فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من گاهی دروغ می‌گویم

کتاب من گاهی دروغ می‌گویم

نسخه الکترونیک کتاب من گاهی دروغ می‌گویم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من گاهی دروغ می‌گویم

من همیشه از سقوط آزاد میان خواب و بیداری لذت برده‌ام. یعنی همان چند ثانیه‌ی نیمه‌هشیار مغتنم پیش از باز کردن چشم‌ها،‌ هنگامی‌که به خودت می‌آیی و باور داری که شاید رؤیاهایت بی‌چون و چرا همان واقعیت تو باشد. لحظه‌ی پرشوری از عذاب یا لذت،‌ پیش از آن‌که حس‌هایت دوباره جان بگیرند و متوجهت کنند که کی، کجا و چه چیزی هستی. فعلاً،‌ و برای یک لحظه‌ بیش‌تر، از توهم خوددرمانی‌ای لذت می‌برم که به من اجازه می‌دهد تصور کنم می‌توانم هر کسی باشم،‌ امکان دارد هر جایی باشم و شاید کسی دوستم داشته باشد. نور را از پشت پلک‌هایم حس می‌کنم و حلقه‌ی پلاتین روی انگشتم توجهم را جلب می‌کند. انگار از قبل سنگین‌تر شده؛‌ به طوری که دارد مرا از پا درمی‌آورد. روی تنم ملافه‌ای کشیده شده که بوی ناآشنا و غریبی می‌دهد و باعث می‌شود احتمال بدهم در هتل هستم. هر خاطره‌ای از آن‌چه خواب دیده بودم،‌ از بین می‌رود. تقلا می‌کنم طاقت بیاورم، سعی می‌کنم کسی باشم و در جایی بمانم که نیستم،‌ ولی از عهده‌اش برنمی‌آیم. من حتی خودم هم نیستم و این‌جایم،‌ در همان مکانی که از پیش هم می‌دانم نمی‌خواهم باشم. دست و پاهایم تیر می‌کشد و به حدی خسته‌ام که مایل نیستم چشم‌هایم را باز کنم؛ تا این‌که یادم می‌آید نمی‌توانم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من گاهی دروغ می‌گویم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اکنون

روز هدیه(۶)، دسامبر ۲۰۱۶

من همیشه از سقوط آزاد میان خواب و بیداری لذت برده ام. یعنی همان چند ثانیه ی نیمه هشیار مغتنم پیش از باز کردن چشم ها، هنگامی که به خودت می آیی و باور داری که شاید رویاهایت بی چون و چرا همان واقعیت تو باشد. لحظه ی پرشوری از عذاب یا لذت، پیش از آن که حس هایت دوباره جان بگیرند و متوجهت کنند که کی، کجا و چه چیزی هستی. فعلاً، و برای یک لحظه بیش تر، از توهم خوددرمانی ای لذت می برم که به من اجازه می دهد تصور کنم می توانم هر کسی باشم، امکان دارد هر جایی باشم و شاید کسی دوستم داشته باشد.
نور را از پشت پلک هایم حس می کنم و حلقه ی پلاتین روی انگشتم توجهم را جلب می کند. انگار از قبل سنگین تر شده؛ به طوری که دارد مرا از پا درمی آورد. روی تنم ملافه ای کشیده شده که بوی ناآشنا و غریبی می دهد و باعث می شود احتمال بدهم در هتل هستم. هر خاطره ای از آن چه خواب دیده بودم، از بین می رود. تقلا می کنم طاقت بیاورم، سعی می کنم کسی باشم و در جایی بمانم که نیستم، ولی از عهده اش برنمی آیم. من حتی خودم هم نیستم و این جایم، در همان مکانی که از پیش هم می دانم نمی خواهم باشم. دست و پاهایم تیر می کشد و به حدی خسته ام که مایل نیستم چشم هایم را باز کنم؛ تا این که یادم می آید نمی توانم.
هول و هراس مثل تندبادی از هوای سرد و پرسوز در سراسر وجودم پخش می شود. یادم نمی آید این جا کجاست یا چه طوری از این جا سر درآوردم، گرچه می دانم چه کسی هستم؛ اسم من اَمبر رینولدز است، من سی و پنج سالم است، و با پُل(۷) ازدواج کرده ام. این سه مطلب را در ذهنم تکرار می کنم، خیلی قرص و محکم به آن ها می چسبم؛ چه بسا مرا نجات بدهند؛ با این حال حواسم هست که بخشی از داستان ناقص است؛ چند برگ آخر ربوده شده است. زمانی که خاطره ها در همان حدی که در توانم هست کامل می شوند، آن ها را به فراموشی می سپارم تا این که آن ها به حد مناسبی در ذهنم ساکت و بی صدا می شوند که به من مجال می دهند فکر کنم، از همه چیز سر دربیاورم و بفهمم اوضاع چگونه است. خاطره ای سر سازش ندارد و با تقلا خودش را آشکار می کند، اما من نمی خواهم باورش کنم.
صدای دستگاهی درون حس هشیاری ام نفوذ می کند، آخرین بازمانده های جزئی امیدم را می رباید و چیزی برایم نمی گذارد؛ مگر همان فهم و درک ناخواسته ی این موضوع که من در بیمارستانم. بوی تعفن مواد ضدعفونی این محل موجب می شود بخواهم بالا بیاورم. من از بیمارستان ها بیزارم. آن ها منزلگاه مرگ و حسرت های به جامانده هستند؛ نه مکانی که من به اختیار خودم حاضر باشم به آن بروم؛ چه برسد به این که آن جا بمانم.
مدتی قبل چند نفر این جا بودند؛ افراد غریبه، این را الان یادم می آید. آن ها از واژه ای استفاده کردند که من ترجیح می دادم نشنوم. یادم می آید که کلی قیل و قال شد، سر و صداهای وحشت زده ی بلند اشخاص، که فقط هم متعلق به خودم نبود. تقلا می کنم چیزهای بیش تری را کند و کاو کنم، ولی ذهنم یاری نمی کند. اتفاق بسیار ناگواری افتاده است، ولی یادم نیست چه بود یا چه موقع.

چرا پل این جا نیست؟

شاید وقتی جواب سوالی را از پیش می دانی، پرسیدن آن خطرناک باشد.

او مرا دوست ندارد.

جای این فکر را در ذهنم مشخص می کنم.
صدای باز شدن دری به گوشم می خورد. صدای پا، و سپس سکوت بازمی گردد؛ گرچه مخدوش شده و دیگر ناب و خالص نیست. بوی سیگار کهنه به مشامم می خورد، و از سمت راستم صدای قلمی روی کاغذ کشیده می شود. کسی در سمت چپم سرفه می کند و تازه متوجه می شوم که دو نفر هستند. افرادی ناشناس در تاریکی. بیش تر از قبل سردم می شود و به طرز هولناکی حس می کنم ناچیزم و کوچک. پیش از این هرگز حس هراسی که هم اینک بر من مسلط شده، تجربه نکرده بودم.
ای کاش کسی چیزی می گفت. صدای زنی می آید که می پرسد: «او کی است؟»
زن دیگری پاسخ می دهد: «هیچ سررشته ای ندارم. طفلک، چه اوضاع ناجوری.»
ای کاش اصلاً حرف نمی زدند. جیغ می زنم:

اسم من اَمبر رینولدز است! من گوینده ی رادیو هستم! چه طور شما نمی دانید من چه کسی هستم؟

همین جمله ها را بارها و بارها پشت سر هم فریاد می زنم، ولی آن ها به من اعتنا نمی کنند، چون از بیرون ساکتم. به ظاهر و در دنیای بیرون، من کسی نیستم و هیچ اسمی ندارم.
می خواهم همان حالتی از مرا که آن ها دیده اند، ببینم. می خواهم بنشینم، دستم را دراز کنم و به آن ها دست بزنم. من می خواهم دوباره چیزی را حس کنم، حالا هر چیزی، و هر کسی. می خواهم هزار تا سوال بپرسم. به گمانم می خواهم جواب ها را بدانم. آن ها همان عبارت قبلی را هم به کار بردند، همان کلمه ای که دلم نمی خواهد بشنوم.
زن ها می روند و در را پشت سرشان می بندند؛ گرچه حرف شان به جا می ماند؛ به طوری که ما با هم تنها هستیم و من دیگر نمی توانم نسبت به آن ها بی تفاوت باشم. نمی توانم چشم هایم را باز کنم. نمی توانم از جایم تکان بخورم. نمی توانم صحبت کنم. کلمه ای خودش را به رخ می کشد، ظاهرش را نشان می دهد و من می دانم که حقیقت دارد...

کما.

آن موقع

یک هفته قبل ـ دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۶

در تاریکی صبح زود پاورچین پاورچین از پله ها پایین می روم، مراقبم که پل را بیدار نکنم. همه چیز همان جایی است که باید باشد؛ با این حال یقین دارم که جای چیزی خالی است. من برای مقابله با سرما کت سنگین زمستانی ام را می پوشم و برای شروع برنامه ی معمول روزانه ام به آشپزخانه می روم. از در پشتی شروع می کنم و چند بار دستگیره را می چرخانم تا مطمئن بشوم قفل است.
بالا، پایین. بالا، پایین. بالا، پایین.
بعد، با دست هایی که از ناحیه ی آرنج خم کرده ام، جلو اجاق گاز می ایستم؛ با حالتی که انگار قرار است ارکستر با شکوه سینی اجاق گاز را رهبری و هدایت کنم. انگشت هایم همان حالت آشنا را به خودشان می گیرند؛ انگشت سبابه و وسط هر دست، شست را پیدا می کند. وقتی با چشم هایم کنترل می کنم که همه ی دستگیره ها و تنظیمات خاموش است، بی صدا زیر لب با خودم نجوا می کنم. من سه بار کامل بررسی اش می کنم، و ناخن هایم به صورتی با هم صدای تقه می دهند که کد مورسی(۸) به وجود می آورند که فقط خودم می توانم رمزگشایی کنم. وقتی متقاعد می شوم که همه چیز امن و امان است ، می خواهم از آشپزخانه بیایم بیرون؛ چند لحظه در چارچوب در این پا و آن پا می کنم؛ درحالی که برایم سوال است نکند امروز از آن روزهایی باشد که مجبور شوم برگردم و دوباره کل این روال معمول را از نو شروع کنم. این طور نیست.
آهسته و خیلی بی صدا از روی کف پوش هایی که جیرجیر صدا می دهند، وارد هال می شوم، کیفم را برمی دارم و محتویاتش را بررسی می کنم. گوشی، کیف پول، کلیدها. در کیف را می بندم، بازش می کنم، دوباره نگاه می کنم. سر راه، و به سوی در خانه برای بار سوم هم آن را وارسی می کنم. یک لحظه می ایستم و وقتی که می بینم زن از درون آیینه به خودم خیره شده، یکه می خورم. من چهره ی کسی را دارم که شاید روزگاری زیبا بوده است؛ گرچه حالا او را به سختی به جا می آورم. این تصویر با سایه روشن درهم آمیخته است؛ مژه های مشکی بلند چشم های سبز درشتم را قاب گرفته اند، سیاهی دلگیری زیرشان رخنه کرده و ابروهای پرپشت قهوه ای بالای شان قرار گرفته است. پوست من بوم نقاشی بی رنگ و رویی است که تا روی استخوان گونه هایم کشیده شده است. موهایم به قدری قهوه ای است که به سیاهی می زند؛ رشته های موی صاف بی حال روی شانه هایم افتاده است؛ چون طرح بهتری برای شان نداشتم. پیش از آن که موهایم را به صورت دم اسبی جمع کنم، آن را بدون ملاحظه و هیچ ملایمتی با انگشت هایم شانه می زنم. با کشی که روی مچ دستم است، کل موهایم را از توی صورتم جمع می کنم. لب هایم طوری از یکدیگر جدا می شوند که گویی قصد دارم حرفی بزنم؛ ولی فقط هوا از دهانم خارج می شود. چهره ای رادیویی به خودم خیره می شود.
یادم می آید ساعت چند است و به خودم یادآور می شوم که قطار منتظرم نمی ماند. من خداحافظی نکرده ام؛ ولی به گمانم اهمیتی هم ندارد. چراغ را خاموش می کنم و از خانه می آیم بیرون، و پیش از آن که از مسیر باغچه ی مهتابی راه بیفتم و بروم، سه مرتبه چک می کنم که در ورودی خانه قفل باشد.
زود است، ولی من از همین حالا هم دیرم شده است. تا الان حتماً مدلین(۹) توی دفتر است، روزنامه ها خوانده شده و مطالب خوب شان برداشته شده است. تهیه کننده ها، قبل از آن که به زور و با پرخاش به آن ها گفته شود که برای برنامه ی امروز صبح بهترین مصاحبه ها را برایش بیاورند، لاشه ی روزنامه ها را زیر و رو کرده اند. تاکسی ها راه افتاده اند تا مهمان های بیش از حد ذوق زده ای که هیچ گونه آمادگی هم ندارند، سوار کرده و برسانند. هر روز صبح متفاوت است؛ با این حال همین قضیه به صورت برنامه ی تمام عیاری درآمده است. شش ماهی می شود که به تیم قهوه ی صبحگاهی(۱۰) ملحق شده ام و اوضاع طبق برنامه پیش نمی رود. خیلی ها خیال می کنند من شغلی رویایی دارم، اما کابوس ها هم رویا هستند.
***

نظرات کاربران درباره کتاب من گاهی دروغ می‌گویم

خیلی کتاب عجیبی بود خیلی،اصلا نمیشد حدس زد چی میشه نویسنده چه ذهنی داشته😳ترجمه خوبی هم داشت
در 2 ماه پیش توسط shaghayegh as
گرونه
در 1 ماه پیش توسط z_mk1388
خیلی هیجان انگیزبودواحساسات کسی که درحال کمابودروخیلی خوب انتقال میدادرویهمرفته داستان پندآموزوجالبی بود.
در 1 ماه پیش توسط m19...iee
میشه کتاب تخفیف ۴۰ درصد بخوره؟
در 1 ماه پیش توسط z_mk1388