فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین

کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین

نسخه الکترونیک کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین

هنری لی متوجه جمعیتی می‌شود که مقابل هتل پاناما در محله‌ی ژاپنی‌های سیاتل جمع شده‌اند. هتل ده‌ها سال تخته‌کوب بوده و حالا مالک جدید اشیاء شگفت‌انگیزی در زیرزمین آن کشف کرده است. اشیائی که به خانواده‌های ژاپنی- آمریکایی تعلق دارد که در زمان جنگ جهانی دوم، دولت آمریکا آن‌ها را از خانه‌هایشان بیرون کرده و به اردوگاه‌های جنگی فرستاده است. هنری، مالک هتل را می‌بیند که چتری حصیری را باز می‌کند و همین کار او را به دهه‌ی 1940 می‌برد، به اوج جنگ، به زمانی که دنیای هنری انباشته بود از سردرگمی و هیجان، به دورانی که با کیکو اوکابه، هم‌شاگردی ژاپنی‌اش آشنا و بعد معصومانه عاشقش می‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من چینی هستم

(۱۹۴۲)
هنری لی کوچک وقتی دوازده سالش شد دیگر با پدر و مادرش حرف نزد. نه این که از روی بچگی بهانه های ابلهانه بگیرد، بلکه پدر و مادرش از او چنین خواستند.
به هر حال ماجرا این طور بود. آن ها از او خواستند... نه. به او گفتند، دیگر به زبان مادری اش، یعنی چینی حرف نزند. سال ۱۹۴۲ بود و آن ها به هر وسیله ای متوصل می شدند که هنری انگلیسی یاد بگیرد. این کارشان وقتی هنری را گیج تر کرد که پدرش نشان دکمه مانندی را به لباس مدرسه اش سنجاق کرد که رویش نوشته بود: «من چینی هستم.» تناقضی که این میان وجود داشت نامعقول به نظر می رسید. با خودش می گفت، معنی ندارد. پدرم.
هنری به زبان صحیح کانتونی پرسید: «?M-ming bak» یعنی «من نمی فهمم.»
پدرش یک سیلی در گوشش خواباند. البته نه چندان محکم، فقط برای این که حواسش را جمع کند. «بس. فقط تو آمریکایی حرف زد.» کلمات به زبان چینگلیش از دهان پدر بیرون می آمد.
هنری به انگلیسی گفت: «من نمی فهمم.»
پدر پرسید: «هان؟»
«اگر قرار نیست چینی حرف بزنم، پس چرا این نشان را به سینه ام زده اید؟»
«هان؟ چی؟» پدر رو به مادر کرد که از آشپزخانه سرک می کشید. قیافه ی او هم مبهوت بود. شانه بالا انداخت و سراغ آشپزی اش رفت که از بویش معلوم بود مشغول پختن کیک شاه بلوط است. پدرش دوباره سر وقت هنری برگشت و دستش را در هوا تکان داد و او را به بیرون از خانه هدایت کرد تا به مدرسه برود.
از آن جایی که هنری نمی توانست به زبان کانتونی چیزی بپرسد و پدر و مادرش انگلیسی نمی فهمیدند، از خیر ماجرا گذشت. ساک غذا و کتاب هایش را برداشت. از پله ها پایین رفت و قدم در هوای مملو از بوی شوری دریا و ماهی محله ی چینی های سیاتل گذاشت.
صبح که می شد همه ی شهر بیدار می شدند. مردها با تی شرت های کثیف از لکه ی ماهی، جعبه های ماهی های صید شده و سطل های صدف خرطوم دار مدفون زیر یخ ها را حمل می کردند. هنری از کنارشان می گذشت، به صدای مردهایی گوش می داد که با لهجه ای چینی که حتی او هم نمی فهمید سر هم داد می کشیدند.
به جای رفتن به مدرسه ی چینی ها در سمت شرق که سه خیابان با آپارتمان شان در طبقه ی دوم فاصله داشت، به طرف غرب، سمت خیابان جکسون می رفت. از دکه ی گلفروشی و فالگیری می گذشت که شماره های خوش یمن لاتاری می فروخت. کار هر روز صبح اش این بود که پیاده تا سر خیابان برود و با گروهی از بچه های هم سن و سال خودش روبه رو شود که همه در جهت مخالف او می رفتند.
آن ها فریاد می زدند: «!Baak gwai! Baak gwai» البته بعضی ها هم فقط او را نشان می دادند و می خندیدند. معنی اش این بود: «شیطان سفید.» اصطلاحی که معمولاً برای سفیدپوست هایی به کار می رفت که حق شان توهین کلامی بود. بعضی از بچه ها دلشان برای او می سوخت ولی با این حال آن ها همکلاسی های قدیم و دوستان موقت گذشته بودند؛ بچه هایی که او از کلاس اول می شناخت مثل فرانسیس لانگ(۱۴) و هرولد چو(۱۵). آن ها از روی کارتون روح مهربان صدایش می کردند، کسپِر(۱۶). خوبی اش این بود که به او هرمن(۱۷) و کتنیپ(۱۸) نمی گفتند.
هنری با نگاه کردن به نشان مسخره ی «من چینی هستم» فکر کرد حتماً فایده اش همین است. خیلی ممنون پدر. چطور است نشانی هم پشتم بچسبانی و بنویسی «به من اردنگی بزن.»
هنری تندتر قدم برداشت و سرانجام سر چهارراهی پیچید و به طرف شمال راهش را ادامه داد. نیمه ی راه مدرسه، همیشه دم دروازه ی آهنین و قوسی شکل خیابان کینگ جنوبی می ایستاد و ناهارش را به شلدون(۱۹)، ساکسفون نوازی می داد که دو برابر سن هنری بود و گوشه ی خیابان برای سرگرمی گردشگران ساز می زد تا پول ناچیزی به دست آورد.
برخلاف کار پررونق شرکت بوئینگ، آدم های بومی مثل شلدون چندان موفقیتی در کارشان نداشتند. او نوازنده ی ماهر جاز بود که فقرش با مهارت موسیقی اش چندان همخوانی نداشت، بلکه بیشتر مربوط به رنگ پوستش بود. هنری بی درنگ از او خوشش آمده بود. دلیل اش این نبود که هر دو طرد شده بودند؛ هرچند که وقتی درست به آن فکر می کرد، می توانست حلقه ی اتصالی در آن بیابد اما نه، هنری او را برای موسیقی اش دوست داشت. هنری نمی دانست جاز چیست. فقط می دانست چیزی است که پدر و مادرش به آن گوش نمی دهند. همین باعث می شد بیشتر از آن خوشش بیاید.
شلدون وقتی قاب ساکسفون اش را روی زمین مرتب می کرد که برای اجرا آماده شود، گفت: «چه نشان قشنگی، مرد جوان. چه فکر بکری؛ به خاطر پرل هاربر(۲۰) است و آن چیزها دیگر.»
هنری به نشان روی پیراهن اش که فراموشش کرده بود، نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «فکر پدرم است.» پدرش از ژاپنی ها متنفر بود. نه به این خاطر که ناو آریزونا را غرق کرده بودند. از آن ها بدش می آمد چون در آن چهار سال آخر مدام چونگ کینگ(۲۱) را بمباران می کردند. پدر هنری هرگز آن جا نبود، اما می دانست پایتخت موقت چیانگ کای- شک(۲۲)، در طول تاریخ شهری بوده که از همه بیشتر بمباران شده است.
شلدون با سر تایید کرد و به ظرف حلبی آویخته از کیف کتاب های هنری تقه ای زد و گفت: «امروز ناهار چی داریم؟»
هنری ظرف غذایش را به او داد. «مثل همیشه.» ساندویچ تخم مرغ و زیتون، خلال هویج و گلابی آسیایی(۲۳). دست کم مادرش آن قدر لطف داشت که برایش ناهار آمریکایی بگذارد.
شلدون لبخند زد و دندان طلایش هویدا شد. «متشکرم، آقا. روز خوبی داشته باشی.»
هنری از روز دومی که پا به مدرسه ی رینیر گذاشت، غذایش را به شلدون داده بود. با این کار خیالش راحت تر می شد. پدرش از این که پسرش در مدرسه ی سفیدپوستان در انتهای خیابان یسلر وی(۲۴) پذیرفته شده کاملاً هیجان زده می نمود. برای پدر و مادر هنری این لحظه ای افتخارآفرین بود. آن ها مدام برای دوستان شان در خیابان، در بازار و در انجمن خیریه ی بینگ کانگ، جایی که شنبه ها می رفتند تا بینگو و ماه ـ جانگ بازی کنند، این را تعریف می کردند که «او را بورسیه کرده اند.» و این تنها جمله ای بود که هنری از زبان پدر و مادرش به انگلیسی می شنید.
اما آن چیزی که هنری احساس می کرد صرفاً احترام بود. احساساتش از مرحله ی وحشت جهیده و حالا به جایی رسیده بود که صرفاً برای بقا دست و پا می زد. برای همین بود که وقتی روز اول مدرسه، شاز پرستون(۲۵) او را برای گرفتن ناهارش کتک زد، تصمیم گرفت از آن به بعد ناهارش را به شلدون بدهد.
همچنین از این مبادله سود خوبی هم به دست می آورد. هر روز در راه برگشت به خانه، از ته قاب شلدون سکه ای پنج سنتی صید می کرد. هنری با پول تازه به دست آورده ی ناهارش، هفته ای یک بار برای مادرش گل سوسن می خرید، گل مورد علاقه اش. از این که غذایی را که او با عشق درست کرده بود نمی خورد عذاب وجدان داشت اما همیشه آن را با خریدن گل جبران می کرد.
مادرش به زبان چینی می پرسید: «چطوری گل خریدی؟»
او به انگلیسی بهانه ای جور می کرد و می گفت: «امروز به همه چیز تخفیف خورده بود.» و سعی می کرد توضیح دهد که پول خردی که همیشه به خانه می آورد از پادویی کردن در بازار است. آن را چنان سریع می گفت که مادرش نتواند بفهمد. نگاه سردرگم مادر با پذیرفتن رضایتمندانه ی توضیحات هنری در هم می آمیخت و سر تکان می داد و پول خرد را در کیف پولش می گذاشت. او کمی انگلیسی می فهمید، اما هنری متوجه این بود که مادرش از مهارت او در معامله کردن، لذت می برد.
کاش همه ی مشکلاتش در مدرسه به همین سادگی حل می شد.
دانش آموز بودن برای هنری، چندان ربطی به درس خواندن نداشت، بلکه کاملاً به کار کردن مربوط می شد. خوشبختانه او به سرعت کار کردن را یاد گرفت. مجبور بود. به خصوص درست قبل از ناهار که باید وظایفش را انجام می داد، زیرا همیشه ده دقیقه زودتر اجازه می گرفت تا فرصت داشته باشد به کافه برسد و پیشبند سفید آهارزده ای را که تا زیر زانویش می رسید، ببندد و به بچه های دیگر غذا بدهد.
در طول چند ماه گذشته، یاد گرفته بود که دهانش را ببندد و مزاحمت ها را نادیده بگیرد، به خصوص از طرف قلدرهایی مثل ویل ویتوورث، کارل پارکس و شاز پرستون.
خانم بیتی(۲۶)، سرپرست غذا، کمکی به حساب نمی آمد؛ زن ورم کرده ای بود که موهایش را در تور می بست و مصداق یکی از کلمات آمریکایی مورد علاقه ی هنری، یعنی شلخته بود. او خیلی راحت با دست غذا می پخت و همه چیز را با دستکش چروکیده و کثیفش پیمانه می کرد. ساعد کلفتش گواه این واقعیت بود که هرگز مخلوط کن برقی به کار نبرده است. اما مثل سگی که کار خرابی اش را در لانه ای که می خوابد انجام نمی دهد او هم هرگز دستپخت خودش را نمی خورد. همیشه با خودش ناهار می آورد. به محض این که هنری پیشبندش را می بست او تور سرش را به کناری می انداخت و با ظرف استوانه ای غذایش و پاکت سیگار لاکی استرایک اش گم می شد.
کار کردن در کافه به معنای از دست دادن زنگ تفریح بود. بعد از این که آخرین بچه غذایش را تمام می کرد او در انبار، میان کوهی از قوطی های سس های گوجه فرنگی و کمپوت میوه های خردشده، تنها می نشست و کمپوت هلو می خورد.

مسئولیت پرچم

(۱۹۴۲)
هنری نمی دانست از کدام یک از این ها بیشتر ناراحت می شد؛ تمسخرهای بی پایان در کافه ی مدرسه یا سکوت عجیب و غریب در آپارتمان کوچک خیابان کانتون که با پدر و مادرش در آن زندگی می کرد. هنوز وقتی صبح می شد و می خواست کار روزانه اش را آغاز کند سعی می کرد به بهترین نحو با موانع زبانی حاکم در خانه کنار بیاید.
«jou san» پدر و مادرش به زبان کانتونی به او «صبح به خیر» می گفتند.
هنری لبخند می زد و تا جایی که می توانست به انگلیسی سلیسی می گفت: «می خواهم در شلوارم چترباز کنم!» پدرش هم سر تکان می داد و خیلی جدی تایید می کرد. انگار هنری سخنی از فلسفه ی بنیادین غرب به زبان آورده باشد. هنری با خودش می گفت، خوبت شد. وقتی پسرت را بفرستی بورسیه شود از این بهتر گیرت نمی آید. خنده اش را به زور نگه می داشت و صبحانه اش را که هرم کوچکی از برنج شفته با گوشت خوک و قارچ چینی بود، می خورد. مادرش با این که زبان نمی دانست اما طوری نگاه می کرد که انگار می فهمید هنری چه در سر دارد.
یک روز صبح، وقتی هنری از پیچ خیابان گذشت و به طرف پله های اصلی دبستان رینیر رفت، متوجه شد که دو چهره ی آشنا از کلاسش مامور پرچم شده اند. همه ی پسرهای کلاس ششم و حتی چند تا از دخترها برای داشتن این مسئولیت غبطه می خوردند. البته به دخترها به دلایلی اجازه ی آن را نمی دادند که هنری از آن سر درنمی آورد.
قبل از زنگ اول، هر دو پسر، پرچم را از قفسه ی سه گوش دفتر برمی داشتند و به سمت جایگاه، جلو مدرسه می رفتند. بعد تای پرچم را با دقت باز می کردند، طوری که هیچ قسمتی از آن به زمین نخورد، زیرا پرچمی را که این چنین به آن بی حرمتی شود باید بی درنگ سوزاند. به هر حال داستانش این طوری بود. نه هنری نه هیچ یک از بچه های دیگر در خاطرشان چنین واقعه ای را به خاطر نمی آوردند که اتفاق افتاده باشد. اما همه از چنین تهدیدی خبر داشتند. هنری در ذهنش معاون مدرسه، سیلور وود(۲۷) را مجسم می کرد که مثل خرس پیر و قلمبه ی انسان نمایی با دبدبه و کبکبه، پرچم را جلو قیافه های بهت زده ی معلم ها در پارکینگ می سوزاند، بعد صورت حسابش را با پسرک دست و پا چلفتی مقصر به خانه اش می فرستاد. پدر و مادرش حتماً آن قدر شرمگین می شدند که به حومه نقل مکان می کردند و اسم شان را تغییر می دادند تا کسی آن ها را پیدا نکند.
متاسفانه، شاز پرستون و دنی براون هر کاری هم که می کردند قرار نبود از مسئولیت پرچم به این زودی ها کنار روند. هر دو از خانواده های بومی برجسته ای بودند. پدر دنی، وکیل یا قاضی یا چنین چیزی بود و خانواده ی شاز مالک چند بنای آپارتمانی در مرکز شهر بودند. دنی اصلاً با هنری دوست نبود اما شاز واقعاً دردسر درست می کرد. هنری همیشه فکر می کرد، شاز آخرش انگل خانواده اش خواهد شد. او دوست داشت به دیگران تکیه کند. آن قدر بدجنس بود که قلدرهای دیگر هم از او می ترسیدند.
شاز داد زد: «هی، توجو(۲۸)، یادت رفت به پرچم ادای احترام کنی.»
هنری همان طور به طرف پله ها قدم برمی داشت، وانمود می کرد چیزی نشنیده است. نمی دانست آخر چرا پدرش فکر می کند، رفتن او به این مدرسه، فکر بکری بوده است. از گوشه ی چشم شاز را دید که تای پرچم را باز کرد و بعد سلانه سلانه به طرف او قدم برداشت. هنری قدم هایش را تندتر کرد تا به آغوش امن مدرسه پناه برد، اما شاز سر راهش را گرفت.
«آهان، حالا فهمیدم، شما ژاپنی ها به پرچم آمریکا ادای احترام نمی کنید، نه؟»
هنری نمی دانست کدام بدتر است، این که به چینی بودنش گیر بدهند، یا به ژاپنی بودن متهم اش کنند. با این که به نخست وزیر ژاپن، توجو به خاطر ذهن باهوش و قانونمندش «تیغ» می گفتند، اما هنری آرزو می کرد کاش آن قدر باهوش بود که وقتی هم کلاسی هایش در مورد خطر نژاد زرد سخنرانی می کردند، در خانه بماند.
معلم اش خانم واکر که به ندرت با هنری حرف می زد، جلو اشارات نامناسب و مربوط به رنگ پوست را نمی گرفت. هر گز او را پای تخته صدا نمی کرد که مسئله ی ریاضی حل کند. فکر می کرد انگلیسی نمی فهمد، در حالی که نمرات در حال پیشرفت اش باید دست کم تا حدودی خلافش را به او نشان می داد.
دنی به هنری نیشخندی زد و به طرف آن ها آمد و گفت: «او با تو نمی جنگد. او یک بزدل زرد است؛ در ضمن، زنگ دوم را همین الان می زنند.»
شاز تکان نخورد.
هنری سرش را بالا گرفت و به قلدری که راهش را بسته بود نگاه کرد و چیزی نگفت. یاد گرفته بود دهانش را ببندد. بیشتر هم کلاسی هایش به او محل نمی گذاشتند، اما چند تایی هم که به او زور می گفتند وقتی می دیدند جواب نمی دهد، خسته می شدند و رهایش می کردند. ناگهان یاد نشانی افتاد که پدر مجبورش کرده بود به سینه بزند و با انگشت آن را نشان شاز داد.
شاز با صدای بلند خواند: «من چینی هستم. فرقی برای من نمی کند، فسقلی. باز هم شما که کریسمس ندارید، دارید؟»
زنگ دوم را زدند.
هنری گفت: «هو، هو، هو.» به خودش گفت، دهان بسته بودن دیگر بس است. ما هم کریسمس را همزمان با سال جدید چینی، چون جیت(۲۹)، جشن می گیریم. اما نه، روز پرل هابر، وقت جشن گرفتن نیست.
«حیف که نمی توانم دیر کنم وگرنه به مراسم پرچم، دیر می رسم.» بعد یورشی نمایشی به طرف هنری برد که او تکان نخورد. سپس هنری، قلدر را دید که به طرف ساختمان رفت. سرانجام نفسی به راحتی کشید و راهش را به طرف سالن خلوتی که کلاس خانم واکر در آن بود، ادامه داد. خانم واکر هم او را به دلیل تاخیر، توبیخ کرد تا یک ساعت اضافه در مدرسه بماند. هنری تنبیه خود را پذیرفت، بی آنکه کلمه ای به زبان آورده و خم به ابرو بیاورد.

کیکو(۳۰)

(۱۹۴۲)
وقتی هنری آن روز بعد از ظهر وارد آشپزخانه ی مدرسه شد، چهره ی جدیدی دید، اما چون رویش به طرف کوهی از سینی های کثیف شده از لکه ی لبو بود، نتوانست درست او را ببیند. اما معلوم بود که دختری است احتمالاً هم سن و هم قد خودش. دختر پشت موهای چتری بلند و سیاهی که صورتش را محصور کرده، پنهان مانده بود. او داشت با بخار آب داغ سینی ها را خیس می کرد و آن ها را یک به یک در جاظرفی می گذاشت. وقتی به آرامی به طرف هنری برگشت، او متوجه گونه های استخوانی و پوست بی نظیرش شد و صورت صافش را دید که بر خلاف دخترهای دیگر در مدرسه، هیچ کک و مکی آن را نپوشانده بود.
اما بیش از هر چیز، هنری متوجه چشم های آرام و خرمایی رنگش شد. برای لحظه ای کوتاه، هنری مطمئن بود که رایحه ای به مشامش رسیده، شبیه بوی یاس، شیرین و رمزآلود، گمگشته در میان بوی چربی آشپزخانه.
خانم بیتی، سرپرست ناهار گفت: «هنری، این کیکو است. تازه به مدرسه ی رینیر منتقل شده، اما از همان ناحیه ای می آید که تو زندگی می کنی.» به نظر می آمد خانم بیتی به این دختر جدید مثل ابزار دیگری برای آشپزخانه نگاه می کند. پیشبندی به طرفش انداخت و او را هل داد تا کنار هنری پشت پیشخان بایستد. «هه! شرط می بندم شما دو تا فامیلید؟ نه؟» چقدر این جمله را شنیده بود.
خانم بیتی وقت هدر نداد و فندک زیپویش را درآورد و یک دستی سیگاری روشن کرد و با ناهارش راه افتاد. «وقتی کارتان تمام شد صدایم کنید.»
هنری مثل بیشتر پسرهای هم سن و سالش، بیشتر از آن چه اقرار کند از دخترها خوشش می آمد یا درواقع پیش پسرهای دیگر که سعی می کردند خود را بی اعتنا نشان دهند، طوری که گویی دخترها گونه های جدید و عجیبی هستند، او هم علاقه اش را به روی خود نمی آورد. برای همین وقتی داشت کارش را انجام می داد سعی می کرد بی محلی کند ولی در درون خوشحال بود که چهره ای دوستانه در آشپزخانه پیدا شده است. «من هنری لی هستم. از خیابان کینگ جنوبی.»
دختر خاص و عجیب زیر لب گفت: «من کیکو هستم.»
هنری مانده بود که چرا تا به حال او را در محله اش ندیده است. شاید خانواده اش تازه به آن جا آمده بودند. «این دیگر چه جور اسمی است؟ کی- کو.»
سکوتی برقرار شد. بعد صدای زنگ ناهار آمد. درهای انتهای سالن با صدا به هم می خورد.
دختر، موهای بلند و سیاهش را با دو دست به طور مساوی تقسیم کرد و آن را با روبان بست. «کیکو اوکابه(۳۱).» پیشبندش را بست و منتظر واکنش هنری شد.
هنری ماتش برد. دختر ژاپنی بود. حالا که موهایش را پشت سرش جمع کرده بود می توانست آن را تشخیص دهد. دختر دستپاچه به نظر می رسید. او این جا چه کار می کرد؟
تعداد کل دوستان ژاپنی هنری عددی می شد هم قافیه ی هیرو(۳۲)، یعنی زیرو(۳۳). پدرش چنین اجازه ای نمی داد. او چینی ملی گرا بود و به گفته ی مادر هنری در دوران خودش متعصبی دو آتشه به حساب می آمد. پدر هنری در اوایل نوجوانی، وقتی برای کمک به ارتش کومینتانگ(۳۴) به سیاتل رفته بود تا پول درآورد به انقلابی مشهور دکتر سان یاتسن خدمت کرده بود. اول از راه فروش اوراق بهادار مربوط به دوران جنگ، بعد هم با باز کردن دفتری رسمی برای آن ها. تصورش را بکنید، یک دفتر برای ارتش چین، درست ته خیابان. همان جا بود که پدر هنری هزاران دلار درآمد پیدا کرد و آن را صرف جنگیدن با ژاپنی ها کرد تا آن ها را از وطنش بیرون براند. هنری با خودش فکر کرد، وطن او، نه مال من. پدرش می گفت، حمله به پرل هاربر سنگین و غیرمنتظره بود، خیلی خب، اما وقتی با بمباران شانگهای یا غارت نانجینگ(۳۵) مقایسه اش کنی، می بینی آن قدرها هم بزرگ نبوده است.
از طرف دیگر، هنری حتی نمی توانست اسم نانجینگ را روی نقشه پیدا کند.
با این که تعداد بچه های ژاپنی دو برابر بچه های چینی هم سن هنری بود و چند خیابان آن طرف تر زندگی می کردند ولی او حتی یک دوست ژاپنی هم نداشت. هنری متوجه شد به کیکو خیره شده است و چشم های نگران دختر به نظر می آمد که واکنش هنری را حدس می زند.
دختر در دفاع از خود گفت: «من آمریکایی هستم.»
هنری نمی دانست چه بگوید، برای همین خودش را مشغول فوج بچه های گرسنه ای کرد که داشتند به آن جا می آمدند. «بهتر است مشغول شویم.»
آن ها درپوش های سینی های بخارپز را برداشتند و از بویی که به هوا برخاست عقب رفتند و با چندش به هم نگاه کردند. داخل ظرف ها توده ای اسپاگتی شکل بود به رنگ قهوه ای. قیافه ی کیکو طوری بود که انگار می خواهد بالا بیاورد. هنری که به این بوی گندیده عادت داشت، اصلاً یکه نخورد. فقط وقتی پسرهای کک مکی دسته دسته رسیدند، به کیکو نشان داد که چطور با ملاقه ی کهنه ی مخصوص برداشتن بستنی، غذا را بردارد. حتی کوچک ترها هم گفتند: «نگاه کن، چشم بادومی دوست دخترش را هم آورده!» و «باز هم چاپ سویی(۳۶)، لطفاً.»
تا می توانستند متلک می گفتند و از مسخره بازی و چپ چپ نگاه کردن کم نمی گذاشتند. هنری مثل همیشه ساکت بود و عصبانی و دستپاچه، اما وانمود می کرد چیزی از حرف هایشان نمی فهمد؛ دروغی که دلش می خواست خودش باور کند، دست کم برای دفاع از خودش. کیکو از او تبعیت می کرد. آن ها سی دقیقه کنار هم ایستادند، اغلب به هم نگاه می کردند و همان طور که بشقاب های لبریز از غذای بوگندوی خانم بیتی را به پسرهایی می دادند که مسخره شان می کردند یا وقتی که دختر موقرمزی، چشم هایش را از دو طرف کشید و شکلک زشتی مثل گرازها درآورد، فقط نیشخند زدند.
دختر موقرمز با صدای شیهه مانندش گفت: «ببین، حتی انگلیسی هم بلد نیستند!»
هنری و کیکو به هم لبخند زدند تا این که آخرین بچه غذایش را خورد و همه ی سینی ها و قابلمه ها را شستند و جابه جا کردند. بعد با هم ناهارشان را خوردند، کمپوت هلویی که در انبار میان خود تقسیم کرده بودند.
هنری احساس کرد، آن روز هلوها خیلی خوشمزه ترند.

هتل پاناما

(۱۹۸۶)
هنری لیِ(۲) پیر، مبهوت از آن همه جنجال در هتل پاناما ایستاد. ازدحام که اول از عابران کنجکاوی شروع شده بود که چشم شان دنبال گروه خبر تلویزیون می چرخید، حالا به گروه با نزاکتی از خریداران، گردشگران و چند تایی از بچه های پانکی افزایش یافته بود که همه می خواستند بفهمند آن جا چه خبر است. هنری با ساک های خرید در کنار پایش، وسط جمعیت ایستاده بود. احساس می کرد از رویایی بیدار می شود که مدت ها پیش فراموش شده بود، رویایی از زمان کودکی.
هنری دو بار در طول عمرش از این مکان دیدنی قدیمی در سیاتل دیدن کرده بود. اولین بار، سال ۱۹۴۲ بود، وقتی فقط دوازده سال داشت و خوشش می آمد آن سال ها را «سال های جنگ» بنامد.
این هتل مجردی قدیمی، حتی آن موقع هم مرز میان محله ی چینی های سیاتل و محله ی ژاپنی های نیهون ماچی(۳) بود؛ دو پناهگاه نبرد جهانی گذشته، جایی که مهاجران چینی و ژاپنی با یکدیگر حرف نمی زدند، اما بچه های شان که متولد آمریکا بودند در خیابان ها با هم قایم باشک بازی می کردند. هتل، همیشه مکانِ دیدنیِ تمام و کمالی بود. مکانی عالی برای دیدارها، جایی که هنری زمانی عشق زندگی اش را ملاقات کرده بود.
دومین بار امروز بود. سال ۱۹۸۶، یعنی چهل و چند سال بعد. هنری از شمردن سال هایی که در خاطرش رژه می رفتند، دست کشیده و به هر حال عمری را در حد فاصل میان این دیدارهای کوتاه سپری کرده بود. ازدواج. تولد پسری ناخرسند. سرطان و خاکسپاری. دلش برای زنش، اِتل(۴) تنگ می شد. حالا شش ماه از مرگش می گذشت. اما آن قدرها هم دلش تنگ نشده بود که فکر می کنید، یا سخت به نظر می آید. در واقع به آسایشی بی سروصدا رسیده بود. وضع سلامتی اتل بد شده بود، خیلی بد. سرطان مغز استخوان، کاملاً فلج کننده بود، نه فقط برای اتل، بلکه به نظر هنری برای هردویشان.
در طول هفت سال گذشته، هنری به او غذا داده، حمامش کرده و برای رفتن به دستشویی کمکش کرده بود. او شب و روز یا آن طور که امروزه می گویند، ۲۴ ساعته در هفت روز هفته مراقبش بود. پسرش، مارتی عقیده داشت باید مادرش را در خانه ی سالمندان بگذارند، اما هنری اصلاً قبول نمی کرد. مقاومت می کرد و می گفت: «تا وقتی من زنده ام، هرگز.» مقاومتش فقط به خاطر چینی بودنش نبود (البته این بخشی از قضیه بود.)
آرمان کنفوسیوس مبنی بر عشق به پدر و مادر، احترام و تکریم والدین، میراثی فرهنگی در نسل هنری بود که به آسانی نمی شد آن را کنار گذاشت. او را طوری بزرگ کرده بودند که شخصاً از عزیزانش مراقبت کند. گذاشتن آن ها در خانه ی سالمندان غیرقابل قبول بود. آن چه که پسرش، مارتی هرگز به درستی درک نمی کرد این بود که در زندگی هنری، جای خالی اتل حسابی به چشم می آمد و هنری بدون او تنها چیزی که احساس می کرد، وزش تند و گزنده ی تنهایی بود. سال ها مثل خونی که از زخمی التیام ناپذیر مدام می آید، در پی هم می آمدند و می رفتند.
حالا اتل برای همیشه رفته بود. هنری معتقد بود باید اتل را به خاک بسپارند آن هم طبق آیین سنتی چینی ها با خیرات و پوششی که نماد طول عمر بود و مراسم نیایشی که روزها به درازا می کشید. اما مارتی با سوزاندن موافق بود. او خیلی امروزی بود. مشاوری گرفته بود و اقدامات لازم را برای مراسم مادرش از طریق گروه امداد آنلاین یا هر چه اسمش بود، انجام می داد. کار کردن از طریق آنلاین مثل حرف زدن با دیوار بود که هنری در زندگی واقعی تجربه اش را داشت، تجربه ی تنهایی. مثل گورستان آرام مشرف به دریاچه، جایی که اتل را به خاک سپرده بود. اتل حالا منظره ی زیبای دریاچه ی واشینگتن را می دید و در کنارش مشاهیر دیگر چینی هم آرمیده بودند. مثلا بروس لی و پسرش براندون. اما هر یک از آن ها در گورشان تنها بودند، تنها تا ابد. مهم نبود که همسایه شان کیست. آن ها با هم حرف نمی زدند.
وقتی شب می رسید، که سرانجام می رسید، هنری با همسرش گپ می زد. از او می پرسید روزش را چطور گذرانده است. البته، خب او هیچ وقت جواب نمی داد. هنری به دیوار می گفت: «من دیوانه نیستم. فقط روشنفکرم. آدم هیچ وقت نمی داند چه کسی به حرف هایش گوش می دهد.» بعد هم مشغول هرس کردن نخل چینی، یا گیاهان همیشه سبز آپارتمانی اش می شد که برگ های قهوه ای شان نشان از ماه ها غفلت هنری داشت. اما حالا دوباره وقت داشت، وقت برای رسیدگی به چیزی که می توانست برخلاف قبل، رشد کند.
با این حال هر از گاهی به آمار و احتمالات فکر می کرد. با میزان مرگ و میر در اثر سرطان که اتل عزیزش را مبتلا کرده بود کاری نداشت بلکه به خودش و به زمان محاسبه شده برایش، روی جدول آماری بیمه ی عمر فکر می کرد. او فقط پنجاه و شش سال داشت. طبق معیارهای خودش مردی جوان بود. اما در نیوزویک مطلبی خوانده بود در مورد افت بی چون و چرای سلامتی در کسانی که در سن او همسرشان را از دست می دهند. یعنی زمان داشت به سرعت می گذشت؟ نمی دانست، چون به محض درگذشتن اتل، زمان کند شده بود، چه روی ساعت، چه غیر از آن.
او با بازنشستگی زودرس از کارخانه ی بوئینگ موافقت کرده بود و حالا در دنیا کلی وقت داشت و کسی نبود که با او زمان بگذراند. کسی نبود که غروب های سرد پاییز با او تا نانوایی مون هِی(۵) قدم بزند و با او یوئت بِنگ(۶)، یعنی ماه کیک(۷) هویجی بخرد.
در عوض حالا آن جا بود، تنها میان جمعیتی از غریبه ها، مردی در میان راه زندگی، باز هم ایستاده در پای پله های هتل پاناما. پله های مرمرین سفید و ترک خورده را دنبال کرد که هتل را بیشتر شبیه خانه ی آرت دکوی(۸) ناتمامی کرده بودند. دم و دستگاه هتل مثل خود هنری به نظر می رسید که میان دنیاها گیر افتاده بود. هنری هنوز هم مثل زمان بچگی وقتی از کنارش می گذشت احساس اضطراب و هیجان می کرد. در بازار شایعه ای شنیده و از مغازه ی فروش محصولات صوتی - تصویری در خیابان جکسون جنوبی به طرف آن راه افتاده بود. ابتدا از جمعیتی که هردم زیادتر می شد، خیال کرد تصادفی اتفاق افتاده است. اما چیزی ندید و نشنید، نه صدای آژیری، نه چراغِ گردانی. فقط مردم بودند که به طرف هتل سرازیر می شدند، انگار موجی بیرون می آمد و پیش پای جمعیت فرومی نشست و آن ها را قدم به قدم پیش می راند.
همین که هنری به آن جا رسید، گروهی از خبرنگاران را دید که رسیدند. با آن ها داخل ساختمان شد. جمعیت مثل تماشاچیان خجل از دیدن دوربین، با احترام کنار رفتند و راه باز کردند. هنری درست پشت آن ها بود و پایش را روی زمین می کشید که کسی را لگد نکند یا زیر لگد کسی نرود. احساس کرد جمعیت پشت او دوباره به هم چسبیدند. صاحب جدید هتل بالای پله ها، داخل سرسرا، اعلام کرد: «ما در زیرزمین چیزی پیدا کرده ایم.»
چه پیدا کرده اند؟ جسد؟ یا یک جور آزمایشگاه دارو؟ نه. اگر هتل، صحنه ی جرم شده بود الان باید پلیس ها این جا را قرق می کردند.
هتل از سال ۱۹۵۰، یعنی قبل از صاحب جدیدش محصور شده و در طول آن سال ها، محله ی چینی ها به پاتوق انجمن سری چینی های مهاجر، اراذل هنگ کنگی و ماکائویی تبدیل شده بود. حقارت ساختمان های جنوبی خیابان کینگ، هنگام روز بیشتر به چشم می آمد. گردشگرانی که به تماشای معماری تخم مرغ و پیکان به جامانده از دوره ی قبل می آمدند معمولاً آشغال ها و رد باقیمانده از حلزون ها را روی پیاده روها می دیدند. بچه ها همراه اردوی مدارس، با پالتوها و کلاه های رنگی، از بوی مرغابی های کباب شده ای که مثل مداد شمعی های آب شده زیر آفتاب در ویترین ها آویزان بودند به سمت این منظره برمی گشتند و آب دهانشان راه می افتاد و دست هم را می گرفتند. اما شب ها قاچاقچیان مواد مخدر و روسپیان میانسال استخوانی که قیمت شان ده دلار بیشتر نبود، خیابان ها و کوچه ها را پر می کردند. از فکر این که نماد دوران کودکی اش، به مکان موقتی برای خرید و فروش مواد تبدیل شده بود، احساس دردی توام با دلمردگی می کرد، همان احساسی که آخرین بار با گرفتن دست اتل و تماشای او هنگام بیرون دادن آخرین نفس آرام و طولانی اش تجربه کرده بود.
به نظر می رسید چیزهای با ارزش از بین رفته بودند و دیگر به دست نمی آمدند.
وقتی کلاهش را از سر برداشت و با لبه ی نخ نمای آن مشغول باد زدن خود شد، جمعیت به جلو هجوم آوردند و از پشت سرش به زور وارد شدند. فلاش های دوربین از کار افتادند. هنری روی نوک انگشتانش ایستاد تا از بالای سر گزارشگر بلندقدی که جلویش ایستاده بود نگاهی بیندازد.
صاحب جدید هتل، که زن سفیدپوست لاغراندام، بلندقد و کمی جوان تر از هنری بود، از پله ها بالا رفت. چیزی شبیه چتر دستش بود. آن را باز کرد. قلب هنری با دیدن آن تندتر زد. چترِ آفتابیِ ژاپنی بود از جنس خیزران به رنگ قرمز روشن و سفید با نقاشی کوی(۹) نارنجی روی آن، یعنی ماهی کپوری که شبیه یک ماهی قرمز غول پیکر بود. وقتی صاحب هتل، این اثر دست ساز ظریف را جلو دوربین ها چرخاند، لایه ای از غبار بلند شد و لحظه ای در هوا معلق ماند. دو مرد دیگر، دیگ بخاری را بالا آوردند که رویش برچسب هایی نشانگر بنادر خارجی چسبیده بود: خطوط آدمیرال اورینتال از سیاتل و یوکوهاما، توکیو. در گوشه ی دیگ، با حروف بزرگ سفید، نام شیمیتزو(۱۰) به صورت دست نوشته، نقش بسته بود. آن را جلو چشمان کنجکاو جمعیت باز کردند. داخلش، لباس، آلبوم های عکس و یک پلوپز برقی قدیمی بود.
صاحب جدید هتل توضیح داد که در زیرزمین، اشیائی پیدا کرده اند مربوط به سی و هفت خانواده ی ژاپنی که حدس می زند آن ها را آزار داده و از محل زندگی شان دور کرده باشند. اشیاء شان که پنهان مانده و هرگز پیدا نشده بودند، حالا کپسول زمانی بودند به جامانده از سال های جنگ.
هنری در سکوت به ردیف کوچک صندوق های چوبین و چمدان های چرمی ای خیره شده بود که از پله ها بالا می کشیدند. جمعیت از دیدن اشیاء داخل آن ها که روزگاری با ارزش بودند، شگفت زده شدند؛ پیراهن سفید مخصوص عشاء ربانی، شمعدان های نقره ی کدرشده، سبد پیک نیک، لوازمی که بیش از چهل سال، خاک گرفته، دست نخورده، برای زمان خوش تری نگه داشته شده بودند که هرگز پیش نیامده بود.
هنری هر چه بیشتر به خرت و پرت های کهنه و رنگ و رو رفته، به آن گنجینه ی فراموش شده فکر می کرد، بیشتر سرگردان می ماند که آیا قلب شکسته ی خودش هم ممکن است میان آن ها، پنهان شده و لابه لای اشیاء بی صاحب یک دوران دیگر پیدا شود، قلبی که در زیرزمین هتلی مصادره، تخته کوب و گم شده، ولی هرگز فراموش نشده بود.

مارتی لی

(۱۹۸۶)
هنری جمعیت داخل هتل پاناما را ترک کرد و به طرف خانه اش در بیکن هیل(۱۱) راه افتاد. خانه جایی نبود که بشود منظره ی زیبای خیابان رینیر(۱۲) را از آن بالا دید، اما در محله ی معقول تری نسبت به محله ی چینی ها قرار داشت. خانه ی ساده ی سه خوابه با زیرزمین که هنوز بعد از آن همه سال کامل نشده بود. هنری می خواست بعد از این که پسرش، مارتی به کالج رفت، آن را تمام کند اما حال اتل بدتر شده و پولی که برای روز مبادا پس انداز کرده بودند صرف صورت حساب های قطاری داروهای او شده بود، سیلابی که نزدیک به یک دهه طول کشید. بیمه ی سلامت شان آخر ماجرا ته کشید، درست به موقع. حتی هزینه ی خانه ی سالمندان را می توانست بدهد اما هنری به قولش پایدار ماند که از زنش در بیماری و سلامت مراقبت کند. علاوه بر این چه کسی دلش می خواست آخرین روزهای عمرش را در مکانی دولتی، شبیه زندان سر کند، جایی که همه منتظر مرگ بودند؟
پیش از آن که هنری به سوالات خودش پاسخ دهد، مارتی دو بار در زد و وارد شد. مثل همیشه گفت: «چه خبر، پاپا.» و بی درنگ به آشپزخانه رفت. «من دارم می روم، بلند نشو. فقط خواستم چیزی بنوشم. از کپیتال هیل تا این جا پیاده کوبیده ام، برای ورزش، می دانی که، خودت هم باید به فکر ورزش باشی. فکر کنم از وقتی مادر مرده، وزنت زیاد شده.»
هنری به کمرش نگاهی انداخت و دکمه ی صامت تلویزیون را فشار داد، چون اخبار چیزی از اکتشاف آن روز در هتل پاناما نگفته بود.
حتماً حجم خبر آن روز زیاده بوده. روی پایش آلبوم قدیمی عکس بود و چند سالنامه ی لک شده و بوی نا گرفته از هوای مرطوب سیاتل، هوایی که بلوک های سیمانی زیرزمین خانه ی ناتمام هنری را خنک می کرد.
او و مارتی از زمان خاکسپاری تا به حال چندان با هم حرف نزده بودند. مارتی سرش گرم رشته ی شیمی دانشگاه سیاتل بود؛ که جای شکر داشت. به نظر می آمد او را از دردسر دور می کند. اما از زندگی هنری هم دورش کرده بود. تا زمانی که اتل زنده بود ایرادی نداشت، اما حالا خلایی در زندگی هنری ایجاد می کرد، طوری که گویی او در لبه ی کنیون ایستاده و فریاد می زند و همیشه منتظر پژواک صدایی است که هرگز به گوشش نمی رسد. وقتی مارتی به او سر می زد، به نظر می رسید فقط برای این آمده که لباس هایش را بشوید، ماشینش را جلا بزند، یا از پدرش پول بخواهد و هنری بی آنکه خم به ابرو بیاورد همیشه تقدیمش می کرد.
اگر هزینه های اتل را اولین کارزار هنری به حساب آوریم، دومین اش، کمک کردن به مارتی برای پرداختن هزینه های دانشگاه بود. با وجود کمک هزینه ی تحصیلی کمی که مارتی داشت هنوز هم باید وام می گرفت، اما هنری ترجیح داده بود که زودتر بازنشسته شود تا تمام وقت مراقب اتل باشد. آن موقع پول زیادی در اختیار داشت.
کاملاً مرفه به نظر می رسید. مارتی از نظر وام دهندگان، از خانواده ای با حساب بانکی معقول بود اما وام دهندگان صورت حساب های پزشکی را نمی پرداختند. وقتی مادرش مرد، آن قدری پول باقی ماند که بشود مراسم آبرومندانه ای برایش گرفت. مارتی این هزینه را غیرضروری می دانست.
هنری همچنین در مورد دومین وام به مارتی چیزی نگفت، همانی که وقتی وام دانشجویی ته کشید برایش گرفته بود تا هزینه های دانشگاهش را بپردازد. چرا باید نگرانش می کرد؟ چرا باید چنین فشاری به او می آورد؟ درس خواندن در دانشگاه، خودش سخت است. مثل هر پدر خوبی او هم بهترین ها را برای پسرش می خواست، هر چند که آن ها چندان با هم حرف نمی زدند.
هنری به تماشای آلبوم های خاطرات کمرنگ شده ی دوران تحصیل، ادامه داد تا دنبال کسی بگردد که هرگز او را نیافته بود. با خودش گفت، من سعی می کنم در گذشته زندگی نکنم، اما چه می شود کرد، گاهی گذشته در من زندگی می کند. سرش را بالا برد تا مارتی را تماشا کند که سلانه سلانه با لیوان بلند چای سرد راه می رفت. او لحظه ای روی کاناپه نشست. سپس روی صندلی راحتی شکسته ی اتل جابه جا شد که از چرم مصنوعی بود و درست روبه روی هنری قرار داشت. وقتی کسی جای اتل می نشست، حالا هر کسی می خواست باشد، هنری احساس بهتری پیدا می کرد.
او پرسید: «چای سرد تمام شد؟»
«آره. آخرین لیوانش را برای تو نگه داشتم، پاپا.» آن را روی زیرلیوانی یشمی کنار هنری گذاشت. هنری می دانست که در ماه های بعد از خاکسپاری چقدر خود را پیر و عیبجو کرده است. او باید از فکر خودش بیرون می آمد نه از فکر مارتی. امروز آغاز خوبی برای این کار بود.
با این حال هر چه زور زد فقط توانست زیر لب بگوید: «خیلی ممنون.»
«متاسفم که تازگی ها زیاد این جا نمی آیم. امتحانات آخر ترم دارد مرا می کشد، در ضمن در درجه ی اول نمی خواستم آن پولی را که تو و مامان به زحمت درآورده بودید تا مرا به دانشگاه بفرستید هدر دهم.»
هنری احساس کرد صورتش از عذاب وجدان برافروخت، درست مثل یک کوره ی پر سر و صدای قدیمی که خاموشش می کنند تا خانه خنک شود.
«در واقع برایت هدیه ی کوچکی به رسم احترام آورده ام.» مارتی پاکت کوچک لا ی سی(۱۳)قرمزی را دستش داد که رویش حروف برجسته ی طلاکوب داشت.
هنری هدیه را با دو دست گرفت و گفت: «پاکت خوش یمنی؛ داری قرضت را ادا می کنی؟»
پسرش لبخند زد و ابروها را بالا برد و گفت: «تا حدودی.»
مهم نبود داخلش چیست. هنری تحت تاثیر ملاحظه کاری پسرش قرار گرفت.
به مهر طلاکوب دست کشید. روی آن علامت زبان کانتونی برای نیکبختی دیده می شد. داخل پاکت کاغذ تاشده ای بود؛ کارنامه ی مارتی. او نمره عالی ۴ را کسب کرده بود.
«من با درجه ی افتخار فارغ التحصیل شدم و این دیپلم افتخار است.»
همه جا را سکوت فرا گرفت. هیچ صدایی غیر از وزوز الکتریکی تلویزیون صامت شده به گوش نمی رسید.
«حالت خوب است، پاپا؟»
هنری با پشت دست پینه بسته اش گوشه ی چشمش را پاک کرد و گفت: «دفعه ی دیگر ممکن است من از تو پول قرض بگیرم.»
«هر وقت میلت کشید دانشگاه را تمام کنی، من با خوشحالی پول نقد پیشکشت می کنم، پاپا. برایت بورسیه می گیرم.»
بورسیه. این کلمه برای هنری معنی خاصی داشت. علتش فقط این نبود که دانشگاه را نیمه تمام رها کرده بود؛ البته این بخشی از ماجرا به حساب می آمد. در سال ۱۹۴۹ او دانشگاه واشینگتن را رها کرده و نوآموز نقشه کشی شده بود. این برنامه به واسطه ی شرکت بوئینگ اجرا می شد و فرصتی بی نظیر بود اما هنری ته قلبش می دانست که دلیل اصلی اش برای ترک دانشگاه چیست، دلیلی اندوهناک. نمی توانست خود را با محیط وفق دهد. حس انزوا از آن سال ها با او مانده بود، حسی که فقط حاصل فشار محیط اطراف نبود بلکه بیشتر در اثر طردشدگی از محیط به وجود آمده بود.
وقتی به سالنامه ی کلاس ششم اش نگاه می کرد، یاد همه ی چیزهایی می افتاد که از آن ها نفرت داشت یا عاشق شان بود. قیافه های عجیب و غریب مثل اخبار کوتاه میان برنامه ها بارها و بارها در ذهنش بازی می کردند. نگاه های دشمنانش در حیاط مدرسه که با لبخند معصومانه شان در عکس سالنامه به کلی فرق داشت. کنار عکس بزرگ کلاس، ستونی بود که در آن اسامی آن هایی را نوشته بودند که در عکس حضور نداشتند. هنری نام خودش را در آن یافت. بی تردید او در میان صف بچه هایی که لبخندی معصومانه داشتند حاضر نبود. اما آن روز در مدرسه حضور داشت. تمام روز.

برای لیشا، پایان خوش من
قلب بی نوای من احساساتی است
از چوب نیست
من با او بد کردم و هیچ خوب نیست

دوک الینگتون(۱)
۱۹۴۱

نظرات کاربران درباره کتاب هتلی در کنج تلخ و شیرین