فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزها و رویاها

کتاب روزها و رویاها

نسخه الکترونیک کتاب روزها و رویاها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روزها و رویاها

بالای شومینه، انبوه قاب عکس‌های قهوه‌ای، با عکس‌های کوچک و بزرگ و کهنه و نو، تاریخچه‌ی زندگی یک زن و یک خانواده را روایت می‌کرد. تاریخ مصور با عکسی از دخترکِ چندماهه در آغوش مادرش آغاز می‌شد و بعد به بیتای بیست و هشت ساله می‌رسید، با همان پیراهن سورمه‌ای و سرخابی که امشب تن‌اش بود. عکس روتوش‌شده‌ای پدر دخترک را، با لباس افسری و حین سیگار کشیدن، کنار یک کلبه‌ی جنگلی نشان می‌‌داد. قاب عکس بزرگ‌تری به سه عکس سیاه و سفید کهنه از ازدواج پدر و مادرش اختصاص داشت. یک عکس کودکستانی از خودش، در جنگلی که سراسر در مه فرو رفته بود. با چشم‌های درشت خندان. دهن‌اش باز مانده بود. انگار که داد می‌زند «با»، یا «تا». یک عکس رنگیِ دیگر که یادگارِ جشن تولد هشت سالگی‌اش در اتاق روشنی رو به دریا بود. در عکس دیگر، لباس تور سفید بلندی به تن داشت و در عکس کنارش، بدون آرایش و بچگانه، رو به عکاس می‌خندید. عکس‌های تازه‌تر را در آتلیه، به سبک مدل‌های غربی، گرفته بود. دیوار شومینه، مثل صفحات سفید یک کتاب مصور، عامدانه بین قاب‌های فشرده فاصله می‌انداخت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روزها و رویاها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول: سرخوشی

۱

این راست نیست که آینده ی یک ماجرای عاشقانه را نمی شود پیش بینی کرد. هر عشقی یک شکست و یک پیروزی است، شکست اندیشه از اشتیاق و پیروزی امید بر آگاهی. اما چه حدی از اندیشه، چه حدی از اشتیاق؟ چه اندازه امید و چه اندازه آگاهی؟ آرش به این همه فکر کرده بود و با این همه، عصر پنج شنبه، در خیابان خلوتی حوالی میدان ونک، در انتظار ساعت هفت بود. زودتر رسیده بود. سه بار از ابتدای خیابان تا پلاک ۵۶ قدم زده بود. به ساختمان بلند خاکستری و پنجره های پرشمار آپارتمان ها خیره شده بود، و چند دقیقه ی دیگر در می زد. دوباره به پنجره ها نگاه کرد و برای بار آخر از پیاده روی پردرخت گذشت و روبه روی در ایستاد. در نیمه باز بود. زنگ شماره ی ۲۴ را زد و آهسته وارد راهرو شد. روزهای آخر خرداد بود و نور نارنجیِ تندی از انتهای راهرو راه را روشن می کرد. نگاهی به دسته گل آبی و زردش انداخت، و از پلکانِ کنار آسانسور بالا رفت. از آن طرف، دختربچه ای باعجله از پله پایین می آمد. به آرش سلام کرد و، بدون این که بایستد، به راه خودش رفت. شماره ی ۲۴ ابتدای راهروی طبقه ی دوم بود. درِ آپارتمان باز بود و صدای حرف زدنِ زنی می آمد. بیتا بود. تلفن به دست، لب خند ساده ای زد و دسته گل را گرفت.
گفت: «سلام. شرمنده! دو دقیقه.»
آن دو دقیقه، آرش روی مبل مخمل آبی، نزدیک پنجره، نشسته بود و فضای خانه را با تصورات قبلی خودش مقایسه می کرد. کم تجمل تر و در عین حال پیچیده تر.
از آشپزخانه صدای بیتا می آمد. به کسی سفارش مراقبت از کسی را می کرد، و باخنده درباره ی دریا و جنگل و گم شدنِ یک نفر حرف می زد. دو دقیقه بعد، سفارش و خنده و حرف زدن اش تمام شده بود. گل ها را توی گلدان بلور قرمزی روی میز گذاشته بود. روبه روی آرش نشسته بود و قیافه اش را، در روشنای رو به زوال روز و برای بار اول، نگاه می کرد. چشم گیر، با ته ریش و موی بلند ژولیده، با تی شرت نیلی تک رنگ.
مثل بیتا، آرش هم عجله ای برای حرف زدن نداشت. نه معذب بود و نه مضطرب، اما به طرز عجیبی احساس خستگی می کرد. تردید داشت؟ احتمالاً، اما نه فراتر از آن همه تردیدها که همیشه در این موقعیت ها داشت. به آشنایی پرشتاب شان فکر می کرد،به حرف زدن های پرهیجان شان، به تصویر مبهمی که خودش از بیتا ساخته بود، به تصویر مبهمی که خودش برای بیتا داشت، تصویرهای مات و محو، که حالا هاله های دورشان سفیدتر شده بود.
بیتا گفت: «بالاخره، بعدِ دو ماه!»
آرش گفت: «دو ماه شد؟»
بی معناترین سوال، و کم ترین فرصت، برای این که بتواند آن دو ماه را یک بار دیگر و مثل یک فیلم سیاه و سفید پرماجرا در مخیله اش مرور کند.
بیتا گفت: «برای من که دو سال بود!»
و آرش تکرار کرد: «دو سال!» و لب خند زد. سوال و جواب های ساده، سکوتِ قابل پیش بینی، که بنا است از سنگینیِ دیدار اولِ دو نفر کم کند، اما نمی کرد.
بیتا گفت: «گفته بودم که می رقصم؟» حتماً گفته بود. «قبل از این که بیایی، با یکی از ترانه های تو تمرین می کردم.» بلند شد و چرخی دور خودش زد و ایستاد و با صدای بلند خندید. «نترس! الان که نمی رقصم.» به اتاق خواب خودش رفت و با حوله ی سفیدی برگشت. «شرمنده! با عکس هایی که تو دیده بودی فرق دارم؟» آرش جواب نداد. لب خند زد. «زشت تر؟ زیباتر؟» باز هم لب خند زد. «تو که کم حرف نبودی!» خندید. «خسیس! خب حرف بزن یک کم. می دانی من گول صدای ات را خوردم؟ قبل از این که قیافه ات را ببینم.»
آرش هم خندید. «چه طور؟ تو که کارهای مرا نشنیده بودی.»
«نشنیده بودم، اما صدای تو گول ام زد! صدای خودت، وقت حرف زدن، نه وقتی که می خوانی. تو گول تصویر مرا خوردی، عکس ام، نه؟»
شکلکی در آورد و یک لحظه به چشم های آرش خیره شد. تاریک و عمیق. به عکسِ چشم های خودش. درشت و روشن. در را بست.
آرش از جا بلند شد. پشت پنجره سیگاری آتش زد و نگاهی به بیرون انداخت. خیابان شلوغ تر شده بود. آخر هفته بود و بعضی ها به مهمانی و شب نشینی می رفتند. مردی عصازنان به سمت انتهای خیابان می لنگید. دخترکی که بالای راه پله دیده بود، جلوی یک پژوی سورمه ای نشسته بود و از پشت شیشه برای کسی دست تکان می داد. پرده ها را کشید و پنجره را باز گذاشت. بدون بیتا، فضای خانه سنگین تر به نظر می رسید. سالن به شکل عجیبی تکه تکه شده بود. هر تکه سروشکل خودش را داشت. مثل یک گالری تازه تاسیس، با اجناس عتیقه و چیدمان های مد روز. یک میز بزرگ تمام شیشه ای با پایه های سیاه فلزی و صندلی های سرخی از جنس جعبه های میوه، فواره ای که با ریسمان کنفی کنجِ یکی از دیوارها به پا شده بود، تعداد زیادی شیشه ی سرخ و سفید و سیاه خالی روی یک رف قهوه ای، عکس های بزرگ سراسری روی دو دیوار، فتومونتاژهای معمایی از درخت های سبز و سیاه و رودخانه و رقص و کتاب و اندام های آدم و آینه ها، مثل شعرهای مصور، و چیدمان هایی از ضایعات آهنی پشت پیشخان آشپزخانه، و انبوه چیزهای دیگر که ریشه های شان علناً به تخیلات یک عکاسِ پرکار و یک طراح داخلیِ کم درآمد می رسید.
بالای شومینه، انبوه قاب عکس های قهوه ای، با عکس های کوچک و بزرگ و کهنه و نو، تاریخچه ی زندگی یک زن و یک خانواده را روایت می کرد. تاریخ مصور با عکسی از دخترکِ چندماهه در آغوش مادرش آغاز می شد و بعد به بیتای بیست و هشت ساله می رسید، با همان پیراهن سورمه ای و سرخابی که امشب تن اش بود. عکس روتوش شده ای پدر دخترک را، با لباس افسری و حین سیگار کشیدن، کنار یک کلبه ی جنگلی نشان می داد. قاب عکس بزرگ تری به سه عکس سیاه و سفید کهنه از ازدواج پدر و مادرش اختصاص داشت. یک عکس کودکستانی از خودش، در جنگلی که سراسر در مه فرو رفته بود. با چشم های درشت خندان. دهن اش باز مانده بود. انگار که داد می زند «با»، یا «تا». یک عکس رنگیِ دیگر که یادگارِ جشن تولد هشت سالگی اش در اتاق روشنی رو به دریا بود. در عکس دیگر، لباس تور سفید بلندی به تن داشت و در عکس کنارش، بدون آرایش و بچگانه، رو به عکاس می خندید. عکس های تازه تر را در آتلیه، به سبک مدل های غربی، گرفته بود. دیوار شومینه، مثل صفحات سفید یک کتاب مصور، عامدانه بین قاب های فشرده فاصله می انداخت.
آن طرف سالن، صدای زمزمه ی بیتا و شرشر آب، مثل یک موج مرکب محو، از درِ بسته می گذشت و همان حوالی بند می آمد. آرش، آهسته، به سمت در رفت و صدای بیتا بلندتر شد. از ترانه های آرش می خواند. پشت در که رسید، صدای بیتا و صدای آب بند آمد. یک لحظه مردد ایستاد، و بعد برگشت و نگاه اش به کاناپه ی آبیِ آن سمت سالن افتاد، نزدیک شومینه، با گل های رنگ به رنگ، مستانه، دل گشا. بیتا را روی همین کاناپه دیده بود: درازکشیده، خیره به سقف سفید، با کتاب قطوری به دست و پابند نقره به پا. عکسی که خود بیتا دو ماه پیش برای اش فرستاده بود. پرنده های ناپیدا دور چشم های پرسوالِ او پر و بال می زدند و رود بلندی از موسیقی روی سکوت بهاری اش موج می کشید. بال های بلند تمنا، آغوشِ مواج اشتیاق. موج مرکب محو دوباره به راه افتاد، و آرش دوباره به سمت در رفت.
بیتا از آن طرفِ در داد زد: «آن اتاق نه. درش بسته است. اتاق خودم را ببین.»
آرش تازه متوجه در بسته ی دیگری کنار آن در شد. «آهان. نه.»
بیتا گفت: «چی نه؟ این اتاق کناری درش بسته است. خرت وپرت های صاحب خانه، آت وآشغال و این جور چیزها است. برو اتاق خودم را ببین.»
صدای شرشر آب، بدون زمزمه ی بیتا، دوباره به راه افتاد. کنار آشپزخانه، درِ اتاقِ بیتا باز مانده بود. تخت تک نفره ای کنار دیوار و پای پنجره، یک میز مطالعه ی چوبی، تلی از کتاب و کاغذ این ور و آن ور میز، با تعداد زیادی نوشته و عکس سیاه و سفید بزرگ و عکس رنگی کوچک روی دیوارهای اتاق. هوا خنکای عجیبی داشت، و با این حال جریان نداشت. دیوارها بوی فصل های گذشته، بوی زمان های مرده و لحظه های پرخاطره، را در اقلیم کوچک شان محبوس کرده بودند. کتاب خانه ی تقریباً بزرگی کنار تخت تک نفره جا گرفته بود. کتاب های اکثراً کهنه، از هر سبک و سلیقه، بعضاً به انگلیسی و بیش تر به فارسی. شمع بزرگی کنار کنسولِ پای آینه بود و سایه های تند و بلندی روی پرده ی تیره و دیوارهای پر از نوشته و عکس می انداخت. محتوای نوشته ها را نمی شد آناً تشخیص داد. چیزهایی احتمالاً از جنس خاطره بازی، ثبت لحظه های روزانه، یا شبانه، یا شعر، یا نوشته های پراکنده، که همه را یک نفر نوشته بود. عکس ها علناً آشنا به نظر می رسیدند. فروغ فرخزاد، مارگریت دوراس، سوزان سانتاگ، سیلویا پلات، ویرجینیا وولف، اوریانا فالاچی. کتاب کهنه ی کوچکی روی میز بود. نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد.
کتاب را برداشت و با خودش برد و روی کاناپه نشست. سه چهار صفحه خواند و بعد، منتظرانه، مشغول ورق زدن شد.
بیتا گفت: «با عکس های خودم فرق دارم؟»
آرش سرش را بلند کرد و بیتا را دید. روبه روی کاناپه ایستاده بود.
«زشت تر؟ زیباتر؟»
به نظرش همان بیتا بود، با همان لباس ارغوانی و با همان هجوم زنانه. نه زشت تر، نه زیباتر. فقط فریباتر.

۲

«دوست ات دارم»: ابراز عشق ما به همین سادگی است، و به همین دشواری. ساده، چون دو کلمه بیش تر نیست. دشوار، چون همه ی حس مان را باید با همین دو کلمه به مخاطب مان منتقل کنیم، بی هیچ قید و شرطی. «دوست ات دارم» تنها بیانِ زبانی است که هر قیدی از قوت آن می کاهد و هر شرطی از شدت آن خواهد کاست. «از صمیم دل ام دوست ات دارم»، «واقعاً دوست ات دارم»، «با همه ی وجودم دوست ات دارم»، «دیوانه وار دوست ات دارم»، و «بی نهایت دوست ات دارم»، و در نهایت: «دوست ات دارم»، دو کلمه ای که به لطف عریانی و ابهام شان مخاطبِ ما را بدون واسطه درگیر می کنند، مثل رازی که هیچ حدی از اندیشه نمی تواند او را از اشتیاق شنیدن آن دور نگه دارد، و هیچ حدی از امید نمی تواند او را از عواقبِ افشای آن آگاه کند.
«دوست ات دارم!» این دو کلمه را بیتا، به همین شکل عریان و با همین ابهام، دیشب، آخر شب، گفته بود. و آرش هنوز، و بعدِ دقیقه ها و ساعت ها، پاسخ متقابلی به آن ها نداده بود. این قدر هوش و تجربه داشت که بفهمد ایثارِ عاشقانه بی معنا است. دوست داشتنِ دیگری عملاً شکل افراطیِ خوددوستی است. یک خواهش در لفاف یک هدیه. «دوست ات دارم!» یعنی که تو هم «دوست ام بدار!» آرش انتظار متقابل بیتا را درک می کرد. و با این همه، عجله ای برای ابراز عشق نداشت. به عکسِ دیشب، پرحرفیِ سر صبح اش ادامه دار نبود. در منگی و مسرتِ اتفاقاتِ دیشب شان غرق بود. و آن لحظه دلیلی برای اهدای متقابل آن دو کلمه به بیتا نمی دید. منگی و مسرت، سبکی و سرگیجه، به زودی و با گذشتن از صبح جمعه، به احساسی عمیق و چاره ناپذیر می رسید. پایان ظهر روز تعطیل و پا گذاشتن به دایره های سرگردانی، آغاز آن همه لحظه های کش دار و وصف ناپذیر، که هجوم حس سنگینی است.
عصر جمعه، بیتا دیگر نگران آن کلمه‎ها نبود. آرش عمداً، علناً، از حرف زدن طفره می رفت. بعد از آن همه شوخی و جیغ و داد، و خندیدن و خنداندن، آرام گرفته بود. و بیتا به دنبال بهانه برای به حرف در آوردن اش می گشت.
«خب، الان چه کارها می کنی؟ کار تازه؟»
«با ماشین خودت آمدی؟»
«از سلیقه ام خوش ات آمد؟ منظورم سبک طراحیِ این جا است.»
«راستی، آدرس سرراست بود؟ یادم رفته بود بپرسم.»
سوال و جواب ها از سه چهار جمله فراتر نمی رفت. ملال، مثل ملافه ای از هوای مرده، روز را زیر بار خودش خفه کرده بود. و در عین حال، این ملالِ معمولِ عصرهای جمعه نبود. ملالی در ادامه یا در نتیجه ی عیش بود، سرخوشی، احساس دوگانه ای که آرش بارها تجربه کرده بود. یک ملال مضاعف. هم فقدان هیجان و هم حسرتی که از هیجان داشتن و از دست دادن آن به آدم دست می دهد. سکون و سکوت. و سیگار و سیگار.
بیتا گفت: «دوست داری برویم مهمانی؟»
غروب شده بود، و دیگر نشانه ای از ملال نبود. آرش بی قرار بود.
گفت: «چه طور؟»
«همین طوری. گفتم شاید توی خانه حوصله ات سر رفته.»
آرش گفت: «نه، حوصله ام که سر نرفته. چه جور مهمانی ای؟»
جشن تولد مهران، از رفقای بیتا، بود. «از همین مهمانی های پرسروصدا که هیچ کس حواس اش به هیچ کس نیست.»
آرش گفت: «اوکی. بد نیست.»
از جا بلند شده بود که بیتا گفت: «نه، الان نه. نیم ساعت دیگر.»
آرش نشست و سیگار دیگری آتش زد.
بیتا گفت: «چه موجود جالبی! این را خودت سفارش داده ای؟» گردن آویزِ آرش را می گفت.
«موجود جالب» تمثالی از یک فرشته ی شیطانی بود، یک پری نقره ای، با آغوشِ باز و بال های برافراشته، که چهره ای اهریمنی داشت.
آرش گفت: «نه. این دیگر از اسرار شخصی است. راز!»
«راز؟ چه رازی؟»
آرش خندید. «بگویم که دیگر راز نیست!» و باز هم خندید. بیتا دوباره اصرار کرد و بعد، با دیدن خنده های مداوم آرش، ادامه نداد.
دو دقیقه بعد، آرش گفت: «چیز خاصی نیست. یعنی هم هست و هم نیست. داستان دارد. این یک نشانه است، برای اعضای یک گروه، یک فرقه.»
بیتا خندید. «چه بامزه! چه جور فرقه ای؟»
«یک فرقه ی سری! اسم فراماسونری را که حتماً شنیده ای.»
«واو! یعنی تو فراماسون ای؟»
«نه دقیقاً. فرقه ی ما یک چیزی شبیه فراماسونری است. یک محفل محرمانه. نترس، شیطان پرستی و این حرف ها نیست. بعضی وقت ها که اعضای فرقه دور هم جمع می شوند، برای وارد شدن به محفل، این نشانه را باید نشان بدهی.»
«چه جالب! همه هم همین نشانه را دارند؟»
«نه، اما شبیه همین را دارند. بسته به جایگاه شان، شکل نشانه شان فرق می کند. این مخصوص من است، چون من استاد لژ ام!»
«واقعاً؟ اعضای فرقه چه کار می کنند؟ یعنی برای چه کاری دور هم جمع می شوید؟»
«برای کارهای عجیب. کارهای خیلی خاص، خیلی خطرناک، و خیلی بد!»
بیتا بهت اش زده بود. «مثلاً چه کاری؟»
آرش قهقهه زد. «شوخی کردم! چیز خاصی نیست.» بیتا باور نکرده بود. «چند وقت پیش، اتفاقی به چشم ام خورد. ترکیب شیطان و فرشته به نظرم جالب آمد. اصیل بود. مثل اش را ندیده بودم. داستان داشت. به همین خاطر خریدم اش.»
بیتا گفت: «استاد دیوانه!»
آرش خندید و بیتا هم خندید، و هردو بلند شدند. خندیدن و، از آن مهم تر، خنداندن. این اصیل ترین نشانه ی نزدیکی بود، عمیق ترین علامت اشتیاق.
وقت رفتن، بیتا هدیه ی تولد را دمِ در به آرش سپرد و خودش زنگ آپارتمان کناری را زد.
در نیمه باز شد. دخترکی از دمِ در داد زد: «مامان، خاله بیتا.»
بیتا با سر اشاره کرد و آرش از پله پایین رفت.
ده دقیقه بعد، بیتا کنار آرش نشسته بود و از خانواده ی همسایه حرف می زد. دختر کم شنوای شان را دوست داشت، واقعاً دل اش برای «دختر بی چاره» می سوخت. مادرش زن «مهربان و زیبا و زحمتکش و بدبختی» بود، پدرش «از آن عوضی های مشکوک و بی عرضه های بی لیاقت». بین راه، آرش دو دقیقه نگه داشت و دسته گلی گرفت. و بعد، تا ویلای ولنجک، به باقی حرف های بیتا در مورد مونا و مهران و خودش گوش داد. مونا رفیق قدیمی بیتا بود. تازه، «همین چند ماه پیش»، ازدواج کرده بود و مهران، شوهرش، مهندس معمار بود، از آن «بچه های کول و باحال و بامعرفت». بیست و هشت ساله، هم سن بیتا. مونا دو سال بزرگ تر بود، هم سن آرش، «نه؟» به مدلینگ و عکاسی علاقه داشت. سه سال پیش، شرکتی به اسم «هنگامه» ثبت کرده بودند و، سوای «کار طراحی داخلی و این مزخرفات»، عکس های «متفاوت و مثلاً سطح بالا» می گرفتند. عکس های هنری و تبلیغاتی، «بیش تر برای مایه دارها و الکی خوش ها». دفتر کارشان، «آتلیه»، آن طرف تجریش و نزدیک دربند بود. بعضی از عکس های بالای شومینه را هم مونا گرفته بود. فتومونتاژها نه، آن ها کار خود بیتا بود.
دمِ درِ ویلا، مونا به پیشواز آرش و بیتا آمد. دسته گل زرد و سوسنی را از آرش گرفت و به بیتا گفت: «دیر کردی! چون دوستِ همکار پیدا کردی؟»
بیتا به آرش نگاه کرد و خندید و شکلکی برای مونا در آورد. مونا مهران را صدا زد و «بچه ها» را به سالن برد. جشن پرسروصدایی آن جا به راه بود، به همان شلوغی و پرسروصدایی که بیتا نوید داده بود. مهران بلافاصله «مهمان های ویژه» را به «عموم اهالی ویلای ولنجک و انواع مهمانان محترم و غیرمحترم» معرفی کرد: «بیتا، دوست جانِ خودم و دوستِ جان جانیِ مونا! آرش را هم که همه حتماً می شناسید!»
همه نه، اما بعضی از آن ها می شناختند. آرش «خواننده ی پاپ» نبود و «آهنگ های شاد» نداشت. این اواخر هم ترانه ی تازه ای نساخته بود و کارِ تازه بیرون نداده بود. با این حال، هنوز و به خاطر کارهای گذشته، قهرمانِ خیلی از جوان های علاقه مند به «موسیقیِ متفاوت» بود. یک ستاره . مشهور و محبوب، به همان اندازه که یک هنرمند مستقل و بدون پشتوانه آن سال ها امکان و اجازه ی کسب شهرت و محبوبیت را داشت، بدون رفتن به رادیو و تلویزیون و بدون کمک یا حمایت دولت و این نهاد و آن نهاد. به چشم هواداران اش، یک ستاره ی «آلترناتیو راکِ» ایرانی بود، یا یک ستاره ی «دارک پاپ» شرقی، با تاثیراتی که از «گوتیک راک» و «دارک وِیو» و «ریتم های ایرانی» و «راگاهای هندی» گرفته بود. در عین حال، کم تر کسی این اصطلاحات تخصصی را در توصیف سبک و محتوای کار آرش به کار می برد. بیش تر، به نظرشان کار تازه ای کرده بود، حرف تازه ای برای گفتن داشت، آمیزه ای از «اندوه و عیش و شور و شر»، تعبیری که مونا به نقل از «آدم های اهل فن»، رفقای مهران، به بیتا گفته بود.
خوش وبش که تمام شد، آرش به گوشه ی خلوت تر و ساکت ترِ ویلا رفت. از تماشای جشن و شلوغی و سروصدا خوش اش می آمد، خلسه ی شادخواری و جزء گم نامِ جمع شدن، به شرط این که هرآن که دل اش بخواهد، به سکوتِ غارِ خودش برگردد. ده دقیقه بعد، بیتا با مونا به سراغ اش آمد.
مونا ذوق زده گفت: «بیتا به تو گفته من کشته مرده ی کارهای تو ام؟ از کارهای تازه چه خبر؟»
لب خند ساده ای به چهره ی آرش نشست. گفت: «مرسی. کار تازه که فعلاً نه.»
«چه حیف! مطمئن ام بیتا به تو انگیزه می دهد. کار تازه، همکار تازه!»
بیتا گفت: «شلوغ اش نکن حالا. شاید اصلاً آرش از کارهای من خوش اش نیاید. این کارها که زوری نیست.»
آرش نگاه مبهمی به بیتا انداخت، که یعنی «کدام کارها؟»
بیتا خندید. «هیچی! شوخی اش گرفته.»
مونا هم خندید. «نه خیر! به نظر من که تو شاعر محشری هستی. آرش هم حتماً عاشق شعرهای تو می شود. مگر می شود نشود؟»
بیتا دو سه جمله در جواب مونا گفت، و مونا هم به شوخی و جدی تایید کرد. آرش حواس اش به ادامه ی حرف های مونا و بیتا نبود. به شعر گفتن بیتا فکر می کرد، به حرف مونا و اثری که ناگهان روی تصویر ذهنی او گذاشته بود. بیتا، به گفته ی دوست اش، شاعر بود و «بیتای شاعر» اصلاً ارتباطی به تصورات آرش از او نداشت. شفاف سازی مونا به بهای ماتیِ بیش تر در تصویر ذهنیِ آرش از عشق اش تمام شده بود. دو دقیقه بعد، مونا به دختری آن طرف ویلا اشاره می کرد، و دختر سلانه سلانه به سمت آن ها می آمد.
نزدیک تر که شد، مونا گفت: «سحر، دخترعموی هنرمند مهران! بیتا را که می شناسی. این هم آرش خان!»
به چشم بیتا، چهره ی جذابی داشت. گردن بند ساده ای روی پیراهن آبی اش انداخته بود، و چشم های پرخنده حال وهوای دلبرانه ای به حرکات اش می داد. «آرش خان را هم خودم می شناسم!»
آرش گفت: «لطف داری.»
سحر سر تکان داد و بلند بلند خندید. «نه، لطف ندارم! ارادت دارم استاد!» و بعد بلندتر خندید. چند لحظه بعد آرام شد. گفت: «می بخشید، من یک خرده زیادی شنگول ام! خوش حال شدم که دوباره دیدم ات، آرش جان! بر می گردم.» و رفت.
مونا هم آرش و بیتا را تنها گذاشت.
بیتا گفت: «می شناختی اش، نه؟»
آرش به چشم های بیتا نگاه کرد. برافروخته بود. گفت: «نه، فکر نمی کنم.»
«ظاهرش که چیز دیگری می گفت.»
«ظاهرش؟» بیتا ادامه نداد. آرش سیگار دیگری آتش زد و گفت: «حتماً از آشناهای بچه ها بوده، بچه های گروه.»
«چه جالب! همان گروهی که می گفتی؟ محفل و فرقه؟» آرش جواب نداد. از خنده به سرفه افتاده بود. «گردن بندش شبیه گردن بند تو بود!»
«واقعاً؟ دقت نکردم.» سرفه اش آرام گرفت و ته سیگارش را باعجله زیر پا له کرد.
«نگفتی کدام گروه!»
آرش گفت: «ژوئیسانس.» اسم گروه موسیقی اش بود، تا دو سال پیش، قبل از این که رئیس جمهورِ میانه روتر کنار برود و رئیس جمهورِ تندروتر سر کار بیاید. آن وقت، استفاده از اسم های فرنگی برای فعالیت های هنری قدغن شده بود. گروه آرش به اسم «سرخوشی» ادامه ی کار داده بود. و بعد هم که کل کارشان عملاً ممنوع شده بود. حالا، با خیال راحت، با همان اسم فرانسوی به گروه شان اشاره می کرد. این ها را در سه چهار جمله برای بیتا توضیح داد، و دیگر ادامه نداد. تا دو ساعت بعد، که زودتر از انتظارشان به خانه بر می گشتند. به محض سوار شدن، سه چهار جمله بین شان رد و بدل شده بود.
بیتا گفته بود: «خوش نگذشت؟»
آرش گفته بود: «چه طور؟ چرا، خوش گذشت.»
«خوش حال نبودی.»
«بودم، در حد خودم. به شکل خودم.»
تمام راه، بیتا به آرش و سحر فکر می کرد، آرش به بیتا و سحر. دو تصور، دو تصویر ذهنی. از این طرف، تصویر مبهمی که سحر به تخیل بیتا تحمیل کرده بود. و از آن طرف، تصویر مبهم تری که خود بیتا، بعدِ حرف های مونا، برای آرش داشت. به نظرش، تصورِ اول نگران کننده نبود. رفاقت و رابطه اغلب نتیجه ی موقعیت آدم ها است، نه شخصیت آدم ها. این را خود بیتا، سه ساعت پیش و وقت معرفی مونا و مهران و رفقای شان، به او گفته بود. به عکس، از تصورِ دوم ناخشنود بود. جنگ نابرابری بین آن دو تصور در ذهن آرش ادامه داشت. نبرد ابهام های تصویر با اطمینانِ لازم برای ابراز احساس و اقرار به زبان.
در انتظار اطمینان، در انتظار شفافیت تصویر، مانده بود و به ماتیِ بیش تر رسیده بود.
بیتا بدون خداحافظی از ماشین پیاده شد. آرش نشسته بود و دور شدن اش را تماشا می کرد. دمِ در، یک لحظه برگشت و به آرش نگاه کرد. همان یک نگاه و یک لحظه برای آرش بس بود. بیتا دوباره همان بیتای سر شب شده بود، «بیتا»، بدون هر عنوان اضافه ای. صدای اش زد.
بیتا آهسته به سمت آرش آمد و روبه روی اش ایستاد. آرش اطمینان داشت. آماده بود که آن دو کلمه را به زبان بیاورد، که بیتا سیلی محکمی به صورت اش زد و به طرف در برگشت. بدون تردید، بدون امید. ناامیدی دیوار نیست، دری است که به روی آینه های سیاه باز می شود.

۳

می گویند «یک عکس به قدر هزار کلمه حرف می زند.» این گفته همان قدر اعتبار دارد که «یک نوشته به قدر هزار عکس دیدنی دارد.» ارتباط عکس ها و کتاب ها، نوشته ها و تصویرها، معادله ای بی زمان است. و با این حال، ارتباط نامتوازنِ این دو محصولِ زمانه ی ما است. استفان مالارمه، شاعر فرانسوی، گفته بود: همه چیزِ دنیا برای این وجود دارد که روز و روزگاری به نوشته ای در کتابی مبدل شود. به نظر سوزان سانتاگ، نویسنده و منتقد آمریکایی، اما همه چیزِ دنیا برای این وجود داشت که روز و روزگاری در عکسی ظهور کند. با این همه، هیچ کس از همه چیزِ دنیا خبر ندارد، حتا در زمانه ی ما. هیچ کس همه چیزِ دنیا را ندارد، حتا در زمانه ی ما. بیتا هم از همه چیزِ دنیا چیزهایی داشت: عکس ها و کتاب ها.
در اتاق خواب بیتا، سهم اوریانا فالاچی، نویسنده و خبرنگار ایتالیایی، از نویسندگان دیگر بیش تر بود، هم به لحاظ عکس ها و هم به لحاظ کتاب ها. تقریباً تمام کتاب های اش را داشت. از جنس ضعیف و پنلوپه به جنگ می رود تا زندگی، جنگ، و دیگر هیچ و مصاحبه با تاریخ، و تا یک مرد. به علاوه ی پنج پرتره از دوره های پیاپی عمرش. تصویری از اوریانای جوان در آینه، با سیگار روشنی به دست چپ و حلقه ای در انگشت دوم دست راست اش، که با دوربین رولیفکس اش از خودش عکس سیاه و سفید می گرفت. جدی، ایستاده، ازخودراضی، بدون این که به چشم های خودش خیره باشد. در عکس دوم، ضبط صوت خبرنگاری اش روی میز بود، دست چپ خودش را زیر چانه زده بود و نیم رخ به دوربین نگاه می کرد. سال دیده تر شده بود، حلقه را به انگشت دوم دست چپ انداخته بود. در عکس سوم، کلاه آهنیِ سوراخی به سرش داشت. موها را از دو سمت کلاه و روی شانه رها کرده بود و پشت دیوار بلندی، در جبهه ی جنگ ویتنام، ایستاده بود. چشم های خسته اش به دوربینِ خبرنگارِ دیگری خیره بود. عکسِ دیگر ابتدای میان سالی اش بود. از عکس های آتلیه ای، بزرگ و سیاه و سفید، و سیگار و ساعت به دست. دست ها را دو طرفِ صورت گذاشته بود، در کنار سایه روشنِ چشم ها، که رنگی از آبیِ اعماق و مهربانیِ مادرانه داشت. عکس آخر از اوریانای سال خورده بود. کلاه حصیری بزرگی به سر گذاشته بود، با گل های درشت زرد. عینک درشتی هم به چشم زده بود. لب خندزنان، دود سیگار بلند را بدون ملاحظه بیرون می داد. به شکل باورنکردنی، آرام و شاد و شاداب بود.
زندگی نامه ی مختصرِ فالاچی را بیتا با پنج عکس کوچک نوشته بود. زندگی نامه ی مفصل اش را خودش با کتاب های پرماجرا می نوشت. سرگذشت فالاچی انعکاسی از ارتباط کلمه ها و تصویرها است، تبدیل تجربه ها به رمان، و تبدیل تصویرها به تاریخ، در آن روز و روزگاری که هنوز توازنِ تصویر و کلمه به سود اولی به هم نخورده بود، در عصری که نویسنده ها به سفرهای دور و دراز می رفتند، به افق های دور و ندیده، به کتاب خانه های بزرگ و کوچک، آن سال ها که کتاب ها گنجینه های تصویرها و تخیلاتِ ما بودند، عصری که دیده ها به کلمه ها استحاله می شدند، و به عکس. نویسنده ها کاشف و کیمیاگر بودند: برای کشف کردن ما می نوشتند، و برای خلق کردن خودشان.
کتاب ها، روایت ها، زندگی نامه های خیالی اند، شرحی از آن چه نویسنده نزیسته، اما در نوشته خواهد زیست. هر نوشته یک اتوبیوگرافیِ انتحاری است، که نویسنده در آن زندگی می کند، در آن می میرد. مثل حباب شیشه ی سیلویا پلات، شاعر و نویسنده ی آمریکایی، که کتاب را قبلِ خودکشی اش نوشت، و بعد از آن دیگر ننوشت. چون از زندگی ناامید بود، و نوشتن نبرد با ناامیدی است. چه روزها و شب ها که تنها امید هر آدم، تنها تمردش، نوشتنِ چند کلمه ی ساده و بی فایده است. و چه روزها و شب ها که هر کلمه همین را می گوید: بنویس و بجنگ! نویسنده همیشه می نویسد، حتا، به ویژه، آن وقت ها که نمی نویسد. و این، به نظر بیتا، سرنوشت ویرجینیا وولف بود، نویسنده ی انگلیسی، آن روزها و شب ها که دوباره از نوشتن دست شسته بود. نوشتن اسیر شدن در برزخ استعاره ها است، تبعید شدن به خیال خانه ی تنهایی. و وولف هم به همین بیماری، به همین انزوای مکتوب، مبتلا شده بود.
Dearest, I feel certain I am going mad again. I feel we can’t go through
another of those terrible times. And I shan’t recover this time. I begin to hear voices, and I can’t concentrate. So I am doing what seems the best thing to do. You have given me the greatest possible happiness. You have been in every way all that anyone could be. I don’t think two people could have been happier till this terrible disease came. I can’t fight any longer. I know that I am spoiling your life, that without me you could work. And you will I know. You see I can’t even write this properly. I can’t read. What I want to say is I owe all the happiness of my life to you. You have been entirely patient with me and incredibly good. I want to say that – everybody knows it. If anybody could have saved me it would have been you. Everything has gone from me but the certainty of your goodness. I can’t go on spoiling your life any longer. I don’t think two people could have been happier than we have been.
عزیزترین ، تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شده ام. حس می کنم که دیگر نمی توانیم دوباره یکی از آن دوره های هولناک را تاب بیاوریم. این بار، بهبودی برای من نخواهد بود. صداهایی در گوش من می پیچد، نمی توانم تمرکز کنم. و برای همین، کاری را می کنم که به نظرم بهترین کارِ ممکن است. بزرگ ترین خوش بختیِ ممکن را تو به من بخشیده ای. هرآن چه بتوان بود، تو برای من بوده ای. تصور نمی کنم تا پیش از این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری توانسته باشند که از این خوش تر و خوش بخت تر باشند. بیش تر از این نمی توانم بجنگم. می دانم که دارم زندگی تو را تباه می کنم، می دانم که بدون من می توانی کار کنی. و می دانم که خواهی کرد. می بینی، همین را هم نمی توانم درست بنویسم. نمی توانم بخوانم. می خواهم بگویم که همه ی خوش بختی و خوشیِ زندگی ام را به تو مدیون ام. تو به هر شیوه با من شکیبا بودی، و به شکل باورنکردنی مهربان بودی. خوش دارم این را بگویم ـ همه می دانند. اگر تنها یک نفر قادر به نجات دادن من بوده، آن یک نفر تو بوده ای. از همه چیز خالی شده ام، جز از یقین ام به خوبیِ تو. دیگر نمی توانم به تباه کردنِ زندگی ات ادامه دهم. تصور نمی کنم که هیچ دو نفری بتوانند آن اندازه که ما خوش و خوش بخت بوده ایم، خوش و خوش بخت باشند.

این تنها نوشته ی دوزبانه بین دیوارنوشته ها در اتاق خواب بیتا بود. نویسنده این ها را در رمان ها و مقاله های خودش ننوشته بود. این ها را برای خودکشی اش، به خاطر همسرش لئونارد، می نوشت. چون نوع خاصی از نوشته و نویسنده تنها به این دلیل وجود دارد که نوع خاصی از خواننده وجود دارد، و نوع خاصی از خواننده تنها به این دلیل که نوع خاصی از نوشته و نویسنده وجود دارد. عکس ها را به مناسبت های گوناگون می گیرند، کتاب ها را هم به دلایل گوناگون می نویسند. گاهی، تنها دلیل نوشتن یک نوشته پیش کش کردن آن به کسی است، یک خواننده ی اختصاصی، یک مخاطب خاص. مثل اغلبِ آن کتاب ها که مارگریت دوراس، نویسنده ی فرانسوی، آخر عمر می نوشت، برای این که آن کلمه ها را به عشق خودش پیش کش کند، برای این که نام «یان آندرئا» را در اولِ آن کتاب ها بنویسد. در نوشته های عاشقانه، نام ها هم نمادِ کام یابی اند و هم نشانه ی ناکامی. دوست داشتن، و گفتنِ «دوست ات دارم»، و نام بردن از آن کسی که همیشه نام ناپذیر می ماند. مثل شعرهای فروغ، که دو کتاب آخرش را برای ابراز عشق خودش به «ا. گ.» نوشته بود و با همان نوشته ها، دوباره متولد شد، و با همان ها به تصویر فصل سرد رسید، منجمد شد و مُرد. مثل عکسی از خودش، که روی دیوار اتاق بیتا بود.
منطقِ عکس ها همانندی است، شباهت سوژه ها به واقعیت آن ها. در عکس ها، همه با همان حالت واقعی به منصه ی ظهور می رسند، و منجمد می شوند و می میرند، که در جریان مداومِ زندگی دارند. راهبردِ نوشته ها ناهمانندی است. نویسنده شبیه نوشته های اش نیست. و نه فقط نویسنده، که همچنین خواننده. هر خواندنی نوشتن است و هر نوشتنی خواندن. و برای همین، هر تلاشی برای کشف هویتِ یک خواننده از طریق خوانده های اش شکست می خورد، هم چنان که هر تلاشی برای کشف هویتِ یک نویسنده از طریق نوشته های اش. این کشف شهودیِ آرش بود، بعد از آن سه چهار دقیقه که در اتاق بیتا به کتاب ها و عکس ها نگاه کرده بود.
هر کتاب خانه یک کارناوالِ کلامی است، هر سلسله عکسی یک رکوئیمِ تصویری. پیامِ عکس پایان است، هر عکسی نشانه ای از مرگ دارد، از آن لحظه ای که دیگر نیست. نویدِ کتاب استمرارِ آن همه لحظه ها است، تکثیر زندگی. همه یک بار زندگی می کنند، نویسنده و خواننده بارها. به نظر بیتا، فرناندو پسوآ، شاعر و نویسنده ی پرتغالی، امکانِ همین تصویرِ دوگانه بود: زندگی ها در کتاب ها و زندگی در رویا.

نظرات کاربران درباره کتاب روزها و رویاها