فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب مرو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه دختر حوا

کتاب سه دختر حوا

نسخه الکترونیک کتاب سه دختر حوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه دختر حوا

بعضی وقت‌ها از خودش می‌پرسید در این دنیا چه کسی قلبی طلائی دارد؟ آیا می‌توان تا ابد با کسی خوب بود و خوب ماند؟ شرافتمندترین آدم‌ها هم آگاهانه یا ناآگاهانه خطا می‌کنند. نازپری نعل‌بند اوغلو ـ یا همان پری در چشم خانواده و دوستانش ـ انسان خوبی بود. یک هم‌وطن آگاه که به انجمن‌های خیریه کمک می‌کرد، بیماران آلزایمری را حمایت می‌کرد و برای حل مشکلات خانواده‌های نیازمند پول جمع می‌کرد، حتی گاهی به خانه سالمندان می‌رفت. در آنجا با سالمندان بی‌خانمان تخته نرد بازی می‌کرد و عمداً می‌باخت! برای گربه‌های خیابانی بی‌شمار استانبول همیشه در کیف پری خوراکی پیدا می‌شد. حتی بعضی وقت‌ها هزینه عقیم کردن آن‌ها را هم از جیبش می‌داد. برای خانواده خود نیز انسان پر تلاشی بود. وضعیت تحصیلی بچه‌ها را با دقت پیگیری می‌کرد. رئیس و همکاران همسرش را به منزل دعوت می‌کرد و با سفره‌های رنگین از آن‌ها پذیرایی می‌کرد. روزهای اول و آخر ماه رمضان را روزه می‌گرفت ولی روزهای میانی را دور از چشم بقیه رد می‌کرد. در عوض هر عید قربان یک گوسفند نذر می‌کرد. وقتی کسی را می‌دید که در خیابان تف می‌کند یا آشغال به زمین می اندازد یا در صف نوبتش را رعایت نمی‌کند، توی دلش به او فحش می‌داد. گاهی هم طاقت نمی‌آورد و تذکر می‌داد. در واقع از دید دیگران، فقط یک انسان خوب نبود، بلکه همسر، مادر، کدبانو، هم‌وطن و خلاصه یک مسلمان لائیک مدرن و خوب بود. انگار کشور ترکیه را با همه تناقض‌هایش یکجا در خودش جا داده بود. داستان زندگی پری تا حدودی همان داستان ترکیه بود. ذهن درهم و برهم پری همان آشفتگی و نابسامانی ترکیه بود. انگار روزگار مثل یک خیاط ماهر برش‌های زندگی پری را بدون ذره‌ای خطا به هم دوخته بود. در و تخته کاملاً با هم جور بود. قسمتی که شناخت اطرافیان بود و قسمتی که شناخت پری نسبت به خودش بود. تأثیری که پری بر روی دیگران می‌گذاشت، کاملاً حقیقت درونی او را پنهان می‌کرد. پری جایی رسیده بود که حالا خودش هم نمی‌دانست چقدر برای خودش و چقدر به خاطر دیگران و نظرشان زندگی می‌کند. بعضی وقت‌ها دلش می‌خواست یک سطل آب و صابون بردارد و خیابان‌ها را، میدان‌ها را، ساختمان‌های دولتی را، حتی آن‌هایی که زیر سقف مجلس دعوا می‌کنند را بشوید! حالا که دستش کثیف شده بود، زبان کثیف مردم را هم بشوید. چقدر چرک و کثافت بود برای تمیز کردن و چقدر خطا و اشتباه بود برای اصلاح کردن...

ادامه...

بخشی از کتاب سه دختر حوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

کیف

استانبول ۲۰۱۶

در استانبول، آن روز پائیزی هم مثل بقیه روزها بود، همان روزی که فهمید می تواند یک نفر را بکشد. این داستان مثل بقیه داستان ها است. در یک بعد ازظهر سنگین سربی با سکوتی غیر معمول این اتفاق افتاد.
کم کم فهمی ده بود که در این دنیا مظلوم ترین و نازک نارنجی ترین زن هم وقتی تحت فشار باشد، می تواند طوفان به پا کند. هیچ کس حتی آدم های بسیار عاقل هم از دیوانگی مصون نیستند. او خودش را ضعیف نمی دانست در نتیجه توانایی و قابلیت از کنترل خارج شدنش را بیشتر هم پیش بینی می کرد.
کلمه «قابلیت» کلمه ای عجیب بود. زمانی تصور بر این بود که ترکیه تبدیل به مدرن ترین کشور لائیک و دموکرات در جغرافیای جهان اسلام خواهد شد. ولی آخرش چه؟ در نهایت سرزمین قابلیت های تحقق نیافته بود.
کسی چه می دانست؟ شاید جنون او هم می توانست همین طور قبل از آشکار شدن، ناپدید شود. چه خوب که زندگی ـ یا به تعبیر بعضی ها سرنوشت ـ همان که بودن ها و شدن ها از قبل در لوح محفوظ نوشته شده، او را از انجام اشتباهات وحشتناک حفظ کرده بود.
این همه سال سالم و طبیعی و کاملاً معمولی زندگی کرده بود. البته گاهی اوقات غیبت کرده و برای خشنودی بقیه دروغ مصلحتی گفته بود ولی فکر نمی کرد به کسی ضرر رسانده باشد. در اصل اگر مساله غیبت را جزء گناه حساب نمی کردند، او آدمی درستکار به حساب می آمد. هر چه باشد هر کسی بالاخره گاهی غیبت می کرد. اصلاً بهتر است غیبت را گناه حساب نکنند چون در غیر این صورت چاه های جهنم لبریز می شوند! همین باعث دلگرمیش بود و خیالش را راحت می کرد! در حقیقت مشکل اصلی او انسان ها نبودند، خدا بود! کسی که با او کلنجار می رفت، او بود. کسی که سوال و جوابش می کرد، او بود. چه خوب که خدا هم با آنکه زود به زود عصبانی می شد ولی اصلاً اهل رنجیدن و رنجاندن نبود.
بعضی وقت ها از خودش می پرسید در این دنیا چه کسی قلبی طلائی دارد؟ آیا می توان تا ابد با کسی خوب بود و خوب ماند؟ شرافتمندترین آدم ها هم آگاهانه یا ناآگاهانه خطا می کنند.
نازپری نعل بند اوغلو ـ یا همان پری در چشم خانواده و دوستانش ـ انسان خوبی بود. یک هم وطن آگاه که به انجمن های خیریه کمک می کرد، بیماران آلزایمری را حمایت می کرد و برای حل مشکلات خانواده های نیازمند پول جمع می کرد، حتی گاهی به خانه سالمندان می رفت. در آنجا با سالمندان بی خانمان تخته نرد بازی می کرد و عمداً می باخت! برای گربه های خیابانی بی شمار استانبول همیشه در کیف پری خوراکی پیدا می شد. حتی بعضی وقت ها هزینه عقیم کردن آن ها را هم از جیبش می داد. برای خانواده خود نیز انسان پر تلاشی بود. وضعیت تحصیلی بچه ها را با دقت پیگیری می کرد. رئیس و همکاران همسرش را به منزل دعوت می کرد و با سفره های رنگین از آن ها پذیرایی می کرد. روزهای اول و آخر ماه رمضان را روزه می گرفت ولی روزهای میانی را دور از چشم بقیه رد می کرد. در عوض هر عید قربان یک گوسفند نذر می کرد. وقتی کسی را می دید که در خیابان تف می کند یا آشغال به زمین می اندازد یا در صف نوبتش را رعایت نمی کند، توی دلش به او فحش می داد. گاهی هم طاقت نمی آورد و تذکر می داد. در واقع از دید دیگران، فقط یک انسان خوب نبود، بلکه همسر، مادر، کدبانو، هم وطن و خلاصه یک مسلمان لائیک مدرن و خوب بود. انگار کشور ترکیه را با همه تناقض هایش یکجا در خودش جا داده بود. داستان زندگی پری تا حدودی همان داستان ترکیه بود. ذهن درهم و برهم پری همان آشفتگی و نابسامانی ترکیه بود.
انگار روزگار مثل یک خیاط ماهر برش های زندگی پری را بدون ذره ای خطا به هم دوخته بود. در و تخته کاملاً با هم جور بود. قسمتی که شناخت اطرافیان بود و قسمتی که شناخت پری نسبت به خودش بود. تاثیری که پری بر روی دیگران می گذاشت، کاملاً حقیقت درونی او را پنهان می کرد. پری جایی رسیده بود که حالا خودش هم نمی دانست چقدر برای خودش و چقدر به خاطر دیگران و نظرشان زندگی می کند. بعضی وقت ها دلش می خواست یک سطل آب و صابون بردارد و خیابان ها را، میدان ها را، ساختمان های دولتی را، حتی آن هایی که زیر سقف مجلس دعوا می کنند را بشوید! حالا که دستش کثیف شده بود، زبان کثیف مردم را هم بشوید. چقدر چرک و کثافت بود برای تمیز کردن و چقدر خطا و اشتباه بود برای اصلاح کردن...
پری دنیای بیرون را بی رحمانه قضاوت می کرد اما در اصل بیشترین شکایت را از خودش داشت. او به جامعه یک سوزن می زد و به خودش یک جوالدوز. از آن دسته آدم ها بود که خودش را مدام بازخواست و سرزنش می کرد. به همین خاطر در حوالی سی و پنج سالگی یک خانم محترم و پخته به حساب می آمد. و در یک چنین روز معمولی، آخرین چیزی که انتظارش را می کشید، رویارویی ناگهانی با خودش بود. بعدها، خیلی بعدتر از این خواهد گفت: "تمام این ها به خاطر ترافیک بود."
شهر بزرگ استانبول به یک میدان رقابت بزرگ برای ساخت وساز تبدیل شده بود. استانبول بدون کنترل بزرگ شده بود و هم چنان به رشد خود ادامه می داد. این گل سرسبد شهرها مثل یک نهنگ، بدون توجه به ظرفیت معده اش همه چیز را بلعیده بود و هنوز در دور و برش دنبال غذا می گشت. پری وقتی بر می گشت و به آن بعدازظهر شوم نگاه می کرد، می اندیشید اگر ترافیک آن روز آن قدر سنگین و کور نبود، قسمت های خاموش مغزش از دیرباز، با آن اتفاق های پشت سر هم بیدار نمی شد و او نیز از پنهان ماندن شان همچنان خوشحال بود.
بیشتر از چهل دقیقه بود همراه دخترش که در صندلی کناری نشسته بود، میلیمتر به میلیمتر جلو می رفتند. جلوتر یک کامیون چپ کرده بود و جاده دو بانده یک بانده شده بود. در بین ماشین های مختلف گیر افتاده بودند. ترافیک شبیه یک چوب جادویی بود که در دست آدم های بد قرار داشت، دقیقه ها را به ساعت ها و انسان های متمدن را به آدم های وحشی و حماقتی کوچک را با تلنگری به دیوانگی تبدیل می کرد.
برای استانبول چیز غیر عادی نبود، در واقع اتلاف وقت و کشمکش و عصبانیت چیزهای معمولی بودند. و گاهی اصلاً به حساب نمی آمدند. حالا یک ساعت بیشتر یا یک ساعت کمتر، یا یک دعوا کمتر یا یک دیوانگی بیشتر. اصلاً دیوانگی مثل خون در رگ شهر جاری بود. هر روز میلیون ها استانبولی با آن زندگی را شروع می کردند. این آدم ها بدون آنکه متوجه باشند، یک کلمه هم با یکدیگر حرف نمی زدند، با هم سلام و علیک نمی کردند، نان شان را به هم تعارف نمی کردند ولی دیوانگی شان را شریک بودند.
چیزی به نام «نابودی خرد جمعی» وجود داشت، «از دست دادن آگاهی گروهی».
اگر یک توهم را تعداد زیادی چشم ببیند، دیگر یک توهم نیست. اگر انسان به یک حقیقت تلخ به حد کافی بخندد، دیگر از تلخی درآمده و به یک شوخی خنده دار تبدیل می شود.
ـ ناخن جویدنت را تمام می کنی یا نه؟
پری با پرخاش ادامه داد. "چند بار یک حرف را باید زد؟"
ـ اِ، مامان به تو چه؟ ناخن خودمه.
دنیز بعد از گفتن این جمله از لیوان کاغذی یک جرعه نوشید. انگار می خواست خشمش را فرو بخورد و دوباره آن را بین خودش مادرش قرار داد. قبل از اینکه راه بیفتند به کافی شاپ "استار بروک" سر زده بودند. این اواخر حسابی معروف شده بود. "استار بروک" به خاطر علامت روی لیوان و حتی اسمش از طرف "استارباکس" تحت شکایت و مواخذه قرار گرفته بود. ولی به لطف "ضعف قانون" و "خلاهای حقوقی" هنوز یک کافه زنجیره ای پابرجا و البته موفق بود.
از استار بروک دو تا نوشیدنی گرفته بودند، برای پری یک قهوه لاته رژیمی، برای دخترش فراپوچینوی خامه ای با تکه های شکلات دوبل. پری قهوه خودش را خیلی وقت بود که نوشیده بود اما دنیز مثل یک پرنده زخمی قهوه اش را یواش یواش قورت می داد و تا جایی که می توانست طولش می داد. انعکاس آخرین شعاع خورشید، قسمت حلبی آباد، گنبد مسجد و شیشه های آسمان خراش را کاملاً به رنگ زرد چرک درآورده بود. "اگر ناخن مال توئه، ماشین مال منه." پری داشت غرغر می کرد.
ـ میکَنی میکَنی میندازی کف ماشین.
این کلمات هنوز از دهانش بیرون نیامده بود که پشیمان شد. "ماشین من" چه حرف ناپسندی! این حرفی بود که آدم به بچه اش یا هر کس دیگر بزند؟
نکند به آن آدم مزخرف تبدیل شود که حرص پول چشمش را کور کرده و دلبسته ملک و املاک شده باشد؟ با نگرانی لب هایش را گاز گرفت. از خودش خجالت کشید. دنیز هم محل نگذاشت. شانه های لاغرش را بالا انداخت و از پنجره بیرون را نگاه کرد و همچنان ناخن هایش را می جوید. ترافیک کمی حرکت کرد. صدای ناله لاستیک های رنجرور به هوس جلو رفتن بلند شد. اما با صدای ترمز برای ایستادن یکی شد. طبق کاتالوگ فروش، رنگ رنجرور آبی مونت کارلویی بود.
در بروشور رنگ های دیگر هم بود: سفید داووسی(۱)، یاسی ونیزی، قرمز اژدهای خاور دور، صورتی صحرای عربستان، سبز تیم هاکی پلیس غنا یا گردان ارتش اندونزی! کسی می دانست چه کسی این اسم ها را انتخاب کرده؟ به عقل کی می رسید؟ پری با خودش فکر می کرد آیا این راننده های مغرور ارتباط رنگ اتومبیل گران قیمت شان را با لباس فرم پلیس غنا یا طوفان های صحرا می دانند؟ چه فرقی می کرد؟ از هر رنگی که می خواست باشد، جولان اتومبیل های لوکس در استانبول مثل نمایش سگ های نژاد اصیل بود. همان ها که برای یک زندگی راحت و مرفه به دنیا آمده اند. اما اکنون در یک محیط ناآشنا پرسه می زنند. بیشتر ماشین ها هم مثل این سگ های اصیل سرگردان به نظر می آمدند.
ماشین های با قابلیت سرعت بالا به علت کمبود جا در هم گره می خوردند. جیپ های صحرایی با آن همه مهارت در مانورهایشان، در جای پارک کوچکی جا نمی گرفتند. آن ها فقط در جاده های پهن و وسیع کشورهای دیگر یا در تبلیغات تلویزیونی خوب بودند. این همه ماشین لوکس در این ترافیک حتی یک ذره حرکت نمی کردند، شهری بزک کرده با زیرساختی ناقص.
پری گفت: یک جایی خوندم توی دنیا از بدترین ها هستیم.
ـ چی؟
ـ ترافیک رو می گم. در دنیا رتبه اول هستیم! فکرش رو بکن، از قاهره بدتر. حتی از دهلی بدتر! یعنی هندوستان را پشت سر گذاشتیم.
با آنکه پری نه به شبه قاره هند رفته بود و نه دهلی ولی اطمینان داشت که استانبول از آن شهرهای دور متمدن تر است. هر چه نباشد این شهر همسایه دیوار به دیوار اروپا بود. این همسایگی را نمی شد نادیده گرفت. استانبول یک پایش را از دروازه اروپا به داخل برده بود و با تمام قدرت برای داخل شدن فشار می داد. اما تلاش این کجا و تنگی دروازه کجا! با اینکه مرتب خودش را خم و راست می کرد و تغییر شکل می داد باز هم موفق نمی شد. تازه اروپا هم مرتب سعی می کرد در را به رویش ببندد.
دنیز گفت: "چه خوب! عالیه!"
پری با تعجب پرسید: "چی عالیه؟!"
ـ درسته! حداقل در یک چیز در دنیا اول شدیم! مگه بده؟!
چند وقتی بود که رابطه مادر و دختر این شکلی بود. هر وقت پری در مورد هر موضوعی نظرش را بیان می کرد، دنیز بلافاصله نظری مخالف داشت. با آنکه بیشتر وقت ها حرف های پری منطقی بود ولی دخترش واکنش منفی نشان می داد.
بسیار خب! دخترک سیزده سالش بود و در این سن بچه ها می خواهند از تسلط بزرگ ترها به خصوص مادرشان آزاد باشند. پری متوجه این قضیه بود ولی چیزی که نمی فهمید این بود که چرا دخترش این قدر غضبناک است. طفلکی پری در هیچ دوره ای از زندگیش حتی نوجوانی این چنین عصبانی و پرخاشگر نبود.
بلوغ سختی را گذرانده بود. مادر پری حتی به اندازه نصف الان پری آگاه نبود. با وجود این پری در نوجوانی چنین طوفان هایی به راه نینداخته بود. حالا وقتی دخترش به هر بهانه ای عصبانی می شد، از خودش می پرسید: چرا او در گذشته با مادرش چنین نکرده بود؟ و از دست خودش عصبانی می شد!
راستش چیز عجیبی بود. مادربزرگ ها، مادرها و دخترها رابطه های مثلثی! پری زیر لب زمزمه کرد: "وقتی به سن من برسی، تو هم این شهر را تحمل نمی کنی." دنیز با لحنی تحقیرآمیز تکرار کرد: "به سن من برسی!"
ـ قبل تر این جوری حرف نمی زدی؟
ـ چون قدیم ها آن قدر وضع خراب نبود.
ـ کم کم همه چی داره داغون می شه!
ـ نخیر مامان جونم! از اون نیست. به خاطر اینه که داری پیر می شی!
بعد با بدجنسی ادامه داد: "این دوره چیزی که آدم رو پیر نشون می ده سنش نیست، طرز حرف زدنشه، طرز لباس پوشیدنشه، یه نگاه به خودت بنداز!"
ـ اِ اِ اِ، مگه من چطوری ام؟
دیگر چیزی نگفت. پری با نگرانی به لباسش نگاهی انداخت. موقع پوشیدن به هماهنگی آن ها دقت کرده بود. پیراهن ابریشمی بنفش با کت حریر سنگ دوزی شده را که از مرکز خرید جدید، درست در مجاور یک مرکز خرید جدید دیگر خریده بود. لباسی گران قیمت بود. وقتی به صندوقدار بابت گران بودن لباس اعتراض کرده بود، او فقط پوزخندی تحویل داده بود. شاید منظورش این بود: "پولت نمی رسه، نخر!"
این نگاه از بالا به پایین به پری برخورد بود. "بسیار خوب، هر چی که هست، می خرمش." ولی قافیه را نباخت و آن لباس را خرید.
درحالی که واقعاً مطمئن نبود که این لباس را می خواهد یا نه. ولی الان تنگی لباس و انتخاب رنگ اشتباه را روی تنش حس می کرد. بنفش خوش رنگ آن زیر نور فلورسنتی مغازه، در نور طبیعی رنگ پریده به نظر می رسید. سعی کرد این افکار را دور بریزد، چون برای این برگشتن به خانه و تعویض لباس، دیگر وقت نداشت. امشب به ویلای تاجری دعوت شده بودند که در چند سال اخیر صاحب ثروت باور نکردنی شده بود. البته چنین وضعیتی در معیارهای ترکیه چیز غیر طبیعی نبود. استانبول پر بود از ثروتمندان تازه به دوران رسیده و کسانی که دنبال کسب پول از آسان ترین و کوتاه ترین راه بودند.
پری از مهمانی هایی که تا دیر وقت طول می کشید اصلاً خوشش نمی آمد. اگر دست او بود، دلش می خواست در خانه بماند و سرش را به خواندن کتاب گرم کند. کتاب ها را دوست داشت، خیلی هم زیاد. انگار با عبور از کلمات به ملاقات جهان می رفت. تنها ماندن را هم دوست داشت البته کم پیش می آمد. چون مرتب قرارهای کاری داشت که باید به آن ها رسیدگی می کرد یا مسئولیت های پیش بینی نشده.
انگار باید کارها را زودتر انجام می داد تا کودک جامعه بر ترس تنهایی اش غلبه کند و بزرگ شود. مهمانی پول دارها، ده ها نوع کلام و شام، صحبت از غذا، سیاست، سیگار، لباس های مارک دار... بود اما از همه مهم تر"کیف های کار دست یک طراح مد" نقل مجلس بود. پری این دغدغه کیف و لباس هم جنسانش را نمی فهمید. گاهی خانم ها کیف هایشان را مثل یک غنیمت جنگی که از جنگ های سرزمین های دور به دست آمده، با غرور حمل می کردند!
آدم چطور و چرا برای یک تکه چرم مغرور می شود؟! همه خانم ها کنجکاو بودند که از اصل یا تقلبی بودن کیف دیگران سر در بیاورند.
خانم های طبقه متوسط و بالای استانبول برای اینکه موقع خرید جنس تقلبی از بازار یا مغازه های معمولی اطراف دیده نشوند، مغازه دارها را به منزل شان دعوت می کردند. ماشین هایی پر از "شانل ها"، "لوئیس ویتون ها"، "بوتگاها" با شیشه های دودی و پلاک های ناخوانای گِلی (درحالی که ماشین از تمیزی برق می زند) در محله پول دارها زیاد رفت و آمد می کردند. مثل فیلم های جاسوسی از در مخفی پارکینگ ویلاها وارد می شوند، پرداخت ها نقدی صورت می گیرد و قبض و صورت حساب رد و بدل نمی شود و سوال اضافی هم پرسیده نمی شود. در مهمانی بعدی باز همان خانم ها زیر چشمی کیف های همدیگر را برانداز می کنند! در حقیقت انرژی زیادی برای این مخفی کاری صرف می کنند. اگر این تلاش را برای کار مفیدی صرف می کردند چه ها که نمی شد.
چرا زن ها آن قدر یکدیگر را سبک و سنگین می کردند؟ با دقت و پیش داوری ناشی از موذیگری، به دنبال خطاهای آشکار و پنهان همدیگر بودند. مانیکورهای ترمیم شده، اضافه وزن و چربی های تلنبار، غب غب های آویزان، صورت های بوتاکسی، سلولیت های قدیمی، ریشه های مورنگ نشده، جوش ها و چروک های پنهان زیر لایه ای ضخیم از کرم پودر، هیچ کدام شان از این نگاه های نافذ پنهان نمی ماند. در این ضیافت ها خانم های مهمان، هم قربانی بودند و هم قاتل. به خاطر همین چیزها بود که پری برای این مهمانی ها پایش پیش نمی رفت.
دخترش برای رفع خستگی چند لحظه از ماشین پیاده شد. پری از فرصت پیش آمده استفاده کرده و ناخودآگاه سیگاری روشن کرد. گاهگاهی این کار را می کرد ولی بیشتر از ده سال بود که سیگار را ترک کرده بود. درواقع با چند پک راضی می شد و بقیه سیگار را دور می انداخت. با این کار کمی احساس گناه می کرد. بعد برای پنهان کردن بوی سیگار آدامس نعنایی می جوید. هر چند طعم این را هم دوست نداشت. با خودش فکر می کرد اگر طعم آدامس ها، رژیم های سیاسی را به یاد می آورند، می شد گفت آدامس نعنایی صد در صد رژیم فاشیستی را نشان می دهد! تمامیت خواه، قاطع، بُرنده.
"مامان! خاموش کن اون مزخرف رو." دنیز داشت سوار ماشین می شد و باز ادامه داد: "نمی دونی چقدر مضره؟" بچه ها در این سن با سیگاری ها مثل خون آشامی که از گور فرار کرده بود برخورد می کردند. چند هفته قبل دنیز در مدرسه درباره زیان های سیگار مطلب ارائه داده بود و نمره کامل گرفته بود. از آن روز به بعد با عزمی راسخ و تصمیمی جدی در برابر هر گونه دود و دخانیات، به خصوص سیگار کشیدن مادرش ایستادگی می کرد.
پری گفت: "باشه باشه"، با دستش حرکتی کرد که انگار می خواهد از سرش چیزی بپراند.
ـ والا اگر من رئیس جمهور بودم، پدر و مادرهایی که پیش بچه هاشون سیگار می کشیدند رو جریمه می کردم. جدی می گم.
ـ خوبه خوبه، خداروشکر که وارد سیاست نمی شی.
پری با صدای آهسته غرولند کرد و به دنبال آن شیشه ماشین را پایین کشید. دودی که به بیرون فوت کرد پیچ و تابی خورد و ناخواسته از پنجره باز ماشین کناری به داخل آن رفت. در این شهر از تنها چیزی که نمی شد فرار کرد، زندگی و برخورد اجباری با دیگران بود. پیاده ها همه با هم راه می رفتند. مسافران کشتی تنگ همدیگر می نشستند. در اتوبوس و مترو انسان ها کنار هم چیده می شدند، بدن ها به هم مالیده می شدند مثل دانه های گل قاصدک در باد.
دو مرد در ماشین کناری بودند. هر دو با هم نیش شان باز شد. هر زنی که در استانبول زندگی می کرد به یک فرهنگ نامه مردسالاری احتیاج داشت! طبق این دستورالعمل اگر یک زن به صورت یا حتی ماشین یک مرد فوت می کرد، او را به یک دعوت آشکار جنسی فرا می خواند. پری با یادآوری این قضیه رنگ و رویش پرید.
این شهر یک دریای متلاطم بود. مردها مثل کوه یخی بودند که بالا می آمدند ولی در زیر ظاهرشان، چه ها که پنهان بود. در مقابل این مردان، زنان مجبور بودند با دقت و وقار رفتار کنند. حتی در ظاهر نیز تساوی در کار نبود چه برسد در واقعیت.
در این فرهنگ از زن ها انتظار می رفت که همیشه چشم شان را نیز به زمین بدوزند تا مبادا پیام های ناموسی ارسال کنند. جنس لطیف باید تا جای ممکن سرش را به جلو خم کند. با این حساب آدم چطور می توانست رانندگی کند؟ چطور می توانست راه برود؟ درحالی که در برابر خطراتی مثل تجاوز و مردم آزاری آدم باید حواسش کاملاً جمع باشد. خلاصه چطور می شد که زن ها هم سرشان را به جلو خم کنند و هم چهار چشمی مراقب باشند؟ پری این را نمی فهمید.
برای خلاصی از مردان کناری سیگارش را به بیرون پرتاب کرد و شیشه را بالا کشید. درست در همان لحظه چراغ سبز شد ولی هیچ تفاوتی نداشت. ماشین ها ذره ای تکان نخوردند.
پری متوجه یک ولگرد در وسط خیابان شد. یارو مثل ترکه لاغر و دراز بود با صورتی استخوانی. با چین و چروک های روی پیشانی پیر به نظر می رسید. در چانه اش لکه هایی قرمز و دست هایش پر از زخم های پراکنده اگزمایی.
پری فکر کرد یکی از همان سوری ها است که دار و ندار و زندگیش را گذاشته و فرار کرده است. هرچند احتمال داشت اهل همین جا باشد. ترک یا کرد یا حتی عرب و کولی، شاید همه با هم! در مملکتی که سابقه این همه تغییر و تحول و مهاجرت را داشت چه کسی می توانست ادعا کند که نژادش صد در صد خالص است؟ البته اگر به خودش و بچه هایش در مورد اجدادشان دروغ نمی گفت. گِل های روی پای مرد خشکیده بود، پالتویی مندرس تنش بود که یقه اش را بالا زده بود و از شدت کثیفی تقریباً به سیاهی می زد. سیگار پری را پیدا کرد، سیگاری نصفه و رژ لبی! و آن را با لذت دود کرد. یک نوع غرور و مبارزه طلبی در نگاهش بود. انگار ولگرد نیست بلکه هنرپیشه ای معروف است که نقش ولگرد را بازی می کند. از اجرایش کاملاً راضی است و منتظر تشویق.
حالا مردهایی که باید نادیده گرفته می شدند، سه تا شدند. پری با عجله به پهلو چرخید و ناگهان به لیوان قهوه کنار دستش ـ جایی بین خود و دخترش ـ خورد. برخورد دستش همانا و ریختن قهوه باقیمانده به رویش همانا.
پری داد زد: "اَه بسه دیگه!" درحالی که به لکه پخش شده بر روی لباسش نگاه می کرد. دنیز با خشنودی سوتی زد و گفت: "ولش کن بگو مد جدیده، طراحی لباس با قهوه." پری خودش را به نشنیدن زد. دستش را به سمت کیفش دراز کرد. آن را پایین پایش گذاشته بود.
کیفی یاسی رنگ و جادار که کپی کاملاً حرف های از نمونه اصل آن بود، این را از علامت هرمس که اشتباه نوشته شده بود، می شد فهمید. دستمال کاغذی را درآورد با اینکه می دانست پاک کردن لکه، وضع را بدتر می کند، خواست امتحان کند. با آن مغز آشفته، اشتباهی را مرتکب شد که هیچ راننده با تجربه ای در استانبول انجام نمی دهد. کیفش را به صندلی عقب پرت کرد، درحالی که درها قفل نبودند.
پری با گوشه چشمش حرکتی را احساس کرد. دختر بچه ای گدا، حدوداً دوازده ساله، داشت به طرف آن ها می آمد. با بدنی نحیف در لباس هایش گم شده بود، انگار در آب شناور بود. کف دستش را جلوی ماشین ها دراز می کرد، بدون اینکه بالا تنه اش را تکان دهد. مقابل هر ماشینی ده ثانیه می ایستاد بعد سراغ ماشین بعدی می رفت. چون به تجربه فهمی ده بود که اگر در آن زمان کوتاه نتواند حس ترحم را برانگیزد، دیگر هیچ وقت نمی تواند. چیزی مثل "عشق در نگاه اول"!
البته دخترک اصلاً به چنین چیزی فکر نمی کرد. اما چیزی مثل دلسوزی در نگاه اول وجود داشت. چیزی که رحم و شفقت هم به آن می گفتند. در بعضی هست و در بعضی نیست. در آن هایی که نیست، انتظار بیهوده است.
وقتی دخترک به رنجرور نزدیک شد. هم پری هم دنیز به طور ناخودآگاه سرهایشان را برگرداندند. در صورتی که گداهای استانبول به این نادیده گرفتن ها عادت داشتند و آماده بودند. تا مادر و دختر سرهایشان را به سمت دیگر برگردانند. یک بچه گدای دیگر در همان سن و سال کف دستش را باز کرده و منتظر بود!
از یکی فرار کردند و گیر دیگری افتادند.
خوشبختانه همان لحظه چراغ سبز شد و این بار ترافیک، مثل شیلنگ آبی که گره اش باز شود و فوران کند، به جریان افتاد. همین که پری خواست پدال گاز را فشار دهد، شنید که در عقب به سرعت یک چاقوی ضامن دار، باز و بسته شد. در آینه بغل کیفش را دید که انگار با طنابی کشیده از ماشین خارج می شد.
پری فریاد زد: "دزد!" از وحشت صدایش خش داشت. "کمک کنید! کیفم را دزدید! دزد!"
ماشین های عقبی، بی خبر از اتفاق به شوق اینکه راه باز شده و باید حرکت کنند مثل دیوانه ها بوق می زدند، انگار کسی قصد کمک کردن نداشت.
پری یک لحظه، تنها یک لحظه جا خورد. بلافاصله با مهارت فرمان را چرخاند و ماشین را به کناری کشید و (چراغ خطر) را روشن کرد.
ـ مامان! چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟
پری جواب نداد. برای توضیح دادن وقت نداشت.
گداها را دیده بود که از کدام طرف جیم شده بودند. یک حس درونی ـ شاید هم یک غریزه حیوانی ـ می گفت که اگر بلافاصله دنبال شان برود، پیدایشان می کند و کیفش را پس می گیرد.
"ول کن مامان، فوقش یک کیف بود تازه اصل هم نبود."
ـ داخلش پول و کارت های اعتباری ام بود!
دنیز نگران نگاه کرد. نمی خواست جلب توجه کند. تمام سرکشی ها و زبان درازی ها و سربه هوایی ها برای مادرش بود. بین مردم قصد نداشت انگشت نما شود. در دریای خاکستری، یک قطره خاکستری! خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. این طور لااقل امنیت داشت.
"بشین اینجا، درها را قفل کن و منتظر باش."
پری با فریاد ادامه داد: "یک بار هم که شده کاری را که من می گم انجام بده لطفاً."
ـ اما مامان! عقلت پاره سنگ برمی داره مگه؟!
ـ با من درست صحبت کن!
بدون لحظه ای تردید از ماشین بیرون پرید. یادش آمد که کفش پاشنه بلند پوشیده، آن ها را درآورد و روی آسفالت ایستاد.
دنیز از داخل ماشین با چشمانی متعجب و دهانی باز او را نگاه می کرد. پری شروع کرد به دویدن. جلوی ده ها چشم، با احساس سنگینی سن وسالش، با گونه های گل انداخته، یک زن خانه دار، مادر سه فرزند شروع کرد به دویدن.
پستان هایش داخل پیراهن بنفش بالا و پایین می پریدند ولی کاری از دستش برنمی آمد. یادش افتاد که در یک مجله تبلیغ یک سوتین را دیده بود که مناسب خانم های ورزشکار بود. کاش یکی از آن محصولات به درد بخور را خریده بود! ولی خیلی زود بی خیال شد.
احساس آزادی عجیبی می کرد. انگار وارد یک منطقه ناشناس ممنوعه شده بود. در برابر دیدگان راننده ها، سرو صدای پرندگان دریایی به طرف کوچه پس کوچه ها دوید.
اگر شک می کرد یا سرعتش را کم می کرد، در برابر کاری که قصدش را داشت به وحشت می افتاد. از اینکه روی میخ های زنگ زده، تکه های شکسته شیشه یا ادرار موش پا بگذارد می هراسید. به همین خاطر از سرعتش نکاست. پاهایش مستقل از او می دویدند.
در گذشته وقتی خیلی جوان تر بود به دویدن عادت داشت. احساس حرکت باد را روی تنش دوست داشت. مثل اینکه با سرعت از گذشته به سمت آینده فرار می کرد.
وقتی که در دانشگاه آکسفورد دانشجو بود، اگر از آسمان سنگ هم می بارید، باز هم دویدن روزانه را ترک نمی کرد.
این احساس را هم مثل خیلی از شادی ها و دلخوشی های کوچک دیگر به مرور زمان به پستوی ذهنش سپرده بود.
اما الان در استانبول پس از سال ها در تعقیب سارق یک کیف تقلبی می دوید.
در میان این همه آدم و اتومبیل فقط می دوید...

شاعر خاموش

استانبول دهه ۱۹۸۰

دوران بچگی پری در کوچه شاعر خاموش واقع در محله متوسط به پایین بخش آسیایی استانبول گذشت. خانواده نعل بند اوغلو در آنجا زندگی می کردند. بویی که از لای پنجره ها وارد کوچه می شد، آن قدر غلیظ بود که همه جا را پر می کرد. بوی ماست موسیر، بادمجان سرخ کرده، قهوه تازه، پیده (پیراشکی) تازه از فر درآمده و... از لای شکاف ها وارد خانه می شد. اما ساکنان محله این بوها را احساس نمی کردند. با این حال اگر غریبه ای وارد محله می شد این بوها به مشامش می رسید. بعضی اوقات برای حس جزئیات خاص یک محل، باید بیگانه باشی. و حال آنکه بندرت سر و کله غریبه ای پیدا می شد. همه با هم آشنا بودند و این صمیمیت هم خوب بود و هم بد. درو همسایه به هم کمک می کردند. بار زندگی را با هم تقسیم می کردند. لیکن هر کس دیگری را تحت نظر داشت و در چنین محیطی محدود و بسته، بلند پروازی جایی نداشت.
خانه ها، مانند سنگ مزارهای قبرستانی متروکه، نامنظم کنار هم چیده شده بودند. اهالی که درون خانه هایشان را تمیز و مرتب نگاه می داشتند، تمیزی کوچه را وظیفه رفتگرها می دانستند. کسانی که تحمل ذره ای گرد و خاک را در خانه هایشان نداشتند، با خیال راحت پوست میوه و کاغذ و آت و آشغال را در کوچه می ریختند. کسالت و رخوت مثل ابری غلیظ همه جا پخش شده بود. حتی سر و صدای بازی بچه ها در کوچه هم آن را از بین نمی برد.
درباره علت نام گذاری عجیب محله داستان هایی متفاوت بود. برخی می گفتند که در دوران عثمانی شاعری مشهور در آن منطقه زندگی می کرده است. طبق گفته ها، شاعر در مدح پادشاه اشعاری می سروده و به دربار می فرستاده، ولی در مقابل صله کمی دریافت می کرده است. به همین خاطر تصمیم می گیرد که دیگر شعر نگوید. او برای پادشاه نوشته بود:

حکمران هفت دولت و سه قاره و پنج دریا، سایه خداوند بر روی زمین، جناب پادشاه، با کرامت و قدر قدرت که انتظار داشتم این بنده ناچیز را مورد لطف قرار دهد. اکنون به بی ارزشی شعر خود آگاه شده و بی توجهی شما را به حساب بی مایگی شعر خود می گذارم و تا پایان عمر خود خاموشی پیشه می کنم، زیرا یک شاعر مرده بهتر از یک شاعر مطرود است.

خلاصه شاعر که قصد طغیان و سرکشی نداشت در سکوتی عمیق مثل سکوت بارش برف در نیمه شب فرو رفته بود. تصور او از پادشاه اطاعت بی چون و چرا بود و احترام و ابهت و صداقت! اما هر چه بود او هنرمند بود و عاشق آزادی.
منتظر روزنه امیدی بود تا در آن تاریکی بتابد.
چیز زیادی نمی خواست اگر کمی تعریف و تمجید می شنید و کمی هم پول به دست می آورد، راضی بود. با شاعری چرخ زندگی به سختی می چرخید.
وقتی ماجرا به گوش سلطان رسیده بود، واکنشی نشان نداده بود، حتی از جسارتش خوشش آمده بود، قول داده بود که جبران کند. مانند همه سلاطین مستبد او هم نسبت به هنرمندان احساسی دوگانه داشت: قانون گریزی و دمدمی مزاجی هنرمندان از طرفی آزار دهنده بود؛ و از طرف دیگر جذاب و جالب توجه.
تا زمانی که حدود خود را رعایت می کردند، از آن ها راضی بودند. همیشه چند تا از این هنرمندان را در دست و بال خود نگه می داشتند تا برایشان آواز بخوانند، بخندانند، شعرهای میهن پرستانه بسرایند اما در موضوعات سیاسی اظهار نظر نکنند.
پادشاه به مقدرات "تقسیم کار الهی" اعتقاد داشت: کشاورز، کشاورزی کند؛ پینه دوز کفاشی کند؛ شاعران از گل و بلبل بگویند ولی کار اداره مملکت را به زمامداران و حاکمان بسپارند. اما سرنوشت چیز دیگری بود، پادشاه نوزده پسر داشت و در بین آن ها یکی بود از خودش حریص تر. بالاخره این پسر در آن ایام بنای سرکشی گذاشت. این فرزند به پشتیبانی تعدادی از افراد قصر قصد سرنگونی پدرش را داشت. پادشاه دستور داد برای اینکه خون یک شاهزاده بر زمین ریخته نشود، با طناب خفه اش کنند.
بالاخره سلسله رسومات عثمانی هم برای زندگی رعایت می شد و هم برای مرگ. اشراف زادگان به روش مخصوص خفه می شدند، شورشیان گردن زده می شدند، کنیزان داخل گونی های در بسته به داخل دریا پرت می شدند. برای یکی طناب بود دیگری شمشیر یا زندان.... مجازات انسان ها بر اساس شغل و شرایط شان تعیین می شد. هر هفته در مقابل قصر از چوبه های دار اجسادی آویزان می شدند؛ داخل جسد شخصیت های مهم را با پنبه و عوام را با کاه پر می کردند. در همین زمان بود که شاعر ما هم خاموش شد و تا آخر عمر لب از لب نگشود.
البته بعضی از ساکنین محله این حکایت را جور دیگری نقل می کردند. بر طبق آن روایت، حادثه به طرز دیگری اتفاق افتاده بود. بعد از آنکه شاعر دستمزد بالاتری را طلب کرد. پادشاه از این گستاخی عصبانی شد و فرمان داد: "زود زبانش را ببرید."
از قدیم رسم بر این بود:... اگر زیادی حرف بزنی، حد و حدود را رعایت نکنی، بر بی عدالتی اعتراض کنی، اول از همه زبانت را از دست می دهی، کلمات را گم می کنی.
خلاصه زبان شاعر را بریدند، تکه تکه و کباب کردند و به گربه های هفت محله خوراندند. از آنجایی که همیشه سخنانی زهرآگین می گفت مزه زبانش نیز تلخ بود. حتی سرخ کردن آن در روغن دنبه نیز فایده ای نداشت. گربه ها رو برگردانده و رفته بودند. زن شاعر که ماجرا را از پشت نرده های پنجره نظاره می کرد، یواشکی بیرون رفته بود، تکه های زبان را جمع کرده و به هم دوخته بود. با دقت روی میز گذاشته و رفت به دنبال یافتن جراح تا دوباره زبان شوهرش را به داخل دهانش بدوزد. اما تا پایش را از اتاق بیرون گذاشته بود، یک مرغ دریایی از پنجره باز وارد شده و زبان را دزدید. مرغ های دریایی استانبول به همه چیز خواری در جهان معروف هستند. حتی در مقابل حیوانی با دو برابر جثه خود قرار گرفته و چشم حیوان را از حدقه درآورده و می بلعیدند. به این ترتیب شاعر تا آخر عمر مانند فانوسی فراموش شده خاموش مانده بود. ابیاتی که شاعر لب فرو بسته نتوانسته بود بیان کند پرنده های سفید با چرخش در آسمان شهر بر سر تمام مردم فریاد می زدند. آن ها که با گوش دل می شنیدند، اشعاری را که پرندگان می خواندند، می فهمیدند ولی بقیه چیزی نمی فهمیدند.
حکایت اصلی محله خانواده نعل بند اوغلو هر چه که بود، برای آن ها محله ای ساکت و آرام ساخته بود. در این مکان بی سر و صدا خواص زندگی بر اساس سه حالت ماده تعریف می شد: در برابر خداوند و اولیاء او، اطاعت بی قید و شرط، فرمانبرداری بی پایان و سر تعظیم فرود آوردن (حالت جامد ماده)، پذیرفتن بی چون و چرای جریان زندگی حتی اگر مملو از بدبختی و بیچارگی باشد (حالت مایع ماده)، باور به اینکه تمام مال و منال دنیا فانی است و دود می شود و به هوا می رود (حالت گاز ماده) و نتیجه آن دوری از حرص و طمع.
فکر می کردند پیشانی نوشت هر کسی از قبل معلوم است. هر رنج و بدبختی را در زندگی باید تحمل کنی تا بگذرد؛ این درباره دعواهای بین ساکنین محله هم صدق می کرد. کُری خوانی های مسابقات فوتبال، دعوای "تو به چه جراتی از باغچه من میوه چیدی؟" و کتک زدن شوهر هم شامل می شد.
خانواده پری در یک ساختمان دو طبقه با نمایی آلبالویی رنگ زندگی می کردند. در طول این سال ها رنگ بنا مرتب عوض شده بود: سبز آلوچه ای، قهوه ای گردویی، بنفش لبویی. خانواده نعل بند اوغلو طبقه پایین را اجاره کرده بودند و صاحبخانه هم طبقه بالا زندگی می کرد. با اینکه خانواده ثروتمندی نبودند ـ فارغ از اینکه در آن وقت و در آنجا ثروت اندوزی کار بیهوده ای بود ـ پری بدون محرومیت بزرگ شده بود. اگر چه با گذشت سال ها، وجود بدبختی را در خانواده اش درک کرده بود. خب بزرگ شدن یعنی همین دیدن و درک اشتباهات والدین.
پری آخرین فرزند خانواده پنج نفره بود. ته تغاری! دو پسر دیگر خانواده در سن بلوغ بودند که پری به دنیا آمد و این اتفاق شگفت انگیزی به حساب می آمد. سال های اول زندگی در ناز و نعمت سپری شد و هر نیازش برآورده می شد، اما هر زمان پدر و مادرش در یک اتاق قرار می گرفتند، وزش بادی سرد بین آن ها را حس می کرد.
مقایسه بین پدر و مادرش مثل مقایسه بین میخانه و مسجد بود. وقتی با ابروان گره خورده و لحن سرد با یکدیگر صحبت می کردند، انگار دو رقیب همیشگی شطرنج هستند نه یک زوج عاشق. با از دور خارج کردن مهره های وزیر و فیل و رخ یکدیگر برای حمله بعدی زمینه چینی می کردند. برای زدن ضربه نهایی پیروزی در صفحه شطرنجی و آسیب دیده زندگی مشترک شان به جلو پیش می رفتند. هر دو طرف یکدیگر را زورگو و مستبد خانواده می دانستند که غیر قابل تحمل است و در انتظار روزی بودند که او را "کیش و مات" کند. کینه شان نسبت به هم عمیق بود، برای اینکه خود را قربانی بدانند نیازی به دلیل نداشتند. حتی پری با وجود سن کم، فهمی ده بود که پدر و مادرش ازدواجی عاشقانه نداشتند و نه فقط حالا بلکه هیچ وقت یکدیگر را دوست نداشتند.
چقدر سخت بود فرزند زوجی باشی که هیچ وقت یکدیگر را دوست نداشته اند. عصرها پدرش بطری بزرگ راکی(۲) روی میز می گذاشت و دور و بر آن را با مزه های مختلف پر می کرد: خوراک جگر، فاوا (غذای محلی از باقالی)، انگینار (یک نوع سبزی)، خربزه، پنیر و آنچه از همه بیشتر دوست داشت، سالاد مغز گوسفند. اما آقا منصور آدمی شکمو نبود. در حد نیاز غذا می خورد و مزه ها برای این بود که با معده خالی نوشیدنی نخورد.
هر خوراکی را مثل یک آدم مشکل پسند مزه مزه می کرد، می چشید، آرام آرام فرو می داد. گهگداری می گفت: "قمار بازی نمی کنم، کلک نمی زنم، سیگار نمی کشم، چشم چرانی نمی کنم. نه رشوه می گیریم، نه دزدی می کنم، رو سفید هستم چون آزارم به کسی نمی رسد. دوز و کلک سوار نمی کنم، بنابراین خدا هم برای این بنده ناچیزش عصرها یک قدح نوشیدنی را روا می داند و گناه حساب نمی کند."
معمولاً در این عصرهای طولانی یکی دو تا از دوستانش نیز به او ملحق می شدند. از سیاست و سیاستمداران صحبت می کردند و از اوضاع مملکت شکایت می کردند مثل خیلی از هم وطن هایشان. بیشتر صحبت هایشان در مورد موضوع های ناخوشایند بود. این جور وقت ها منصور به دخترش می گفت: "پری دنیا را بگردی، خواهی دید در این دنیا هر کس به شیوه خودش مشروب می خورد." خودش به عنوان تکنسین کشتی در جوانی خیلی جاها را گشته بود. "در کشوری که دموکراسی وجود داشته باشد، مردی که مست می کند می گوید: (آه چه بر سر معشوق زیبای من آمده و گریه می کند.) اما در کشوری که دموکراسی وجود ندارد، وقتی مردی مست می کند، می گوید: (آه چه بر سر مملکت زیبای من آمده و گریه می کند.)"
زمان زیادی نمی گذشت که کلمات تبدیل به اشعار می شدند. آقا منصور و یارانش شروع به آواز خواندن می کردند.
ابتدا آهنگ های شاد بالکان، به دنبال آن اشعار حماسی کارا دنیز (دریای سیاه) و بعد نواهای محزون آناتولی. ترانه های کردی، ترکی، کرمانجی، رومی، ارمنی و عبری مانند حلقه های دود آرام آرام بالا می رفتند و در هوا به هم می پیوستند.
پری در گوش های تنها می نشست و تماشا می کرد. روی قلبش سنگینی احساس می کرد. او دلیل غصه بی حد پدرش را نمی فهمید. نه می توانست وارد این قلعه اندوه بشود و نه می توانست دست از کنجکاوی بردارد، در واقع همه اهل خانواده شاهد بودند که پری دختر پدرش است نه مادرش.
آتاتورک با چشمان آبی نافذ خود از داخل قاب کنده کاری شده، به آن ها نگاه می کرد. پرتره های این رهبر معظم در همه جای خانه وجود داشتند. در آشپزخانه، آتاتورک در یونیفرم نظامی، در اتاق نشیمن آتاتورک در ردینگوت (یک مدل پالتوی بلند)، در اتاق خواب والدین با پالتو و کلاه قالپاق (نوعی کلاه پوستی بلند) و بالاخره در راهرو با شنل و دستکش ابریشمی.
منصور به دخترش می گفت: "اگر آتاتورک نبود. ما هم مثل ایران می شدیم، هیچ وقت فراموش نکن! من باید ریش می گذاشتم، در زیر زمین پنهانی نوشیدنی خودم را تهیه می کردم. اگر دستگیر می شدم یقه ام را می گرفتند و به میدان برده و شلاق می زدند. و تو دختر دُردانه ام باید در این سن کم چادر سیاه به سر می کردی."
اغلب دوستان منصور معلم، کارمند بانک و مهندس بودند و به اندازه او به آتاتورک و اصولش پایبند بودند. بعضی شب ها اشعار حماسی می خواندند و می سرودند. این اشعار هم از لحاظ وزن و قافیه به هم شبیه بودند و هم از لحاظ معنی و مفهوم. به طوری که به جای اشعار متفاوت انگار پژواک یک شعر بودند.
پری از نشستن در اتاق نشیمن و گوش دادن به این صحبت های پرشور لذت می برد. منصور و دوستانش هم اعتراضی به حضور او نداشتند. حتی از اینکه شنونده ای علاقه مند مثل پری داشتند، خوش شان می آمد و به جوانان و آینده امیدوار می شدند. به این ترتیب پری دوران کودکی خود را سپری می کرد و از لیوان محبوبش آب پرتقال می نوشید. عکس روی لیوان در یک طرف امضای آتاتورک بود. در طرف دیگرش جمله ای از او: "دنیای متمدن بسیار از ما جلوتر است، باید به آن رسیده و وارد آن شد." پری این لیوان دسته دار چینی را خیلی دوست داشت، از لمس سطح صیقلی آن لذت می برد، اما وقتی نوشیدنی اش تمام می شد، غمگین می شد انگار بحث متمدن شدن را از دست می داد.
البته او همیشه یکجا نمی نشست. کارهایی مانند پر کردن ظرف یخ، خالی کردن زیر سیگاری، آوردن نان پیش می آمدند چون مادرش دیگر پیدایش نمی شد. سلما به محض اینکه سفره را پهن می کرد و غذاها را روی میز می گذاشت، به اتاقش می رفت، تا فردا صبح هم بیرون نمی آمد. احتمالاً صداها را می شنید. البته نشنیدن امکان نداشت، دیوارها به نازکی کاغذ بودند.
اما دیوار بین سلما و منصور روز به روز ضخیم تر می شد. مدتی پیش سلما سر سپرده طریقتی شده بود که استاد آن به حسن بلاغت در موعظه هایش و قاطع بودن در اظهار نظرهایش معروف بود.
به او شیخ انگوری می گفتند ـ ادعا می شد که هر جا نمادی از کفر و بت پرستی ببیند، آن را مانند دانه انگور زیر پایش له می کند و می گذرد. از اینکه لقبش احتمالاً انگور آبدار و تبدیل آن به شراب را تداعی می کرد، ذره ای ناراحت نمی شد. او فقط قسمت له کردن و گذشتن از روی انگور را صاحب شده بود. سلما تحت تاثیر این استاد متعصب به طور آشکاری متحول شده بود. نه تنها دست دادن با جنس مخالف را رد می کرد، بلکه در اتوبوس روی صندلی خالی که مردی از روی آن برخاسته بود نیز نمی نشست ـ حتی اگر مرد بیچاره از روی ادب جای خود را به او تعارف می کرد.
مثل بعضی از دوستان دور و بری اش علاقه ای به چادر سیاه و روبند نداشت ولی یک روز به طور ناگهانی روسری سر کرده بود.
از نظر او موسیقی پاپ مزخرف بود. هر نوع فرآورده خوراکی مانند آبنبات، بستنی، چیپس و شکلات را ـ حتی اگر روی آن کلمه حلال باشدـ قدغن کرده بود. زیرا شیخ انگوری در یکی از موعظه هایش گفته بود که در این محصولات، ژلاتین به کار رفته است و ژلاتین نیز از خوک به دست می آید. باز هم به دلیل مشابه به جای شامپو از گِل سرشوی، به جای خمیر دندان از چوب درخت مسواک و به جای شمع نیز از گلوله کره حیوانی با یک فیتیله در درون آن استفاده می کرد.
در پلاژهای اطراف استانبول، با دوستان همفکر خود می گشتند و زن های بیکینی و مایوپوش را که حمام آفتاب می گرفتند، به توبه دعوت می کردند و از عذاب جهنم می ترساندند. پیش بندهایی با جیب های بزرگ می پوشیدند و اعلامیه هایی پر از غلط املایی و جملات پیش پاافتاده در آن می چپاندند و پخش می کردند؛ در آن نوشته ها توضیح می دادند که خداوند آن دسته از دختران حوا را که عریان و بی حجابند دوست ندارد. هنگام شب که پلاژها خالی می شد، این نوشته ها که حالا کثیف و پاره بودند با وزش باد به پرواز در می آمدند و کلمات "بدن"، "گناه" و "جهنم" مانند جلبک های خشک شده در ساحل پراکنده می شدند.
سلما از اول زن پر جنب و جوشی بود، اما در این دوره جدید از زندگی خود، به قصد هدایت دیگران به راه راست به ویژه همسرش، حسابی پر حرف شده بود. از آنجایی که منصور نیز قصدی برای اصلاح شدن نداشت کنار آمدن شان دیگر امکان نداشت. خانه نعل بند اوغلو حالا دیگر صحنه جنگ بود. موضوع مذهب و هویت مثل یک شهاب سنگ به خانه نعل بند اوغلوها اصابت کرده و خانواده را به دو بخش تقسیم کرده بود. پسر کوچک "هاکان" که بی نهایت مذهبی و میهن پرست بود، بدون هیچ شک و شبه های مادرش را انتخاب کرده بود. پسر بزرگ تر "امید" مدتی بلاتکلیف بود ولی تمایلش به چپ و کمونیسم در هر رفتار و گفتارش معلوم بود. بعدها وقتی تمایلات چپی اش آشکار شد با یک مارکسیست دو آتشه روبرو بودند.
این تقسیم نصف به نصف، پری را در موقعیتی سخت قرار داد. هم منصور تلاش می کرد او را به طرف خود بکشد و هم سلما را دچار بحران کرده بود. چون پری همیشه سعی می کرد تا جایی که ممکن است کسی را از خود نرنجاند و ناراحت نکند.
پری از این همه جر و بحث جاری، سردرگم بود. درحالی که مشتاق دانستن بود، تک تک آن پرسش های آتشین را به دست خودش خاموش می کرد. به خاطر آشتی دادن دیگران و آرام کردن فضا، روز به روز خودش را فراموش می کرد. نه در بچگی، بچه بود و نه در جوانی، جوان. همیشه فرسنگ ها از سنش جلوتر بود. بارزترین نقطه شکاف بین پدر و مادر پری، اتاق نشیمن بود. بالای تلویزیون دو ردیف طاقچه وجود داشت که طبقه اول متعلق به کتاب های منصور بود: "آتاتورک: تولد دوباره یک ملت" از لرد کینروس، کتاب "نطق" آتاتورک، تمام آثار ناظم حکمت، جنایت و مکافات از داستایوفسکی، دکتر ژیواگو از بوریس پاسترناک و کتابی که از کثرت خوانش ورق ورق بود، رباعیات خیام....
طاقچه دوم دنیای دیگری بود: مجسمه اسب های چینی در رنگ ها و اندازه های مختلف با یال های طلایی و دم های رنگین کمانی، اسب های عربی اصیل، مادیان ها و کره اسب ها در حال جست و خیز و دویدن و چرخیدن سال ها بود که آنجا قرار داشتند. تازگی ها کتاب هایی هم اضافه شده بود: "احادیث گردآوری شده توسط بخارایی"، "آثار امام محمد غزالی"، "آموزش نماز و وضو"، "زندگی ناپسند در اسلام"، "کتاب جیبی زن مسلمان"، فضائل صبر و قدرشناسی، تعبیر خواب اسلامی.... و سر طاقچه برای یگانه اثر شیخ انگوری در نظر گرفته شده بود: "چگونه می توان در دنیایی که به سرعت می تازد، پاک باقی ماند؟
در خانه طوفانی از تفکرات و احساسات پری را پریشان کرده بود. از همه این تعلیمات فهمی ده بود که خالق بی همتا و یگانه است. ولی او باید "الله" را که مادرش با ترس و خشوع به آن التماس می کرد با خدایی که پدرش از آن شاکی بود، یکی بداند و این محال بود. چطور امکان داشت دو نفر که دیگر رختخواب را با هم شریک نبودند ولی حلقه ازدواج مشترکی داشتند، تا این حد خدایشان با هم فرق داشته باشد؟ چطور می شد که یک موجود و در اصل یک حقیقت، تا این درجه متفاوت باشد؟

اسباب بازی

استانبول ۱۹۸۰

جمعه نیمه های شب بود که سر و کله شان پیدا شد مثل خفاشان منتظر مانده بودند تا چادر شب روی شهر پهن شود.
زنگ نزدند بلکه با مشت محکم به در می کوبیدند. از آنجایی که سلما خیلی خسته بود. آخرین نفری بود که صدای مهیب را شنید. قرار بود فردا مهمان داشته باشند. به همین خاطر غذای مورد علاقه اش ـ دیزی ران بره نعنایی ـ را بار کرده بود و تا آماده شدن آن ساعت ها سر پا ایستاده بود. تازه خوابش برده بود که آمدند. تا سلما از جایش بلند شود، پلیس وارد خانه شده و اتاق مشترک پسرهای نعل بند اوغلو را زیر و رو کرده بود.
بعد از این حمله، سلما همیشه خودش را به خاطر دیر بیدار شدن در آن شب سرزنش می کردو از آن به بعد دیگر هیچ شبی نتوانست با خیال راحت بخوابد و او هم شب پلیس ها شد.
از نحوه جست وجوی پلیس ها مشخص بود که به خاطر پسر بزرگ "امید" آمده اند. امید را یک گوشه گیر انداخته بودند و اجازه نمی دادند حتی به خانواده اش نگاه کند. پری ۷ ساله از دیدن برادرش در آن وضعیت، خیلی عذاب می کشید. تا به حال به کسی نگفته بود ولی بین برادرها، امید را بیشتر دوست داشت. چشمان روشنش با هر لبخندی می درخشید و پیشانی بلندش نشان از هوش بالای او داشت. گونه های امید هم مثل پری زود گل می انداخت. اسم با مسمایی داشت، پر از امید و مهربانی بود.
با وجود تفاوت سنی امید و پری با هم صمیمی بودند؛ به خاطر شادی خواهرش هر کاری می کرد، گاهی دزد دریایی می شد و گاهی شعبده باز.
از وقتی دانشجوی رشته مهندسی شیمی شده بود تغییر کرده بود، تودار شده بود. سبیل گذاشته، موهایش را بلند کرده بود. به دیوارهای اتاقش عکس آدم هایی را زده بود که پری تا به حال آن ها را ندیده بود و نمی شناخت: یک پیرمرد با ریش انبوه، مردی با چهره ای روشن و گرد، عینک فلزی، مرد دیگری با موهای پریشان و کلاه کِپی سیاه و آخری زنی بود که موهایش را جمع کرده بود و کلاه سفیدی بر سر داشت.
یک بار پری پرسید: "این ها کی هستند؟" برادرش پاسخ داده بود: «این مارکس است. بعدی گرامسکی و اون که کلاه داره "چه گوارا"» پری گفته بود: "آهان". پری هیچ کدام را نمی شناخت. فقط از هیجانی که در صدای او بود تحت تاثیر قرار گرفته بود.
ـ این خانم چی؟
برادرش با علاقه ای که انگار از یک دوست قدیمی و از دست رفته صحبت می کند پاسخ داده بود: "رزا(۳)"
ـ کاش اسم من هم رزا بود.
امید لبخند زده بود. "اسم تو قشنگ تره، ولی اگر دوست داری تو را رزاپری صدا می کنم. شاید تو هم در آینده انقلابی شدی."
ـ انقلابی یعنی چی؟
یک لحظه امید مکث کرده بود: "انقلابی یعنی کسی که می خواد تمام بچه ها به طور مساوی اسباب بازی داشته باشند. هیچ بچه ای اسباب بازی اضافه تر از دیگران نداشته باشد."
پری گیج شده بود و فقط گفته بود: "بسیار خوب..."
نیمی از حرف هایی را که شنیده بود قبول داشت ولی نیمی دیگر را نه. "مثلاً چقدر باشه، اضافه حساب می شه؟"
حالا پلیس ها در حال کندن همان پوسترها بودند. پس از پاره کردن آن ها به نوبت کتاب ها رسید. (از آنجایی که هاکان با مطالعه میانه ای نداشت، همه کتاب ها متعلق به امید بود.) "مانیفست کمونیست" از کارل مارکس، "شرایط زندگی طبقه کارگر در انگلستان" از فردریک انگلس، "انقلاب مداوم" از لئون تروتسکی، "درود بر کاتالونیا" از جرج اورل، "اتوپیا" از توماس مور...
با خشم و عجله کتاب ها را ورق می زدند تا نامه ای یا یادداشتی از لابلای صفحات بیابند. با اینکه چیزی پیدا نکردند ولی کتاب ها را توقیف کردند. رئیس پلیس پرسید: "پسر! این کتاب ها چیه که تو می خونی؟ "گوشه کتاب "بوسه زن عنکبوتی" را گرفته و به طرف امید تکان می داد.
ـ مگه تو مسلمان نیستی؟ مگه تو ترک نیستی؟ پدرت ترک مسلمان، مادرت ترک مسلمان، هفت جد و آبادت همین طور. به تو چه؟ هان؟ به تو چه از این چرت و پرت های اجنبی؟
امید نگاهش را به پاهای برهنه اش دوخته بود. انگشتان گرد و تمیزش انگار که بخواهند یکدیگر را بپوشاندند، در هم رفته بودند. رئیس پلیس گفت: "این غربی های لعنتی اگر مشکلی دارند بین خودشان حل کنند. ما راحت و آسوده تو مملکت خودمون زندگی می کنیم. همه یکسانیم، طبقه مَبقه نداریم. حتی معنی این کلمه ها رو نمی دونیم. تو! خودت تا حالا شده از کسی بپرسی: پدر جان! تو مال چه طبقه ای هستی؟ یا دیدی کسی از تو بپرسه؟ البته که ندیدی! ما یک دین داریم، یک مملکت، یک ملیت. از هر چیز یکی، می فهمی؟"
رئیس پلیس، به امید نزدیک تر شد، انگار که می خواست او را بو کند به طرفش خم شد.
ـ برای پایان دادن به چنین مزخرفاتی چه کودتاهایی توی مملکت شده ولی باز هم این چپی ها مثل قارچ رشد می کنند. فکر می کنی اجازه می دیم؟ اون کتاب هایی که می خونی همه پر از دروغ و افتراست. به جای جوهر با سم نوشته شده اند. نکنه تو هم مسموم شدی، هان؟
امید چیزی نگفت.
کمیسر فریاد زد: "احمق! از تو پرسیدم!"
پره های بینی اش باز و بسته شد.
ـ گفتم مسموم شدی؟
امید زیر لب گفت: "خیر"
مرد گفت: "اووم، به نظر من حتماً همین طوره" و سرش را به تایید تکان داد.
داخل تشک ها، کمدها، کشوها، حتی بخاری هیزمی را می گشتند که معلوم بود هنوز پیدایش نکرده اند، این آن ها را بیشتر عصبانی می کرد. رئیس پلیس به افرادش دستور داد: "همه جا را بگردید، حتماً جایی قایمش کردند."
پشت سر هم سیگار روشن می کرد و خاکسترش را هم روی زمین می تکاند. بقیه افراد خانواده کنار دیوار ردیف ایستاده بودند، منصور با موهای پریشان و پیژامه راه راه و دمپایی پارچه ای شروع به صحبت کرد: "ببخشید... دقیقاً چه چیزی را قایم کرده ایم؟"
رئیس پلیس جواب داد: "وقتی پیدا کردیم یک جاییت فرو می کنم که بفهمی. انگار نمی دونی دنبال چی می گردیم."
پری از خشونت این کلمات ترسید و دست پدرش را گرفت. ولی چشم از برادرش برنداشت. صورت امید مثل گچ سفید شده بود؛ پری نگرانش بود. پلیس ها اتاق خواب های دیگر، حمام، توالت حتی انباری مملو از ظرف های ترشی و خیارشور را زیرورو کردند.
از آشپزخانه صدای باز و بسته شدن کشوها، پاره کردن جعبه ها، پرت کردن قاشق و چنگال ها به اطراف می آمد.
رومیزی های دانتل و همیشه مرتب قفسه ها حالا پخش و پلا بودند. یک ساعت شاید هم بیشتر می گذشت. هوا کم کم داشت روشن می شد. نور مثل دندان تازه نیش زده کودک، آسمان سربی را می شکافت.
رئیس پلیس پرسید: "پس بچه چی؟" ته سیگارش را روی فرش انداخت و با پاشنه کفشش آن را خاموش کرد.
ـ اسباب بازی های اون رو گشتید؟
سلما درحالی که نمی توانست چشم از فرش تمیز و نازنینش بردارد. گفت: "قربان! حتماً اشتباهی شده، ما اهل خلاف نیستیم. از خدا می ترسیم."
رئیس حرف های او را نشنیده گرفت، خیره به پری نگاه کرد و گفت: "وسایل تو کجاست؟ نشونم بده." چشم های پری پر از اشک شد.
چرا همه به اسباب بازی های اندک او علاقه نشان می دادند. اول انقلابی ها، حالا هم پلیس ها.
ـ نمی گم.
منصور که هنوز دست دخترش را در دست داشت او را عقب کشید و گفت: "هیس...، بزار ببینند. نگران نباش."
بعد انگار بخواهد به کسی توضیح دهد گفت: "داخل جعبه ای صورتی زیر تختخوابش."
چند دقیقه بعد پلیس ها برگشتند، رئیس پلیس چیزی را با نوک انگشتانش گرفته بود ولی آنچه که پری را می ترساند چهره او بود نه چیزی که در دست داشت.
رئیس پلیس گفت: "وای وای ببینید اینجا چی هست؟"
پری تا به حال از نزدیک اسلحه ندیده بود. در مقایسه با آنچه در تلویزیون دیده بود، این یکی خیلی کوچک بود. آن قدر که به نظرش واقعی نمی آمد.
ـ داخل گهواره عروسک قایم کرده بودند. عجب فکر بکری!
سلما با صدای لرزان گفت: "ما اصلاً خبر نداشتیم، قرآن به کمرمون بزنه اگه دروغ بگیم."
ـ البته که تو خبر نداشتی زن! ولی پسرت می دونست.
امید گفت: "آن مال من نیست." صورتش سرخ شده بود.
ـ از من خواستند فقط برای چند روز نگهش دارم. قرار بود فردا ازم پس بگیرند. من حتی نمی دونم چطوری ازش استفاده می کنند.
رئیس پلیس پرسید: "ببینم اون ها کی هستند که از تو چنین درخواستی کردند؟"
امید خاموش مانده بود. از بیرون صدای اذان بلند شد. انگار مسجدی در آن نزدیک ها بود. رئیس پلیس گفت: "بسیار خوب، بریم. این را هم بیارید."
منصور که با دیدن اسلحه بهتش زده بود، شروع کرد به التماس کردن.
ـ لطفاً قربان! حتماً اشتباهی شده. صددرصد توضیحی داره. پسرم دلش خیلی پاکه. کسی رو اذیت نمی کنه. حتی آزارش به یک مورچه هم نمی رسه.
رئیس پلیس به سمت در خروجی می رفت. روی پاشنه چرخید و دوباره برگشت.
ـ همتون آشغالید! مواظب بچه هاتون نیستید اون ها هم میرن به این کمونیست های حروم زاده بی دین می چسبند. سر از هر کثافت کاری درمیارن وقتی کار از کار گذشت، میاید این جوری التماس می کنید. آه و ناله می کنید. احمق! وقتی درست و حسابی نمی تونی بچه تربیت کنی، برای چی بچه درست می کنی؟ جلوی... نمی تونی بگیری؟
رئیس پلیس با یک حرکت ناگهانی پیژامه منصور را تا زانو پایین کشید. شورت سفید و تمیز، تا حدی کهنه مرد بیچاره معلوم شد. یکی دو تا از پلیس ها خندیدند. بقیه ظاهراً اهمیتی ندادند. چند تایی هم به سمت دیگری نگاه کردند.
پری که دست منصور را گرفته بود ناگهان احساس کرد تمام انرژی پدرش تخلیه شد و انگشتان او مثل دست یک جسد بی حس و بی جان شد.
از وقتی به خاطر داشت، عاشق پدرش بود. به او احترام می گذاشت. قهرمانِ پری بود و از جان و دل او را دوست داشت، حالا شرمندگی پدرش او را به شدت منقلب کرد.
تا منصور با دست لرزان پیژامه اش را بالا کشید، پلیس ها خانه را ترک کردند، امید را هم با خودشان بردند.
***
روزها می گذشت و امید همچنان در بازداشت به سر می برد حتی اجازه نداشت خانواده اش را ببیند. اتهام او عضویت در یک حزب زیرزمینی کمونیستی بود. قبول کرده بود که اسلحه متعلق به او است.
البته بعد از اینکه لخت مادرزاد و با چشمان بسته به تختخوابی فلزی بسته و به جریان برق وصل شده بود.
حتی وقتی الکترودها را به بیضه هایش وصل کرده و شدت جریان برق را دو برابرکرده بودند، به رهبری گروهی که هدف شان ترور مقامات دولتی بود نیز «اعتراف» کرده بود.
آن قدر شکنجه اش داده بودند که به همه چیز بی تفاوت بود، هر چه می گفتند می پذیرفت. بوی تند گوشت سوخته، خون، ادرار و بوی آدامس نعنایی شکنجه گر "فاحر فواره" به مشامش می رسید. شکنجه گر "فاحر فواره" لقبش را مدیون تکنیک های شکنجه ای بود که با استفاده از شیلنگ آبیاری انجام می داد.
هر زمان که امید از حال می رفت بر رویش آب سردی می ریختند تا به هوش آید. همان مامورانی که شب ها شکنجه اش می کردند، فردا صبح زخم هایش را مداوا می کردند تا دوباره به کار خود ادامه دهند. بعضی وقت ها "فاحر فواره" می آمد و می نشست و درد دل می کرد از پایین بودن حقوق، طولانی بودن ساعت کاری و از خانواده اش و از دختر کم سن و سالش که با یک مرد متاهل فرار کرده بود. زوج عاشق شش ماه بعد با سرشکستگی و بی پولی برگشته بودند.
ـ همونجا می تونستم گلوشون رو بگیرم و هر دو رو خفه کنم ولی....
فاحر فواره دلش نیامده بود.
او هم مثل خیلی از شکنجه گرها نسبت به افراد خانواده اش مهربان و مطیع ولی نسبت به بقیه سخت گیر و زورگو بود. در فاصله بین نوبت های شکنجه، برای امید سرود ملی یا صدای فریاد متهمان دیگر را پخش می کردند؛ همان طور که صدای داد و فریادهای امید را نیز به گوش بقیه می رساندند.
یکبار در نوبت شکنجه الکتریکی فراموش کردند، دستمال پارچه ای را در دهانش فرو کنند در نتیجه زبانش را گاز گرفت، به طوری که نزدیک بود زبانش قطع شود تا مدت ها بعد مزه شیرینی و شوری در واقع مزه هیچ چیز را نمی فهمید. با اینکه ادعا می شد شکنجه های مرسوم در تمام زندان ها و کلانتری ها و مراکز اصلاح و تربیت بعد از کودتای ۱۹۸۰ به ندرت انجام می شود، اما روال جور دیگری بود. به مرور زمان از شدت آن ها کاسته شده بود ولی عادات قدیمی به راحتی ترک نمی شدند. فلک بستن جای خود را به روش آویز فلسطینی داده بود، روش تمیزتری بود. روش هایی مثل سوزاندن با سیگار، کشیدن ناخن و دندان مانند گذشته طرفدار نداشتند. این روش های قدیمی از خود اثر به جا می گذاشتند. روش الکتریکی سریع تر و موثرتر بود. همین طور روش هایی مثل خوراندن کثافت محکومان به یکدیگر و یا حبس در سیاه چال دیگر حذف شده بودند.
برای کسانی که از بیرون ناظر سیستم بودند ظاهراً هیچ گونه بدرفتاری و عمل زشتی انجام نمی شد. خبرنگاران کنجکاو و مدافعان حقوق بشر اروپایی اگر سر زده به زندان ها می رفتند، هیچ مدرکی برای اثبات شکنجه نداشتند. عاقبت امید به هشت سال و چهار ماه زندان محکوم شد.
خانواده نعل بند اوغلو تمام روزهای ملاقات را به یاد داشتند و مرتب به زندان می رفتند. گاهی منصور با پسر کوچک ترش، گاهی سلما با دخترش و گاهی منصور با دخترش می رفتند اما هیچ وقت منصور و سلما با هم به دیدار امید نرفتند.
آن ها بین هزاران نفر ملاقاتی، پشت میزهای پلاستیکی سفید که شاهد همه جور ناراحتی و اضطراب بودند، می نشستند و انتظار می کشیدند، ملاقات کنندگان یک طرف و محکومان طرف دیگر.
برای جلوگیری از رد و بدل کردن چیزی مجبور بودند دست هایشان را جایی بگذارند تا دیده شود. با لبخندهای زورکی و حرف هایی بی ربط سعی می کردند مرهمی بر زخم های محکومان باشند. در یکی از همین ملاقات ها، وقتی امید خواست به سلولش برگردد، منصور متوجه لکه خونی به شکل و اندازه برگ بید در پشت شلوار او شد.
این روش شکنجه برای بعضی محکومان به خصوص انجام می دادند: هم سلولی محکومان سیاسی را، همجنس گراها و ترنس سکشوال هایی که از خیابان جمع کرده بودند قرار می دادند.
نفس منصور بند آمد. هر چقدر تلاش می کرد بر خود مسلط باشد اما نمی توانست. از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد. خدا را شکر که امید به داخل زندان برگشته بود و هق هق پدرش را ندید. اما پری شاهد این ماجرا بود و هیچ وقت هم آن را فراموش نکرد.
بعد از آن هرگز پری را به ملاقات برادرش نبردند. در عوض از او خواستند تا برای برادرش نامه بنویسد. نوشت و چندین بار هم نوشت.
در نامه هایش از خوبی ها می گفت و سعی می کرد سرحال تر و خوشحال تر از واقعیت به نظر بیاید. کلماتی را انتخاب می کرد تا بگوید دنیا پر از عدالت و زندگی سرشار از آسودگی است.
به خاطر اینکه ذره ای خیال برادر را آسوده کند، قوه تخیل خود را گسترش می داد و همچنان در رویاهایش برادرش امید را می دید. کم کم عادت وحشت زده از خواب پریدن و کابوس دیدن و با ترس و جیغ بیدار شدن در او شکل می گرفت. در چنین شب هایی از تخت خود بیرون می آمد و به داخل کمد لباسش می رفت و در را از داخل می بست. در آن فضای تاریک و بسته خود را کنار برادرش می دید، در همان سلول و همان بند. جالب بود که پناه بردن به کمد ترسش را کمتر می کرد.
غصه زندانی بودن امید به جای متحد کردن خانواده نعل بند اوغلو آن ها را از هم دورتر کرده بود، آن ها تبدیل به دو قطب مخالف شده بودند. منصور، زنش را مسئول می دانست. او تمام روز را سرکار بود. توقع داشت که سلما مراقب اوضاع و احوال پسرشان باشد. اگر او به جای وقت تلف کردن با آخوندهای متعصب به فرزندان خود اهمیت می داد، چنین بلایی سرشان نمی آمد. سلما نیز کاملاً برعکس او فکر می کرد. سلمای دل شکسته و رنجیده شوهرش را مقصر این پیشامد می دانست. این منصور بود که بذر بی دینی را در فکر فرزندانشان کاشته بود. با نطق های مزخرفش درباره ماتریالیست و اندیشه آزاد، آن ها را به فلاکت انداخته بود. به نظر او چیزی که انسان را در تعادل نگه میدارد، ترس از خداست، وقتی ترس از بین رفت پسرشان به خطا رفت. پس سبب تمام این بلاها منصور بود. جروبحث کردند، دعوا کردند. پیوند میان منصور و سلما که روزبه روز سست تر می شد، تبدیل به یک پوسته نازک شده بود و حالا همان پوسته شکسته و به دو نیم شده بود و هر کدام در نیمه پوست شکسته جا گرفته بود. حال و هوای خانه در اثر این غم و اندوه، سنگین و خفه کننده بود. به نظر پری حتی پروانه ها و زنبورهایی که از پنجره باز به طور اتفاقی وارد خانه می شدند هم بلافاصله به بیرون فرار می کردند. حتی پشه های سمج هم از ترس اینکه مبادا بدبختی خانواده نعل بند اوغلو به آن ها سرایت کند دیگر نیش نمی زدند.
بازخواست و شکایت پری از خانواده هم از همان زمان ها شروع شد. او نه می توانست مطابق آموزه های مادرش هر شب قبل از خواب دعا کند و نه می توانست مطابق عقاید پدرش خدا را نادیده بگیرد. به جای آن، تمام گلایه و شکایت هایش را که جرات ابراز آن ها را به پدر و مادرش نداشت، به صورت گلوله هایی از کلمه به سوی خداوند پرتاب می کرد. درباره هر موضوعی با او جروبحث می کرد. سوالاتی را که پاسخ آسانی نداشتند با صدایی آهسته جوری که کسی نشنود از او می پرسید. چرا رَب اجازه این همه بی عدالتی را می داد؟ چطور می پذیرفت که این اتفاقات وحشتناک برای انسان های خوب رقم بخورد؟ آیا پشت دیوارهای زندان و آن طرف میله های سلول های زندان را می دید و می شنید؟ شاید نمی دید و نمی شنید. پس آن قدرها که می گفتند قادر نبود. اگر می دید و می شنید در آن صورت عادل نبود. پس آن آفریدگار خارق العاده ای که توصیف می کردند نبود.
واکنشی را که نمی توانست به مادرش و استاد او شیخ انگوری بروز دهد، نگرانی را که نسبت به پدرش و عادت مشروب خواری او حس می کرد، دل خوری را که نمی توانست به برادر بزرگ ترش ابراز نماید و سردی و فاصله ای که بین او و برادر کوچک ترش وجود داشت، تمامی این احساسات را با هم ترکیب کرده و معجون غلیظی درست کرده بود.
نظرش درباره خداوند هم با این سردرگمی قاطی شده بود. این مخلوط عجیب را در تنور ذهنش پخته بود، آرام آرام پف کرده و لبه هایش سوخته بود. رَب، در ظاهر چه کلمه ساده ای بود اما در اصل چقدر پیچیده بود. بسیار نزدیک بود آن قدر که همه چیز را می دید و می شنید ولی در عین حال حس کردن او امکان نداشت. به هر حال پری مصمم بود تا راهی بیاید، زیرا باور داشت اگر بتواند الله مادر مومنش را با خداوند پدر بی دینش یکی کند در آن صورت می تواند والدینش را هم کنار یکدیگر بیاورد. به همین دلیل نه کلمه الله را به کار می برد و نه خداوند، کلمه رَب را بیشتر می پسندید. آه! کاش می توانست سازشی به وجود بیاورد؛ در آن صورت در خانواده نعل بند اوغلو بحران کمتر می شد، کسی چه می دانست شاید در تمام دنیا.
رب، مانند پازلی بود که هیچ کدام از قطعاتش با هم جور نبود. اگر پری می توانست این راز را کشف کند، در آن صورت در مقابل این همه سوءتفاهم یک رشته فهم و درک، در میان این هم دیوانگی یک ذره منطق، در میان این همه آشفتگی ذره ای نظم می توانست پیدا کند و شاید هم برای اولین بار در زندگیش احساس خوشبختی می کرد.
درحالی که هم سن و سالانش با احساساتی به سبکی بادبادک به پرواز درمی آمدند، در کوچه ها بازی می کردند، در مدرسه با هم شوخی می کردند و هر روز طوری زندگی می کردند انگار که فردایی وجود ندارد، نازپری نعل بند اوغلو بچه ای تودار و بیش ازحد جدی در جست وجوی خداوند بود. البته هنوز راهی پیدا نکرده بود.

عکس

استانبول ۲۰۱۶

ولگرد کورکورانه بسیار سریع به سمت پری چاقو کشید آن قدر که فرار پری مثل معجزه بود. چاقو از پهلوی پری به فاصله چند سانتی به خطا رفت اما کف دست راستش را از بالا تا پایین برید. جیغ تیزی کشید، صدایش فضا را شکافت. قطره های خون روی پیراهن ابریشمی اش می چکید. می ترسید که از حال برود. قلبش در قفسه سینه به شدت می تپید، با آخرین رمق یارو را هل داد. یک لحظه ولگرد تعادلش را از دست داد و این باعث شد چاقو از دستش بیفتد. یارو از این مقاومت غیرمنتظره پری عصبانی شد و مشتی را حواله شکم او کرد، نفس پری بند آمد. دخترش را به یاد آورد که در ماشین منتظر او بود. دو پسر کوچکش را در خانه به یاد آورد. حتماً در این ساعت داشتند برنامه محبوب تلویزیونی شان را تماشا می کردند. شوهرش جلوی چشمش آمد، که حالا میان مهمان ها دور میز نشسته و با نگرانی به ساعتش نگاه می کند. چشمانش پر اشک شد. شاید دیگر هیچ وقت عزیزانش را نمی دید. به این شکل مردن چقدر احمقانه بود. در گوشه و کنار دنیا انسان ها در راه میهن، پرچم و یا شرف شان کشته می شدند، آن وقت او به خاطر یک کیف هرمس تقلبی جانش را از دست می داد. اما کسی نمی دانست شاید همه این ها به یک درجه بی معنی بود. ولگرد یک مشت دیگر زد، باز هم درست به شکم! پری دولا شد، سرفه کرد. از ترس جانش فریاد زد: "بسه
دیگه! با تو هستم، نکن!"
انگار می خواست بچه بازیگوشی را با فریاد از شیطنت بازدارد. می لرزید، ندایی در سرش به او می گفت که احساساتی نشود و اگر هم شد، بروز ندهد، ولی وجودش آن را نمی پذیرفت.
"ببین اگر به من آسیبی بزنی تو دردسر بزرگی میفتی. می ندازنت زندون."
ولگرد از میان دندان هایش نفسی کشید. "فاحشه" آهسته آهسته حرف می زد: "زنیکه! فکر می کنی کی هستی؟ یک فاحشه!"
تا به حال کسی به پری "فاحشه" نگفته بود، حداقل تو صورتش. این کلمه مث یک تکه یخ نوک تیز قلبش را شکافت. بیهوده سعی می کرد خودش و طرف مقابل را آرام کند.
ـ بسیار خوب، ببین اگر کیف رو می خوای مال تو، بردار برو. هر کس راه خودشو بره.
یارو دوباره تکرار کرد: "فاحشه".
مثل مگسی که برای رهایی مرتب خودش را به شیشه می کوبد، ولگرد هم داخل این کلمه گیر افتاده بود، انگار نمی توانست خلاص شود. با یک حرکت ناگهانی سرش را به عقب برد، از افکار خودش تحریک شده بود. حالت صورتش تیره شد، چشمانش را جمع کرد. در همان فاصله ماشینی به ورودی کوچه نزدیک شد. برای لحظه کوتاهی با نور چراغ هایش تونل نجاتی درست کرد. پری خواست فریاد بزند و کمک بخواهد ولی دیر شده بود. ماشین رفته بود. دوباره در سایه ها مدفون شدند. ولگرد گلوی او را گرفت و به طرف زمین هل داد. موهای پری از هم باز شد، گیره سرش به زمین افتاد، یک صدای کوچک فلزی. در اثر شدت ضربه به پشت افتاد و سرش به آسفالت خورد. از آنجایی که افتاده بود، آسمان به نظرش خیلی دوردست می آمد، مثل یک تکه لوح برنزی بی حرکت و سرد بود. درحالی که رد دست های خونینش بر روی زمین باقی می ماند، تلاش کرد از جای خود بلند شود. در یک لحظه یارو بر روی او پرید، با عجله سعی می کرد جوراب شلواری و پیراهن او را پاره کند. از دهانش بوی ترشیدگی به مشام می رسید بوی گرسنگی، سیگار و مواد شیمیایی، بوی پوسیدگی! پری احساس تهوع کرد. درست مثل اینکه یک تکه گوشت از یک جسد بخواهد وارد گوشت بدن او شود. اتفاقی بود که همیشه می افتاد، نه اولین بار بود نه آخرین، به طور متوسط هر چند ساعت یک بار تکرار می شد؛ هر چند که همه حوادث ثبت نمی شدند، چه پشت درهای بسته اتاق ها و چه در محوطه های باز چه در مسافرخانه های ارزان قیمت و چه در هتل های لوکس، چه نیمه شب و چه میان روز. اگر یک جفت گوش شنوا پیدا می شد چه داستان ها که از فاحشه خانه ها نمی شنید. دختران بدکاره تلفنی، مردان هرجایی، روسپی های پیر از کارافتاده با کوچک ترین بهانه ای از طرف مشتریان عصبانی و از کوره دررفته، کتک خورده و مورد تجاوز قرار گرفته بودند. دوجنسی هایی که روز روشن وسط خیابان آزار و اذیت می شدند و از ترس اینکه دوباره در کلانتری تحقیر شوند به پلیس مراجعه نمی کردند و خودشان دردشان را دوا می کردند. بچه های کوچکی که در خفا از طرف بعضی افراد خانواده و یا معلمان خود تهدید می شدند. تازه عروسانی که می ترسیدند با پدرشوهر یا برادرشوهر خود در یک اتاق تنها بمانند. زنان جوانی که وقتی به ابراز عشق طرف مقابل پاسخ نمی دادند قربانی خشم و کینه عاشقان سمج خود می شدند. زنان خانه دار که در زندگی مشترک خود مورد تجاوز قرار می گرفتند چون جرات بازگو کردن آن را نداشتند، سکوت اختیار می کردند. همیشه همین طور بود. چه از نظر اخلاقی و چه حقوقی سیستم همیشه آماده بود که تقصیر را گردن قربانی بیندازد و متجاوز هر طور شده تبرئه شود. تحت این سکوت تحمیلی، تجاوز جنسی در استانبول امری عادی بود. مثل کسی که از رویا بیدار شده و خودش را در کابوس یک نفر دیگر ببیند، احساسات پری نیز چند دسته شده بود.
جلوی یارو مقاومت کرد. ولی ولگرد با وجود جثه نحیفش به طور غیرمنتظره ای قوی بود. یک دفعه با سر به صورت پری کوبید. زن در عرض چند ثانیه کم مانده بود هوشیاری اش را از دست بدهد. درد آن قدر شدید بود که، ممکن بود دست از تقلا بردارد و تسلیم شود. درست در همان لحظه از گوشه چشمش، سایه ای را آن طرف تر دید. موجودی فرشته مانند به نرمی و لطافت ابریشم در هوا شناور بود. بلافاصله پری شناخت. این «کودک درون مه» بود. گونه های صورتی، بازوهای بامزه تپل، پاهای کوچولو، موهای پرمانند و طلایی رنگ که هنوز رنگ شان تیره نشده بود. کاملاً شبیه یک کودک بود ولی آن نبود. شاید یک جن یا روح یا اینکه توهم بود. البته می توانست ساخته یک ذهن پر از ترس و در حال زوال نیز باشد. هر چند اولین بار نبود که آن را می دید. حالا بچه نزدیک تر آمد، پرواز می کرد، در هوا شناور بود. ولگرد متوجه این روح که در پشت سرش قرار داشت نبود. از همه جا بی خبر، در حال فحش و ناسزا با شلوارش کلنجار می رفت. با یک دست پری را به زور گرفته بود و با دست دیگرش سعی داشت طنابی را که به جای کمربند به کمرش بسته بود، باز کند. بیهوده تلاش می کرد، کودک درون مه با خوشحالی قهقه زد. در چشمان معصوم او، پری بیچارگی و وضعیت بد خودش را دید. او هم خندید، خنده ای صدادارو بدون ترس. ولگرد از واکنش پری یک لحظه جا خورد. گیج شد.
پری گفت: "بذارکمکت کنم."
با سرش به طناب اشاره کرد."من بازش می کنم."
چشمان ولگرد برقی زد، هم متشکر بود هم مشکوک. به پری اعتماد نداشت، ولی از تجربیات گذشته اش می دانست که ترس باعث می شود انسان هر کاری را انجام بدهد. هر کسی را در این دنیا می توانی از شدت ترس و وحشت به زانو دربیاوری. با اطمینان اینکه توانسته این خانم پول دار شیک را به زیر خود بیاورد، کمی عقب رفت تا اجازه دهد کمربند شلوارش را باز کند. درست در همان لحظه پری با تمام قدرتش لگدی به ولگرد زد. شاید به خاطر اینکه انتظارش را نداشت به شدت به سمت عقب پرت شد و به پشت افتاد. پری فرز و چالاک از زمین بلند شد و لگد دیگری به لای دو پای او حواله کرد. ولگرد مثل یک حیوان زخمی در خود مچاله شد. پری دوباره با تمام قدرت لگدی به صورت یارو زد. صدای دل خراشی به گوش رسید، صدای شکستن بینی.
شروع به لگد زدن به همه جای یارو کرد، خودش هم نمی دانست چطور دارد این کار را می کند و زمانی که لگد می زد هیچ احساسی نداشت، نه نفرت نه عصبانیت. همیشه چیز خاصی وجود دارد که انسان از دیگران یاد می گیرد. بعضی نیکوکاری می آموزند و بعضی ستمکاری. یا به خاطر مصرف مواد مخدر بود که ولگرد ناتوان بر زمین افتاده بود و یا پری دارای انرژی اضافی شده بود، هر چه بود خودش را قوی حس می کرد. مثل اینکه دیوانه شده بود. برای اولین بار نمی ترسید. ولگرد شکمش را گرفته بود، پالتوش کنار رفته بود و شکم لاغر و دنده هایش معلوم بود. بی حال و نحیف بود. مثل این بود که دیگر از تعقیب و گریز و کشمکش ها و درواقع این زندگی سگی خسته شده بود و با کمال میل داشت کتک می خورد. کودک درون مه دوباره شناور از جلوی پری رد شد. مثل ترنمی سوار بر باد شناور و سیال و مثل حریر نازک و شفاف بود. چهره اش دیگر خندان نبود. اتفاقی را که در حال وقوع بود تایید نمی کرد. او چیزی ماورایی بود، از دنیای دیگری بود، قبلاً هم یک بار به پری کمک کرده بود، به طور ناگهانی غیبش زد. در تاریکی شب، بدون اینکه از خود ردی بگذارد مثل بخار محو شد.
پری دست از کتک زدن ولگرد برداشت. نفس نفس می زد. چه جسارت و وحشیگری از درونش فوران کرده بود؟ چقدر مرز بین «تعادل» با دیوانگی باریک بود؟
نسیمی موهایش را تکان داد. یک مرغ دریایی ـ شاید از نوادگان همان مرغ دریایی که زبان شاعر عثمانی را خورده بود ـ در آسمان این شهر دیوانه که میلیون ها انسان در کنار هم زندگی می کردند، فریاد کشید، معلوم نبود از چه کسی یا چه چیزی عصبانی شده است. ولگرد از درد ناله ای کرد. هنوز از دماغش خون می آمد. لب بالایش شکافته بود. کم مانده بود که پری به او بگوید: "متاسفم" و از یارو معذرت بخواهد. بغضش گرفت درست همان لحظه، شرایط طوری شد که انگار صدایی از گذشته ها شنید، صدایی هم مهربان و هم سرزنش کننده: همیشه بی دلیل معذرت خواهی می کنی، این کار را نکن.
اگر هنوز پری دانشجوی آکسفورد بود یا پروفسور آزور به استانبول آمده بود، به احتمال زیاد این جمله را به پری می گفت. چرا حالا توی این اوضاع و احوال او به یادش آمده بود؟ امشب به شکل غیر منتطره ای زیرورو شده بود. درهای بسته متعلق به گذشته باز شده بودند. حالا تمام خاطرات گذشته به ذهنش هجوم می آوردند. آن هایی که رویشان سرپوش گذاشته و مخفی کرده بود و آن هایی که فکر می کرد فراموش کرده است، همگی ظاهر می شدند. پس از این همه سال دوباره دوران دانشجویی را به خاطر می آورد.
ولگرد شروع به گریه و زاری کرد. در آن لحظه نه سلطان کوچه های پشتی بود، نه رئیس گدایان، نه معتاد، نه دزد، نه گردن کلفت، نه تجاوزگر... عاری از تمام این صفات و نشان ها شده بود.
به دوران بچگی بازگشته بود. تبدیل به پسر بچه ای شده بود که شب ها سرش را زیر لحاف می برد و بدون اینکه دیگران بفهمند اشک می ریخت، بدون مهر و محبت رها شده و از طرف نزدیکان به او تجاوز شده و کسی کمکش نکرده و شخصیتش مثل خنجری برنده، بی رحم شده بود. پری با ناراحتی به یارو نزدیک شد. در مقابل کاری که انجام داده دچار وحشت شده بود. وحشیگری ولگرد، آتش خشم درون پری را بیدار کرده بود. شاید هم بی رحمی مسری بود. مظلومان دیروز ظالمان امروز می شدند. آهسته به یارو دست زد. ناگهان همان موقع که می خواست پیشنهاد دهد تا او را به بیمارستان ببرد، صدایی شنید. "مامان، چی شده؟" پری مثل فرفره به عقب چرخید، سعی کرد به سرعت تا جایی که می توانست سر و وضعش را مرتب کند.
ـ عزیزم... چرا تو ماشین منتظر نموندی؟
دنیز گفت: "دیگه چقدر منتظر می موندم؟" بعد چشمش به دست زخمی و پیراهن پاره مادرش افتاد، "خدای من! تو خوبی؟"
پری گفت: "نگران نباش من خوبم. یک خورده درگیری پیش اومد."
ولگرد بی اهمیت به آن ها، به بی صدایی یک مرده، به زور از روی زمین بلند شد و لنگان لنگان به گوشه ای پناه برد. مادر و دختر کیف را پیدا کردند و تا جایی می توانستند محتویاتش را که در اطراف پخش وپلا بود، جمع کردند.
دنیز درحالی که داشت کارت های اعتباری را از زمین برمی داشت، زیر لب با خودش غرولند می کرد: "چرا من هم مثل بقیه یک مادر معمولی ندارم؟"
پری به خودش زحمت جواب به این سوال پیچیده را نداد.
دنیز بی صبرانه گفت: "بریم دیگه"
پری گفت: "یک ثانیه" و با نگاهش اطراف را گشت. دنبال عکس بود. آرامش نداشت. چطور می توانست عکس پروفسور نازنینش را جا بگذارد؟
دنیز فریاد زد: "اَه مامان زود باش. تو چته؟"
با سرعت از کوچه فرعی درآمدند و به ماشین شان برگشتند. بقیه راه در سکوت گذشت؛ دختر به جویدن ناخن هایش ادامه داد و مادر هم چشم از جاده برنداشت. مدت زیادی گذشته بود که پری متوجه شد، گوشی تلفنش را آنجا جا گذاشته است. حتماً در همان زمان جایی در آن کوچه فرعی، در تاریکی شب، بی صدا زنگ می خورد. انگار در استانبول به التماس هایی که گوش شنوایی نداشتند، صدایی دیگر اضافه شده بود.

چاقو

استانبول ۲۰۱۶

مدت زیادی نگذشته بود که پری دو دزد کوچک را از دور دید. تا جایی که توان داشتند با سرعت فرار کرده بودند ولی او از آن ها سریع تر بود. به موفقیت خودش ایمان نداشت. هنوز مطمئن نبود که کیفش در دست آن هاست ولی به تعقیب آن ها ادامه داد. مصمم بود که آن ها را بگیرد. به کوچه تنگی پیچید، با هر نفس سینه اش می سوخت.
بچه ها همان جا بودند. یک مرد کنارشان نشسته بود. بلافاصله پری شناخت. همان ولگردی که قبلاً سیگار نصفه او را کشیده بود.
پری یک قدم به طرف آن ها رفت اما نتوانست حرفی بزند. بدون تفکر، از روی غریزه کاری را انجام داده و حالا یک دفعه دچار تردید شده بود. تعقیب کردن سارقان آسان بود ولی مساله اصلی این بود که پس از دستگیری با آن ها چه باید بکند؟
گیج شده بود. مرد ولگرد که انگار منتظر بود. با خونسردی لبخند زد. از نزدیک جور دیگری بود. چین و چروک گونه های نحیفش کاملاً قرینه بودند، درخششی در عمق چشمان سیاه خود داشت. با وجود ژولیدگی سر و وضعش جذاب بود. کیف پری را محکم بغل کرده بود. آن را مثل معشوقه ای پس از فراقی طولانی در آغوشش نوازش می کرد.
پری گفت: "کیف مال منه"، بغض گلویش را گرفت. ولگرد نگاه خریدارانه ای کرد. کیف را که سگکش باز بود، بالا برد و سر و ته کرد. محتویات آن با سر و صدا بر زمین ریخت: کلیدهای خانه، رژ لب، گوشی موبایل، مداد چشم، عینک آفتابی، خودنویس، یک شیشه کوچک عطر، دستمال کاغذی، برس مو، تامپون (نوار بهداشتی)،... و یک کیف پول چرمی. یارو این آخری را با دقت از روی زمین برداشت. محتویاتش را یکی یکی بیرون آورد: اسکناس ها، کارت های اعتباری، کارت شناسایی، گواهینامه رانندگی، عکس های خانوادگی.
بدون توجه به بقیه چیزها، پول ها را در جیبش گذاشت و گوشی موبایل را نیز کنارش نگه داشت. شروع کرد به سوت زدن! انگار که اصرار داشت بی خیالی اش را نشان دهد. سرخوش بود. می خواست کیف پول را هم پرت کند اما لحظه ای درنگ کرد. چیزی نظرش را جلب کرده بود. چیزی که سال ها بود پری با دقت نگه داشته بود و حتی با نزدیکانش نیز در میان نگذاشته بود، یک عکس فوری (از آن ها که سال ها پیش با دوربین پولاروید می گرفتند). خاطره ای متعلق به سال های دور، رازی که هیچ کس نمی دانست. ولگرد با دقت به صورت های داخل عکس نگاه کرد. داخل کادر عکس یک مرد میانسال و سه زن جوان، یک استاد دانشگاه همراه سه دانشجویش. با پالتو و شال گردن پیچیده به دور گردن کنار هم ایستاده بودند، با تبسمی بر لب هایشان. پشت به کتابخانه بودلیان (Bodleian) دانشگاه آکسفورد ایستاده و در یک روز سرد زمستانی برای همیشه ثبت شده بودند. ولگرد انگار دانشگاه آکسفورد را از صحنه فیلمی به یاد آورده باشد سرش را بلند کرد و به پری نیشخند زد.
شاید فهمی ده بود که یکی از دختران داخل عکس همان زنی است که الان روبرویش ایستاده است. بله، پری یکی از آن ها بود. فقط با گذشت سال ها کمی وزنش اضافه شده بود و اولین چین و چروک های پوست صورتش ظاهر شده بود. موهایش کوتاه تر و صاف تر ولی چشم ها همان طور مثل قبل بودند. توجه ولگرد به عکس زیاد طول نکشید، بلافاصله آن را به کناری انداخت. چند ثانیه ای در هوا معلق ماند و بعد به زمین افتاد. پری بی اختیار جا خورد، انگار عکس موجود جانداری بوده و حالا دردش آمده است. گمان کرد اگر با یارو وارد گفت وگو شود می تواند کیف و عکس ارزشمندش را پس بگیرد.
کوچه خلوت بود، روشنایی آسمان رو به خاموشی می رفت. از خیابان اصلی چقدر دور شده بود؟ نمی دانست هنوز صدای ترافیک و ماشین ها را می شنید اما انگار صدا از پشت دیوار شیشه ای به گوش می رسید، صداها واضح نبود. وحشت کرد. یک دفعه ترس برش داشت.
ناگهان ولگرد بی هیچ صدایی بلند شد. سکوتی چندش آور برقرار بود، به قدری که پری گمان کرد صدای پای موشی را در زباله دانی کنارش می شوند.
مشخص بود که این کوچه تنگ، از دسترس گربه های استانبول دور مانده است. ولگرد در جیب های پالتو کهنه اش دنبال چیزی می گشت. یک کیسه نایلونی و یک اسپری چسب از آن بیرون آورد. در اسپری را برداشت؛ تمام آن را داخل کیسه نایلونی خالی کرد. بعد به درون آن فوت کرد تا به شکل بادکنکی درآمد. به شاهکار خود نگاهی کرد و لبخند زد؛ چیزی شبیه کره شیشه ای برفی بود که دانه های برفی درونش مثل الماس و مروارید می درخشیدند. کیسه را به صورتی که دماغ و دهانش را بپوشاند، روی صورتش گذاشت، نفسی عمیق کشید، دوباره و دوباره....
وقتی سرش را بلند کرد حالت چهره اش کاملاً تغییر کرده بود، انگار هم اینجا بود و هم در دوردست ها. اینجا بود که پری فهمید طرف مقابلش یک معتاد "اسپری" است. متوجه رگ های متورم چشم های یارو شد که مثل رگه هایی از گدازه آتشفشان بودند. یک ندای درونی به پری گفت باید بلافاصله از آنجا دور شود و پیش دختر و ماشینش برگردد.
اما انگار پاهایش به زمین چسبیده بود. بی حرکت ایستاده بود. بالاخره ولگرد کیسه نایلونی را رها کرد و یکی از بچه ها از پشت سر دستش را دراز کرد و آن را مانند غنیمتی ربود. با عجله باقیمانده اسپری را با نفسش فرو برد. بالاخره ته مانده آن به نفر آخر یعنی بچه دیگر رسید که بی صبرانه منتظر نوبت بود! اسپری چسب بالی (Bally) ماده محبوب بچه های خیابانی و فاحشه های کم سن و سال بود که به این ورطه پرتاب می شدند. سبک بال مثل یک پر از روی پشت بام ها، گنبدها و آسمان خراش ها می گذشتند و پرواز می کردند. قالی پرنده ای بود که آن ها را به سرزمین آرامشی می برد که از تمام زندان ها، بازداشتگاه ها، بدبختی ها، تجاوزها و دلالان فحشا دور بود.
در آن سرزمین خیالی تا آنجا که می توانستند می ماندند، از شاخه های درختان، انگورهای طلایی و هلوهای آبدار می چیدند و می خوردند. در آن بهشت سحرآمیز که دست زورگویان، سرما و گرسنگی به آن ها نمی رسید، دنبال لولوها و هیولاها و دیوها می دویدند و سربه سرشان می گذاشتند. جن هایی را که از چراغ جادو بیرون آمده بودند، دوباره به چراغ برمی گرداندند و دودشان می کردند. البته مثل تمام رویاهای شیرین این هم تاوانی داشت. بالی در سلول های بدن شان رخنه می کرد، غشاء سلول های مغز را محو می کرد، به سیستم عصبی حمله می کرد، کلیه ها و کبد را از کار می انداخت، ذره ذره مثل خوره این بچه های خیابانی را از بین می برد.
ناگهان مرد ولگرد با چالاکی بلند شد و ایستاد. حالت در هم صورتش ترسناک بود. پری فریاد زد: "مطمئن باش تا حالا دخترم به پلیس خبر داده!" حس بدی توی دلش در رفت وآمد بود. "چند دقیقه دیگه می رسند."
ولگرد انگار منتظر شنیدن این حرف بود، یک قدم به جلو برداشت، بعد یک قدم دیگر. حرکاتش باوقار و سنگین بود. مثل اینکه بخواهد به پری فرصت بدهد تا نظرش را عوض کند یا اینکه مسئولیت اتفاقات بعدی را از گردن خودش بردارد.
از دو بچه دیگر اثری نبود. پری نمی دانست کی و کجا رفتند. پری اصلاً متوجه رفتن آن ها نشده بود. چون نگاهش فقط به ولگرد بود. او حاکم بی رقیب کوچه پس کوچه های پشتی بود، سلطان زباله های پخش و پلا. جدا از تیپ و ظاهرش، جدیت و طمانینه در رفتارش، یک نفر را به یاد پری می آورد ـ کسی که فکر می کرد او را در گذشته رها کرده و کسی که تا کنون هیچ کس را مثل او دوست نداشت، کسی که زمانی به راستی عاشقش بود. زیر نور کم سوی چراغ کوچه، پری برگشت و به عکس که روی زمین افتاده بود، نگاه کرد. یکی از معدود عکس هایی بود که از دانشگاه آکسفورد برایش باقی مانده بود. تنها عکسی که "پروفسور آزور" در آن بود. نمی توانست از آن چشم بپوشد.
وقتی ولگرد سرش را بلند کرد، از دیدن خونی که از بینی او جاری بود، پری جا خورد. قطره های خون که بر روی سینه اش می چکید، به قدری روشن و براق بودند که انگار رنگ هستند نه خون.
درحالی که یارو اصلاً حال عادی نداشت. با قدم های سریع به طرف او می آمد. پری از ترس آهی کشید. صدایش برای خودش هم غریب بود.
یک لحظه برق فولاد را دید، قبل از هر واکنشی ولگرد چاقو را به سمت او گرفته بود.

دفترچه

استانبول دهه ۱۹۸۰

منصور دخترش را صدا زد: "بیا بشین کنارم." عصر بود و منصور تنها پشت میز نشسته بود. پری بلافاصله آمد. دلش برای پدرش تنگ می شد. با اینکه در یک خانه بودند اما از وقتی امید رفت، پدرش همیشه در فکر بود، گاهی اینجا بود گاهی اینجا نبود.
منصور گفت: "بذار یک حکایت برات تعریف کنم."
ـ یکی بود یکی نبود، یک مرد نی زن بود که شبیه آدمای معمولی نبود، درویش و رند و قلندر بود. هر وقت شیشه شراب می دید عصبانی می شد و به دور و بری ها پرخاش می کرد: "مگه نمی دونید که یک قطره از این حرام است؟" بعد در بطری را باز می کرد، انگشتش را داخل آن می کرد، چند لحظه صبر می کرد، بعد انگشتش را بیرون می آورد و می تکاند. می گفت: "اون قطره حرام را خارج کردم، دیگه با خیال راحت می تونید مشروب بخورید."
منصور به داستان خودش خندید. خنده ای آرام و تلخ.
ـ اگر قراره از این دنیای فانی یک ذره کام نگیریم، برای چه زندگی می کنیم؟
پری با دقت به صورت پدرش نگاه کرد. عصیانی پنهان را در سوال او حس کرد. اما نسبت به چه کسی؟ جامعه؟ مذهبیون؟ قانون؟ عجب! پدر نازنینش از چه کسی دلخور بود؟
با خجالت پرسید: "می تونم امتحان کنم؟"
ـ چی؟ می خوای راکی بخوری؟
منصور قهقهه زد. پری بی صدا تایید کرد. اگر پدر و مادرش را به هم نزدیک می کرد، اگر چاره ای برای تنهایی پدرش بود. با کمال میل حاضر بود بنوشد.
منصور سرش را به دو طرف تکان داد: "دیگه چی؟! تو فقط هفت سالته."
پری تصحیح کرد: "هشت سال."
یک لحظه منصور جا خورد: "راستش رو بخوای دوست ندارم هیچ وقت مشروب بخوری. اما اگر روزی بیاد که بخوای بنوشی باید اولین قدحت با پدرت باشه، اولین سیگارت را پدرت روشن کنه. ممنوعیت، مرض میاره. در واقع چیزی که نخود مغزها درک نمی کنند همینه! به جای اینکه جوون ها یواشکی با دوستاشون مشروب بخورند، باید آزادانه در خانه خودشان بخورند. البته وقتی به هیجده سالگی رسیدند!"
آه عمیقی کشید.
ـ هر چند این گروه متعصب تا اون زمان نمی ذارن مشروب و شرابی باقی بمونه. شاید فقط در موزه ها بشه یک شیشه مشروب دید... مثل نازی ها؛ موزه اشیاء از رده خارج، شاید بد نیست تا دیر نشده مزه اش را بچشی.
منصور پس از این حرف، لیوان را تا نیمه از آب پر کرد و چند قطره راکی ریخت. پری مشروب را که مانند جوهری خاکستری داخل آب پخش می شد تماشا می کرد. هم زمان پدرش نیز با محبت او را نگاه می کرد.
ـ این قطره ها را می بینی؟ مثل من و همفکران من هستند. ما هم سعی کردیم در دریای جهالت دست همدیگر را بگیریم ولی پخش وپلا شدیم.
منصور گیلاسش را به سمت دخترش گرفته و بالا برد. گفت: "به سلامتی!"
ـ مادرت ببیند به والله پوستم رو زنده زنده می کنه.
پری سرش را با حالتی محجوب به یک طرف خم کرد و لبخند زد. "به سلامتی"
لیوان را به لب هایش نزدیک کرد و با دقت جرعه ای نوشید. بلافاصله صورتش درهم رفت، افتضاح بود! بدترین چیزی بود که تا به حال چشیده بود. طعم رازیانه از عطرش تندتر بود. پدرش چطور این چیز مزخرف را هر شب با لذت می نوشید؟
منصور گفت: "به من قول بده که هرگز قاطی حرف های خاله زنکی نمی شی. می فهمی که راجع به چی صحبت می کنم. پری، بعد از اینکه یک برش نان را برای خلاصی از مزه دهانش فرو داد گفت: "بله"
منصور ادامه داد: "مثلاً می گن از روی بچه نپر، قدش کوتاه می مونه. قولنج انگشت را نشکن، بال فرشتگان را می شکند. تو تاریکی سوت نزن، شیطان را خبر می کنی. از این جور چیزها."
ـ دقیقاً همین جور چرت و پرت ها! ببین من طرفدار یک قانون طلایی هستم، به تو هم توصیه می کنم. چیزی را که با چشمت ندیده ای، با گوشت نشنیدی، با دست لمس نکردی و با عقل و منطق جور درنمیاد هیچ وقت باور نکن. قول میدی؟
برای رضایت پدرش با هیجان پاسخ داد: "قول"
منصور برای تاثیر بیشتر صحبت هایش انگشت اشاره اش را بالا برد.
ـ ما رو فقط آموزش نجات می ده! تنها راه همینه. تو باید به بهترین دانشگاه دنیا بری. آرزوی من اینه.
کمی مکث کرد، فکر می کرد بهترین دانشگاه کدام می تواند باشد.
ـ بین بچه های من تنها کسی که این آرزو را عملی می کند تویی. یک برادرت زندانه، اون یکی برادرت هم عوضی از آب دراومده، اما تو چیز دیگه ای هستی. خیلی سعی کن. از نادانی خلاص شو. قول گنده بده.
ـ یک قول گنده بابا.
ـ هرچند...
منصور با شک و تردید ادامه داد "مرد جماعت از زن های خیلی عاقل و تحصیل کرده خوشش نمیاد. نمی خوام به خاطر من بی شوهر بمونی."
ـ باشه، من اصلاً دلم نمی خواد ازدواج کنم. پیش تو می خوام بمونم.
منصور خندید: "باور کن کمی که بزرگ تر بشی عقیده ات عوض می شه. اصلاً چرا باید من پیر مرد رو تحمل کنی؟ منو بذار خانه سالمندان. نمی خوام محتاج مادرت باشم. وقتی پیر بشم دیگه نمی تونم جواب لعن و نفرین هایش رو بدم. خیلی خوبه که تو یک خانه سالمندان تمیز و مرتب بمونم. با دوستان پیرم باشم، با اون هایی که از آتاتورک با احترام یاد می کنند. بعدش نوبت توست. بی شک باید کسی را دوست داشته باشی و دوست داشته شوی. فقط عاشق کسی نشو که برای علم و دانش ارزشی قائل نیست. مردی رو که دوست داری باید روشنفکر باشه. یک قول گنده دیگه میدی؟"
پری با گیجی جواب داد: "یک قول کله گنده بابا"
وقتی از صندلی پایین می آمد، فکری به سرش رسید: "پس خدا چی؟ او رو نمی بینم، صداش رو هم نمی شنویم، نمی تونیم لمسش کنیم... پس قانون طلایی چی می شه؟"
منصور آهی طولانی از روی خستگی کشید: "یک راز بهت بگم؟ وقتی موضوع خدا باشه آدم بزرگا هم سر در گم می شن، حتی بیشتر از بچه ها."
پری با احتیاط پرسید: "پس خدا وجود داره؟"
ـ والا، ان شاءالله که وجود داره. در اون دنیا وقتی دیدمش، قبل از اینکه اون از من چیزی بپرسه، من ازش خواهم پرسید که تا به حال کجا بوده. مدت هاست ما را به حال خودمون رها کرده!” منصور تکه ای پنیر به دهانش گذاشت و به آرامی جوید.
ـ بابا جون... چرا الله به داداشم کمک نکرد؟ چرا گذاشت این بلاها سرش بیاد؟
منصور آب دهانش را قورت داد: "آه... جانم... کاش می دونستم."
وقتی حرف می زد برجستگی گلویش مثل توپ های پلاستیکی خطر دریای مواج بالا و پایین می شد. سکوت حاکم شد. پری انگشتان پایش را جمع کرد، احساس کرد که باید موضوع را عوض کند. صحبت درباره امید ناراحت شان کرده بود، هر چند خیلی سرحال نبودند، مثل ابری که جلوی مهتاب رنگ پریده ای را بگیرد.
ـ پس بهشت و جهنم چی؟
ـ والا من زیاد شبیه کسایی که قراره برن بهشت نیستم. در این صورت دو حالت پیش میاد: اگر خدا اهل شوخی نباشه که پدرم دراومده، یکراست می رم جهنم. اما اگر جوانمرد و با انصاف باشه، که امیدوارم باشه، خب! امیدی هست. همدیگرو تو بهشت می بینیم. می گن توی نهرهای بهشت به جای آب، شراب روان هست.
پری نگران شد. اگر خدا، آن طور که مادرش با قسم و آیه توضیح می داد، سخت گیر است و مجازات کننده باشد در آن صورت پدر عزیزش اقبالی نداشت. زیر لب با نگرانی گفت: "اما من دلم نمی خواد تو بری جهنم."
منصور فهمید بچه اش این صحبت ها را خیلی جدی فرض کرده، با لبخند گفت: "تو نگران نباش. یک نقشه دیگر هم می کشیم. کافیه داخل قبر من یک کلنگ بذاری. من یک تونل حفر می کنم و میام دیدن تو."
چشم های پری گشاد شد.
ـ اِ بابا! مامانم می گه چاه جهنم خیلی عمیقه اگر یک قلوه سنگ داخل آن بیندازیم هفتاد سال طول می کشه به تهش برسه.
منصور آه کشید.
ـ می دونم مادرت اینو گفته. پس منم تا هفتاد سال تونل می کنم. نگران نباش یک سال این دنیا، اون دنیا فقط یک دقیقه طول می کشه. به هرحال میام و تو رو پیدا می کنم.
یک دفعه صورتش باز شد.
ـ داشت یادم می رفت. یک چیز برات آوردم.
بلند شد و رفت کیف چرمیش را آورد. منصور از داخل آن، جعبه نقره ای رنگ بیرون آورد که روبانی از مخمل قرمز به دور آن بسته شده بود.
ـ مال منه؟
پری با دقت جعبه را وارسی کرد.
ـ نمی خوای بازش کنی؟
داخل جعبه یک دفتر بود. یک دفتر فوق العاده با جلدی آبی فیروزه ای که با پولک و منجوق تزیین شده بود.
ـ ببین عزیزم، تو یک بچه معمولی نیستی. مغزت رو درگیر مساله های بزرگی می کنی. شبیه هم سن و سال هات نیستی. اون ها تو فکر شکلات و آبنبات هستند تو در فکر خداوند، دین، ایمان و عدالت...، تو این سن شروع کردی به سوال و جواب. نگران تو هستم. این ها موضوع های سختی هستند. دروغ می گن.
منصور گفت: "هیچ کس صددرصد نمی دونه، این شامل مادرت و اون استاد عجیب و غریبش هم می شه."
لیوان مشروبش را سر کشید.
ـ از دین و مذهب خوشم نمیاد ولی خدا رو خیلی دوست دارم، علتش رو می دونی؟
پری سرش را به دو طرف چرخاند.
ـ چون تنهاست پری جونم، مثل من. اون هم تنهاست.
منصور محزون و متفکر ادامه داد: "یکجایی اون بالاها، تک و تنهاست. کسی نیست که با اون صحبت کنه. درسته، شاید چند تا فرشته اون دوروبر باشند اما چطور می تونه با اون ها دردودل کنه؟ میلیاردها انسان برای خدا دعا می کنند. فلان چیز را به من ببخش، بهمان چیز را نصیب من کن، یک کیسه پر پول یا ماشین آخرین مدل می خوان.... همه حرف های همیشگی و تکراری. اما تقریباً هیچ کس زحمت شناختن او را به خودش نمی ده."
یک لحظه غمی عمیق در چشمان منصور دیده شد، لیوانش را پر کرد.
ـ فکرش را بکن انسان ها وقتی در خیابان صحنه تصادفی می بینند چه واکنشی نشان می دن؟ بلافاصله می گن: «خدا نصیب نکنه.» باورت می شه! در اولین عکس العمل به فکر خودشون هستند نه قربانیان. تا حالا دقت کردی تعداد کسایی که برای دیگران دعا می کنند چقدر کمه؟ اِلا و بِلا فقط خودشون. در واقع بیشتر دعاها هم شبیه هم هستند. خدایا مواظب من باش، پشتیبان من باش، باعث پیشرفت من باش...، همش من، اسم این کارشون هم گذاشتن «عبادت و دینداری» اما به نظر من «خودخواهی تغییر شکل یافته» است.
پری سرش را به یک طرف خم کرد؛ دلش می خواست به پدرش دلداری دهد اما کوچک ترین ایده ای به ذهنش نمی رسید. آن چنان سکوت شکننده ای فضا را فراگرفته بود که با آهی شکسته می شد. پری کنجکاو بود بداند آیا مادرش پشت دیوار در اتاق خودش صحبت های آن ها را می شنود؟ اگر می شنود درباره آن ها چه فکر می کند؟
"از این به بعد هر زمان سوالی راجع به خداوند یا درباره هر چیزی به ذهنت اومد، توی اون بنویس."
ـ مثل دفتر خاطرات؟
ـ آره، یک دفتر خاطرات مخصوص.
منصور با هیجان ادامه داد: "تمام عمرت می تونی ازش استفاده کنی! اما تعداد صفحاتش کافی نیست! البته تنها چاره اینه که نوشته های قدیمیت رو پاک کنی. فهمیدی؟ نمی تونم بهت یاد بدم که چطوری افکار تاریک و عذاب آور رو از سرت دور کنی، چون هنوز خودم هم تو این سن و سال اینو یاد نگرفتم."
منصور مکثی کرد.
ـ اما می تونی پاکشون کنی. بنویس و پاک کن. ایمان و شک را. سوال ها و جواب ها را. به علم و دانش اهمیت بده و در مورد آن ها کنجکاو باش. هیچ وقت جایی لنگر نینداز (ضرب المثل). آدرسی از خودت باقی نذار، فقط بذار رد پاهایت در این دنیا باقی بماند. ابن العربی چی گفته؟ ما متعلق به «کاروان عشق» هستیم، کاروان هر سمتی برود ما هم به دنبالش می رویم. جایی ساکن نشو، ریشه نده، خودت را محدود نکن، قانع نباش. به هیچ اردویی، هویت مشترکی، انجمنی، جمعیتی، ایل و طایفه ای تعلق نداشته باش. رفتن مهم است نه بودن، فقط رفتن....
عجب! منظور اصلی پدرش همین بود؟ به هرحال سال ها بعد پری نکته اصلی صحبت های پدرش را دریافت. آن شب پری، در رختخوابش نشست و دفترش را باز کرد و اولین جملاتش را نوشت: انگار رَب رنگارنگ است و از هزاران قطعه تشکیل شده است. به نظر بعضی ها پر از عشق و بخشش و مهربانی است و به نظر بعضی دیگر خشن و نامهربان و مهلک....
به نظر من خدا مثل قطعات لِگو است. هر کس مطابق میل خودش او را می سازد.

نظرات کاربران درباره کتاب سه دختر حوا

لطفا نسخه نشرنون رو بگدارید
در 2 ماه پیش توسط das...adi
سلام . یه سری کتاب ازین برنامه خریدم.. برنامه های گوشیم پاک شد.. دوباره نصب کردم اما تمام کتابهام رو از دست دادم.. لطفا راهنمایی بفرمایید
در 2 ماه پیش توسط sad...a26
کدوم ترجمه بهتره؟؟؟
در 2 ماه پیش توسط asal_mly
داستان عالی و جذاب
در 2 ماه پیش توسط شیوا د
بجای ترجمه دوباره بهتره برید کتابهای دیگری که ترجمه ندارن رو ترجمه کنید
در 2 ماه پیش توسط بهار هستم
کتاب رو امروز تموم کردم و کاملا راضی بودم.کتاب در رابطه با مسائلی مثل خداوند،هویت و تا حدودی سیاست هست.خیلی خوشحالم تونستم تو این برهه از زندگیم این کتابو بخونم حس میکنم میتونه راهنمای خوبی باشه برای کسانی مثل من ک دچار یک نوع سردرگمی هستن.ولی کتابی نیست که سرسری اون رو خوند باید پای بعضی جملاتش مکث کرد و راجع بهشون فکر کرد.
در 2 ماه پیش توسط sat...d77
به نظرم مترجم اول باید به زبان خودش مسلط باشه بعد بره سراغ ترجمه
در 1 ماه پیش توسط طاهامحمد
خداوند چراغ راه تمام کسانیکه تنهایی خود را با کتاب پر میکنند بسیار زیبا بود و دلنشین باهر بارقه امید وناامیدی .... زنده باد دختران شجاع میهنم و زنده باد تمام زنان پر تلاش. از خداوند چراغ هدایت تمنا دارم برای تمام کسانیکه با عشق و نجابت در این برهوت گام مینهند خدایا تو نور پیش رویمان باش.
در 1 ماه پیش توسط mary mir
من اینو نسخه چاپیشو خوندم خیلی کتاب خوب و جذابیه مخصوصا دیدگاهش در مورد خدا عالیه
در 2 ماه پیش توسط mina b
ترجمه ش خعلی فاجعه بود
در 4 هفته پیش توسط mah...234