فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نوری‌ که از دست دادیم

کتاب نوری‌ که از دست دادیم

نسخه الکترونیک کتاب نوری‌ که از دست دادیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نوری‌ که از دست دادیم

استاد شروع کرد به خواندن:«ما در بلندی و ارتفاع، همیشه آمادهٔ سقوطیم.در زندگیِ انسان زمان‌هایی فرا می‌رسد که در اوج سختی و مشقت، ‌سعادت نصیبش می‌شود؛ همهٔ سفرهای زندگی‌اش حذف و از قلم می‌افتد، در تنگناها و بدبختی‌ها به تلاطم می‌افتد. اکنون در یک چنین دریای کاملی شناوریم، و نباید فرصت‌های امروزمان را از دست بدهیم و یا در زندگی خطری نکنیم. مطمئنم که همهٔ شما این متن را خوانده‌اید. کدام‌یک از شما اینجا می‌تواند به من بگوید که نظر بروتوس درمورد سرنوشت و آزادی چیست؟» آن عبارت همیشه به یاد من مانده است و می‌ماند چون بارها با یادآوری‌اش شگفت‌زده شدم، درست از همان روزی که من و تو در همان سمینار شکسپیر پروفسور کرامر همدیگر را ملاقات کردیم. حال چه سرنوشت نامش را بگذاریم یا انتخاب و تصمیم که باعث شد درهمهٔ این سال‌ها ما با یکدیگر در تماس باشیم. یا ترکیبی از هر دو، هم سرنوشت و هم انتخاب، باعث آنچه امروز رخ داده باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب نوری‌ که از دست دادیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تحسین از کتاب نوری که از دست دادیم

«از آنجا که این کتاب مرا مجذوب خود کرد و بسیار تحت تاثیر قرار داد، بشخصه به انتخاب های خویش رجوع کردم و از تصمیم ها و انتخاب های دوستان و اطرافیانم شگفت زده شدم. چطور رویاهای خویش را با واقعیت ها منطبق می ساختند؟ و چه می شد اگر آن رویا، آنکه ازهمه بیشتر دوستش دارید را دربر نمی گرفت؟»
لیز فنتون(۱) و لیزا استینک(۲)، نویسندگان کتاب «وضعیت همه چیز(۳)»

«مراقبه ای زیبا و روان از انتخاب هایی که در پی عشق و یک زندگی معنادار انجام می دهیم.»
دلیا اِفرون(۴)، نویسنده ایتالیایی

«ما نتوانستیم لحظه ای کتاب را بر زمین بگذاریم... سانتوپولو ما را به سفری از فرصت های از دست رفته، پشیمانی و تردیدی برد که برگردیم و انتخاب های شخصی خویش را بازبینی کنیم. داستان عاشقانه لوسی و گیب از سری داستان هایی است که حتی مدت ها پس از خواندن آن، شما را باخود همراه می کند.
بتانی چز(۵)، نویسنده « آنکه گریخت»

«نقطه اوج این کتاب به گونه ای زیبا و غم انگیز نه فقط گویای یک عشق واقعی و عمیق است، بلکه از کشور و هویت های مشترک ما سخن می گوید. این کتاب، کتابی به یادماندنی و فراموش ناشدنی است، چون کاملاً واقعی و ملموس است.»
نایک شیفین، خبرنگار ویژه برنامه های تلویزیونی در امریکا و خبرنگار رادیو ملی عمومی(۶)

«داستانی صمیمانه درباره لذت و درد عشق... سانتوپولو چشم فوق العاده تیزبینی دارد، بر حس های مختلف و راه های کوچکی که آن احساس ها آن را دستخوش تغییر می کنند، تمرکز کرده است درحالی که دیدی کلی از رابطه لوسی و گیب را درطی دهه ای پراز هیاهو به تصویر می کشد. من آدم دل نازکی نیستم، اما بعید است کسی در پایان این داستان اشکی نریزد.»
جین اوکونور(۷)، نویسنده «اعترافات تقریباً واقعی»

فصل اول

گاهی وقت ها به نظر می رسد اشیا، شاهدانِ تاریخ بوده اند. تصور می کردم میزی چوبی که در آن سالِ برپایی سمینار شکسپیرِ استاد کرامر، به دورِ آن نشسته بودیم، قدمتش به اندازهٔ کلمبیا باشد؛ چراکه آن میز از سال ۱۷۵۴ در آن اتاق بوده است، و قرن ها به وسیلهٔ امثال ما دانشجویان، لبه های آن پوسیده و فرسوده شده که البته نمی تواند واقعیت داشته باشد. اما این تصوری است که من خودم از آن دارم. دانشجویانی که در طی انقلاب های مختلف، جنگ های داخلی، جنگ های جهانی، جنگ کره، ویتنام، و جنگ خلیج فارس، پشت آن نشسته اند.
جالب است که اگر از من بپرسید چه کس دیگری در آن روز همراه شما بود، بعید می دانم بتوانم پاسخ شما را بدهم. شاید از روی چهره بتوانم، اما دیگر پس از گذشت سیزده سال تنها چهرهٔ تو و پروفسور کرامر را می توانم به خاطر بیاورم.حتی نمی توانم نام دستیار آموزشی را که همیشه دیر به کلاس می رسید به خاطر بیاورم. خیلی دیر می رسید، حتی از تو هم دیرتر.
کرامر تازه حضور و غیابش را تمام کرده بود که تو در را گشودی. به من لبخندی زدی و در حالی که کلاهت را ازسر برمی داشتی و به درون جیب پشت شلوارت می کردی و گونه هایت با لبخندی که زدی کمی گود شده بود، چشمانت بی درنگ به صندلی خالی کنار من افتاد و فوری آمدی و کنارم نشستی.
درحالی که تو از درون کوله پشتی ات مشغول در آوردن قلم و یادداشت شدی کرامر پرسید: «و شما؟»
تو هم گفتی: «گیب، گابریل سامسون.»
پروفسور کرامر نیز به فهرست مقابلش نگاه انداخت و گفت: «امیدوارم ایام باقی ترم، همیشه بموقع سرِکلاس حاضر بشید آقای سامسون. کلاس راس ساعت ۹ شروع می شه.»
تو هم سر تکان دادی و کرامر نیز به حرف زدن دربارهٔ موضوع ژولیوس سزار پرداخت.
استاد شروع کرد به خواندن:«ما در بلندی و ارتفاع، همیشه آمادهٔ سقوطیم.در زندگیِ انسان زمان هایی فرا می رسد که در اوج سختی و مشقت، سعادت نصیبش می شود؛ همهٔ سفرهای زندگی اش حذف و از قلم می افتد، در تنگناها و بدبختی ها به تلاطم می افتد. اکنون در یک چنین دریای کاملی شناوریم، و نباید فرصت های امروزمان را از دست بدهیم و یا در زندگی خطری نکنیم. مطمئنم که همهٔ شما این متن را خوانده اید. کدام یک از شما اینجا می تواند به من بگوید که نظر بروتوس درمورد سرنوشت و آزادی چیست؟»
آن عبارت همیشه به یاد من مانده است و می ماند چون بارها با یادآوری اش شگفت زده شدم، درست از همان روزی که من و تو در همان سمینار شکسپیر پروفسور کرامر همدیگر را ملاقات کردیم. حال چه سرنوشت نامش را بگذاریم یا انتخاب و تصمیم که باعث شد درهمهٔ این سال ها ما با یکدیگر در تماس باشیم. یا ترکیبی از هر دو، هم سرنوشت و هم انتخاب، باعث آنچه امروز رخ داده باشد.
پس از آنکه حرف های کرامر تمام شد، بقیه به متنی که در مقابلشان بود نگاه می کردند. تو نیز انگشتانت را درون پیچ وتاب موهای مجعدت برده بودی و با آن ها بازی می کردی.
در حالی که من و بقیهٔ بچه های کلاس به تو خیره شده بودیم، گفتی:«بسیار خب.» اما از کاری که می کردی دست برنمی داشتی و همچنان با موهایت بازی می کردی.
دستیار آموزشی، که نامش را به خاطر نمی آورم، وارد کلاس شد و گفت: «خیلی ببخشید که دیر اومدم. یه هواپیما با برج های دوقلو برخورد کرده. به محض اینکه داشتم خونه رو به قصد اینجا ترک می کردم، تلویزیون داشت اونو نشون می داد.»
هیچ کس نه معنی حرف های او را فهمید و نه حرکت ها و رفتارش را.
کرامر پرسید: «به نظرت خلبان چیزی خورده بوده؟»
دستیار آموزش، درحالی که می نشست، گفت:«نمی دونم، صبر کردم و یه کم گوش دادم، اما گویندهٔ خبر هیچ اطلاعی در این زمینه نداد.»
اگر اکنون این اتفاق افتاده بود، تلفن های ما از این خبر منفجر شده بود. از توییتر و فیسبوک گرفته تا اطلاعیه ها و گزارش های نیویورک تایمز. اما هنوز اوضاع اضطراری نشده بود و جلسه شکسپیر هم بهم نخورد. هیچ کس توجهی نکرد و کرامر نیز به حرف زدن درمورد سزار ادامه داد. من، در حالی که به حرف های استاد گوش می کردم، به انگشتان دست راست تو می نگریستم که به طور غیر ارادی برروی میز کشیده می شد. و شروع کردم به خط خطی کردن و نقاشی انگشت شست تو که کمی زبر و زمخت شده بود. یادداشتم را در گوشه ای، در جعبه ای که پرشده بود از مطالب مربوط به ادبیات و علوم انسانی و تمدن های معاصر، گذاشته بودم. مطمئنم آنجاست.

فصل دوم

هرگز فراموش نمی کنم هنگامی که تالار فلسفه را ترک می کردیم، با هم چه گفتیم؛ با آنکه واژه ها، هیچ یک واژه خاصی نبودند، این گفت و گو کاملاً به عنوان بخشی از همان روز در ذهن من حک شد. با هم شروع کرده بودیم به پایین آمدن از پله ها. نه دقیقاً با هم، اما دوش به دوش یکدیگر حرکت می کردیم. هوا صاف و آسمان کاملاً آبی بود و همه چیز عوض شده بود. ما هنوز هم درست نفهمیده بودیم چه اتفاقی افتاده.
همهٔ اطرافیان در حال حرف زدن با یکدیگر بودند:
«برج های دوقلو فروریختن!»
«مدرسه ها همه تعطیل شدند!»
«می خوام برم خون اهدا کنم. تو می دونی برای خون دادن کجا باید رفت؟»
به تو رو کردم و گفتم: «چه خبر شده؟»
تو، درحالی که به خوابگاه دانشگاه اشاره می کردی، گفتی: «من در شرق محوطهٔ دانشگاه زندگی می کنم. بیا بریم ببینیم چه خبر شده. تو لوسی بودی، مگه نه؟ کجا زندگی می کنی؟»
گفتم: «هوگان، و بله، اسمم لوسیه».
«از آشناییت خوشحالم لوسی، من گابریل هستم.» و تو دستت را جلو آوردی. وسط این بحبوحه، من هم با تو دست دادم و نگاهت کردم. دوباره چال گونه ات پدیدار شد.چشمان آبی رنگت درخشید. سپس، برای نخستین بار، با خودم فکر کردم: این پسر چه خوشگله.
با هم به خوابگاه تو و اتاقت رفتیم و به همراه هم اتاقی هایت، آدام، اسکات و جاستین، به تماشای تلویزیون پرداختیم. تلویزیون نشان می داد که مردم از آن ساختمان ها بیرون زده بودند، کوهی از خاک، دودی غلیظ را به آسمان فرستاده بود و برج های دوقلو به طور ناگهانی درحال سقوط بودند. وسعت ویرانی بسیار زیاد بود. ما خیرهٔ این تصاویر شده بودیم، چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم. اصلاً باور نمی کردیم که این حادثه در کشور ما و در شهر ما اتفاق بیفتد، در حدود یازده کیلومتریِ جایی که نشسته بودیم، این قربانیان همه انسان هایی مثل خودِ ما بودند. هنوز نمی توانستم باور کنم. به هیچ وجه در تصورم نمی گنجید.
تلفن همراهمان قطع شده بود. تو از تلفن خوابگاه برای خبردار کردن مادرت در آریزونا استفاده کردی که بگویی حالت خوب است. من هم با پدر و مادرم در ایالت کنتیکت تماس گرفتم، که از من خواستند به خانه برگردم. آنان یکی را می شناختند که دخترش در مرکز تجارت جهانی، یا همان برج های دوقلو، کار می کرده و هنوز کسی از او خبری نداده بود. یکی دیگر که پسرعمویش جلسهٔ کاری صبحانه ای در آن برج ها داشته است.
پدرم گفت: «بیرون منهتن باید امن تر باشه، اگه به دنبال این قضایا بیماری هم رایج بشه چی؟ مثلاً سیاه زخم. یا مشکل ها و بیماری های پس از جنگ. مثل گاز اعصاب.»
به پدرم گفتم که متروها همه از کار افتاده اند. احتمالاً قطارها و همهٔ سامانه های حمل ونقل نیز همین وضع را داشته باشند.
پدرم گفت: «خودم می آم دنبالت. همین الان می پرم سوار ماشین می شم می آم.»
من هم به او گفتم: «مشکلی نیست، نگران نباش. با چندتایی از دوستانم هستم. ما همه خوبیم. بعداً دوباره تماس می گیرم. فعلاً که هیچی به نظر واقعی نمی رسه.»
اسکات پس از این که من گوشی تلفن را قطع کردم، گفت: «می دونی، اگه من عضو یه سازمان تروریستی بودم، یه بمب روی سرِ خودمون ول می کردم.»
آدام، که منتظر بود تا از عمویش که در ادارهٔ پلیس کار می کرد، خبری بگیرد، گفت: «چرا چرند می گی اسکات؟»
اسکات که می کوشید خیلی زیاده روی نکند، گفت: «منظورم اینه که اگه شما بخواید از دیدِ علمی به اون نگاه کنید...»
جاستین وسط حرفش پرید و گفت: «خفه شو! یه کم جدی باش. الان که فعلاً جزو این سازمان نیستی، پس حرفی نزن.»
آن وقت برگشتم و به تو گفتم: «شاید بهتر باشه من برم.» آن زمان خیلی زیاد تو را نمی شناختم. تازه با دوستانت آشنا شده بودم. «الان هم اتاقی های من تعجب می کنن که کجا غیبم زده.»
تو هم که گوشی تلفن را دستم می دادی، گفتی: «خب، با اونا تماس بگیر و بهشون بگو که داری می ری به پشت بامِ خوابگاه. به اونا بگو که می تونن تو رو، اگه بخوان، اونجا ببینن.»
«بگم دارم می رم کجا؟»
تو هم، درحالی که انگشتانت را برروی گیسوانم می کشیدی، گفتی: «پیشِ من.» این اشاره ای صمیمانه بود؛ چیزی که معمولاً پس از آنکه همهٔ موانع میان دوطرف برداشته می شود، به وقوع می پیوندد. مانند آنکه بدون پرسیدن از طرف مقابلت، از ظرف غذایش بخوری. و به یکباره، ارتباطی خاص را با تو حس کردم؛ مانند کشیدن دست نوازش تو بر سرِ من که برای من مفهوم دیگری داشت، آن انگشتان عصبی.
به یادِ سال ها پس از آن افتادم که تصمیم داشتم موهایم را اهدا کنم و آرایشگر، گیسوانم را درون کیسه ای گذاشت و به دستم داد؛ موهایی که حتی از رنگ همیشگی اش، که قهوه ای بود، تیره تر به نظر می رسید. با آنکه تو یک دنیا از من دور شده بودی، حس می کردم با این کارم به تو خیانت کرده ام؛ انگار عهدم را با تو شکسته بودم.
اما آن روز، درست پس از آنکه موهایم را نوازش کردی، تازه متوجه کاری که کردی شدی و به سرعت دستت را عقب کشیدی. دوباره لبخندی به من زدی، اما این بار این قضیه به چشمت نیامد.
من شانه ای بالا انداختم. گفتم: «بسیار خب.»
دنیا به گونه ای به نظر می رسید، انگار تکه و پاره شده بود. به این می مانست که ما از میان آینه ای ترک خورده به درون مکانی ترک برداشته رفته بودیم که هیچ معنایی برای مان نداشت؛ جایی که در آن همهٔ حفاظ ها فرو ریخته و دیوارها از بین رفته بود. در آن مکان، دیگر دلیلی برای نه گفتن وجود نداشت.

فصل سوم

وارد آسانسور شدیم و به طبقهٔ یازدهم که آخرین طبقه بود، رفتیم. سپس، در انتهای راهرو، پنجره ای را گشودیم. تو برگشتی و به من گفتی: «یکی در سال دوم دانشجویی اینو به من نشون داد. باورنکردنی ترین منظره نیویورکه که تابه حال ممکنه دیده باشی.»
پنجره را کاملاً به سمت سقف بالا کشیدیم و من به یکباره احساس خفگی کردم. موجی از دود از جنوبی ترین نقطهٔ منهتن به چشم می خورد. کلِ آسمان خاکستری رنگ شده بود، همهٔ شهر پوشیده از غبار شده بود. گفتم: «وای خدای من!» چشمانم پر از اشک شده بود. برای خود در ذهنم آنچه را پیشتر از این شهر دیده بودم تصور کردم. فضای خالی که برج ها در آن قرار داشت را مشاهده کردم. تاثیری بد در من گذاشته بود. «حتماً عدهٔ زیادی توی اون ساختمونا بودن.»
دست های تو در آن هوای دودآلود مرا یافت.
آنجا ایستادیم و شاهد آن ویرانی بودیم و اشک ریختیم. این را که چقدر در آنجا ایستادیم، اصلاً نمی دانم. حتماً عدهٔ دیگری نیز آن بالا در کنار ما شاهد این صحنه بودند که نمی توانم به خاطر بیاورم. فقط تو را به یاد دارم. و تصویر آن دود. این تصویر در مغزم کاملاً حک شده است.
در نهایت زیر لب گفتم: «چه خبر داره می شه؟» دیدن این صحنه موجب شده بود تا به عمق فاجعه پی ببرم. «بعد از این چی می شه؟»
تو نگاهی به من انداختی و چشمان هردوی ما هنوز پر از اشک بود. با نوعی مغناطیس که همهٔ جهان اطراف را نادیده می گرفت، قفل شده بود. دستانت به دورِ کمرم حلقه شد، گویی می بایست از آنچه پس از این قرار بود رخ دهد، از هم محافظت کنیم. این گونه بود که احساس کردم در امنیت کامل هستم، و در دستان و بازوان گرم و پرقدرت تو احاطه شده بودم. دنیا و هرچه در آن بود را به فراموشی سپرده بودم. در آن لحظه، فقط تو را می دیدم و بس.
سال های سال به خاطر این لحظه احساس گناه می کردم. گناه به این دلیل که در لحظه ای که شهر در حال نابودی بود، ما برای نخستین بار، یکدیگر را بوسیدیم. گناه به این سبب که در آن لحظه از همه چیز و همه کس غافل شده بودم و فقط تو را می دیدم.
اما بعدها فهمیدم که ما تنها نبودیم. پچ پچ های دیگران را نیز می شنیدم که آنان نیز در آن روز و آن لحظه خیلی کارها کرده بودند و من نباید از این بابت شرمنده می شدم. که آنان حتی نطفهٔ فرزندی را بسته بودند. ازدواج کرده و برای نخستین بار جملهٔ دوستت دارم را به یکدیگر گفته بودند. در مرگ چیزی است که مردم را به زندگی وا می دارد. در آن روز ما می خواستیم زندگی کنیم و خود را به خاطر این خواسته مقصر نمی دانیم و نباید هم بدانیم.
وقتی که نفس ما از دود و غبار گرفته بود، سرم را برروی سینهٔ تو گذاشتم. به صدای تپش قلبت گوش فرا دادم و از شنیدن صدای قوی و محکم آن ضربه ها، احساس آسودگی کردم.
آیا صدای ضربان من نیز به تو آرامش می داد؟ اکنون چطور؟

نظرات کاربران درباره کتاب نوری‌ که از دست دادیم

دوستان این همون کتاب دنیا بدون تو نشر مصدق هست،که در فیدیبو موجوده اشتباهی دوتا رو نخرید(داستان کتاب عالی و خیلی قشنگه)
در 3 ماه پیش توسط marziyeh h
این همون کتاب دنیا بدون تو هستش،بعد جالب اینجاس نه دنیا بدون تو نه نوری از دست دادیم اسم اصلی کتاب نیس،اسم اصلی کتاب لوسی هستش😐
در 3 ماه پیش توسط shaghayegh as