فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب طریق شاهان
کتاب اول ، قسمت دوم

نسخه الکترونیک کتاب طریق شاهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طریق شاهان

ناب‌وید جزو گیاهان نادر نبود اما همانند سایر علف‌ها هم به‌وفور یافت نمی‌شد. تنها یک‌بار توصیف مشخصات ظاهری آن برای راک و تِفت کافی بود، که بروند و چند‌تایی از آن پیدا کنند. البته موفقیت بزرگ زمانی حاصل شد که سیل هم به گروه تجسس پیوست. کالادین همچنان‌که برای برداشتن سنگی دیگر خم می‌شد، به‌طرف دیگر نگاه کرد. سیل، در هیبت یک نوار کم‌نور به این‌سو و آن‌سو می‌رفت و راک را در یافتن بوته‌های ناب‌وید یاری می‌کرد. تِفت هیچ متوجه نمی‌شد که چطور آن هورن‌ایترِ تنومند می‌توانست آن‌قدر بیشتر از او ناب‌وید پیدا کند و البته کالادین هم نیازی نمی‌دید وجود سیل و قابلیت دیدنش توسط راک را برای تِفت توضیح دهد. اصلاً خودش هنوز نمی‌دانست که چطور راک می‌تواند سیل را ببیند. راک می‌گفت این قابلیت از بدو تولد با او بوده است.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب طریق شاهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



"تو من را به گستاخی در کندوکاوم متهم می کنی. تو من را به پافشاری به کینه ام نسبت به رِیز و باوادین(۱) متهم می کنی... در هر دو مورد حق با توست." کالادین روی کف ارابه ایستاد و زمین های خارج از اردوگاه را تحت نظر گرفت، تا در همان حال راک و تِفت نقشه اش را (مطابق برنامه) به مرحله ی اجرا بگذارند.
در شهر خودشان، هوا خشک تر از این بود. اگر یک روز قبل از ابرطوفان به مناطق خارج شهر می رفتید، همه ی زمین ها خشک و بایر به نظر می رسید و پس از طوفان، گیاهان خیلی زود به داخل پوسته ها، تنه هاو مخفیگاه هایشان می رفتند تا جلوی از دست رفتن آب شان را بگیرند. اما اینجا که اقلیم شرجی بود، گیاهان نیازی به مخفی شدن نداشتند. قطعات زمین چمن در اینجا و آنجا به چشم می خورد و گیاهانی با تنه های قطور به شکل مایل به سمت غرب می روییدند و ریشه های ضخیم انگشت مانندشان را به داخل سنگ ها فرو و به مرور زمان، سنگ های اطراف شان را ترک داده و خُرد می کردند.
کالادین از ارابه پایین پرید. کارش این بود که سنگ ها را بلند و روی کفه ی ارابه بگذارد. سایر خدمه سنگ ها را می آوردند و در کنار ارابه توده می کردند.
خدمه در میان تخته سنگ ها، علف ها و بوته ها حرکت می کردند. اغلب گیاهان در سمت غرب، تراکم بیشتری داشتند و آماده بودند که با وقوع ابرطوفان به داخل مخفیگاه شان بخزند. گویی هر تخته سنگ، سر یک مرد سالخورده بود که گُله های موی سبز و قهوه ای از پشت گوش هایش روییده باشد. این گُله ها اهمیت زیادی داشتند، چرا که در میان آن ها گیاهانی با برگ های نازک به نام نابْ وید(۲) می رویید که خاصیت ضدعفونی کنندگی داشت.
کالادین سنگی را بلند کرد، آن را روی کف ارابه گذاشت و به سمت سنگ های دیگر هُل داد. کف سنگ به خزه و لجن آغشته بود.
ناب وید جزو گیاهان نادر نبود اما همانند سایر علف ها هم به وفور یافت نمی شد. تنها یک بار توصیف مشخصات ظاهری آن برای راک و تِفت کافی بود، که بروند و چند تایی از آن پیدا کنند. البته موفقیت بزرگ زمانی حاصل شد که سیل هم به گروه تجسس پیوست. کالادین همچنان که برای برداشتن سنگی دیگر خم می شد، به طرف دیگر نگاه کرد. سیل، در هیبت یک نوار کم نور به این سو و آن سو می رفت و راک را در یافتن بوته های ناب وید یاری می کرد. تِفت هیچ متوجه نمی شد که چطور آن هورن ایترِ تنومند می توانست آن قدر بیشتر از او ناب وید پیدا کند و البته کالادین هم نیازی نمی دید وجود سیل و قابلیت دیدنش توسط راک را برای تِفت توضیح دهد. اصلاً خودش هنوز نمی دانست که چطور راک می تواند سیل را ببیند. راک می گفت این قابلیت از بدو تولد با او بوده است.
دو نفر از خدمه به او نزدیک شدند. دانی جوان و جَکسِ(۳) گوش بریده. آن دو یک سورتمه ی چوبی را که سنگی بزرگ روی آن قرار داده بودند، می کشیدند. عرق از کنارگوش هردوی شان می چکید. نزدیک تر که شدند، کالادین خاک دست هایش را تکاند و به آن ها کمک کرد که سنگ را بلند کنند. جکسِ گوش بریده با غضب به کالادین نگاه کرد و زیر لب چیزهایی گفت.
کالادین درحالی که با سر به سنگ اشاره می کرد، گفت «این یکی خیلی خوبه. آفرین.»
جکس چشم غره ای رفت و از آنجا دور شد. دانی شانه هایش را بالا انداخت و به دنبال جکس شتافت. همان طور که راک حدس زده بود، گنجاندن خدمه در فهرست جمع آوری سنگ، از محبوبیت کالادین کاسته بود. اما این کاری بود که باید انجام می شد. تنها راه کمک کردن به لِیتین و سایر مجروحین، همین بود.
وقتی جکس و دانی رفتند، کالادین از ارابه بالا رفت و روی کف آن زانو زد. تکه ای پارچه کرباسی را کنار زد و توده ی بزرگ ساقه های ناب وید تلنبار شده در زیرش را نمایان کرد. بلندی هر یک به اندازه ساعد دست یک مرد بود. وانمود کرد که درحال جابه جا کردن سنگ های درون ارابه است اما در واقع مشغول گره زدن یک ساقه ی پیچک به دور دسته ی علف ها بود.
دسته ی علف ها را به گوشه ی ارابه انداخت. ارابه ران در فاصله ای دورتر مشغول گپ زدن با یکی از همکارانش بود. با رفتن ارابه ران، کالادین تنها شد، البته صرف نظر از چال عظیم الجثه ای که در زیر لاک سنگی بزرگش خوابیده و چشمان مهره مانند سخت پوستی اش را به آسمان دوخته بود.
کالادین از روی ارابه جستی زد و سنگی دیگر را بلند کرد روی کفه ی آن گذاشت. بعد روی زمین نشست و درحالی که وانمود می کرد در حال بیرون کشیدن یک سنگ از زیر ارابه است، با دستانی فرز، دسته ی علف را در زیر کفه ی ارابه در کنار دسته های دیگر بست و محکم کرد. در کنار محور چرخ های ارابه، فضای باز مناسبی برای پنهان کردن دسته های علف وجود داشت.
امیدوارم تو راه برگشت به اردوگاه، کسی به فکرش نرسه که بخواد زیر ارابه ها رو وارسی کنه.
عطار گفته بود که از هر ساقه ی ناب وید، یک قطره عصاره در می آید. کالادین چند بوته نیاز داشت؟ او جواب این سوال را بدون نیاز به فکرکردن می دانست.
هرچه بیشتر بهتر.
سنگ دیگری را روی ارابه گذاشت. راک داشت نزدیک می شد. او سنگی دوکی شکل و بزرگ را که هیچ یک از خدمه به تنهایی قادر به حمل آن نبودند، با خود داشت. به آرامی به کالادین نزدیک می شد. سیل اطرافش در هوا می چرخید و هرازگاهی روی سنگ می نشست و تماشایش می کرد.
کالادین برای کمک به طرفش رفت. راک با تکان سر تشکر کرد. دو نفری سنگ را روی کفه ی ارابه گذاشتند. راک عرق پیشانی اش را پاک و پشتش را به کالادین کرد. از جیب پشت شلوارش یک دسته ناب وید بیرون زده بود. کالادین آن ها را بیرون کشید و در زیر پارچه ی کرباسی پنهان کرد.
راک درحالی که سعی می کرد عادی جلوه کند، پرسید: «اگر کسی متوجه کاری که داریم می کنیم بشه، چی؟»
- بهشون بگو که من یه نساجم و دارم برای خودم یه کلاه حصیری درست می کنم.
راک خنده ای تو لبی کرد.
کالادین گفت: «من هم احتمالاً همین کار رو می کنم.» و عرق پیشانی اش را پاک کرد. «کلاه حصیری تو یه همچین آفتابی به درد می خوره. البته بهتر اینه که کسی ما رو نبینه. همین که بفهمن ما به علف ها نیاز داریم، کافیه که بهمون شک کنن.»
راک گفت: «حرفت درسته.» کش وقوسی به بدنش داد و به طرف بالا نگاه کرد و سیل را دید که از بالای سرش رد شد. «دلم برای کوه های بلند سرزمینم تنگ شده.»
سیل به بوته علفی اشاره کرد و راک سری به نشانه ی احترام برایش خم و به طرفش به راه افتاد. هربار که سیل بوته ای را به راک نشان می داد، بعد همانند روبان سفیدی در هوا پرواز می کرد و به طرف کالادین می رفت و در هیبت زنانه اش روی لبه ی ارابه می نشست.
«من...» انگشت اشاره اش را در هوا نگه داشت. «از اون خیلی خوشم می آد.»
کالادین گفت: «کی؟ راک؟»
- بله. اون احترام می ذاره. برعکس بقیه.
«چه خوب.» کالادین سنگی دیگر روی ارابه گذاشت. «به جای اینکه اینجا بشینی می تونی بری دنبالش.» و سعی کرد ناراحتی اش را پنهان کند. کالادین به مصاحبت با سیل انس گرفته بود.
سیل گفت: «نمی تونم دنبالش برم. اون زیادی اهل احترام گذاشتنه.»
- همین الان گفتی که از این اخلاقش خوشت می آد.
«آره. و همین طور بدم می آد.» سیل این حرف را طوری زد که گویی از تضاد معنایی موجود در آن کاملاً غافل است. آهی کشید و روی لبه ی ارابه نشست. «یه بار برای شوخی، به جای علف کشوندمش طرف یه تل تاپاله ی چال! اون حتی سرم داد نزد. فقط به اون تل تاپاله نگاه کرد، انگار که می خواست یه معنی خاصی توش پیدا کنه. این عادی نیست.»
«فکر کنم هورن ایترها اسپرِن یا چیزی شبیه به اون رو می پرستن.» عرق پیشانی اش را پاک کرد.
سیل با تعجب گفت: «این کار احمقانه ا ست.»
- خیلی ها به چیزهای خیلی احمقانه تر از این اعتقاد دارن. یک جورهایی فکر می کنم پرستش اسپرِن ها بیشتر با عقل جور در می آد. شماها یه جورایی عجیب و جادویی هستید.
«من عجیب نیستم! من زیبا و خوش آوا هستم!» و دست به کمر زد و ایستاد اما متوجه شد که حالت چهره اش اصلاً عصبانی نیست. انگار هر لحظه بیشتر و بیشتر در حال تغییر و تحول بود. البته نه شبیه به انسان ها... اما رفته رفته هوشیارتر می شد.
درحالی که یکی از خدمه (ناتام(۴)) به ارابه نزدیک می شد، سیل ساکت شد. ناتام با صورت درازش، سنگی کوچک تر در دست داشت. آشکار بود که نمی خواهد خیلی خودش را به زحمت بیاندازد.
کالادین درحالی که خم می شد تا سنگی را بردارد، گفت: «هِی ناتام! اوضاع کار چطوره؟»
ناتام فقط شانه بالا انداخت.
- ببینم تو گفتی که قبلاً کشاورز بودی، نه؟
ناتام به ارابه تکیه داد و محلی به کالادین نگذاشت.
کالادین سنگ را روی کفه ی ارابه گذاشت و به سمتی هلش داد. «متاسفم که این طوری مجبوریم کار کنیم اما باید هوای گاز و خدمه ی سایر پل ها رو داشته باشیم.»
ناتام جوابی نداد.
کالادین گفت: «بهمون کمک می کنه بیشتر زنده بمونیم. بهم اعتماد کن.»
ناتام بار دیگر شانه بالا انداخت و سپس دور شد.
کالادین آهی کشید. «اگر می تونستم تغییر برنامه رو بندازم گردن گاز، کار خیلی راحت تر می شد.»
سیل انگار که بهش بر خورده باشد، گفت: «ولی این کار صادقانه نیست.»
- چرا این قدر به صداقت اهمیت می دی؟
- همین طوری.
«جدی؟» و به کارش برگشت. «و به جای علف، تاپاله ی چال به مردم نشون دادن چطور؟... اونم صداقته؟»
- اون فرق می کنه. یه شوخیه.
- نمی فهمم چطور...
با نزدیک شدن یک خدمه ی دیگر، کالادین باقی حرفش را خورد. او شک داشت کسی غیر از راک، قادر به دیدن سیل باشد و نمی خواست دیگران او را در حال حرف زدن با خودش ببینند.
این مرد ریزنقش، خودش را اِسکار(۵) معرفی کرده بود. او موی کوتاه تیره و صورتی استخوانی و چند ضلعی داشت. کالادین سعی کرد سر صحبت را با او هم باز کند. این یکی کار را به جایی رساند که قبل از رفتنش یک حرکت زشت توهین آمیز هم خطاب به کالادین انجام دهد.
«دارم کار اشتباهی انجام می دم.» کالادین این را گفت و از روی ارابه پایین پرید.
«اشتباه؟» سیل روی لبه ی ارابه ایستاد.
- فکر می کردم نجات دادن اون سه نفر می تونه بهشون امید بده. اما اونا هنوز هم بی تفاوت هستن.
سیل گفت: «ولی بعضی هاشون تو رو در حال تمرین و دویدن تماشا می کردن.»
- تماشا می کنن اما اهمیتی به نجات زخمی ها نمی دن. هیچ کدوم شون به جز راک و اون هم این کار رو انجام می ده؛ چون به من مدیونه. حتی تِفت حاضر نشد غذاش رو با زخمی ها سهیم بشه.
- اونا خودخواهن.
«نه، فکر نمی کنم اون کلمه براشون کاربرد داشته باشه.» سنگی برداشت و سعی کرد منظورش را برای سیل توضیح دهد. «وقتی من یه برده بودم... خُب البته هنوز هم یه برده ام. اما در بدترین شرایط، وقتی ارباب هام سعی می کردن با کتک زدنم مقاومت من رو بِشکنن، یه جورهایی مثل این آدم ها بودم. من حتی به خودخواهی فکر نمی کردم. شده بودم مثل یه حیوون. فقط کارم رو بدون فکرکردن انجام می دادم.»
سیل اخم کرد. در این فکر بود که کالادین خودش هم نمی فهمد چه دارد می گوید. البته کمی که گذشت، کالادین کلمات مناسب را برای بیان منظورش پیدا کرد. «من بهشون نشون دادم که می تونیم زنده بمونیم اما این معنای خاصی براشون نداره. اگر زندگی اونا ارزش زنده موندن رو نداشته باشه، طبیعیه که براشون فرقی نکنه. مثل این می مونه که یه عالمه گوی بهشون بدم اما اجازه ی خرج کردنش رو نداشته باشن.»
- درسته. ولی چه کار می خوای بکنی؟
کالادین به طرف اردوگاه نگاه کرد. دود آتش پخت و پز از جای جای اردوگاه به هوا بلند می شد. «نمی دونم. اما فکر می کنم یه عالمه دیگه علف نیاز داریم.»

آن شب، کالادین، راک و تِفت در گذرهای اردوگاه راه می رفتند. نومون
(قمر دوم) با نور مات آبی و سفیدش در حال تابیدن بود. فانوس های روغنی آویخته در جلوی درب، میخانه ها و روسپی خانه ها را مشخص می کردند. گوی ها می توانستند نور ثابت ایجاد کنند اما می توانستید یک دسته شمع یا یک کیسه روغن را به ازای یک گوی بخرید. در کوتاه مدت، این کار به صرفه بود، به خصوص اگر قرار بود فانوس های تان را در جایی بیاویزید که احتمال دزدیده شدن شان می رفت.
سادیس ساعت خاموشی و حکومت نظامی برقرار نمی کرد اما کالادین خوب می دانست که یک خدمه ی پل تنها، بهتر است شب را در محوطه ی الوار بماند. سربازان نیمه مست با یونیفورم های کثیف، در گذرها پرسه می زدند، درگوشی به روسپی ها چیزهایی می گفتند و برای هم قطاران شان لاف می زدند. آن ها با دیدن خدمه ی پل، به آن ها اهانت می کردند و مستانه قهقهه می زدند. خیابان حتی با وجود فانوس ها و نور قمر، تاریک بود و ترتیب تصادفی قرارگرفتن بناهای اردوگاه (برخی بناها سنگی، برخی چوبی و برخی خیمه ) ظاهری نامنظم و خطرناک به آن می داد.
کالادین و همراهانش راه را برای عده ای سرباز باز کردند. دکمه ی کت هایشان باز و کمی مست بودند. یکی از سربازان از گوشه ی چشم نگاهی به خدمه کرد اما تنها نبودن شان، مضاف بر وجود یک هورن ایتر قوی هیکل در میان شان، باعث شد سربازان به خندیدن و تنها هُل دادن کالادین اکتفا کنند.
سربازان بوی عرق بدن و آبجوی ارزان قیمت می دادند. کالادین بر اعصابش مسلط ماند. کافی بود با سربازی درگیر شود تا به جرم نزاع مجازاتش کنند.
تفت درحالی که از پشت شانه اش به سربازان نگاه می کرد، گفت: «از این وضع خوشم نمی آد. من برمی گردم به اردوگاه.»
راک با غرولند گفت: «تو همین جا می مونی.»
تفت نگاهش را چرخاند. «فکر کردی از یه چال بدترکیب مثل تو می ترسم؟ اگر دلم بخواد می رم و...»
«تِفت!» صدای کالادین آرام بود. «ما بهت نیاز داریم.»
نیاز. این واژه تاثیر شگرفی بر انسان ها داشت. برخی از شنیدن آن فرار می کردند. برخی دیگر دستپاچه می شدند اما ظاهراً تِفت در آرزوی شنیدنش بود. سری تکان داد و درحالی که زیر لب چیزهایی می گفت، کنارشان به راه ادامه داد.
آن ها خیلی زود به محل نگه داری ارابه ها رسیدند. محوطه ی حصاربندی شده ی مخصوص نگه داری سنگ ها و ارابه ها در بخش غربی اردوگاه قرار داشت. در طول شب کسی آنجا نمی رفت و ارابه ها در صف های طویل، کنار یکدیگر قرار گرفته بودند. چال ها همچون تپه هایی کوچک، در آن نزدیکی مشغول چرت زدن بودند. کالادین بااحتیاط سینه خیز جلو رفت. اما ظاهراً کسی نگران دزدیده شدن چیزی به بزرگی یک ارابه در اردوگاه نبود.
راک با آرنج به پهلویش زد و بعد به طرف محل استراحت چال ها اشاره کرد. پسرکی تنها در نزدیکی محل استراحت چال ها نشسته و به ماه خیره شده بود. چال ها آن قدر ارزش داشتند که کسی را برای پاییدن شان بگمارند. پسرک بیچاره. چه شب ها که باید بیدار می ماند و این حیوانات غول پیکر را می پایید.
کالادین کنار یکی از ارابه ها مخفی شد. دو نفر دیگر هم همین کار را کردند. او به یک ردیف از ارابه ها اشاره و راک حرکت کرد. کالادین به طرفی دیگر اشاره کرد و تِفت چشم غره ای به او رفت اما اطاعت کرد. خود کالادین هم از ردیف وسط رفت. تعداد ارابه ها سی تا بود. سه ردیف ده تایی اما وارسی آن ها به سرعت انجام می شد. باید به دنبال علامتی که کالادین در پشت یکی از ارابه ها گذاشته بود، می گشتند. پس از دقایقی، سایه ای به ردیف کالادین نزدیک شد. راک بود. هورن ایتر به طرفی اشاره کرد و پنج انگشتش را بالا گرفت. پنجمین ارابه از بالا. کالادین سری تکان داد و به راه افتاد.
درست وقتی به ارابه ی مورد نظر رسید، صدای جیغ خفیفی از طرف ردیف تِفت شنید. کالادین خودش را پس کشید و به نگهبان نگاه کرد. پسرک هنوز محو تماشای ماه بود و با نوک پا به تیرک مقابلش می زد.
لحظه ای بعد، راک و تِفت به طرف کالادین آمدند. تِفت گفت: «ببخشید. این کوه متحرک من رو به حد مرگ ترسوند.»
راک غرولندکنان گفت: «اگه من یه کوهم، پس چرا متوجه نزدیک شدنم نشدی؟ هان؟»
کالادین نفس راحتی کشید و با کف دست مشغول وارسی تخته ی پشت ارابه ی مورد نظر شد. انگشتانش علامت X پشت ارابه را حس کرد. نفس عمیقی کشید و به زیر ارابه خزید.
علف ها هنوز آنجا بودند. بیست دسته ی گره زده شده، هر کدام به ضخامت یک کف دست. زیر لب گفت: «سپاس بر آیشی، هرالدِ بخت و اقبال.» و اولین دسته را از زیر ارابه باز کرد.
تِفت درحالی که دولا شده و ریشش را می خاراند، گفت: «همه شون هستن؟ ها؟ باورم نمی شه این قدر علف پیدا کردیم. غلط نکنم تمام علف های دشت رو کندیم.»
کالادین اولین دسته را به دستش داد. بدون کمک سیل حتی نمی توانستند یک سوم این مقدار را پیدا کنند. او سرعت پرواز یک حشره و شِمی عالی برای یافتن چیزها داشت. کالادین دسته ی بعد را باز کرد. تِفت دسته ی دوم را به اولی بست و دسته ی بزرگ تری ساخت.
همچنان که کالادین مشغول بود، تعدادی برگ به دست باد در هم پیچیده و به زیر ارابه آمدند و لحظه ای بعد به هیبت زنانه ی سیل تبدیل شدند. سیل خود را به کنار گوش کالادین رساند. «هیچ نگهبانی نیست. فقط یه پسر بچه مواظب چال هاست.» هیکل نیمه شفاف آبی و سفیدش در تاریکی به سختی به چشم می آمد.
کالادین نجواکنان گفت: «امیدوارم این علف ها هنوز هم به درد بخورن. اگر زیادی خشک شده باشن...»
- به درد می خورن. تو خیلی نگران هستی. چند تا بطری هم برات پیدا کردم.
«جدی؟» کالادین از فرط ذوق نیم خیز شد اما قبل از اینکه سرش به زیر ارابه کوبیده شود، خودش را نگه داشت.
سیل سری به تایید تکان داد. «نشونت می دم. نتونستم بلندشون کنم. خیلی سنگین بودن.»
کالادین به سرعت باقی دسته ها را باز کرد و آن ها را به دست تِفت دستپاچه و نگران داد. سپس از زیر ارابه بیرون آمد و دو پشته از علف ها را برداشت. تِفت دو پشته ی دیگر و راک سه پشته را برداشت. نیاز به جایی داشتند که بدون مزاحمت کسی شروع به کار کنند. حتی با وجودی که ناب وید از نظر عموم مردم گیاه بی ارزشی بود، کافی بود گاز از برنامه شان مطلع شود تا راهی برای خراب کردن آن پیدا کند.
کالادین به خودش نهیب زد، اول بطری ها!با تکان سر به سیل علامت داد و سیل به سرعت پرواز کرد و آن ها را به طرف یک میخانه راهنمایی کرد. به نظر می رسید که میخانه در فرصتی کوتاه، از الوارهای درجه دو ساخته شده باشد. اما این موضوع، مانع خوش گذرانی سربازهای داخل آن نمی شد. جنب وجوش شان به حدی زیاد بود که کالادین نگران بود مبادا کل ساختمان فرو بریزد.
در پشت میخانه تلی از بطری های خالی نوشیدنی تلنبار شده بود. شیشه آن قدر باارزش بود که بطری های نوشیدنی را از نو مصرف می کردند اما این بطری ها یا ترک داشتند و یا سرشان شکسته بود. کالادین پشته های علف را زمین گذاشت و از میان بطری ها سه تای شان را که تقریباً سالم بود، انتخاب کرد. بطری ها را در بشکه ی آبی که آن نزدیکی بود، شست وشو داد و داخل کیسه ای که به همین منظور با خود آورده بود، گذاشت.
پشته های علفش را برداشت و با سر به دو نفر دیگر علامت داد. «وانمود کنید دارید کار خسته کننده ای انجام می دید. سرتون رو خم کنید.» دو نفر دیگر با تکان سر موافقت کردند و سه نفری با پشته های علف شان پا در گذر اصلی گذاشتند، درحالی که تلاش می کردند کمتر از قبل، جلب توجه کنند.
به جای عبور از محوطه ی الوار، از زمین سنگلاخی که سربازان پیش از سرازیر شدن از شیب منتهی به دشت هزارتکه در آن صف آرایی می کردند، گذشتند. یکی از نگهبانان آن ها را دید و نفس در سینه ی کالادین حبس شد اما نگهبان چیزی نگفت. از نگاه کردن به ظاهرشان حدس زد کسی به آن کار مجبورشان کرده باشد. اگر در حال خروج از اردوگاه بودند، موضوع فرق می کرد اما این ناحیه ی نزدیک به پرتگاه ها منع عبور و مرور نداشت.
چیزی نگذشت که به محلی رسیدند، که کالادین قبلاً سعی کرده بود خودش را بُکشد. واقعاً که تنها چند روز، می توانست چه تفاوتی در زندگی فرد ایجاد کند. او احساس می کرد شخص دیگری شده _ ملغمه ای عجیب از مردی که قبلاً بود، برده ای که بعد ها شده بود و خدمه ی بخت برگشته ای که مجبور بود برای زندگی اش بجنگد. به یاد آورد که زمانی بر لبه ی این پرتگاه ایستاده بود و به پایین نگاه می کرد. ظلمات قعر پرتگاه هنوز هم لرزه بر اندامش می انداخت.
اگر در نجات خدمه ی پل شکست بخورم، اون آدم در هم شکسته ی درونم دوباره کنترلم رو به دست می گیره و این بار دیگه می ره خودش رو...
از این فکر رعشه ای در وجودش احساس کرد. پشته هایش را روی لبه ی پرتگاه به زمین گذاشت و نشست. دو نفر دیگر با احتیاط از او تقلید کردند.
تِفت پرسید «قراره بندازیم شون توی پرتگاه؟» و سرش را خاراند. «اون هم بعد از اون همه زحمت؟»
«البته که نه.» کالادین لحظه ای مکث کرد. نومون در آسمان می درخشید اما هنوز شب بود. «شماها که گوی همراه تون ندارید، هان؟»
تِفت با حالتی ظنین پرسید: «چطور؟»
- برای نورش تفت.
تفت مشتی گوی سنگ لعل از جیبش بیرون آورد. «می خواستم امشب خرج شون کنم.» گوی ها توی مشتش می درخشیدند.
«بسیار خُب.» کالادین یک ساقه علف از دسته بیرون کشید. پدرش دقیقاً چه چیزهایی در مورد این علف گفته بود؟ کالادین با تردید، قسمت بالایی ساقه ی علف را شکافت و بخش میانی اش را نمایان کرد. سپس از سر علف گرفت و با نوک انگشتان دست دیگرش شروع به چلاندن عصاره اش کرد. دو قطره مایع شیری رنگ داخل بطری نوشیدنی چکید.
لبخند رضایت روی لبانش نشست. سپس بار دیگر ساقه را چلاند. این بار چیزی بیرون نیامد؛ بنابراین ساقه را توی پرتگاه انداخت. دلش نمی خواست هیچ مدرکی از کارشان به جا بگذارد.
تفت گفت: «فکر کردم قرار نیست بندازیم شون تو پرتگاه.»
کالادین بطری را بالا نگه داشت. «نه تا وقتی این رو ازشون نکشیدیم بیرون.»
«این چیه؟» راک روی بطری خم شد.
- عصاره ی ناب وید یا به اصطلاح دیگه شیره ی ناب وید. فکر نمی کنم جزو عصاره ها به حساب بیاد ولی یه داروی ضدعفونی قویه.
تفت پرسید: «ضدِ... چی؟»
کالادین گفت: «اسپرن های عفونت رو فراری می ده. اونا باعث عفونت می شن. این شیره یکی از بهترین داروهای پیشگیری از عفونته. حتی اگر بریزیش روی زخمی که قبلاً عفونت کرده، باز هم جواب می ده.» این خبر خوبی بود؛ چون زخم های لِیتِن کم کم داشت به رنگ قرمز سیر درمی آمد و اسپرِن های عفونت معمولاً اطرافش تجمع می کردند.
تفت غرولندی کرد و به پشته های علف نگاه کرد. «ولی این خیلی علفه.»
«می دونم.» کالادین دو دسته علف به طرفش گرفت. «و خیلی خوشحالم که قرار نیست همه ش رو تنهایی بچلونم.»
تفت آهی کشید اما روی زمین نشست و بند دسته را باز کرد. راک هم بدون شکوِه نشست، بطری را بین پاهایش ثابت نگه داشت و مشغول شد.
نسیمی ملایم وزیدن گرفت و مقداری از علف ها را بلند کرد. تِفت سرانجام حرفی را که چند دقیقه ای بود می خواست بگوید، گفت. «چرا این قدر به اونا اهمیت می دی؟»
- اونا افرادم هستن.
- ولی خدمه ی پل بودن، معنی اش این نیست.
«معنی اش همون چیزیه که ما تصمیم می گیریم باشه.» کالادین این را گفت و متوجه شد که سیل هم برای گوش دادن به گفت وگوی شان خودش را رساند. «من، تو و بقیه.»
تفت پرسید «فکر می کنی بهت اجازه می دن این کار رو بکنی؟روشن چشم ها و ژنرال ها رو می گم؟»
- فکر می کنی اون قدر به ما توجه می کنن که بخوان متوجه چیزی بشن؟
تفت چیزی نگفت و مشغول چلاندن یک ساقه ی دیگر شد.
راک گفت: «شاید توجه کنن.» او با ظرافتی که از اندام قوی اش بعید بود، مشغول گرفتن شیره ی علف ها بود. کالادین هیچ وقت فکرش را نمی کرد که آن انگشتان ضخیم بتوانند این قدر دقیق کار کنند. «روشن چشم ها همیشه حواس شون به چیزهایی که تو نمی خوای باشه، هست.»
تفت زیر لب چیزی گفت و حرف راک را تایید کرد.
کالادین رو به راک کرد. «تو چطور کارت به اینجا کشید، راک؟ چطور می شه که یه هورن ایتر سرزمین کوهستانی اش رو ترک می کنه و به سرزمین های ساحلی می آد؟»
تفت درحالی که انگشتش را به طرف کالادین تکان می داد، گفت: «این جور سوال ها رو نباید بپرسی، پسر جان. ما در مورد گذشته مون حرف نمی زنیم.»
کالادین گفت: «ما در مورد هیچ چیز حرف نمی زنیم. شما دو نفر حتی اسم همدیگه رو نمی دونستید.»
تفت غرولند کرد. «اسم یه چیزه... اما گذشته یه چیز دیگه. من...»
«مشکلی نیست!» راک حرفش را قطع کرد. «من درموردش حرف می زنم.»
تفت زیر لب چیزی گفت و به طرف راک خم شد تا داستانش را بشنود.
- مردم سرزمین من، شمشیر سنگی نداشتن.
کالادین گفت: «اون چیز غیر معمولی نیست. به غیر از آلثکار و یاکوِد، امپراتوری های کمی هستن که شمشیر سنگی داشته باشن.» داشتن شمشیر سنگی موجب افتخار هر سپاهی بود.
راک جواب داد: «این حقیقت نداره. تایلِنا پنج شمشیر سنگی و سه زره سنگی داره. که همه شون در اختیار گارد سلطنتیه. سیلای هم شمشیرها و زره های سنگی خودش رو داره. باقی امپراتوری ها مثل هِرداز، هر کدوم یه شمشیر و یه زره سنگی دارن، که نسل به نسل توی دربار به ارث گذاشته شده. اما در آنکالاکی، ما حتی یه شمشیر یا زره سنگی نداریم. خیلی از نوئاتوما(۶)های ما (این یه چیزی شبیه به رهبران روشن چشم شماست، با این تفاوت که چشم هاشون روشن نیست)اونا...»
تفت با ابروهای درهم کشیده گفت: «چطور ممکنه کسی روشن چشم باشه اما چشم های روشن نداشته باشه؟»
راک جواب داد: «کافیه چشم های تیره داشته باشه! ما رهبران مون رو اون طوری انتخاب نمی کنیم. داستان من کمی پیچیده ا ست. فقط نباید حرفم رو قطع کنید.» او یک ساقه ی دیگر را چلاند و تفاله اش را روی تل تفاله های کنار دستش انداخت. «نوئاتوماها، نداشتن شمشیر سنگی رو مایه ی شرمساری خودشون می دونستن. اونا عاجزانه اون سلاح رو می خواستن و بر این باور بودن که اولین نوئاتومایی که شمشیر سنگی رو به دست بیاره می تونه پادشاه بشه. چیزی که ما برای سالیان سال نداشتیم. اگر ساکنین یکی از کوه ها شمشیر سنگی در اختیار داشتن، دیگه ساکنین هیچ کوه دیگری به اونا حمله نمی کردن.»
کالادین پرسید: «این شد که اومدی یکی بخری؟» هیچ زره پوش و شمشیرزن سنگی ای حاضر به فروش سلاح یا زرهش نبود. هر کدام شان گنجینه ای باارزش بودند که پس از خیانت شوالیه های پرتوافکن از آن ها گرفته شده بود.
راک زیر خنده زد. «ها ها! بخرم؟ ما این قدرها هم احمق نیستیم. اما نوئاتومای من، از رسم و رسوم شما باخبر بود. اینکه اگر کسی یه زره پوش سنگی رو بُکشه، می تونه شمشیر و زره اون رو تصاحب کنه؛ بنابراین نوئاتومای من و خاندانش به اتفاق من به اینجا اومدیم تا یکی از زره پوش های سنگی شما رو بُکشیم و شمشیر و زرهش رو صاحب بشیم.»
کالادین خنده ای کرد. «خُب فکر کنم، این یکی کمی از خریدنش سخت تر باشه.»
راک با لحنی تدافعی گفت: «نوئاتومای من احمق نبود. اون می دونست که این کار دشواریه. اما رسم و رسوم شما، روزنه ی امیدی برای ما بود. هرازگاهی یه نوئاتومای شجاع از کوهستان پایین می آد و با یکی از زره پوش های سنگی دوئل می کنه. بالاخره روزی یکی شون پیروز می شه و ما هم صاحب شمشیر و زره سنگی می شیم.»
«شاید.» کالادین ساقه ی علفی را توی پرتگاه انداخت. «البته به شرطی که زره پوش سنگی با دوئل تا سر حد مرگ، موافقت کنه.»
«اوه...» راک خندید. «اونا همه اش در حال دوئل کردن هستن. نوئاتوماها تمام دار و ندارشون رو سر پیروزی می ذارن. اما روشن چشم های شما، فکر می کنن کشتن یه آنکالاکی که به شمشیر سنگی مسلح نیست، کار ساده ایه. نوئاتوماهای زیادی جون شون رو در این راه از دست دادن. اما ایرادی نداره؛ چون عاقبت بالاخره پیروز می شیم.»
کالادین گفت: «و تازه یه شمشیر وزره سنگی صاحب می شید. آلثکار ده ها شمشیر و زره سنگی در اختیار داره.»
راک شانه بالا انداخت. «از یکی شروع می شه... در نهایت نوئاتومای من در مبارزه شکست خورد و حالا من یه خدمه ی پل هستم.»
تفت گفت: «صبر کن ببینم! تو تمام این راه رو با لُردت اومدی و وقتی اون شکست خورد، تو یه راست اومدی و به خدمه ی پل ملحق شدی؟»
- نه، نه، تو متوجه نیستی.نوئاتومای من، شاهزاده سادیس رو به دوئل دعوت کرد. همه می دونن که تعداد زیادی زره پوش سنگی اینجا توی دشت هزارتکه هستن. نوئاتومای من فکر کرد که شاید بهتر باشه اول با کسی مبارزه کنه که فقط زره سنگی داره و با تصاحب زره، در مبارزه ی بعدی شمشیر رو ببره.
تفت گفت: «و؟»
- وقتی نوئاتومای من مبارزه رو به لرد سادیس باخت، همه همراهانش تحت سلطه ی اون در اومدن.
کالادین پرسید: «پس تو یه برده هستی.» و دستش را بالا برد و روی داغ پیشانی اش کشید.
راک گفت: «نه ما چنین چیزی نداریم. من برده ی نوئاتومای خودم نبودم. من جزو خانواده ا ش بودم.»
تفت گفت: «خانواده اش؟ پناه بر کلِک! پس تو یه روشن چشمی!»
راک با صدای بلند از ته دل خندید. به عکس او، کالادین لبخندی زد. انگار سال ها بود، نشنیده بود کسی آن طور بخندد. «نه، نه، من فقط اومارْتی آ(۷)... یا به قول شما پسرعموش بودم.»
- خُب باز هم باهاش ارتباط فامیلی داشتی.
راک گفت: «در کوهستان، اقوام یه لرد، خدمتکارانش می شن.»
تفت با گلایه گفت: «این دیگه چه جورشه؟ باید خدمت گذاری قوم و خویش خودت رو بکنی؟ لعنت به من! من باشم ترجیح می دم بمیرم!»
راک گفت: «اون قدرها هم بد نیست.»
تفت درحالی که رعشه اش گرفته بود، گفت: «تو اقوام من رو نمی شناسی.»
راک دوباره زیر خنده زد. «ترجیح می دادی به یکی که اصلاً نمی شناسی خدمت کنی؟ مثل این یارو سادیس؟ که هیچ ارتباط خونی ای باهات نداره؟» و سری به تاسف تکان داد. «شما ساحل نشین ها... شماها اینجا زیادی هوا دارید. عقل تون رو کم می کنه.»
کالادین گفت: «هوای زیادی؟»
- آره.
- چطور ممکنه یه جا هوای زیادی داشته باشه؟ هوا که همه جا هست؟
«این... یه کم توضیحش سخته.» تسلط راک به زبان آلثی خوب بود. اما گاهی برخی کلمات را فراموش می کرد. هرچه سریع تر حرف می زد، کلمات بیشتری را از قلم می انداخت.
- شما اینجا زیادی هوا دارید... اگر بیایید به کوهستان خودتون می بینید.
«خُب شاید.» کالادین این را گفت و نگاهی به تِفت کرد. تِفت شانه هایش را بالا انداخت. «ولی در یه مورد اشتباه می کنی. تو گفتی که ما به کسی خدمت می کنیم که نمی شناسیمش. خُب، من لرد سادیس رو می شناسم. خیلی خوب هم می شناسمش.»
راک یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
- اون گستاخ، کینه جو، حریص و تا مغز سر فاسده!
راک لبخندی زد. «آره فکر کنم حق با توئه. این مرد جزو روشن چشم های خوب نیست.»
- هیچ آدم خوبی بین اونا نیست، راک. همه شون مثل هم ان.
- ظاهراً خیلی بهت بد کردن.
کالادین شانه بالا انداخت. سوال راک، زخم هایی را به او یادآوری کرد که هنوز التیام نیافته بودند. «بگذریم. اربابت واقعاً شانس آورد.»
- شانس آورد که به دست یه زره پوش سنگی کشته شد؟
کالادین جواب داد: «شانس آورد که مبارزه رو نبُرد... تا ببینه که چه حقه ای بهش زدن. محال بود اونا بذارن اربابت با زره سنگی سادیس قسر در بره...»
«مهمل نگو!» تِفت حرف کالادین را قطع کرد. «رسم و رسوم...»
- رسم و رسوم، یه چیزیه که باهاش سرمون رو شیره می مالن، تفت! جعبه ی قشنگیه که دروغ هاشون رو توش مخفی می کنن. چیزیه که ما رو مجبور می کنه بهشون خدمت کنیم.
تفت سرش را بالا گرفت و گفت: «من خیلی بیشتر از تو عمر کردم، پسر جان. خیلی چیزها می دونم. اگر یه مرد عادی بتونه یه زره پوش سنگی دشمن رو بُکشه، به یه روشن چشم تبدیل می شه. رسم روزگار همینه.»
کالادین از بحث بیشتر امتناع کرد. اگر توهمات تِفت در مورد جایگاهش در این آشفته بازار، احساس بهتری به او می داد، کالادین که بود که او را منصرف کند؟ بنابراین رو به راک کرد. «پس گفتی که یه خدمتکار بودی بین ملازمان یه لرد. چه جور خدمتکاری بودی؟ تلاش کرد با فکرکردن به زمانی که با ویستیوُ و روشُن(۸) در ارتباط بود، لغت مناسب را به یاد بیاورد. «یه فراش؟ یا یه خادم؟»
راک خندید. «من آشپز بودم.نوئاتومای من محال بود بدون آشپزش به سرزمین های ساحلی بیاد. غذاهای شما اون قدر ادویه داره که مزه ی هیچ چیز رو نمی شه توش تشخیص داد. مثل اینه که داری سنگ پودر شده با فلفل می خوری.»
تفت با طعنه گفت: «همین مونده که تو درباره ی غذا نظر بدی. یه هورن ایتر!»
کالادین ابرو در هم کشید. «راستی چرا این لقب رو به مردم شما دادن؟»
تفت گفت: «خُب معلومه؛ چون اونا شاخ و صدف حیواناتی رو که شکار می کنن، می خورن.»(۹)
راک لبخند زد و به نگاهی مشتاق به دوردست انداخت. «اوه، نمی دونید چقدر خوشمزه ان.»
کالادین پرسید: «شما واقعاً صدف ها رو می خورید؟»
راک با افتخار گفت: «خُب، ما دندون های قوی ای داریم. حالا دیگه شما داستان من رو می دونید. لرد سادیس نمی دونست با ما باید چه کار بکنه.بعضی هامون سرباز شدن، بعضی دیگه توی خاندانش خدمتکار شدن. من هم یه وعده غذا براش پختم و اون در عوض من رو فرستاد بین خدمه ی پل!» راک مکثی کرد. «فکر کنم یه کمی سوپش رو مقوی کردم.»
«مقوی کردی؟» کالادین ابرویی بالا انداخت.
راک کمی خجالت زده شد. «می دونید... من از مرگ نوئاتومای خودم شدیداً عصبانی بودم و با خودم فکر کردم که این ساحل نشین ها... حتماً زبون شون با این غذاهای تندی که می خورن سوخته و... مزه ی چیزی رو نمی فهمن و بعدش...»
«و چی؟!» کالادین حیرت زده بود.
- تاپاله ی چال!... ظاهراً مزه اش از اونی که فکر می کردم قوی تر بود.
«یه لحظه صبر کن ببینم!» تِفت یکه خورد. «تو توی سوپ شاهزاده سادیس تاپاله ی چال ریختی؟!»
- اِم... آره. در واقع من اون تاپالـ... چیز رو توی خمیر نونش هم ریختم. همین طور به عنوان چاشنی گوشت کبابی اش و یه نوع چاشنی محلی برای بعد از غذاش هم ازش استفاده کردم. تاپاله ی چال... اون طور که من کشف کردم، موارد استفاده زیادی داره.
تفت خندید و صدایش در پرتگاه پژواک یافت. از فرط خنده روی پهلو به زمین افتاد و آن قدر غلت زد که کم مانده بود توی پرتگاه بیافتد. «هورن ایتر!...یه نوشیدنی طلبت!»
راک لبخند زد. کالادین که هنوز متحیر بود، سرش را تکان داد. کم کم همه چیز داشت برایش روشن می شد.
راک که متوجه حالت چهره ی کالادین شده بود، گفت «چیه؟»
کالادین جواب داد: «این همون چیزیه که بهش نیاز داشتیم. همین! همون چیزیه که دلم براش تنگ شده بود!»
راک با تردید گفت: «تاپاله ی چال؟... اون چیزیه که بهش نیاز داشتیم؟»
تفت با شنیدن این حرف راک، بلندتر قهقهه زد و بیشتر روی زمین غلتید.
کالادین گفت «نه، اون... خُب، بعداً بهت نشون می دم. ولی قبلش به این شیره ی ناب وید نیاز داریم.» آن ها هنوز کار چلاندن یک دسته را هم تمام نکرده بودند اما انگشتان شان از آن کار تکراری به درد آمده بود.
راک پرسید: «تو چی کالادین؟ من داستانم رو برات گفتم. تو هم مال خودت رو تعریف می کنی؟ اون داغ روی پیشونی ات رو از کجا آوردی؟»
تفت درحالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: «آره، تو یکی توی غذای کی تاپاله ریختی؟»
کالادین گفت: «فکر کنم خودت گفتی سوال کردن از گذشته ی یه خدمه ی پل شگون نداره.»
- خُب تو راک رو مجبور کردی داستانش رو بگه. حالا بی حساب می شید.
- پس اگر من داستانم رو بگم، یعنی تو هم داستانت رو می گی؟
اخم های تِفت بلافاصله در هم رفت. «ببیــــن؟ من قرار نیست...»
کالادین حرف تِفت را قطع کرد. «من یه نفر رو کشتم!»
تفت با شنیدن این حرف ساکت شد. راک سرش را بالا آورد. کالادین متوجه شد که سیل همچنان مشتاقانه در حال گوش دادن است. این خیلی عجیب بود؛ چون معمولاً توجه سیل خیلی زود از مسایل منحرف می شد.
راک گفت: «تو یه نفر رو کشتی؟ و در ازاش اونا تو رو برده کردن؟ مگه مجازات قتل، مرگ نیست؟»
«اون یه قتل نبود.» صدای کالادین آرام بود. به مرد ریش دار صورت سوخته ی توی ارابه ی برده ها فکر می کرد که همین سوالات را از او پرسیده بود. «در واقع به خاطر کشتن اون مرد، توسط یه آدم خیلی مهم، ازم تقدیر شد.»
کالادین ساکت شد.
دست آخر تِفت به صدا در آمد. «و بعدش؟»
«بعدش...» کالادین به علف توی دستش نگاه کرد. نومون در حال غروب در افق غرب بود و قرص کوچک و سبز رنگِ میشیم(۱۰) (سومین و آخرین قمر شب) از افق شرق پدیدار می شد. «و بعدش کاشف به عمل اومد که جماعت روشن چشم ، ازاینکه هدیه شون رو رد بکنی، خیلی خیلی عصبانی می شن.»
آن دو نفر منتظر بودند اما کالادین ساکت شد و خودش را با علف ها مشغول کرد. از اینکه می دید یادآوری اتفاقات رخ داده در سپاه آمارام چقدر برایش دردناک است، در حیرت بود.
تفت و راک یا متوجه حالش شدند و یا احساس کردند توضیحاتش کافی بوده؛ چون هردو بدون یک کلمه حرف، به کارشان مشغول شدند.


یادداشت مترجم

ادبیات گونه ی خیال پردازی حماسی، در نوع امروزی اش سابقه ای کمتر از دو قرن دارد. اما پیشینه ی این گونه از ادبیات به قرن ها قبل تر باز می گردد. مجموعه داستان های "هزار و یک شب" که پیش از دوره ی هخامنشیان در هند خلق شد، نمونه ای از انواع ابتدایی این گونه ی ادبی بوده است و از انواع امروزی آن، می توان به سه گانه ی "ارباب حلقه ها" نوشته ی جِی. آر. آر. تالکین اشاره نمود، که شامل سه کتاب "یاران حلقه"، "دو برج" و "بازگشت پادشاه" می باشد.
گونه ی ادبیات خیال پردازی حماسی، اصولاً با سه مشخصه ی اصلی از گونه های دیگر متمایز می شود:
۱. باید حتماً به صورت سه گانه (یا بیشتر) باشد.
۲. باید دوره ای چندین ساله (یا بیشتر) را پوشش دهد.
۳. باید پیش زمینه ای گسترده داشته و در یک عالَم خیالی خاص با ویژگی های خاص خود رخ دهد.
مجموعه ی "اِستورم لایت" یا برقِ طوفان، نمونه ای دیگر از آثار خلق شده در این ژانر ادبی می باشد. اولین کتاب از این مجموعه، "طریقِ شاهان" نام دارد که شما خواننده ی عزیز، اولین قسمت از آن را در دست دارید. داستان ما در قلمرویی به نام روشار اتفاق می افتد. سرزمینی خیالی، با ساکنین خیالی، گیاهان و جانوران خیالی و ویژگی های خیالی.
برای آن که سفر تان را با دیدی بازتر در این سرزمین آغاز کنید، لازم می دانم که شما را با ویژگی هایی از قلمروی روشار و ساکنینش آشنا کنم.
از جمله ساکنین قلمروی روشار، انسان هایی هستند با نژادهای گوناگون آلِثی، تایلِنی، وِدِن، ناتاناتانی، اونْکالاکی، پارشِندی، شین و آزیش. اکثریت آن ها پیرو فرقه ی وُرین هستند و خدایی نادیده را می پرستند که از آن با نام "قادرِ مطلق" یاد می کنند. مطابق با آموزه های فرقه ِی وُرین، رنگ چشم، تعیین کننده ی طبقه ی اجتماعی می باشد. روشن چشمان در بالادست و تیره چشمان در پایین دست نردبان اجتماع قرار دارند.
ویژگی بارز روشار، طوفان های سهمگینی هستند با نام «اَبَرطوفان» که گاه و بی گاه در آن ظاهر شده و گونه ای از انرژی با نام اِستورم لایت (Stormlight) را با خود می آورند که قابلیت ذخیره سازی در سنگ های جواهر معدنی را دارد و از آن استفاده های عجیب و وسیعی می شود.
علاوه بر انسان ها، موجودات دیگری هم در قلمروی روشار ساکن هستند که از جالب ترین شان می توان اِسپْرِن ها را نام برد، که ارواحی کوچک هستند که به انواع و اقسام شکل ها در همه جای قلمرو وجود دارند. اسپرن باد، اسپرن درد، اسپرن خشم و غیره.
از آنجایی که با باز کردن این کتاب، پا به عالمی متفاوت و خیالی می گذارید، باید انتظار آن را داشته باشید که با انواع و اقسام موجوداتی خیالی، با اسامی خیالی برخورد کنید، که برای پیشگیری از سردرگم شدن شما، در هر کجای متن که لازم دیدم، با ذکر پانویس، توضیحات لازم را درج نموده ام. لذا از شما خواننده ی عزیز، مصرانه تقاضا دارم که تمامی پانویس ها را به دقت مطالعه کرده و هیچ یک را از قلم نیندازید. اگرچه در برخی موارد، آگاهانه لازم دانستم که توضیحی ارائه ندهم تا معماهایی در ذهنتان شکل بگیرد و در زمان مناسب به واقعیت پی ببرید.
امیدوارم از سفر خیالی تان در این دنیای جدید، لذت ببرید.

رضا اسکندری
بهمن ماه ۱۳۹۴

نظرات کاربران درباره کتاب طریق شاهان

من معمولا از این دست کتاب های فانتزی که شبیه چرخ زمان هستن خوشم نمیاد ولی انصافا این کتاب یکی از بهترین کتاب های فانتزی بود که خوندم یکم تحمل کنید کاملا با فضاسازیش خو می گیرید
در 1 هفته پیش توسط