فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مدرسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امام خمینی

کتاب امام خمینی

نسخه الکترونیک کتاب امام خمینی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امام خمینی

روزی که به دنیا آمد، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که سال‌ها بعد، مسیر تاریخ ایران واسلام را عوض خواهد کرد و میلیون‌ها انسان مظلوم جهان، نامش را یکصدا فریاد خواهند کشید. روزی که به دنیا آمد،‌ مثل همۀ روزهای دیگر بود. خورشید مثل همیشه از مشرق طلوع کرده بود، چشمه‌ها جوشیده بودند و رودها هم‌چنان راه دریا را پیموده بودند. تنها فرق آن روز با روزهای دیگر این بود که صدها سال پیش از آن، نجیب‌ترین بانوی عالم، حضرت فاطمۀ زهرا «س» در چنان روزی متولد شده بود؛ همین! کسی نمی‌داند چرا اسمش را روح‌الله گذاشتند. شاید به خاطر هم‌آوایی با نام پدرش که مصطفی بود. به هرحال، او روح‌الله شد تا بعدها نام بلند روح‌الله الموسوی الخمینی در پای کوبنده‌ترین و شجاعانه‌ترین اعلامیه‌های انقلابی تاریخ نوشته شود و چشم‌ها را خیره کند.

ادامه...

بخشی از کتاب امام خمینی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سال شمار زندگی

۱۲۸۱ مهرماه: تولد
۲۰/ ۱۱/ ۱۲۸۱: شهادت پدر امام (در آن زمان امام کم تر از ۵ ماه داشتند)
۱۹/ ۲ /۱۲۸۳: قصاص قاتل پدر
۱۲۹۷: رحلت مادر امام
۳/ ۱۲/ ۱۲۹۹: شروع زندگی طلبگی در اراک
۱۳۰۰: ورود امام به قم
۱۵/ ۸ /۱۳۴۱: تلگراف امام به نخست وزیر آن زمان، به عنوان اعتراض به تصویب لایحه انجمن ایالتی و ولایتی
۲ /۱۱ /۱۳۴۱: تحریم رفراندم فرمایشی شاه
۲۸/ ۲ /۱۳۴۲: اعلامیه امام در رابطه با ایام محرم، خطاب به وعاظ و خطبا
۱۳ /۳ /۱۳۴۲: سخنرانی تاریخی امام در مدرسه فیضیه در عصر عاشورا
۱۵ /۳/ ۱۳۴۲: دستگیری شبانه امام توسط ساواک و انتقال به تهران
۱۸ /۱/ ۱۳۴۳: آزادی امام از زندان و بازگشت به قم
۴/ ۸ /۱۳۴۳: سخنرانی امام درباره طرح کاپیتولاسیون
۱۳/ ۸/ ۱۳۴۳: سخنرانی امام درباره طرح کاپیتولاسیون
۲۱/ ۸/ ۱۳۴۳: اقامت در بورسا
۱۶ /۷ /۱۳۴۴: انتقال از بورسا به عراق
۲۷ /۱/ ۱۳۴۶: نامه سرگشاده امام به هویدا نخست وزیر شاه و هشدار نسبت به کارهای مستبدانه رژیم
۷/ ۳ /۱۳۴۸: شروع تدریس «ولایت فقیه» در نجف
۶ /۲ /۱۳۵۰: سخنرانی امام در محکومیت جشن های دوهزار و پانصدساله
۱/ ۸ /۱۳۵۶: شهادت حاج آقا مصطفی خمینی
۲ /۷/ ۱۳۵۷: محاصره منزل امام توسط نیروهای عراقی
۱۰/ ۷ /۱۳۵۷: هجرت از عراق به سوی کویت و مخالفت کویت با ورود امام
۱۳/ ۷ /۱۳۵۷: هجرت امام به فرانسه
۱۲/ ۱۱/ ۱۳۵۷: بازگشت پیروزمندانه به ایران
۱۵/ ۱۱/ ۱۳۵۷: تعیین دولت موقت
۲۱ /۱۱/ ۱۳۵۷: شکست حکومت نظامی توسط امام
۲۲/ ۱۱/ ۱۳۵۷: پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی
۱۰/ ۱۲/ ۱۳۵۷: ورود امام به قم بعد از پانزده سال
۲۸ /۲ /۱۳۵۹: ورود امام به جماران
۳۱ /۶/ ۱۳۵۹: آغاز حمله ارتش عراق به ایران
۲۶/ ۱۱ /۱۳۶۱: نگارش وصیت نامه سیاسی ـ الهی توسط امام خمینی
۲۹ /۴/ ۱۳۶۷: صدور پیام تاریخی امام خمینی به مناسبت حادثه مکه مکرمه
۲۹ /۴/ ۱۳۶۷: قبول قطعنامه امنیت سازمان ملل متحد، پس از هشت سال دفاع مقدس
۱۱ /۱۰/ ۱۳۶۷: ارسال نامه به گورباچف، صدور هیئت رئیسه اتحاد جماهیر شوروی از سوی امام خمینی و دعوت او به مطالعه در اسلام
۲۵/ ۱۱ /۱۳۶۷: صدور حکم اعدام سلمان رشدی مرتد، نویسنده کتاب کفرآمیز <آیات شیطانی>
۱۴ /۳ /۱۳۶۸: رحلت امام خمینی

ناگهان گلوله شلیک می شود

روزی که به دنیا آمد، هیچ کس فکر نمی کرد که سال ها بعد، مسیر تاریخ ایران واسلام را عوض خواهد کرد و میلیون ها انسان مظلوم جهان، نامش را یکصدا فریاد خواهند کشید. روزی که به دنیا آمد، مثل همه روزهای دیگر بود. خورشید مثل همیشه از مشرق طلوع کرده بود، چشمه ها جوشیده بودند و رودها هم چنان راه دریا را پیموده بودند. تنها فرق آن روز با روزهای دیگر این بود که صدها سال پیش از آن، نجیب ترین بانوی عالم، حضرت فاطمه زهرا «س» در چنان روزی متولد شده بود؛ همین!
کسی نمی داند چرا اسمش را روح الله گذاشتند. شاید به خاطر هم آوایی با نام پدرش که مصطفی بود. به هرحال، او روح الله شد تا بعدها نام بلند روح الله الموسوی الخمینی در پای کوبنده ترین و شجاعانه ترین اعلامیه های انقلابی تاریخ نوشته شود و چشم ها را خیره کند.
پدرش مصطفی، یک روحانی مشهور و شجاع در خمین و روستاهای اطرافش بود. مردم او را دوست داشتند، چرا که هم عالم بود و هم دلاور. می گویند همیشه شجاعانه در برابر خان های خمین، قُلدرها و گردن کلفت ها می ایستاد و نه تنها از حق خود بلکه از حق ضعیف ها و بی کسان در برابر آن ها دفاع می کرد. انگشت های او تنها با قلم آشنا نبود بلکه آشنای ماشه تفنگ هم بودند. به راحتی ماشه را می چکاندند و گلوله را شلیک می کردند. مصطفی با زبان، قلم و گلوله از اشرار زهر چشم می گرفت. شاید از این نظر، روح الله بیش تر از همه برادرها و خواهرهایش، خصوصیات پدر را به ارث برده بود، چرا که بعدها به «عالمِ دلاور» بودن معنایی جهانی بخشید.
زمانی که مصطفی قلم بر زمین می گذاشت، تفنگ بر دوش می کشید و بر پشت اسب می نشست، ایران روزگار پریشانی داشت. سلسله فاسد قاجاریه آخرین نفس هایش را می کشید، شاهزادگان ریز و درشت، ایران را تبدیل به ملک شخصی خود کرده بودند. هر گوشه ای از این سرزمین بلادیده، به نام یکی از آن شاهزادگان شده بود و هرکدام برای اداره املاک خود، خان ها و قلدرهای منطقه را در حلقه دوستان و پشتیبانان خود گرد آورده بودند و هر بلایی که می خواستند به وسیله آن ها بر سر رعیت درمانده می آوردند. هر میزان بهره و مالیات که می خواستند، می گرفتند. هر صدایی را که دوست نداشتند بشوند، در حلقوم خفه می کردند و هر قیافه ای را که خوششان نمی آمد، از صفحه روزگار پاک می کردند. حامی و فریادرسی نبود. فریاد مظلومان به جایی نمی رسید. در چنین روزگاری، مصطفی، آن عالم دلاور، آن مجتهد پاک نهاد، ناگزیر از قلم و تفنگ به یک میزان استفاده می کرد.
چند ماه از تولد روح الله نگذشته بود که صدای شلیک گلوله ای، در کوره راه کوهستان میان خمین و اراک پیچید و به دنبال آن، سواری سرفراز از پشت اسب بر خاک افتاد. مصطفی، به دست مزدوران خان ها، بی خبر و ناجوانمردانه هدف گلوله قرار گرفت و از پا درآمد. روح الله، نه صدای گلوله را شنید و نه از شهادت پدر باخبر شد. شاید وقتی که صدای شلیک گلوله در کوهستان پیچید و گلوله سینه پدرش را شکافت، روح الله هراسان از خواب پریده و گریه کرده باشد، ولی کسی نمی توانست این گریه را نشانه آن شهادت بداند. همه بچه های هم سن روح الله ناگهان از خواب می پرند و گریه می کنند، اما وقتی به آغوش گرم مادر پناه می برند، آرام می شوند؛ آرام و ساکت و بعد دوباره خواب، خواب شیرین و معصومانه آن ها را دربر می گیرد.
روح الله بی آن که خود بداند، در چند ماهگی فرزند شهیدی دلاور شد، اما هیچ وقت نتوانست چهره پدر شهیدش را پیش چشم مجسم کند، صدایش را بشنود، بوسه های گرم او را بر گونه های لطیف خود احساس کند، چرا که او هنوز خیلی کوچک بود؛ همه اش چهار ماه بیش تر نداشت. خیلی زود بود که چهره ها را به خاطر بسپارد و صداها را در حافظه نگه دارد.
خبر قتل مصطفی در شهرهای اطراف می پیچد، هر مظلوم بی پناهی که آن را می شنود، ناراحت می شود. علمای شهرها بیش از همه اظهار تاسف می کنند و از حاکم اراک می خواهند هرچه زودتر قاتل و یا قاتلان او را دستگیر کند. حاکم اراک هم، حکم بازداشت را صادر می کند. ماموران به منطقه می آیند و پس از مدتی تعقیب و گریز، قاتل را در قلعه ای کهنه و قدیمی به دام می آندازند و بعد از چند ساعت تیرانداز، عاقبت او را دستگیر می کنند و به تهران می فرستند. خبر قتل مصطفی، قبل از آن به تهران رسیده بود. علما و کسانی که او را می شناختند، از این حادثه ناراحت بودند. آن ها نیز خواستار مجازات قاتل بودند و برای این کار فعالیت می کردند. چند نفر از خانواده مصطفی به تهران آمده بودند. آن ها از دولت می خواستند عدالت اجرا شود و قاتل به سزای عمل خود برسد. از سویی دیگر، هواداران قاتل فشار می آوردند تا او محاکمه نشود. عاقبت حکم به مجازات قاتل داده شد و او را در مقابل مجلس شورای ملی سابق در میدان بهارستان کنونی اعدام کردند.
بدین گونه، روح الله بدون داشتن هیچ خاطره ای از پدر، بزرگ می شود و تنها آوازه بزرگی ها و شجاعت های او را از اطرافیان می شنود و در ذهن کودکانه خود، سیمای مهربان، صدای گرم و نگاه نوازش گرش را مجسم می کند و گاهی هم مثل همه بچه هایی که با پدرشان درد دل می کنند، با آن سیمای خیالی حرف می زند.

پرنده پرواز می کند

وقتی روح الله بزرگ شد و به سنی رسید که بتواند تحصیل علم کند، او را در شهر خمین به مکتب خانه ملا ابوالقاسم فرستادند که نزدیک خانه آن ها بود. در آن زمان، مدارس به شکل امروزی نبود و بچه ها درمکتب خانه ها درس می خواندند. روح الله در هفت سالگی توانست قرآن را یاد بگیرد و به قول آن روزی ها، قرآن را ختم کند. پس از آن به فراگیری ادبیات عرب پرداخت. برای یاد گرفتن این علم، معلمی به نام شیخ جعفر را برایش انتخاب کردند. پس از آن، نزد استادان آن روز شهر خمین، یعنی میرزا محمد افتخار العلما۱، حاج میرزا محمدمهدی۲ و حاج میرزا نجفی۳ رفت و تا آن جا که امکان داشت از آن ها آموخت. در کنار تحصیل علم، خوشنویسی هم می کرد. برای آموختن خط، برادر بزرگش آیت الله حاج آقا مرتضی پسندیده۴ را انتخاب کرده بود و پیش او مشق خط می کرد و خوش نوشتن را از وی می آموخت.
روح الله تا نوزده سالگی در خمین تحصیل علم می کند، اما رفته رفته به جایی می رسد که محیط کوچک شهر خمین و مدرسه های آن، جوابگوی استعداد درخشان و هوش سرشارش نمی شود. اکنون او پرنده ای بود که برای پرواز، نیازمند آسمانی وسیع و افقی گسترده بود و شهر کوچک خمین نه صاحب آن آسمان بود و نه دارای آن افق علمی گسترده. بنابراین پرنده پرواز کرد. او برای ادامه تحصیل، حوزه علمیه اراک را برگزید. طلبه جوان اهل خمین، خیلی زود توانست در حوزه علمیه اراک نظرها را به سوی خود جلب کند. او طلبه ای بسیار باسواد، پرتلاش و مرتب بود و با عشق و علاقه تحصیل علم می کرد. از آن گذشته، قامت بلند و موزون، چهره نجیب و رفتار متین او، بسیاری را شیفته و علاقه مند می کرد. لباس روحانیت برازنده اش بود. بعدها، بیش از نیم قرن پس از آن سال ها، این طلبه گمنام اهل خمین، با همین عمامه و عبا، نزد علما و توده های مردم به امام خمینی مشهور شد و عشق او در قلب میلیون ها نفر جای گرفت، اما در حوزه اراک کسی نمی دانست که این طلبه جوان ومودب اهل خمین، همان امام خمینی معروف خواهد شد.
به هر حال، امام در حوزه علمیه اراک با پشتکاری مثال زدنی، مثل تشنه ای که در بیابانی بی آب باشد، چشمه گوارای خود را یافته بود و از آن سیراب می شد.
امام در آن جا با استادی آشنا شد که مدتی بعد یکی از مهم ترین حوزه های علمیه اسلام را در شهر قم تاسیس کرد. این عالم بزرگ کسی جز آیت الله شیخ عبدالکریم حائری۵ نبود که در آن زمان در حوزه علمیه راک تدریس می کرد.
می گویند که آیت الله حائری برای زیارت بارگاه حضرت معصومه «س» به قم می رود. علما و روحانیان قم وقتی از این سفر باخبر می شوند، تصمیم می گیرند پیش ایشان بروند و از او بخواهند که در قم بماند و به حوزه علمیه کوچک قم، رونق و وسعت بیش تری بدهد. آن ها با همین هدف به دیدار آیت الله حائری می روند و این پیشنهاد را با او در میان می گذارند. آیت الله حائری دعوت علمای حوزه علمیه قم را قبول می کند و تصمیم به اقامت در آن شهر می گیرد. وقتی این اقامت قطعی می شود و خبر آن در حوزه علمیه اراک به گوش امام می رسد، او هم به همراه عده ای از روحانیان و طلاب جوان به قم هجرت می کند تا هم در جوار بارگاه حضرت معصومه«س» باشد و هم از وجود استاد بزرگوار خویش بیش تر استفاده کند.

دام ها گسترده می شود

یکی از موانعی که همیشه سد راه تجاوز بیگانگان به ایران بوده، روحانیت اسلام است. یعنی علمای دین و مدارس و حوزه های علوم دینی. این ها در طول تاریخ همیشه پش و پناه مردم و سنگر استقلال کشور بوده اند. انگلیسی ها بیش تر از هر قدرت تجاوزگر دیگری با این نکته آشنا بودند، چرا که آن ها چندین نوبت از روحانیت و علمای بزرگ تودهنی خورده بودند. انگلیسی ها می دانستند که با وجود روحانیت آگاه و مراجع شجاع و حوزه های زنده و فعال نمی توانند بر ایران مسلط شوند. بنابراین باید کاری می کردند تا روحانیت از میان می رفت، حوزه های علمیه تعطیل می شد و یا به صورت محدود و کم اثر، زیر نظر دولت فعالیت می کرد، تا آن ها بتوانند با خیال راحت، اموال و ثروت های این ملت را غارت کنند مردم را به بند بکشند. در آن زمان، روحانیت ایران به این نقشه شوم پی برده بود و احساس خطر می کرد. دعوت از آیت الله عبداکریم حائری که از علمای بزرگ آن روزگار بود و تجمع روحانیان و طلاب بزرگ بر گرد بارگاه حضرت معصومه «س» و تقویت مرجعیت اسلام، برای مقابله با چنین خطر بزرگی بود. امام خمینی نیز در آن زمان به عنوان طلبه ای آگاه به مسائل سیاسی و حساس در برابر سرنوشت کشور، به نقشه شوم انگلیسی ها و رضاشاه پی برد و به دنبال آیت الله حائری به قم آمد تا در این سنگر مهم هم، از اسلام و استقلال کشور دفاع کند.
چندی از روی کار آمدن رضاشاه نگذشته بود که نخستین قدم خائنانه و ضداسلامی خود را برداشت. او دستور داد در مدارس کشور، قرآن و نماز خوانده نشود و دانش آموزان، درسی به نام تعلیمات دینی نداشته باشند. هم چنین روضه خوانی ها و تعزیه ها، در خانه ها و مساجد تعطیل شود.
آن ها برای این که صدای خود را به گوش مردم برسانند، مجلس درس خود را تعطیل کردند و از شهرهای مهم کشور به قم آمدند و متحصن شدند. این مخالفت و تحصن بیش از صد روز ادامه پیدا کرد تا این که رضاشاه مجبور شد حرف خود را به ظاهر پس بگیرد، اما درگیری بدون قربانی هم نبود. در جریان تجمع و تحصن علمای شهرهای مختلف در قم، رهبر این حرکت، یعنی آیت الله حاج آقا نورالله اصفهانی۶، به شهادت رسید. چندی پیش از آن هم ماجرای دیگری در قم اتفاق افتاده بود. عالم بزرگواری به نام آیت الله بافقی۷ با رضاشاه به مخالفت برمی خیزد و با او درگیر می شود. نیروهای نظامی شاه، قم را محاصره می کنند. رضاشاه پس از دستگیری و کتک زدن آیت الله بافقی، او را به شهر ری تبعید می کند. این شهادت و بگیر و ببندها، هم زمان می شود با مبارزه عالم آگاه دیگری به نام سیدحسن مدرس۸ که در تهران و از سنگر مجلس شورای ملی آن زمان، لرزه بر اندام رضاشاه انداخته بود.
بعد از این دستورها که با وحشیگری و خشونت توسط ماموران او اجرا می شد، نغمه شوم کشف حجاب از حلقوم نوکران انگلیس و رضاشاه شنیده شد. بر اساس این حکم، تمام زنان ایرانی باید چادرها و روسری های خود را کنار می گذاشتند و با سر و روی برهنه، در کوچه ها و خیابان ها ظاهر می شدند و خود را به شکل زن های اروپایی و امریکایی درمی آوردند.
با شنیدن این زمزمه ها، علمای ایران خاموش نماندند و مخالفت های خود را با این قوانین آغاز کردند.
امام از نزدیک شاهد این جریان ها بود و از دیدن و شنیدن این ظلم ها و ستم ها ناراحت می شد. او که انسانی شجاع و مهربان بود، نمی توانست دست روی دست بگذارد و کاری نکند. بیش ترین تلاش امام در آن زمان، صرف تشویق روحانیان و علما برای ورود به صحنه سیاسی و مقابله با ظلم ها و نقشه های شوم رضاشاه می دش. در آن تاریخ به دلایلی، روحانیت و علمای دینی میل چندانی به فعالیت های سیاسی و مبارزاتی نداشتند و نمی خواستند در کار حکومت ها دخالت کنند. امام، به عنوان یک روحانی فاضل و باسواد، سعی می کرد چنین روحیه ای را در حوزه علمیه قم از بین ببرد و روحانیت را وارد صحنه مبارزه کند.

راز پنهان

امام در همان دوران جوانی، صاحب خصوصیات اخلاقی و اعتقادی خاصی شد که سال ها بعد، تاثیر بسیار زیادی بر دیگران گذاشت و دنیای اسلام را دگرگون کرد. نکته مهمی که امام از دوران نوجوانی و جوانی آن را رعایت می کرد، این بود که در همه جنبه های انسانی رشد کند. یعنی فقط در حد یک طلبه جوان و پرشور و علاقه مند به مبارزه و انقلاب باقی نماند تا مخالفانش بگویند: «او از سر جوانی و ماجراجویی وارد میدان مبارزه شده است و سنش که بالا برود، سرد و گرم روزگار را که بچشد، وضع مالی اش که خوب بشود، آرام می شود و سر به سر رضاخان نمی گذارد...» شخصیت امام چنین نبود، او به خاطر جوانی، ماجراجویی، شهرت طلبی و کسب قدرت پا به میدان مبارزه نگذاشته بود. او هرکاری را برای رضایت خداوند انجام می داد، نه برای رضایت خود و یا دیگران. امام اگر پرچم مخالفت با رضاشاه و یا هرکس دیگری را بر دوش می کشید، قبلاً تشخیص داده بود که این کار موجب رضایت خداوند خواهد بود و به همین جهت کارهایش را از سر تکلیف دینی و شرعی انجام می داد و آن را عبادت و ثواب می دانست. دیگر این که امام از نظر علمی هم بسیار رشد کرده بود. او در فق، اصول، اخلاق، عرفان و فلسفه خیلی زود به درجه استادی رسدی. مهربانی، سادگی، فروتنی، خوش بیانی، نظم و دقت، سیمای جذاب و دوست داشتنی و اندام موزون و زیبا، از ویژگی های درخشان امام بودند که در همان جوانی هزاران نفر را عاشق و شیفته خود کرده بود.

یک روز روشن و خاکستری

چند سال بعد، آیت الله حائری درگذشت. کسی که به جای ایشان، از هر نظر در حد مرجعیت باشد، در قم نبود، بنابراین سه نفر از علمای آن زمان، به نام های آیت الله سیدمحمد حجت۹ ، آیت الله سیدصدرالدین صدر۱۰ و آیت الله سیدمحمدتقی خوانساری۱۱، سرپرستی حوزه علمیه قم را پذیرفتند. در همین دوران به علت اتفاق هایی که در جهان افتاد و بر کشور ما هم تاثیر گذاشت، انگلیسی ها نفع خود را در این دیدند که رضاخان را از تخت شاهی بردارند و از ایران بیرون ببرند و به جای او، پسرش محمدرضا پهلوی را پادشاه کنند. با روی کار آمدن محمدرضا، فشار بر روی حوزه علمیه قم کم تر شد. با این حال، بزرگان حوزه باز هم برای پیدا کردن عالمی که در شرایط مرجعیت باشد، به فکر چاره جویی برآمدند. یکی از علمایی که تلاش چشمگیری برای یافتن مرجع داشت، استاد باسواد و محبوب حوزه، یعنی امام خمینی بود. امام با هوش سیاسی قوی و آینده نگری روشن، متوجه شده بود که محمدرضا شاه پس از آن که به قدر کافی قدرتمند شد، مانند پدرش به حوزه های علمیه اعلام جنگ خواهد داد. بنابراین تلاش می کرد تشکیلات حوزه علمیه قم هر چه زودتر سروسامان پیدا کند. یعنی مرجع لایقی پیدا شود تا همه از وی حرف شنوی داشته باشند و پراکندگی در میان نباشد تا دشمن به راحتی بتواند پیروز شود. پس از جستجوها و مشورت های فراوان، عاقبت بزرگان حوزه توانستند گم شده خود را پیدا کنند و او کسی جز آیت الله بروجردی۱۲ نبود که در آن زمان در حوزه علمیه شهر بروجرد درس می داد.
زمانی که آیت الله بروجردی برای معالجه، از بروجرد به بیمارستانی در شهر ری آمده بود، عده ای از علمای قم به آن جا رفتند و از او دعوت کردند تا به قم مهاجرت کند و مرجعیت بزرگ ترین حوزه علمیه ایران بپذیرد. پافشاری علما و از جمله امام خمینی، عاقبت آیت الله بروجردی را راضی کرد تا این مسئولیت را قبول کند. از آن جا که او از هر نظر دارای شرایط مرجعیت بود، همه طلاب، اساتید و علمای حوزه بر گرد آیت الله بروجردی جمع شدند. این اتحاد موجب شد تا حوزه علمیه قم روز به روز رونق بیش تری بگیرد و طلاب زیادی برای تحصیل دررشته های مختلف علوم دینی به آن جا بیایند.
با روی کار آمدن محمدرضاشاه، روش های خشن، آشکار و وحشیانه رضاخانی کنار گذاشته شده بود و دیگر مشکلی به شکل گذشته در میان نبود. در این زمان، روحانیت تهران هم فعال شده بود و دو نفر از آن ها بیش از دیگران به طور علنی مبارزه می کردند: یکی آیت الله کاشانی۱۳ و دیگری شهید نواب صفوی۱۴.
آیت الله کاشانی که با رای مردم و نمایندگان مجلس به عنوان رئیس مجلس شورای ملی انتخاب شده بود، نقش بسیار مهمی در جریان بازپس گیری تاسیسات نفت جنوب از دست انگلیسی ها و ملی کردن این ثروت مهم داشت. این مبارزه که در تاریخ کشورمان به نهضت ملی شدن نفت، مشهور است، پس از دخالت امریکا در امور داخلی کشورمان و بروز اختلاف میان رهبران، نهضت شکست خورد. پس از آن شکست تلخ، آیت الله کاشانی گوشه نشین شد و در چنین شرایطی چشم از جهان فرو بست.
شهید نواب صفوی، این روحانی جوان وشجاع، همراه چند نفر از یارانش گروه فدائیان اسلام را تشکیل داد. آن ها به جنگ مسلحانه با دولت محمدرضا اعتقاد داشتند و به همین دلیل تمام اعضای آن مسلح بودند. فدائیان اسلام به این نتیجه رسیده بودند که باید آن عده از مقامات رژیم شاه را که در جهت خیانت به اسلام و ایران تلاش می کنند، نابود کنند. آن ها تعدادی از مهره های نظام شاهنشاهی را که در خیانت به کشور اشتیاق بیش تری از خود نشان می دادند، اعدام انقلابی کردند. نواب صفوی و یارانش عاقبت توسط ماموران امنیتی شاه شناسایی و دستگیر شدند. آن ها در سحرگاهی خونین و در حالی که طنین فریاد الله اکبرشان زیر آسمان غم آلود تهران می پیچید، تیرباران شدند.
امام خمینی از همه آن حوادث باخبر بود و بعضی از آن شهدا را می شناخت. امام اعتقاد داشت، حوزه علمیه قم و سایر حوزه های علمیه باید وارد میدان مبارزه با شاه شوند و در برابر ظلم و ستم های آن ها ایستادگی کنند، اما علمای دیگر با این اندیشه امام چندان موافق نبودند. بسیاری از آن ها به سرنگونی رژیم شاهنشاهی فکر نمی کردند، بالاترین انتظار آن ها از حکومت این بود که مزاحم برنامه های حوزه ها نباشند و ظواهر دینی را در جامعه حفظ کنند، اما هدف امام بالاتر از این حد بود. او به تشکیل حکومت اسلامی بر اساس قوانین قرآنی و فقهی می اندیشید؛ حکومتی که عالمان عادل و آگاه در راس آن باشند و کشور را آن چنان که دستور اسلام است اداره کنند. امام در این راه تنها بود حتی آیت الله بروجردی هم بنابر مصلحت هایی با پیشنهادهای امام موافق نبود. او نمی خواست در کار حکومت شاه دخالت کند و از مردم بخواهد برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی دست به مبارزه بزنند. آیت الله بروجردی احساس می کرد، مردم وارد میدان مبارزه نخواهند شد و در نتیجه حوزه های دینی، از طرف حکومت شاه دچار مشکل می شوند. امام وقتی نظر آیت الله بروجردی را فهمید، برای حفظ وحدت سکوت کرد. ایشان کاملاً تابع مرجع و رهبر حوزه بود و از خواست های او اطاعت می کرد. اگر حتی با آن ها موافق هم نبود، باز سکوت می کرد. اگر از او می خواستند تا کاری را که مربوط به مرجعیت می شد، انجام بدهد، تن به آن کار نمی داد و می گفت : «حوزه مرجع دارد، بفرمایید پیش ایشان.»
امام، تضعیف روحانیت و مرجعیت را به نفع اسلام نمی دانست. او همیشه به وحدت و یگانگی مسلمان ها می اندیشید و قلباً به ان اعتقاد داشت و در تمام طول زندگی پایبند آن بود.
به هرحال، امام هم چنان در حلقه یاران آیت الله بروجردی باقی ماند و بیش از هر چیز مشغول تدریس، تحقیق و نوشتن شد. امام در مسائل درسی، به تربیت انسان های آگاه به علوم اسلامی و توانا در برابر مشکلات مبارزه می اندیشید. او در این تلاش خود نیز به فکر آینده بود. امام می خواست شاگردانی تربیت کند تا از هر نظر، قدرت مقابله با توطئه ها و توان ایستادگی در برابر فشارها را داشته باشند.

نظرات کاربران درباره کتاب امام خمینی

معلومه مشکل از بارگذاری کتاب از سمت شماست چون هر کسی خریده همین مشکل رو داره
در 1 ماه پیش توسط الهام غفوری
سلام کتاب رو خریدم ولی چرا باز نمی شه میام می ده دردریافت کتاب اشکالی بوجود امده
در 1 ماه پیش توسط الهام غفوری
با سلام منم کتاب رو خریدم برام پیعام میده که ضمن دریافت کتاب اشکالی پیش آمد لطفا راهنمایی کنید؟؟؟
در 1 ماه پیش توسط omi...ary
🤤
در 1 ماه پیش توسط zah...raz
من کتاب را خریدم ولی دانلود نمیشه
در 1 ماه پیش توسط set...yeh