فیدیبو نماینده قانونی نشر و تحقیقات ذکر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن

کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن

ژاپن دارای پیشینه‌ی فرهنگی درخشانی است. قصه‌های ژاپن بیانگر دنیای بی‌همتا و خاصّ این ملت است. این قصه‌های دلپذیر مانند، حوله‌ی سحرآمیز، برادر حیله‌گر و ختری که... در حالی‌که سرشار از شور و هیجان هستند، دارای پیام‌های خلّاق، ظریف و هوشمندانه برای خوانندگانشان می‌باشند. آنتیا خانا، نویسنده‌ی این قصه‌های ژاپنی، مدرس زبان ژاپنی در مرکز آموزش زبان‌های آسیایی دانشگاه جواهر لعل نهرو می‌باشد. او که در ادبیات کودکان، روی قصه‌های کلاسیک ژاپن برای کودکان مطالعه و تحقیق کرده است، می‌گوید: «منشأ این قصّه‌های زیبا و آموزنده با ادبایت کودکان هند آشنایی و پیوند دارند.» قصّه‌های مردمی این کتاب فرهنگ عامه مردم ژاپن باستان را، در روزگارانی که قهرمانان بزرگان و حاکمان از قدرت‌های جادویی استفاده می‌کردند، به تصویر می‌کشد. قصّه‌ها، نمایانگر ویژگی‌های فرهنگی قومی پرثمر مردم این دیار می‌باشند که بیشترشان به جدال همیشگی «فرشته با دیو» می‌پردازند.

ادامه...

بخشی از کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سه آدم نادان

در روزگار قدیم، پیرزنی در شهر اوزاکا و پسرش در شهر دیگری به نام ایدو زندگی می کرد. امروزه به این شهر، توکیو می گویند.
روزی پیرزن نامه ای از پسرش دریافت کرد. او بسیار خوشحال شد؛ اما چون بی سواد بود، از خانه بیرون رفت و کنار در نشست تا یک نفر باسواد از راه برسد و نامه را برایش بخواند. کمی که گذشت، یک سامورایی دلاور از دور پیدا شد. او لباس باشکوهی به تن کرده بود. پیرزن از جا برخاست، جلو رفت و گفت: «آقای محترم! لطفاً این نامه را برای من بخوانید.» مرد سامورایی نامه را چند لحظه ای در دست نگه داشت؛ اما ناگهان چنان گریه کرد که پیرزن نگران شد و گفت: «چه شده؟ مگر در نامه چه نوشته است؟ خواهش می کنم بگو! لطفاً به من بگو.»
مرد دلاور بدون آن که حرفی بزند، هم چنان گریست. پیرزن با خود فکر کرد: «شاید اتفاق بدی برای پسرم پیش آمده است!» و او هم شروع به گریه کرد. در این لحظه؛ فروشنده ی دوره گردی از راه رسید و با دیدن آن ها به سویشان آمد. پس از آن که کمی آن ها را نگاه کرد، پرسید: «چرا گریه می کنید؟» با شنیدن این حرف، صدای گریه آن ها بلندتر شد. فروشنده با این فکر که حتماً اتفاق بدی پیش آمده است، سبدش را زمین گذاشت و در کنار آن دو نفر شروع به گریه کرد.
هرکس از آن جا می گذشت، از دیدن آن وضع تعجب می کرد و علت گریه آنان را می پرسید؛ اما چون هیچ یک پاسخی نمی دادند، ناگزیر آنان را رها می کرد و به دنبال کار خود می رفت.
خبر به رییس انجمن شهر رسید، او به نزد آن ها آمد. نخست از فروشنده دوره گرد پرسید: «برای چه گریه می کنی؟» فروشنده حرفی نزد و هم چنان گریه کرد. رییس انجمن شهر گفت: «وقتی می گویم بس کن، بس کن، بگو چرا گریه می کنی؟» فروشنده هرچه می کرد، نمی توانست آرام بگیرد؛ اما چون باید پاسخ رییس را می داد، به سختی گفت: «آقا! من می خواهم ازدواج کنم و برای این کار به پول احتیاج دارم. برای همین، سبد خود را پر از ظرف های شیشه و بلور کردم و آن را روی سرم گذاشتم. سپس به سمت شهر به راه افتادم تا آن ها را بفروشم. در راه پایم لغزید و سبد از روی سرم افتاد و هرچه در آن بود، شکست. این طوری، تمام زحمت یکساله ام به هدر رفت. آرزو و رویای چند ساله ام هم برای ازدواج، در جلوی چشمانم محو شد. از آن وقت تا حالا در تلاش بوده ام که آن ضرر را جبران کنم؛ اما در تمام این مدت، هرگز وقت نکرده بودم برای آن چه که از دست داده ام، گریه کنم. با دیدن آن دو نفر، داغ دلم تازه شد و گریه کردم.»
رییس رو به زن کرد و پرسید: «حالا ممکن است دلیل گریه کردن شما را بدانم؟» زن گفت: «امروز صبح، نامه ای از پسرم دریافت کردم. چون سواد خواندن ندارم، از این آقای سامورایی خواهش کردم که آن را برایم بخواند. او چشمش که به نامه افتاد، شروع به گریه کرد. من تصور کردم اتفاقی برای فرزندم رخ داده است، برای همین شروع به گریه کردم.» بالاخره رییس، از سامورایی پرسید: «چه شده است؟ شما چرا گریه می کنی؟»
او پاسخ داد: «در روزگار کودکی، پدرم از من می خواست که درس بخوانم و تحصیل کنم؛ اما من به حرفش گوش نمی کردم. وقتی این خانم از من خواست تا نامه پسرش را بخوانم، از شدت خجالت از بی سوادی و ناراحتی به خاطر فرصتی که در کودکی از دست داده ام، شروع به گریه کردم.»
زن با شنیدن این سخنان، ساکت شد و هرکس به راه خود رفت.

راننده ی تاکسی گمراه

روزی روزگاری، در یکی از شهرهای کوچک ژاپن، یک راننده ی تاکسی به نام کازاهیکو با همسرش زندگی می کرد. مدت ده سال از ازدواج آن ها می گذشت. همسر او، زنی ساده و فروتن بود که همه ی زندگی اش را فقط به انجام دادن کارهای خانه و رسیدگی به کارهای شوهرش می گذراند. او آن قدر سرگرم انجام کارهای روزانه می شد که به وضع ظاهر و لباس خود توجهی نمی کرد. کازاهیکو، خانم های ثروتمندی را که هر روز با تاکسی خود به مقصد می رساند، با همسر خود مقایسه می کرد. او متوجه نبود، همسرش زنی است که به خانه و زندگی او رسیدگی می کند و او را خیلی دوست دارد؛ در حالی که آن زنان ثروتمند به امور زندگی واقعی اهمیت نمی دهند. او فکر می کرد که دیگر حوصله ی زنش را ندارد. برای همین، وقت خود را خیلی کم با او می گذراند.
بالاخره، یک روز دیگر طاقت نیاورد و به زنش گفت: «به نظر من، تو مثل یک خدمتکار معمولی خانه هستی. وضع لباس و ظاهرت من را آزار می دهد. بهتر است از خانه من بروی.»
زن از شنیدن این حرف حیرت کرد و ناراحت شد؛ اما پذیرفت و گفت: «اگر تو این طوری می خواهی، باشد. من به خانه ی پدر و مادرم برمی گردم.»
سر فرصت لباس پوشید، خود را آراست و آماده رفتن شد. کازاهیکو وقتی همسرش را در آن لباس کیمونوی زیبا با آن چهره ی آراسته دید، به نادانی و اشتباه خود پی برد. احساس کرد که دلش می خواهد بگوید، «همسر عزیزم! خانه را ترک نکن.» اما دیگر خیلی دیر شده بود. وقتی زن در را باز کرد که برود، کازاهیکو به او گفت: «من تو را به خانه ی پدرت می رسانم.»
زن تعارف او را پذیرفت و سوار تاکسی او شد. خانه ی پدر آن زن، بسیار دور و آن سوی شهر بود. آن ها وقتی به مقصد رسیدند، زن تعظیم کرد و گفت: «سپاسگزارم که من را رساندی.»
اما پیش از آن که پا از تاکسی بیرون بگذارد، مرد گفت: «کرایه ات را بده.»
زن گفت: «تو از من کرایه می خواهی؟ یعنی به زن خودت هم رحم نمی کنی.»
همسر زیرک که می دانست زنش حتی پول نصف کرایه را هم ندارد، گفت: «مثل این که فراموش کرده ای که تو به خانه پدرت برگشته ای تا از من جدا شوی و دیگر زنم نباشی. اگر هنوز همسرم هستی، پس به خانه برگردیم؛ اما اگر می خواهی از من جدا شوی و به خانه پدرت برگردی، پس باید کرایه ات را بدهی.»
زن نمی دانست باید چه کند. مرد که چنین دید، دور زد و همسرش را به خانه برگرداند. او از آن پس، با خود عهد بست که هرگز اجازه ندهد افکار گمراه کننده به ذهن و مغزش راه یابند.

حوله ی سحرآمیز

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای بزرگ، هیچ کس نبود. دختری جوان و زیبا به نام کیکاکو بود که در یکی از روستاهای ژاپن زندگی می کرد. او خدمتکار یک خانه بود. خانم آن خانه، زنی خودخواه و بداخلاق بود. او از صبح تا شب از کیکاکو کار می کشید و اجازه نمی داد حتی لحظه ای استراحت کند.
روزی، خانم خانه تصمیم گرفت برای دیدن مادرش به ده مجاور برود و آن روز را با مادرش بگذارند. وقتی کیکاکو این خبر را شنید، خیلی خوشحال شد. با خود فکر کرد: «می توانم آرزوی دیرینه ام را که دیدن کشیش است، برآورده کنم.»
به محض این که خانم خانه از در بیرون رفت، کیکاکو هم کارهای روزانه را انجام داد و به دیدن کشیش رفت. کشیش به آن دختر زیبا که بسیار ضعیف و خسته به نظر می رسید، نگاهی کرد. سپس برایش دعا خواند و مقداری کلوچه ی برنجی به او هدیه داد. کیکاکوی نحیف و گرسنه از دیدن آن نان شیرینی ها آن قدر خوشحال شد که بدبختی و ناراحتی هایش را فراموش کرد. آن ها را برداشت و با خوشحالی به خانه برگشت. در راه، یکی از کلوچه ها را خورد. بقیه را هم زیر بالش خود پنهان کرد.
روزی خانم، بالش کیکاکو را بلند کرد و کلوچه ها را دید. او با عصبانیت از کیکاکو پرسید: «این ها را از کجا آورده ای؟»
کیکاکو وقتی زن را آن قدر خشمگین دید، از ترس لرزید و حقیقت را گفت. خانم به او دستور داد که فوراً نزد کشیش برگردد و همه ی شیرینی ها را به او پس بدهد.
دختر اندوهگین نزد کشیش رفت و کلوچه ها را به او پس داد؛ اما فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟
کشیش بدون هیچ پرسشی به دختر، گفت: «خیلی خُب، حالا که خانم تو اجازه نمی دهد از من خوراکی قبول کنی، من هم این حوله را به تو می دهم. حتماً به دردت می خورد.»
کیکاکو با خوشحالی حوله را گرفت و به خانه برگشت. آن را با دقت زیر بالش خود پنهان کرد و مشغول کارهای خانه شد.
روز بعد، کیکاکو مثل همیشه صبح زود، خسته و ناراحت از خواب بیدار شد. هوا هنوز تاریک بود. او صورتش را شست؛ اما دست و صورتش را مثل همیشه با گوشه ی لباسش خشک نکرد؛ بلکه از آن حوله استفاده کرد و ناگهان احساس آرامش خاصی به او دست داد. خستگی اش هم از بین رفت. از آن روز به بعد، همیشه منتظر بود تا صبح شود و او با آن حوله صورتش را خشک کند.
او از روزی که با آن حوله صورتش را خشک می کرد، هر روز زیباتر و زیباتر می شد و چهره اش می درخشید. او دیگر آن دختر رنگ پریده و ضعیف نبود و همه متوجه ی این تغییر شده بودند.
روزی، یکی دیگر از خدمتکاران خانه نتوانست طاقت بیاورد و از او پرسید: «کیکاکو، راستش را بگو! تو چه کار می کنی که این قدر زیبا و شاداب شده ای؟»
کیکاکو همان طور که با عجله کار می کرد، با بی توجهی گفت: من... من هیچ کاری نمی کنم.»
خدمتکار او را مجبور کرد تا به جلوی آیینه برود و گفت: «من اصلاً شوخی نمی کنم. تو فقط بیا و خودت را در آیینه ببین.»
دختر از دیدن چهره ی خود در آیینه تعجب کرد؛ چون باورش نمی شد آن قدر جذاب، زیبا و درخشان شده باشد. با خود فکر کرد: «یعنی چه چیز باعث این تغییر شده است؟!»
ناگهان به یاد حوله اش افتاد. آن را به همکارش نشان داد و گفت: «شاید معجزه ی این حوله باشد!»
دوست او با تعجب گفت: «چه خوب!»
زن صاحبخانه که گفت وگوی آن دو را شنیده بود، سرزنش کنان گفت: «مگر به تو نگفتم که از کشیش هیچ چیز نگیری؟ چه طور جرئت کردی از دستور من سرپیچی کنی؟ شما دو تا ورّاج توی این خانه فقط راه می روید و تنبلی می کنید!»
خدمتکار دیگر خانه گفت: «خانم، او فقط داشت این حوله را که از کشیش گرفته بود، به من نشان می داد.»
زن با خشونت گفت: «چه شده است که کشیش یک روز در میان او را هدیه باران می کند؟»
دختر خدمتکار پاسخ داد: «خانم! ولی این یک حوله ی معمولی نیست. شما می توانید سحر و جادوی آن را در صورت کیکاکو ببینید.»
زن از قبل متوجه ی چهره ی زیبای کیکاکو شده بود و به او حسادت می کرد؛ اما علت آن را نمی دانست. او برای این که به راز حوله پی ببرد، آن را از دست کیکاکو قاپید. آن زن، سنّ زیادی داشت و همیشه آرزو می کرد زیباترین زن دنیا باشد.
شب که شد، بهترین لباس کیمونوی خود را پوشید و صورتش را شست و با آن حوله خشک کرد. پس به امید آن که چهره اش جوان و زیبا شده است، به انتظار شوهرش نشست. وقتی شوهرش به خانه آمد، به جای آن که از زیبایی او تعریف کند، آن قدر خندید که همه ی اهل خانه دور آن ها جمع شدند. هرکس وارد اتاق می شد و به چهره ی زن نگاه می کرد، نمی توانست جلوی خنده ی خود را بگیرد. زن بیچاره که دلیل خنده آنان را نمی دانست، رفت و در آیینه خود را نگاه کرد؛ اما از وحشت غش کرد؛ چون صورتش به جای آن که زیبا شده باشد، تبدیل به صورت اسب شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن