فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید

کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید

نسخه الکترونیک کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید

زن... موجودی ظریف، اما بعضاً قدرتمند که قادر به انجام دادن بسیاری از ناممکن‌هایی است که هر مردی را به زانو درمی‌آورد. این همه، ماحصل دردهایی است که این جنس مظلوم، در جوامع مرد‌سالار متحمل شده و گویی داغ هزار شلاق را بر سینه دارد. در این کتاب، تلاش شده تا شمّه‌ای از بی‌مهری‌ها و رنج‌هایی که جامعه‌ی مرد‌سالار در خصوص این قشر آسیب‌پذیر مرتکب شده است، با چاشنی احساس‌ها و عواطفی که یک زن همیشه به دنبال آن است، ترسیم شود. دردهایی که با عاشقانه‌های یک موجود علیل و بیمار همراه است و ایده‌آل‌ها و آرزوهای خود را به عنوان یکی از انسان‌های بی‌شمار این کره‌ی خاکی، از زبان نویسنده بیان می‌‎کند. هر چند، بهره‌کِش واقعی از این موجود، خودِ نویسنده است!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای فروغ عزیز
به پاس تشویق ها و صبوری ها یش

یک

آهای... می شنوی؟
با شما هستم...!
بزرگ می شوی. گاه بی آن که بخواهی یا انتظار داشته باشی از دنیایت. چشم که روی هم می گذاری، قد می کشی و صدایت دورگه می شود و خش ‎دار. نمی دانی بچه هستی یا جوان. یک رشته ی باریک، ذهن تو را از بزرگ سالی، به کودکی کوک زده. برزخی هستی... توی این مقطع، کافی است سیاست دیگران را باور کنی و به خودت یک دروغ بگویی. آن وقت است که بزرگ شده ای...!

صدای مامان می گوید:
ـ فکر نمی کنم. شایدم... همین طور باشه که... می گی.
صدای ستاره می گوید:
ـ پس چی؟... بی راه نمی گم که... با گوشای خودم شنیدم.
صدای مامان باز می گوید:
ـ به حرفا که نمی شه اعتماد کرد. مردم... بیش تر وقتا حرف می زنن که زده باشن. بیش تر از اون که... به حرفا فکر کنن... به هیجانش... فکر می کنن. وای... این پله ها پدر آدمو در می آرن.
صدای ستاره، باز جوابش را می دهد:
ـ ولی... تا نباشد چیزکی... مردم نگویند چیزها. حتماً یه چیزی... هست!
صدای شان بریده بریده می آمد. پاهاشان، روی پله های به سمت بالا، قاطی شده بود. تا برسند به در ورودی، سی و شش پله را باید له می کردند. مارپیچ... به سن مامان نجمه.
از لای پنجره، آفتاب می خواهد به زور خودش را جا کند توی اتاق. هوا، سرد نیست، گرم هم... مامان نجمه توی قاب بالای تلویزیون، مشکوک دارد می خندد. تازگی ها ، کم تر حوصله ی حرف زدن دارد و بیش تر، نشسته می خوابد!
چشمم به در هال است تا برسند. سایه ی پاهاشان توی رگه های نور بیرون، می رقصد. در که باز می شود، اول مامان نجمه، یک سر مبل دو نفره ای را گرفته، می آید داخل و بعد ستاره، سر دیگر مبل را. نفس نفس می زنند. چند تار مو، همراه با شره های عرق آمده است تا گونه های مامان. مبل را می گذارند میان هال، مامان کمر راست می کند، دستش را می گذارد پشتش و قوس می دهد به شکم:
ـ اوه... پدرم در اومد.
ستاره همان طور دست روی دسته های مبل، نفس نفس می زند. از لای در نیمه باز می بینم شان و آن ها حواس شان نیست. ستاره که می رود سمت آشپزخانه، مامان هم سرک می کشد توی اتاق و لابد با دیدن تیله های براق چشم ها م از میان خماری پلک ها، لبخند کشیده ای می زند و ابرو می دهد بالا:
ـ سلام مامانی... بیدارت کردیم؟
لبخند می زنم، پلک می بندم و باز می کنم:
ـ سلام... خسته نباشی مامانی، خوبی؟
می آید جلوتر، توی درگاه می ایستد و یکدست می زند به پهلو:
ـ خوب خوابیدی؟ خوابای خوب دیدی؟
دیده بودم کور شده ام و مامان نجمه با یک گاری، مرا می برد روی تپه ای سبز که ابرها، تا پای خانه ها یش آمده اند، برای شفا. سربازی تکه نانی را داده بود دستم و خندیده بود. چشم ها م که روی تپه، توی خواب باز شده بود، همه کور بودند و سرباز... رفته بود.(۱)
ستاره، حوله به دوش می آید توی اتاق. لبخندش به چشم ها م می نشیند و خودش هم، کنارم. پشنگ های آب را می پاشد روی صورتم و دست خیسش را می کشد از پیشانی ام تا چانه:
ـ عزیییییز من... خوبی خاله؟
مامان می رود سمت آشپزخانه و ستاره، گونه ام را می بوسد. توی نور، روی گونه ام، ستاره روییده است حتماً. می گوید:
ـ چقد گرمه.
و داد می زند:
ـ نجمه... کولر رو می زنی؟ آتیش گرفتم.
بعد پهلو به پهلویم می چسباند، سر می گذارد روی شانه ام، کنترل تلویزیون را بر می دارد و می زند. صدای «عزت االله انتظامی» را خوب می شناسم. جذبه دارد، آرام است، فنی حرف می زند و خیلی آزاد. دارد با «اکبر عبدی» کل کل می کند. کارگرها آمده اند برای خراب کردن آپارتمان و هیچ کس نمی دانسته. ما هم نمی دانستیم! اولش هیچ کس نمی داند، وقتی خانه ی آرزو ها با کلنگ وحشی مصائب خراب شد، تازه همه می فهمیم به خیال چه سرابی زندگی می کرده ایم. این، چیزی بود که من از اجاره نشین ها (۲) فهمیده بودم و حالا، باز هم.
مامان نجمه، تنگ بلور به دست، می آید توی اتاق. تکه یخی، شناور است روی آب. می نشیند طرف دیگرم، لیوان را نیمه پر می کند و می آورد سمت لب ها م. می خواهم بگیرمش که می گذارد دم دهانم. ناچار، می نوشم.
«حمیده خیرآبادی» سبزی پاک می کند و حرص می خورد. انتظامی بالای سرش غر می زند و مامان نجمه هم:
ـ باید یه فکری واسه آسانسور کنم. این جوری، یواش یواش سیاتیک هم می زنه به پاهام.
پای لبم را پاک می کند و گونه ی دیگرم را می بوسد. باد خنکی توی اتاق موج می خورد. از لای پنجره، صدای آژیر آتش نشانی می آید و ویراژ موتور سواری و صدای سوت هواپیمایی که لابد رسیده است به آسمان بالای واحد ما و...
ستاره پا می شود، پنجره را می بندد، مانتوش را در می آورد می زند به چوب لباسی و می رود سمت آشپزخانه:
ـ مردم از گشنگی. چی داری تو یخچال؟
چند لحظه بعد، بوی کوکوی شب مانده می پیچد توی فضا. واحد هفتاد متری ما، طبقه ی چهارم است از یک آپارتمان پنج طبقه. وسط هال که بایستی، راستت آشپزخانه است، چپ اتاق نشیمن و اتاق خواب هم و حمامی یک متری، ادغام توی دست شویی! بالکنی هم برای خالی نماندن عریضه، رو به کوچه.
نان و کوکو و ریحان و گوجه، عصرانه ی خوبی است، به شرط آن که آدم دلش خوش باشد. نباشد، مرغ بریان هم زهر هلاهل می شود. مامان می گوید:
ـ خب؟
ستاره یک تکه کوکو می گذارد لای نان، بعد سبزی، گوجه، نمک می زند و می گذارد توی دهان. چند لحظه صبر می کند تا لقمه اش نرم شود و کوچک تر. بعد می گوید:
ـ توی اداره ی پُست، مردم ریخته بودن و فرم می گرفتن. از متصدی که پرسیدم، می گفت راسته. یارانه گیر شدیم!
مامان ابرو می دهد بالا و لب برمی گرداند پایین:
ـ عجب. اون وقت، چی می شه؟
ـ هیچی دیگه، یارانه ها از روی کالاها و اجناس کنار می ره و همه چی می شه بازار سیاه. نون، خدا تومن. گوشت و میوه و حبوبات و چیزای دیگه م روش. در عوضش، چندرغاز می ذارن کف دست مون که جبران مافات کرده باشن!
ـ شیر چی؟ شیر هم گرون می شه؟
ستاره تعجب می کند و ابرو می برد بالا:
ـ شیر؟
شیر که نباشد، یک پای غذای من هم لنگ می شود. بی شیر، دنیا سیاه سیاه است. اتاق مان، شیری است و آرام بخش. عکس خانه ی زردی، توی یک جنگل سبز و بالای آبگیری که دو مرغابی خوشبخت، در جهت عکس حرکت آب شنا می کنند، بالای سرم است. تکه هایی از گچ دیوار، شبیه رشته کوه البرز طبله کرده و قسمت هایی هم گلی، مثل کوچه ی پشت آپارتمان مان. یک چوب لباسی کنار در ورودی، خانه ای متروک با شعر سهرابی: به سراغ من اگر می آیید... از این به بعد هم مبل دو نفره و... همین. تمام دنیای من، همین است.

ستاره ظرف ها را می شوید. بعد دست ها ش را با حوله خشک می کند و می نشیند کنارم. بوی مامان را می دهد، اما نه آن قدر که آشنایی اش را میان قلبم احساس کنم. صداش می زنم خاله و صدام می زند: «عسل من».
لپم را که می گیرد، زبری سر انگشتانش را توی شیار زندگی احساس می کنم. عقده ها یش، چیزی کَم از عقده های مامان نجمه ندارد! همین قدر که او هم یک زن است، مثل همه ی زن های قماش مامان: بی کس و تنها. شاید هم من این طور فکر می کنم و او خواسته ظاهر کار را این طور نشان بدهد. به هرحال، برایم عزیز است و برایش، عزیزم. ستاره، پا می شود... ستاره می نوشد... ستاره حرف می زند... ستاره، گوش می دهد... ستاره... ستاره...

دو

ستاره، سوخته بود...! به پای آرزوهای پدری که مدینه ی فاضله اش را توی هپروت نشئگی مواد می دید. آن قدر مطمئن روی ابرها راه می رفته، انگار قطره ی زلال آبی باشد که توی بحبوحه ی تشنگی زمین، فرشته ی نجات شود. اما زمان فرود، دانه ی باران خمینه ای بوده میان فاضلاب انسان های پست!
حکایت ستاره، حکایت تکراری آسمان سیاهی است که ماه هم شرم دارد از تابیدن در پهنه ی آن. حکایت یک جنگ نابرابر، حکایت فمینیست سوخته، حکایت زن در عصر جاهلیت و حکایت نیمی از زنان امروز هم...

کاناپه را گذاشته ایم توی نشیمن، روبه روی تلویزیون، من هم رویش. دو نفره است، اما گاهی سه تایی هم می نشینیم. من وسط، راستم خاله ستاره، چپم مامان نجمه. آن ها که نباشند، جای شان را امیر، پسر واحد بغل می گیرد. دوازده سالی بیش تر ندارد. تقریباً زبان هم را خوب می فهمیم. او می گوید، من می شنوم. من می گویم، او... می خندد. از تیم فوتبال شان می گوید که با حمید و سراج و نوروز، حریف ندارند. شاهین بالای سر تیم های کوچه های دیگر هستند.
باباش، دلال است. دلار، یورو، پوند و هر نوع ارزی که توی بازار پیدا شود. ولی همیشه هشت شان گروی نه شان است. گاهی حتی مقداری از کرایه خانه شان را، مامان باید قرض بدهد. وام بلاعوض. ولی بابای من...
مامان می گوید چشم ها م به او رفته. یک نوع آرامش را توی دل طرف مقابل می نشانم، آرامش آلوده به تمنا.
هنوز او را ندیده ام، هیچ وقت. مامان می گوید می آید، یک روز بالاخره می آید. می گوید بیزینس کار می کند، واردات و صادرات...
می پرسم:
ـ اگر تاجر است، پس ما این وسط آلاخون والاخون چه کار می کنیم؟
این هم یکی از سوال های بی جوابم. و همه ی این ها که نباشند، یاسی هست. دختر واحد روبه رو... چهارده ساله با صورت زرد آبله ای و چشم های خمار.
امیر که فوتبال باشد، او می آید. می گوید از امیر خوشش نمی آید. چشم ها یش هیز است.
می گویم:
ـ اصلاً می داند هیز، یعنی چی؟
می گوید:
ـ مادرش گفته با پسرها نباید بازی کند. پسر با پسر، دختر با دختر.
هیچ دردی، از همان اول درد ندارد! می پرسم:
ـ خب... چرا؟
می گوید:
ـ ولی تو فرق داری. پسر نیستی که!
می پرسم:
ـ پس چی هستم؟
می گوید:
ـ یک دوست دارد که اسمش خدیجه است و توی طبقه ی پایین می نشینند و هرازگاهی با هم می روند پارک یا مدرسه.
می پرسم... می گوید... می گویم... و او همه اش حرف خودش را می زند. مانده ام کی، جواب سوال ها م را می گیرم؟
سریال پس از باران(۳) که پخش می شود، اگر ستاره نباشد، مامان اشک می ریزد و اگر باشد، با هم. ستاره می گوید: «دختر کلفت خانه ی خان، جوانی اوست».
به سن یاسی یا کمی بزرگ تر که بوده، یک شب پدرش با مرد جوانی آمده خانه، دست او را گرفته، گذاشته توی دست مرد و فرستاده به امان خدا. می گفت مرد، شوفر ماشین سنگین بود. او را نشاند روی صندلی و خودش هم کنارش.
پرسیده بود: «کجا می روند؟»
مرد گفته بود: «یک جای خوب!»
از خانه که دور شده بودند، برگشته بود و خواسته بود در ماشین را باز کند، بپرد پایین که مرد چنان با پشت دست خوابانده بود توی دهانش که دندانش افتاده بود روی زبانش.
از شهر رفته بودند بیرون و افتاده بودند توی جاده. کم کم خوابش گرفته و خوابیده بود. صبح، چشم که باز کرده، توی یک خانه ی دیگر بوده. بدنش کرخت بوده و پلک ها ش، سنگین. غلت زده بوده تا باز بخوابد، که درد ران ها ش، پیچیده بوده توی دلش...
همیشه ستاره به این جا که می رسد، پلک ها ش می پرد، دست ها ش می لرزد و سکوت می کند. سکوت، همیشه هم علامت رضایت نیست، گاهی اعتراض است به خلقت، به سرنوشت، به گذشته و...
حس زنانه را نمی دانم، اما شاید ستاره، تمام ابهت، نور و درخشندگی اش را توی آن صبح کذایی از دست رفته دیده باشد. رقت انگیز نیست که این، تمام غرور، منیت، اعتبار و کمال زن باشد که با خدشه دار شدنش...!؟
کلفت خانه ی خان که جارو بر می دارد، ستاره همراه با اشک ها ش، کنار مامان نجمه و من که مهم نیست برایش خواب باشم یا بیدار، توی درد دل هایش از روزگار جوانی، اتاق ها را جارو می کشیده، حیاط را، ظرف ها را... رخت ها را و هوا را می شسته. گردن پیش زنی خم می کرده که جای مادرش بوده، و شاید هم می توانسته مادرش باشد.
زن، نازا بوده، با چشم های لوچ و زبانی گند! به ستاره که رسیده، تمام فحش ها و عقده های بی باری اش را سر او خالی کرده. راننده، دلال ستاره بوده پیش صاحب خانه ی میان سالی که هوای پدر شدن داشته.
شش ماه بعد از بیرون رانده شدن از خانه ی بی مادری، ستاره به بار نشسته بوده. نمی دانسته باید خوشحال باشد یا هراسان. بیش تر از آن که ترس هم داشته باشد، شاید کنجکاو بوده بداند ثمره اش چیست؟
ساعتی مانده به ظهر روزهای آخر ماه هفتم، هوس کرده کمی از رخوت تنش کم کند و تکانی به خودش بدهد. جارو را بر داشته و توی هوای نیم سرد اسفند ماهی، حیاط را جارو زده، دست شویی ، آشپزخانه و حمام را هم. به پله های بهارخواب که رسیده، کمر راست کرده تا خستگی در کند، که دمپایی لیز خورده، سه پله یکی شده و با پهلوی راست، آمده روی کاشی های حیاط و لبه ی قرنیز پله. درد توی دلش پیچیده و... فقط یک آه.
چشم که باز کرده، ظهر بوده و هنوز خانه، خلوت. کنار پله ها افتاده و دردی خفیف، توی شکمش می پیچیده. زور زده تا بلند شود. نیم خیز که شده، چیزی لزج، از میان پاهاش، زیر دامنش، افتاده روی کاشی ها و بعد شره ای از زردآب و خون. چشم ها ش گشاد شده و باز از حال رفته.
وقتی دوباره بر گشته، خوابیده بوده توی اتاق، روی تشک، مرد و زن هم دو طرفش. چشم های لوچ زن، به شیطنت نشسته! بوی بدی توی فضا پیچیده بوده، بوی کافور، بوی سرکه، بوی... عقده!
خمار، نگاه می چرخانم و می ایستم روی پولک نگاه ستاره. اهمیتی نمی دهد و ادامه می دهد. گاهی، مهم نیست برای مان که دیگران چه فکری درباره مان کنند، مهم این است که حرف بزنیم. خالی می شویم...
و همه چیز برای ستاره بر گشته به سر شب... باز همان لذت درد آلود و باز انتظار دلهره آمیز. چند هفته و ماه گذشته، اما درخت بی بار شده اش، به بار ننشسته. مرد، دیگر متشخص نبوده، به خانه نمی آمده. زن، باز گنده زبان شده بوده و سلیته. دو درخت بی بار، توی یک باغچه ی خشک، فقط جیغ و جاغ گنجشک های محله را بیش تر می کند.
رفتار ها و طعنه ها ، سرانجام از حوصله ی ستاره بیرون زده و تصمیم به فرار گرفته. اما... می ترسیده.
شاید توی فیلم ها یا کتاب ها ، همه چیز تلخ شروع می شود، با امید پیش می رود و شیرین، ته می کشد. اما همان قهرمان، توی زندگی واقعی، با اولین مشکل به گل می نشیند! فرار، یعنی نیستی، فلاکت، هرزگی... یعنی ابهام معلوم! خیابان خوابی، چشم های هرزه، طعمه شدن و چیزی ورای آن چه که فکر می کرده. اما تصمیمش را گرفته بوده، باید می رفته. بهتر از هرزگی مدام بوده.
پس، پس از باران، توی اولین آفتاب، با خانم کوچیک خانه ی خان، فرار کرده به شهر. بسیار طعمه شده، تا گرگ شدن آموخته. بسیار گله به کفتار ها و گرگ ها سپرده، تا رسم چوپانی را از بر شده. حالا، برای خودش شده است یک ستاره، با آرزوهای یک زن. هر چند... سوخته.

نظرات کاربران درباره کتاب رویای چگوارا در قلب من می‌روید