فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تحول و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاد بودن در شرایط سخت

کتاب شاد بودن در شرایط سخت

نسخه الکترونیک کتاب شاد بودن در شرایط سخت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شاد بودن در شرایط سخت

شاید هم اکنون قلب شما شکسته باشد، شاید شغل یا عشقتان را از دست داده باشید، ‌امکان دارد بیمار باشید و بگویید «من نمی‌دانم باید چه کار کنم»
در این‌جا اولین و تنها کاری که می‌توانید انجام دهید، این است که بپذیرید کجا هستید. برای تغییر ابتدا با موقیعت‌تان صلح برقرار کنید، مقصر و گناهکار را فراموش کنید، پیشرفت وابسته به پذیرفتن است. پذیرفتن به این معنا نیست «که من می‌خواهم در این‌جا بمانم» پذیرفتن یعنی «این‌جا جایی است که من هستم و از این‌جا به سمت آن‌چه که می‌خواهم حرکت می‌کنم»

ادامه...
  • ناشر انتشارات تحول
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شاد بودن در شرایط سخت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: پذیرفتن





من و دوستم جورج چندین ماه در یکی از روستا های غرب آفریقا برای کمک به ساخت یک نانوایی ماندگار شدیم. با فشردن خاک برای نانوایی آجر می ساختیم. هر روز بچه های روستا برای کمک به ما به آن جا می آمدند. هیچ کدام از آن ها کفش نداشتند. یکی از بچه های بسیار خوشحال، همیشه یک لنگه جوراب به پا داشت. تنها یک لنگه جوراب بدون کفش؛ او حدوداً چهارده ساله بود. من او را لنگه جوراب صدا می زدم. از قضا کنجکاوی من گل کرد و یک روز از لنگه جوراب پرسیدم، چرا همیشه یک لنگه جوراب می پوشی؟ او با افتخار گفت: مادر من هر شب جورابم را می شوید و من آن را می پوشم. دوباره از او پرسیدم خب چرا فقط یک لنگه جوراب می پوشی؟ شاید او با سوال احمقانه من تعجب کرد. لبخندی زد و گفت «به این دلیل که من تنها یک لنگه جوراب دارم»
شاید هم اکنون قلب شما شکسته باشد، شاید شغل یا عشقتان را از دست داده باشید، امکان دارد بیمار باشید و بگویید «من نمی دانم باید چه کار کنم»
در این جا اولین و تنها کاری که می توانید انجام دهید، این است که بپذیرید کجا هستید. برای تغییر ابتدا با موقیعت تان صلح برقرار کنید، مقصر و گناهکار را فراموش کنید، پیشرفت وابسته به پذیرفتن است. پذیرفتن به این معنا نیست «که من می خواهم در این جا بمانم» پذیرفتن یعنی «این جا جایی است که من هستم و از این جا به سمت آن چه که می خواهم حرکت می کنم»



***
نکته: پذیرفتن یک نوع قدرت و هنر است .
***
به جای این که بگویید «همسر من یک غول است و من با اوگیر افتاده ام » بهتر است بگویید «همسر من یک غول است چه تجربه هیجان انگیزی! هم اکنون من می توانم تجربه های زیادی کسب کنم».
به جای این که بگویید«من همه ی پولم را از دست داده ام، اگر پولم را با دوستم سرمایه گذاری نمی کردم ......» بهتر است بگویید «این جا، جایی است که من هستم. من یک بار این کار را انجام داده ام، دوباره تکرار نخواهم کرد. »
تصور کنید که شما اضافه وزن دارید و می خواهید لاغر شوید:
اگر شما بگویید:
  • من چاق نیستم،یا ..
  • این اشتباه مادرم است که من چاق هستم،یا ..
  • خواهر من چاق تر است . چه اتفاقی می افتد؟ خب چاق می مانم.
  • اما گزینه ی دیگری وجود دارد، من چاق هستم . من خودم را دوست دارم . چه بخواهم چه نخواهم چاق هستم . اکنون تصمیم می گیرم که پنجاه کیلوگرم وزن کم کنم . شما آن چه را که هستید می پذیرید و سپس به سمت هدفتان حرکت می کنید .
  • پذیرفتن کم آوردن نیست، پذیرفتن نوعی شناخت است که جزئی از مسیر حساب می شود. بنابراین نباید درباره ی این قسمت از مسیر انتقادی کرد، شما باید خود و موقعیتتان را بپذیرید و به گرمی آن را در آغوش بگیرید .

سوال

تصور کنید که در هفته ی گذشته، شما:
  • بدنتان را خال کوبی کرده اید.
  • با همسایه تان بحث کرده اید .
  • ازدواج کرده اید .
  • به یک بانک دست برد زده اید.
  • کلیه تان را اهدا کرده اید.
  • بوتاکس کرده اید.
  • به گروه راهبان پیوسته اید.
  • یک پیتزای بزرگ را در عرض سه دقیقه خورده اید .
  • از روی یک پل بزرگ پریده اید و...
شما یک هفته ی پر مشغله داشته اید؛ به نظر شما هر کدام از این ها چه نتیجه ای داشته است؟
همه ی این ها چیز هایی هستند که شما ممکن است با آن ها حس بهتر و شاد تری داشته باشید.
در حقیقت این یک سوال زیرکانه بود، به این دلیل که می توانستم هر چیزی دیگری را در این لیست قرار دهم اما پشت هرکاری که انجام می دهید انگیزه وجود دارد، انگیزه در وجود همه وجود دارد .
تنها به حرف های من تکیه نکنید از روان شناسان دیگر بپرسید یا از مطالب افلاطون و ارسطو کمک بگیرید. تعبیر های زیادی درباره ی معنی واژه ی زندگی وجود دارد، نظریه های متفاوتی درباره ی دلیل کارهایی که انجام می دهیم وجود دارد، اما واقعیت این است که می خواهیم خوشحال باشیم و خوشحال بمانیم. شما یک پیتزای بزرگ را در طول چند دقیقه می خورید؛ به این دلیل که این کار حس خوبی به شما می دهد. گاهی برای خوشحال زیستن برنامه ی غذایی یک شخص را قرض می گیرید و به مدت شش ماه فقط کاهو می خورید هدف شما این است که از او پیشی بگیرید و حس بهتری را در خود ایجاد کنید.
مری می گوید من به یک موسسه خیریه کمک می کنم به این دلیل که کمک کردن به مردم را دوست دارم. مطمئناً همین طور است، مری خواسته که به موسسه کمک کند.
آیا شما مایلید این کار را انجام دهید؟ «اگر من این کار را انجام بدهم، حس بهتری خواهم داشت.»
شما به مدت چهار سال رشته حسابداری را می خوانید تا پدرتان را خوشحال کنید و می گویید «من این کار را کردم تا پدرم را خوشحال کنم.»
در واقع شما این کار را انجام دادید چون با انجام کاری که پدرتان از شما خواسته است خود شما حس بهتری پیدا می کنید.
اگر خودتان را برای فرزندانتان قربانی می کنید، اگر ازدواج می کنید، اگر طلاق می گیرید، اگر خالکوبی انجام می دهید یا به گروه کشیشان می پیوندید... هدف نهایی همچنان مشترک است.
«حتی اگر از روی پل بلند بپرید این تلاشی است برای داشتن حس بهتر.
«من اگر بمیرم حس بهتری از زنده بودن خواهم داشت»

به دنبال شادی بودن نوعی خودخواهی است!

چقدر احمقانه! همه ما به دنبال خوشحالی و خوشی هستیم، این امری عادی است. اما برخی از مردم نگران هستند که این خودخواهانه باشد. بنابراین آن ها احساس گناه می کنند و این باعث ناراحتیشان می شود. جستجوی خوشی اصلاً خودپسندانه نیست. خودخواهی این است که ناراحت و افسرده باشید. مردم خوشحال خلاق تر، مثبت اندیش تر و با فکرترند. مردم سرزنده دوستان بهتر، عاشقان بهتر وکارفرمایان بهتری پیدا می کنند.
مطالعات نشان داده است که اگر شما فرد شادی هستید بیش تر مایل به:
  • خوردن سوپ جوجه، حمل خواروبارهای عجیب و غریب، قرض دادن پول به دیگران هستید.
اگر فردی گوشه گیر و ناراحت هستید بیش تر مایل به:
  • شکایت درباره....
  • فرار کردن از دست رئیستان...
  • بی علاقه به حیوانات خانگی هستید. (لگد زدن به سگ)
به منظور کمک به اهدافتان: اجازه بدهید صادقانه حرف بزنم «هر چه شادتر باشیم چیزهای بهتری نصیبمان خواهد شد. »
شرایط سخت می تواند به این معنی باشد که شما هیچ پولی، امیدی، دوستی و یا شغلی نداشته باشید. امید چیزی است که ما همیشه به آن نیازداریم. خبر خوب این است که امکان بالا آمدن شما از عمیق ترین سوراخ ها ممکن است. اگر اکنون نسبت به زندگیتان بدبین هستید. به چند ماه گذشته برگردید و ببینید که چگونه شرایط سخت، شما را برای چیزها وموقعیت های بهتر آماده کرده است.
همه ما با این باور زندگیمان را شروع می کنیم که:
  • اشتباه کردن نادرست است.
  • خوشحال ترین مردم آسان ترین زندگی ها را دارند.
  • باهوش ترین مردم موفق ترین انسان ها هستند.
  • ما برای شاد زیستن حتما به یک شریک نیاز داریم.
هیچ کدام از جملات بالا مطلقا درست نیست.

به هرحال من آن را نمی توانم به دست بیاورم!

بیش تر از این نمی توانم تحمل کنم.گاهی زندگی سخت و دشوار می شود.



***
نکته: تلاش شما باید تا زمان خواب صورت گیرد. اجازه دهید فردا از خود دفاع کند و خود را رقم بزند.
***
زمانی که همه چیز ناامید کننده و مبهم می شود. چگونه با آن ها مواجه می شوید؟
شما تا جایی که می توانید مشکلاتتان را قبول کنید و آن ها را به جان بخرید. در حالی که ازکوه بالا می روید، اگر به صخره نوردی می روید و در لبه پرتگاه قرار می گیرید، ناخودآگاه تنها به همان لحظه فکر می کنید همه تلاش شما برای قدم بعدیتان خواهد بود. سپس قدم به قدم، سانت به سانت و سرانجام شما می توانید راه را هموار کنید و مسیر خود را مشخص کنید. چنین استراتژی برای زندگی روزمره شما کار آمد خواهد بود. این تنها رمزی است که وقتی زندگی سخت می شود قابل استفاده کردن است. ممکن است بپرسید: چگونه می توان سرحال و مثبت اندیش بود؟ وقتی حتی توانایی پرداخت اجاره خانه را نداریم. چطور مسیر را ادامه دهیم؟ زمانی که افسرده و تنها و یا بیمار هستیم؟
زمانی که بدترین چیزها اتفاق می افتد نمی توانید نگران آرامش زندگیتان و یا حتی لحظه های خوبتان باشید. شما می توانید یک روز سخت را در یک لحظه از بین ببرید و یا ساعتی را که سخت است در پنج دقیقه ببلعید. و یا یک مشکل را در یک لحظه آسان کنید. فقط قدم به قدم حرکت کنید. تنها اعتماد کنید و گام نخست را بردارید و سپس قدمی دیگر، در نهایت متوجه می شوید که بهترین ها امکان پذیر هستند.
اگر نگران کارهایی که در آینده باید انجام دهید هستید. چیزهایی که در آینده به خوبی انجام نخواهد شد. همه را فراموش کنید. تنها به آن لحظه فکرکنید.
اگر عازم راهپیمایی دسته جمعی هستید احمقانه نیست آب و غذای یک عمر زندگی را حمل کنید؟
جالب است که بگویم نه این عجیب نیست! بسیاری از مردم همه نگرانی هایشان را برای سال آینده حمل می کنند و متعجب هم می شوند که چرا زندگی این قدر سخت است. ما برای زندگی در ساعت طراحی شده ایم نه بیشتر!
در هر لحظه به دقایق دیگر فکر می کنید و قسمت عظیمی از آن دقایق را هدر می دهیم و باعث ایجاد مشکل می شویم.
***

داستان آقای هانگ

من سوشوما را در سال۱۹۸۲در سنگاپور دیدم. من ۳۳ ساله بودم و او ۱۸ ساله، یک دختر زیبا که پدرش هندی و مادرش چینی بود. پانزده سال بود در دنیا سفر می کردم. امّا با دیدن سوشاما در طول پنج دقیقه می دانستم که او همسر من خواهد شد و کمی بعد ازدواج کردیم.
در اسپانیا شرکت تجاری الکترونیک داشتم و با سوشوما به آن جا رفتیم، در مارس ۱۹۸۷ تنها پسرمان جودی به دنیا آمد. تا زمانی که او ۴ ساله بود در اروپا زندگی می کردیم. زمانی که به دلیل شغلم مجبور به سفر به نیجریه شدم به خاطر امنیت بیش تر و تحصیلات جودی همسرم و پسرم به سنگاپور رفتند. در ۲۳ می سال ۱۹۹۱ زمانی که در نیجریه بودم ساعت ۲ نیمه شب یکی از دوستانم با من تماس گرفت و به من اطلاع داد که ماشین سوشوما با درخت برخورد کرده است و همسرم در تصادف به شدت آسیب دیده است. در حالی که بهترین ها را برای او آرزو می کردم و امید به اتفاقات خوب داشتم، وسایلم را جمع کردم. اما کمی بعد تلفن دیگری به من زده شد که حاوی خبر مرگ سوشوما بود. دیوانه شده بودم. برای هفته های زیادی فقط گریه می کردم. گریه می کردم چون همسرم را از دست داده بودم و اما بیش تر از این موضوع نگران فرزند ۴ ساله ام بودم.
چگونه جودی می توانست بدون مادرش زندگی کند؟ چگونه می توانستم به تنهایی پسرم را بزرگ کنم؟
اولین تعهد من به پسرم این بود که تا بزرگ شدنش ازدواج نکنم. تصمیم گرفتم که جودی برای ادامه درسش در سنگاپور بماند. او در طول دوران مدرسه با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی می کرد. و در تعطیلات در اروپا و آفریقا به من می پیوست. ما شبیه دوستانی بودیم که با یکدیگر کل دنیا را سفر می کردیم. او بهترین دوست، شریک و محبوب من بود. ما با یکدیگر دنیا را شناختیم چیزی که هیچ گاه نمی توان حتی در کتاب ها پیدا کرد.

تلفن دیگر

من در سال ۲۰۰۱ برای شروع یک تجارت جدید به بولی سفر کردم. جودی دوست داشت که برای تعطیلات همراه من بیاید. در اواسط ۲۰۰۶ جودی دبیرستانش را تمام کرد و در آن جا به من پیوست. او همیشه دوست داشت که یک موتور سیکلت داشته باشد و من به عنوان هدیه برای او یک موتور خریدم .
در ۲۰ سپتامبر، ساعت ۲ نیمه شب پلیس با من تماس گرفت و گفت جودی تصادف کرده است زمانی که به بیمارستان رسیدم کبود شده بود و تنها در ۱۰ دقیقه در جلوی چشمانم از دنیا رفت. او تنها ۱۹ سال داشت. ابتدا همسرم و هم اکنون پسرم؛ من کاملاً بی حس بودم. دنیا روی سرم خراب شده بود. ۴ روز با حالتی گیج و افسرده تنها در جنگل راه می رفتم. همه جا جودی را می دیدم. برای درمان به تایلند رفتم. هنوز او را حس می کردم همه جا چهره او را می دیدم. برای مراسم چهلم دوباره به بولی برگشتم تا در کلیسا برایش مراسم بگیرم. ماه ها گذشت و من کم کم دوباره زندگی ام را شروع کردم. شاید ۱۳ سال زندگی در آفریقا به من کمک کرد که با این درد بهتر رو به رو شوم. آفریقایی ها معتقدند همه چیز اتفاق می افتد و زندگی به مسیرش ادامه می دهد. همیشه خودم را برای هدیه ای که برایش خریده بودم سرزنش می کردم. اما سرزنش کردن خودم چیزی را عوض نمی کرد. در طول سختی ها و مشکلات زندگی شما می توانید آینده را بسازید اما با ناراحت بودن نمی توانید آینده را بسازید. بعد از مدتی سعی کردم حس پشیمانی را از خودم دور کنم زیرا هر کاری کرده بودم برای پسرم بود. من هر چه در توانم بود برای او انجام دادم.
***
اما بهتر است شرایط امروز زندگی ام را بدانید! امروز من یک هنرمند هستم، و خلاقانه زندگی می کنم. از همه چیز زندگی ام از جمله مردم اطرافم وحیوانات لذت می برم. گاهی افراد نمی دانند در برابر چنین مشکلاتی چه کار کنند درست مثل زمانی که یک ببر از پنجره به داخل خانه می پرد! شاید برخی از شما فکر کنید توانایی روبه رو شدن با ببر داخل خانه تان را دارید. اما وقتی یک ببر واقعی داخل خانه تان می آید کاملاً عکس العمل دیگری از خود نشان می دهید.
من هر روز زمانی که از خواب بیدار می شوم خوشحال زیستن را انتخاب می کنم. زندگی همانند یک فیلم است، مدت زمانش مهم نیست کیفیتش مهم است.

چرا زندگی این قدر سخت است؟

به این دلیل که تغییر نکردن راحت ترین کار است و ما یک کار را آنقدر انجام می دهیم تا به نقطه بحرانی برسد. مثلاً سلامتی مان را در نظر بگیرید، چه زمانی رژیم غذاییمان را تغییر می دهیم یا شروع به ورزش می کنیم؟ وقتی که بدن ما دچار مشکل شده است؟ زمانی که پزشکمان گفته است؟ «اگر شما سبک زندگی تان را تغییر ندهید، با دست خودتان باعث مرگ خودتان می شوید» و در این زمان ناگهان با انگیزه می شویم. یا مثلاً در روابطمان چه زمانی به یکدیگر می گوییم که چقدر مراقب هم هستیم؟
***
هیچ رمزی برای شاد زیستن وجود ندارد تنها و تنها شمایید که آن را انتخاب می کنید.
***
زمانی که خانواده از هم جدا شده، زمانی که ازدواج منجر به جدایی می شود. یا مثلاً در تجارت چه زمانی ما عقاید جدید و تصمیم های سخت را به کار می گیریم؟ زمانی که هیچ پولی برای پرداخت بدهی ها نداریم. چه زمانی خدمات به مشتری را یاد می گیریم؟ بعد از این که همه مشتری ها ما را ترک می کنند. یا در مدرسه، چه زمانی پشیمان می شویم و تصمیم می گیریم درس بخوانیم؟ وقتی نمره قبولی را نمی توانیم بگیریم. بزرگ ترین درس های زندگی را ما در سخت ترین شرایط یاد می گیریم. چه زمانی شما مهمترین تصمیم های زندگیتان را می گیرید؟ ما موفقیت ها را جشن می گیریم اما از آن ها چیزهای زیادی یاد نمی گیریم. اما شکست ها باعث رنجش انسان می شوند و ما در آن ها ورزیده می شویم همیشه گمان می کنیم که فجایع و حوادث بد نقطه تحول و برگشت هستند.



چرا من؟

زمانی که ماجرا به اوج خود می رسد یا ما همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسانی که ما را دوست دارند از دست می دهیم. معمولاً یک سوال می پرسیم: چرا؟ چرا من؟ چرا الان؟ پرسیدن سوال چرا؟ می تواند ما را دیوانه کند. معمولاً هیچ پاسخی برای این گونه سوالات وجود ندارد. اما مردم عاقل سوالات «چه چیز » را می پرسند. من می توانم چه چیزی از این اتفاق یاد بگیرم؟ در برابر این چه کاری می توانم انجام بدهم؟ زمانی که شرایط سخت و نا امید کننده می شود آن ها از خود می پرسند: امروز من می توانم چه کار کنم که همه چیز بهتر شود؟



افراد عاقل با مشکلات روبه رو نمی شوند بلکه آن ها را می پذیرند و از خودشان می پرسند چگونه من می توانم فکرم و عملم را تغییر بدهم؟ اما برخی زمانی که سقفی ریزش می کند از خودشان می پرسند «چرا همه چیز باید برای من اتفاق بیفتد؟»
ما درگیر عادت هایمان هستیم، یک کار را آنقدر انجام می دهیم، تا مجبور شویم آن را تغییر بدهیم.



***
نکته: خوشحال ترین انسان ها هیچگاه درباره عدالت زندگی قضاوت نمی کنند . آن ها فقط به آنچه که دارند فکر می کنند.
***
مری با همسرش قطع رابطه کرده بود او برای یک هفته در اتاقش مانده بود و در را قفل کرده بود. اما به تدریج با دوستان قدیمی اش تماس گرفت و با افراد جدیدی روبه رو شد. او خیلی زود خانه و شغلش را تغییر داد بعد از ۶ ماه او از همیشه خوشحال تر و با اعتماد به نفس تر بود.
فردی از شغلش اخراج شده بود و در جستجوی شغل بود اما کاری پیدا نکرد، خودش یک تجارت کوچک به راه انداخت. برای اولین بار او کارفرمای خودش بود. او کاری را شروع کرده بود که همیشه در جستجوی آن بود. او همچنان در محیط کاری اش با مشکلاتی روبه رو است اما زندگی او هم اکنون معنی و رنگ جدیدی به خود گرفته است.

آیا زندگی پر از اتفاقات سخت و دردناک است؟

بهتر است بگوییم نه خیلی. جهان همیشه ما را با نشانه هایی آگاه می کند. زمانی که ما به نشانه های کوچک توجه نمی کنیم، ما را با چکشی آگاه می کند.

سه راه برای روبه رو شدن با مشکلات زندگی وجود دارد:

  • زندگی مجموعه ای از اتفاقاتی است که من به همه آن ها نیاز دارم. آن ها با نظم خاصی اتفاق می افتند. بهترین راهکار که حداکثر آسایش خیال را فراهم می کند.
  • زندگی شبیه یک قرعه است. اما این من هستم که همه چیز را می سازم. گزینه خوب دیگری که بیانگر کیفیت زندگی است.
  • چرا همه اتفاقات بد برای من می افتد این چه عدالتی است؟ گزینه ای که حداکثر نا امیدی و ناراحتی را به وجود می آورد.
و حال انتخاب با خود شماست که چگونه با مشکلات روبه رو می شوید و کدام گزینه را انتخاب می کنید.
زندگی همیشه اینگونه پیش می رود. ما با سنگ های کوچکی آگاه می شویم، به سنگ های کوچک بی توجهی می کنیم توسط یک آجر هوشیار می شویم و اگر به آن آجر ها توجه نکنیم با یک تخته سنگ روبه رو می شویم.
اگر صادق باشیم خودمان به خوبی می دانیم که کجا و چگونه به این علامت ها بی توجهی کرده ایم. با این حساب هیچگاه نباید بگوییم چرا من؟
زندگی همیشه دردناک نیست بلکه سختی ها هنوز دلایل اصلی برای تغییر و تحول هستند. حتی زمانی که ما در شرایط سختی هستیم می توانیم وانمود کنیم که همه چیز از جمله حال ما خوب است. گاهی فیلسوف بودن در برابر مشکلات و شرایط دیگران کاری بس آسان است؛ برای مثال به زندگی جیم نگاه می کنیم و می گوییم: «قطع ارتباط برای او بهترین کار است».
به شرایط مری نگاه می کنیم و می گوییم «طلاق به او کمک می کند که روی پاهای خودش بایستد».
همه ما موافقیم که سختی ها ما را قدرتمندتر می کنند. اما زمانی که مشکلات به سمت ما می آیند خیلی مشتاق و مثبت اندیش نیستیم. و دائم می گوییم خدایا چراااا من؟
شما می توانید به من یک مشکل خوش خیم را بگویید؟ متاسفانه سختی ها و مشکلات مساعد و خوش خیم نیستند. مشکلات حاوی امواج هستند. در واژه غیر علمی امواج اتفاقاتی از چیزهایی که تمایل به سفر گروهی را دارند به تصویر می کشند. صبر و تحمل در برابر سختی ها بسیار موثر است. زمانی که برای شما مشکلی پیش آمده است با خود بگویید این شرایط تجربه ای می شود برای زندگی آینده ام. و زمانی که در موج بعدی قرار می گیرید با خود می گویید من این امواج را می شناسم این نیز موقتی است .
***

داستان آدرین

در یک شب سرد و پرستاره در سال ۲۰۰۶ من سرگردان و سر درگم در روستا پرسه می زدم. همیشه عاشق چنین آسمانی بودم. اما آن شب مضطرب و ناراحت بودم. عظمت آسمان و شگرفی اطرافم را حس می کردم و من همچون روح تنها ما بین آن همه زیبایی بودم. شکست را با تمام وجودم حس می کردم. حس خوبی از خودم نداشتم. در حالی که چشم هایم خیس بود دلایلی که مردم به من احترام می گذاشتند را می شمردم. فکر می کردم چطور سایر افراد می توانند به من احترام بگذارند در حالی که من از خودم متنفر هستم. دنبال جایی برای خود کشی بودم. کنار جاده یک تیر تلفن بود، بر روی آن یک میله به صورت افقی نصب شده بود، گمان می کردم آنجا جای مناسبی برای خودکشی باشد. مقداری تخته و کلوخ جمع کردم و آن ها را شبیه تپه کوچکی درست کردم تا بتوانم از آن بالا بروم. مهم نبود که چطور آن تپه را درست کرده بودم اما نمی توانستم از آن بالا بروم بنابراین به خانه ام برگشتم تا یک نردبان بیاورم. زمانی که به خانه رسیدم جک و لابرودار را پشت در منتظر دیدم. آن ها از دیدن من بسیار خوشحال شدند، پریدند و مرا در آغوش گرفتند. گرمی و صمیمیت جک مرا به وجد آورد. آن لحظه سعی کردم افکار منفی را از خودم دور کنم و تصمیمم را عوض کنم. آن ها را به شام دعوت کردم. وقتی می توانستم باعث شادمانی و تغییر زندگی یک فرد باشم نظرم نسبت به خودم عوض شد.

تجارت من با شکست مواجه شد.

چطور می توانستم این قدر رکود داشته باشم؟ همه چیز در طول یک سال اتفاق افتاد. دوست قدیمی ام تد یک هنرمند با استعداد بود، ما با یکدیگر تصمیم گرفتیم یک تجارت اینترنتی برای به بازار گذاشتن کارهای هنری او را آغازکنیم. برای شروع کار نیاز به پول داشتیم. بنابراین من برای شروع این کار مقداری پول قرض کردم. اما بعد از شروع کار تد از ادامه کار کنار کشید و به اسپانیا رفت. زمانی که یک کار به خوبی پیش نمی رود زمانی است که:
  • جیب هایتان خالی است.
  • تنها غذای خانه تان یک شیشه سس و یک بطری ترشی است.
  • به مغزتان برای خوردن یک وعده غذایی فشار می آورید.
هر سختی در زندگی امکان پذیر است اما مهم این است که شما تصمیم بگیرید و با تلاش همه چیز را از نو بسازید .

افسردگی شدید

مرگ مادرم بر اثر سرطان خون ضربه مهلکی را به من وارد کرده بود. می دانستم که مادرم بیمار است اما گمان نمی کردم این بیماری باعث مرگ او شود. در حالی که من در غم از دست دادن مادرم بودم بانک نامه تصرف خانه را فرستاد. سعی داشتم به هر نحوی که شده خانه پدری ام را حفظ کنم و نگذارم بانک آن را در مزایده قرار دهد، بخشی از کار را هم پیش بردم اما در نهایت همه چیز خلاف میل من پیش رفت. تنها یک ساعت وقت داشتم اسباب و وسایلم را جمع کنم و خانه را ترک کنم.
بی خانمان و سرگردان بودم. خوشبختانه دو نفر از دوستانم مرا به منزلشان دعوت کردند و به من اجازه دادند تا پیدا کردن یک محیط مناسب برای اقامت با آن ها زندگی کنم. گاهی قانون طبیعت به انسان های ضعیف فشار می آورد. از آن جایی که من هم انسان ضعیفی بودم عجیب نبود. یک شغل همچون رانندگی کامیون پیدا کردم که رئیسم کل روزهای هفته مرا به کار می گرفت. ما کاملاً مطابق هم بودیم. من به پول نیاز داشتم و او به دنبال آدمی بود که دائم به او سرکوفت بزند. افسردگی و پریشانی من بیش تر شده بود، یک بیچارگی عمیق و شکننده بود. رانندگان ماشین های سنگین، سخت و مقاوم هستند. اما من نمی توانستم اینگونه باشم. روزی نبود که ناخوداگاه گریه نکنم. وقتی آشنایانم برای دیدن من به خانه می آمدند دوست داشتم خودم را از آن ها پنهان کنم. بسیاری از اقوامم با من قطع رابطه کرده بودند. زمانی بود که من حصار تنهایی را اطراف خودم حس می کردم. تنها همدمم سگ کوچکم بود. پس از آن تنها پزشکان سعی کردند مرا درمان کنند. درگیر یک استرس و افسردگی شدید شده بودم، پزشکان داروهایی با دُز بالا را برای من تجویز کردند. همزمان با مصرف داروها مشاوره را نیز شروع کرده بودم.
مغزم همچون مه تیره و تار بود. نسبت به مصرف دارو ها معتاد شده بودم و گاه حس دیوانگی و مستی داشتم. کوچک ترین چیزها را به خاطر نمی آوردم حتی به خوبی قادر به صحبت کردن نبودم به گونه ای که برای بیان کردن کلمات روزانه باید تلاش می کردم. پزشکان به من هشدار داده بودند باید مصرف داروها را قطع کنم اما کنترل و درمان بیماری از درد و سختی خود بیماری دشوارتر بود.
تصمیم گرفتم لوح سرنوشتم و قابی که در آن قرار گرفته بودم را ترک کنم. برای زندگی کردن نه فقط زنده ماندن؛ تلاش کردم و گذشته ام را فراموش کردم. الان حس پیروزی در درونم شکل گرفته است.

مسیرم را ادامه دادم

مصرف دارو ها را قطع کردم، هر قدم که به سمت جلو برمی داشتم، قوی تر می شدم. خواندن کتاب های روانشناسی و روانپزشکی را شروع کردم. سعی کردم که خود درمانی کنم و خودم پزشک خودم باشم. متوجه شدم که افسوس گذشته را خوردن و منتظر ماندن برای آینده کاری بیهوده است. هدف من ساختن زمان حال بود.
یک برخورد تصادفی با یک پزشک که معالج بیماری ها به وسیله خواب مغناطیسی بود آخرین حلقه این زنجیره را رقم زد. او به درمان من کمک کرد. ابزاری را به من داد که بتوانم به وسیله آن افکار منفی را از خودم دور کنم. او به من یاد داد که شکر گزار هر آنچه که در زندگی دارم باشم. ازدواج هم توانست به زنجیره درمانم کمک کند. اگر چه که فرزندانم هیچگاه کل داستان را نشنیده اند اما آن ها مرا به خوبی حس می کردند و متوجه احساساتم می شدند. هیچگاه نصیحت پسر ۱۰ ساله ام را فراموش نمی کنم که می گفت: پدر شما باید قرص هایتان را، به موقع مصرف کنید من نمی خواهم بدون شما بزرگ شوم.
امروز برای انجام کارهایی که من را خوشحال می کند وقت می گذارم، جملات و لطیفه های زیبا می نویسم و در اینترنت به اشتراک می گذارم. نوشته های من جنبه سرگرمی دارند و چاپ آن ها برای من مهم نیست. این روزها این افتخار را دارم که به انسان هایی که دچار گرفتاری و مشکل شده اند کمک کنم. زمانی که زندگی دوباره کمی برای من سخت می شود کمک هایی را که برای افراد اطرافم انجام دادم را به یاد می آورم و با خودم می گویم شاید فردا شخص دیگری به من نیاز داشته باشد.
***
بنابراین لازم است امید و نگاه مثبتی را که فردا به آن نیاز دارم در وجود خودم حفظ کنم. سعی می کنم مرتباً دوستانم را ملاقات کنم. گاهی دوستانم به من می گویند تو حس عشق و دوست داشتن را دوباره در ما زنده می کنی و این باعث خوشحالی من می شود.
در زندگی فهمیدم که تا زمانی که خودتان را دوست نداشته باشید جایی برای دوست داشتن دیگران وجود ندارد. امروز من در حال فتح قله زندگی ام هستم. یک شرکت افتتاح کرده ام و خوشحالی را حس می کنم. مهم نیست چگونه چیزهای بد وارد می شوند همیشه یک راهی برای غلبه بر آن ها وجود دارد. من بر آن ها غلبه کردم و خوشحالم.

قدم به قدم

گاهی دوستانم و همسرم جولی از آن شب خودکشی و حسم می پرسند؛ بهتر است واضح بگویم که آن شب هیچ حسی نداشتم و عصر آن روز را با دوستانم گذرانده بودم که در بین آن ها حس غریبی داشتم، در واقع نسبت به همه چیز چنین حسی داشتم.
در آن لحظه هیچ امیدی نداشتم هیچ نقطه روشنی برای من وجود نداشت. اما امروز می گویم به چیزهای خوب فکر کنید. به زمان حال بیاندیشید و کاری را انجام دهید که در حد توانایی تان است. زمانی که خودتان تغییر می کنید زندگی شما تغییر می کند. یک فرایند آهسته از کنترل احساساتتان را ایجاد کنید. همه چیز ممکن است.




داستان: این یک فاجعه است

دبی برای بزرگ کردن پسرش مدرسه را ترک کرد، پدر و مادرش می گفتند که او دانش آموز با استعدادی بوده است، چه فاجعه ای؛
تام و دبی در سن ۱۸سالگی ازدواج کردند. آن ها ناراحت بودند و می ترسیدند. همیشه خانواده شان می گفتند: این فاجعه است. آن ها در سن۲۲سالگی از یکدیگر جدا شدند و دبی یک مادر تنها شد همه همسایه ها می گفتند! این فاجعه است.
در سن ۲۶سالگی دبی مدرکش را در زمینه مهارت های اجتماعی کامل کرد.
او تصمیم گرفت که به مادران نوجوان کمک کند. او در یک مرکز دولتی مشغول به کار شد و برای حمایت و روحیه بخشیدن به دختران جوان، به کشورهای مختلف سفر می کرد. پسرش همچون نوری در زندگی او بود و مادر بزرگ و پدر بزرگش از دیدن او لذت می بردند و به خود می بالیدند. در سن ۲۸ سالگی دبی با مرد رویاهایش ازدواج کرد. دبی هم اکنون یک پسر زیبا، یک شغل معنی دار، یک همسر دوست داشتنی و یک رابطه قوی با والدینش دارد.

سوال: کدام مورد فاجعه بود؟
  • داشتن یک فرزند که امروز تسلی بخش روح اوست؟
  • ادامه تحصیلاتش در زمینه ای که او واقعاً آن را حس کرده بود؟
  • و یا ازدواج اولش که مشکلات ارتباطی و دلایل به وجود آمدن آن ها را به او آموزش داد؟
تا به حال برایتان اتفاق افتاده که به گذشته و اتفاقاتش برگردید و به خودتان بگوید «در آن زمان آن بدترین چیزی بود که می توانست برایم اتفاق بیافتد اما امروز فهمیدم که آن واقعاً برایم نیاز بوده است ». سختی های زندگی و یا شاید به قول دیگران فجایع زندگی بود که از او یک زن مقتدر ساخت.
اگر این اتفاق برایم نمی افتاد من خوشحال تر بودم.
ما بهانه های زیادی داریم که خوشحالی را به تاخیر بیندازیم.
در این جا من به ۶ مورد از آن ها اشاره می کنم.

بهانه اول: اگر من در جای دیگری بودم خوشحال بودم.
همیشه می گوییم: «اگر من به یک شهر جدیدی بروم می توانم شروع تازه ای داشته باشم»
«من نیاز دارم که مهاجرت کنم» اما زمانی که انسان ها مهاجرت می کنند آن ها عادت ها و افکارشان را هم با خودشان حمل می کنند و زندگی آن ها همان گونه است که زندگیشان و افکارشان است. افراد تغییر مکان می دهند اما موفقیت ها و موقعیت های مشابهی را برای خودشان به وجود می آورند و طلبکار شاخه دیگری می شوند.
اگر شما ولخرج هستید و به آرژانتین مهاجرت کنید، شما همچنان ولخرج باقی خواهید ماند.
بهترین توصیه این است که:
قبل از این که نشانی هایتان را تغییر دهید، افکارتان را تغییر دهید.
درک زندگی گاهی در تغییر مکان دادن نیست.
بعضی از ما باور داریم که با سفر به سرزمین های دور می توانیم معنی واقعی زندگی را بفهمیم.
برای اکثر ما زندگی در ناحیه دیگری خلاصه شده است. اما حقیقت این است بهترین مکانی که می توانید شروع تازه ای داشته باشید، همان مکانی است که شما الان در آن جا هستید.

بهانه دوم: اگر جوان تر یا پیر تر بودم می توانستم خوشحال تر باشم.
گاهی انسان ها فکر می کنند خوشحالی به سن بستگی دارد. در سال ۱۹۹۰ رونالد اینگلهارد نتایجی را درباره خوشحال زیستن چاپ کرد که حدود ۱۷۰۰۰۰ هزار نفر در آن تحقیق شرکت کرده بودند. اینگلهارد مشتاق بود که بداند چقدر سن بر روی خوشحالی تاثیر دارد. از شرکت کنندگان سوالات متعددی درباره خوشحالی و موارد دیگر پرسیده شده. شرکت کنندگان را به گروه های سنی ۱۵_۲۴،۲۵_۳۴,و ۳۵_۴۴ و ... تقسیم کرده بودند.
شما چگونه فکر می کنید، فکر می کنید کدام گروه سنی از مردم با خوشحالی بیش تری زندگی می کنند؟

نتایج به این شرح ثبت شد:
۱۵_۲۴ ساله -> ۸۱% رضایت از زندگی
۲۵_۳۴ ساله-> ۸۰% رضایت از زندگی
۳۵_۴۴ساله-> ۸۰% رضایت از زندگی
۴۵_۵۴ساله-> ۷۹% رضایت از زندگی
۵۵_۶۴-> ۷۹% رضایت از زندگی
۶۵ به بالا-> ۸۱% رضایت از زندگی

در تحقیق های مختلف در دانشگاه ها و مکان های مختلف نتایج مشابهی یافت شد. آن ها این نتایج را برای بیش از ۱۰۰ مورد دیگر امتحان کردند. سن بیش تر از یک درصد بر روی شاد زیستن تاثیر ندارد. برخلاف همه داستان ها و مشکلات دوره نوجوانی یا میانسالی سن تقریبا هیچ تاثیری بر روی شادی ندارد.
***
نکته: مسائل به سن شما بستگی ندارد بلکه آن ها به باورها و طرز فکر شما ارتباط دارد.
***
بهانه سوم: زمانی که من در ارتباط با افراد سرحال و خوشحال هستم من نیز خوشحال می شوم.
افراد خوشحال قبل از این که مردمان شاد را ببینند خودشان خوشحال هستند. هیچ کس نمی تواند شما را خوشحال کند. چه زمانی چه چیزهایی قادر هستند ما را خوشحال کنند ؟ شاید فیلم ها یا آهنگ ها بتوانند به ما کمک کنند. در شعر ها و فیلم ها انسان هایی به ما می گویند که آن ها نیز تنها و ناراحت بودند و گاه در زندگی شکست خورده بودند. اما این خود انسان است که می تواند همه چیز را تغییر بدهد. انسان های خوشحال همانند خود را جذب می کنند و انسان های افسرده و ناراحت همانند خود را جذب می کنند.
آیا زمانی که شما شاد و سرزنده هستید در جستجوی انسان های غم زده و پریشان هستید؟
من مطمئنم که این گونه نیست. قطعاً شما به دنبال انسان هایی شبیه خودتان هستید. چون شما دقیقاً همان چیزی را جذب می کنید که شبیه خودتان باشد. برای جذب مردمان مثبت اندیش و شاد ابتدا باید لبخند بزنید و سعی کنید همیشه لبخند را بر روی چهره تان حفظ کنید.
اگر حس ناراحتی یا افسردگی دارید تنها باید تلاش کنید افکارتان را تغییر دهید. قدم به قدم خودتان را از چاهی که در آن قرار دارید خارج کنید. اگر مثبت اندیشی را شروع کنید ناخودآگاه دوستان و همکاران شادتری را جذب خواهید کرد.



***
نکته: در دنیای واقعی افراد دیگر نمی توانند زندگی شما را تغییر دهند بلکه این خود شما هستید که می توانید زندگیتان را تغییر دهید.
***
بهانه چهارم: اگر این مشکل را نداشتم می توانستم خوشحال تر زندگی کنم.
شما همیشه در زندگی مشکل دارید و حتی زمانی که شما در زندگی تان مشکل چندان مهمی ندارید مشکلات کوچک را برای خودتان بزرگ می کنید. این عقیده که ما برای نگران بودن همیشه عواملی را پیدا می کنیم درست است. ما همیشه سلسله مراتبی از نگرانی ها را داریم.



چطور می توانیم کم تر خودمان را اذیت کنیم و نگران مسائل اطرافمان نباشیم؟
ابتدا باید تمام عوامل ایجاد استرس و نگرانی را در ذهنمان شناسایی کنیم. باید در برابر آن ها آسوده و آرام باشیم. و برخی از آن ها را کاملاً فراموش کنیم. اینگونه می توانیم خوشحال تر باشیم. ما قادریم تصمیمات آگاهانه بگیریم. خودمان باید انتخاب کنیم که نمی گذاریم چیزی روزمان را خراب کند. باید بدانیم که این خودمان هستیم که همه چیز را می سازیم. باید با خودمان عهد ببندیم که هیچ چیزی نمی تواند ۲۴ ساعت یک روز من را خراب کند. و باید دائم این پیمان را روزانه با خودمان تکرار کنیم.
***
نکته: همیشه عواملی وجود دارد که باعث ناراحتی ما می شود و اما ما می توانیم سرگرم و مشغول کار دیگری شویم. قوانین متعددی برای زندگی کردن وجود دارد و اما آسان ترین و بهترین راهنکا شاد زیستن است.
***
بهانه پنجم: فقط اگر آن را داشتم خوشحال بودم.
در دنیا افرادی وجود دارند که در ناراحت کردن دیگران متخصص هستند. آن ها گاهی با حالت های مختلف سعی می کنند شما را متقاعد کنند که شما چیزی را در زندگیتان از دست داده اید. برای مثال تبلیغات تلویزیونی را در نظر بگیرید. هدف آن ها ناراحت کردن شما نسبت به آن چه دارید است؛ آن ها با تحریک احساساتتان شما را وادار می کنند که محصول آن ها را بخرید. تبلیغات دقیقا مقصد ما را پیدا می کنند و آن ها طبع مقایسه کردن در وجود ما را می شناسند. خرید چیزهای جدید برای تعداد روزهای کمی می تواند ما را هیجان زده و خوشحال کند.
***
نکته: با داشتن یک سری وسایل و کالاها خوشحال خواهید شد اما اگر بتوانید بدون داشتن آن ها خوشحال باشید توانمند هستید.
***
بهانه ششم: من خوشحال خواهم بود زمانی که...
همسایه ۷۵ کیلویی من می گوید اگر من به ۶۰ کیلو گرم برسم آنگاه است که حس خوشی خواهم داشت. بنابراین او شاد زیستن خود را ۵ ماه به تعویق می اندازد و زمانی که ۶۰ کیلو می شود یکی از عزیزانش را از دست می دهد. هم اکنون او ۶۰ کیلو است اما خوشحال نیست.
تا چه زمانی می خواهید خوشحالیتان را به تعویق بیاندازید؟
ما خوشحالی را همچون یک سراب می بینیم. ما همانند افرادی هستیم که در بیابان راه می روند و در بالای سر آن ها نشانه هایی است که خوشحالی را به آن ها نشان می دهد ولی ما آن ها را نمی بینیم و می گوییم اگر بتوانم به آن جا برسم آنگاه خوشحال خواهم بود.
در زندگی روزمره ما نمی توانیم خوشحال باشیم چون مشغول پرداخت وام، بیماری اطرافیان و غیره هستیم و به بهانه های مختلف خوشحالیمان را به تعویق می اندازیم. زندگی هیچگاه متوقف نمی شود. شما فارغ التحصیل می شوید، شغل مورد علاقه تان را پیدا می کنید، به شهرت می رسید، صاحب خانواده می شوید، مسافرت می روید، با تصادفات و اتفاقات گوناگون رو به رو می شوید و... در واقع زندگی خیلی پیچیده است. هم اکنون می توانید مشکلات و اتفاقات را به حداقل برسانید اما نمی توانید آن ها را پیش بینی کنید. بنابراین زمانی که در سختی و گرفتاری های زندگی هستید باید بتوانید از خود و زندگیتان لذت ببرید. باید برای شیفته و عاشق بودن تلاش کنید. اگر درگیر هر نوع مشکلی هستید از خودتان لذت ببرید.

بهانه هفتم: در صورت صلح جهانی من می توانم خوشحال باشم.
مری می گوید من تا زمانی که دنیا در صلح و آرامش قرار نگیرد نمی توانم خوشحال باشم. این فرد بسیار دلسوز و آزاده است اما هوشیار نیست. بهتر است در خلال مسائل شاد باشید و در گوشه ای از دنیا با آرامش کار کنید. دنیا را به شکلی که هست باید پذیرفت. مسئولیت ها را بپذیرید و شرایط را بهبود ببخشید.



***

نکته: مردم خوشحال، برای اتفاقات، شادیشان را به تعویق نمی اندازند.
***

نظرات کاربران درباره کتاب شاد بودن در شرایط سخت