فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم

کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم

نسخه الکترونیک کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم

شرلوک عزیز ما در طول سال‌ها به عنوان یک ماشین بی‌احساس و ضداجتماع که غرورش سر به فلک می‌گذاشت شهرت یافته است. چنین توصیفی آنقدرها غیرمنصفانه نیست. حتی واتسون وفادار (یک بار که عصبانی شده بود) او را "مغزی بدون قلب و مردی که به همان اندازه که از هوش سرشاری برخوردار است، از همدردی انسانی بی‌بهره است" توصیف کرد. واتسون بعدها که حالش کمی بهتر شد او را "بهترین و عاقل‌ترین مردی که تا به حال شناخته‌ام" خواند. حقیقت این است که هولمز جایی بین این دو توصیف قرار می‌گیرد. دنیای روزمره و عادی حوصله‌اش را سر می‌برد و همین باعث می‌شد سرد، بی‌علاقه و حتی سنگدل به نظر برسد. این یکی از تاثیرات جانبی و ناخوشایند جستجوی مداوم وی برای یافتن هیجان، اتفاقات غیرعادی و مشکلاتی بود که تنها می‌توانست به دست ذهن توانای او حل شود. هولمز در داستان "اتود درقرمز لاکی" می‌گوید: «واتسون عزیزم، می‌دونم که تو در علاقه‌ی من به چیزهای عجیب و غریب و خارج از چارچوب متعارف و همین طور یکنواختی و ملال زندگی روزمره شریک هستی.» چیزی که باعث می‌شد شرلوک هولمز مرتب در تلاش باشد و گاهی تن به موقعیت‌های خطرناک بدهد و درگیر دوره‌های تیره‌ی افسردگی شود، همین علاقه‌ی او به کنار زدن تارهای روزمرگی از زندگی‌اش بود.

ادامه...

بخشی از کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه



در چند سال اخیر اتفاق عجیبی افتاده است. شرلوک هولمز، آن کارآگاه عبوس، سرد و بی احساس که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جایی در خیایان های کثیف لندن سکونت داشت، به شخصیتی "باحال" تبدیل شده است.



هالیوود (در هیبت رابرت داونی پسر) شرلوک هولمز را در اختیار گرفته و او را به شخصیتی سرسخت، زیرک و حتی شوخ طبع تبدیل کرده است. در این بین شبکه ی تلویزیونی BBC نیز بندیکت کامبربچ را برای نقش هولمز انتخاب کرده است، هولمزی که یک لحظه کسل و بداخلاق است و لحظه ای بعد سرشار از انرژی دیوانه وار.
برای آن دسته از ما که از دوران کودکی داستان های شرلوک هولمز را دوست داشته ایم و با شخصیت مسحورکننده ای که جرمی برت با مهارت در تلویزیون به نمایش گذاشت بزرگ شدیم، این اتفاقات کمی شگفت انگیز است. تحسین شرلوک هولمز سال ها توسط جمعی قابل توجه، ولی نسبتا کوچک صورت گرفته است که رفتار سایر مردم جهان با آنها با آمیخته ای از کنجکاوی و تمسخر همراه بوده است.
شرلوک هولمز چگونه ناگهان به چنین مقام بلندی دست یافت؟ مطمئنا دلایل بسیاری وجود دارند، ولی بدون شک یکی از جذابیت های اصلی او هوش و ذکاوت سرشارش است. در دنیایی که برنامه های کسل کننده ی تلویزیونی به خوردمان داده می شوند و مجبوریم تماشاچی رفتارهای عجیب و غریب و مسخره ی شخصیت های مشهور باشیم، کارهای شگفت انگیز شرلوک هولمز و روانشناختی پیچیده و چندلایه ی او بیش از هر زمان دیگری برایمان جذابیت پیدا کرده است.
هولمز همیشه می دانست که یک مورد خاص است. یک بار شخصا اعلام کرد: «هیچ کسی به اندازه ی من مطالعه و استعداد طبیعی را نثار تحقیق درباره جرم و جنایت نکرده است!» کسانی که از نزدیک شاهد فعالیت های او بودند، او را "یک جادوگر، یک ساحر!" می خواندند و از "قدرت های فوق انسانی اش" حرف می زدند.
ولی هولمز خودش علاقه ای به فاش کردن رازهایش نداشت و می گفت: «می دونی که اگه یه شعبده باز حقه هاش رو توضیح بده، دیگه کسی تحسینش نمی کنه. من هم اگه همه ی روش های کارم رو واسه ی تو توضیح بدم، به این نتیجه می رسی که من برخلاف تصورت یه آدم معمولی ام.» حتی وقتی چیزی را توضیح می داد، شک داشت بقیه حقیقتا از روش های کار او سر دربیاورند. «مردم عادی، مردم عادی و حواس پرتی که نمی تونن یک فرش باف رو از روی دندوناش یا یه حروفچین رو از روی انگشت شستش تشخیص بدن چه اهمیتی برای نکات ظریف تجزیه و تحلیل و استنباط قائلند؟»
البته مسلم است که مردم آن زمان به چنین کتابی دسترسی نداشتند. ما در این کتاب بررسی کوتاه ولی جامعی از روحیه، فعالیت های ذهنی و روش های تحقیقاتی بزرگ ترین کارآگاه مشاور جهان به عمل خواهیم آورد. هر بخش شامل شواهدی درباره ی روند فکری هولمز که از داستان های اصلی او گرفته شده و اطلاعات، نکات و پیشنهاداتی است که به شما کمک می کند شبیه او شوید. چندین آزمون و تمرین نیز به شما کمک می کند خود را محک بزنید.
برای اینکه از خواندن این کتاب نفع ببرید نیازی نیست حتما به فکر شغل مبارزه با جرم و جنایت باشید. بسیاری از مهارت های هولمز قابل انتقال هستند، همگی ما می توانیم از تقویت چالاکی ذهن، افزایش ظرفیت حافظه و یادگیری چگونگی تعبیر زبان بدن نفع ببریم.
این کتاب را با دقت بخوانید و درس های آن را یاد بگیرید. همانطور که شخص هولمز گفت: «انسان باید اتاقک زیر شیروانی مغزش را با اسباب و اثاثیه ای پر کند که احتمال استفاده از آن وجود دارد. بقیه ی آن را می تواند در انبار خرت و پرت های کتابخانه اش بگذارد و در صورت لزوم به سراغشان برود.»

۱. آماده کردن ذهن




درک کردن شرلوک

«من بازی را به خاطر خودش بازی می کنم.»
"ماجرای نقشه های بروس- پارتینگتون"


شرلوک عزیز ما در طول سال ها به عنوان یک ماشین بی احساس و ضداجتماع که غرورش سر به فلک می گذاشت شهرت یافته است. چنین توصیفی آنقدرها غیرمنصفانه نیست. حتی واتسون وفادار (یک بار که عصبانی شده بود) او را "مغزی بدون قلب و مردی که به همان اندازه که از هوش سرشاری برخوردار است، از همدردی انسانی بی بهره است" توصیف کرد. واتسون بعدها که حالش کمی بهتر شد او را "بهترین و عاقل ترین مردی که تا به حال شناخته ام" خواند. حقیقت این است که هولمز جایی بین این دو توصیف قرار می گیرد. دنیای روزمره و عادی حوصله اش را سر می برد و همین باعث می شد سرد، بی علاقه و حتی سنگدل به نظر برسد. این یکی از تاثیرات جانبی و ناخوشایند جستجوی مداوم وی برای یافتن هیجان، اتفاقات غیرعادی و مشکلاتی بود که تنها می توانست به دست ذهن توانای او حل شود. هولمز در داستان "اتود درقرمز لاکی" می گوید: «واتسون عزیزم، می دونم که تو در علاقه ی من به چیزهای عجیب و غریب و خارج از چارچوب متعارف و همین طور یکنواختی و ملال زندگی روزمره شریک هستی.» چیزی که باعث می شد شرلوک هولمز مرتب در تلاش باشد و گاهی تن به موقعیت های خطرناک بدهد و درگیر دوره های تیره ی افسردگی شود، همین علاقه ی او به کنار زدن تارهای روزمرگی از زندگی اش بود.
چیزی که می توان با اطمینان گفت این است که این کارآگاه بزرگ پرونده هایش را با تمام وجود دنبال می کرد و در جستجوی هدف اصلی اش یعنی شکست دادن بزرگ ترین ذهن های جنایتکار جهان سلامتی خود را به خطر می انداخت. شغل او زندگی اش را به مخاطره می انداخت، ولی در عین حال نیازی عمیق و درونی برای مواجهه با چالش های ذهنی و همین طور هجوم نفس گیر آدرنالین به مغزش را برآورده می کرد. به این متن کوتاه از داستان "راز دره ی بوسکمب" که هولمز را در اوج هیجان حاصل از تعقیب و گریز نشان می دهد، توجه کنید:

وقتی چنین سرنخی به دست شرلوک هولمز می رسید، رفتارش از این رو به آن رو می شد. کسانی که تنها مرد متفکر، خاموش و منطقی خیابان بیکر را دیده بودند، هرگز او را نمی شناختند. صورتش سرخ و کبود می شد، ابروهایش با اخم سنگینی در هم گره می خورد و چشم هایش با برقی فولادین می درخشید. صورتش را به پایین خم می کرد، شانه هایش را قوز می کرد، لب هایش را به هم می فشرد و رگ هایش مانند نخ تابیده از گردن باریک و درازش بیرون می زد. سوراخ های بینی اش از شدت عطش حیوانی اش به تعقیب و گریز بزرگ تر می شد و ذهنش آن قدر غرق تمرکز روی مساله ی پیش رویش بود که هیچ سوال یا اظهار نظری را نمی شنید یا در نهایت با عصبانیت و بی حوصلگی جواب کوتاهی به آن می داد.

این لحظات پر شور و هیجان با نقاط متقابلی نیز همراه بودند. هولمز هرگاه پرونده ی مناسبی نمی یافت تا به هیجان آید، علایم افسردگی ازخود نشان می داد و برای تخلیه ی انرژی اش به چیزهای دیگری متوسل می شد. او در داستان "اتود درقرمز لاکی" به واتسون می گوید: «من هر از چند گاهی حسابی دمق می شم و تا چند روز دهنم را باز نمی کنم. در چنین مواقعی فکر نکن قهر کرده ام. فقط بذار در خلوت خودم بمونم. زود حالم خوب می شه.»
یک نکته ی مخرب دیگر ناتوانی او برای در نظر گرفتن نیازهای جسمی خودش در مواجهه با یک معمای حل نشده بود. در چنین شرایطی واتسون به نحو خاطره انگیزی ثبت کرده است که او چگونه «چند روز و حتی یک هفته بدون لحظه ای استراحت به کارش ادامه می داد، حقایق را از نو ردیف می کرد، آنها را از هر نقطه نظری بررسی می کرد و سرانجام یا از آن سر در می آورد، یا مطمئن می شد که اطلاعاتش ناقص است».
اگر شرلوک دوستدار یکی از آن تابلوهایی بود که گاهی در محیط های خاص اداری می بینیم، احتمالا تابلویی روی میزش در ۲۲۱ ب. خیابان بیکر می گذاشت که روی آن نوشته بود: «برای کار کردن در اینجا مجبور نیستی دیوانه باشی، ولی این امر کمکت می کند!»
منظورم از این حرف ها این است که هولمز بودن کار آسانی نبود و دنبال کردن قدم های ذهنی او سفری است که به درد کسانی که قلب ضعیفی دارند، نمی خورد. هولمز این شغل را انتخاب کرده بود، چون چاره ی دیگری نداشت. شغلش به او کمک می کرد چیزی باشد که دوست داشت باشد و بدون آن، چیز زیادی برای تعریف او باقی نمی ماند. او در "اتود درقرمز لاکی" به این حس وظیفه شناسی عمیق خود اشاره می کند: «یه نوار قرمز رنگ قتل وجود داره که از پوست بی رنگ زندگی عبور کرده و وظیفه ی ما باز کردنش، آشکار کردنش و نمایاندن تک تک ذراتشه.»
اگر واتسون بود می گفت: «او مثل همه ی هنرمندان بزرگ، به خاطر هنرش زنده بود.»



آیا شخصیتتان مناسب این کار است؟

«شخصیت قوی و برتر هولمز آن صحنه ی غم انگیز را تحت الشعاع قرار می داد...»
"ماجرای دانشمند تنها"

ما همه عادت داریم درباره ی مردم قضاوت کنیم: فلانی مغرور است، فلانی که آن گوشه نشسته فقیر است و دوستش... خوب، از کجا شروع کنم؟
حقیقت این است که بسیاری از قضاوت هایی که ما درباره ی شخصیت انسان ها می کنیم غریزی هستند و علاوه بر اینکه به شخص مورد نظرمان ربط دارند، نکاتی را درباره ی خود ما نیز آشکار می کنند. مطالعه ی شخصیت انسان ها نمی تواند یک علم محض تلقی شود، ولی مجموعه ای از تحقیقات گسترده درباره ی شخصیت انجام گرفته که مبنای خوبی برای بحث و گفت وگو در اختیارمان قرار می دهد. بیایید ببینیم شخصیت شما چه تطابقی با هولمز دارد.
کارل یونگ، بنیانگذار طبقه بندی روانشناسانه ی گونه های شخصیتی است که تحقیق برجسته ی خود با عنوان "گونه های روانشناختی" را در سال ۱۹۲۱ منتشر کرد. او دو نمونه عملکرد شناختی را شرح داده است. از یک طرف، عملکردهای "ادراکی" (یا "غیرمنطقی") احساس و شهود و از طرف دیگر عملکردهای "قضاوتی" (یا "منطقی") تفکر و احساس. به زبان ساده، احساس ادراکی است که از حواس حاصل می شود و تفکر پروسه ی شناخت عقلی و ذهنی است. شهود ادراکی است که از ناخودآگاه حاصل می شود و احساس نتیجه ی ارزیابی درونی و تلقینی است.
می دانم که تا همین جا به اندازه ی کافی پیچیده است، ولی یونگ یک عنصر دیگر را نیز به آن اضافه کرده است: شخصیت انسان می تواند به دو دسته ی برون گرا یا درون گرا تقسیم شود. طبق تحلیل یونگ، هر انسانی عناصری از هر چهار عملکرد را به مقدار زیادتر یا کمتر در خود دارد و هر کدام خود را به صورت درونگرا یا برونگرا بروز می دهند.
بسیاری افراد در طول سال ها فلسفه ی یونگ را بسط داده اند. آنها شامل تیم مادر و دختری کاترین کوک بریگز و ایزابل بریگز مایرز هستند که آزمون شخصیت مایرز- بریگز (MBTI) را طراحی کردند، برآوردی که اولین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد و شخصیت انسا ن ها را بر اساس چهار دوگانگی، به شش گونه طبقه بندی می کند.



گونه های شخصیتی با یک کد چهاررقمی نشان داده می شوند که مخفف کلمات اشاره شده در بالاست. مسلم است که شرلوک هولمز هرگز این آزمون شخصیتی را از سر نگذراند، چون در عصر او وجود نداشتند، او یک شخصیت داستانی است و علاوه بر آن وقتش را صرف مزخرفات روانشناختی نمی کرد. ولی برخی سعی کرده اند او را روانکاوی کنند و به این نتیجه رسیده اند که او جایی بین طبقه بندی INTP و ISTP قرار می گرفت: درونگرا، طرفدار منطق عقلانی به جای اتکا به احساساتش و به طور کلی عمل کردن در واکنش به اطلاعات جمع آوری شده به جای قضاوت عجولانه درباره ی یک موقعیت. این مساله که او در طبقه بندی احساس قرار می گیرد یا شهود کمی مبهم تر است. جالب این است که می گویند شخصیت واتسون در طبقه بندی ISFJ قرار می گیرد.
شما چطور؟ بیشتر شبیه هولمز هستید یا واتسون؟ موریارتی که نیستید؟ آزمون MBTI می تواند تحت نظارت یک پزشک انجام شود، ولی آزمون های یونگی زیادی به صورت رایگان در اینترنت یافت می شوند و می توانید به تنهایی آنها را انجام دهید. ولی لازم به یادآوری است که آزمون شخصیت نه یک بازی است و نه علم محض. پاسخ دادن به نیم دوجین سوال در اینترنت نمی تواند تعریف کننده ی شخصیت شما باشد، گرچه استفاده از یک آزمون شخصیتی معتبر می تواند به شما نشان دهد که چگونه عمل می کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم

عالی
در 3 ماه پیش توسط حسین رحمانی
بنظر من خوبه
در 2 ماه پیش توسط zar...702