فیدیبو نماینده قانونی موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گام‌به‌گام با امام

کتاب گام‌به‌گام با امام
۱۰

نسخه الکترونیک کتاب گام‌به‌گام با امام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۲۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گام‌به‌گام با امام

گام به گام با امام، مجموعۀ گفتارها و مصاحبه‌ها و مقالاتِ سیدموسی صدر، ترجمۀ مجموعۀ دوازده جلدی مسیره الإمام السید موسی صدر است. این اثر از نوع کتاب‌های مرجع است که ترجمه و تکمیل آن به زبان فارسی نیازمند مقدمات و اقدامات متعدد و متنوع بوده است. فرآیند آماده‌سازی این مجموعه، از جمله انتخاب و گزینش مترجمان و ویراستاران و مدیریت ترجمه و ویراستاری‌های مکرر زبانی و فنی و محتوایی و نمونه‌خوانی‌های متعدد و طــراحی و صفـحه‌آرایی و چـاپ و مآلاً، ساماندهی گروه پنجاه نفـری تولید این اثر حتی‌المقدور با دقت و وسواس صورت گرفته است. دغدغۀ عمدۀ ما آن بوده است که گام به گام با امام، درعین برخورداری از زبانی شـیوا و امروزین، با کمـترین نقص و خطا و بیشترین امانتداری‌ و وفاداری به متن اصلی عرضه گردد.

ادامه...

بخشی از کتاب گام‌به‌گام با امام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قرآن، معجزه جاودان

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاه و السّلام علی سیدنا و نبیّنا محمّد و علی آله الطّیّبین الطّاهرین.
در این روز مبارک می خواهم درباره موضوعی با شما سخن بگویم که قرآن کریم در این اوقات و به مناسبتِ ماهِ رمضان همواره از آن یاد می کند. وقتی قرآن کریم را می خوانیم، می بینیم که از وجوبِ روزه سخن می گوید و اینکه «روزه داشتن بر شما مقرر شد، همچنان که بر کسانی که پیش از شما بوده اند، مقرر شده بود»(۸) یا اینکه «در روزهایی معدود»(۹) واجب است، که موعد آن ماه رمضان است. قرآن به ذکر ماه رمضان بسنده نمی کند و می افزاید:«شَهرُ رَمَضانَ الَّذِی اُنزِلَ فِیهِ القُرآنُ»(۱۰) و می خواهد به شنوندگان و به امت بگوید که میان روزه و قرآن پیوندی برقرار است. قرآن کتاب هدایتی است که «در آن بیانِ راهِ روشنِ هدایت و جدا ساختن حق از باطل»(۱۱) آمده است.
چه بسا، متوجه شده اید که در دعاهای این ماه پس از هر نمازی و در دعاهای روزانه و شبانه هرگاه عبارت «شَهرُ رَمَضانَ» می آید، بی درنگ پس از آن «الَّذِی اُنزِلَ فِیهِ القُرآنُ» ذکر می شود که بر توجه ویژه قرآن کریم به پیوند میان روزه و هدایت و نیز بیّناتِ متجلی در قرآن کریم در این ماه دلالت دارد. می بینیم که قرآنِ پیامبر، قرآنِ خدا، در این ماه نازل شده است. نزول قرآن در این ماه ما را به تفکر وامی دارد. افزون بر این ها در احادیث، به خصوص در خطبه معروف پیامبر، آمده است: «اَیُّهَا النّاسِ قَد اَقبَلَ عَلَیکُم شَهرُ اللّهِ»(۱۲) (ای مردم، ماه خدا را در پیش رو دارید) و در همه روایات و تعالیم پیامبر(ص) و ائمه(ع) بر اهتمام و توجه به قرآن و قرائت قرآن و تلاوت آیات آن و تفکر در معانی و امثال آن تاکید شده است. این معنا اقتضا دارد که در قرآن کریم تامل کنیم. لابد همه شما در این ماه بسیار قرآن می خوانید، همان گونه که توصیه شده است. اما دوست دارم که امروز درباره اصل قرآن و خلاصه حالت ها و چگونگی آن سخن بگوییم.
در حقیقت، قرآن مهم ترین چیزی است که در زندگی مسلمانان وجود دارد، زیرا قرآن معجزه جاودان رسول اللّه است. ما معجزاتی را که از رسول خدا در ایام حیات ایشان صادر شده، ندیده ایم و از آن ها فاصله داریم، اما قرآن معجزه باقی و مستمر در دستان ماست. از همین رو، قرآن راهِ رسیدن به پیامبر و اسلام و خداست. قرآن راهنمای رسیدن به رسالت خداست. علاوه بر این، قرآن کریم سبب جاودانگی اسلام است. اگر قرآن با این کیفیت و با این زبان نبود و اگر قرآن با الفاظش وحی الهی نبود، اسلام هرگز جاودانه نمی ماند. جاودانگی اسلام از قرآن است، کما اینکه اصل اسلام از قرآن است. افزون بر این ها، وقتی به اخبار و آیات مراجعه می کنیم و اوصاف قرآن را می خوانیم، شگفت زده می شویم، متنبه می شویم و لزوم اهتمام و توجه بیشتر و بیشتر به قرآن را درک می کنیم. از صفات قرآن این است که: «لا یَاتِیهِ الباطِلُ مِن بَینِ یَدَیهِ وَ لا مِن خَلفِهِ»(۱۳) و «لا رَیبَ فِیهِ»(۱۴) و «الفُرقان» که جداکننده حق از باطل است. «الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیءٍ.»(۱۵) از این کلمات نباید به سادگی عبور کنیم. «تِبیاناً لِکُلِّ شَیءٍ» یعنی همه چیز در قرآن کریم آشکار شده است.
روایات و تعالیم ماثور از پیامبر(ص) به طرز شگفتی بر توجه و لزوم اهتمام به قرآن تاکید می کند. پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «انِّی تارِکُ فِیکُمُ الثَّقَلَینِ ما ان تَمَسَّکتُم بِهِما لَن تَضِلُّوا بَعدِی کِتابَ اللّهِ و عِترَتِی اَهلَ بَیتی»(۱۶) (دو امر گرانسنگ برای شما می گذارم که اگر بدان ها تمسک جویید، گمراه نشوید؛ کتاب خدا و عترت اهل بیتم) یعنی میراث و ماتَرَک پیامبر در این امت و وسیله ای که می توانیم با آن پس از وفات پیامبر با ایشان پیوند داشته باشیم، قرآن است. می بینیم که پیامبر در جای دیگر تاکید می کند و می فرماید: «فَاذا التَبَسَت عَلَیکُم الفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِمِ فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ»(۱۷) (آن گاه که فتنه ها همانند سیاهی های شب تیره شما را در بر گرفت، به قرآن پناه ببرید) و در بسیاری از اخبار و آثار ایشان آمده است: «مَن جَعَلَهُ اَمامَهُ قادَهُ الَی الجَنَّه وَ مَن جَعَلَهُ خَلفَهُ ساقَهُ الَی النّارِ»(۱۸) (هرکس قرآن را در پیش روی قرار دهد، او را به بهشت رهنمون می سازد و هرکس آن را در پس قرار دهد، او را به جهنم می برد)؛ اخبار و آثار فراوانِ دیگری نیز وجود دارد که اکنون مجال سخن گفتن از همه آن ها نیست. بهتر است امروز کمی درباره قرآن سخن بگوییم تا بلکه احاطه ای کلی به این کتاب عزیز به دست آوریم؛ کتابی که پس از خدا برای ما اهمیت بلافصل دارد.
ما پیامبر را از طریق قرآن می شناسیم. نیز ایمان و کعبه را از طریق قرآن می شناسیم. قرآن خاستگاه مسلمانان و پایگاه اسلام است. بنابراین، پس از بحث از خدا و شناخت خدا باید قرآن را بشناسیم. قرآن چیست؟ چگونه نازل شده؟ معنایش چیست و چگونه می توانیم آن را بفهمیم؟ وظایف ما در برابر قرآن چیست؟
اکنون در این مناسبتِ خجسته به تاریخ قرآن و آثار قرآنی می پردازیم. همان طور که می دانید، قرآن بر رسول خدا و بر امت به تدریج نازل شد. قرآن به حسبِ تعبیرِ مفسران یا بنا بر تعبیر خود قرآن به تدریج و بخش بخش در مدت ۲۳ سال به واسطه پیامبر بر امت نازل شد. اولین آیاتی که نازل شد، آیات کریمه سوره علق بود: «اِقرَا بِاسمِ رَبِّک الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الانسانَ مِن عَلَقٍ اِقرَا وَ رَبُّک الاَکرَمُ الَّذِی عَلَّمَ الانسانَ ما لَم یَعلَم»(۱۹) و آخرین آیه ای که بنا به گفته برخی از مفسران بر رسول اللّه نازل شد، این آیه است: «الیَومَ اَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاسلامَ دِیناً فَمَنِ اضطُرَّ فِی مَخمَصَه غَیرَ مُتَجانِفٍ لِاثمٍ فَانَّ اللهَ غَفورٌ رَحِیمٌ»(۲۰) و برخی دیگر از مفسران سوره نصر را آخرین آیات می دانند: «اذا جاءَ نَصرُاللهِ وَ الفَتحُ وَ رَاَیتَ النَّاسَ یَدخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ افواجاً فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّک وَ استَغفِرهُ انَّهُ کانَ تَوّاباً.»(۲۱)
قرآن بر رسول و برای امت در ۲۳ سال نازل شد، یعنی در مدت رسالتِ رسول. قرآن از نخستین روز رسالت نازل و به تدریج کامل شد. تا اینکه پایان یافت و بدین صورت، در اختیار ما قرار گرفت. بنابراین، اگر قرآن به تدریج نازل شده است، معنای این سخن خدا که: «انّا انزَلناهُ فِی لَیلَه القَدرِ»(۲۲) چیست؟ چرا قرآن می گوید ما آن را در شب قدر نازل کردیم، با آنکه ما می دانیم که قرآن در طی سالیانِ دراز نازل شده و به یک باره در شب قدر نازل نشده است. این مسئله محل بحث مفسران است. برخی از ایشان می گویند که آغاز نزول قرآن در شب قدر بوده و برخی دیگر مباحث دیگری مطرح می کنند. من خلاصه بررسی های خود را بدون وارد شدن به جزئیات و نقل تفاسیر برای شما بیان می کنم.
قرآن بر حسب ظاهر آیات دو بار نازل شده؛ بار اول یک باره و مرتبه دوم به تدریج در ۲۳ سال. قرآن نزولِ اول را «انزال» می نامد: «انّا اَنزَلناهُ فِی لَیلَه القَدرِ.» انزال یعنی نزول یکباره. اما نزول به معنای دوم نزول تدریجی است که در ۲۳ سال صورت پذیرفت و قرآن آن را «تنزیل» می نامد: «نَزَّلنا». تنزیل یعنی نزول تدریجی قرآن و انزال همان طور که گفتیم نزول یک باره قرآن است. این سخن را چرا و بر چه اساسی می گوییم؟
می دانیم که میان «انزال» و «تنزیل» در زبان عربی تفاوت وجود دارد. یکی از استادان بزرگ ما، علامه طباطبایی (حفظه اللّه)، در تفسیر المیزان از این مسئله پرده برداشته و تفاوت میان «انزال» و «تنزیل» را بیان کرده و برای اثبات آن به برخی مسائل استناد کرده است.
در پاره ای از روایات آمده است که قرآن در شب قدر به «بیت المعمور» نازل شده است؛ به آسمان دنیا نازل شده؛ به جایی نازل شده است. عبارتِ روایت مبهم است. اما نزول تدریجی برای مردم صورت می گرفت و برای مردم توضیح داده می شد. چگونه این دو مرحله از نزول قرآن را شناختیم؟ می دانیم که پیامبر(ص) در پاره ای از وقایع آیات را می دانست، اما مامور به بیان و القای آن به مردم نبود. مثلاً قرآن کریم اشاره می کند: «وَ لا تَعجَل بِالقُرآنِ مِن قَبلِ اَن یُقضی الَیکَ وَحیُهُ»(۲۳) و «اِنَّ عَلَینا جَمعَهُ وَ قُرآنَهُ فَاذا قَرَاناهُ فَاتَّبِع قُرآنَهُ ثُمَّ انَّ عَلَینا بَیانَهُ.»(۲۴) این آیات روشن می سازد که پیامبر این آیات را می دانسته، اما خداوند او را از تعجیل بازداشته و از تعبیر و تبیین آیات، پیش از آنکه به او امر شود، نهی کرده است. گویی قرآن در سینه پیامبر و در قلب و عقل ایشان بوده است، اما پیامبر مکلف به بیان و القا نبوده است، مگر به حسب دستور، چراکه پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی گوید. بنابراین، از این آیه و آیات معروف دیگر به روشنی مشخص می شود که پیامبر پیش از دستور به تبلیغ، آیات قرآن و یا محکمات آیات قرآن را می دانسته است. بدین ترتیب، در برخی موارد وقتی از پیامبر کریم(ص) سوال می شد، به انتظار وحی می ماندند و مکلف به پاسخ گفتن به سوال نبودند، هرچند که جواب آن را می دانستند. این مسئله در سیره پیامبر اکرم روشن است. بنابراین، می توانیم بگوییم که قلب پیامبر(ص) هنگامی که ایشان به چهل سالگی رسیدند و آغاز وحی و مقام نبوت بود، به وحی الهی متصل شد و قرآن به طور کلی و مجمل، یک جا بر قلب ایشان نازل شد. پیامبر به مقام نبوت رسید و نزول تفصیلی آیات آغاز شد یا به بیان دیگر، پیامبر از سوی خدا مکلف به قرائت آیات به صورت تفصیلی می شد. از این نکته که نکته ای علمی است با بیان آنچه در آموزه های ما آمده است، می گذرم.
نخستین مرحله نزول قرآن به صورت یک باره در ماه رمضان و شب قدر بوده است، اما اولین آیه ای که بر پیامبر نازل شد «اِقرَا بِاسمِ رَبِّک الَّذِی خَلَقَ» بود که در روز شنبه ۲۷ رجب و روز مبعث نازل شده است؛ روز مبعثی که آن را جشن می گیریم و در لبنان «معراج» و «اسراء» نامیده می شود. یعنی اولین استماع پیامبر از وحیِ تنزیلی و تفصیلی «اقرَا بِاسمِ رَبِّک الَّذِی خَلَقَ» بود. آیات به تدریج نازل می شدند و اصحاب این آیات را در سینه ها و قلب هایشان حفظ می کردند و کاتبانِ وحی آن ها را بر اوراقی می نگاشتند. در قدیم کاغذ کم بود یا اصولاً وجود نداشت. به همین سبب، آنان آیات را بر روی چوب و تخته و استخوانِ پشت شتران و از این قبیل اشیا می نوشتند و آیات را نگه می داشتند. اما چگونه این آیات را جمع می کردند؟ آیا جمع کردن آیات به طور تصادفی بود؟ نه از برخی روایات درمی یابیم که جبرئیل، امین وحی، هنگامی که وحی را به پیامبر می رساند، به ایشان می گفت: این آیه را پس از فلان آیه و قبل از آیه فلان بگذار و محل آیه را معین می کرد. از همین رو، ما معتقدیم که به قرآن کریم نه یک کلمه اضافه و نه از آن یک کلمه کاسته شده و نه حتی ترتیب آن تغییری کرده، یعنی همین ترتیب قرآن صحیح است.
اولین آیه ای که نازل شد «اِقرَا بِاسمِ رَبِّک الَّذِی خَلَقَ» بود که هم اکنون در اواخر قرآن قرار دارد. این آیه به دستور خدا، صاحب کتاب و صاحب وحی، در این محل قرار گرفته است. «لایَاتِیهِ الباطِلُ مِن بَینِ یَدَیهِ وَلامِن خَلفِهِ.»(۲۵) خداوند تعالی به پیامبر و امت وعده داده است: «انّا نَحنُ نَزَّلنا الذِّکرَ وَ انّا لَهُ لَحافِظُونَ.»(۲۶) اوست که قرآن را حفظ کرده است.
اما جمع کردن قرآن؛ آیات جمع بوده اند و صدها نفر از صحابه آن را حفظ می کردند. قرآن در زمان خلیفه اول و سپس در ایام خلیفه دوم و بعد از آن در زمان خلیفه سوم جمع آوری شد. قرآن را جمع کردند و در چهار یا هفت نسخه، بدون کم و زیاد و تحریفِ حتی یک حرف، به همه جای جهان اسلام فرستادند. تغییر و تبدیل قرآن امر سهل و ساده ای نبود و امکان نداشت که در حضور اصحاب پیامبر(ص) و امام علی(ع) تحریف و تبدیلی صورت بگیرد. در تاریخ می خوانیم که روزی خلیفه، عمر بن خطاب، بر روی منبر آیه کریمه «وَالسّابِقُونَ الاَوَّلُونَ مِنَ المُهاجِرِینَ وَ الانصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِاحسانٍِ رَضِیَ اللهُ عَنهُم و رًضُوا عَنهُ»(۲۷) را خواند. او این آیه را با جا انداختن تنها یک «واو» قرائت کرد. یک نفر عرب بدوی از میان مردم بلند شد و پس از قرائت صحیح آیه به او گفت: غلط خود را تصحیح کن. خلیفه آیه را درست خواند. اما آن مرد خلیفه را رها نکرد، خنجر خود را درآورد و گفت: درستش کن، وگرنه با این خنجر درستت می کنم. نمی توان با قرآن بازی کرد، حتی با کم و زیاد کردن یک «واو» باید مخالفت کرد و این گونه از قرآن پاسداری کرده اند.
اما آنچه وارد شده که مثلاً ابن مسعود هنگام قرائت این آیه قرآن: «یا اَیُّها الرَّسُولُ بَلَّغ ما اُنزِلَ اِلَیک» می خواند: «در حق علی(ع) است» یا آنچه درباره قرآنِ علی آمده که امام پس از وفات رسول اللّه قرآن را جمع آوری می کرده و در آن قرآن چیزهایی بوده؛ یا روایاتی که نقل کرده اند که از قرآن چیزی کاسته یا به آن افزوده شده است و امثال این ها، همه این موارد بر دو نوع هستند. نوعی از آن ها، به تعبیر فقهای ما، اسرائیلیات است؛ یعنی کسانی که بخل و حسد می ورزیدند و بر ضد اسلام توطئه می کردند، در کتب حدیث ما روایاتی گنجانده اند که مدعی تحریف قرآن و کاستیِ آن است. اما نوع دیگری از احادیث داریم که می گوید عبارت «در حق علی(ع) است» بعد از «بلِّغ ما اُنزِلَ الیکَ» در قرآن نیست، بلکه تفسیر قرآن یا شان نزول و توضیح و شرح قرآن است. امام(ع) این ها را در مقام تفسیر قرآن یا تاریخ قرآن جمع آوری کرده است. این ثروت بزرگ از آنِ مسلمانان بود، اما متاسفانه از آن استفاده نکردند و این ثروت نزد اهل بیت(ع) باقی ماند. بنابراین، قرآن کتاب خدا، نه زیاده ای دارد و نه نقصانی. امت از آن نگهداری کرد و باقی ماند و خدا نیز همان طور که آن را نازل کرد، حافظ آن نیز هست. این اصل موضوع بود.
در اینجا بد نیست نکات دیگری نیز ذکر کنم. گفتیم که قرآن سند صداقت نبی و معجزه باقی است. از کجا دانستیم که قرآن معجزه باقی است؟ و چگونه از قرآن دریابیم که پیامبر رسولی از سوی خدای تعالی است؟ این مسئله چند وجه و دلیل دارد که مجال بحثِ مفصل درباره آن نیست و تنها به ذکر چند نکته بسنده می کنیم.
همان طور که می دانید، قرآن هنگامی نازل شد که پیامبر در میان مردمی فصیح و بلیغ بود و آن مردم به فصاحت و بلاغت خود افتخار می کردند و آداب و دستور فصاحت و بلاغت را به دقت تمام می دانستند و بدان اهتمام فراوان داشتند. آنان اشعار فاخر و ممتاز را بر دیوارهای کعبه می آویختند و بازاری به نام عکاظ داشتند که به هنگام داد و ستد در آن، استماعِ شعر می کردند. فصحای عرب نزد مردم مشهور و معروف بودند. خصوصیتِ عربِ پیش از اسلام این بود که هر فردی از ایشان منتقد شعر و ادب بود و فصاحت خصیصه این امت بود. قرآن که آمد، بی شک صدای جدیدی بود. آنان نگران و ناراحت بودند. بنابراین، از درِ ستیز وارد شدند و مشکلاتی ایجاد کردند و به معارضه پرداختند. در آغاز اسلام بزرگان عرب راضی به اسلام آوردن نبودند، چون به نظر آن ها اسلام آرزوهای آن ها را بی ارزش می شمرد و به خدایان آن ها توهین می کرد و مذهب آن ها را تغییر می داد و میان آن ها جدایی می انداخت، لذا نه اسلام را قبول داشتند و نه معجزه پیامبر را و درصدد مقابله برآمدند.
وقتی پیامبر با قرآن آمد، تقریباً همه اعراب در برابر او به معارضه برخاستند. پیامبر آنان را به مبارزه طلبید؛ گفت اگر مرا باور نمی کنید، مانند آن را بیاورید؛ قرآنی مثل قرآن من بیاورید و پاسخ مرا بدهید؛ دشنام و بد و بیراه نگویید و توطئه نکنید. بی آنکه خود را به زحمتی چنین بیندازید، من به شما می گویم که این کتاب خداست و اگر مرا باور ندارید، کتابی مثل آن بیاورید. شما افرادی فصیح و بلیغ هستید، در میان شما افراد فاضل و شاعر وجود دارد، پس مثل این قرآن را بیاورید. از این بالاتر، فرمود: ده سوره بیاورید. لازم نیست همه قرآن را بیاورید و اگر تنها ده سوره مثل آن بیاورید، من می پذیرم و از گفته خود بازمی گردم. باز هم فراتر رفت و گفت: یک سوره مثل قرآن بیاورید و خود را از دست من خلاص کنید. اگر بتوانید یک سوره چون سوره های قرآن بیاورید، من از سخن خود بازمی گردم و از آن دست می کشم و شما بر من پیروز می شوید. تصور کنید دو دشمن در برابر هم ایستاده اند، یکی تنها ایستاده و مبارز می طلبد و طرف دیگر گروهی نگران و ناراحت که آماده اند هر کاری برای ساکت کردن محمد بکنند و هر بهایی را بپردازند؛ اموال بسیار صرف می کنند و جهد فراوان به خرج می دهند و پیشنهاد پس از پیشنهاد می آورند تا پیامبر را ساکت کنند، اما این مرد ساکت نمی شود و در عین حال، آنان را به مبارزه می طلبد و می گوید: حکم میان من و شما شرط سکوت من است. اگر می خواهید که ساکت شوم، نیازی نیست امارت کعبه و مکه را، آن طور که می گویید، به من بدهید. نمی خواهم مالی به من بدهید تا از شما ثروتمندتر شوم. جاه و مال فراوان و زن و هیچ چیز دیگر نمی خواهم. یک سوره سه آیه ای مانند این بیاورید: «وَالعَصرِ انَّ الانسانَ لَفِی خُسرٍ الّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصّبرِ.»(۲۸) سه آیه بیاورید تا من ساکت شوم.
به این مبارزه طلبی و چالش بنگرید؛ چالشی که احساسات دشمنان را برمی انگیزد و همه غرایز آنان را تحریک می کند و به آنان می گوید که اگر همه انس و جن جمع شوند که مثل این قرآن را بیاورند، نمی توانند.(۲۹) پیامبر با مبارزه طلبی آنان را برمی انگیزد. بسیار خوب! آیا قرآن عربی نیست؟ عربی است. آیا قرآن از حروفی غیر از «الف» و «با» و «جیم» و «حا» و غیر این ها تشکیل شده؟ آیا از این حروف نیست؟ آیا این حروف مخصوص محمد است؟ این ها نزد هرکس از مردم موجود است و هر عرب زبانی به هنگام تکلم از این حروف استفاده می کند؛ حروف الفبا و هجی. بنابراین، این مبارزه طلبی نشان می دهد که اگر می توانستند، یک آیه می آوردند. قضیه بی حساب و کتاب هم نبود، چراکه اگر آیه ای می آوردند و می خواندند، مردم قضاوت می کردند. از همین رو، برخی کوشیدند که آیاتی بسازند. اما تا آیات ساختگی را می خواندند، مردم به آنان می خندیدند و مسخره شان می کردند و خودشان عقب نشینی می کردند. بنابراین، مبارزه طلبی و عجز عرب از آوردن کتابی مثل قرآن دلیل بر این است که این کلام مثل سایر سخنان نیست؛ کلام خداست و حتی کلام محمد هم نیست. او می گوید من فردی اُمّی هستم که عمر خود را در میان شما گذرانده ام؛ چهل سال با شما بوده ام. آیا چنین کلماتی می گفتم؟ آیا شما چنین سخنانی یا مثل چنین کلماتی از من شنیده اید؟ هرگز چنین چیزی از من نشنیده اید. پس کلام از آنِ من نیست و کلام اللّه است.
بدین ترتیب، به مفهوم اعجاز در قرآن کریم می رسیم. اعجاز در عصر پیامبر(ص) پایان نمی پذیرد و مبارزه طلبی همواره باقی است. آیا امروز پس از دوره پیامبر(ص) در میان اعراب، فصیحان و ادبا و بلیغان وجود ندارند؟ و آیا همه اعراب مسلمان هستند؟ خیر. انواع و اقسام ادیان و مذاهب در میان عرب وجود دارد و مبارزه طلبی قرآن همچنان ادامه دارد. قرآن کریم می گوید: «لَئِنِ اجتَمَعَتِ الانسِ وَ الجِنُّ عَلی اَن یَاتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لایَاتُونَ بِمِثلِهِ.»(۳۰) ای فصیحان و ای شعرا، ای بلیغان مسلمان و غیرمسلمان، اگر می خواهید اسلام را تکذیب کنید، اگر می خواهید قرآن را تکذیب کنید، خود را به زحمت نیندازید، یک سوره بیاورید. همین کافی است. اما چنین چیزی نمی یابیم. این مسئله دلیل بر آن است که این کتاب از جنس دیگر است و منحصر به فرد است و مثل آن چیزی نیست و کسی نمی تواند مانندِ آن بیاورد.
علاوه بر جنبه فصاحت و بلاغت، جنبه دومی نیز وجود دارد. قرآن از غیب خبر می دهد: «غُلِبَتِ الرُّومُ فِی اَدنَی الاَرضِ وَ هُم مِن بَعدِ غَلَبِهِم سَیَغلِبُونَ فِی بِضعِ سِنِینَ للهِ الاَمرُ مِن قَبلُ وَ مِن بَعدُ وَ یَومَئِذٍ یَفرَحُ المُومِنُونَ.»(۳۱) این آیه در مکه نازل شد. هنگامی که قوم فارس بر مسیحیان رومی مومن غلبه کردند، کفار قریش در مکه خشنود شدند، زیرا آنان خود را با مسلمانان را با مسیحیان مرتبط می دانستند، زیراکه مسیحیان به خدا ایمان داشتند. آیه می گوید درست است که رومیان شکست خوردند، اما در «بِضعَ سِنین» پیروز خواهند شد؛ یعنی کمتر از نُه سال دیگر روم بر فارس پیروز خواهد شد و چنین نیز شد.
این آیه در اختیار مردم و در ذهن آنان بود و همه منتظر وقوع این معجزه بودند که قرآن از آن خبر داده بود و عملاً هم چنین شد. رومیان به مدائن، پایتخت فارس، وارد شدند و آن را اشغال کردند و با اسب های خود وارد کاخ های پادشاهان شدند: «وَ یَومَئِذٍ یَفرَحُ المُومِنُونَ.»(۳۲) این آیه خبر از غیب داده بود.
اگر بخواهیم معجزاتی را که در قرآن آمده بیان کنیم، سر تسلیم فرود می آوریم و به اعجاز قرآن اذعان می کنیم. این معجزات نه تنها هیچ منافاتی با علم جدید ندارد، بلکه آرا و نظریات قرآن و کشف های آن، منطبق بر جدیدترین نظریات علمی است که در عهد رسول اکرم پوشیده بود.
می بینیم که قرآن کریم در باب هیئت و فلکیات به هیچ وجه از هیئت بطلمیوسی و حرکت خورشید به دور زمین تاثیر نمی پذیرد و آن را قبول ندارد و آنچه را علم جدید می گوید، بیان می کند. در علوم و افلاک و صنعت و جامعه شناسی نیز چنین است که بحثی طولانی دارد و به زمان دیگری برای پرداختن به آن نیاز است.
مثالی تاریخی ذکر می کنم تا پس از آن به سخن خود بازگردیم و به نتیجه تربیتی این بحث طولانی بپردازیم. در سوره یوسف می بینیم که قرآن کریم از حاکم مصر به «عزیز» تعبیر می کند: «عزیز گفت»، «همسر عزیز» و «عزیز». در اینجا این سوال مطرح می شود که چرا قرآن کریم از فرعون مصر یا پادشاه مصر با کلمه «عزیز» تعبیر می کند؟ چرا نمی گوید پادشاه یا نمی گوید فرعون، چنان که آنان خود را به این نام می خواندند؟ سبب چیست؟ کسی نمی داند، زیرا تمدن فراعنه هزار سال پیش از پیامبر زیر خاک ها مدفون شد و تا هزار سال پس از پیامبر نیز پوشیده و ناشناخته ماند. کسی چیزی درباره فراعنه نمی دانست، مگر آنچه از طریق تورات یا برخی افسانه هایی که سینه به سینه نقل شده بود. همچنین، کسی نمی دانست چه اتفاقی در تاریخ فراعنه قدیم افتاده است. پس از هزار سال از ذکر کلمه «عزیز»، یکی از شرق شناسان توانست خطوط هیروگلیف مصر باستان را بخواند. سپس، توانست اهرام را کشف کند و وارد آن ها شود، چون کلید کار به دست او افتاده بود. او قبرهای فراعنه باستان و اجساد مومیایی شده فراعنه را کشف کرد؛ اجسادی که امروز در موزه قاهره محفوظ اند. پس از آن، تاریخ فراعنه به طور مفصل روشن شد و دانشمندان دریافتند که پادشاه معاصر یوسف، دین آبایی خود را تغییر داده و به خدای خورشید ایمان آورده و نام خود را پوتیفار گذاشته است، یعنی «عزیز خدای خورشید». آری، قرآن که خدای خورشید را قبول ندارد، مضاف الیه را حذف کرده و به جای آن «اَلْ» قرار داده و گفته: «العزیز». می بینیم قرآنی که زمان آن منقطع از تاریخ فراعنه است، مطلبی ذکر کرده که آدمی از هزار سال پیش از نزول قرآن تا هزار سال پس از نزول آن نمی دانسته است. آیا این مسئله مطلبی علمی است که نبوغ محمد آن را کشف کرده باشد؟ نه، به هیچ وجه چنین نیست، مگر اینکه وحی از سوی خدا و عنایت خدا باشد.
موضوع دیگر اینکه وقتی اجساد فراعنه کشف شد، دیدند اجساد همه فرعون ها موجود است؛ یعنی جسد فرعونی هم که غرق شده بود، موجود بود. فرعون که باید غرق شده بوده باشد. مگر فرعونِ زمان موسی در دریای سرخ، دریای قلزم، غرق نشد؟ پس چگونه است که همه اجساد موجود بودند؟ اجساد پدرها و پدربزرگ هاشان همه موجود بودند. تورات پاسخی ندارد. به قرآن کریم بازمی گردیم و این آیه را می بینیم: «فَالیَومَ نُنَجِّیک بِبَدَنِک لِتَکُونَ لِمَن خَلفَک آیَهً.»(۳۳) یعنی قرآن کریم از طریق وحی و از طریق خدا می داند که جسد فرعون از آب بیرون آمده و بر این اساس موجود است. به این ترتیب، می بینیم که در قرآن امور علمی و اجتماعی و تاریخی و فلسفی و فرهنگی و همه زمینه ها وجود دارد و می توان آن ها را کشف کرد؛ اموری که ورای توان آدمی و تفکر اوست. پس قرآن معجزه است، معجزه ای جاودان.
اما بحث مهم تری در میان است: اینکه قرآن و وحی به زبان عربی است. قرآن در این زمان به زبان عربی است؛ زبانی که قرآن بر اساس آن و به آن نازل شد. از کلمات قرآن چه می فهمیم؟ می فهمیم که این آیات با الفاظشان از سوی خدای سبحان و تعالی است و این مسئله بسیار مهم است. این همان جاودانگی و خلود اسلام است. این مسئله بدین معناست که وقتی ما قرآن را می شنویم، کلام خدا را بدون واسطه می شنویم. بنابراین، در هر عصر و زمان و قرنی سخن خدا را می شنویم؛ سخنی که برای هدایت کردن و هدایت شدن است، برخلاف سایر کتاب ها. سایر کتاب های مقدس به زبان وحی نیست و به تعبیر خودشان به زبان کسانی است که تورات و انجیل را بر اساس نقل نگارش کرده اند. هم اکنون وقتی ما قرآن را به زبان دیگر ترجمه می کنیم یا قرآن را به زبان عربی تفسیر می کنیم، همین مشکل به وجود می آید. طبعاً، وقتی قرآن را تفسیر می کنیم، نمی گوییم که تفسیر همان قرآن است. تفسیر چیزی است و قرآن چیز دیگر. تفسیر سخنِ من است، یعنی من قرآن را می فهمم و تفسیر و ترجمه می کنم. آنچه تفسیر و ترجمه می کنم، سخن من است و کلام خدا نیست. در حالی که قرآن کلام خداست، نه سخن محمد(ص). بدین سبب است که قرآن در همه اعصار حضور دارد و همه نسل ها را راهنمایی و تمام قرن ها را متحول می کند و جمله تمدن ها را بنا می نهد و همه فرهنگ ها را تاسیس و هر مشکلی را حل می کند و بر هر بزرگ و کوچکی برای همیشه احاطه دارد. چرا؟ چون کلام خداست. چون خدا بر هرچیزی احاطه دارد و از همه چیز مطلع است و به هرچیز داناست و حل هر مشکلی را می داند. قرآن کلام اللّه است؛ خدایی که آفریننده و سازنده موجودات است.
ما امروز خواص برخی از موجودات را می دانیم. خدایی که آفریننده این موجودات است، خواص و آثار را بیش از ما می داند. بنابراین، خدا همان روز که قرآن را نازل کرده، اتم و کشف اتم و حرکات اجتماعی و همه مشکلات بشر و حتی وسوسه ها را می دانسته است. پس قرآن را کسی نازل کرده که علمش بی حد و بینشش بی انتهاست و ذره ای از آنچه در زمین و آسمان است، از علم او پوشیده نیست. چنین خدایی قرآن را به زبان عربی برای ما نازل کرد و قرآن کلام اوست. بنابراین، ما در هر زمانه ای هر اندازه که بر بینش و معرفتمان افزون شود و پیشرفت کنیم، باز به قرآن نیازمندیم و قرآن همچنان می تواند راهنمای ما باشد. این همان جاودانگی قرآن است که بحث درباره آن به درازا می کشد.
قرآن سند صدقِ گفتار محمد(ص) و اساس اسلام و کلام خداست. هنگامی که به قرآن گوش فرامی دهیم، به خدا گوش می کنیم که با ما سخن می گوید. برادران بدانید وقتی که به قرآن گوش می کنیم، خدا با ما سخن می گوید. پس هرچه علم و بینش و معرفت ما افزون و وضعیت اندیشه ما بهتر و تجربه ما بیشتر شود، از قرآن امر جدیدی درمی یابیم، غیر از آنچه تاکنون دریافته ایم. امروزه، در پرتو اطلاعات جدید خود، قرآن را بیش از گذشته می فهمیم. بنابراین، قرآن در هر عصر و هر زمانی راهنمای ماست، هر قدر هم که پیشرفت ها زیاد شود. معنای حدیثی که از پیامبر(ص) و از امیرالمومنین(ع) نقل شده که فرمودند: «قرآن ظاهر و باطنی دارد و باطن آن نیز باطنی دارد تا هفتاد بطن» این است که هر قدر در قرآن تعمق کنیم، عجایب آن پایان نمی پذیرد و به همه ژرفاها و اعماق آن نمی رسیم. قرآن چون دریاست، انسانی که اندکی درک و بینش دارد، یک متر در آن فرو می رود و کسی که درک و بینش بیشتری دارد، دو متر و آن کس که بینش بیشتر و بیشتری دارد، به عمق پنجاه متری می رسد. هرچه بیشتر غور کنی، امر جدیدی خواهی یافت. قرآن این گونه است؛ هرچه بیشتر غور کنی، امر جدیدی می یابی. بنابراین، قرآن راه جاودانگی اسلام است.
اکنون به بررسی این مسئله می پردازیم که معنای «الم»، «حم»، «عَسَقَ»، «کَهیعَصَ»، «المَر» و «یس» که در قرآن آمده است، چیست؟ در این باره تفاسیر مختلف و آرای متعددی وجود دارد که من نظری را که خود برگزیده ام و به آن معتقدم، برای شما بیان می کنم. من اعتقاد ندارم که این کلمات رمز و حساب ابجد و حساب جُمَّل است یا اسرار و ابهام و از این قبیل مسائل است. چرا به این معنا معتقد نیستم؟ بدین علت که همان طور که گفتیم، پیامبر در برابر خود دشمنانی داشت، دشمنان باهوش و ادیب و سخنور و نقادی که مترصد یک خطا بودند. همه چیز را می فهمیدند، خصوصاً پس از آن مبارزه طلبی و تحریک. اگر در کلام پیامبر خطا یا پیچیدگی و ابهامی می یافتند، از آن بر ضد او استفاده می کردند. در دوره نزول قرآن و در دوره تاریخ سیره پیامبر(ص) هیچ پیش نیامد که کسی بگوید: ای محمد، منظور تو از «الم» یا «حم» یا «عَسَقَ» چیست؟ یا بگوید این ها رموز و معما هستند، تو درباره کتاب تربیت سخن می گویی یا چیستان؟ هیچ کسی چنین چیزی نگفت. این نشان می دهد که عربِ صدر اسلام این کلمات را می فهمیده و هضم می کرده و قانع می شده. چگونه می فهمیده؟ معنای این کلمات و حروف چیست؟ معنای آن مبالغه در مبارزه طلبی است، یعنی به آنان می گوید: ای قوم عرب، اگر می توانید، مثل قرآن بیاورید. حتی اگر جن و انس جمع شوید، نمی توانید ده سوره بیاورید. یک سوره هم نمی توانید بیاورید، هرگز نمی توانید، حتی اگر همه یاور و پشتیبان یکدیگر باشید.(۳۴) سپس، از سر مبالغه در مبارزه طلبی می گوید: ای جماعت، من کلماتی غیر از همین حروف نمی گویم. من از همین حروف شما استفاده می کنم: «الف»، «لام»، «میم». همین کلماتی که نزد شماست، نزد من هم هست: «حم عَسَقَ». این ها کلماتی است که شما و من استفاده می کنیم. همه ما این حروف را می شناسیم، اما من قرآن می آورم و شما نمی توانید مانند آن را بیاورید. این تاکید بر عجز آنان و تاکید بر اعجاز قرآن است. بنابراین، «الم» و «حم عَسَقَ» و «کَهیعَصَ» و امثال آن همگی، تعبیراتی است از همین حروف الفبا.
مقصود پیامبر این بود که بگوید: ای مردم، من از حروف الفبا استفاده و آن ها را جمع می کنم، یا خدای سبحان و تعالی آن ها را جمع و به من وحی می کند و من برای شما بیان می کنم و این حروف در اختیار شما نیز هست. اما نمی توانید آن ها را ترکیب کنید و چیزی بیاورید. از همین روست که پاره ای از مفسران گفته اند که حروف مقطعه متناسب با سوره است، یعنی مثلاً در سوره بقره از حروف «الف» و «لام» و «میم» بیشتر استفاده شده یا در سوره مریم بیشتر از حروف «کاف» و «ها» و «یا» و «عین» و «صاد» استفاده شده یا در سوره دخان از «حا» و «میم». هر سوره قرآن از همین حروف است. این مسئله مثل این است که یکی از مهندسان بزرگ، بنای عظیمی بسازد و سایر مهندسان را به چالش بطلبد و به آنان بگوید: این بتن و این هم آهن و این هم چوب و شیشه؛ بنایی مثل آنچه من ساخته ام، بسازید. پیامبر می خواهد بگوید: ای جماعت، من حروفی از جای دیگر نیاورده ام، «الف» و «لام» و «جیم» و «دال» و «خاء» حروفی است که در اختیار شماست و من استفاده کرده ام و قرآن را که اعجاز است، آورده ام. این معنایی است که از این کلمات می فهمیم. دلیل آن این است که عرب های صدر اسلام در برابر این کلمات تعجب نمی کردند و پیامبر را متهم نمی کردند که با طلسم و معما سخن می گوید. در تاریخِ نزولِ وحی هیچ کس، حتی یک نفر، نپرسیده است که ای محمد، منظور تو از این کلمات چیست؟ برای من تفسیر و تبیین کن. دلیلی وجود ندارد که آنان نمی فهمیده اند، بلکه مسئله روشن بوده است. اما بعداً پیچیدگی های زندگی و ورود فرهنگ ملل مختلف و پدید آمدن تحولات زبانی، مردم را از این معنا دور کرد و تفسیرهای فراوان و مختلف و متناقض در این باره بیان شد. این گزیده ای بود درباره قرآن کریم. از خدا می خواهیم در آینده بتوانیم دراین باره به صورت مفصل بحث کنیم و به نتایج تربیتی برسیم تا از زمره کسانی باشیم که قرآن را برای راه یافتن به بهشت در برابر خویش قرار داده اند، نه از کسانی که به قرآن پشت کرده اند تا به جهنم درآیند.

والسلام علیکم.

بخش اول: درباره قرآن

درباره تفسیر قرآن

این مقاله با همین عنوان در کتاب برای زندگی درج شده است.

قرآن کریم با همین الفاظ و معانی و ترتیب آیات و سوره ها کلام خداوند است. این اصل سبب جاودانگی دین اسلام در میان ادیان است. همچنین، این کتاب پاسخی به مسئله پیشرفت و تحول است. مشکل بسیار شایع و بغرنج این است که نمی توان متون معینی برای جوامع پیشرفته و روابط متغیر و احوال حیاتی متفاوت دوره های مختلف تاریخی وضع کرد. اوضاع و روابط اجتماعی امروز به کلی با اوضاع و روابط زمان ظهور اسلام متفاوت است. پس چگونه ممکن است که قوانین و متون واحدی امور هر دو دوره را سامان دهد؟
پاره ای از دانشمندان و متفکران مسلمان کوشیده اند تا از راه های گوناگون به این مسئله پاسخ گویند. اما من در نتایج اصلی که در آغاز بحثم بدان اشاره کردم، پاسخی کافی به این مشکل می بینم. مفهوم و دریافت هر کلامی دو شرط دارد:
نخست. پایبند بودن به دلالت های حقیقی و مجازی لفظ با انواع دلالت های میان آن دو، ازجمله دلالت التزامی و اشاره و تنبیه و دیگر دلالات.
دوم. ما باید سطح آگاهی و فرهنگ گوینده را نیز در نظر داشته باشیم. نمی توانیم از کلام مفهومی استنباط کنیم که از سطح دانش متکلم و میزان دقت او بالاتر است. از همین رو، فهم عبارت واحدی که طفل یا انسانی عادی بیان می کند با فهم همان عبارت وقتی که انسانِ آگاه یا دانشمندی بزرگ یا مسئولی هوشیار آن را به زبان می آورد، متفاوت است. برای همین است که می بینیم به ظرایف کلمات مسئولان و قیود و تقدیم و تاخیر سخنانشان اهتمام و توجه ویژه ای می شود. همچنین، شرح و بسط های مختلفی درباره متون قراردادها و پیمان ها و مدلول های آن ها و نیز فهمِ قوانین و آیین نامه ها و ابعاد آن ها وجود دارد.
این همه گواهی است بر اینکه دانش گوینده کلام و آگاهی او، چارچوبی برای فهم سخنش و شرطی اساسی برای درک مقصود و مراد اوست. اما استفاده از اشارات رمزی در سخن و به کار بردن کلمات برای اشاره به معانی دیگر، تنها با تکیه بر توافق پیشینِ متکلم و مخاطب ممکن است، چنان که در گفت وگوهای سری متعارف به کار گرفته می شود.
بنابراین، نزول قرآن کریم با این الفاظ ویژگی خاصی پیدا می کند که آن را از سایر کتب و کلمات متمایز می سازد. همچنین، فهم معانی قرآن و تفسیر کلمات آن، با فهم و تفسیر دیگر کلمات و متون، حتی کتب آسمانی دیگر، متفاوت است، زیرا که علم خداوند نامحدود است و ذره ای در زمین یا آسمان از محدوده علم او دور نمی ماند، هیچ چیزی او را از چیز دیگر بازنمی دارد، در اندامی مناسب می آفریند، و اوست که مقدر می کند و هدایت، و به هرچیزی اندازه و ویژگی و خاصیت معینی می دهد.
پس اگر شرط نخست در فهم و تفسیر قرآن کریم مورد توجه قرار گیرد، فهم و تفسیر قرآن منحصر به مفسران نخستین (رضوان الله علیهم) نخواهد بود، بلکه ما نیز این حق را داریم که قرآن را به یاری اطلاعات بیشتر و تجارب افزون تر در زمینه های مختلف، ژرف تر و با آگاهی روزآمدتری دریابیم. این فهم بیشتر هنگامی اتفاق می افتد که به اصطلاحات قرآن پایبند باشیم و متشابهات را به محکمات ارجاع دهیم و بر کلمات قرآن معانی بی ارتباط حمل نکنیم.
تامل و تعمق در قرآن کریم و مطالعه نوبه نوی آن، در برابر انسان مسلمان معانی بدیع و درستی قرار می دهد که با تفاسیر گذشته و آنچه از آن تفاسیر استنباط شده، متفاوت است و هیچ مانعی برای استناد و عمل به این معانیِ نو وجود ندارد، و هیچ تناقضی میان آن ها و معانی پیشین مفسران نیست، زیرا که متکلم خداوند است و فهم همه این معانی از قرآن ممکن.
این ویژگی مخصوص قرآن کریم یعنی کلام خداوند است، زیرا از کلام هرکسی نمی توان معانی ای فراتر از دانش عصر گوینده و اطلاعات او دریافت. این همان مرز میان کلام خالق و مخلوق است، مگر مخلوقی که از روی هوی و هوس سخن نمی گوید و فقط آنچه به او وحی می شود، می گوید. خداوند می فرماید: «وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیرٍ فَلانفُسِکمْ وَمَا تُنفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغَاء وَجْهِ اللّهِ وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیرٍ یوَفَّ اِلَیکمْ وَاَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ»(۱)
بیشتر مفسران بر آن اند که در روز قیامت، آنگاه که انسان پاداش اعمال خود را بی هیچ ستم و محرومیت یا اشتباه و سهوی در محاسبه می بیند، پاداش انفاق نیز به او داده خواهد شد. این معنی قرآنی درست است و با دیگر آیات همخوان، اما می توانیم با عنایت به دانش و تجارب اجتماعی خود آیه را به صورتی دیگر نیز تفسیر کنیم.
انفاق احیا کردن خانواده های نیازمند است، و کسانی که امکانات کافی برای زندگی آبرومندانه ندارند. پس انفاق این نوع زندگی و سلامتی و تغذیه مناسب و تعلیم و تربیت درست فرزندان را برای اینان فراهم می سازد. این به معنای مشارکت افراد دیگری در ساختن اجتماع و ارتقای جامعه است و کسی که از اجتماعی برتر بهره می برد، هم انفاق کننده است و هم انفاق گیرنده.
انفاق کننده، با توجه به نوع زندگی و فعالیت های گسترده اش، بیش از انفاق گیرنده از جامعه پیشرفته تر بهره می برد، و در حیات دنیا پیش از آخرت و از زندگی مادی پیش تر از زندگی معنوی. اما ترک انفاق یعنی بی توجهی به گروه هایی از شهروندان که به فقر و بیماری و بی سوادی دچار هستند و در ساختن جامعه خود مشارکت ندارند. این مسئله سبب محرومیتِ جامعه از توانمندی های این گروه و نرسیدن جامعه به سطح مطلوب می گردد.
در این وضع، بیماری ها تنها گریبان فرزندان خانواده های فقیر را نخواهد گرفت، بلکه شامل همه شهروندان خواهد شد، همچنان که بیماری های اخلاقی و ذهنی ناشی از فقر همه را فراخواهد گرفت.
افزون بر این، بیماری های روحی ای که در چنین وضعی شکل می گیرد و احساسات منفی ای که در چنین اجتماعاتِ بیگانه با عدالتی ظهور می کند، جامعه را در معرض تکان و انفجارهایی قرار می دهد که به جامعه رحم نخواهد کرد و تر و خشک را خواهد سوزاند، و ناخودآگاه بسیاری از ثروت های جامعه را بر باد خواهد داد. اگر یک بار دیگر آیه را بخوانیم: «وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیرٍ یوَفَّ اِلَیکمْ وَاَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ،» معنایی دیگر برای «یوَفَّ اِلَیکمْ» و «اَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ» می یابیم. معنای جدید بیرون از دایره دلالتِ متعارف کلام نیست و با موضوعات دیگری از قرآن سازگار است. ازجمله با آیه «وَاَنفِقُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِاَیدِیکمْ اِلَی التَّهْلُکهِ.»(۲) جمله دوم آیه نتیجه حتمی بخش اول آن است، و تاکید دارد که ترک انفاق سبب هلاکت همه است، زیرا که مشکلات اخلاقی و اجتماعی فراوانی در پی خواهد داشت.
اگر مفهومی فراگیر برای انفاق در نظر بگیریم، انفاق شامل انفاقِ نفْس هم می شود. چنان که قرار گرفتن آیه در سیاق آیات جهاد این مسئله را تایید می کند، و این معنا اصل فراگیر اسلامی می شود.
از آدمی خواسته شده که از مال و اندیشه و نیرو و امکانات و نیز جان خود را در راه خدا تقدیم کند. خدمت به خلق خدا یکی از راه های تقرب به خداوند است، و این گونه انسان با افتخار از آنچه دارد به خداوند تقدیم می کند و خداوند بهترین عطاپذیر است.
اما اگر آدمی از این بذل و افتخار امتناع کرد، در معرض هلاکت قرار می گیرد، و مال و نیرو و امکانات و فکر و جان او به صورت دیگری از او سلب می شود، آن هم به شکل بحرانی شدن اوضاع و یا با تسلط دشمنان و یا به صورت های دیگر. پس ملازمت میان انفاق و نجاتِ از هلاکت در این آیه همچون ملازمت میان انفاق و نجات از ستم در آیه قبل است.
نمونه ای دیگر: خداوند می فرماید: «وَالسَّمَاء بَنَینَاهَا بِاَیدٍ وَاِنَّا لَمُوسِعُونَ.»(۳) در عبارت «اِنَّا لَمُوسِعُونَ» درنگ می کنیم. در ادبیات عرب این عبارت بر استمرار و تجدد دلالت دارد و عبارت افاده تاکید بسیار می کند. از سوی دیگر، می بینیم که علم کشف کرده است که جهان همواره در حال توسعه و گسترش و نوبه نو شدن اجرام آسمانی و سخت شدن بخارها و گازها و تبدیل شدن آن ها به کُرات تازه است.
در این معنای جدید تامل می کنیم تا انطباق کامل ظاهر آیه را با این معنا دریابیم، بی آنکه در امکانِ قصدِ متکلم بر این معنا شک کنیم، زیرا می دانیم که کلام از خداوندی صادر شده است که آسمان ها درهم پیچیده در ید قدرت اوست.
در آیه بعد می خوانیم: «وَالْاَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ.»(۴) زیبایی این تصویر با درک حرکت زمین کامل می شود، زیرا که در این تصویر حرکت زمین به حرکت گهواره می ماند، چنان که در آیه ای دیگر به آن اشاره شده است.
سپس آیه سوم می آید: «وَمِن کلِّ شَیءٍ خَلَقْنَا زَوْجَینِ لَعَلَّکمْ تَذَکرُونَ»(۵) این آیه ناظر به شمول زوجیت برای همه اشیا، حتی جمادات و نباتات و انرژی ها و ذرات و غیر این هاست.
این حقیقت تکوینی یعنی شمولیت زوجیت برای همه اشیا، که آدمی به تازگی آن را شناخته است، با این آیه تناسب معنایی بیشتری پیدا می کند، زیرا قبلاً انسان زوجیت را منحصر به حیوانات و برخی نباتات می دانست.
«لَعَلَّکمْ تَذَکرُونَ» به منزله علت و غایتِ طرح مسئله در جمله پیشین است. این جمله با آیه بعدی روشن تر می شود: «فَفِرُّوا اِلَی اللَّهِ اِنِّی لَکم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِینٌ.»(۶) لازم است در اینجا توضیح دهیم که قرآن به آیات تکوینی، برای اهداف تربیتی می پردازد و نه مقاصد علمی. قرآن کتابِ هدایت و دین و تربیت است، نه کتاب فیزیک و شیمی یا علم طبیعی. مقصود از این آیه و آیات مشابهِ بسیارِ دیگر، دعوت انسان به تدبر و تامل در هستی و پدیده ها و شگفتی های آن برای اهداف تربیتی و شناخت بیشتر خداوند و آثار این شناخت در زندگی است. از سوی دیگر، هدف این آیات قرار دادن راه و روشی درست در برابر آدمی است که در پی علم و کشف حقایق هستی است؛ این راه هر حقیقتی را در جایگاه خود می نهد و بر این مبناست که این کشفیات کلماتی از کتاب یگانه خداوند، یعنی کتاب هستی است. با این روش شناخت انسان از خداوند و خشیت او از خداوند و تواضع او در برابر خدا افزایش می یابد و انسان دچار طغیان و غرور نمی شود.
بنابر این اصل درمی یابیم که علوم و حقایق قرآنی و آموزه هایش دریایی پایان ناپذیر است و مطمئن می شویم که این کتاب آسمانی به مسائل نامحدودی توجه دارد و به انسان مسلمانی که در پی سازمان بخشیدن به زندگی خود است، نوعی جاودانگی می بخشد. همچنین، به راه حل روشن و همه جانبه ای برای مسئله پیشرفت و تحول، که در آغاز سخن بدان اشاره کردیم، می رسیم. اجازه دهید در معنای تحول بیندیشیم و بپرسیم که تحول چیست؟
تحول ورود عنصری جدید به حیات آدمی و یا خارج شدن عنصری دیگر از صحنه حیاتِ انسان نیست، بلکه تعاملِ پیوسته میان آدمی و هستی است.
انسان از آغاز خلقت درباره موجودات هستی می اندیشید و تامل می کرد و موجود و یا نیرویی کشف می کرد، سپس آنچه را یافته بود مُسخّر خود می کرد و از آن بهره می گرفت و با آن شیوه زندگی و محیط پیرامونش را دگرگون می ساخت. این حرکت گامی در راه پیشرفت است که گام هایی دیگر نیز در پی دارد.
آدمی سطری از کتاب هستی خواند و آتش را کشف کرد و از آن بهره برد؛ شبش را روز و سرما را تبدیل به گرما کرد؛ خامش را پخته و سلاحش را وسیله ای کارآمدتر کرد.
سپس، به همین شیوه پیش رفت تا اینکه نفت و اتم و جاذبه زمین و الخ را کشف کرد و از همه آن ها فایده برد؛ پس هم دگرگون و متحول شد و هم دگرگونی و تحول ایجاد کرد.
این سرفصل های کتاب تحول و تعریف دقیق این حقیقت ازلی و ابدی زندگی انسان است. تحول چیزی جز تعامل میان انسان و هستی نیست، نه موجود جدیدی در کار است و نه از میان رفتن موجودی پیشین.
اگر قرآن را در کنار این دو عامل اساسی، یعنی انسان و هستی، قرار دهیم و مضمون این بحث را به یاد آوریم، به راه حل مسئله موردنظر می رسیم. و به روشنی تصویر کاملی پدیدار می شود که خداوند برای جهان اراده کرده است.
انسان مخلوقی است که پیرامونش را موجودات هستی فراگرفته اند. میان او و این موجودات پیوند و ارتباط برقرار است. آدمی وقتی که می خواهد راه درست را در زندگی خود و در رابطه اش با هستی و هم نوعانش تشخیص دهد، دین را می بیند و کتاب خداوند به او راه را نشان می دهد. پس با هستی تعامل می کند و متحول می شود. سپس، خود را در برابر روابطی تازه تر می یابد، بار دگر به کتاب خدا رجوع می کند و با آموزه های الهی هدایت می شود و به همین ترتیب.
این عوامل سه گانه در کنار هم و هماهنگ با هم به پیش می روند. قرآن روابط تحول یافته را، میان آدمی و هستی به صورتی پیشرفته و در جهت جاودانگی سامان می دهد.
این طرح و برنامه الهی است که برای انسان ترسیم شده است و خدا در سوره الرَّحمن آن را بازگو می کند. در این سوره تعلیم قرآن پیش از خلق انسان آمده است: «الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْاِنسَانَ.»(۷) این تقدم برای این است که آدمی از نخستین برخورد با هستی، هدایت کننده و راهنما و راهی در پیش روی داشته باشد.
اما امتی که اندک زمانی با قرآن زندگی کرد و سپس آن را کنار گذاشت، بدون بهره بردن از قرآن آن را فقط در ظاهر و شعایر سطحی استفاده کرد. این امت همراه با هستی تحول یافت و همچون دیگران از نظام تحولی پیروی کرد که به دور از قرآن شکل می گیرد. این امت چه می خواهد؟ و چگونه می خواهد از قرآنی بهره مند شود که آن را از مرکز رهبری و هدایت دور داشته است؟ اما اکنون، اگر بخواهیم برای همیشه تابع تحولات اجتماعی جهانی شویم و بر اساس احوال زندگی امروز تسلیم شویم، بی آنکه زندگی خود و مفاهیم دینی و معیارهای اسلامی خود را متحول کنیم و از هدایت قرآنی نیز دور باشیم، به امانت خیانت کرده ایم، همه چیز را از دست داده ایم و خود نیز از دست رفته ایم.
کسی از ما نخواسته است که در برابر تحول و پیشرفت مقاومت کنیم و از دستاوردهای انسانی بهره مند نشویم، بلکه باید هویت و اصالت خود را گم نکنیم و دستاوردهای جدید بشری را در چارچوب اصیل خود قرار دهیم و آن ها را با معیارهای خود بسنجیم؛ برخی را قبول و برخی را رد کنیم، تا از نو امتی با اصالت، با همه ابعاد فکری و تاریخی و عملی مفهوم اصالت بسازیم.
قرآن موجب تحول و پیشرفت است و بشر در قرن های بسیاری این را تجربه کرده است. قرآن تحول ساز است، اما تحولی که از خارج تحمیل شده باشد و برآمده از اوضاع و احوالی باشد که ساخته و پرداخته دیگران است، تسلیمی است ناپذیرفتنی و کمال به حساب نمی آید و جز نابودی هیچ نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب گام‌به‌گام با امام