاج و گستاخی بی جال به قصر او هم رسیده بود و حاکم آنی رایی واقعاً ناراحت بود. وقتی که بی جال سر به دست وارد قصر حاکم آنی رایی شد و به حضورش رسید، حاکم به صورت او آب دهانی انداخت و گفت: «شاعرک دیوانه! وقتی که به حاکمی مثل دیاج خیانت کردی، چطور انتظار داری که من به تو اطمینان کنم؟ تو لایق زندگی در قلمرو من نیستی!»
بی جال از کرده ی خود بسیار پشیمان و نادم شده بود و در حالی که سر دیاج در دست هایش بود، سراسیمه به قلعه ی گیرنار بازگشت. به شهر که رسید، دید جمعیت زیادی دور قصر حلقه زده و شاهد آتش سوزی قلعه هستند. به او گفتند که ملکه سورات قصد خودکشی دارد. نزدیک تر شد و خوب نگاه کرد. در این موقع ناگهان ملکه سورات توی آتش پرید. بی جال که حالا از اعمالی که نسبت به حاکم و خانواده اش انجام داده بود، خیلی پشیمان بود توبه کرد و او هم بدون لحظه ای تردید خودش را توی آتش انداخت.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم پاکستان