فیدیبو نماینده قانونی دانشگاه امام صادق (ع) و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکمت علوی

کتاب حکمت علوی

نسخه الکترونیک کتاب حکمت علوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حکمت علوی

خداوند متوحّد است. متوحّد یعنی کسی که وحدت دارد. وحدت چندین معنا دارد. گاهی وحدت، وحدت عددی است. فلان کس یکی است و دیگری نیست. این یک است و آن دو، که در سابق بحث کردیم‌. گاهی می‌گوییم کسی متوحّد است یعنی تنهاست. یعنی کسانی همراهش بوده‌اند و الان رفته‌اند و تنها شده است. گاهی هم متوحّد است یعنی نظیر ندارد و وجودش یک وجودی است که دوّمی برایش فرض نمی‌شود. آن دو معنای اوّل در خدا باطل است. وحدت عددی که قبلاً حضرت فرمودند درباره خدا قابل تصور نیست. این وحدت دوّم که چیزی تک است ولی احتیاج به أنیسی دارد و می‌گوییم فلان کسی تک است یعنی غریب است، آنیس و مونسی می‌خواهد یا اینکه مونسی داشته و از دستش رفته، این هم درباره خدا قابل تصور نیست. زیرا اوّلاً ذات اقدس احدیت، در لم یزل که اوّل ندارد، یعنی همان وقتی که هیچ مخلوقی نبود، همان وقت هم متوحّد بود. این‌طور نبوده که نعوذ بالله یک وقت موجوداتی و چیزهایی با خدا بوده و بعد از خدا گرفته شده‌اند و خدا تنها شده است. اصلاً موجودات در برابر خدا به‌گونه‌ای نیستند که خدا به آن‌ها انس بگیرد تا وقتی این انس از بین برود بتوانیم بگوییم خدا تنها شده و بعد به واسطه آنچه از دستش رفته گرفتار وحشت بشود. ما که باید حتماً با کسی انس بگیریم علتش این است که ما کامل از جمیع جهات نیستیم یعنی انسان باید انس بگیرد با چیزی و نمی‌تواند تنهای تنها باشد.

ادامه...
  • ناشر دانشگاه امام صادق (ع)
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حکمت علوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

«بسم اللّه الرحمن الرحیم»
وَلَقَدْ ءَاتَینَا داوُودَ وَ سُلَیمَنَ عِلْمًا و قَالا اْلْحَمْدُ لِلَّهِ اْلَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ اْلْمُوْمِنِینَ
(قرآن کریم. سوره مبارکه النمل. آیه شریفه۱۵)

فلسفه وجودی دانشگاه امام صادق(ع) که ازسوی ریاست دانشگاه به کرات مورد توجه قرار گرفته، تربیت نیروی انسانی ای متعهد، باتقوا و کارآمد در عرصه عمل و نظر است تا از این طریق دانشگاه بتواند نقش اساسی خود را در سطح راهبردی به انجام رساند.
از این حیث «تربیت» را می توان مقوله ای محوری یاد نمود که وظایف و کارویژه های دانشگاه، در چارچوب آن معنا می یابد؛ زیرا که «علم» بدون «تزکیه» بیش از آنکه ابزاری در مسیر تعالی و اصلاح امور جامعه باشد، عاملی مشکل ساز خواهد بود که سازمان و هویت جامعه را متاثر و دگرگون می سازد.
از سوی دیگر «سیاست ها» تابع اصول و مبادی علمی هستند و نمی توان منکر این تجربه تاریخی شد که استواری و کارآمدی سیاست ها در گرو انجام پژوهش های علمی و بهره مندی از نتایج آن هاست. از این منظر پیشگامان عرصه علم و پژوهش، راهبران اصلی جریان های فکری و اجرایی به حساب می آیند و نمی توان آینده درخشانی را بدون توانایی های علمی - پژوهشی رقم زد و سخن از «مرجعیت علمی» در واقع پاسخ گویی به این نیاز بنیادین است.
دانشگاه امام صادق(ع) درواقع یک الگوی عملی برای تحقق ایده دانشگاه اسلامی در شرایط جهان معاصر است. الگویی که هم اکنون ثمرات نیکوی آن در فضای ملی و بین المللی قابل مشاهده است. طبعاً آنچه حاصل آمده محصول نیت خالصانه و جهاد علمی مستمر مجموعه بنیان گذاران و دانش آموختگان این نهاد است که امید می رود با اتکاء به تاییدات الهی و تلاش همه جانبه اساتید، دانشجویان و مدیران دانشگاه، بتواند به مرجعی تمام عیار در گستره جهانی تبدیل گردد.
معاونت پژوهشی دانشگاه امام صادق(ع) باتوجه به شرایط، امکانات و نیازمندی جامعه در مقطع کنونی با طرحی جامع نسبت به معرفی دستاوردهای پژوهشی دانشگاه، ارزیابی سازمانی- کارکردی آن ها و بالاخره تحلیل شرایط آتی اقدام نموده که نتایج این پژوهش ها درقالب کتاب، گزارش، نشریات علمی و.... تقدیم علاقه مندان می گردد. هدف از این اقدام ـ ضمن قدردانی از تلاش خالصانه تمام کسانی که با آرمان و اندیشه ای بزرگ و ادعایی اندک در این راه گام نهادند ـ درک کاستی ها و اصلاح آن ها است تا از این طریق زمینه پرورش نسل جوان و علاقه مند به طی این طریق نیز فراهم گردد؛ هدفی بزرگ که در نهایت مرجعیت مکتب علمی امام صادق(ع) را در گستره بین المللی به همراه خواهد داشت. (ان شاءالله)

وللّه الحمد
معاونت پژوهشی دانشگاه

پیشگفتار

کتابی که ملاحظه می کنید درس هایی است که در دانشگاه ها و مراکز دیگر مثل صدا و سیما تقریر نمودم . باید تشکر کنم که دانشکده الهیات و معارف اسلامی و ارشاد دانشگاه امام صادق (ع) آن ها را از صورت گفتاری به صورت نوشتاری و کتاب در آورده و بنده نیز ملاحظه نمودم و اگر نقائصی و اشتباهات داشته بقدر میسور اصلاح نمودم و لذا این ها را تایید می کنم و اگر دانشمندان و یا دانش پژوهان در آن مطالبی خلاف برخورد نمودید مرا عفو کنند و بمصداق «ان الجواد قد یکبوا و ان الانسان قد یسهوا» بر حقیر هجمه روا ندارند و برای بنده طلب آمرزش و مغفرت نمایند «اقول ذالک و استغفره الله و اتوب الیه انه غفور رحیم».

العبد سید حسن السعاده المصطفوی

مقدمه

در ابتدا مقدمه حضرت استاد در باره امیرالمومنین که در سه جلسه بیان شده است را به عنوان مقدمه آورده ایم سپس جلسات درس به ترتیب آورده شده اند.
چون مطالب بحث ما متعلق است به ساحت مقدس حضرت امیرالمومنین (ع)، لازم و ضروری است که یک قدری از زندگی امیرالمومنین و خصوصیات وجودی ایشان را هم تذکر بدهیم . برای تذکر خصوصیات امیرالمومنین من ناچار هستم یک مقدمه ای را عرض کنم و بعد با آن مقدمه حالات امیرالمومنین را از زبان خود امیرالمومنین بشنویم . یک چیزهایی راجع به ایشان در تاریخ می خوانیم که لازم به تذکر نیست . تاریخ را مطالعه می کنیم. آنچه که از بیان خود امیرالمومنین استفاده می شود می خواهیم بدانیم . مقدّمه ای که می خواهم عرض کنم این است که افراد انسانی از ابتدا که متولد می شوند و بوجود می آیند از لحاظ تعقل و ادراک حکما و فلاسفه اسلام چهار مرتبه بر ایشان قائل هستند.
مرتبه اول تعقل را تعبیر می کنند به هیولایی با عقل بالهیولا . مرتبه دوم عقل بالملکه. مرتبه سوم عقل بالفعل و مرتبه چهارم می شود عقل بالمستفاد. این عقل در اینجا به معنی تعقل کردن است. چرا مرتبه اول را می گویند عقل هیولایی. چون همان طوری که هیولای عالم که قوه صرف است که ظاهراً کلمه یونانی است و به معنی ماده است، و قابلیت هر چیزی را دارد، آن مرتبه ای که بچّه متولد می شود هم قابلیت دارد که در آینده به همه جا برسد و در آینده استعدادهایی که نهفته دارد بیدار می شود . آن مرتبه ای را که هیچ چیز بالفعل نیست می گویند مرتبه عقل هیولایی یا بالهیولا . تفاوت بچه آدم با بچه حیوان در همین است . بچه یک حیوان که به دنیا می آید این قابلیت را ندارد که فردا به مراتب علمی که انسان می تواند برسد، برسد .
مرتبه دوم عقل بالملکه است یعنی در مرتبه دوم وقتی بچه مثلاً به سنّ یک سالگی یا دو سالگی یا بیشتر می رسد، بدیهیات اولیه را می فهمد مثلاً می فهمد آتش گرم و سوزنده است روی تجربه ای که چند باره کرده می فهمد آب خنک کنده است . می فهمد هر چیزی علت می خواهد . لذا هر چیزی که به او می گویید ، می پرسد چرا ؟ می فهمد که نمی شود که یک چیز در یک زمان هم باشد و هم نباشد . آن بدیهیات اولیه و بدیهیات ثانویه را فرا می گیرد. آن قدرتی که ، توان فراگیری آن ها را دارد را می گویند مرتبه عقل بالملکه . یعنی تعقل بالملکه . ملکه در اصطلاح حکما امر وجودی را می گویند. چیزی را که تحقق دارد، وجودی است می گویند ملکه. حتّی حالت را سخه ثابته در ذهن را هم می گویند ملکه . اینکه این مرتبه را می گویند ملکه به این جهت است که بدیهیات اوّلیه ای که لایتغیر هستند ، در این مقام در ذهن بچّه شکل گرفته و از این جهت است که این مرتبه خیلی مهم است در این مرتبه است که انسان باید مواظب باشد که چه چیزهایی را به ذهن بچه القاء می کند . مادر و پدر در این مرتبه وظیفه شان بسیار سنگین است . و آن مرحله اول شیرخوارگی شاید به این شدت نباشد و فقط مسئله پرورش کودک از لحاظ غذایی باشد . ولی امروزه علمای روانکاو می گویند از ۳ سالگی ساختار روحی بچّه شکل می گیرد یعنی درست آن زمانی که بچه مسائل را می گیرد . پدر و مادر که معلمین اول هستند تا می رسد به مدرسه و استاد و معلم باید خیلی مواظب باشند که چیزهایی که در آینده خطرناک خواهند بود در ابتدا در روح بچه شکل نگیرد. اگر این ها را توجه کردیم و یک بدیهیات مسلمی از طفولیت در او بوجود آمد در آینده زیربنای افکارش می شود . مرتبه عقل بالملکه زیربنای تعلقات بعدی است .
مرتبه سوم : عقل بالفعل است . عقل بالفعل مربوط به زمانی است که انسان بدیهیات اولیه را به خوبی فرا گرفته است قضایای اولیه را خوب فرا گرفته است . در هر علم و فنی که وارد شده است، بدیهیات اولیه آن علم برایش مشخص شده است . به طوری که هر مجهولی که در زندگی دنیا برایش پیش بیاید قدرت آن را دارد که از آن بدیهیات اولیه خودش استفاده کند و آن مجهول را به فعلیت برساند. این مرتبه را می گویند عقل بالفعل یا تعقل بالفعل . چون تعقل بالفعل کرده می گویند عقل به فعلیت رسیده است . از این بالاتر مرتبه عقل بالمستفاد است که همین مطالبی را که به دست می آورد همه اش بالفعل در نزدش حاضر باشد . چون وقتی ما یک مطلبی را درک می کنیم در نزد ما حاضر است ولی بعد از اینکه متوجه جایی دیگر می شویم، آن مطلب از نظر ما می رود . و دوباره به آن توجه می کنیم. عقل بالمستفاد این است که همان موقعی که این مطلب در نظر شما هست شما دارای عقل بالمستفاد هستی، آن قبل که می توانستی به آسانی مطلب را از مقدمات بدیهی استدلال کنی، آن می شود عقل بالفعل . آن مرتبه ای که بدیهیات اولیه بود هنوز استنباط نکرده بودی می شود عقل بالملکه . پس چهار مرتبه شد.
۱) عقل هیولایی یا بالهیولا ۲) عقل بالملکه ۳) عقل بالفعل ۴) عقل بالمستفاد . البته عقل بالمستفاد یک معنی جامع تری هم دارد که برای همه دست نمی دهد و آن عبارت از آن است که همه معلومات عالم در نظر انسان آشکار باشد و انسان احتیاج به مراجعه فکری نداشته باشد. این را می گوییم عقل بالمستفاد و از این به حدس قدسی هم تعبیر می کنند. خلیفه دوم یک وقت از امیرالمومنین (ع) پرسید که چرا وقتی مردم چیزی از ما می پرسند باید فکر کنیم و بعد جواب دهیم و گاهی هم درست در نمی آید ولی وقتی از شما سوال می کنند بدون تامّل ، فوری می گویید . حضرت پنج انگشتشان را در مقابل چشم های خلیفه گرفتند و فرمودند این چند تا است ؟ خلیفه گفت پنج تا . حضرت فرمودند: چرا فکر نکردی؟ خلیفه گفت برای اینکه حاضر است . حضرت فرمودند: همه مجهولات همین طور در نزد من حاضر است. این همان عقل مستفادی است که همه امور برای انسان حاضر است. این مقدمه ای بود که عرض کردم و دنبال این مقدمه فرمایشاتی که خود امیرالمومنین (ع) درباره خودشان دارند عرض خواهم کرد.
عرض کردیم که مراحل تعقل انسان از ابتدا طفولیت به ۴ مرحله تقسیم شده است و مرحله دوّمش که عقل بالملکه است از مهمترین مراحل است یعنی زیربنای عقل بالفعل و عقل بالمستفاد است . اینجاست که تربیت خیلی مهم است . چون انسان ها از حیث قوّه و ضعف متفاوت هستند. اگر یک انسانی را فرض کنیم که از لحاظ قوه گیرندگی قوی باشد و یک مربی بسیار عالی هم داشته باشد که از لحاظ تربیتی، چه در بعد علمی که حکمت نظری است و چه در بعد خلقی که حکمت عملی است، قوی باشد و آن مربی هم برای این بچه دلسوز باشد که او را به یک کمالی برساند قاعدتاً اگر یک اتفاق غیر مترقبه ای پیش نیاید، این بچه باید به عالی ترین مرتبه کمال بررسد . این را هم عقل حکم می کند و هم تجربه نشان می دهد . بچه هایی که استعدادهای خوبی داشتند و قابلیت های خوبی داشتند و اساتید خوبی هم در هر دو بعد داشتند که هم بچه ها علاقه مند بودند و هم استاد علاقه مند بوده که بچه را به یک مقامی برساند، این ها شخصیت های بلندی شدند چه در مقام علمی و چه در جهات اخلاقی . امیرالمومنین (ع) ، خدای تبارک و تعالی این وسایل را برای ایشان فراهم آورد. صرف نظر از آن روایاتی که قبول داریم که پیغمبر و ائمه، ارواحی بودند مقدس که قبل از خلقت آفریده شده است . ایشان وقتی به عالم مادّی می آیند محکوم قواعد عالم مادّه هستند . عالم تجرّد یک قواعدی دارد و عالم مادی هم یک قواعدی . وقتی این ارواح مقدس به عالم مادّه می آیند اینجا محکوم به قواعد عالم مادی هستند منتها با آن فوق العادگی که از لحاظ گیرندگی و استعداد دارند. امیرالمومنین (ع) در اینکه از طفولیت در مقام استعداد و گیرندگی فوق العاده بوده است شکی نیست، یعنی این را همه پذیرفته اند که ایشان بسیار باهوش، با ادراک و با استعداد و در حدّ اعلاء بودند. بعد مربّی که برای حضرت بوده مربی است که از آن بالاتر نداریم و آن وجود مقدس رسول اکرم (ص) است. این تربیت هم از دورانی شروع شده است که همان دورانی ساختار روحی یک بچه می خواهد کامل بشود که از قراینی که در دست هست بیان می کنم. ولو اینکه در تواریخ معمولاً نوشته اند که امیرالمومنین از ۵ سالگی یا از ۶ سالگی به خانه پیغمیر آمده اند ولی از فرمایشاتشان با قراینی که هست معلوم می شود ایشان سنشان خیلی کمتر بوده است . لذا من برای این قسمت بخشی را انتخاب کرده ام از خطبه نهج البلاغه معجم المفرس و شماره هایش نسبت به نهج البلاغه های مختلف فرق می کند که این خطبه معروف است به خطبه قاصعه که ابتدا شروع می شود از مذمت ابلیس و گمراهی که شیطان برای انسان ها بوجود آورد و پیغمبرانی که خدا برای هدایت انسان ها فرستاد، تا آخر می رسد به این قسمت که حضرت می فرمایند: «مقدمه انا وضعت فی الصغر بکلاکل العرب و کسرت نواجم قرون الرّبیع و مضر».
من در نوجوانی سینه پهلوانان عرب را به خاک نشاندم یعنی بر آن ها غالب شدم و شاخ های ظاهر شده قبیله ربیعه و مضر را درهم شکستم. ربیعه و مضر دو قبیله بسیار پرجمعیت از قبایل قریش بودند. از قریش ۲۵ قبیله منشعب شده است که دو قبیله اش که ربیعه و مضر هستند پرجمعیت ترین آن بودند. بعد می فرماید : «و قد علمتم موضعی فی رسول الله (ص) جایگاه مرا نسبت به پیغمبر می دانید چگونه بوده است . این خطبه را طبق نقلی که شده است، حضرت بعد از جنگ نهروان فرمودند. یعنی بعد از آنکه آخرین نبردشان در جنگ با خوارج بود، فرموده اند که تقریباً ماه های قبل از شهادتشان است و این خطبه را ایشان در محضر اصحاب و در حضور عده ای از انصار و صحابه پیغمبر فرمودند: «و قد علمتم موصعی من رسول الله (ص) بالقرابه القریبه والمنزله الخصیصه ». یعنی شما می دانید جایگاه مرا نسبت به رسول الله (ص). چه جایگاهی داشتم! به آن خویشی نزدیک (خویشی وقتی از دو طرف جمع می شود، خویشی نزدیک می شود) یکی از این جهت که پسر عموی پیغمبر هستم. یعنی پدرشان با پدر پیغمبر از یک مادر هستند و از یک پدر . دوم اینکه داماد پیغمبر هستم که پیغمبر بهترین دخترانش را به امیرالمومنین (ع) تزویج کرد. این می شود قرابه القریبه یعنی قرابت خیلی نزدیک . والمنزله الخصیصه منزله . جایگاه مخصوص . شاید این اشاره باشد به آن فرمایش پیامبر(ص) که فرمودند: «علی منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انّه لا نبی بعدی».
نسبت علی (ع) به من مانند نسبت هارون است به موسی الاّ اینکه پیغمبری بعد از من نیست . یعنی اگر بنا بود که خاتم انبیاء نمی بودم، علی (ع) پیغمبر می شد. یعنی چون خاتم انبیاء است، بجز مرحله نبوت و رسالت، تمام خصوصیات هارون در حضرت علی(ع) است. منزله و جایگاه هارون چگونه است؟ اگر به قرآن مراجعه کنیم روشن می شود. وقتی خدای تبارک و تعالی حضرت موسی را به نبوت و رسالت مبعوث می کند، بعد می گوید خدایا من قدرت کشیدن این بار سنگین را ندارم . تقاضایی کرد که «رب اشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی». این ها جنبه شخصی دارد . یعنی خدایا به من سینه ای گشاده بده که تنگ حوصله نباشم . نبوت و رسالت نیاز به حوصله دارد. ویسّرلی امری خودت کار مرا آسان کن . واحلل عقده من لسانی، گره از زبانم بردار. چون موسی (ع) از همان زمانی که در خانه فرعون بود و آتش را به زبانش رساند نمی توانست خوب حرف بزند. یفقهوا قولی : تا مردم گفتار مرا بفهمند . واجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی . اشد دبه ازری. کی نسبّحک کثیراً و نذکرک کثیراً .
بعد خطاب رسید از جانب خدای تبارک و تعالی . «قد اوتیت سولک یا موسی». بعد تقاضای بعدی حضرت موسی این بود که برای من در این کار رسالت، کمکی قرار بدهد از اهلم . این برادرم هارون را کمک من قرار بده . اشدد به ازری . پشت مرا با او محکم کن و استوار کن که کمک من باشد در این راه و اشرکه فی امری او را در کار نبوت شریک من کن . خطاب رسید این سوال ها و تقاضایی که نمودی همه داده شد. خدا همه را به او داد. بیانش گویا شد . لذا به موسی می گویند خطیب الانبیاء . زبانی فصیح، سخنران بسیار زبردستی بود حضرت موسی . و کارهایش را هم خدا آسان کرد و تقاضاهای دیگرش را هم خدا به او داد . ۱) اینکه از اهلش وزیر باشد . ۲) و این وزیر، برادرش هم باشد. ۳) پشتش به او استوار باشد و در مشکلات کمکش باشد. ۴) شریکش باشد در نبوّت . اینجا که حضرت رسول (ص) می فرمایند علی منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انّه لا نبی . جایگاه علی (ع) نسبت به من مثل جایگاه هارون است به موسی الاّ اینکه پیغمبری نیست بعد از من . یعنی چه؟ ۱- علی وزیر است (کمک است) ۲- برادر هم هست . چون وقتی پیامبر بین اصحابش اخوّت را قرار داد، علی (ع) را آخر گذاشت و فرمود انت اخی فی الدّنیا والاخره . ولو اینکه پسر عمّ پیامبر است ولی در آن عقد اخوت برادر پیغمبر انتخاب شد. ۳- اینکه پشتیبان پیغمبر است که در تمام امور اگر شمشیر او و کمک او نبود، اسلام پیشرفت نمی کرد. که اگر رجوع کنیم به جنگ های صدر اسلام و بدر و احد و حنین، می بینیم آن کسی که محور پیروزی در تمام این جنگ ها بود وجود مبارک امیرالمومنین (ع) است و آن قسمت شرکت در دین که وصی و جانشین پیغمبر است را هم خدا مستجاب کرد. حضرت موسی از خدا خواست که برادرم هارون هم وصی من باشد و هم اینکه پیغمبر هم باشد (الان) منتها بنا نبوده پیغمبری بعد از پیغمبر بیاید. اینجا ممکن است یک سوال مطرح شود که آیا هارون مقامش از علی (ع) بالاتر بوده است؟ به جهت اینکه پیغمبر ما بالاتر باشد. در پاسخ می گوییم پیغمبری یک خصوصیت ذاتی است در شخص که خدا پیغمبرش می کند وجود دارد و همان خصوصیت ذاتی و بالاتر از آن در امیرالمومنین (ع) و ائمّه اطهار هست منتها یک مانعی در برابرشان است. چون شما می دانید که وقتی یک چیزی می خواهد تحقق پیدا کند هم باید مقتضیات موجود باشد و هم اینکه مانع مفقود باشد. مثلاً نورافکن ها نور فراوان دارد، امّا همین نورافکن ها را در روز که خورشید هست در صحرا روشن کنید، جلوه ندارد. چرا؟ چون نور خورشید قاهر است. وقتی نور خورشید قاهر شد این نور مقهور می شود. نور خورشید مانع از جلوه گری این نورع است .

اما رایت الشّمساً والقمر
نورهما نورالنّجوم قد قهر

چرا ستارگان در شب دیده می شوند ولی در روز دیده نمی شوند. این ها همان ستاره های نورانی هستند، نورشان فرق نکرده . چرا در شب نور و درخشندگی آن ها را می بینیم ولی در روز ستارگان را نمی بینیم. چون نور خورشید آن قدر در فضا فراوان است که مانع از این است که بتوانیم نور ستاره ها را درک کنیم . پیغمبران قبل از رسول اکرم (ص) حکم همین نورافکن ها و ستارگانی را داشتند که در آن دوره های ظلمانی درخشیدند امّا وقتی پیغمبر (ص) آمد که شمس عالم وجود است، چون نورش قاهر بر تمام انوار است لذا هیچ پیغمبری در زمان پیغمبر ما نمی تواند جلوه داشته باشد. حتّی اگر آن پیامبران برگردند. در روایات است که روزی پیغمبر دیدند که یکی از صحابه پیغمبر چیزی را مطالعه می کنند، فرمودند چه مطالعه می کنی؟ گفت تورات . فرمود: تورات را کنار بگذار. به آن خدایی که به راستی مرا مبعوث گردانیده، اگر موسی بن عمران الان می بود می بایست از من پیروی می کرد. و لذا شما می بینید که حضرت عیسی بن مریم (ع) که از پیغمبران اولوالعزم است در آخرالزّمان که از آسمان فرود می آید به خدمت امام زمان می گوید من مامور هستم به شما اقتدا کنم. یعنی حضرت عیسی وقتی می آید بر دین اسلام است. اینکه امیرالمومنین پیغمبر نیست برای این است که مقابل پیغمبر واقع شده. پیغمبر الان حضور دارد. و با حضور پیغمبر هیچ پیامبری ظهوری ندارد و این نشانه نقص امیرالمومنین نیست بلکه تمام مقتضیات نبوّت پیغمبران گذشته در حدّ اعلاء در امیرالمومنین (ع) و ائمّه اطهار(ع) هست امّا در حضور پیغمبر اکرم که دوران رسالت ایشان است در حضور شمس عالم وجود به جهت قاهریتی که دارد مانع ظهور پیغمبر دیگر است. و سرّ خاتمیت پیامبر همین است . چرا پیامبر ما خاتم است؟ برای اینکه اگر پیامبر دیگری بخواهد بیاید باید اکمل از ایشان باشد و ما انسان اکمل از ایشان نداریم. لذا حضرت امیر فرمود این منزله الخصیصه یعنی این جایگاه خاص من در نزد پیامبر را می دانید. این منزله الخصیصه از احادیث متواتر است که مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب ارزنده الغدیر از ۹۰ طریق از صحابه پیغمبر این حدیث را نقل کرده است . و حدیثی است که جای هیچ گونه اجمال و تردیدی در دلالتش وجود ندارد و قسمت های دیگر این حدیث وضعنی فی حجره و انا ولید . پیغمبر مرا در خانه اش آورد و مرا در دامنش می گذاشت. حجر یعنی دامن، و در حالی که من ولید بودم: طفل کوچکی بودم. یضمّنی الی صدره : مرا به سینه اش می چسباند و یکنفی فی فراشه ، مرا در فراش و بسترش در کنار خودش می خواباند. و یمسّنی جسده ، به قدری مرا به خود می چسباند که جسد پیغمبر، با بدن من تماس پیدا می کرد. و یسمّنی عرفه . و بوی خوش بدن پیغمبر را به من می رساند. و کان یمزق الشیء ثمّ یلقّمنی : چیزی را می جوید و در دهان من لقمه می کرد و می گذاشت.
این امور با یک بچّه ۵ ساله تناسب ندارد. یعنی یک بچه ۵-۶ ساله را در بغل نمی فشارند یا این بچه ۵ ساله را که دندان هایش درآمده چیزی را انسان نرم نمی کند و در دهانش نمی گذارد. در روایت است که پیغمبر(ص) گاهی خرماهایی که خشک بود یا نان هایی که خشک بود در دهان خود نرم می کرد و می گذاشتند در دهان امیرالمومنین . با بچّه ۵ ساله یا ۶ ساله کسی این کار را نمی کند. از این قراین معلوم می شود که برخلاف آنچه که در تواریخ به نادرستی مشهور شده، امیرالمومنین از ۵ سالگی یا ۶ سالگی به خانه پیغمبر نرفته، از همان ابتدایی که مادر او را از شیر گرفت و از شیر مادر مستغنی شد یعنی دوران فطام که دو سال تمام است و بچه تازه می خواهد غذا خور بشود، پیغمبر (ص)، علی (ع) را به خانه اش آورد. به چه بهانه ای؟ می گویند سال قحطی بوده و وضع مردم سخت بود، ابوطالب هم چند فرزند داشت. روزی پیامبر (ص) عبّاس را دیدند و فرمودند ای عبّاس و حمزه (عموهایشان) شما وضع مالیتان خوب است و من هم همین طور. بیایید هر کدام از بچه های ابوطالب یکی را قبول کنیم و خودمان آن ها را اداره کنیم. که قدری از بار خرج بچّه ها از شانه ابوطالب برداشته شود. آن ها هم پذیرفته اند و به نزد ابوطالب رفتند و موضوع را گفتند و او هم قبول کرد. طالب را که پسر بزرگ بود عبّاس گرفت. جعفر را حمزه گرفت و علی(ع) را پیغمبر (ص). تفاوت سنی هر یک از این ها ۱۰ سال است. طالب ۱۰ سال بزرگتر است از عقیل. عقیل ۱۰ سال بزرگتر است از جعفر و جعفر هم ۱۰ سال از امیرالمومنین (ع) بزرگتر است. یعنی فاطمه بنت اسد در ظرف ۴۰ سال این چند بچّه را داشته است . عقیل را خود ابوطالب نگه داشت. لذا سنّ حضرت در حدود همان ۲ یا ۳ سال بود که پیامبر ایشان را به منزل خود آورد. می خواهم بگویم از مضمون فرمایشات این چنین استنباط می شود. نمی خواهم روی تاریخی تکیه کنم که کسی بگوید تاریخ ها این گونه ننوشتند. تاریخ نوشته است ۵ یا ۶ سالگی . ولی مضمون اینکه می فرماید: «مرا در دامن خود می گذاشت و بر سینه خود می چسباند و در بستر و در کنار خودش می خواباند به طوری که بدن پیغمبر با بدن علی (ع) تماس داشته و یسمّنی عِرفه . بوی خوش بدن پیامبر به مشام حضرت می رسید» (چون بدن پیامبر خیلی خوشبو بوده است).
از این ابتدا پیغمبر مواظب حضرت بوده است و در این مدّت که من در خدمت رسول اکرم(ص) بودم: «ما وجدلی کذبتاً فی قول ولا خطله فی فعل». بچّه ها معمولاً در کودکی دروغ می گویند و دروغ هم برایشان گناه شمرده نمی شود یا حرکات نامنظمی دارند، ولی می گویید بچه است، عیب ندارد . می فرماید: «در این مدّت پیغمبر نه یک دروغ از من شنید و نه مانند بچه های دیگر انحرافی در عمل از من دید».
خطله در عمل یعنی انحراف و نامنظّمی در عمل مثل کار بچه ها. یعنی در این مدت طفولیت این قدر امیرالمومنین (ع) به دست پیغمبر ساخته و پرداخته شده بود که یک دروغ که برای بچه ای در طفولیت جایز است از امیرالمومنین (ع) شنیده نشد و نه انحرافی در اعمال و رفتارش دیده نشد. مکارم اخلاقی و مسایل دیگر حضرت در فراز دیگری از فرمایشاتشان است که انشاءالله در جلسه آینده عرض می کنیم.
فراز دیگری از خطبه امیرالمومنین (ع) درباره خودشان و تربیت مستقیمی که پیغمبر (ص) نسبت به ایشان داشته است واقعاً مقام پیغمبر را هم مشخص می کند که پیامبر در چه مقامی بوده اند.

«وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ صلی الله علیه وآله وسلم مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطِیماً اَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلَائِکتِهِ یسْلُک بِهِ طَرِیقَ الْمَکارِمِ وَ مَحَاسِنَ اَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ کنْتُ اَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ اَثَرَ اُمِّهِ یرْفَعُ لِی فِی کلِّ یوْمٍ مِنْ اَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ یاْمُرُنِی بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ».

می فرماید : «خداوند تبارک و تعالی به تحقیق همراه پیغمبر (ص) قرار داد از زمانی که پیغمبر فطیم بود، بزرگترین فرشته ای از فرشتگان خود را که او را در طریق مکارم اخلاقی راهبری می کرد و در طریق اخلاق های خوب جهان، شب روزش . و من پیروی می کردم پیغمبر (ص) را به نحو پیروی فصیل (بچّه ناقه دنبال اثر مادرش) یرفع لی... برمی افراشت در هر روزی از اخلاقش علمی را (قسمت برافراشته ای را که مهم بود) و مرا امر می کرد به اقتدای به او».
در این فراز دو مسئله است : یکی اینکه خود پیغمبر توسط آن فرشته تحت تعلیم مستقیم خدا بوده است. حضرت می فرماید: از دورانی که پیامبر فطیم شد، خدا فرشته ای از بزرگترین فرشتگانش را همراه پیغمبر قرار داد ، شب و روز که مواظب پیغمبر بود و پیغمبر را در تمام مسیر هدایت می کرد. چون بدون تربیت امکان ندارد انسان به درجه عالی برسد. آن هم در چنان محیطی . این خودش از معجزات است . اینکه پیغمبر تمام مکارم اخلاقی را داشت و در مکارم اخلاقی مرّبی نداشت، و در بلندترین از مرتبه اخلاق بود، از علم و حلم و خیرخواهی نسبت به مردم و گذشت و تمام اینها . حضرت می فرماید: «در این راهها پیغمبر را فرشته ای از بزرگترین فرشتگان خدا همراهی می کرد».
پس این مطلب آن منطق غلط را که می گویند پیامبر یک انسان عادی بوده تا ۴۰ سالگی و یک دفعه در ۴۰ سالگی خدا او را پیغمبر کرد را رد می کند. در نظام طبیعی تا زمانی که در کسی قابلیتی ایجاد نشود فیض از جانب حق نمی آید. لذا پیغمبر را از ابتدا خدای تبارک و تعالی زیر نظر داشت به توسط این فرشته با عظمت که خدا خلقش کرد که در خدمت پیامبر باشد. این فرشته یا روح القدس است یا فرشته روح است، معلوم می شود از جبرئیل هم بالاتر است. اعظم ملک من ملائکه . بزرگترین فرشته از فرشتگان الهی . و این فرشته تا قبل از رسالت همراه پیامبر بوده، چنانچه پیغمبر می فرمود: گاهی بر من سلام می کرد ولی من نمی دیدمش. عدّه ای خیال می کردند که ریگ بیابان است یا درخت است که سلام می کند. نمی فهمیدند . این فرشتگان بر پیامبر سلام می کردند مخصوصاً آن فرشته با عظمت بعد حضرت می فرماید من هم از پیغمبر جدا نمی شدم . تشبیه خوبی فرمودند مثل بچه شتری که به دنبال اثر مادرش می رود . در عرب ها شتر خیلی مهم است . یعنی آن اهمیتی که به انسان می دادند به شتر هم می دادند. شتر در صحراهای سوزان خیلی کارساز است. ناقه در عرب ها خیلی مورد توجّه است . حتی در مسابقات شترسواری هم از ناقه ها استفاده می کردند. پیغمبر ناقه ای داشتند بنام عضباء که معروف بود در مسابقات همیشه از دیگران پیشی می گرفت. ناقه وقتی بچه خودش را از شیر می گیرد، این بچه ناقه برای اینکه گم نشود ، هر جا مادرش برود دنبال مادر می رود. همان طور که به بچه انسان که از شیر گرفته می شود می گویند به بچه ناقه هم که از شیر گرفته می شود فصیل . همان طور که این بچه ناقّه ، اثر مادرش را رها نمی کند و آن طرف تر نمی رود، می فرماید من هم همین طور دنبال پیغمبر بودم. پیغمبر اینجا برای حضرت امیر هم مربّی پدری بوده و هم مربّی مادری بوده است. اینکه پیغمبر ایشان را به سینه می چسبانده و غذا را نرم کرده و در دهانشان می گذاشته و امثال این کارهایی است که مادر می کند.
هر روز پیغمبر یک قسمت برجسته ای از اخلاق به من نشان می داد و می گفت علی این طور باش. مثلاً گذشت را به حضرت نشان می داد و می فرمود این طور به مردم گذشت داشته باش . یا جود و بخشش این طور داشته باش (علماً من اخلاقه) و یامرنی بالاقتداء به و مرا به اقتداء به او امر می کرد، تربیت اخلاقی امیرالمومنین در این حدّ بود که از طفولیت در خانه پیغمبر بود و زیر نظر مستقیم پیغمبر بود که لحظه ای از پیامبر جدا نشود مگر در مواقعی ضروری، و پیغمبر هم هر چه دارد به او بیاموزد، این چنین انسانی می شود که بعد از پیغمبر از او بالاتر انسانی فرض نمی شود همان طور که ما عقیده داریم از پیامبر کسی بالاتر نیست، مربّای دست پیغمبر، مربّای بدون واسطه که پیغمبر او را تحت تربیت بگیرد، از او (حضرت علی) هم بالاتر انسانی وجود ندارد. و بقیه فراز : «و لقد کان یجاور فی کل سنه بحراء فاراه ولایراه غیری».
پیغمبر قبل از رسالت هر سال در حراء مجاور می شد. هر سال یک ماه یا ۲ ماه تشریف می آورد در حراء و مجاور می شد. این مدّت را متفاوت نقل کرده اند . ۱ یا ۲ ماه. آنجا هیچ کس حق حضور نداشت. نزدیکترین کسان پیامبر نمی توانستند آنجا حاضر شوند. غذای پیامبر را خدیجه و گاهی زیدبن حارثه تا پای کوی می آوردند و امیرالمومنین به نزد پیغمبر می برد. اراه فلا یراه غیری . این خیلی مهم است . در آن خلوتگه راز محرم آن خلوتگه فقط علی (ع) است و لا غیر . حتی با آن مقامی که برای حضرت خدیجه کبری (س) قائل هستیم، این مقام (حضور در غار حراء) مقامی است که خلوت با معبود است، در آنجایی که هیچ کس محرم بر آن اسرار نیست ، می فرماید: اراه فلا یراه غیری . در تمام ایام و پیغمبر عادتشان این بود، وقتی مجاورتشان در حراء تمام می شد اوّل به کنار کعبه می رفتند و ۷ دور طواف می کردند و نماز می خواند و بعد تشریف می آوردند به منزلشان . یعنی قبل از اینکه منزل بروند اوّل به کعبه، مسجدالحرام تشریف می بردند و بعد به منزل می رفتند.
اراه فلا یراه غیری ، خیلی مسئله درونش است .
یعنی آنچه از اسرار عالم غیب در این مدّتی که پیامبر در حراء بود به پیغمبر الهام می شده و پیغمبر فرا می گرفته است، علی(ع) آنجا حاضر بوده و این از زبان کسی است که اوّل می فرماید: «ماوجدلی کذبتاً فی قول یعنی پیغمبر از من دروغ نشنید». ادامه: و لم یجتمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله (ص) و خدیجه و انا ثالثهم، روزگاری بود که جمع نبود یک خانه اسلام که (در آن مسلمانی باشد) مگر یک خانه که در آن پیغمبر و خدیجه و من بودیم که سوّمی بودم. معلوم می شود باقی مردم خیلی با فاصله ایمان آوردند. پیغمبر وقتی دعوتشان را آشکار کردند تا مدّت ها بیتی نبود که در آن مسلمان باشد مگر یک خانه که سه نفر در آن بودند.
اری نورالوحی: من نور وحی را می دیدم. نور وحی مثل این بود که وقتی خورشید می خواهد طلوع کند یا طلوع فجر بشود جلوتر، یک روشنایی را در فضا احساس می کنیم که این روشنایی مقدّمه و طلایه نور خورشید است. نورالوحی یک چنین چیزی بود. حضرت می فرماید: وقتی که وحی می خواست نازل شود من نور وحی را می دیدم. واشمّ الرّیح النبوّه. بوی نبوت به مشامّ من می رسید. یک بوهای خوشی است مختصّ عالم غیب. یک نورانیت هایی هست مختصّ عالم غیب که این بوهای خوش عالم در مقابلش هیچ است . آن قدر لذّت بخش است و آن قدر انسان را مدهوش و سرمست می کند که بالاترین عطرها و گل ها و بوها، چنان حالتی را به انسان دست نمی دهد. و انسان باید به آن مرتبه برسد و تا آن ها را درک کند. و همین بوهای خوش دنیای ما جلوه ای است از آن ها . ما هر چه زیبایی در عالم داریم، جلوه ای است از زیبایی های مطلق ماوراء . اگر یک گل زیبایی یا طبیعت زیبایی را می بینید، عکس آن زیبایی پشت عالم غیبت است که آینه وار در اینجا منعکس شده است . اینکه در روایت است که وقتی می خواهید عبادت کنید، خود را معطّر کنید برای این است که در عبادت انسان با فرشتگان و موجودات پاک منزّه ارتباط دارد . روایت دارد که وقتی انسان به نماز می ایستد سرتاپایش را آن قدر رحمت خدا می گیرد که اگر می دانست نمازگزار این حالت را اصلاً نمی خواست نمازش تمام شود . ( آن نماز خوب) وقتی انسان با آن عالم سروکار دارد، عالم شفّاف عالمی که همه اش خوشی است پس لااقل هنگام عبادت هم باید از بوی خوش استفاده کرد چون با چنین عالمی انسان مرتبط می شود. لذا مستحب است که موقع نماز انسان خود را معطّر کند به بهترین عطرها چنانچه پیغمبر (ص) هم همین رویه اش بود.
آن وقت ببینید روزه چقدر مهم است . روایت دارد که وقتی روزه می گیرید این قدر در دهانتان آب نکنید و خالی کنید. چون انسان وقتی روزه می گیرد، دهانش کمی بو می گیرد . روایت است غیر از وضو آب در دهان نکنید. این را می گویند خلوف. فقط در وضو مستحب است مزمزه و استنشاف آب . که این بوی دهان روزه دار برای فرشتگانی که اطرافش هستند آن قدر برایشان لذّت بخش است که ناراحت می شوند روزه دار دهانش را آب کند. چون همین بویی که به نظر ما بد می آید، برای یک روزه گیری که اطاعت فرمان خدا را کرده در عالم دیگر، این بو به عکس منکشف می شود . آنجا به صورت بهترین بوها درمی آید . لذا می فرمایند: حتی الامکان بی جهت آب در دهانتان نکنید .
برمی گردیم به آن فراز که حضرت فرمودند فقط یک خانه بود که در آن این سه مسلمان بودند. می فرماید: «من هم نور وحی و رسالت را جلوتر می دیدم و هم بوی نبوت را استشمام می کردم». یعنی شبی که در غار حراء بر پیامبر وحی نازل شد، من پهلوی پیغمبر بودم . و آنجا قبل از اینکه جبرئیل بیاید می دیدم که اوضاع، اوضاع دیگری است و یک نورانیتی در فضا می دیدم. در چهره مقدّس پیغمبر یک درخششی می دیدم که آن درخشش را هر کس درک نمی کرد و یک نوری را در اطراف ساطع می دیدم و یک بوی معطّری فضا را می گرفت قبل از اینکه وحی نازل شود. وقتی انسان این ها را بداند در مورد امیرالمومنین، ایشان را در ردیف دیگران نمی آورد.
ایشان می فرماید: «و لقد سمعت رنّت الشّیطان حین النّزل الوحی علیه . صلی الله علیه وآله فقلت یا رسول الله ما هذه الرنّه وقال هذا الشّیطان قد ایس من عبادته انّک تسمع ما اسمع و تری ما اری الاّ انّک لست بنبی و لکنّک لوزیر و انّک لعلی خیر».
می فرماید: «وقتی وحی نازل شد من یک صدای وحشتناکی را شنیدم. گفتم یا رسول الله ما هذه. فرمود: این صدای ناله تاسّف بار شیطان بود. شیطان با آمدن پیغمبر یک حالت نیمه یاسی پیدا کرد. که این دین ارزشمند اگر بیاید من چگونه بچّه های آدم را گمراه کنم. غافل از اینکه شیطان بعدها چه فکرهایی کرد. لذا ناله کرد. پیامبر فرمود: این ناله شیطان است که از عبادت اطاعت شدن خود مایوس شد. و گفت: با این دین و این قرآن، دیگر مردم بد نمی شوند. بعد پیغمبر فرمود: یا علی انّک تسمع ما اسمع. من هر چه می شنوم تو می شنوی و تری ما اری. و هر چه من می بینم تو هم می بینی. الاّ انک لست نبیی. الاّ اینکه تو پیامبر نیستی. پیشوا و امام پیغمبر است و تو پیرو هستی. تو وزیر من هستی (همان طور که پیامبر از خدا خواسته بود) و انّک لَعلی خیر تو بر خیر هستی. در این تکّه، اگر کمی دقت کنیم، می فهمیم در شب وحی که جبرئیل آمده، امیرالمومنین حضور داشته، جبرئیل را مشاهده کرده، صدای جبرئیل که با پیغمبر سخن می گفته شنیده است. متکلّم از طرف خدا جبرئیل بوده، مخاطب هم پیغمبر بوده است و علی (ع) هم محرم راز بوده که بشنود. طرف خطاب نبود برای اینکه پیغمبر نبود. اقرا خطاب به پیغمبر گفته شد. امّا امیرالمومنین(ع) شنید. جبرئیل وقتی با پیغمبر مقابل شد علی (ع) جبرئیل را دید. لذا فرمود: «انک تسمع ما اسمع». هر چه من می شنوم تو می شنوی. کسانیکه ادبیات خوانده اند می فهمند که ما افاده عموم می کند، و ازادات عموم است. انّک تسمع ما اسمع. هر چه من می شنوم تو می شنوی و تری ما اری. هر چه من می بینم تو می بینی الاّ انّک لست نبیی. الاّ اینکه تو نبی نیستی و وزیر هستی و تو بر خیر هستی. از این مطالب فهمیده می شود که حضرت علی(ع) همان موقعی ایمان آورد که جبرئیل وحی را نازل کرد. همانجا در خدمت پیامبر ایمان آورد. در صورتیکه قبلاً هم ایمان داشت. و در عبادت های پیغمبر شرکت می کرد. یک روایت که ابن ابی الحدید معتزلی که صاحب کتاب ارزنده شرح نهج البلاغه است نقل می کند از امام صادق(ع) که امام صادق(ع) نقل می کند از امیرالمومنین(ع) که فرمود: «عبدت الله سبع سنین و لم یومر رسول الله برساله بعدُ»، چون ما معتقدیم پیغمبر قبل از اسلام هم دین خود را داشته است ولی مامور به ابلاغ نبوده است. حضرت امیر هم همان وقت تسلیم بوده منتها وقتی وحی نازل شد، اوّل کسی که بدون فاصله به پیغمبر ایمان آورد، امیرالمومنین است و دوّمین نفر خدیجه کبری (س). معمولاً می گویند از مردها اوّلین نفر علی(ع) و از زن ها خدیجه ایمان آورد. این را برای این می گویند که وقتی پیامبر آمد و در خانه اسلام را عرضه داشت اوّل خدیجه ایمان آورد و بعد علی(ع) ایمان آورد. این طور نیست. در روایت داریم که امیرالمومنین می فرماید: «من اوّلین کسی هستم که اسلام آوردم». هنوز دین بر خدیجه عرضه نشده بود. یعنی همان موقعی که پیغمبر در حراء بود، امیرالمومنین(ع) بر دست پیغمبر ایمان آورد. و روایت دیگری داریم که در کتاب کسانی نقل شده که در عداد دوستان امیرالمومنین نیستند. این عبدالبرّ آندلسی (آندلس همان اسپانیای کنونی است و یک وقت در دست مسلمان ها بود و سال ها مرکز مسلمان ها بوده ولی بر اثر بی کفایتی مسلمان ها، غربی ها بر آن مسلّط شدند و ساختمان های اسلامی قدیمی در آنجا هست) ابن عبدالبرّ اندلسی قاضی القضات بوده در زمان عبدالرّحمن ناصر - عبدالرّحمن ناصر از پادشاهان مقتدر اموی است در اسپانیا - چون بعد از اینکه بنی امیه در شامات سقوط کردند و بنی عبّاس بر آن ها غالب شدند، عدّه ای از اولاد هشام بن عبدالملک فرار کردند به دورترین نقطه از اسلام که اطراف اسپانیا بود و آنجا هم که در تصرف اسلام بود و از جریان خبر نداشتند و این ها را که از اولاد خلفای بنی امیه بودند در آنجا پذیرفتند و بساط سلطنتی بپا کردند که مقتدرترین آن ها عبدالرّحمن ناصر بود که کاخ معروف الحمراء که از آثار و دیدنی است در آنجا ساخت و کاخی هم داشته بنام الزّهرا به نام زنش ساخته . این ابن عبدالبرّ قاضی القضات در زمان اوست که کتابی دارد بنام الاستیعاب فی احوال الصحابه . در حاشیه الاصابه فی احوال الصّحابه که حاشیه کتاب الاستیعاب است، وقتی به فضایل امیرالمومنین (ع) می رسد، (در صحابه پیامبر) می گوید فضائله کثیره جدّ لایحصی: فضایلش جداً بسیار است و قابل شمارش نیست و در مسئله اسلام راجع به امیرالمومنین این حدیث را نقل می کند. از سلمان فارسی که سلمان فارسی نقل کرد از پیغمبر که ای سلمان: اوّل من یصافحتی یوم القیامه اوّل النّاس اسلام و هو علی بن ابیطالب، اوّل کسی که در روز قیامت با من مصافحه می کند اوّل کسی است که اسلامش بر همه مقدّم است و او علی بن ابیطالب(ع) است. این حدیثی است که از طرق آن ها (اهل سنت نقل شده) که در روایت های ما هم هست.
و من تاکیدم بر این است که این آقایانی که درباره امیرالمومنین (ع) تاریخ می نویسند اقلاً به عنوان یک قول هم که شده، فرمایشات امیرالمومنین(ع) را در مورد خودشان ذکر کنند و اکتفا نکنند به تاریخ هایی که در زمان خلفای آن زمان نوشته شده است زیرا آن ها تحت تاثیر حکومت های آن زمان بودند و حتی عقیده ام این است که کتاب هایی که وزارت آموزش و پرورش برای بچه های دبستانی و دبیرستانی راجع به ائمّه اطهار (ع) می نویسند، حاوی مطالبی درباره ائمه اطهار (ع) است که ایشان را آن طور که باید معرفی نمی کند. من نمی خواهم بگویم که مطالبش زننده است. نه ممکن است بشود تا یک حدّی تحملش کرد. ولی چه عیبی دارد که در این کتاب ها برای معرفی امیرالمومنین، اقلاً این قسمت حساس نهج البلاغه را که آدرسش را هم دادم با یک زبان و ترجمه سلیس و خوبی و بیان شیوایی که قابل فهم برای بچّه ها باشد ذکر کنند. مگر ما نمی گوییم اوّل قرآن، بعد نهج البلاغه! همه چیز نهج البلاغه برای ما افتخار است. درست است که باید از کتب مخالفین هم مطالبی را راجع به حضرت امیر(ع) نقل کنیم. چون از نظر ما مهم است که مخالف چنین نظری نسبت به حضرت داشته باشد مثل ابن عبدالبرّ . امّا در عین حال فرمایش امیرالمومنین(ع) برای ما سند است . انشاءالله خدای تبارک و تعالی به ما توفیقی عنایت کند که امیرالمومنین(ع) را آن طور که هست، بشناسیم.

«گفتار اوّل»

موضوع سخن ما در این نوشتار الهیات بالمعنی الاخصّ در نهج البلاغه است. مقصود از این تعبیر در فلسفه، مباحثی است که موضوعش ذات اقدس احدیت و صفات و افعال خدا است. ما بر این باور هستیم که در نهج البلاغه امیرالمومنین (ع)، بسیاری از مباحث فلسفی مخصوصاً مباحث مربوط به الهیات بالمعنی الاخص نهفته است که باید استخراج شود. البته با حفظ این اصل که از ظواهر نهج البلاغه خارج نشویم. چون در گذشته پاره ای از شُرّاح که یک مذاق فلسفی یا عرفانی داشتند بعضی مسائل فلسفی و عرفانی را بر نهج البلاغه تحمیل می­کردند یعنی اگر ما باشیم و ظاهر نهج البلاغه می بینیم آن مسائل از آن استفاده نمی شود. ما نمی خواهیم این کار را بکنیم. ما می خواهیم با حفظ ظواهر نهج البلاغه، مسائل فلسفی و عرفانی را که در ارتباط با الهیات بالمعنی الاخص است از فرمایشات امیرالمومنین (ع) به اندازه توان خودمان استفاده کنیم. ما بر این باور هستیم که نهج البلاغه، در هر قسمتش که حضرت سخن فرموده­اند مثل یک دریای بیکرانی می ماند که به آسانی نمی شود به ساحلش رسید. ولی به اندازه ای که فکر ما اجازه می دهد سعی می­کنیم مسائلی که راجع به خدا و صفات و افعال خداست و حتّی مسئله معاد هم که داخل در مسائل الهیات بالمعنی الاخص است و همچنین مسئله نبوت عامّه و خاصّه را از نهج البلاغه استفاده کنیم بدون اینکه ظاهر کلام را تغییر دهیم. بنابراین در این سلسله درس گفتارها همه نهج البلاغه به ترتیب بحث نمی­شود بلکه آن قسمت از فرمایشات حضرت را که در رابطه با این مسائل است عنوان می کنیم و مسائلی که مورد ما نظر است بررسی می کنیم. خوشبختانه خطبه اوّل نهج البلاغه مملو از این مسائل است و ما یک قسمت مهمّی از این مسائل را از همان قسمت های اوّل خطبه استفاده می کنیم.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا یحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا یوَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُون».

«حمد برای آن خدایی است که به مدحش گویندگان نمی رسند و نعمت های او را شمارش کنندگان نمی توانند احصاء (شمارش) کنند و حقّش را کوشش کنندگان نمی توانند ادا کنند».
باید ببینم مِدْحَه اوّلاً یعنی چه و چرا نمی­شود به آن رسید؟ مدحه مصدر نوعی از مَدح است. یعنی نوع خاصّی از مَدح که مختصّ به خدا باشد. فرق بین مَدح و حمد را این طور ذکر می کنند که مدح عبارت است از ثنای جمیلی که از فاعلی صادر شده باشد اعمّ از اینکه آن فاعل و آن موصوف او ادراک داشته باشد یا نه. امّا حمد عبارت است از ثنا و تعریف بر فعل جمیلی که از فاعلی صادر شود و از موصوفی که او حتماً با شعور و توجّه آن فعل را انجام داده است . لذا به لحاظ منطقی می توان گفت که رابطه بین حمد و مدح عموم و خصوص مطلق است. یعنی هر جا می توانیم حمد کنیم مدح هم می شود گفت. امّا بعضی جاها می شود مدح کرد ولی حمد نمی توان گفت. مثلاً فرض کنید خورشید که می تابد نور دارد، زیبایی دارد. درخت ها هم زیبایی دارند. ما می توانیم مدحشان کنیم و بگوییم این درخت چقدر زیباست یا خورشید چقدر زیباست. هر چند این ها به حَسَبِ ظاهر شعور ندارند، امّا اینجا جای حمد نیست. حمد را باید نسبت به شخصی که فعل جمیلی از او با شعور و توجه صادر شده انجام داد، مثلاً در مورد یک انسان می شود حمدش کرد و در عین حال مدحش هم جایز است.
در مورد خداوند و هر موجودی که بخواهیم مدحش کنیم باید توجه کنیم که مدح فرعِ شناختن ممدوح است. مادامی که بخواهیم کسی را مدح کنیم اگر او را نشناسیم و آثارش را ندانیم نمی توانیم او را مدح کنیم. به اندازه شناختی که داریم می توانیم از یک درخت تعریف کنیم. اگر فقط شناخت ظاهری از آن داشته باشیم تعریف ما ظاهری می شود و اگر شناخت عمیقی داشتیم می ­توانیم تعریف و مَدح عمیقی بکنیم. مثلاً می خواهیم از یک انسان دانشمندی تعریف کنیم. یک وقت هست که می خواهیم تعریف عامیانه ای بکنیم. ولی یک وقت هست که می خواهیم تعریفی کنیم که حقّش را ادا کرده باشیم. اگر یک فیلسوفی را می خواهیم تعریف و تمجید کنیم باید بدانیم که در چه قسمتی تخصص دارد. آثارش را بدانیم. اگر یک ریاضی دان یا یک نقاش را بخواهیم تعریف کنیم همچنین. برای تمام موجودات غیر خدا امکان عقلی وجود دارد که بتوان آن ها را شناخت اگرچه با نظر دقیق باید گفت هیچ موجودی را نمی توانیم بشناسیم. ظاهراً اوّل کسی که این سخن را در میان فلاسفه ما اظهار کرد، فارابی بود و بعد هم شیخ الرّئیس که هیچ موجودی آن طور که هست برای ما قابل شناخت نیست. ما فقط می توانیم ظواهر موجودات و صفاتشان را تشخیص بدهیم امّا کُنْه موجودات برای ما قابل شناخت نیست (ابن سینا، ۱۳۶۹: ۳۴). امّا در عین حال این فلاسفه نگفته اند که محال است بشناسیم یعنی امکان عقلی دارد. امّا درباره ذات اقدس احدیت نه تنها نمی توانیم بشناسیم، بلکه امکان عقلی هم وجود ندارد که بشناسیم، برای اینکه شناخت که همان معرفت است، لازمه اش (لازمه شناخت) احاطه وجودی بر معلوم است تا بتوان آن را درک کرد و ذات اقدس احدیت چون بی منتها است و نهایت ندارد، یک وجود تامّ تمامِ بسیطِ بی نهایت است، لذا امکان ندارد که ما خدا را آن طوری که هست بشناسیم. لذا چون نمی توانیم خدا را آن طوری که هست بشناسیم، مدح خدا را هم به اندازه فهم خودمان می کنیم نه آن طور که شایسته حق است. لذا حضرت می فرمایند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یبْلُغُ مِدْحَتَهُ یعنی آن مَدْح خاصّی که شایسته حق است هیچ گوینده ای نمی تواند به آن برسد».
قائلون جمع مُحَلّی است و الف و لام دارد و جمع مُحَلّی و الف و لام هم افاده عموم می کند. یعنی همه. پس نه تنها ما انسان ها ، حتی موجودات برتر از ما و بالاتر از ما هم نمی توانند. حتّی اگر ما قائل به عقول مجرّده ای شدیم که در فلسفه قائل هستند یا عقول مجرّده را مثلاً عقل اوّل را (که تاویل بر حقیقت محمّدیه (ص) می­کنند) این ها هم نمی توانند آن طور که شایسته حق است، حق را مدح کنند. برای اینکه پیغمبر یا هر موجود مقدّس دیگری را فرض کنیم باز اثر و معلول خداست. و معلول هیچ وقت نمی تواند احاطه بر علّت پیدا کند. مخصوصاً با آن نظر دقیقی که پاره ای از فلاسفه ما مثل مرحوم صدرالمتالّهین اظهار می دارند که اصلاً معلول نه اینکه موجودی است مرتبط به علّت، بلکه عین ارتباط به علّت است. یعنی غیر از ارتباط به علّت واقعیتی ندارد. چنین چیزی که عین ارتباط به علّت است چگونه ممکن است که احاطه بر علّت پیدا کند. زیرا اگر بخواهد احاطه بر علت پیدا کند باید از حالت ربطی و تعلّقی و وابستگی خارج بشود و علّت در حیطه وجود معلول قرار بگیرد. در صورتیکه معلول در حیطه وجود علّت است و این تناقض است. لذا به هیچ وجهی هیچ موجودی، حتّی مجرّدات و موجودات عالیه که بالاتر از این ها فرض نمی شود هم نمی توانند مدح خدا کنند آن طوری که شایسته ذات اقدس احدیت است .
نعمائهُ جمع نعمت است یعنی نعمت ها. می فرماید نعمت های خدا را لا یحصی العادّون. شمارش کنندگان نمی توانند احصاء (شمارش) کنند. همان طور که در قرآن آمده است و ان تعدّو نعمت الله لا تحصوها (سوره ابراهیم: آیه ۳۴). یعنی اگر نعمت های خدا را بخواهید بشمارید نمی توانید شمارش کنید. یک معنی ظاهری که ممکن است از این آیه برداشت شود این است که نعمت هایی که در این جهان می بینیم از آب و هوا و درختان و حیوانات و غیرها غیرقابل شمارش و اندازه گیری است. امّا یک معنی عمیق تری از این مطلب در آیه دیگری از قرآن آمده است به این مضمون که ذات اقدس احدیت می فرماید اگر تمام درخت ها قلم شوند و تمام دریاها مرکّب نعمت های خدا را نمی توانید بشمارید. یک وقت ما از دید قرآنی بحث می کنیم که نعمت های خدا قابل شمارش نیست . یا از دید ساده بحث می کنیم که هرجا دست بزنید نعمت ها به گونه ای است که نمی شود شمارش کرد. به عنوان مثال بدن انسان را در نظر بگیرید که طبق کشفیات جدید زیست شناسی از میلیاردها موجودات ذرّه بینی به نام سلّول بوجود آمده است که هر کدام از این سلول ها باز نعمتی است . در هر یک از این سلول ها چه دقائق و ظرایفی بکار رفته که همه این ها سر جای خودش قابل تامل است. امّا از دید فلسفی و عرفانی اگر بررسی کنیم نکته دیگری مکشوف می شود و آن این است که ذات اقدس احدیت دائم الفیض است . چرا؟ برای اینکه ذات خدا وجود صرف است. حقیقت صرف است . نور محض است . به گفته شیخ الاشراق نورالانوار است (سهروروی، ۱۳۸۰، ج ۲: ۱۲۱). و به تعبیر خود قرآن : «الله نور السّماوات والارض»(سوره نور: آیه ۳۵) . فیاضیت لازمه ذات نور است نمی شود نوربخشی نکند. هر جا نوری هست، پخش هم می شود. نور بخشی هم می شود. حالا اگر نوری بی نهایت باشد، نور بخشی اش هم بی نهایت خواهد بود. چون ذات اقدس احدیت محدود نیست بلکه وجود صرف و حقیقت هستی و نور مطلق است و نیز چون بینهایت است لذا حکما می گویند ذات اقدس احدیت فوق مالا یتناهاست، عدّتاً و مدّتاً و شدّتاً (سبزواری ، ۱۳۷۰، ج ۲: ۸۴). ما یک موجوداتی داریم که از حیث عدّه و عدد لایتناهی هستند. فرض کنید اگر قائل شدیم حرکاتی که در این جهان در کرات بالا هست این ها بی نهایت هستند و نمی شود کسی آن حرکات را احصاء کند . یا از حیث زمان موجودی بی نهایت باشد یعنی فوق زمان باشد یعنی چیزی که در محدوده زمان واقع نباشد یعنی از حیث زمان و مدّت نامتناهی بوده و در زمان و مدت نگنجد، مثل عقول مجرّده چراکه این ها فوق زمان هستند و قبل از زمان خلق شده اند. و زمان که معلول اجسام است مخلوق آن هاست به اذن الله. لذا عقول مجرّده که فوق زمان هستند لایتناهی مدّی هستند. از حیث شدّت و نیرو هم موجود هر چه قوی باشد عمل آن هم شدیدتر است مثل موجودات مجرّده. این ها هم از حیث عدّه فعل، یعنی تعداد و شمارش فعل و از حیث مدّت و زمان و هم از حیث شدّت بی نهایتند ولی خدا فوق آن هاست. برای اینکه این ها مخلوق حق هستند. لذا تعبیر کردن اینکه فعل خدا از حیث زمان بی نهایت است، یا از حیث عدّه یا از حیث شدت لایتناهی است، به نظر می رسد که تعبیر مودّبانه ای راجع به خدا نباشد. زیرا افعال عقول مجرده هم این طور است در حالی که خدا خالق آن ها است و آن ها همگی وابسته حق اند لذا حکما هم این طور تعبیر نمی کنند. می گویند : «هوَ فوق مالا یتناهی، عدّهً و مدّتاً و شدّتاً. این عده و مدهً و شدّهً قید مالایتناهاست». یعنی مالایتناهای عدّی و مدّی و شدی، ذات اقدس احدیت فوق همه این هاست.
وقتی در یک حقیقت هستی اصلاً نمی توان تناهی فرض کرد و نور محض است. ظاهر بالذّات و مظهر للغیر است. پس دائم الفیض است. وقتی دائم الفیض بود نهایت ندارد. وقتی نهایت ندارد پس محال است که موجود متناهی بتواند امر غیر متناهی را احصاء کند. بنابر حصر عقلی موجودات عالم به طور کلّی دو دسته اند. یک دسته موجودات مادّی اند. موجود مادی تاثیر و تاثّرش محدود است زیرا وجودش به مادّه وابسته است و مطابق اصول فلسفی نمی تواند بی نهایت اثر داشته باشد. یک دسته موجودات مجرّد هستند. این ها هم آثار حق هستند . بنابراین این ها هم نمی توانند در ردیف حق باشند. بنابراین آثار حق چون غیرمتناهی است، قابل شمارش نیست. نه موجود مادّی می تواند شمارشش کند و نه موجود غیر مادّی می تواند آن را احصاء کند. حق تعالی دائم الفیض است. در دعا هم می خوانیم: یا دائم الفضل علی البریه. یا باسط الیدین بالعطیه. یا دائم الفضل علی البریه یعنی آخر ندارد. اوّل هم ندارد. زیرا تا یک چیزی از اوّل بی نهایت نباشد از آخر هم نمی تواند بی نهایت باشد. بنابراین از دید فلسفی هم که بررسی کنیم اصلاً محال عقلی است که بتوان فیض او را به شمارش در­آورد. توجه شود که گاهی انجام کاری ممکن است ولی ما نمی توانیم. این یک مسئله است. امّا یک وقت اصلاً امکان ندارد. فرمایش حضرت امیر(ع) در این مقام است که می فرمایند شمارش کنندگان امکان ندارد که شمارش کنند نه اینکه نمی توانند یا اگر نیروی دیگری بود می توانستند، نه. اصلاً امکان ندارد. برای اینکه این ها معلولند. معلول چگونه می تواند فعل بی نهایت را احصاء کند و شمارش کند.
ولا یودی حقّه المجتهدون . مجتهد یعنی کوشنده . چون اصل جهد در لغت به معنای کوشش است . اجتهاد از باب افتعال است یعنی قبول کوشش کردن و مجتهد یعنی کسی که کوشش کردن را می پذیرد . حال و لو اینکه درعرف زمان ما مجتهد در یک معنی خاصّی استعمال می شود و آن کسانی را می گویند که کوشش کرده اند که بتوانند احکام شرعیه را از ادلّه تفصیلی آن بیرون بیاورند امّا هر کوشش کننده ای مجتهد است. یعنی کسی که در هر رشته علمی کار می کند و دقّت می کند در آن مجتهد می شود. بدین معنا که ملکه ای برایش پیدا می شود که می تواند مسائل آن را به راحتی درک کند. بنابراین کلمه مجتهدون تمام کوشش کننده ها را دربرمی گیرد. یعنی همه کوشش کننده­ها هر کسی در هر مقامی هر چند جدّیت و کوشش کنند نمی توانند حقش را ادا کنند.

از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید

باید ببینیم آیا می توانیم حق خدا را ادا کنیم؟ اگر بخواهیم حق خدا را ادا کنیم بایستی از وجود خودمان شروع کنیم. یعنی چون وجود دارم. و همین وجود را هم او می دهد. پس هستی من از اوست. آن به آن هستی من از اوست. اگر من الان بگویم الحمدلله. این حمد را به این دلیل می­توان گفت که خدا هستی مرا داده است. لذا هر شکری و هر حمدی که ما می کنیم برگشت می کند به خودش . یعنی آن سرمایه اصلاً متعلق به ما نیست که گمان کنیم ما وجود و هستی از خودمان داریم و می توانیم شکرش را ادا کنیم. همان طور که قبلاً اشاره شد ما عین ربط و وابستگی به خدا هستیم. وقتی عین ربط و وابستگی به ذات اقدس احدیت هستیم چگونه می توانیم حق او را ادا کنیم؟ بعلاوه اینکه خداوند نعمت های فراوانی به ما داده است. نعمت هایی فراوان در زمین، در آسمان، در دریا و از همه بالاتر نعمت فکر بشر. همان بشری که یک روزی به گونه ای بود که وقتی پسر آدم برادرش را کشت، نمی دانست و به فکرش نمی رسید که با کشته برادر چکار کند. خداوند کلاغی را فرستاد تا با نوکش زمین را کَنده و چیزی را در آن دفن کند. آن وقت تازه فهمید که می شود زمین را حفر کرده و مرده را در آن دفن کند. گفت: «یا ویلتی اعجزتُ ان اکون مثل هذا الغراب» (سوره مائده: آیه ۳۱) یعنی وای بر من، آیا ناتوان بودم که مثل این کلاغ باشم. بشری که آن روز آن طور بود، ببینید نعمت فکر بشر را به کجا رسانده؟ به اعماق آسمان ها، به اعماق دریاها و به اعماق مسائل علمی . این نعمت ها از اوست. اگر به بشر این نعمت فکر عطا نمی شد آیا بشر می توانست این زندگی را تامین کند؟ این فکر، تازه غیر از نعمت های ظاهری است که داریم. باید گفت که هیچ نعمتی به پای نعمت تفکری که خدا به بشر عنایت کرده نمی رسد. با نعمت فکر است که راه زندگی این اندازه برای ما باز شده است و توانستیم همه این راه­ها را بپیماییم. لذا است که حضرت می فرمایند ولا یودّی حقّه المجتهدون.
حق خدا را هیچ کوشش کننده ای نمی تواند ادا کند. نه تنها ما، حتی مجرّدات، پیغمبر اکرم (ص) و ائمّه اطهار (ع) هم نمی ­توانند. برای اینکه درست است که این ها ظرفیتشان به مراتب از ما بالاتر است و به آن اندازه خدا را شکر می کنند و شکر آن ها هم غیر از شکر ماست. ادای حقّ آن ها غیر از ادای حقی است که ما نسبت به خدا انجام می دهیم. امّا در عین حال باز آن ها هم عاجز هستند. برای اینکه الف و لامِ المجتهدون ، الف و لام استقراء است یعنی تمام مجتهدون. تمام کوشش کنندگان. پس بهتر آن است که ما در مقابل او اظهار عجز کنیم و به همان اندازه توانی که داریم شاکر نعمت های پروردگار باشیم و حداقل به آن اندازه که خودش به ما دستور داده به وظایف خویش عمل کنیم .

نظرات کاربران درباره کتاب حکمت علوی