فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کابوس‌های بیروت

کتاب کابوس‌های بیروت

نسخه الکترونیک کتاب کابوس‌های بیروت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۶,۵۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کابوس‌های بیروت

برادرِ مقتولْ جوانکی را که قرار بود گوسفند قربانی باشد گرفت... دینش را به فحش کشید. جوان جا خورد، دانشجوی فلسفه بود و به خدا اعتقاد داشت، اما همه ادیان را ابزارهایی برای تقرب به خداوند می‌دانست و هر گاه نیاز داشت به خدا نزدیک شود به اولین عبادتگاهی که سر راهش بود می‌رفت، چه مسجد چه کنشت. البته ترجیح می‌داد بر کرانه دریا و به دور از هر دیواری در برابر خالقش کرنش کند... زمزمه‌های دعای خویش را به باد بسپرد تا در جهانِ پهناور بگستراند و نقطه‌هایی تابناک بدان بیفزاید تا کمی از ظلمت نفرت و توحش مسلط بر جهانِ پر شروشور ما بکاهد. کشاندندش به پیاده‌رو. گفت: گناه من چیست؟ برادر مقتول عصبانی بود. با عصبانیت فحش‌بارانش کرد. نزدیک بود بین خودشان دعوا سربگیرد: این‌جا بکشندش یا با خودشان ببرند؟... کدامشان بکشد؟ چطور بکشند؟ یکی‌شان پرسید: دوست داری چطور بمیری؟ گفت: دوست ندارم بمیرم. یکی پیشنهاد کرد که فوراً تیری در کله‌اش خالی کنند و پیش از رسیدن گروه دوم راه بیفتند. گفت: دوست ندارم بمیرم. برادر داغدیده پافشاری کرد که کشتن جوان حق خودش است. گفت: دوست ندارم بمیرم. یکی پرسید: عضو کدام حزب هستی؟ گفت: حزب زندگی. پرسیدند: اسمت چیست؟ گفت: لبنان. از کدام خانواده؟ عرب. فریاد زدند: وقت شوخی نیست، کی هستی؟ تکرار کرد: «اسم من ‘‌لبنان عرب’ است و نمی‌خواهم بمیرم». یکی از افراد مسلح گفت: بهتر است با خودمان ببریمش و از او بازجویی کنیم بعد دخلش را بیاوریم. میانشان بر سر این‌که فوراً او را بکشند یا بعداً اختلاف افتاد و به روی همدیگر سلاح کشیدند. جوان فرصت را غنیمت شمرد و از پاهایش که تنها جنگ‌افزارِ در اختیارش بود استفاده کرد و پا گذاشت به دویدن... مثل دیوانه‌ها در پیاده‌رو می‌دوید... دوید و دوید، اما صدای گام‌هایی را پشت سرش می‌شنید... پایش لغزید و افتاد. شب تاریک نبود. نور یکی از چراغ‌های شهرداری خیابان را روشن می‌کرد و این برایش عجیب بود. حس کرده بود که وسط جنگل است و پیش از عصر اختراع برق و حتا اکتشاف آتش... گام‌های پشت سرش هم ایستادند، صورت کسی را دید که بر کشتنش پافشاری می‌کرد... وضوح صورت او چون صاعقه‌ای جوان را شوکه کرد... او هم مثل آن جوان گریه می‌کرد... گفت: برادرم آتش‌نشان بود. رفت آتشی را خاموش کند، ولی او را کشتند و جنازه‌اش را برایمان آوردند.. جوان فکر کرد که دارد درددل می‌کند و داشت دلش می‌سوخت و آمد که اطلاعات بیشتری بگیرد، اما صورت مرد برادرمرده ناگهان مثل صورت یک قصاب شد و گفت: و حالا تو در ازای او کشته خواهی شد... آن‌ها «هم‌کیش» تو بودند.. آمد جوابی دهد... حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.. می‌خواست برایش توضیح دهد که داستان این «کیش» و معنای واقعی‌اش چیست... در عین حال فهمید که وقت «فلسفه» و «گفت‌وگو» نیست و «تفنگ» است که سخن می‌گوید و او هیچ تفنگی ندارد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کابوس‌های بیروت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کابوس ۱

وقتی هوا روشن شد، داشتیم شگفت زده به یکدیگر نگاه می کردیم که: چطور زنده ماندیم؟ چطور از این شب جان به در بردیم؟...
شب سراسرْ خمپاره ها و بمب ها و موشک ها خانه مان را در بر گرفته بودند، انگار عقل از سر طبیعت پریده بود... انفجارهای پشت سر هم، مثل فیلمی جنگی که با زیاده روی در جلوه های ویژه به آن گند زده باشند...
هنوز درست وحسابی از «بی خوابی» درنیامده بودیم که تصمیمی فوری گرفتیم: بیرون بردن بچه ها و پیرها از خانه و دَه دقیقه دیوانه وار از این اتاق به آن اتاق شدن ــ برای جمع کردن وسایلی که خیلی زود معلوم می شد ضرورتی هم نداشته اندــ، «قافله» به راه افتاد، از پله های خانه به حیاط و از آن جا به ماشین قدیمی ام... شیشه جلو تیر خورده بود. دقیقاً مقابل سرِ راننده، یعنی سرِ من. شیشه عقب هم خُرد شده ولی سر جایش مانده بود. دستی به سرم کشیدم و خوشحال شدم که بی سوراخ اضافی سر جایش بود! جای تیر بر شیشه به جنونمان برای فراری دادن خیلی کوچک ترها و خیلی بزرگ ترها شدت بخشید، انگار صدای انفجار مثل مواد مخدر تاثیر پیچیده ای روی آدم دارد... انگار انرژی پنهانی را در اعماق روان انسان آزاد می کند و هم زمان صدای منطق روزمره و عقل متعارف را خفه می کند...
به گمانم درِ ماشین را محکم بستیم که شیشه خردشده سرِجامانده فروریخت و تکه های سفیدی مثل برفی نکبت بار بر سرمان بارید...
فقط از این می ترسیدم که در این وانفسا ماشین قدیمی ام بازی درآورد و بخواهد امروز را در خیابان بماند و اعتصاب کند. سوئیچ را که می چرخاندم دلم مثل طبل افریقایی دیوانه ای می تپید.. راه افتاد. مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد رانندگی می کردم و در ذهنم فقط یک چیز بود: خلاص شدن از آدم هایی که در ماشین بودند و وحشت را کمتر تاب می آوردند. بعد از آن هم برگشتن به خانه.
جلوِ خانه یکی از نزدیکان پیاده شان کردم و همان مسیر را برگشتم، مثل عروسکی کوک شده که اگر به گوشه فرش یا پایه مبل هم بخورد راه خودش را بی توقف ادامه می دهد... من هم وقتی به چندین ایست بازرسی تازه برپاشده رسیدم، همین طور بودم... نه ایستادم نه تند کردم نه حتا حس کردم که دیدمشان. و در صورتشان هیچ جز شگفتی دیده نمی شد... معلوم بود که ماشین تیرباران شده، به خصوص آن جا که سر من بود و عجیب این که همچنان زنده بودم و می راندمش بی آن که صورتم چیز خاصی نشان دهد. شاید فکر کردند وقتی ماشین تیرباران شده، مرده ام و حالا راه قیامت پیش گرفته ام... فقط مسیر قیامت است که هموار و امن و بی بازرسی است؛ این بود که کسی جلویم را نگرفت.

کابوس ۲

آن روز صبح وقتی از ماشین پیاده شدم و ــ تا اطلاع ثانوی ــ صحیح و سالم وارد خانه شدم، نمی دانستم این آخرین باری است که تا چندین روز دیگر می توانم خانه را ترک کنم... و همان لحظه که در را پشت سرم می بندم، دارم آن را به روی زندگی و امید می بندم... و زندانی کابوسی طولانی می شوم ــ سخت طولانی..
با برادرم به خانه برگشته ام تا با هم نقش زندانیان را بازی کنیم... اگر می دانستیم، در راه برگشت چیزی برای خوردن می گرفتیم... اگر می دانستیم شاید برنمی گشتیم... و اگر... و اگر... و «اگر» را در خاک پشیمانی کاشتیم و «ای کاش» درو کردیم!...

کابوس ۳

هنوز به رادیو گوش نکرده بودیم. فقط وقتی به خانه برگشتم یادم آمد: در این یک ماه اولین بار بود بدون گوش کردن به توصیه های شریف، مجری برنامه های رادیو، و حتا بدون شستن صورتم از خانه بیرون رفته بودم...
وقتی گوش کردم، دیگر دیر شده بود. افراد مسلح هتل «هالیدی این» را گرفته بودند؛ دقیقاً روبه روی خانه کوچک سه طبقه قدیمی مان و مُشرف بر خانه مان، مثل کوهی از سیمان و آهن بر کلبه کشاورزی بی آزار در کف دره...
تازه آن وقت بود که به خود آمدم و فهمیدم وسط میدان جنگ، بی دفاع و بی سلاح به حصر خانگی محکوم شده ام!... با بقالی نزدیک خانه مان تماس گرفتم تا خوردنی ای سفارش دهم. جواب نداد. به همه فروشگاه های محله مان زنگ زدم. هیچ کس جواب نداد. به همسایه ها زنگ زدم. امین، پسر یکی شان، با تعجب جواب داد: کجا زندگی می کنی؟ نمی دانی دوروبرت چه خبر است؟...

کابوس ۴

کجا زندگی می کنم؟
این سوال یادآور واقعیتی وحشتناک بود. وسط میدان جنگ زندگی می کنم، بی هیچ سلاحی و بی آن که کاری از دستم برآید، جز همین کشیدن قلم بر کاغذ و به جا گذاشتن سطرهایی لرزان مانند رد خونین مجروحی که در پنبه زار سپید سینه خیز می رود...
کجا زندگی می کنم؟...
انگار در خانه ای از شعر زندگی می کنم، بالشَم اندوده از افسانه، و رواندازم کتاب های فلسفی است و همه حمله ها و کشتارهایم هم فقط در میدان های الفبا و با خمپاره های زبان رخ می دهند...
کجا زندگی می کنی؟
صدای انفجاری آمد... احساس کردم نیش خورده ام: چرا یاد نگرفته ام برای دفاع از آنچه بدان ایمان دارم سلاح به دست گیرم، نه فقط قلم؟... چه خفه است صدای کشیده شدن قلمم بر کاغذ در کنار غرش انفجار... گفتم: وقت ملامت خود نیست؛ نباید مثل نویسندگانی شوم که هر بار جنگی درمی گیرد، عذاب وجدان می گیرند و احساس می کنند قلم فایده ای ندارد... مهم آن است که زندگی کنم. زندگی تنها ضامن اصلاح هر خطایی است؛ اگر بعدتر به این نتیجه برسم که خطا کرده بودم.. حالا وقت حساب کشیدن از خود یا سخن سرایی های فلسفی نیست. انفجار پشت انفجار بود و تصمیم گرفتم که همین حالا رویاروی واقعیت ملموس حاضر شوم و در این میدان جنگ با محاسبات «نظامی» و آماری جای خود را مشخص کنم!...

کابوس ۵

نشستم و روی کاغذ نوشتم:
۱. در خانه هیچ گونه سلاحی ندارم. حتا کاردهای آشپزخانه هم تیز نیستند. پس برای جنگیدن فقط روش گاندی برایم می ماند!.. (نکته: این قرار نیست کارت دعوت برای کشتنم باشد!)..
۲. در خانه فقط یک کپسول آتش نشانی کوچک دارم. دنبالش گشتم و در کتابخانه پیدایش کردم. کوچک تر از آن بود که فکر می کردم و فقط به درد خاموش کردن سیگار می خورد!..
۳. خوردنی هایی که داریم فقط برای پنج روز کفاف می دهد، البته اگر به اندازه زنبور غذا بخوریم!...
۴.آبِ آشامیدنی قطع است، یعنی باید آب آلوده را بجوشانم... به شر طی که گاز قطع نشده باشد!...
۵.در خانه دو شمع دارم که ازقضا یکی شان سیاه است، یعنی اگر برق رفت، باید از نور موشک و خمپاره استفاده کنم!..
۶. می ترسم.
۷.خیلی می ترسم.

و کاغذ را ریزریز کردم و برای آن که صدای تیر را فراموش کنم، مشغول کنارِ هم چیدن دوباره پاره ها شدم.. حرف به حرف کنار هم گذاشتم.. خیلی سخت بود، مثل برقرار کردن دوباره رابطه ای که کاملاً گسسته شده... مثل بازگرداندن شادی به دلی «پوشیده با خدنگ»(۱)...
از خودم خنده ام گرفت. نشسته ام در میدان جنگ و شعرهای متنبّی را تعویذی ساخته ام برای دفاع از تن خویش!...

کابوس ۶

گلوله باران کمی آرام گرفت...
رفتم نزدیک پنجره... مادری در طبقه سوم ساختمانِ روبه رویی خانه ام هم همین کار را کرد. پیرمرد بقال در سبدی که با طناب از پنجره زن آویزان بود چند قرص نان انداخت و او از پشت حفاظ پنجره طناب را بالا کشید، بی آن که حتا دستش را بیرون آورد.. خود پیرمرد هم پناه گرفته بود در سردرِ ورودی ساختمان.
همه جا آرام بود. با خودم گفتم که سربازها دارند صورتشان را می شویند و سلاحشان را خنک می کنند... فکر کردم بقال نترس را صدا کنم تا همان کار را برای من هم بکند...
زن ساختمان روبه رو آرام آرام سبد را بالا می کشید. فکر کردم: لابد دستانش دارند می لرزند!... اما سبد همچنان بالا می رفت. طناب آن قدر نازک بود که خیال می کردی سبد خودش با قرصی نان صلح به سوی وحشت زدگان پر می کشد... متوجه شدم که چشم های پنهان پشت پنجره های دیگر خانه ها هم پرواز سبد نان را تماشا می کنند و حس کردم که همه یک دل برای سالم رسیدنش دعا می کنیم.. انگار سبدْ کودکی شده بود.. کودک محبت و امنیت و ارتباط با دنیای آدم های ساده..
سبد همچنان بالا رفت تا به طبقه دوم رسید، سکوت اضطراب آمیز همچنان بر فضا حکمفرما بود...
ناگهان شلیک تیری...
نمی دانم اول صدای گلوله به گوشمان خورد یا صدای فروافتادن سبد در فضای تهی، مثل مردی که از ایوان به پایین پرتاب شود.
به سرعتِ برق معنای این حادثه را فهمیدیم: تک تیراندازی طناب باریک را زد.
چابک دستی اش را به همه اهل محل نشان داد. به همه مان حالی کرد: هر چیزی را می توانم بزنم، حتا به نازکی آن طناب. قلب های همه تان هدف تیر من است، شریان هاتان، یک به یک، رگ به رگ. می توانم حدقه چشمانتان را بی هیچ خطایی بزنم. می توانم به هرجای تنتان که بخواهم شلیک کنم.
وقتی سبد افتاد، احساس کردم که همه محل یک دل و یک صدا شدند و از غصه آهی کشیدند. و فهمیدیم که همگی زندانی آن هیولای ناشناسیم که جایی پنهان شده و گردش خون و عقل و روانمان به دست اوست، فقط چون تفنگ دوربین دار دقیقی دارد که مدتی با آن تمرین کرده است.. حالا هرچه عمر در دانشگاه و آزمایشگاه گذرانده ایم به جهنم!..
وقتی سبد افتاد، همه امیدهای ما با آن مثل جنازه ای در حال احتضارْ نقش زمین شد. وقتی سبد افتاد، غم وجودمان را فراگرفت، انگار کودکی از بالای چرخ فلک شهربازی افتاده باشد و در یک لحظه لامپ ها و خنده ها همه خاموش شده باشد...
معلوم بود همه منظور تک تیرانداز را فهمیده ایم. از آن لحظه همه حفاظ های چوبی پنجره های محله سفت بسته شد.. و دیگر باز نشد!...
خداحافظ خورشید!.

کابوس ۷

تیری که از جایی شلیک شد تا طناب سبد نان را قطع کند، خیلی ساده معنایش این بود که ما کاملاً زندانی شده ایم. دیگر فرار از میدان جنگ ناممکن بود و به دست آوردن حتا قطعه ای نان زیاده روی در رویابافی!..
کافی بود پایمان را در خیابان بگذاریم تا همان به سرمان آید که به سر قرص های نان آمد...
متوجه شدم که به تنم به مثابه ماده ای نگاه می کنم که با تیر می شود سوراخش کرد یا آن را شکست یا سوزاند یا درید. نمی دانم چرا یاد تبلیغات ساعت های ضدآب یا نشکن افتادم و به آن ساعت ها حسودی ام شد... غصه خوردم که چرا تن انسانی این قدر شکننده است و چرا زندگی تکرارناپذیر... زندگی، تنها ضرری که جبرانش ممکن نیست. یاد جمله ای افتادم که می گفت: «پیری تنها تشییع جنازه ای است که در آن خود متوفا روی پاهایش ایستاده» و سخت هوس پیری کردم، خود و دوستانم را با موی سفید و سنِ بیش از هفتاد سال تصور کردم که نشسته ایم و همین روزهای تلخ را به یاد می آوریم... چه فاجعه ای است که حتا پیری هم آرزو شود!...
من و برادرم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم... انگار صدای تیر زبان را بی اثر می کند... انگار دیواری جداکننده می سازد، یا آگاهی انسان را به جداماندگی و تنهایی اش بیشتر می کند، که خود را افتاده در چاه خویش می یابد...

کابوس ۸

چاهی که من درونش افتادم درون خودم بود، میان کابوس ها... در باز شد..
دوستم که با آن قد بلندش مثل نیزه ای آفریقایی بود وارد شد، خواستم بگویم دلم برایش تنگ شده، اما دهانم را باز نکردم و صدایی از من درنیامد. با این حال، فهمید چه می خواهم بگویم و بی آن که حرفی بزند، گفت: من هم دلم برایت تنگ شده و دوستت دارم...
تمام تنش خونین بود و بر سینه عریانش تکه های شیشه شکسته... تن من هم شروع کرد به خون ریزی، از همه منافذش. نمی دانم درد داشت یا نه. آمدنش شادی ای باورنکردنی بود... صدایش کرده بودم: بیا، هر جا هستی بیا.. هرگونه هستی بیا...
حالا او بود که آمده بود. در آغوشش گرفتم و تکه های شیشه به سینه ام فرورفت و احساس کردم که هم گوشت و هم خون شده ایم...
بعد، صدای انفجار پیچید... و کابوس تمام شد... انفجار مرا به زمین کوبید. ترسیده و تنها بودم و فقط درونم بود که خون می ریخت!...

کابوس ۹

تصمیم گرفتم با کار کردن بروم به جنگ کابوس ها.
اما غروب ردای خاکستری خود را بر زخم های محله می انداخت.
از پنجره دزدکی نگاه کردم. سبد هنوز مثل جنازه ای بی حرکت مانده بود روی زمین... تکه ای از دریا که بعد از ساخت هتل «هالیدی این» برایم مانده بود، دیگر افقی از سرخی چشم نواز نبود... دود بود که در افق به هوا می رفت و آن را می پوشاند..

کابوس ۱۵

پاییز است.. و من زندانی، مثل دیگر زندانیان فروشگاه حیوانات خانگی.. از آن کوه های سرسبز بالا نخواهم رفت چون تیری سرشار از شادی که از کمان رها شده باشد... آن کوچه های روستایی کوهستانی، آن دره ها، آن چراگاه ها و دشت ها... شاید پیش از آن که باز ببینمشان بمیرم... این دومین روزی است که زندانی ام (شاید همیشه زندانی بوده ام بی آن که متوجه باشم، کاملاً مثل موجودات فروشگاه حیوانات خانگی... شاید هم همیشه از زندانی بودنم آگاه بوده و می خواسته ام میله ها را بشکنم و شوق همیشگی ام به افق و آسمان جز بخشی از شوقم به آزادی درونی نبوده است... آزادی واقعی را می گویم، نه فقط آزادی تردد در زندانی به بزرگی مرزهای یک کشور که وطنش می خوانند!)..
یاد محبوبم افتادم... انگار رعد و برق تصویر او را چون قارچی وحشی در درونم می رویاند.. ما رعیت های پاییز بودیم... دریا و کوه ــ آن گاه که مردم رهایشان می کردند ــ از آن ما بود، با گوسفندها می دویدیم و مثل آن ها صدا می زدیم: بع... بع... و از شادی این زبانِ نیالوده می خندیدیم...
باران می بارد. بمباران آرام گرفته، انگار جنگجویان زمین دقایقی را به سوگ پاییز نشسته اند، همان ها که تا پاییز از آسمان رسید، کمر به کشتنش بسته بودند..

کابوس ۱۶

آرامش دیری نپایید... شلیک های گاه وبی گاه نغمه آرام خود آغاز کرده اند تا خبر از ارکسترِ خشونت بارتر و سرسخت تر بدهند...
با اولین انفجار مهیب، خودم را جمع کردم روی مبلی که شب پیش را بر آن گذرانده بودم..
سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم که بتوانم تا جای ممکن روزی عادی را بگذرانم بی آن که دچار جنون شوم... امکان نداشت. پیش ترها روزم را با مطالعه روزنامه ها شروع می کردم، که البته دیگر پشت در خبری از آن ها نیست... (نمی توانند با مثلاً ماشین های ضدگلوله آن ها را توزیع کنند! حتا اگر روزنامه فروش لباس ضدگلوله به تن کند باز هم کسی نمی تواند به خانه من، خط مقدم درگیری ها، برسد)...
با این که می دانستم حتا گربه ها هم جرئت ولگردی در خیابانمان را ندارند، به سوپرمارکت های محل زنگ زدم... طبعاً کسی جواب نداد... نزدیک پنجره رفتم و کمی آن را باز کردم...
وحشتناک بود... پنجره ها همه بسته... انگار محله خالی از سکنه شده... انگار همه زیر بال تاریکی مخفیانه فرار کرده اند...
وقتی تیراندازی آرام می گرفت و سرفه های باران تمام می شد، آرامشی اضطراب آمیز و وحشتناک همه جا را فرامی گرفت، آرامشی کابوس وار و باورنکردنی. مثل آرامش درون تابوت هایی که قرن هاست درهاشان باز نشده، آرامشی که در آن مشتاق شنیدن هر صدایی می شوی، حتا صدای گلوله... صدا می خواستم... صدایی زنده... هر صدایی... برادرم هنوز خواب بود (شاید هم فقط چشم هایش را بسته بود؟) گفتم به رادیو گوش دهم که معمولاً فقط آخر شب ها سراغش می رفتم تا حرف های شریف را بشنوم. شریف با صداقت واقعی و به دور از سخن پردازی های خسته کننده حرف می زد.. معمولاً صدای رادیو را آن قدر پایین نگه می داشتم ــ طوری که صدای آواز و موسیقی را از وراجی تشخیص ندهم. ولی طنین صدای شریف را می شناختم. تا او شروع می کرد، صدا را بلند می کردم. وقتی تمام می شد کهنه در دهان رادیو می چپاندم... تا فردا...
اما امروز چنان دلم گرفته بود که پیچ رادیو را چرخاندم، گوینده می گفت: پایتختْ شبِ آرامی را پشت سر گذاشت به جز تیراندازی های محدود در منطقه قنطاری و اطراف هتل «هالیدی این»...
سرش فریاد زدم: از چنین دروغی خجالت نمی کشی؟
جوابم را نداد، در عوض با ادامه مشروح اخبار فوراً رفت سراغ گزارشی مفصل درباره جنگ داخلی در... پرتغال...
سرش فریاد زدم: تو تقصیری نداری... فقط یک حنجره ای که پُرش می کنند از اطلاعات دروغ... تو فقط ابزار جنایتی...
مجری باز جوابم را نداد و در عوض اخباری از آنگولا را پی گرفت...
سرش فریاد زدم: تو تفنگی و آن ها دست و فشنگ... اگر جنایتی رخ دهد باید قاتل را به زندان انداخت، نه تفنگ را...
مجری جوابم را نداد و در عوض مشغول خواندن گزارش مفصلی درباره وضعیت آب و هوا در جزایر قناری شد...
و انفجارها شروع شد... یکی پس از دیگری... هریک با صدایی بلندتر از قبلی... برادرم با وحشت از خواب پرید و آمد سراغم...
با خودم قرار گذاشتم: اخبار واقعی آن است که باد به گوشمان می رساند نه رادیو...

کابوس ۱۷

سعی کردم با غذا پختن خودم را سرگرم کنم تا صدای گلوله ها را نشنوم... در گوشه ای تاریک در آشپزخانه چند سیب زمینی فراموش شده داشتیم. بیرونشان آوردم و آب را جوش آوردم تا آب پزشان کنم. یکی را برداشتم و تا آمدم در آب جوش بیندازمش دیدم جوانه ای سبز شروع کرده است به رشد کردن. احساس کردم سیب زمینی، همین توده قهوه ای رنگ جامد، تَنی زنده است سرشار از زندگی که می زاید و تکثیر می شود... از این که «زنده زنده» بجوشانمش صرف نظر کردم و بابت این تصمیم به خودم خندیدم... می دانستم که همیشه از کشتن هر چیزی، حتا مگس و پشه و مورچه ناتوان بوده ام، اما این را هم می دانستم اگر به اندازه کافی گرسنه باشم می توانم اولین موجود زنده سر راهم را، حتا اگر یک مرد باشد، ببلعم.
بدبختی ام این است که هر کشتنی را فاجعه ای کیهانی می دانم... چیدن یک گل برای من حکم قتل را دارد... و وقتی کسی دسته گلی هدیه ام می دهد، اندوهی سخت فرامی گیردم که گل را به خاطر من کشته اند... و اگر حلقه ای گل بر گردنم بیاویزند بر خود می لرزم انگار طنابی از میان ده ها جسد رد کرده و به گردنم انداخته باشند...
نگاه من به زندگی همان است که پروفسور لورن اشلی داشت: وقتی پایش پیچ خورد و کنار پیاده رو افتاد و خون از دهانش بیرون زد فوری خطاب به خون گفت: «شرمنده که این بلا را سرتان آوردم... بسیار شرمنده ام». از خونش عذرخواهی کرد! و وقتی دوستش او را دیوانه پنداشت، برایش توضیح داد: هر قطره خون مجموعه بی نهایت سلول زنده است. وقتی من افتادم و خون ریزی کردم، باعث مردن بسیاری از آن ها شدم. برای همین در حالی که داشتند مثل قبیله ای از ماهی های افتاده بر شن داغ روی پیاده رو جان می دادند، با آن ها حرف زدم.. من در جهانی که در آن زیست می کنم باعث مرگ و میر تعداد وحشتناکی «سلول های خونی» شده ام که تعدادشان خیلی بیشتر از شمار آدم هایی است که با یک انفجار اتمی می میرند!.. بله، هر مرگی فاجعه ای کیهانی است، نه فقط برای سیاره ما، بلکه برای همه سیاره ها. سرتاسر جهان را می توان به دریایی از زندگی تشبیه کرد که هر کدام ما در آن، نقطه ای هستیم و مرگ هر نقطه به نوعی بر همه چیز تاثیر می گذارد. قتل جنایتی در حق کل زندگی است نه فقط در حق مقتول... برای همین، هر اعتقادی هم که داشته باشم بسیار دشوار بتوان وادار به پذیرش این نکته ام کرد که کاری هست که ابزار پیشرفت آن خشونت است، هرچند کاملاً می دانم که تغییرات اساسی و ریشه ای در تاریخ کره زمین فقط با خشونت ممکن شده است.. این مایه عذابم بود... این تناقض درونی میان خشونت و عدم خشونت را بایست به لحاظ عقلی برای خودم حل می کردم... اما آیا ممکن است که خشونت فقط ناشی از پذیرش عقلانی چیزی باشد؟ یا از نیازی جسمی برای دفاع از خود ناشی می شود؟ یا این که واکنش ناارادی مثلاً فردی گرسنه است در برابر کسی که از شدت پرخوری رودل کرده؟ یا هردو؟ سر درنمی آوردم. فقط این را می دانستم که برادرم با عصبانیت دور من می چرخید و منتظر بود که بالاخره درباره غذا تصمیم بگیرم. به او گفته بودم که سیب زمینی نمی خوریم چون «خراب شده» و از ترس مسخره بازی اش نگفتم چون «زنده» است... دوباره یخچال را باز کردم تا ببینم مادربزرگ چه چیزهایی جا گذاشته... هیچ نبود جز ذخیره ای قابل توجه از گوشت. اما من در شش ماه گذشته ــ از وقتی جنگ داخلی شروع شد ــ آن قدر جنازه در خیابان ها دیده بودم که اصلاً نمی توانستم گوشت بخورم... تقریباً مطمئن بودم که گوشت های بازار همه گوشت آدمیزاد است... و هنوز به آن مرحله نرسیده بودم که حیوان درنده شوم... هنوز به مورچه ای که در خانه مان گوشه ای لانه کرده بود غذا می دادم و با تمام وجود از همه موجودات زنده ای که خانه را با ما شریک بودند دفاع می کردم و همیشه حشره کش هایی را که مادربزرگم می خرید قایم می کردم، هرچند افراد خانواده همیشه از این رفتار «غیربهداشتی ام» عصبانی می شدند... آری، چند ماه بود به گوشت لب نزده بودم. منطقه کشتارگاه، که حیوانات را آن جا سر می بُرند، میدان جنگ است، پس کی وقت می کنند حیوانی را سر ببرند؟ آن هم وقتی که گوشت آدمیزاد در خیابان ها افتاده، آن هم معمولاً پوست کنده و سربریده... چطور گوشت بخورم؟ چه کسی تضمین می دهد که آنچه در برابرم است بازوی محبوبم نباشد که چند دقیقه پیش از آن که پیش چشمم کشته شود مدتی گِرد من حلقه زده بود؟...
... باز درِ یخچال را باز کردم تا شاید کمی سبزی یخ زده پیدا کنم. اما ناغافل یک کله یخ زده پوست کَنده دیدم...
فریادم به هوا رفت... فریاد.... فریاد.... برادرم بیهوده تلاش می کرد بقبولاندم که آنچه می بینم کله گوسفند است نه آدمیزاد... و با عصبانیت کله را برداشت و گفت که به خانه عمو فواد، در طبقه اول ساختمان قدیمی مان، می رود تا آن را آن جا بپزد و گفت که بعد بروم پایین...
وقتی رفت، درِ یخچال را سفت بستم... مطمئن بودم که ده ها جنازه آن جاست که بعضی شان کامل نمرده اند و هنوز فریاد می زنند... و می نالند و بر پیاده روهایش به احتضار افتاده اند.. حس کردم همه یخچال های بیروت دیگر به هیچ دردی نمی خورد جز نگه داری جنازه های کشتگانی ناشناس... که افتاده اند در خیابان ها..

کابوس ۱۸

دو ساعت آرامش طولانی... جز صدای ناله رعایای فروشگاه حیوانات خانگی چیزی به گوشم نرسید... صداشان برایم با وحشت و نگرانی و خشم و حیرت همراه بود... (صدای آن ها بود یا صدای درونی من؟)... منطقاً ممکن نبود صداشان را بشنوم... مغازه شان آن سوی حیاط خانه مان بود... و حیاطی بزرگ و رهاشده میان درِ پشتی ما و درِ پشتی مغازه آن ها حایل بود... پیش از این، هیچ وقت صداشان به گوشم نخورده بود... شاید از هیاهوی خیابان بوده و سروصدای ماشین ها که روز و شب آرام نداشتند و همهمه عابران و فروشندگان و سمفونی زندگی روزمره... اما در این آرامش مطلق ــ که نیم قرن پیش هم، وقتی این جا زمین های کشاورزی بوده، بر این منطقه حکمفرما بوده ــ شاید به لحاظ «علمی» شنیدن صداشان ممکن باشد... شاید هم حسی مبهم بود که امواجشان را جذب می کرد؟ چه چیزی مرا به آن ها پیوند می زد؟ چرا به تدریج صداشان بالا می رفت؟ در گوشم چنان بود که گویی این صدا همه محله را پر کرده بود، بیرون زده از هر قفسی و هر حنجره آشتی جویی و زخم خورده از وحشت و هشیاری و انتظار... صداها بالا می رفت و با انگشت گوش هایم را گرفتم و دویدم سمت پنجره در جست وجوی پناهگاه در آسمان... آسمان درپوشِ ظرفی فولادین بود!

کابوس ۱۹

باران آرام گرفت... با برچیده شدن بیدادِ طوفان، آسمان دوباره آبی و صاف شد... آب وهوا مناسب مرگ نبود... گلوله ها بیش از دو ساعت بود که آرام گرفته بودند. شاید پشت سنگرها از خستگی خوابشان برده بود (جنگجویان را می گویم). شاید مهماتشان تمام شده بود. چرا پیش از آن که از ترس یا گرسنگی یا در آتش بمیریم این قفس را رها نمی کردیم؟...
از پنجره خیابان را نگاه کردم و با خودم قرار گذاشتم: اگر یک ماشین یا یک نفر رد شد بی آن که به سمتش تیراندازی شود، فوراً با برادرم یا بدون او از این جا خواهم رفت.
ساعت راس یک بود و تا یک و نیم هیچ ماشینی و هیچ بنی بشری رد نشد. از پنجره های روبه رویی کسی سرک نکشید... و فضایی جانکاه از ترس و وحشت وجودم را فراگرفت. تصمیم گرفتم بیرون بروم...
ناگهان سگی از گوشه ای پیدا شد... در جست وجوی روزی سمت پشته ای زباله رفت. سپس، بسیار کُند شروع کرد به راه رفتن در پیاده رو.. از خودم پرسیدم: متوجه تغییر خیابان شده؟ می فهمد که هیچ عابر و ماشینی از آن رد نمی شود؟ اگر بفهمد، این خوشحالش می کند یا ناراحتش یا برایش فرقی ندارد؟
ناگهان تیری از جایی دررفت و به سگ خورد و با نعره حیوانی منقلب کننده ای افتاد کنار پیاده رو. خیابان های خالی و دیوارها صدای ناله اش را چون ده ها میکروفون منعکس می کردند...
همان تک تیرانداز بود... دیروز قرصی نان را کشت و امروز با کشتن تنها موجود زنده ای که جرئت کرد در خیابانِ مرده ما راه رود بودنش را باز به رخ کشید!.

کابوس ۱۰

گلوله باران کمی آرام گرفت...
چیزی نمانده بود جز شب و سکوت... سکوتی گنگ و مضطرب.. خیال کردم صداهای خفه ای می شنوم.. صدای کمک طلبیدن.. فکر کردم توهم است، بعد یاد فروشگاه حیوانات خانگی کنار خانه مان افتادم... شاید الآن صاحبش مثلاً تک تیرانداز شده، آن قدر مشغول کشتن که دیگر وقت رسیدگی به آن ها را ندارد. شاید هم نمی تواند خودش را به آن ها برساند...
حیوانات را توی قفسشان تجسم می کنم... بوی باروت و آتش به مشامشان می خورَد، همه نشانه های خطر را احساس می کنند... اما نه توان فرار دارند نه قدرت دفاع از خویش... کجاست صاحبشان که از خرید و فروش آن ها روزگار می گذراند؟..
مگر به بهانه فراهم آوردن زندگی «مناسب» برای آن ها زندانی شان نکرده؟... چرا حالا که دیگر خبری از مشتری و خرید و فروش نیست و خطر همه جا را گرفته پیدایش نمی شود؟ صاحب فروشگاه حیوانات خانگی کجاست؟... چه بسا هرچه را از خرید و فروش آن ها کاسب شده جمع کرده و مثل خیلی های دیگر فرار کرده باشد به اروپا.

(او را یادم هست. در صورتش خشونتی می دیدی که آن همه ادب و نزاکتش در برخورد با مشتری ها هم نمی توانست پنهانش کند. یک بار با دوستی به مغازه اش رفتم. دوستم می خواست یک گربه سیامی بخرد که همه مشخصاتش را هم می دانست: چشم آبی، گوش قهوه ای، تن سفید، دُم قهوه ای. هرچه خواستم بقبولانمش که هیچ چیزی جای بچه دار شدن را نمی گیرد و راه حل موضوع این نیست که سراغ گربه دار شدن برود، فایده نداشت. همچنان عاشق مرد زن داری بود که از مادر بچه هایش جدا نمی شد تا او را بگیرد. آن مرد در عوضِ جوانی تباه شده دوستم پول خرجش می کرد (پولش را می دهم!). به نظر می آمد که دختر از این معامله با دوست ثروتمندش راضی است و حالا که بچه دار شدن ناممکن بود، می خواست قصه عشق را با گربه دار شدن تکمیل کند!..
وارد مغازه شدیم... بخش ویژه خارجی ها که برای خرید می آمدند تمیز و شیک بود، مثل یک مغازه سویسی و در آن هر ابزار سرگرمی ای که در این روزگار مصرف گرایی رایج است دیده می شد، عین خیابان حمراء و جاده فرودگاه و سالن ترانزیت و روشه و مثلاً یک کازینو... دوستم ماند در این بخش تمیزِ امروزی که کف پوش استیل و موکت داشت، اما من از این بخش «توریستی» مغازه گذشتم و رفتم داخل... صدای دوستم می آمد که خواسته اش را می گفت: یک گربه سیامی می خواهم ــ اصیل باشد ــ با چشم آبی و سبیل سیاه و دُم قهوه ای و تن سفید.. صاحب مغازه هم جواب می داد: داریم... با قیمت خوب.. سه تا گربه می آورم، هرکدام را خواستید بردارید.. دوستم گفت: به سلیقه خودتان انتخاب کنید... تلفن زنگ زد.. فروشنده مشغول صحبت شد (درباره سگ شکاری) و من یواشکی رفتم پشت دیوار دکوری که واقعیت جنس را پنهان می کرد..
پشت دیوار، قفس ها در اندازه ها و شکل های گوناگون کنار هم افتاده بودند، عین قبرستان فقرا... نه آفتابی نه هوایی نه شبنمی نه آسمان آبی ای.. توی قفس ها موجودات زنده بسیاری بودند که به اندازه ما آدم ها تنوع داشتند: انواع سگ ها... از پودل و کانیش و سگ های شکاری... گربه های خاکستری و محلی و شامی... خرگوش های سفید سرخ چشم... خرگوش های خاکستری و سیاه.. موش های سفید. موش های رنگی... ماهی های رنگارنگ کوچکی که در آکواریوم مثل پروانه هایی در آب بودند... گنجشک های دل و بال شکسته... بلبل و قناری و طوطی... انواع حیوانات با رنگ ها و اشکال گوناگون که تنها وجه مشترکشان قفس و زندان و بیچارگی بود... خسته بودند، نه صدای گربه ها می آمد نه سگ ها درست و حسابی پارس می کردند نه گنجشک ها آوازی سرمی دادند.. از خودم پرسیدم: نکند در ظرف غذاشان داروی مخدر می ریزد، یا آن قدر غذاشان نمی دهد که قوی شوند و سر به دیوار قفس زنند و دست زندان بان و مشتری، فروشنده و خریدار را گاز بگیرند؟...
چشمانم به تاریکی نسبی آن داخل عادت کرده بود، با وجود موسیقی هیپ هاپی که صاحب مغازه با جدیت خاصی صدایش را در بخش «توریستی» مغازه بلند کرده بود، توانستم هم نوایی غم زده ای از این مردم، این حیوانات خانگی درقفس افتاده، بشنوم... انگار صدای تظاهرات بیماران و مجروحان و دردمندان بود، با تهدید سختی به فرجامی شوم... معلوم بود فروشنده فقط به اندازه ای که حیوانات زنده بمانند به آن ها غذا می داد تا بتواند بعداً بفروشدشان، با آبی نیمه آلوده سیرابشان می کرد و فقط وقتی به آستانه احتضار می رسیدند زیر آفتاب می بردشان و فقط به این فکر می کرد که زنده نگهشان دارد تا نمیرند و او ضرر نکند... اما چه زندگی ای؟ این دیگر مهم نبود. رابطه این حیوانات با آفتاب و جنگل و دریا و شب و ماه و شادی و آزادی، برایش هیچ اهمیتی نداشت..
ناگهان دیدم ایستاده پشتم. آمده بود که حیوان مورد نظر را برای دوستم ببرد. یکی از قفس ها را باز کرد. یک گربه را از جای تنگی که با هفت گربه دیگر از همان نژاد در آن چپیده بود بیرون آورد. چندتاشان زخمی بودند. شاید در آن تنگی جا و بینوایی و وضع اسفناک به جان هم افتاده و یکدیگر را گاز گرفته بودند. بی شک صاحب مغازه هم از این وضعیت استقبال می کرد که بیچارگان ــ به جای آن که یک باره به خودش... یعنی به دشمن واقعی... حمله برند ــ همدیگر را گاز بگیرند.
گربه را از قفس بیرون برد و درِ قفس را به دقت بست. نگاهمان تلاقی کرد. معلوم بود که فهمیده من از اوضاع و احوال آن جا باخبر شده ام و این اصلاً خوشایندش نبود. با پررویی گفت: ورود مشتری ها به انبار ممنوع است!
گفتم: من مشتری نیستم، طرف این گروهم.
معامله جوش خورد و دوستم که با شکست عاطفی و مشغولیت به غم های شخصی اش از واقعیت های اطراف خود غافل بود پول گربه را داد. بعد هم فروشنده آدرس دام پزشکی را داد که باید فوراً به گربه واکسن می زد و ناخن هایش را می گرفت. اول فروشنده، بعد دام پزشک، بعد هم لابد داروفروش. بعدش هم نمی دانم نوبت به کدام حلقه از زنجیره مافیایی می رسد که از این معامله سود می برند. وقتی دوستم گربه را بیرون می برد، دیدم که صاحب مغازه نفس راحتی کشید. خوشحال بود که از یک شکم اضافی که باید سیر می شد خلاص شده. هیچ رابطه عاطفی ای میان صاحب مغازه و ملتش، این حیوانات اهلی، حس نکردم. از قفس بیرون می آورد و به قفس برمی گرداند بی آن که ذره ای دوستشان داشته باشد. حتا در زندان هم میان زندانی و زندان بان ــ که هردو از طبقه ستم دیده واحدی اند ــ رابطه ای انسانی برقرار می شود. اما میان صاحب مغازه و «رعیتش» حتا یک بار نوازشی از سر مهربانی ندیدم؛ جز مصالح شخصی پلی میانشان نبود.
او می توانست همه شان را، چه مطیع چه چموش، با گرسنگی و زندان و تحقیر و شرایط بد زندگی چنان رام کند که نتوانند در برابر بی مسئولیتی و جبروتش کوچک ترین اعتراضی کنند.
با هم رفتیم به مطب دام پزشک، شیک و تمیز و ویژه گربه های اشرافی بود... نمی دانم چرا یاد زنی در عَکّار افتادم که در چادری داشت وضع حمل می کرد، شاخه درختی به مشت گرفته بود و بی هیچ پزشک یا یاور یا حتا تکه پنبه ای جیغ می زد... آن روز برای تهیه گزارشی مطبوعاتی درباره ناشناخته های عَکّار آن جا رفته بودم و دیدم که کودکان چطور به محض زاده شدن با خاک تعمید می شوند... زن وضع حمل کرد و زمین مامایش شد و خون کودک با خارها درآمیخت، بعد تکه سنگی برداشت و بند ناف را برید. من مبهوت ایستاده بودم، صورت او صبور و استوار بود عین همان صخره ای که کنارش مثل سنگ ایستاده بودم!..
گربه به دست به مطب رفتیم. با کمک پرستار و دوست من ناخن های گربه را گرفتند. در آن فضا که همه چیزش برای او ناشناس بود، با ته مانده توانش جیغ می کشید تا سلاح طبیعی اش را حفظ کند..
بعد از عملیات گرفتن ناخن، دکتر با سوزنی آمد و آن را در ران گربه فروکرد، با وحشت بچه آن زن کشتگر عَکّاری یادم آمد که احتمالاً تا حالا مرده است، چون کسی نبوده واکسنش بزند... بعد، آقای دکتر مقرر کرد که باید حتماً به گربه مقدار مشخصی والیوم داد تا دنبال گربه ای نرود که فلان کار را با او بکند و آبستن شود، چون هنوز خیلی کوچک است!... و بارداری برای سلامتش خطرناک!
این جا بود که دوست من فریادش به هوا رفت. او گربه نر خواسته بود نه ماده. صاحب مغازه هم آن را به عنوان گربه نر فروخته بود. چنان ناراحت بود که انگار هفتمین شکم را هم دختر زاییده و شوهرش قسم خورده که اگر این بار پسر نزاید طلاقش دهد!...
بعد دیگر به «قسمتش» تن داد و در حالی که دام پزشک مشغول دادن والیوم به گربه بود، فحش حواله کرد به فروشنده متقلب، وقتی هم خانم منشی فاکتور را در برابرش گذاشت، نوبت خود دام پزشک شد.)

کابوس ۱۱

نه... توهم نیست... صدایی که می آید و شبیه استغاثه دسته جمعی است از فروشگاه حیوانات خانگی کنار خانه ام است...
هنوز گرسنه نشده اند... اما ترسیده اند، مثل همه ساکنان زندانی محله. هر خانواده در قفس خودش... هیچ کس نمی داند متولی واقعی اش کجاست... و چه می کند... آتش سوزی ها را می بیند؟ صدایش را می شنود؟ و هزار سوال دیگر... خانه ها قفس اند... ما رعیت ساده نامسلح... اشتباهِ ما بود که فکر می کردیم جنگل با مغازه فرق دارد؟
احساس کردم دیوارهای قفسم تنگ می شود... و تنگ تر... شروع کردم به کوبیدن سرم به میله های قفس...
و صدای انفجاری مهیب پیچید... سکوت اضطراب آمیز وحشتناک با زنجیره ای وحشتناک از انفجارها شکست...
با خودم قرار گذاشتم: دفعه بعد دیگر نخواهم گذاشت کسی ناخن هایم را بچیند. به تحقق خیالات صاحب مغازه کمک نمی کنم. بی دفاع نخواهم ماند!...

کابوس ۱۲

آبشار آتش بازنایستاد...
دیدم نشسته ام روی زمین، مچاله شده پای پنجره. دیدم من که نمی دانم تیر از کجا می آید تا بر سینه ام بنشیند، پس چرا در بستر نمانم و یاد نگیرم که با وجود تیرباران بخوابم؟..
زندگی در سخت ترین شرایط ممکن را تجربه کرده ام... گاه ناچار شده ام در جاهایی بخوابم که سکونت گاه سرما و غربت و اشباح خاکستری بوده و به خود یاد داده ام که با هر عذابی پیرامونم کنار بیایم... حتا یک بار خودم را مجبور کردم با نور شدید چراغی روی صورتم بخوابم.
امروز هم باید یاد بگیرم که در میدان جنگ بخوابم... همه اراده ام را یکجا جمع کردم، و هرچه را از یوگا بلد بودم، و شروع کردم به از هم باز کردنِ تک تک اندام هایم، مثل عروسک مانکن ویترین مغازه ها. به پای راستم دستور دادم بخوابد، بعد پای چپ. به تک تک اندام هایم دستور دادم که از زمان و مکان سفر کنند به وادی خواب... مطمئن شدم که این تجربه عملی است، اما تمرین زیاد لازم داشت... انفجاری شدید درگرفت و رشته اعصابی را که تار به تار جمع کرده بودم تا بتوانم بر اندام به اندام تنم مسلط شوم از دست مغزم رها کرد...
با این ناکامی از درون فروریختم. صدای انفجارها را شدیدتر از آنچه در واقع بود می شنیدم (دست کم این طور خیال می کردم).
بعد اتفاقی غریب افتاد.. چیزی غریب وارد اتاق شد، موجودی سرشار از حرارت زندگی، با نشاطی دهشتناک. صدایش را شنیدم که به چوبِ در و بعد صندلی و تخت و باز هم به در خورد... اولِ کار نفهمیدم دقیقاً چه شده، بوی سوختگی خاصی اتاق را گرفته بود... تیری ترکشی چیزی بود که از گوشه اتاق وارد شده و پایه صندلی را پودر کرده بعد با برخورد به تخت کمانه کرده، به آن یکی در رسیده و از آن هم گذشته بود... در جا خشکم زده مات و مبهوت بودم... خُرده های چوبْ اتاق و تخت و موهای من و مجله های پراکنده روی زمین افتاده را پُر کرده بود... وحشت زده ردش را نگاه می کردم... چوب را کاملاً سوراخ کرده بود، سوراخی با عمق دست کم ده سانتی متر، اما در میان تکه های به جامانده از صندلی کوتاه تیرخورده، میخ هایی بود گداخته و کاملاً شکسته؛ چندان که گویی سندانی جهنمی بر آن کوبیده بود...
چیز دیگری به وحشتم انداخت... همیشه فکر می کردم گلوله ــ این اولین دیدار رودررویم با او بود ــ شلیک که می شود در مسیری مستقیم می رود تا به هدف بخورد و اگر کف اتاق بمانیم یا دراز بکشیم جان به در می بریم... اما این تیر ــ یا ترکش ــ مثل توپ بیلیارد یا گربه ای هراس زده در اتاق پیچید و با حرکت در همه جهت ها همه «نظریات نظامی» مرا نقش بر آب کرد، وحشتناک تر آن که (تیر یا ترکش) در سطحی بسیار پایین ــ حداکثر سی سانت بالای زمین ــ منفجر شده بود... قالب تهی کردم. حالا این گلوله از کجا وارد شده بود؟ و چگونه؟ چنان حیرت زده بودم که وحشتم را فراموش کردم و رفتم به اتاق کناری که ترکش از آن جا «گشت وگذارش» را شروع کرده بود و خیال کردم شاید در خودِ خانه شلیک شده باشد!.. بر دیوارِ روبه روی اولین دری که تیر به آن خورد، حفره ای درست شده و کمی خاک و گچ بر زمین ریخته بود... پس از این جا رد شده... اما، حفاظ چوبی همه پنجره ها بسته و شیشه ها هم سالم بود، پس گلوله از کجا وارد شده بود؟.. داشتم هر منفذی را به دقت وارسی می کردم که باز صدای انفجار بلند شد، دیدم بهتر است «تحقیقات نظامی»ام را متوقف کنم و پرونده موضوع را موقتاً ببندم و به آن سوی خانه فرار کنم...
این بار واقعاً ترسیدم... برای اولین بار فهمیده بودم که گلوله صراط مستقیم سرش نمی شود و زیگزاگ می رود، مثل موشی از دیواری به دیوار دیگر...
همچنین فهمیدم گلوله لزوماً بالاتر از سطح پنجره حرکت نمی کند و موضوع بسیار پیچیده تر از اطلاعات ابتدایی ای است که از فیلم های پلیسی و رمان ها یاد گرفته بودم. فهمیدم با دشمنی طرفم که مطلقاً نمی شناسمش و با این حس فلاکت، با حالت تسلیم محض بر مبل هال دراز کشیدم...

کابوس ۱۳

بر مبل هال دراز کشیدم، تاریکی قیرگون بود و همه چراغ ها خاموش... چشمم افتاد به پنجره هایی که از بیرون سفت بسته شده بودند و شیشه هاشان به داخل باز بود. حفاظ چوبی بیرونی را بسته و پنجره های شیشه ای را به داخل باز گذاشته بودم. در کتابی پلیسی خوانده بودم که بهتر است وقت انفجار پنجره ها باز باشد تا موج انفجار از آن ها چاقوهای پرنده ای نسازد که به گوشت قربانی فرومی روند. از فکرش لرزه بر تنم افتاد. به شکاف پنجره ها دقیق شدم و به نیم پرهونی(۲) که تا نزدیک سقف می رسید و هیچ حفاظ چوبی نداشت و در بیشتر خانه های قدیمی دمشق و بیروت هست. هدف از کارگذاشتنشان این بوده که روزها نور بیشتری به اتاق های دیواربلند برسد و شب ها نور ماه به اتاق بتابد...
اما حالا، این دریچه ها با شیشه های رنگی شان سلاحی کُشنده می نمودند... ده ها دشنه که معلوم نبود با کدام انفجار از حصار خود به در آیند...
این گونه تنها در دل تاریکی دراز کشیدم و از پسِ نیم پرهون صحنه رعب آور موشک ها و نارنجک ها دیده می شد که مثل رعد و برقی شب را روشن می کردند و از پشت پنجره های نیم پرهون مثل طوفان و آذرخشی جهنمی بودند که پایان نداشت... بی اندازه ترسیده بودم... با این همه، نمی توانستم از منظر پنجره های رنگی که با روشن و خاموش شدنشان تابلوی سحرانگیز روان گردانی ساخته بودند مسحور نشوم...
با خودم گفتم مثل مردی شده ام که به قعر آبشار نیاگارا سقوط می کند در حالی که مسحور زیبایی منظره شده... یا کسی که از طبقه پنجاهم فروافتاده و در میان راه خود تا مرگ از زیبایی گل های بالکن ها لذت می برد...
کابوس زیبای سادیستی عجیبی بود... با جنون آذرخش، محبوب شهیدم سررسید، هنوز آغشته به خون و زخم بود... بی اعتنا به تن سرد و خونِ دلمه بسته اش در آغوشش گرفتم، بوسیدمش... با صدای تیرهایی که تبدیل شده بود به تیغ های سرد آهنی درهم پیچیدیم... و فریادم بلند شد: همچنان دوستت دارم...

کابوس ۱۴

دیدم مرد را که از دل تاریکی بیرون می زند. دیدم مرد را که نقابی سیاه بر صورت دارد. دیدم مرد را که درِ بزرگ را می کوبد. دیدم مرد را که با مرد «بزرگ» رودررو می شود. دیدم که قرار و مدار گذاشته می شود. دیدم مرد را که با «گَرد جنون» بیرون می آید. دیدم مرد را که پولش را می گیرد. دیدم مرد را که از کوه بالا می رود. دیدم مرد را که «گرد جنون» در سرچشمه آب بیروت می ریزد. دیدم گَرد را که با آب چشمه درمی آمیزد و آتشی در آب می اندازد و آبْ حباب هایی از گدازه می بندد... دیدم مرد را که بر چشمه خم می شود و از آن می نوشد و هر دَه انگشتش پنجه هایی حیوانی می شود و مویش دراز و لباسش چون پوستی خشک از تنش می افتد و تن بیرون می زند و تن گوریلی وحشی می شود و دست دراز می کند و شاخه ای سبز برمی گیرد و برافروخته به سمت شهر دویدن می گیرد و آتش از رد پاهایش زبانه می کشد و آتشفشانِ حیوانی مقاومت ناپذیری در درونش جوشش می گیرد و جنونِ خون... خون... و «چشمه جنون» می جوشد تا مردمان شهر را سیراب کند. برخی ندانسته می نوشند... بیدار شدم، نفهمیدم خواب بودم یا نه... و نوشیدم یا نه...

نظرات کاربران درباره کتاب کابوس‌های بیروت