فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقت سعد

کتاب وقت سعد

نسخه الکترونیک کتاب وقت سعد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب وقت سعد

زندگی این‌گونه است؛ دگمه‌ای را می‌زنی و زندگی روشن می‌شود. مسأله این بود که دختر نمی‌دانست کدام دگمه را باید بزند. حتی نمی‌دانست که در جامعه‌ای تکنولوژیک زندگی می‌‌کند که او فقط چرخ‌دنده‌ای اضافی در آن است، اما با ناراحتی یک‌چیز را کشف کرده بود ‌و آن این بود که دیگر نمی‌دانست که پدر و مادر داشتن یعنی چه، مزه‌اش را فراموش کرده بود. اگر خیلی به مغزش فشار می‌آورد احتمالاً‌ به این نتیجه می‌رسید که از روح آلاگوا و مثل قارچی که یک‌دفعه سر برمی‌آورد به عمل آمده بود. بله، مسلماً می‌توانست حرف بزند اما بی‌نهایت ساکت بود. گاهی سعی می‌‌کنم یک کلمه از دهانش بیرون بکشم اما از لای انگشتانم سُر می‌خورد. با وجود مرگ عمه، دختر مطمئن بود که اوضاع برایش جور دیگری خواهد بود چون او هرگز نمی‌میرد. (فکر و ذکر من هم این است که آدم دیگری بشوم و در این مورد، زنی دیگر. من هم مثل او مفلوک و نزار به خودم می‌لرزم.)

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقت سعد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به یاد زنده یاد کورش اسدی
ن.الف

این داستان را تقدیم می کنم به شومان پیر عزیز و معشوقه اش کلارا که متاسفانه حالا جز مشتی خاک و خاکستر نیستند. این داستان را تقدیم می کنم به غلظت خون سرخ انسانی در بهار عمرش؛ به خون خودم تقدیمش می کنم. جدای از این ها تقدیمش می کنم به همه ی گورزادها، کوتوله ها و جن و پری هایی که در زندگی ام سکنا دارند؛ به خاطره ی سال های تنگدستی ام که همه چیزش باوقارتر و سنگین تر بود و من هرگز لابستر نخورده بودم. این داستان را تقدیم می کنم به جوش وخروش بتهوون، به عاطفه ی جاری در مایه های خنثای باخ، به شوپن که مرا از خود بی خود می کند. به استراوینسکی که مرعوبم می کند و هیجانم را به عرش می رساند. به ریچارد اشتراوس که در مرگ و دگردیسی سرنوشت مرا پیش بینی می کند. مهم تر از همه تقدیمش می کنم به دیروزهای امروز و به خودِ امروز، به صدای روشن دبوسی، به ماریوس نوبر، به پروکوفیف، به کارل اورف و شوئنبرگ، به آهنگسازان موسیقی دوازده نُته، به آواهای گوش خراش موسیقی الکترونیکی؛ به همه ی موسیقی دانانی که بر عرصه هایی از درونم تلنگر زدند که به هشداردهنده ترین شکل ممکن ناشناخته و غیرقابل تصور بودند، همه ی آن پیشگویانِ زمانِ حال که مرا نزد خود برملا کردند تا در همان لحظه بشکفم و من شوم. این من یعنی همه ی شما، چرا که من تاب آن ندارم که فقط من باشم، این قدر گیج و گول هستم که برای سرپا بودن نیازمند دیگرانم. به هرحال آدم برای غوطه ور شدن در تهی مطلقی که تنها با مراقبه حاصل می شود جز مراقبه چه می تواند بکند؟ نیازی نیست مراقبه به نتیجه ای برسد: خودش می تواند هدف باشد. من بی هیچ کلام و مضمونی مراقبه می کنم. آنچه که زندگی ام را به دردسر می اندازد نوشتن است.
و فراموش نکنید با اینکه ساختارهای اتم دیدنی نیستند، اما شناخته شده اند. من درباره ی خیلی چیزها که هرگز ندیده ام چیزهایی می دانم. شما هم می دانید. آدم نمی تواند وجود آنچه را که از همه واقعی تر است ثابت کند، فقط می تواند باور کند؛ گریستن و باور کردن.
این داستان در وضعیتی اضطراری و فلاکتی عمومی روی می دهد. این کتابی ناتمام است چرا که همچنان منتظر پاسخ است، پاسخی که امیدوارم روزی کسی در جایی بتواند آن را بدهد. شاید تو! این داستانی است که به شیوه ی خوش رنگ ولعابِ تِکنی کالِر فیلمبرداری شده که کمی زینت و دل خوشی چاشنی اش شود؛ خدا می داند که به آن هم نیاز دارم. آمین برای همه ی ما.

وقت سعد

همه اش تقصیر من بود
یا
وقت سعد
یا
بگذار روی پای خودش بایستد
یا
حق فریاد



در باب آینده
یا
غم ناله ها
یا
فریاد کردن نمی داند
یا
حس خسران
یا
بی خیال در آستان طوفان
یا
کاری از من برنمی آید
یا
ثبت وقایع پیشین
یا
داستان آبکیِ سوزناک
یا
خروج بی سروصدا از در پشتی

تمام جهان با یک آری آغاز شد. مولکولی به مولکول دیگر آری گفت و زندگی زاده شد. اما پیش از پیشاتاریخ، پیشاتاریخِ پیشاتاریخ بود و هرگز بود و آری بود. همیشه همین طور بوده است. چرایش را نمی دانم، فقط همین را می دانم که این عالم هرگز آغازی نداشته است.
نمی خواهم به اشتباه بیندازم تان. ماجرا این است که من فقط با تلاش زیاد می توانم به سادگی برسم.
پس تا زمانی که پرسش های بی پاسخ داشته باشم، نوشتن را ادامه خواهم داد. آدمی چطور می تواند از آغازْ آغاز کند اگر چیزها پیش از آنکه عملاً رخ دهند رخ داده باشند؟ اگر غول های آخرالزمانی پیش از پیشاتاریخ وجود داشته باشند؟ اگر این داستان در همین لحظه وجود نداشته باشد، خوب به وجود خواهد آمد. اندیشیدن یک عمل است و احساس کردن یک واقعیت؛ این دو را که کنار هم بگذاریم می شود منی که دارم این چیزها را می نویسم. خدا همان جهان است. حقیقت نیرویی درونی است که توضیحی برای آن در کار نیست. اصیل ترین بخش زندگی من هم همان بخش ناشناختنی و بی نهایت شخصی است که توضیحش ناممکن است. قلب من هر میل و تمنایی را پس زده و خود را تا حد آن ضربان نخستین یا واپسین فروکاسته است. مرحمت این دندان درد که تا آخر این روایت حضور دارد هم این است که کام دهانم مدام تیر می کشد. من دارم این ملودی گوش خراش و بسیار بالا با آن ریتمِ غش دارش را می خوانم. صدای درد خودم است، درد کسی که جهانی را به دوش می کشد که خوشبختی ای در آن نیست. خوشبختی؟ هیچ وقت واژه ای احمقانه تر از این، که ساخته ی دختران اهل شمال شرقِ آن بیرون است ندیده ام.
باید توضیح دهم که این داستان حاصل رشد تدریجی یک نگاه است. نگاهی که طی دو سال و نیم گذشته نرم نرمک مشغول کشف چرا هایش بوده ام. این نگاه مربوط به قریب الوقوع بودنِ... قریب الوقوع بودنِ چه؟ شاید بعداً بفهمم. من در حین نوشتن خوانده هم می شوم؛ اما مساله این است که من با پایانی شروع نمی کنم که آغاز را توجیه کند ـ مثل مرگ که به نظر می رسد شرحی بر زندگی است ـ چرا که باید وقایع پیشین را ثبت کنم.
حتی همین لحظه هم دارم این چیز ها را با کمی خجالت می نویسم مبادا با روایتی ظاهری و آشکار مزاحم تان شده باشم. اما شاید از دل این روایت خونی بیرون بجهد که غنای رنگش سرشار از زندگی است و به آنی تبدیل شود به دلمه های ژله ای لرزان. آیا این داستان روزی تبدیل به دلمه شدن خون من هم خواهد شد؟ کسی چه می داند؟ و اگر حقیقتی در آن است ـ و واضح است که داستان حقیقت است حتی اگر ساختگی باشدـ باید هرکسی آن را در درون خودش بیابد، چون همه ی ما یکی هستیم و آن کس که نیازمند پول نیست، فقر روح دارد و در تمناست، چون فقدان چیزی ارزشمندتر از طلا را احساس می کند؛ هستند کسانی که از آن جوهره ی بنیادین بی بهره اند.
اما همه ی آنچه که در شرف وقوع است و خودم هم نمی دانمش چون شخصاً زندگی اش نکرده ام را از کجا می دانم؟ می دانم، چون با یک نگاه فضای خیابانی را در ریودوژانیرو دیدم که پر شده بود از احساس لعنت شدگی چهر ه ی دختری از شمال شرق و گفتن ندارد که خود من هم دوران پسربچگی ام را در شمال شرق گذراندم. گذشته از این، من درباره ی چیزها می دانم؛ چون زنده ام. هر زنده ای می داند، حتی اگر نداند که می داند. پس خواننده عزیز؛ شما خیلی بیش از آنچه تصور می کنی می دانی، فقط خودت را به ندانستن زده ای.
قصد ندارم چیز پیچیده ای بنویسم، بااین حال مجبورم از کلماتی استفاده کنم که شما را نگه دارد. با توهمِ داشتنِ اراده ی آزاد تصمیم گرفته ام که داستان هفت شخصیت داشته باشد و واضح است که من مهم ترین شان هستم.
من رودریگو س.م. هستم و این داستانی سنتی است چرا که نمی خواهم خیلی مدرن باشم یا واژه های باب روز جدید خلق کنم که خودم را خیلی خلاق نشان بدهم. پس برخلاف روش معمولم باید داستانی بنویسم که یک آغاز، یک میانه و یک «پایان باشکوه» داشته باشد. داستانی که وقتی تمام شد سکوت برقرار شود و باران ببارد.
داستانی که روشن، باز و آشکار باشد اما رازهایی را هم در خود پنهان کرده باشد. با یکی از عنوان های کتاب یعنی «در باب آینده» آغاز شود و قبل و بعدش نقطه باشد. خیال نکنید ویرم گرفته که این طور باشد، نه، شاید شما هم در پایانْ این نیاز به حد و مرز تعیین کردن را درک کنید. پایان هم هنوز بسیار مبهم است، اگر فقر من اجازه می داد، احتمالاً باید دوست می داشتم که پایان باشکوهی باشد. اگر بعد از عنوان به جای نقطه، سه نقطه بود اجازه ی هر حدس و گمانی را، هرچقدر هم منحرف یا بی رحمانه، به شما می داد. به هرحال واقعیت این است که من هم نسبت به شخصیت اصلی ام یعنی دختری از شمال شرق، احساس دلسوزی ندارم چون می خواهم این داستان سرد و بی روح باشد. این حق من است که به شکل غمگنانه ای سرد باشم اما شما چنین حقی ندارید. پس به شما اجازه ی سرد و بی روح بودن نمی دهم. این فقط یک داستان نیست، بلکه مهم تر از هر چیزْ آن زندگی آغازین است که نفس می کشد، نفس می کشد و نفس می کشد. منی که پر از خلل و فرج هستم در این میانه باید به شکل مولکولی زندگی کنم که بالقوه ممکن است اتم هایش هرلحظه منفجر شود. چیزی که می نویسم هم فقط محض آفرینش و خلاقیت نیست، بلکه مجبورم همه چیز را درباره ی این دختر در میان هزاران دختر شبیه به او نقل کنم. وظیفه دارم که پرده از زندگی او بردارم، هرچند خیلی ساده و ناشیانه.
از آنجا که فریاد زدن حق مسلم هرکسی است.
پس فریاد می زنم.
فریادی ساده که دست گدایی برای هیچ صدقه ای دراز نکرده است. می دانم دخترانی هستند که در ازای شامی بهتر از ساندویچ بولونای همیشگی، تنها دارایی واقعی شان، تنشان را می فروشند، اما شخصیتی که می خواهم توصیفش کنم بدن چندان جالبی هم برای فروختن ندارد؛ کسی میلی به او ندارد، باکره ای صحیح و سالم است که برای کسی اهمیتی ندارد. همین حالا متوجه شدم که من هم برای کسی اهمیتی ندارم، حتی آنچه را که می نویسم ممکن است هر کس دیگری هم بنویسد. البته نویسنده باید یک مرد باشد، اگر زن باشد داستان پرسوزو گداز خواهد شد.
هزاران دختر مثل این دختر اهل شمال شرقی را می توان در زاغه های ریودوژانیرو پیدا کرد که در تک اتاق های اجاره ای زندگی می کنند یا پشت پیشخوان فروشگاه ها جان می کنند و حتی نمی دانند که به چه آسانی قابل تعویض هستند و می توانند به سرعت کلاً حذف شوند. تعداد کمی شان اعتراض می کنند و تا جایی که من می دانم هیچ کدامشان هرگز شکایتی نمی کند چون نمی دانند به چه کسی شکایت کنند. آیا اصلاً چنین کسی وجود دارد؟
الان دارم بدنم را برای شروع گرم می کنم، دست هایم را به هم می مالم که عصب هایم را به کار بیندازم. یادم می آید یک وقتی برای گرم کردن روحم دعا می خواندم: و باید بگویم که روح همان حرکت است. دعا کردن راهی بود که دور از نگاه خیره ی دیگران و در سکوت به خودم برسم. وقتی دعا می خواندم روحم یک جوری خالی می شد و این خالی، این هیچ، تنها چیزی است که همیشه می توانم به داشتنش امیدوار باشم. گذشته از این ، دیگر هیچ. اما خلاء هم همان ارزش و جلوه ی غنا را دارد. یک راهِ به دست آوردن نجُستن است؛ یک راهِ داشتن هم نخواستن و فقط اعتقاد داشتن به اینکه سکوتی که باور دارم در درونم است پاسخی است به همین داستان رازآمیز من.
همان طور که قبلاً هم گفتم می خواهم ساده تر از همیشه بنویسم. علاوه بر این، دستمایه ای که در اختیار دارم نیز کاملاً پراکنده و معمولی است، جزئیات مختصری درباره ی شخصیت هایم در دست دارم که آن هم اطلاعات چندانی برملا نمی کند؛ جزئیاتی که با مشقت زیاد از خود من نشات می گیرد و درنهایت هم به خودم بازمی گردد، مثل هنر نجاری است.
یادتان باشد که فارغ از اینکه چه می نویسم، دستمایه ی اصلی کارم کلمه است. پس این داستان هم از کلماتی تشکیل شده که در جملات گرد هم می آیند و از دل شان معنایی پنهان برمی آید؛ معنایی که از کلمات و جملات فراتر می رود. من هم مثل هر نویسنده ای وسوسه می شوم که از لغات گرم و گیرا استفاده کنم: قیدهای محشری در دست دارم، اسم هایی پرمعنی و فعل هایی چنان چابک که همین که به کار می افتند در فضا جاری می شوند، چون بی شک کلمات همان اعمال اند! قبول ندارید؟ بااین حال قصدم این نیست که کلمه را تزئین کنم، زیرا در آن صورت اگر به نان دخترک دست بزنم طلا خواهد شد، و دختر ـ نوزده ساله است ـ و دختر نمی تواند آن را گاز بزند و از گرسنگی خواهد مرد. پس با فروتنی تمام ـ و البته بدون های وهوی درباره ی آن، که در آن صورت دیگر فروتنی نخواهد بود ـ خودم را محدود می کنم به روایتِ ماجراهای باورنکردنی دختری که در شهری زندگی می کند که تماماً برعلیه اوست. دختری که باید در همان نواحی جنگلی استان آلاگوا می ماند و پیراهن کتان می پوشید و ماشین تحریر نمی داشت؛ چون خیلی بد می نوشت. آخر او فقط سه کلاس درس خوانده بود. وضع سوادش آن قدر افتضاح بود که اغلب مجبور می شد هر کلمه را حرف به حرف ببیند و تایپ کند. عمه اش به کلاس ماشین نویسی فرستاده بودش و دخترک اعتباری برای خودش کسب کرده بود: بالاخره یک تایپیست شد. هرچند که ظاهراً در تلفظ دو حرف صامت مشکل داشت و وقتی داشت دستخط درشت و جذاب رئیسش را ـ که او را می پرستیدـ تایپ می کرد کلمه ی «برگزیده» را همان طور که همیشه تلفظ کرده بود یعنی «بریگزیده» می نوشت.
ببخشید اما می خواهم باز از خودم بگویم، خودی که خودم هم نمی شناسم و موقع نوشتن شگفت زده می شوم وقتی می فهمم من هم سرنوشتی دارم. چه کسی گاهی از خودش نپرسیده که آیا من هیولا هستم، یا آیا آدم بودن قرار است همین طوری باشد؟
اما قبل از آن باید روشن کنم که این دختر از وقتی خودش را شناخته همین طور بی هیچ هدفی زندگی کرده است. اگر آن قدر احمق بود که از خودش بپرسد «من که هستم؟» نابود می شد زیرا پرسش «من که هستم؟» نیازی ایجاد می کند و آدم چطور می تواند آن نیاز را ارضا کند؟ آن هایی که می پرسند، موجودات ناقصی هستند.
کسی که می خواهم از او حرف بزنم آن قدر ساده دل است که اغلب در خیابان به دیگران لبخند می زند. اما هیچ کس به لبخندش پاسخی نمی دهد چون اصلاً کسی نگاهش نمی کند.
بگذارید به خودم برگردم: ذهن های پرتوقعی که می میرند برای آرایه های ادبی و کلام فاخر نمی توانند چیزی را که می خواهم بنویسم درک کنند. چون آنچه دارم می گویم کاملاً رک و صریح خواهد بود. بااین حال در پس زمینه ی گذشته اش ـ و حتی امروزـ سایه هایی عذاب آور دارد که شب ها که منِ محنت زده در خوابم، به من سر می زند. پس انتظار نداشته باشید که در آنچه در ادامه می آید ستاره ای پیدا شود، نه، چیزی در آن نمی درخشد، این دست مایه ای تیره وتار است. ماهیتش همین است که همه از آن متنفر باشند. برای همین هم این داستان هیچ از آن ملودی ها ندارد که بتوان همراهش آواز خواند. ضرب آهنگش هم مدام ناساز می شود. البته این داستان وقایعی هم در خود دارد ـ من همیشه شیفته ی وقایع فارغ از ادبیات بوده ام ـ وقایع مثل سنگ های سخت هستند. راستش حالا انجام اعمال ملموس برایم جالب تر از تفکر است. هیچ راهی برای گریز از وقایع نیست.
نمی دانم، آیا باید در زمان جلو بپرم و به سرعت پایانی برای داستانم طرح بریزم یا نه؟! جالب است که خودم هم نمی دانم ماجرا به کجا خواهد کشید. کمی هم به این دلیل است که این نکته را فهمیده ام که باید قدم به قدم و هماهنگ با متر زمانی مشخصی که با ساعت ها تنظیم شده پیش بروم؛ حتی یک حیوان هم باید با زمان درگیر باشد. این هم اصلی ترین شرط من است که به رغم بی تابی ام برای پرداختن به این دختر باید به آرامی پیش بروم.
با این داستان دارم خودم را آماده می کنم و خوب می دانم که هرروز، مهلتی است که از کیسه ی مرگ دزدیده می شود. من آدم متفکری نیستم، با بدنم می نویسم و چیزی که می نویسم شبیه مِه و غباری نمناک است. پس کلمات هم اصواتی هستند که در تاروپودشان سایه هایی نامتقارن، استلاکتیت ها(۱)، یراق بافتنی و نوای تغییرِ گام داده ی موسیقی ارگ، تنیده شده است. در این شبکه ی پُر شور و طنین و درعین حال مخوف و تار که کُنترپوانش صدایِ بمِ اندوه است، جرات ندارم کلمات را فریاد کنم... آلگرو کان بریو(۲). تلاش خواهم کرد که زر را از زغال بیرون بکشم. می دانم که دارم داستان را رها و با توپی که در کار نیست بازی می کنم، اما آیا واقعه همان عمل است؟ قسم می خورم که این کتاب بدون کلمات شکل گرفته: مثل یک عکس ساکت است. این کتاب یک سکوت است؛ یک سوال است.
شک کرده ام که نکند همه ی این آسمان ریسمان ها برای پنهان کردن فقر داستان باشد؛ چون ترسیده ام. پیش از اینکه این تایپیست به زندگی ام وارد شود، باوجود موفقیت اندکم در نویسندگی، درمجموع حتی می شد گفت نسبتاً آدم راضی ای بودم. اوضاع آن قدر خوب بود که بتواند خیلی بد شود، چون چیزهای کاملاً رسیده فاسد می شوند.
اما ایده ی فراتر رفتن از محدوده هایم ناگهان مرا جذب کرد. و این زمانی اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم درباره ی واقعیت بنویسم، زیرا واقعیت فراتر از من است؛ فرقی هم نمی کند که چه فهمی از واقعیت داشته باشیم. آیا آنچه که می خواهم تعریف کنم خیلی پرسوزوگداز به نظر می رسد؟ شاید این طور باشد، اگر این طور شد در همان لحظه من بسیار خشک و جدی خواهم شد. لااقل چیزی که می نویسم از کسی تقاضای مرحمت یا کمک ندارد: به قول معروف با آقامنشیِ از پَر قنداقِ یک نجیب زاده درد را تحمل می کند.
بگذریم. به نظر می رسد دارم روش نوشتن ام را عوض می کنم. حالا یک نویسنده ی حرفه ای نیستم، فقط چیزی را که می خواهم می نویسم و حالا باید از این دختر اهل شمال شرق بنویسم وگرنه خفه می شوم. او مرا متهم می کند و تنها راه دفاع از خودم همین است که درباره اش بنویسم. مثل یک نقاش با ضربه های محکم و درشت قلم می نویسم. با وقایع دست وپنجه نرم می کنم انگار آن ها همان سنگ های سختی هستند که قبلاً گفتم کاری شان نمی شود کرد. حتی اگر این کار تحریکم کند موقع کشف واقعیت می خواهم که زنگ ها به صدا دربیایند. شاید فرشته ها مثل زنبورهایی شفاف دورِ سر تب دارم بال بال بزنند، چون درنهایت این سر با همه ی وجود می خواهد خودش را به یک شیء، به یک چیز تبدیل کند، چون خیلی خیلی راحت تر است.
آیا می شود که عمل فراتر از کلمه باشد؟
هنگامی که می نویسم بگذارید چیزها را با نام واقعی شان بشناسیم. هر چیز یک کلمه است و وقتی کلمه ای وجود نداشته باشد ساخته می شود. این خدای توست که دستور به ساختن داده است.
اصلاً چرا می نویسم؟ اول از همه چون من روح زبان را تسخیر کرده ام و گاه این فرم است که محتوا را شکل می دهد. پس من نه برای دختری از شمال شرق بلکه به دلیلی بسیار جدی تر یعنی از سر اضطرار یا آن طور که در دادخواست ها می گویند به «زور قانون» است که می نویسم.
بله، قدرت من در تنهایی نهفته است. من از رگبار باران و تنوره ی طوفان نمی ترسم چراکه خودم هم تاریکی شب هستم. هرچند که طاقت شنیدن صدای سوت یا صدای پا را در تاریکی ندارم. تاریکی؟ مرا به یاد دوست دختر سابقم می اندازد؛ بسیار باتجربه بود و چه تاریکی ای درون تنش داشت. هرگز فراموشش نمی کنم، آدم کسی را که با او خوابیده فراموش نمی کند. رویدادها مثل خال کوبی بر تنِ زنده ی آدم نقش می بندند و آن ها که شاهد این داغ بوده اند از وحشت پا به فرار می گذارند.
حالا می خواهم درباره ی دختری از شمال شرق بگویم. ماجرا ازاین قرار است: مثل سگی سرگشته تنها راهنمایش خودش است. چون خودش را تا حد چیزی که هست پایین آورده. من هم از این شکست به آن شکست خودم را تا حد خودم پایین آورده ام، اما لااقل من هنوز هم می خواهم با این دنیا و خدای آن مواجه شوم.
می خواهم اینجا اطلاعاتی درباره ی دختر و خودم ارائه کنم که می گوید ما فقط و فقط در زمان حال زندگی می کنیم، چون از همیشه تا همیشه فقط امروز است که وجود دارد و فرداروز هم خودش امروز دیگری است و بس. ابدیتْ وضعیت چیزها در همین لحظه است.
چقدر ترس برم می دارد وقتی درباره ی این دختر اهل شمال شرق می نویسم. و حالا سوال این است: من چطور می نویسم؟ می توانم تصدیق کنم که با گوشم می نویسم، همان طور که انگلیسی و فرانسه را با گوشم یاد گرفتم. نویسندگان پیش از من چه؟ به هرحال من مردی هستم که از مردمی که گرسنه اند پول بیشتری دارم و این باعث می شود که به نوعی آدم صادقی نباشم. بااین حال فقط در وقت مخصوص دروغ گفتن دروغ می گویم. اما وقتی می نویسم هرگز دروغ نمی گویم. دیگر چه؟ آهان، من این قدر به حاشیه رانده شده ام که جزء هیچ طبقه ی اجتماعی نیستم؛ طبقه ی بالا مرا موجودی عجیب وغریب می دانند، طبقه ی متوسط نگرانند مبادا آرامش شان را به هم بزنم، اهالی طبقه ی پایین هم که کلاً به سراغم نمی آیند.
نه، نوشتن اصلاً کار ساده ای نیست. به سختی شکستن سنگ است، اما تکه ها و تراشه هایی دارد که پرواز می کنند؛ مثل بُراده های آهن.
وای، خیلی از شروع کردن می ترسم. حتی اسم دختر را هم نمی دانم. گفتن ندارد که این داستان دارد ناامیدم می کند چون خیلی ساده و سرراست است. آنچه که می خواهم روایت کنم خیلی ساده و در حیطه ی فهم همه است، اما شرح جزئیات و پروراندن آن کار شاق و طاقت فرسایی است. باید خیلی روشن چیزی را تصویر کنم که تقریباً کاملاً نابود شده و به زحمت می توانم آن را ببینم و حالا باید با دست هایی که انگشتانش از گِل دلمه بسته آن چیز نادیدنی را درون گِل و کثافت احساس کنم.
اما از یک چیز این کار مطمئنم و آن این است که این روایت، کاری ظریف را انجام می دهد و آن خلق یک انسان کامل است که به اندازه ی خود من زنده و جاندار باشد. مراقب او باشید! چون تمام کاری که می توانم بکنم این است که وجود او را آن قدر روشن ترسیم کنم که بتوانید در خیابان بشناسیدش، آن هم از روی راه رفتن محتاطانه اش که از سر ضعف و شکنندگی است. و اگر داستان من غمگین باشد چه؟ حتماً بعدها چیزی شادتر خواهم نوشت، اما چرا شاد؟ برای اینکه من هم اهل خدا و عبادت هستم و شاید روزی به جای تعریفِ مصائب دختری از شمال شرق بخواهم ادعیه ی مذهبی تلاوت کنم.
اما فعلاً می خواهم برهنه یا با لباس ژنده راه بروم؛ می خواهم یک بار هم که شده آن فقدان مزه ای را که می گویند در نان مقدس وجود دارد بچشم. خوردن این نان مقدس همچون مزه مزه کردن بی مزگی دنیا است؛ و غرقه شدن در هیچ. این دست شستن از احساساتِ تسلی بخش گذشته هم نشانی بر شهامت من خواهد بود.
حالا دیگر آسایشی در کار نیست؛ برای حرف زدن درباره ی این دختر لازم است که چند روزی صورتم را اصلاح نکنم. لازم است حلقه های سیاهی زیر چشمم بیفتد که حاصل بی خوابی است؛ فقط چُرت های کوتاه ناشی از خستگی محض، مثل یک کارگر یدی. باید لباس های کهنه هم بپوشم. همه ی این کارها را می کنم که خودم را جای این دختر اهل شمال شرق بگذارم و کاملاً آگاهم که شاید باید خودم را به شیوه ای قانع کننده تر در برابر جمع هایی قرار دهم که از کسی که اینجا نشسته و دارد تایپ می کند توقعات بسیار زیادی دارند.
همه ی این ها یعنی که بله، این داستان همان تاریخ است، اما باید از قبل یک چیز را آن قدر خوب بدانی که هرگز فراموش نکنی و آن این است که کلمه حاصل کلمه است، کلمه باید شبیه کلمه باشد. دست یافتن به این حالت اولین وظیفه ی من در قبال خودم است. کلمه نباید بزک شده و به لحاظ هنری توخالی بشود؛ کلمه باید خودش باشد. دیگر اینکه من خواسته ام به احساسی تزکیه شده و ناب برسم. این ناب بودن برای این است که احساس نتواند به زنجیره ای همیشگی بدل شود. درعین حال می خواهم به پایین ترین و گرفته ترین، عمیق ترین و جسمانی ترین حالت صدای ترومبون برسم، برای این کار دلیل چندان خوبی ندارم جز اینکه نوشتن آن قدر مرا عصبی می کند که خنده ای بی اختیار سر می دهم که مستقیماً از سینه ام برمی آید. می خواهم آزادی ام را بپذیرم بدون آنکه به چیزی که خیلی ها به آن فکر می کنند بیندیشم، به اینکه زنده بودن فقط به درد آدم های احمق می خورد، وجود داشتن خودش یک پرونده جنون است. چون به نظر می رسد همین طور باشد. وجود داشتن امری منطقی نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب وقت سعد