فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختران ساکت

کتاب دختران ساکت

نسخه الکترونیک کتاب دختران ساکت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختران ساکت

در انباری را محکم کشید و بست تا لاشۀ گوزن از دست شغال‌هایی که شب‌ها در آن نواحی پرسه می‌زدند، در امان باشد؛ او احساسی تحلیل برنده داشت که تا ساعت‌ها پس از تاریکی مشغول به کار خواهد بود. راث در آشپزخانه‌اش، در حالی که بقایای درد در عضله‌های پشتش باقی بود، دستانش را با صابون لاوا شست. آب کف آلود بر اثر خون گوزن، به رنگ صورتی درآمده بود. درون فریزر را به دنبال کیسۀ یخ گشت، اما یادش آمد آن را در کنار بسترش گذاشته بود، جایی که یخ آن داشت آب می‌شد. سپس بسته‌ای نخود فرنگی یخ زده بیرون آورد. یک شیشه حاوی داروی مسکن ویکودین از روی پیشخان قاپید، دو عدد قرص را با نیم بطری از نوشیدنی‌ای که از شب گذشته در لگن ظرفشویی بود، فرو داد، سپس به پیام صوتی لاروش گوش داد. «راث. لاروش هستم. به من زنگ بزن.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختران ساکت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۳

راث از جاده خاکی به سمت شمال راند، از کانان مونادناک عظیم و باهیبت با نمای سنگ گرانیتی اش عبور کرد که جای خود را به زمین کشاورزی مسطح با حالت ناگهانی فاندی اسکار پمنت(۱۰) داده بود که به حاشیه اقیانوس اطلس ضربه می زد؛ نابهنجاری زاید زمین شناختی در ایالتی با کوه های فرسوده و کهن که چین خوردگی یافته به حالت کوهپایه هایی درآمده، به تدریج حالت عادی یافته صورت دریاچه چمیلین رو به غرب و رودخانه کنتیکت رو به شرق به خود گرفته است.
راث، در دوران کودکی مسحور این ویژگی عجیب بود و جمع شده در زیر رواندازش، درحالی که خواهرش در کنار او، در بستر خود، در دام کتاب هایی درباره زمین ساخت صفحه ای، آتش فشان ها، و هسته مرکزی مذاب زمین به خواب رفته بود. در ۱۸۶۲ کشاورزی در زمین های کشاورزی دور و بر، هنگام شخم زدن زمین، استخوان های نهنگ یافته بود؛ بنابر فرض، یازده هزار سال پیش نجار مشهور جهان دوباره سر برآورد، یخچال های طبیعی عقب نشینی کردند و اقیانوس اطلس پیشرفت زاید و اقیانوس فرا استوایی ایجاد کرد که به مدت سه هزار سال به شمال به سینت لورنس و غرب به سوی اوتاوا رسید. از این رو استخوان های نهنگ در آنجا یافت شد. راث، در آن سال های اولیه عمر، دلمشغول خشونت طبیعت بود و اینکه چگونه دنیای فیزیکی را شکل داده بود. همچنان که بر سنش افزوده شد، وسواس فکری او از خشونت طبیعت به طبیعت خشونت و چگونگی بازداشتن آن تغییر کرده بود.
راث به سمت شمال، روبه جاده شماره ۱۵ در جهت کانادا پیچید، سیگاری روشن کرد و به تفکر درباره این دختر گمشده پرداخت.
درست جلوی او شاخ و برگ های درختان کوهستان، با زیبایی مرگ پاییز، درخششی یافته بودند، جذابیتی تمام عیار که مردم از این سر تا آن سر جهان سفر می کردند تا از اتوبوس های پیترپن تماشایش کنند.
راث، هنگامی که جای بسته در حال ذوب شدن نخود فرنگی را در پشتش جا به جا کرد، صدای فین ناشی از ناخشنودی از خود درآورد. هیچ جایی امن نبود. هیچ کس امن نبود. خشونت، مانند هر جای دیگری در دنیا، در اینجا نیز کمین کرده بود، بیشتر وقت ها به وسیله گروه های شناخته شده، صمیمی، خانوادگی و ناگفتنی تحمیل می شد.
از خود می پرسید چرا افراد مناطق روستایی، پس از خشونت وحشتناک، وقتی با آنان مصاحبه می شد، می گفتند: «قرار بود چیزی اینجا اتفاق بیفتد.» گویی خشونت یادش رفته بود خود را در محدوده مرزهای جغرافیایی تجویز شده ای نگه دارد.
راث در امتداد تکه ای از جاده راند که هر سال ده مسیر برتر اتومبیل رانی برگریزان پاییزی نیویورک تایمز را تشکیل می داد، ولی افراد محلی به آن جاده مرگ می گفتند: منطقه ای که گیب هایت(۱۱) به پسر عمویش شلیک کرد. دو مرد در کامیون هایت بر سر زنی بحث می کردند که هایت با کامیون گنده اش تصادم کرد، در حالی که پسر عمویش تلو تلو خوران دور می شد، او با اسلحه کمری کالیبر ۴۵ که در داشبورد خود داشت، گلوله ای به سر او شلیک کرد. سپس، در حالی که ترسیده بود، با کامیون از روی جمجمه پسر عمویش رد شد، با این باور که این کار مدرک جنایتش را پنهان می کند. برای کله خری مست، فرضیه ای خوب بود. خون هنوز اینجا در جاده خشک شده است، لکه ای تیره رنگ مانند آن که وقتی کامیونی به گوزنی می زند بر جا می ماند.
راث خاکستر سیگار را در جا سیگاری اسکات تکاند.
از حمله ای که به خانه دو استاد ازدواج کرده دانشکده حقوق ورمونت شده بود، یک سال می گذشت. دست و پای آنان را بسته و با مشعل جوشکاری شکنجه کرده، و با انبر آتش که آنان آخرین بار برای بر هم زدن آتش کریسمس از آن استفاده کرده بودند، کتکشان زده بودند. قاتلان پانزده ساله، این جنایت را در تلفن های همراهشان ضبط کرده بودند. هیچ یک از دو پسر کوچک ترین سابقه خشونت در گذشته نداشتند. آنان فقط هوس کرده بودند از مدرسه جیم شوند، و در طول راه به سرشان زده بود «غیر عادی» است که کسی را بکشند. پس به این کار دست زده بودند.
چنین کارهایی را یک نفر چگونه توضیح می داد؟ به غیر از شرور چه واژه دیگری در مورد آنان به کار می بردید؟ راث پکی محکم به سیگارش زد. تنباکو ترق تروق صدا کرد.
البته ماجرای جنایت معروف سلاخی در روز دوشنبه سوم ماه می ۱۹۹۵ خانواده پریچارد، به علت وجود نوزاد، نیز بود.
لورا پریچارد(۱۲) در ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر از بازار کشاورزی به خانه برگشت، نوزادش را در طبقه بالا برای خوابیدن گذاشت، و داشت مقدمه های شام تولد برای برادر جوان تر خود را فراهم می کرد که زنگ در به صدا درآمد. قرار بود برادرش در بازار کشاورزی او را ملاقات کند، اما، طبق معمول، سر و کله اش پیدا نشد. مطابق معمول، با یک زن بود. غیر از خودش به کسی اهمیت نمی داد. بنابراین، لورا، با این انتظار که احتمالاً برادرش است، دم در رفت.
اما او نبود. مردی بود که زمانی چمن های خانه او را زده بود. آقای تعمیرکار که کامیونی قراضه را می راند که در قسمت پشت آن وسایل برقکاری بود که سر جایش در هنگام حرکت جرینگ جرینگ صدا می کردند و بر روی در کامیون این نوشته به چشم می خورد که مباهات می کرد تخمین زدن رایگان. ند پریچر(۱۳). اگر چه این اسمی نبود که آن زمان از آن استفاده می کرد.
لورا از دیدن او می بایست غافلگیر شده باشد. نه تنها به این دلیل که برادرش نبود، بلکه چون ند، شانزده ماه پیش شهر را در حالی ترک کرده بود که چکی بابت ۱۵۰ دلار طلب نزد او بر جا گذاشته بود. شاید لورا تصور کرده بود که او سرانجام برای وصول طلب خود آمده بود.
راث نخستین فرد حضور یافته در صحنه جنایت بود، و در سال های پس از آن، هر ماجرای محتملی را که ممکن بود جلوی در خانه لورا اتفاق افتاده باشد، در نظر مجسم کرده بود. راث در جلویی خانه را در حالت چار تاق باز و فرش را غرق در دریاچه ای از خون یافته بود. رگه های خون لخته شده، مانند نقاشی هولناک پولاک(۱۴)، به دیوارها پاشیده بود.
جسد لورا به حالتی غیر محترمانه در پایین پله ها قرار داشت: پاهایش در زیر تنه او گیر افتاده، صورت از هم دریده اش، گویی از شرم، به سویی چرخیده بود. فرش اعیانی پهن شده از این دیوار تا آن دیوار، که زمانی مانند برف تازه باریده بود، اکنون چنان خیس از خون بود که در زیر پا صدای له شدن می داد. گردن لورا شکسته و با اشیایی غیر از اسکلت بندی مذکر دستخوش خشونت شده بود، اگرچه ثابت می کرد که از آن نیز استفاده به عمل آمده بود.
راث اکنون به خود لرزید، گوشت تنش سرد بود و لاستیک مانند.
شکسته شدن گردن لورا را کشته بود، اما از جایی که چاقو شاهرگ بالایی اش را دریده بود، در طی چند ثانیه خونریزی کرده و مانع رسیدن خون از مغزش به دهلیز راست او شده بود.
جسد دنیل پریچارد برروی سینه همسرش افتاده بود، گویی حتی در مرگ نیز می کوشید از او محافظت کند، این بازیگران، بر اثر هوس آنی و شوم فردی دیگر، تابلویی در هم پیچیده از رمئو و ژولیت، به نمایش گذاشته بودند.
دنیل، به محض ورود به خانه چاقو خورده بود. پریچر در پشت در مخفی شده و چاقو را میان دنده سوم و چهارم نیل فرو برده، سرخرگ کبدی راپاره کرده بود. او چهار زخم ناشی از دفاع کردن در برابر حمله در کف دست راستش داشت و شست دست راستش به پوستی آویزان بود و دو زخم دیگر نیز در پشت گردنش داشت که رگ عقبی زیر عضله های گردنش را پاره کرده بود: مرگ بر اثر از دست رفتن فاجعه بار خون.
حتی هم اکنون نیز، آن تصویرهای ذهنی بر روح راث سایه افکنده و مزه ای فلزی بر روی زبان او بر جا می گذاشت. حتی هم اکنون می کوشید زیر درد و رنجی بزند که قلبش را با فشار نابخشودنی خود می فشرد.
راث، همچنان که در آنجا ایستاده و جسد جلوی پایش بود، چیزی به ذهنش خطور کرد: مکش شوم و هولناک سکوت و خاموشی. پس از آن. سرانجام. ناله ای تقریباً شنیده ناشدنی، مانند صدای کشیده شدن انگشتی خیس بر لبه لیوانی بلوری، در مغزش نفوذ کرد.
نوزاد.
از روی جسدها پرید، در خون لیز خورد، بی توجه به مدرک فیزیکی، بالای پله ها پرید، از راهرو رعد آسا رد شد و در آن سوی اتاق نشیمن اصلی را گشود.
به سوی گهواره یورش برده بود.
دخترک در آنجا بود، پاها و دستان کوچکش گه گاهی در هوا تکان تکان می خورد، گویی به آتش کشیده شده بود، دهانش نیمه باز بود، اما آن جیغ فقط فرار هوا از پشت گلویش بود، نشست هوا از بادکنکی که گردنش را شل بسته بودند.
راث میله های چوبی گهواره را کشیده بود تا آنکه سر و صدای آن ها در آمده بود. در پایین پله ها مادر او افتاده بود، مورد آزار جنسی قرار گرفته و کشته شده، آن هم به دست مردی که ثابت کرده بود نه بیگانه است، نه متجاوز و نه قاتل. لورا پریچارد. همسر دوست داشتنی، مادری تحسین برانگیز. خواهر بزرگ تر تنها برادری که حضور او مانع جنایت می شد، چنانچه طبق قولش، سر وقت می آمد. اما، همچون همیشه، نیامده بود، درست مانند پدرشان. تنها برادر لورا، برادر جوان ترش.
فرانک راث.
راث، آن روز نیز، مانند امروز، لرزه ای آشکار و خزنده بر وجودش افتاد. هیچ چیز گناه یا فقدان او را تسکین نداد. حتی عشق او را به نوزاد دختر نکاست.
ریچل.
در آن لحظه، راث ریچل را از درون گهواره برداشته بود، دگرگونی ای ناگهانی را در خود حس کرده بود، آشوبی دایم مانند یک ورقه از لیتو سفر زمین که در زیر لایه دیگر قرار دارد؛ زندگی خودخواهانه گذشته اش در زندگی آینده فداکارانه او قرار گرفته، شکافی در او پدید آورده، چشم انداز درونی اش را تغییر داده بود. اقدام های ظالمانه خشونت بار، خواهرزاده ای را به دختری تبدیل کرده بود.
راث به مدت شش ماه پس از جنایت، گهواره ریچل را در کنار بستر خود قرار داده، در حالی که به صدای نفس کشیدن عصبی او، هر آه کشیدن و ناله دخترک، هر شب بیدار می نشست. هنگام خیلی ساکت شدن دخترک، هراس وجود راث را آکنده بود، او را به آرامی تکان داده بود تا مطمئن شود زنده است، و هنگامی که نوزاد در میان پتویی که به دورش پیچیده شده بود، تکانی می خورد، سیلاب آسودگی وجود راث را آکنده بود. هنگامی که دخترک گریه حاکی از تنها بودن سر داده بود، او را در بغل گرفته به خود چسبانده و وقتی قول داده بود که او را در امن و امان نگه خواهد داشت، قلب نوزاد آرام گرفته بود. می اندیشید اگر ما فقط این مرحله رو با بحران ها و تب های اذیت کننده و مرض های عجیبش پشت سر بذاریم، تو خوب می شی، من دیگه هرگز دوباره این جوری مجبور نیستم نگران باشم.
اما خطر در حاشیه های زندگی دختر فشار آورد، و نگرانی در قلب راث ریشه دواند و به گونه ای بی پروا و وحشیانه شکوفا شد. در حالی که ریچل رشد کرده بود، نگرانی راث نیز افزایش یافته بود و در قالب مرد تنها، زمانی که در پشت حصار زمین بازی با دست های فرو رفته در جیب عقب شلوارش ایستاده و مراقب دخترک بود، گوش به زنگ بودنش را حفظ می کرد. راث، در انظار عمومی، دست ریچل را محکم گرفته بود، محبتش شدید بود و نفسانی.
که آیا کسی روزی کاری در مورد دخترک می کرد.

فصل ۴

خودروی مونت کارلوی قهوه ای متالیک مدل ۱۹۸۹ متعلق به دختر گمشده، با زاویه ای عجیب پارک شده بود. صندوق عقب خودرو به کنار انبار کاه زهوار در رفته چسبیده و خودرو چنان نزدیک به جاده قرار داشت که نوک آن در شانه خاکی پیش رفته بود.
راث به اتفاق گروت لب جاده ایستادند تا صحنه را به دقت نگاه کنند.
کامیونی با باری از تنه درختان سدر، زوزه کشان عبور کرد و همچنان که باد ناشی از عبورش موهای راث را به هم ریخت، بوقش به صدا درآمد.
راث به شن های کنار جاده تفی انداخت و یقه کت پشمی را در اطراف گردنش بالا کشید.
گروت در دستمال گردنی قرمز فین کرد و گفت: «این ماشین به اسم دختری به اسم مندی ویلکز(۱۵) ثبت شده.»
راث می دانست که گروت نخواسته بود درخواست کمک کند. آنان دوست بودند، و با هم دارت بازی می کردند و گروت برای راث احترام قایل بود. با این همه، هیچ مرد جوانی نمی خواست درخواست کمک کند. بویژه که درگیر شغلی باشد.
گروت گفت: «مادرش گم شدن اونو امروز صبح گزارش داد، بعد از اونکه درمورد ماشین بهش زنگ زدن.» به ورقه ای که در دستش بود زل زد و ادامه داد: «شونزده ساله. آخرین بار پنجشنبه شب در حدود ساعت یازده دیده شده بود.»
راث گفت: «کجا؟»
«جایی که ظرفشویی می کرد. مهمانپذیر لاست ماونتین.»
«عجیبه.»
«چی؟»
راث گفت: «ظرفشویی. برای یه دختر عجیبه. زمان بچگی ظرفشور بودم. دخترا بیشتر پیشخدمت می شن.»
گروت گفت: «اوضاع عوض می شه.»
«بعضی ها نمی شن. مثل دخترای گمشده.»
گروت گفت: «اون ممکنه با اختیار خودش با دوستی بیرون رفته.» اما صدای او نشانی از اعتقاد راسخ در خود نداشت. این واقعیتی نفرت انگیز درمورد وضعیت انسان بود: هرجا دخترها بودند، بعضی شان گم می شدند، مانند رشته های سرگردان از تار و پود زندگی هر روزی بیرون کشیده و در کابوسی تکان دهنده ریخته شده بودند که ساخته دست کسی دیگر بود. فیلم های ساخته شده از روی «فرصت چهل و هشت ساعته»ای که پلیس باید دختری را زنده می یافت، ایجاد ترس و دلهره کرده بود، گویی دختران دزدیده شده قرار و مدار «کشته شدن به دست طرف» داشتند. واقعیتی بی روح تر باقی مانده بود: دختری که بر خلاف میل خود گم شده بود، در نُه مورد از ده تا، در طی سه ساعت، مرده پیدا می شد و معمولاً پس از تعدی و آزار و اذیت.
راث گفت: «هیچ کس به هیچ چیزی دست نزده؟»
گروت گفت: «من نزدم.»
راث به چانه خود دست کشید، انگشتانش بر اثر تماس با خون گوزن، هنوز لکه صورتی رنگ داشت. زیر لب زمزمه کرد: «چرا ماشین این جوری پاک شده؟»
برف آب شده بود. راث زمین را بررسی کرد و با حرکت مراقب و خود خواسته سربازی که در میدان مین حرکت می کند، به سوی خودرو رفت.
گروت گفت: «هیچ نشونه ای از ماشین دیگه ای نیست. رد تایر هم نیست. برف آب شده، ولی سرمای چند شب پیش زمین رو حسابی یخ زده و سفت کرده.»
راث گفت: «ماشین دیگه توی جاده مونده بود.»
«البته اگر ماشین دیگه ای بوده.»
راث گفت: «بوده.» و به مسیر طولانی و خالی جاده نگریست که رو به شمال امتداد داشت و در کمتر از یک کیلومتر به درون کانادا می رسید، سپس به سمت جنوب جاده نگاه کرد که به همان اندازه طولانی و خالی بود. «مگر اونکه تصور کنیم مندی از ماشین بیرون اومده و پیاده رفته، چون احساس ضرورت کرده توی نصف شب توی یه جاده بیرون شهر با باد سرد دمای ده درجه پرسه بزنه، امکان زیادی برای پیدا کردن رد چکمه نیست.»
او سانتی متر به سانتی متر به خودرو نزدیک می شد و زمین را تجزیه و تحلیل می کرد. جست و جو مانند آن بود که گرسنه باشی، ولی ندانی چه می خواهی بخوری. باید یخچال را باز کنی و درونش را با دقت بگردی تا چیزی ببینی که دهانت را آب بیندازد: تکه ای کیک شکلاتی، تکه ای پپرونی. وقتی چشمت به آن می افتاد، می دانستی که این دقیقاً چیزی بود که دنبالش می گشتی، اما باید نگاه می کردی تا بفهمی. وقتی او در یخچال را باز می کرد و جلوی آن می ایستاد، مادرش به او می گفت: اگه نمی تونی تصمیم بگیری چی می خوای، نبایستی گرسنه باشی. درو ببند. ولی مادر فقط نگران صورتحساب برق بود.
گروت گفت: «دنبال چی می گردی؟»
«کیک شکلاتی. یه تیکه پپرونی.»
گروت سرش را به دو سو تکان داد.
راث گردن کشید تا به درون خودرویی نگاه کند که پژویی سفید رنگ مدل اواخر دهه نود بود که گلگیرهای عقبش آثار رنگ زدگی داشت، در کنار جاده روشن بود و غرش می کرد و چراغ خطرهای عقب آن چشمک می زد.
سونیا تست، عضو گروه شماره یک پلیس دادگاهی کانان و تنها بازرس جزء نیمه وقت از خودرو بیرون آمد. او فارغ التحصیل دارتموث، دیوانه دویدن ماراتون بود با هیکلی لاغر و عضلانی برای مسابقه؛ همسر کلود تست، نقاش رنگ روغن از طبیعت وحشی با شهرت محدود به منطقه؛ مادر الیزابت شش ساله و جرج سه ساله.
سونیا وقتی کیف سنگین خود را از صندلی جلوی پژو برداشت و به نشانه مثبت سر تکان داد، گفت: «آقایان.»
او موهای قرمز رنگ کوتاه خود را با دست گرفت، آن را عقب کشید، کشی به دورش انداخت و دم اسبی درست کرد. کلاه لبه دار سفیدی بر سر گذاشت، سپس دستکش های جراحی سفید را بر روی انگشتان بلند و باریکش کشید.
در حالی که او روانه کار خود بر روی خودروی مونت کارلو شد، راث به گروت رو کرد. «توی اون پوشه شماها چه چیزی دیگه ای هست؟»
دو مرد درون خودروی اسکات متعلق به راث نشستند، در حالی که پوشه در میانشان بر روی صندلی عقب باز بود.
راث گفت: «شونزده ساله.» یک سال جوان تر از ریچل. معده اش حالتی داشت گویا مایع چاه باز کن خورده بود.
گروت گفت: «سن سختیه.»
«چه سنی نیست؟ آزاد. خونواده خوبی پیدا کردی.»
«بسط پیدا کرده.»
«و تو شخصاً با اون مادر حرف زدی؟»
«مختصر. امروز صبح، بعد از پیدا شدن ماشین و نگران شدن اون.»
«ماشین رو کی پیدا کرد؟»
«لی استارو(۱۶)، قبل از سپیده داشت جاده رو شن و نمک می پاشید. به مسئول ارسال وسیله نقلیه خبر داد، با اوقات تلخی گفت یه ماشین توی جاده لعنتی پارک شده.»
راث فندک خودرو را به داخل فشار داد. او این خودروی اسکات را اگر به هیچ علتی نگه نداشته بود، تنها دلیلش داشتن فندک و زیرسیگاری فلزی بود.
گروت گفت: «خب، ما می تونیم هر ارتباطی بین کسی که ماشین رو پیدا کرد و ناپدید شدن دختری که اونو می روند، نادیده بگیریم.»
راث گفت: «اگه اون دختر ماشینو می رونده.»
گروت گفت: «البته.»
راث سیگارش را روشن کرد و دودش را فرو داد. طعم تنزیب زخم بندی را می داد، ولی او به هر حال تا ته سیگار را، تا نزدیک فیلترش، می کشید. برای همین به او معتاد می گفتند. دست کم لب هایش به سوی بطری مشروب کشیده نمی شد. سرطان ریه به جای سیروز کبدی. این ها نصیب تو می شود.
گروت، با دیدن درخشش در چشمان راث، گفت: «چه چیزی این قدر سرگرم کننده ست؟»
«خودم. من یه احمقم.»
«و این برات سرگرم کننده ست؟»
«من دلایل خودمو دارم.»
«می تونی پنجره طرف خودتو بدی پایین؟ دود سیگارت...»
«پنجره طرف من از مانی که لترمن(۱۷) کفش ورزشی پوشید پایین نیومده.»
گروت شیشه پنجره طرف خودش را پایین کشید و سرفه ای کرد.
راث گفت: «حالا که نمایش تموم شده.» خاکستر سیگار را از روی برگه گزارش پاک کرد. «نمی دونم...»
تقه ای به پنجره طرف راث خورد و او را از جا پراند. سیگار از لبش بر روی زانوهایش افتاد، آن را سریع قاپید و دوباره به دهان خود برد.
سونیا در کنار پنجره او ایستاد، نیشخندی بر لب داشت. چهره ای زیبا بود.
راث در خودروی کامیون مانندش را باز کرد.
سونیا گفت: «کار اجمالی من تموم شد.»
راث گفت: «تو نبایستی کسی رو غافلگیر کنی.»
گروت گفت: «من از ده قدم دورتر دیدمش.»
راث به آمدن بیرون از اسکات اقدام کرد و عصب های پشتش منفجر شدند. به در چنگ زد، عرق از ابرویش سرازیر شد.
سونیا، در حالی که از گوشه چشم نگاهش می کرد، گفت: «پشتت درد می کنه؟»
«می شه این طوری گفت.»
«گرما براش خوبه.»
«دکتر من می گه یخ خوبه.»
«به گمانم، اون دکتره و حق داره.»
راث سیگارش را در جاده انداخت و با چهره ای در هم کشیده، راست ایستاد.
گروت از سونیا پرسید: «خلاصه کارت چیه؟»
«ده ها رد و اثر. گویی صفحه آی پدی اونجاست. چندتایی مو. بلند و قرمز. احتمالاً مال اون دختره. خونی دیده نمی شه، البته با چشم غیر مسلح. اما وقتی لومینول(۱۸) استفاده کنم، بهتر متوجه می شم.»
راث گفت: «تو چیزی پیدا نمی کنی، ماشین پاک پاکه.»
گروت گفت: «به هر حال باید صبر کرد تا بارونز برگرده.»
سونیا گفت: «نبایستی صبر کرد. ما باید به این کار ادامه بدیم. هیچ نشونه ای از کشمکش هم نیست. که معناش اینه که اگر اونو دزدیدن، کسی این کارو کرده که اون دختر می شناخته و بهش اعتماد اشته، یا...»
گروت حرف او را تمام کرد: «... کسی که اونو گول زده.»
سونیا گفت: «درسته.» از قرار معلوم، کسی نباید حرفش را قطع می کرد، حتی مافوق نمای او. «توی صندوق عقب چیزی به جز آچار چرخ و لاستیک زاپاس و کابل باتری به باتری نیست.»
سونیا آن دو را به کنار خودروی مونت کارلو هدایت کرد. راث به دور دست که مزرعه ذرت در حال برداشت بود، چشم دوخت.
سونیا به استارت خودرو اشاره کرد. کلیدها هنوز درونش بود. او گفت: «پول نقد کف ماشین ریخته. سه تا پنج دلاری و بیست و هشت تا یک دلاری.»
گروت گفت: «چهل و سه دلار.»
سونیا گفت: «خدای ریاضی اینجاست.»
راث گفت: «سهم انعام های اونه.»
گروت گفت: «این ماجرا اون جوری که مادر امیدواره، تموم نمی شه، مگه نه؟»

فصل ۱

۳۱ اکتبر ۱۹۸۵

در زیر نور دالان جلوی خانه، نقاب ترسناک آن پسر بچه واقعی به نظر می رسید، گویی لاستیک آب شده و سپس همچون قالب بر روی جمجمه آن موجود بیچاره ریخته شده و گوشت را ذوب و چهره را زشت و کریه و از شکل انداخته کرده بود.
زن نفسش را در سینه حبس کرد و خود را عقب کشید، کاسه شیرینی و شکلات از دستش تقریباً سُر خورد. او از خود می پرسید چه جوری مادری اجازه می ده بچه ای جوون همچین نقاب مسخره ای بزنه، و پدر و مادرش کجا هستن؟ گاهی وقت ها، پدران و مادرانی که بچه هایشان را با خودرو به این محله های می آوردند، خودشان درون خودروهایشان می نشستند، قوطی های نوشیدنی را سر می کشیدند و بچه های خیلی کم سن و سال را وامی داشتند که برای جشن هالوین به در خانه ها بروند و تنقلات خود را بگیرند. برای مامان یه مشت شیرینی و شکلات بگیر. اما آن زن هیچ بزرگسالی یا خودرویی را در کنار جدول خیابان در سایه قرار گرفته، نمی دید.
زن بی حرکت ماند تا نقاب بچه را بهتر ببیند.
گفت: «و قراره که ما چی باشیم؟»
«مرده.»
صدای بچه جیغ جیغی و خونسرد و بدون جنسیت مشخص بود.
زن به نقاب بچه با دقت نگاه کرد، نمی توانست بفهمد نقاب کجا تمام و صورت بچه آغاز می شد. به نظر نمی رسید دوروبر چشمانی که پلک نمی زد و نقاب شکافی وجود داشته باشد؛ عنبیه چشمان، به سیاهی مردمک ها، نم دار و حیوانی در سفیدی به گونه ای عجیب بزرگ چشم ها شناور بود.
زن گفت: «تو خیلی ترسناکی.»
بچه با صدای خفه خود، گفت: «تو ترسناکی.»
زن گفت: «من؟»
بچه به نشانه تایید سر تکان داد. «تو هیولایی.»
«من هستم، من هستم؟»
«اومم. آهان ن ن.»
زن خنده را سرداد، اما خنده در پس گلویش خشکید، بر اثر ترسی نامعلوم، به گونه ای ناگهانی خفه شد. او از بالای شانه های بچه، به خیابان نگاه کرد که ساکت و آرام و تاریک بود. بچه های سال های پیش، بچه های بسیار پرشور و سرخوش، با طمع گرفتن تنقلات؟
زن گفت: «چیزی به اسم هیولا وجود نداره.»
«اوم م م. هوم م م.»
«کی می گه؟»
«مامانم.»
«اوه؟ مامان تو کیه؟»
«تو.»
«متوجهم. و کی به تو گفت من مامان تو هستم؟»
«مامانم.»
در معده زن آشوبی به پا شد. ترس. غیر منطقی اما رو به افزایش. شدت جریان خونش افزایش یافت. در حالی که ضربان خون در شقیقه هایش شدت می گرفت، دستش را عقب برد تا دستگیره در را بگیرد.
کودک جیغ کشید. زن به خود لرزید، خودش را عقب کشید و نگاهش را بالا آورد، دو بچه را دید که با کلاه های مشکی که در پیاده رو پرسه می زدند و درون تاریکی ذوب شدند.
زن می خواست فریاد بکشد، صبر کنید! برگردید!
دوباره نگاهش را به پایین، به بچه، انداخت. بچه اکنون چیزی را در دست داشت: چیزی درخشان. یک چاقو. تیغه آن بلند بود و باریک. هولناک.
زن کاسه شیرینی و شکلات را جلو آورد.
با صدایی خش دار گفت: «هر چی می خوای وردار، و برو.»
چشمان مشکی بچه به او خیره ماند.
چشمان زن به درخشش نقره ای چاقو افتاد، و در همان لحظه، بچه آن را در شکم زن فرو کرد.
زن فریاد کشید: «خداجان! تو یه ذره بچه...» اما نتوانست جمله اش را به پایان ببرد. درد او را به دو نیم کرد، از این رو به آن رو شد. دستش از دستگیره سُر خورد و کاسه تنقلات کف زمین دالان جلوی خانه افتاد و پخش و پلا شد.

اوه، خداجان

زن به شکمش چنگ انداخت – ترسیده تر از آن بود که نگاه کند – حس کرد چسبندگی گرمی از میان انگشتانش نفوذ کرد.
بچه تیغه چاقو را بیرون کشید و با دست او پاک کرد و زن از درد فریاد کشید. بچه چاقو را دوباره فرو کرد، درست بالای کمربند شلوار جین زن و آن را یکباره بالا کشید.

اوه، خداجان

زن داشت...
... زیپش باز می شد.
به عقب تلوتلو خورد، در هال نقش بر زمین شد.
بچه وارد خانه شد و با صدای کلیک آهسته در را بست صورتش بالای صورت زن قرار گرفت. زن دست بالا آورد و به پوست لاستیکی نقاب چنگ انداخت. کشید. نقاب از صورت بچه کنده نمی شد. انگشتانش را فرو کرد. چنگ انداخت، نقاب کش آمد. چاقو همچنان می برید. زن، نفس زنان، نقاب را پاره کرد. بچه حق داشت.
هیولا وجود داشت.

فصل ۲

۲۲ اکتبر ۲۰۱۱

هنگامی که فرانک راث(۱) یک انتهای ریسمانی را که سر دیگرش به وسط تیرک مخصوص گیر دادن بوته گوجه فرنگی بسته و از میان پاهای لاشه شکم تمیز شده گوزنی عبور کرده بود، از روی تیرک افقی انبار رد کرد و آن را یکباره کشید، در آن هوای سرد ماه اکتبر، خون بر روی دستانش بخار شد.
درد در قسمت پایینی کمرش فوران کرد، گویی با تبری به آن ضربه زده شده بود. به زانو افتاد، گوزن مرده در چاله های خون تیره رنگ خودش بر روی خاک یخ زده شل و ول افتاده بود.
راث بی حرکت ماند، از بینی اش به آرامی نفس کشید، در حالی که از ده به صورت معکوس می شمرد. عضله های پشت(۲). لاتین این عضو از بدن را از مطالعه نمونه کالبد شناسی ای آموخته بود که در دفتر داک رنکین(۳) وقت روزهای پاییزی خود را می گذراند.
تلفن همراه راث درون جیب پیراهنش به لرزه درآمد. امیدوار بود ریچل(۴) باشد. اکنون مدت هفت هفته می شد که او برای نخستین ترم درسی اش در جانسون استیت از او دور بود، و در آن زمان، تنهایی در قلب راث لانه کرده بود. خانه بی روح به نظر می رسید، صدای موخشک کن ریچل در هنگام صبح به گوش رسید، صدای پشت سر هم رسیدن پیامک تلفن او، زمانی که حتی برای یک دقیقه آن را بر روی میز آشپزخانه می گذاشت، دیگر شنیده نمی شد.
راث دستش را برای برداشتن تلفن همراه خود جلو برد، ولی دردی که به او سیخونک می زد او را وا می داشت به سوی عقب خم شود، جایی که حرکتی نامناسب در قسمت لگن انجام داده بود. داک رنکین او را نزد فیزیوتراپیستی عجیب و غریب فرستاده بود، که حرکت های کششی شرم آوری را برای او تجویز کرده بود که باعث شده بود او احساس کند که گویی دارد بر خود خرابکاری می کند؛ حرکت های کششی ای که بیشتر مناسب خانم های خانه دار ثروتمندی بود که آن ها را در اتاق های پر از بخار و در حال شنیدن موسیقی سازهای بادی استرالیایی گوش می دادند، تا مردی که نظر او در مورد کشش دادن بدن، رسیدن دستش به قفسه بالایی آشپزخانه اش و برداشتن شکلات هایش بود. راث از پاهایش با آه و ناله استفاده کرد.
آنچه نگرانش می کرد، خود درد نبود، بلکه این بود که به نظر نمی رسید منشا درد کجاست. او در ساعت یک بامداد در حالی از خواب بلند شده بود که گویی کسی حفره ای در پشتش ایجاد کرده و عضله های پشتش را از ستون فقراتش کنده و جدا ساخته بود.
او به پایین و به گوزن نگاه انداخت. باید آن را آویزان می کرد. ابتدا گوزن، سپس یک لیوان آبجو. شاید هم سه تا.
تلفن همراه راث زنگ زد: هارلند گروت(۵).
گروت، بازرس تنها و نمونه در نیروی پلیس کسل کننده کانان(۶)، به سبزی پشت غورباغه ای خیس بود. او همچنین بازیکن دارت در لیگ دارت راث بود. از همه مهم تر، او پشتی جوان و قوی برای بلند کردن گوزنی مرده داشت.
راث پاسخ داد: «گروت. اینجا دارم تلاش می کنم یه گوزن رو آویزون کنم. شاید تو دوست داشته باشی یه بسته شیش تایی نوشابه گیرت بیاد و قرض بدی...»
گروت گفت: «یه ماشین هست. بیرون شهر توی جاده پونزده.»
«با این دقت که تو داری و بیست چوق، کانادایی های توی درتی گرل، اون طرف مرز ریشلیو، از اون رقصای آن چنانی برات می کنن.»
گروت گفت: «آره.» و راث به نیش زبان حاکی از خشکی در صدایش پی برد که باعث شد از چرب زبانی اولیه اش پشیمان شود.
راث گفت: «چی؟» و از انباری بیرون رفت تا به گلگیر خودروی اسکات مدل ۷۴ خود که به نظر می رسید آن را از زمانی که آبراهام لینکن در حزب اصلاح طلب عضویت داشت، نگه داشته و درستش کرده بود، تکیه دهد.
گروت گفت: «به نظر می رسه اون ماشین به حال خودش رها نشده.» کمی درنگ کرد تا سکون آن پیام ضعیف رد شود. درست آنجا، نزدیک مرز، در محدوده هشت هزار کیلومتری، حتی یک برج تقویتی تلفن همراه نیز نبود. خدا نگهدار ورمونت باشد. یا نه. «اون ماشین مال دختر یکی از اقوام زن منه.»
راث گفت: «لعنتی.» حتی تلاش نکرد گره شاخه های درخت خانوادگی را از هم باز کند.
«اون دختر شونزده سالشه.»
راث گفت: «لعنتی.» تلپی بر روی خودروی اسکات افتاد. «به نظرت اتفاقی افتاده؟»
اتفاقی افتاده است. چه چرندیات محترمانه ای بود برای تصاویر ذهنی- نازیبا- که وقتی راث شنید دختری گم شده است به ذهن او راه یافت.
گروت گفت: «گفتنش سخته. همین تازگی در مورد اون ماشین به من تلفن زدن. وقتی به مادر اون دختر زنگ زدم، نگران بود. چند روزی می شد از دخترش خبری نداشت و از من خواست به قضیه رسیدگی کنم.»
«چرا زنگ زدی به من؟ اون صغیره، تو به عنوان دژبان می تونی تحقیق کنی.»
«اون نجات پیدا کرده.»
راث دوباره گفت: «لعنتی.» نیاز داشت که روی گنجینه زبان بی ادبانه اش کار کند.
باید هفتاد و دو ساعت می گذشت تا تحقیقی رسمی درباره بزرگسالی گم شده انجام گیرد، مگر آنکه جنایت به روشنی آشکار بود. و، بنابراین قانون ورمونت، دختری نجات پیدا کرده، شانزده ساله یا نه، فردی بزرگسال بود. با عقل جور در نمی آمد. شانزده ساله بچه بود، و هر بزرگسالی که به دختری به آن جوانی نگاه می کرد و چیزی غیر از بچه نمی دید، فریب خورده یا گمراه بود.
گروت گفت: «الان دارم می رم اونجا. تا جایی که ما می دونیم، ماشین خالیه و اون دختر تازگی با دوست پسری بوده یا توی خونه دوست دختری خراب شده یا همچین چیزی. سونیا تست(۷) رو واداشتم، در وقت خودش اونجا بره، آموزش روز شنبه رو رها کنه و در ترافیک فشرده به بهترین وجهی که می تونه در محل باشه. این خودش، بدون هیچ احتمالی، بر ضد پروتکله. اما رئیس بارونز(۸) سه روز دیگه هم برای ماهیگیری رفته باهاماس و...»
راث گفت: «اون حرومزاده.» راث در دهه ۱۹۹۰، در سه سالی که پلیس ایالتی بود، بارونز پست مافوق او را داشت. بارونز پلیسی استثنایی و حتی ماهیگیری بهتر بود. راث اطمینان نداشت به خاطر چه ویژگی ای او از دست بارونز دلخور بود و بیشتر به او حسودی اش می شد.
گروت گفت: «پس من از آزادی هام استفاده می کنم و برای برگشتن بارونز کوفت هم باقی نمی ذارم. در حقیقت، این دختر فامیله, اگر به نظر می رسه که گویا دارم به نفع خودم رفتار می کنم یا منابع رو، بدون اونکه لازم باشه، مورد استفاده قرار می دم و اون دختر راست راست راه می ره، کارم زاره، اونم درست وقتی که به نظر می آمد بودجه ممکنه تنظیم بشه و امتحانیه برای ترفیع. در عین حال...»
راث گفت: «گور پدر پروتکل.» به نظر می رسید آن حرف های گنگ ناخوشایند به درد دور ریختن و به بیرون تف کردن می خوره. اما چه ترفیعی. اگر گروت می خواست در اعمال قانون سرآمد همه باشد، او چند سال پیش توصیه راث را گوش می کرد و به پلیس ایالتی می پیوست و نبایستی برای کمک گرفتن به راث زنگ می زد. گروت باید زمام امور را به دست می گرفت، گور پدر پیامدها: پروتکل هرگز بر انجام دادن کاری که درست بود، نمی چربید. راث می دانست که اگر می خواست به گروت و شغلش کمک کند، باید گروت را وامی داشت که خودش این کار را به سرانجام می رساند، و یا ملایم رفتار می کرد و یا بر اثر حرارتی که از جانب بارونز احساس می کرد، به خاکستر تبدیل می شد.
اما پای دختری گمشده در میان بود. این بر هر شغلی و وظیفه ای مقدم بود.
گروت گفت: «می تونستم از کمک تو استفاده کنم، حتی اگر ظاهری باشه، این هنوز فقط یه نماینده مجلسه، اولویتی کم ارزشه، مگر اینکه چیزی دیگه بشه.»
چیزی دیگر.
آفتاب بر پوست برفی می تابید که در طی شب باریده بود، به سرعت آبش می کرد، آب از بام انباری بر روی صفحه ای حلبی می چکید که از عصر یخبندان به کنار انباری تکیه داده شده بود.
راث سیگاری روشن کرد و دودش را به درون سینه کشاند. همه آنچه از این کار نصیبش شده بود نوک انگشتان لرزان و بینی بی حس از سرما بود. باید توی انباری برمی گشت تا لاشه گوزن را ضد عفونی کند. صفحه نمایش تلفن همراهش روشن شد و از رسیدن پیامکی از لاروش(۹) خبر داد که راث به آن توجهی نکرد. راث از گروت پرسید: «ماشین کجاست؟»
گروت به او گفت و راث ته سیگارش را درون کپه ای برف پرت کرد، جایی که با صدای هیسی خاموش شد. او به مکالمه تلفنی پایان داد و به گوزن مرده بر کف زمین انبار انگاه کرد.
«امروز نه، رفیق.»
در انباری را محکم کشید و بست تا لاشه گوزن از دست شغال هایی که شب ها در آن نواحی پرسه می زدند، در امان باشد؛ او احساسی تحلیل برنده داشت که تا ساعت ها پس از تاریکی مشغول به کار خواهد بود.
راث در آشپزخانه اش، در حالی که بقایای درد در عضله های پشتش باقی بود، دستانش را با صابون لاوا شست. آب کف آلود بر اثر خون گوزن، به رنگ صورتی درآمده بود. درون فریزر را به دنبال کیسه یخ گشت، اما یادش آمد آن را در کنار بسترش گذاشته بود، جایی که یخ آن داشت آب می شد. سپس بسته ای نخود فرنگی یخ زده بیرون آورد. یک شیشه حاوی داروی مسکن ویکودین از روی پیشخان قاپید، دو عدد قرص را با نیم بطری از نوشیدنی ای که از شب گذشته در لگن ظرفشویی بود، فرو داد، سپس به پیام صوتی لاروش گوش داد. «راث. لاروش هستم. به من زنگ بزن.»
لاروش. آقای اداره مجازات؛ شک نبود که زنگ زده بود که از زیر بازی دارت در برود تا زنش بتواند شب در باشگاه موسیقی جلوی دخترها و تهیه کننده آلبوم پز بدهد و شق و رق راه برود. بنا بر فرض. راث حدس می زد که پای مردی در میان باشد. او پیامک را پاک کرد. بگذار لاروش تغییر موضع بدهد.
درون خودروی اسکات، راث بسته نخودفرنگی یخ زده را پشتش گذاشت و از آسودگی موقت آن آهی کشید. ساسات خودرو را کشید و آن بانوی پیر را روشن کرد. با ۵۶۱۰۷۲ کیلومتر کار کرد، واشرهایش نشتی داشت و فنرهایش بد بود، اما با کله شقی راه می کفت. بی شباهت به راث نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب دختران ساکت

مترجم محترم کتاب لطف کنه بیاد هرچی ازین چند صفحه نمونه رو فهمیده برای ما هم بگه چون ظاهرا یا من فارسی نمیدونم یا ایشون زبون اصلی کتابو نمیدونسته! نشر البرز در انتخاب کتابای معمایی خوب عمل میکنه ولی بنظر میرسه علاقه ایی به هزینه کردن برای مترجم خوب نداره در حالیکه قیمتاشم عمدتا بالا هستن
در 2 هفته پیش توسط man...a28
ترجمه اش واقعا افتضاحه اصلا نمیشه فهمید جناب مترجم چی گفته
در 2 هفته پیش توسط مریم شمیرانی
متاسفانه ترجمه بسیار بی کیفیته حتی در برخی از بخش های کتاب جملات ناقص هستند و بدون فعل به اتمام رسیدن ژانر کتاب بیشتر از معمایی و جنایی تریلره و اینکه نویسنده انبوهی از استرس و هیحانات منفی دائما جدید رو حتی تا صفحات اخر کتاب ادامه میده طوریکه کمی آزارنده میشه
در 2 هفته پیش توسط معصومه جودکی
مترجم بدجور رد داده
در 1 هفته پیش توسط رؤيا