فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب مرو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ترکم کن

کتاب ترکم کن

نسخه الکترونیک کتاب ترکم کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۹۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ترکم کن

دو سال پیش، بعد از اینکه الیزابت سردبیر فراپ شده بود، به او قول «ساعات کاری کم» و «جمعه‌ها هم تعطیل» داده بود. فراپ مجله‌ای جدید و معتبر با بودجه‌ی خوب درباره‌ی سبک زندگی سلبریتی‌ها و افراد مشهور بود. این‌ها وعده‌های درخشانی بودند که الیزابت در تطمیع ماری‌بث برای بازگشت به کار تمام وقت استفاده کرده بود. خب، همه‌ی این‌ها بود، به‌علاوه‌ی شهریه‌ی سنگینی که او و جیسون باید برای مهد دوقلوها می‌پرداختند. جیسون گاهی به‌شوخی می‌گفت «گزاف به توان دو!» آن موقع، ماری‌بث در خانه پاره‌وقت کار می‌کرد؛ ولی چیز چندانی عایدش نمی‌شد. جیسون هم در مرکز غیرانتفاعی بایگانی آلبوم‌های موسیقی کار می‌کرد و شهریه‌ی مهد حدوداً نصف درآمد سالیانه‌اش را می‌بلعید. ارثیه‌ای هم که از پدرِ ماری‌بث رسیده بود، دست بالا هزینه‌های یک سال را پوشش می‌داد. آن‌وقت اگر آن‌ها جایی در پیش دبستانی دولتی پیدا نمی‌کردند، چه می‌شد؟ مردم ادعا می‌کردند شانس ورود به آن از واردشدن به‌هاروارد هم کمتر است! آن‌ها واقعاً به پول احتیاج داشتند.

ادامه...

بخشی از کتاب ترکم کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

دو ساعت بعد، ماری بث کم کم دچار هراس شد.
دکتر کری، بعد از اینکه ماری بث را خاطرجمع کرد که احتمالاً چیزی نیست، او را سوار تاکسی کرد و به نزدیک ترین اورژانس رساند و از قبل زنگ زد تا آن ها بدانند او دارد می آید «فقط برای چکاپ؛ محض اطمینان.»
به محض رسیدن به اورژانس، دست بندی به دستش زدند که به مانیتوری متصل بود. بعد او را به واحد مراقبت های قلبی هدایت کردند. در آنجا تحت نظارت صف بی پایانی از پزشکان قرار گرفت که حتی به آن ها نمی آمد به سن مجاز نوشیدن رسیده باشند؛ چه رسد به پزشکی خواندن.
در راه رسیدن به بیمارستان، ماری بث به محل کار جیسون زنگ زد که رفت روی پیغام گیر. یادش بود که جیسون گفته بود ممکن است قسمتی از روز را بیرون از دفترش باشد، پس به موبایلش زنگ زد. باز هم پیغام گیر؛ طبق معمول. جیسون به حرف زدن با تلفن حساسیت داشت. به خودش زحمت نداد که پیغام بگذارد. به هرحال، او در تاکسی دربست نشسته بود، مشابه همان که دیشب او را از سر کار به خانه آورده بود و دلیلی نداشت که همه ی این ماجرا در یک یا دو ساعت تمام نشود.
در عوض، به رابی که از وقتی دوقلوها یک ساله بودند، پرستار آن ها شده بود، پیامک داد؛ تا آن موقع ماری بث آن قدر برای خودش کار دست وپا کرده بود که پرستار گرفتن را توجیه کند. آن وقت ها رابی دانشجوی خلاق و دوست داشتنی تئاتر نیویورک بود. حالا که فارغ التحصیل شده بود، بازیگری جدی بود با برنامه ای پیش بینی ناپذیر. به همین خاطر، ماری بث تعجب نکرد وقتی در جوابش پیام داد: «نمی تونم، برای کار بهم زنگ زدن!» و یک دسته شکلک هم برای تاکید بر هیجانش اضافه کرد. بعد از چند لحظه هم نوشت: «متاسفم» به همراه چند شکلک ناراحت که تاسفش را از راه دور برساند.
حالا به ساعت دوونیم نزدیک می شد و موقع تعطیل شدن دوقلوها بود؛ اما هیچ کس نبود که دنبال شان برود. دوباره جیسون را گرفت. دوباره پیغام گیر. این دفعه واقعاً دلیلی برای پیام گذاشتن وجود نداشت. دیگر ممکن نبود جیسون به موقع به برایت استارت برسد. علاوه برآن، آخرین باری هم که پیام های تلفنش را چک کرده بود، به انتخابات ریاست جمهوری قبل برمی گشت.
ماری بث به برایت استارت زنگ زد. مسئول پذیرش گوشی را برداشت؛ زنی مثل مدل ها زیبا ولی بی اندازه بی کفایت که دائماً فرم ها و فیش ها را گم می کرد. ماری بث پرسید آیا امکان دارد که اسکار و لیو امروز کمی بیشتر در مهد بمانند؟
«متاسفم ولی ما شیفت عصر نداریم.» زن جوان طوری این را گفت که انگار ماری بث غریبه ا ی تصادفی بود که سوال می پرسید؛ نه یکی از والدینی که بیشتر از یک سال است با مهد هستند.
«اینو می دونم ولی... من بدجوری جایی گیر افتادم.»
صدا قطع و وصل می شد. «قوانین برایت استارت به روشنی گفته که تا قبل از سه ونیم باید بچه هاتون رو تحویل بگیرید.» آه! پذیرش اینجا واقعاً افتضاح بود!
«من در جریان قوانین هستم ولی این مورد...» مکث کرد. اورژانسی بود؟ بیشتر شبیه کسی به نظر می رسید که دارد وقتش را تلف می کند تا اینکه واقعاً مشکل قلبی داشته باشد. «یه مورد اجتناب ناپذیره. نه من، نه همسرم، نه پرستار بچه ها نمی تونیم تا سه ونیم برسیم اونجا. می دونم که بعضی از معلما بیشتر می مونن. نمی شه اسکار و لیو هم یه گوشه ای بازی کنن؟ فکر نمی کنم تنها موردی باشم که این اتفاق براش می افته!»
ولی کسی چه می دانست؟ شاید واقعاً تنها مورد بود. محله ی تریبکای نیویورک که مهد در آنجا بود و ماری بث بیش از دو دهه بود که در آنجا خانه ای زیرشیروانی اجاره کرده بود، یکی از ثروتمند ترین نواحی کشور بود. گاهی به نظر می رسید حتی پرستارها هم برای بچه ها شان پرستار دارند.
مسئول پذیرش صدای ناخوشایندی از خودش درآورد و به ماری بث گفت پشت خط بماند. چند دقیقه بعد برگشت و گفت که یکی از والدین پیشنهاد کرده بچه ها را نگه دارد.
«اوه. باشه. کی؟»
«نیف اسپنسر»
نیف اسپنسر در واقع یکی از والدین برایت استارت نبود. دو تا فارغ التحصیل برایت استارت داشت که حالا مدرسه می رفتند و بچه ی سومی هم بود که سال بعد می آمد. در این یک سال فاصله ی بین بچه ها داوطلب شده بود که در مهد کمک کند تا به قول خودش «در حلقه بماند»، انگار که مهدکودک آن قدر سخت بود که اگر شل می گرفت، از دستش در می رفت. ماری بث نمی توانست این زن را تحمل کند.
اما جیسون جواب نمی داد و رابی هم سرش شلوغ بود. برای یک ثانیه ماری بث به الیزابت فکر کرد؛ ولی این کار نامناسب به نظر می رسید. بیشتر شبیه زنگ زدن به رئیس بود تا به یه دوست.
شماره ی نیف را از مسئول پذیرش گرفت و اطلاعات جیسون را برایش فرستاد و قول داد که قبل از شام دوقلوها را تحویل بگیرد. شماره ی نیف را هم برای جیسون فرستاد و گفت که با او هماهنگ کند: «لطفاً تایید کن که پیام به دستت رسید.»
جیسون نوشت: «رسید.»
به هر حال، انگار این تصمیم خودبه خود گرفته شده بود. ماری بث قصد نداشت تا تمام شدن این ماجرا به جیسون بگوید که چرا نرسیده است به دنبال دوقلوها برود. اگر هم معلوم می شد چیز خاصی نیست که اصلاً چیزی به او نمی گفت. از خوش شانسی اش بود که جیسون هم احتمالاً نمی پرسید.
ماری بث به نشانگر ضربان قلب که روی انگشتش بود نگاه کرد. یادش آمد که پدرش هم بعد از سکته اش یکی از این ها داشت. جای چسب های دستگاه روی سینه اش به خارش افتاده بود. با خودش فکر کرد امشب باید خوب توی حمام خودش را بسابد تا چسب ها از پوستش پاک شوند. یکی از رزیدنت های اورژانس را صدا زد. دختر جوان خوش پوشی بود که کفش های گران قیمت به پا داشت و سعی می کرد با لهجه ی باکلاس کالیفرنیایی حرف بزند: «ببخشید! فکر می کنین کی ممکنه من بتونم از اینجا برم؟»
«اوم، فکر می کنم هنوز یه آزمایش خون دیگه مونده باشه.»
«چرا؟ فکر می کردم نوار قلبم نرماله.»
«روند کار این طوریه.»
بله. برای اینکه بعداً جایی برای انتقاد یا پیامدهای دیگر باقی نماند. ماری بث یک بار افشانامه ای درباره ی این بیمارستان های سودمحور ویرایش کرده بود.
ناگهان یاد ایمیلی که فینولا فرستاده بود، افتاد. باید چیزهایی را هم از لیستش خط می زد. گوشی اش را از کیف بیرون کشید. مطلب جالبی بود درباره ی سوپراستارهایی که از شبکه های اجتماعی برای اهداف بشردوستانه استفاده می کردند. ماری بث به طور مبهم به یاد می آورد که خودش در یکی از جلسه های ایده پردازی پیشنهادش را داده بود؛ اما آن موقع باقاطعیت رد شده بود. معمولاً ماری بث می توانست هر مقاله ای را بخواند و در نگاه اول متوجه اشکالات موجود در ساختار، لحن یا شیوه ی استدلال نویسنده شود و اصلاح شان کند؛ اما این بار مطلب را برای بار دوم و بعد سوم خواند، ولی نمی توانست بفهمد چی به چی است و چطور باید درستش کند.
بعید بود بتواند در بیمارستان کار مفیدی انجام بدهد. باید به خانه می رفت. تقریباً وقت شام بود و جیسون دیگر با بچه ها به خانه برگشته بود. حالا دیگر، اگر نه نگران، دست کم متعجب شده بود که او کجا ممکن است باشد. مقاله را بست و دید که چندین تماس بی پاسخ از خانه دارد. زنگ زد و جیسون تقریباً بلافاصله گوشی را برداشت: «ماری بث! کجایی؟»
صدای محکم و پرطنین جیسون چیزی را در وجود ماری بث سست کرد. شاید چون صدایش پشت تلفن یادآور صدایش در رادیو بود و هنوز این قابلیت را داشت که او را بیست وپنج سال به عقب برگرداند؛ به شب هایی که ماری بث و دوستانش در خوابگاه به شوی دموگوگ(۱۲) گوش می کردند و در شگفت بودند که او واقعاً کیست و چه شکلی است. اسم هنری اش جینکس بود. کورتنی، هم اتاقی ماری بث می گفت «شرط می بندم که خیلی زشته. صدای خوب و سیمای مهیب.» ماری بث که آن زمان در روزنامه ی دانشکده کار می کرد، درباره ی ظاهرش نظری نداشت؛ اما مطمئن بود مثل همه ی نویسنده ها و ترانه سرایانی که با آن ها کار کرده بود، از آن افاده ای های تحمل ناپذیر است. کورتنی می گفت «باید با اینم مصاحبه کنی تا بفهمی.»
جیسون تکرار کرد «کجایی؟» حالا آزردگی را در صدایش می شنید، بعد دلیلش را هم شنید: در پس زمینه ی هیاهوی آدم بزرگ ها و بچه ها به گوش می رسید. بچه! تعداد زیادی بچه!
مهمانی امشب. اه!
جیسون گفت: «فکر می کردم می خوای جوجه درست کنم؛ اما توی خونه هیچی نداشتیم و الانم مهمونا اینجان. خودت غذا می گیری؟»
«نه، متاسفم. فراموش کرده بودم.»
«فراموش کرده بودی؟!» حالا جیسون برزخ به نظر می رسید. ماری بث درک می کرد چرا، ولی همچنان سینه اش درهم فشرده می شد؛ چون واقعاً چند دفعه شده بود که جیسون چیزی را یادش رفته بود و او مجبور شده بود قضیه را جمع وجور کند؟
«آره، فراموش کردم» ماری بث با صدایی خشمگین ادامه داد: «چیزای دیگه ای توی ذهنم داشتم، توی این مدتی که توی اورژانس گیر افتاده بودم.»
«صبر کن ببینم. چی؟ چرا؟»
«قفسه ی سینه م درد می کرد. دکتر کری محض احتیاط منو فرستاد اینجا.»
«چی؟» جیسون حالا واقعاً عصبانی به نظر می رسید؛ ولی عصبانیتش با قبل فرق می کرد. انگار می خواست از او در برابر دشمن قلدری محافظت کند.
«احتمالاً هیچی نیست؛ از استرسه» احساس حماقت می کرد که به او گفته بود و بدتر اینکه از روی حرص گفته بود. «فقط چند ساعتی منو تحت نظر دارن.»
«چرا بهم زنگ نزدی؟»
«سعی کردم ولی جواب نمی دادی. و به هرحال فکر می کردم تا الان دیگه تموم بشه.»
«کجایی؟»
«بیمارستان روزولت»
«بیام اونجا؟»
«نه با اون همه آدمی که توی خونه ن! فقط به اوون بگو مجبور بودم تا دیروقت کار کنم. بعدم پیتزا سفارش بده. زودی خلاص می شم.» با مشت به سینه اش کوبید، به این امید که با این کار، درد مزاحم را که باز پیدایش شده بود، براند.
«لازم نیست الان پیشت باشم؟»
«تا وقتی که تو برسی، من مرخص شده م. نترس، فقط یه سوزش معده ست که زده بالا.» در پس زمینه گریه ی اسکار را شنید.
«چه خبره؟»
«انگار مو کریپی رو گرفته»
کریپی خرس ازریخت افتاده ای بود که اسکار بدون آن نمی توانست بخوابد.
«بهتره هرچه زودتر پسش بده. میتونم با اسکار صحبت کنم؟ یا با لیو؟»
درحالی که جیسون داشت سعی می کرد بچه ها را آرام کند، گوشی ماری بث صدای غمگینی از خودش درآورد؛ چون باطری اش به کمتر از ده درصد رسیده بود. چند لحظه ی بعد، صدای دیگری درآورد و خاموش شد.
ماری بث گفت: «زود می آم خونه.» ولی دیگر کسی صدایش را نمی شنید.
کمی بعد، سروکله ی دکتری جاافتاده با کروات خال خالی پیدا شد. خودش را دکتر استرلینگ، پزشک آنکال متخصص قلب معرفی کرد و به ماری بث گفت: «توی یکی از نوار قلب ها یه چیز غیرعادی دیدیم که به خاطرش آزمایش خون دومی رو درخواست دادیم. آزمایش نشون داد که تروپونین خونتون بالاست.»
«اما نوار قلب اولیه که نرمال بود!»
«چیز عجیبی نیست. حدسم اینه که شما دچار چیزی شدین که به او می گیم انفارکتوس متناوب»
«چی چی؟»
«احتمالاً بیست وچهار ساعت یا بیشتره که خون کافی به قلبتون نرسیده. برای همینه که متناوباً درد داشتین. حالام آزمایش خون تون نشون می ده که احتمالاً یکی از رگ هاتون به طور کامل بسته ست.»
«اوه! متوجهم» ماری بث سعی کرد چیزی که شنیده بود را هضم کند.
«حالا شما رو می فرستیم به کت لب(۱۳) که ببینیم هیچ کدوم از شریان های کرونر انسداد داره یا نه. اگر انسدادی دیدیم، همون جا اون رگ رو با فنرگذاری باز می کنیم.»
«یعنی چه اتفاقی می افته؟»
«یعنی به محض اینکه بتونیم، می بریمتون طبقه ی بالا.»
«حالا؟» ماری بث به ساعت نگاه کرد، از هفت گذشته بود. «حالا که شب جمعه ست»
«جایی برنامه ی رقص داشتی؟» به نظر می رسید دکتر با شوخ طبعی خودش حسابی کیف می کند.
«نه. فقط داشتم فکر می کردم اگه بشه این... فنر گذاشتن و اینا رو هفته ی دیگه انجام بدیم.»
«اوه، نه. باید قبل از اینکه قلب آسیب بیشتری ببینه انجام بشه.»
آسیب. از این کلمه خوشش نیامد. «باشه. چقدر طول می کشه؟ منظورم اینه که کی می تونم برم؟»
«ای خدا! همیشه همین قدر عجولی؟» دکتر دوباره نخودی خندید؛ اما این دفعه چیز دیگری در خنده اش بود. انگار داشت می گفت «تعجبی نداره که کارت به اینجا کشیده.»
ولی آخر در همین لحظه دوازده تا بچه ی چهارساله آپارتمان ماری بث را روی سرشان گذاشته بودند. کسی باید بعد از رفتن شان آنجا را جمع وجور می کرد. کسی باید بیسکوئیت هایی را که مو همیشه توی کمد پنهان می کرد یا پوشک های کثیفی را که تاشی در آشپزخانه می انداخت (چون الری هنوز هم فقط توی پوشک کارش را می کرد) پیدا می کرد. کسی باید مطمئن می شد که کمد ذخیره ی مواد اولیه برای پن کیک شکلاتی شنبه صبح دست نخورده باقی مانده است.
و این ها همه فقط کارهای امشب بود. روزهای بعد از آن، کسی باید بچه ها را به کلاس باله و فوتبال، به جلسه ی گفتاردرمانی، قرارهای بازی توی پارک و جشن تولدهایی که دعوت بودند، می برد. باید می بردشان برای خرید لباس هالووین، برای واکسن آنفلوانزا، برای جرم گیری دندان. کسی باید برایشان غذا می پخت، صورت حساب ها را می داد، به دسته چک سروسامان می داد. کسی باید همه ی این کارها را به اضافه ی وظایف شغلی اش انجام می داد.
ماری بث آهی کشید «چیزی که هست، من یه خونه پر از چهارساله ها و یک آخر هفته ی خیلی شلوغ دارم.»
دکتر برای مدتی طولانی با اخم به ماری بث خیره شد و ماری بث هم در جواب به او خیره شد. ازش خوشش نیامده بود و این حس تازه قبل از این بود که بگوید «متوجه هستی که سکته ی قلبی کردی؟!»
با تلفن دفتر پرستاری به جیسون زنگ زد و دوباره رفت روی پیغام گیر. سعی کرد تا جایی که ممکن است با آرامش بگوید که چه اتفاقی افتاده است: جواب آزمایش ها و اینکه باید آن شب و احتمالاً کل آخر هفته را بستری باشد. از عبارت «سکته ی قلبی» استفاده نکرد. نمی توانست به خودش بقبولاند که این اتفاق افتاده است. همین طور هم نگفت که به شدت ترسیده است. فقط به پیغام گیر گفت: «لطفاً تا جایی که می تونی زود بیا.»
در مدت انتظارش، فرم پذیرش بیمارستان را پر کرد. این کار تا حدودی آرامش بخش بود، چون آشنا بود. هم قبل از سزارین این فرم را پر کرده بود، هم قبل از عمل گوش اسکار. اسم، آدرس، شماره ی بیمه، تکرار. چیزی آرام بخش مثل مراقبه در انجام دادنش بود، تا زمانی که به بخش سوابق خانوادگی رسید.
هیچ وقت نمی دانست این بخش را چطور پر کند. می دانست که در هشت سالگی به فرزندخواندگی پذیرفته شده بود. به جز این فقط یک چیز دیگر را می دانست: آن موقع در خیابان میپل زندگی می کرد.
ماری بث یک خودروی خوشگل آبی رنگ داشت، از کلاس سوم بهترین هجی کننده بود، خوب، فرزندخوانده هم بود. این قضیه هیچ وقت زیاد ذهنش را درگیر نکرده بود، تا زمانی که خودش تصمیم گرفت مادر شود و با کوهی از سوالات بی پاسخ مواجه شد: آیا کسی در خانواده اش پرتغالی بود؟ یهودی؟ کاخون؟(۱۴) سابقه ی سندرم داون در خانواده اش بود؟ یا شکاف کام؟ هانتینگتون؟ ناباروری؟ خب، دست کم به این آخری می توانست با استناد به مادر بیولوژیکش جواب بدهد ولی بقیه چیزها برایش یک راز بود.
و بعد بچه ها به دنیا آمدند و معما پیچیده تر شد. اسکار کپی برابر اصل پدرش بود، همان چشمان فندقی رنگ و چانه ی باریک. ولی لیو از شانزده ماهگی موهای بلند بلوند داشت و چشمان بادامی شکل سبز رنگ، همراه با رفتاری تند و گاهی دیکتاتورمآب که جیسون گاهی به شوخی می گفت نویدبخش رهبرشدن او در آینده است، یک شریل سندبرگ یا حتی هیلاری کلینتون دیگر. «مطمئنی از اسپرم اشتباهی استفاده نکردن؟»
شوخی زننده ای بود؛ چون ماری بث نمی دانست لیو آن موهای پرنسسی یا چشم ها را از کجا آورده است؛ چه رسد به آن نگاه نافذ. نگاه کردن به دخترش، این پازل ژنتیکی کوچک، اگر نگوییم ناراحتی، موجی از تاثر در ماری بث بیدار می کرد؛ اما کمتر وقت می کرد که به آن فکر کند؛ چون دوقلو داشتن راحت نبود.
آن قسمت از فرم را خالی گذاشت.
جیسون قبل از ساعت ده وارد شد «اوه، لویس!» اسم خودمانی اش که سال ها بود استفاده نکرده بود، سرنخی به دست ماری بث می داد که او هم ترسیده است. بیش از نیمی از زندگی شان همدیگر را می شناختند؛ گرچه با وقفه ای ده ساله. می توانستند چشم بسته نقاط ضعف هم را پیدا کنند. به علاوه ، ماری بث می دانست اگر بستری شود، جیسون به هم می ریزد. همین حال را قبل از سزارین هم داشت، هرچند بعدها اعتراف کرده بود که بیشتر از خود جراحی، به خاطر کابوس هایی بود که می دید و در همه ی آنها ماری بث حین زایمان می مرد.
ماری بث به نرمی گفت «هی. سلام جیس» می خواست بگوید دوستت دارم، یا ممنون که آمدی؛ اما اگر می گفت ممکن بود گریه اش بگیرد. به جایش پرسید بچه ها کجا هستند.
«پیش ارل»
احساسات ماری بث با هم سنگ، کاغذ، قیچی کردند. آزردگی رمانتیک بودن را زد. «جابلونسکی؟! شوخی می کنی؟»
«دیر وقت بود.»
«به همین خاطر اونا رو با همسایه ی انسان گریز احتمالاً الکلی طبقه ی پایین تنها گذاشتی؟ احیاناً بهشون یه تابلوی «به من تعرض کنید» هم وصل کردی؟»
«کوتاه بیا! ارل بدخلق هست ولی آدم بدی نیست.»
«یا مسیح! جیسون، چرا همراه ویلسون ها نفرستادیشون خونه؟» ویلسون ها یکی از خانواده های گروه بودند که در همسایگی زندگی می کردند.
«به ذهنم نرسید. خیلی خسته بودن، به همین خاطر به ارل گفتم بیاد بالا. الان می تونم به ویلسون ها اطلاع بدم ولی احتمالاً دیگه خوابن.»
«فراموشش کن»
جیسون لبه ی تختش نشست: «حالت چطوره؟»
«خوبم. فقط دلم می خواد زودتر تموم بشه.» مکث کرد «شاید برای فردا لازم باشه به ویلسون ها بگی. لیو و تس با هم کلاس باله دارن.»
«باله. باشه.»
«اسکار هم کلاس فوتبال داره.»
«درستش می کنم.»
«چطوری؟ با یه دست که نمی تونی چند تا هندونه برداری. یکی رو لازم داری که کمکت کنه.»
«باشه. به ویلسون زنگ می زنم.» جیسون به دنبال موبایلش گشت.
«الان نه. الان دیر وقته. یا پیام بده یا ایمیل، یا اینکه فردا صبح زنگ بزن.»
جیسون سر تکان داد. «یکشنبه چی؟»
یکشنبه به جشن تولد دعوت بودند. بعد از آن، لیو در پارک قرار بازی داشت و اسکار گفتاردرمانی. نمی خواست به همه ی این ها همین حالا فکر کند. «نمی دونم جیسون.»
«می تونیم برای تعطیلات بفرستیم شون پیش لورن.» لورن، خواهر کوچکتر جیسون بود که با شوهر و چهار بچه اش نزدیک بوستون زندگی می کرد.
«چطوری قراره برن اونجا و برگردن؟»
«می تونم از لورن بخوام بیاد و ببردشون. می دونه قضیه چیه.»
«تو به لورن گفتی؟»
«خب، آره. توی تاکسی به او زنگ زدم. وقتی پدرم سکته کرد لورن پیشش بود.» پدر جیسون، الیوت، توی هفتاد سالگی اش سکته کرده بود، در آن سن انتظارش را داری از این جور وقایع پیش بیاید. «خب، چی می گی؟ لورن؟»
ماری بث سرش را در دست هایش گرفت. تدارک برنامه ریزی تعطیلات معمولاً این حس را به او می داد که مسئول برج مراقبت است؛ ولی در این لحظه، نمی توانست همه ی هواپیماها را در هوا نگه دارد. «نمی دونم. می شه لطفاً منو از تصمیم گیریا حذف کنی؟ دست کم تا وقتی این قضیه تموم بشه.»
جیسون با دستش توی هوا حفاظی دور ماری بث کشید. «باشه. تو توی حبابی.»
پرستار و نیروی خدماتی با تخت چرخ دار وارد شدند. پرستار پرسید: «یه آرام بخش ملایم می خوای؟»
«فکر کنم یه قوی شو ترجیح می دم.»
در مدتی که برای انتقال آماده اش می کردند، جیسون دستش را فشار می داد و به او اطمینان می داد که همه چیز خوب پیش می رود و نگران نباشد. همیشه همین را می گفت. ماری بث هیچ وقت واقعاً باورش نمی کرد؛ گرچه قدر این احساس ملایم خوش بینی را می دانست؛ چون میل باطنی اش را به اینکه همیشه منتظر بلای بعدی باشد، متعادل می کرد. الان میل داشت که باورش کند، خیلی زیاد؛ اما وقتی جیسون خم شد و پیشانی اش را بوسید، ماری بث احساس کرد که او می لرزد و در شگفت ماند که آیا خودش هم به حرف هایی که زده باور دارد یا نه.
اما بعد، آرام بخش اثر کرد و همه چیز خیلی خوب و ملایم پیش رفت. شنید که جیسون گفت «دوستت دارم» ماری بث هم گفت دوستت دارم، یا فکر کرد که گفت. شاید فقط خیال کرده باشد.
در کت لب، جوی شاد و فراخور ساعت یازده شب جمعه حاکم بود. رادیولوژیست ها و پرستار ها خوش مزگی می کردند و می خندیدند و ماری بث از میان مه ناشی از آرام بخش شاهدشان بود. وقتی سوند وارد شد فشار را احساس کرد؛ ولی بالا رفتنش را به سمت قلبش حس نکرد. وقتی رنگ تشخیصی آزاد شد، حسی گرم و غریب داشت؛ ولی ناخوشایند نبود.
کسی گفت «می شه لطفاً یه سرفه بکنی ماری بث؟»
سرفه کرد.
«عالیه»
بعد چیزی حس کرد که غریب بود. به او نگفته بودند که در این مرحله نباید دیگر چیزی حس کند؟
شنید که کسی سوال کرد «چه اتفاقی افتاد؟»
«فشارش داره می افته.»
جو اتاق با همان سرعتی که ابری خورشید را بپوشاند تغییر کرد. بعد از آن همه چیز سریع اتفاق افتاد: هم سرایی اعلان های هشدار، حرکات سریع، ماسکی روی صورتش. در آن لحظه ی آخر، پیش از آنکه همه چیز تاریک شود، ماری بث اندیشید (بیشتر با شگفتی تا ترس) که چقدر راحت همه چیز می تواند تمام شود.

نظرات کاربران درباره کتاب ترکم کن

داستان درباره زنی میانسال است که زیر بار مضاعف مادری و کار دست و پا می زند. سکته قلبی، نگاهش به مادری، فرزندی و عشق را عوض می کند و فرصتی است برای مرور زندگی. داستان خیلی زنانه است و کم هیجان، پایان معمولی و قابل انتظاری هم دارد، با این وجود، ترجمه خوبی دارد و برای یکبار خواندن سرگرم کننده است.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
زیبا. پر از احساسات متناقض زنانه. ترجمه خوبی دارد.
در 2 ماه پیش توسط آناهیتا
فکرکنم خیلی خوبه که آدمابتونن انقدردرک متقابل داشته باشن ودرضمن بدون منت درحق همدیگه فداکاری کنن.
در 1 ماه پیش توسط m19...iee