فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پرونده خدمتکار مفقود
کاوشگری‌های ویش پوری

نسخه الکترونیک کتاب پرونده خدمتکار مفقود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پرونده خدمتکار مفقود

طبق معیارهای دهلی، خیابان مسکونی آرام و به‌شدت تمیزی بود. ساکنان نخبه‌ و سطح بالا ـ افسران ارتش، دکترها، مهندس‌ها، افراد سرشناس و اتوکش‌های خیابانی که هرازگاهی پیدای‌شان می‌‌‌شد ـ خیال‌شان راحت بود که جامعه‌ی دربسته‌شان به دور از صنعت و بازرگانی و خرابی‌های معمول انسانی است. ساکنان می‌‌‌توانستند در خیابان‌های جارو زده قدم بزنند یا در باغ‌های همگانی بچرخند بدون ترس از این‌که گداهای از ریخت ‌افتاده مزاحم‌شان شوند، یا مجبور باشند به خاطر حضور جوشکارهایی که قطعه‌های فلزی در پیاده‌رو جوش می‌‌‌دهند یا قصاب‌های حلال‌فروشی که مرغ سر می‌‌‌برند راه‌شان را کج کنند و دور بزنند.
اکثر خانواده‌ها در منطقه‌ی دیفنس کلنی پنجابی بودند و بعد از تجزیه‌ی مصیبت‌بار شبه‌قاره‌ی هند در ۱۹۴۷ پناهنده شده به دهلی‌نو آمده بودند. ثروت و تعدادشان در طول دهه‌ها افزایش پیدا کرده بود و خانه‌های ویلایی سیمانی به سبک کوبیسم ساخته بودند که با دیوارهای بلند و درهای بزرگ باشکوه از جنس آهن ورزیده احاطه شده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پرونده خدمتکار مفقود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Case of the Missing Servant
Tarquin Hall

افق های دیگر

مجموعه ای که با نام «ادبیات پلیسی امروز جهان» عرضه می شود به مثابه ی تلاشی است برای آشنا کردن علاقه مندان جدی این ژانر با چشم انداز گسترده و متنوع آن در آغاز سده ی بیست و یکم و معرفی گونه های فرعی متعدد و متفاوتش که هر کدام جنبه ای از این ژانر پُرمخاطب را آشکار می سازند. مجموعه ی «ادبیات پلیسی امروز جهان» شامل چند زیرمجموعه است. «افق های دیگر» یکی از این زیرمجموعه هاست که می کوشد دریچه ای بگشاید بر قلمروهای جغرافیایی تازه، عرصه های اجتماعی نوین و بسترهای فرهنگی جدیدی که به ادبیات پلیسی امروز جهان راه یافته اند. آثاری که برای تحقق این مهم برگزیده شده اند در سه گروه می گنجند:
الف) نخست، رمان های پدید آمده در کشورهایی که سنت دیرین در ادبیاتِ جنایی/ معمایی را فاقدند، یا آن که در این زمینه نسبتاً یا کاملاً نوپا هستند. بی تردید، در حال حاضر، پویاترین کانونِ نوآوری در ادبیات پلیسی کشورهای اسکاندیناوی هستند که در دهه های اخیر موفق شده اند آثاری در این ژانر پدید بیاورند که از هویتی مستقل برخوردارند و از تنوع و جذابیت نیز به قدر کافی بهره برده اند. در میان این کشورها، جایگاه نخست مسلماً از آنِ سوئد است که هم پیشینه اش طولانی تر و پُربارتر است و هم تولیداتش از نظر کیفی و کمی بر دیگر کشورهای اسکاندیناوی برتری دارد. البته نروژ، دانمارک، فنلاند و ایسلند نیز در این عرصه حرف های زیادی برای گفتن دارند و همگی خاستگاهِ پلیسی نویسانِ برجسته ای بوده اند که آثارشان به زبان های مختلف ترجمه شده اند. ایتالیا، اسپانیا و آلمان نیز از جمله کشورهایی به شمار می آیند که در آن ها سنتِ ادبیاتِ پلیسی از سابقه ای مقبول برخوردار است و به نمونه های پراکنده محدود نمی شود، بلکه شکلی جریان وار دارد (از فرانسه نام نبردیم چرا که در کنار انگلستان و ایالات متحده، از طلایه داران ادبیات پلیسی قلمداد می شود که در پدیداری و تکوین این ژانر نقش تعیین کننده داشته اند). در دیگر کشورهای اروپایی نظیر یونان، پرتغال، هلند، روسیه و سایر کشورهای اروپای شرقی، گرچه با جریان های یلیسی نویسی روبه رو نیستیم، اما به نویسندگان و آثاری قابل توجه و گاه فوق العاده جالب بر می خوریم که ارزش دارد معرفی شوند. در آمریکای لاتین نیز ادبیاتِ پلیسی نسبتاً نوپاست و هنوز بدنه ای استوار نیافته است، ولی چندین پلیسی نویس توانمند از کوبا و آرژانتین و مکزیک و... توانسته اند با تک رمان یا مجموعه رمان هایی ارزشمند مطرح شوند و به عرصه ی جهانی ادبیات جنایی/ معمایی راه بیابند. در آسیا، جز ژاپن، هیچ کشوری از سنتِ ادبیات پلیسی و جریانِ استوار این ژانر برخوردار نیست، اما نویسندگانی درخور توجه از چین، ترکیه، کشورهای خاورمیانه و... سربرآورده اند که بعضاً آثارشان به زبان های دیگر ترجمه شده اند و به نوبت، به معرفی رمان های شان می پردازیم. شایان ذکر است که نباید از پلیسی نویسان استرالیا و آفریقای جنوبی هم غافل ماند، چرا که صداهایی مستقل و منحصرند.
ب) رمان هایی که گرچه نویسندگان شان آنگلوساکسون یا فرانسوی اند، ولی ماجرای شان در کشورهایی می گذرد که سُنتِ پلیس نویسی در آن ها کم رنگ یا ناموجود است و کاوشگرشان نیز از همان کشور است. مشخصاً به این دلیل، با رمان هایی که در آن ها کارآگاهی غربی گذرش به سرزمینی دور می افتد و عمدتاً جنبه های شگفت انگیز و نامتعارف مکانِ وقوعِ داستان به شکلی سطحی و باسمه ای برجسته می شوند، متفاوت اند. در بهترین نمونه های این دست رمان ها، نویسنده، خواه به دلیل اقامت درازمدت یا پژوهش های ژرف از جامعه، فرهنگ، آداب و رسوم و شرایطِ سیاسیِ کشورِ موردِ نظر شناختی عمیق و دقیق و واقع گرایانه دارد و به ورطه ی ساده اندیشی و ابتذال نمی افتد. جوامع و چشم اندازهای جغرافیایی بسیار متنوعی دست مایه ی این گونه رمان ها شده اند که هند، ترکیه، مغولستان، تبت، نوار غزه، لائوس، لَپلَند (یا لیپونی) و زیستگاه قبایل زولو از آن جمله اند.
ج) جریان هایی ادبی با محوریتِ ملتی واقع در چارچوب سیاسی/ جغرافیایی کشوری دیگر، به همت گروهی پلیس نویسِ متعلق به همان ملت یا وابسته به آن یا عمیقاً آشنا با آن شکل گرفته اند. شاخص ترین نمونه اش جنبشی در ادبیاتِ جنایی / معمایی است که Tartan Noir («نوآر اسکاتلندی») نام گرفته است و پدیدآورندگانش گروهی پلیسی نویس اسکاتلندی هستند که آثارِ کارآگاهی شان را با الهام از سنت های ادبی این کشور و مشخصاً نوشته های رابرت لویی استیونسن و جیمز هاگ آفریده اند. «نوآر اسکاتلندی» که محل وقوع ماجراهایش عمدتاً ادینبورگ است، هویت و ماهیتی کاملاً متمایز و مجزا از ادبیات پلیسی بریتانیا دارد. دیگر نمونه ی شایانِ توجه، مجموعه رمان هایی را شامل می شود که ماجرای شان در زیستگاه های سرخ پوستانِ آمریکای شمالی می گذرد. نویسندگان آمریکایی یا کانادایی این آثار یا خود سرخ پوست تبارند یا، نظیر تونی هیلرمن، سال های دراز از عمرشان را در این زیستگاه ها سپری کرده اند. شخصِ اخیر پیوندش با سرخ پوستان چنان دیرپا و استوار بود که او را به برادری پذیرفتند. بعضی از این رمان ها، جدا از جذابیتِ روایی، در حد تک نگاری های قوم شناسی معتبر و سودمندند.

درباره ی نویسنده

تارکوئین هال (متولد ۱۹۶۹)، رمان نویس و روزنامه نگار انگلیسی، از پدری انگلیسی و مادری آمریکایی در لندن متولد شد. ایام نوجوانی اش را دور از زادگاهش در ایالات متحده، پاکستان، هند، ترکیه، کنیا و جنوب آسیا گذراند. او، که روزنامه نگاری است برجسته و با بسیاری از معتبرترین نشریات انگلیسی زبان همکاری دارد، در ۲۰۰۹ با نگارش رمان «پرونده ی خدمتکار مفقود» پرسوناژ ویش پوری کارآگاه خصوصی پنجابی را آفرید که بلافاصله با استقبال خوانندگان و تحسین منتقدان روبه رو شد. ماجراهای بعدی این کاوشگر جذاب و استثنایی عبارت اند از پرونده ی مردی که از خنده پس افتاد (۲۰۱۰)، پرونده ی مرغِ کره ای مرگبار (۲۰۱۲) و پرونده ی کوماندوهای عشق (۲۰۱۳) . او پیش از آن که به نگارش رمان روی بیاورد، سه کتاب غیرداستانی منتشر کرده بود.
آنو اناند، همسر تارکوئین هال، گزارشگر هندی تبار بی بی سی است. این زن و شوهر با دختر و پسرشان در دهلی زندگی می کنند.

یک

ویش پوری، موسس و مدیر اجرایی شرکت «خصوصی ترین کارآگاهان»، تنها در اتاقی در یک مهمان سرا در محله ی دیفنس کُلُنی در جنوب دهلی نشسته بود و حریصانه مقدار زیادی پاکورای(۱) تند از داخل یک جعبه ی چرب می خورد.
قرار بود پوری از غذاهای سرخ شده و دسرهای هندی که عاشق شان بود پرهیز کند. دکتر موهان در آخرین معاینه به او «فهمانده بود» بدنش دیگر کشش زیاده روی در خوردن غذاهای رایج پنجابی را ندارد.
دکتر توصیه کرده بود که «فشارخون شما بالاست و احتمال حمله ی قلبی و دیابت هم زیاده. پرخوری نکنید».
پوری داشت یک پاکورای تند و برشته ی دیگر گاز می زد که یاد هشدار جدی دکتر افتاد و سلول های چشایی زبانش از طعم مایه ی نمکینی که پاکورا را در آن غلتانده بودند و فلفل قرمز آتشین و چاشنی تند و قرمزی که خوراک ممنوعه اش را در آن غوطه ور کرده بود به شور و شعف آمدند. از این که از دستور دکتر موهان سرپیچی کرده بود به طرز خبیثانه ای احساس خشنودی می کرد.
با این حال، کارآگاه پنجاه و یک ساله از فکر این که همسرش چه خواهد گفت اگر بفهمد میان وعده خورده ـ آن هم غذای «بیرون» که با دستان خود خانم (یا حداقل یکی از خدمتکارها) تهیه نشده ـ به خودش لرزید.
با توجه به این موضوع، خیلی دقت می کرد که هیچ لکه ی چربی که موجب متهم شدنش شود روی لباس هایش نیفتد. و زمانی که خوراکش تمام شد و جعبه ی بیرون بر را دور انداخت، دستش را که آغشته به چاشنی شده بود شست و زیر ناخن های مانیکورشده اش و بین دندان هایش را چک کرد مبادا چیزی باقی مانده باشد که رسوایش کند. در نهایت هم مقداری تخم رازیانه در دهانش ریخت تا نفسش تر و تازه شود.
کل این مدت، چشمش به خانه ی آن طرف خیابان و خیابان پایینی بود.
طبق معیارهای دهلی، خیابان مسکونی آرام و به شدت تمیزی بود. ساکنان نخبه و سطح بالا ـ افسران ارتش، دکترها، مهندس ها، افراد سرشناس و اتوکش های خیابانی که هرازگاهی پیدای شان می شد ـ خیال شان راحت بود که جامعه ی دربسته شان به دور از صنعت و بازرگانی و خرابی های معمول انسانی است. ساکنان می توانستند در خیابان های جارو زده قدم بزنند یا در باغ های همگانی بچرخند بدون ترس از این که گداهای از ریخت افتاده مزاحم شان شوند، یا مجبور باشند به خاطر حضور جوشکارهایی که قطعه های فلزی در پیاده رو جوش می دهند یا قصاب های حلال فروشی که مرغ سر می برند راه شان را کج کنند و دور بزنند.
اکثر خانواده ها در منطقه ی دیفنس کلنی پنجابی بودند و بعد از تجزیه ی مصیبت بار شبه قاره ی هند در ۱۹۴۷ پناهنده شده به دهلی نو آمده بودند. ثروت و تعدادشان در طول دهه ها افزایش پیدا کرده بود و خانه های ویلایی سیمانی به سبک کوبیسم ساخته بودند که با دیوارهای بلند و درهای بزرگ باشکوه از جنس آهن ورزیده احاطه شده بود.
هر یک از این ملک های خصوصی یک مجموعه ی کامل خدمتکار در اختیار داشت. ساکنان شماره ی ۷۶، بلوک دی، همان خانه ای که پوری نگاهش می کرد، دست کم از خدمات هفت مستخدم تمام وقت بهره می بردند ـ دو راننده، یک آشپز، یک خدمتکار برای نظافت و شستشوی لباس ها، یک آبدارچی و دو نگهبان. سه نفر از این خدمه «سرخانه» بودند و با هم ساکن اتاقی روی پشت بام. نگهبان شب ها در کیوسک نگهبانی، که بیرون خانه بود، می خوابید، گرچه دقیق بخواهیم بگوییم، اصلاً قرار نبود بخوابد.
این خانواده یک ظرف شوی پاره وقت، یک جاروکش و یک باغبان هم در اختیار داشت به علاوه ی اتوکش خیابانی محلی که جایش زیر درخت چریش پایین خیابان بود و در آن جا با یک اتوی سنگین پر از زغال داغ دسته های انبوه از انواع لباس ازجمله ساری های ابریشمی و شلوارهای کتانی و جین را صاف می کرد.
پوری از آن نقطه ی خوب اتاقی که اجاره کرده بود می توانست خدمتکار تیره روی مسئول نظافت و لباس شویی را روی بام شماره ی ۷۶ ببیند که چند لباس زیر روی طناب رخت آویزان می کرد. باغبان در بالکن طبقه ی اول به گلدان ها آب می داد. جاروکش با شلنگ کف مرمری حیاط جلو خانه را می شست و گالون گالون آب ارزشمند را هدر می داد. و آن بیرون، در خیابان، آشپز از یک فروشنده ی محلی فلفل سبز تند می خرید. فروشنده با گاری چوبی در محل می گشت و هر چند دقیقه یک بار داد می زد «تره بار!»
پوری دو نفر از بهترین نیروهای مخفی اش، مهتابی و خرپول، را پایین خیابان مستقر کرده بود.
البته این ها اسامی واقعی شان نبود. کارآگاه از آن جایی که پنجابی بود برای اکثر افرادش (و از آن جایی که این جا هند بود، شرکت او نیازمند نیروهای زیادی بود)، فامیل و دوستان نزدیک اسم مستعار گذاشته بود. مثلاً همسرش را رومپی صدا می کرد؛ راننده اش را ترمز دستی؛ و پسر دفتردار را که به شدت تنبل بود ترمز در صدا می کرد.
اسم مهتابی به این دلیل مهتابی بود که خوابش خیلی سنگین بود و صبح ها که بیدار می شد مدتی طول می کشید تا به زندگی برگردد. این مرد چهل و سه ساله از خاندانی آمده بود که آبا و اجدادی دزد بودند، و بنابراین از بچگی کاملاً در باز کردن قفل و گاوصندوق و راه انداختن ماشین ماهر بوده است.
و خرپول؛ او یک توالت سیفون دار در خانه اش داشت و اولین کسی بود که در آن روستای دورافتاده در ایالت هاریانا(۲) چنین چیزی در خانه داشت. خدای الکترونیک و کامپیوتر بود و در دوره ی کارش با سازمان اطلاعات هند موفق شده بود یک میکروفن مخفی بسیار ریز در دندان مصنوعی سفیر پاکستان بگذارد.
عضو دیگر تیم، کرم پودر، چند کیلومتر آن طرف تر منتظر بود و نقش مهمی در عملیاتی که چند ساعت دیگر داشتند ایفا می کرد. او زن نپالی زیبا و زبر و زرنگی بود که در نوجوانی از خانه فرار کرده بود تا به مائوئیست ها بپیوندد اما سرخورده شده و به هند فرار کرده بود. او اغلب عامل نفوذی بود، یک روز در نقش یک جاروکش خیابان؛ روز بعد در نقش یک طعمه ی وسوسه انگیز در تله.
خود پوری هم اسم های مختلفی داشت.
پدرش همیشه با اسم کاملش صدایش می کرد، ویشواز، بعدها کارآگاه کوتاهش کرده بود و شده بود «ویش» چون با معادل انگلیسی کلمه ی آرزو جور درمی آمد (و از «ویش پوری» می توان معنای «برآورنده ی آرزوها» را هم برداشت کرد). اما بقیه ی خانواده اش و دوستانش او را به اسم چابی به معنای چاقالو می شناختند، که یک نام مستعار محبت آمیز بود نه تمسخرآمیز ـ گرچه، همان طور که دکتر موهان با جدیت و بدون رودربایستی گفته بود، باید حدود سیزده کیلو وزن کم می کرد.
پوری اصرار داشت افرادش رئیس صدایش کنند، و بدین وسیله به آن ها یادآوری می کرد چه کسی در راس است. در هند، حفظ سلسله مراتب مهم بود؛ مردم به آن عادت کرده بودند و به اعمال قدرت واکنش مثبت نشان می دادند. او عاشق این جمله بود: «نمی شه که هر آدم معمولی ای فکر کنه نلسونه، می شه؟»
کارآگاه بی سیمش را برداشت و گفت:
«اون احمق چی کار می کنه؟ تمام.»
خرپول جواب داد: «هنوز داره وقت تلف می کنه، رئیس»، سکوتی برقرار شد و بعد یادش آمد که اضافه کند «تمام.»
خرپول که سی و دو ساله و لاغر استخوانی بود و عینک ته استکانی می زد، روی صندلی عقب اتومبیل سفیر پوری نشسته بود و میکروفن های مخفی را که گروه قبلاً در خانه ی هدف کار گذاشته بودند کنترل می کرد، هم چنین تمام تماس های تلفنی ورودی و خروجی خانه را. در همین حین مهتابی، مردی میانسال با موهای حنا شده که یک چشمش هم کور بود، به شکل راننده های ریکشا تغییر قیافه داده بود و لباس های روغنی به تن و دمپایی لاانگشتی لاستیکی به پا کنار خیابان در میان گروهی از رانندگان محلی که سیگار ارزان قیمت بیدی می کشیدند چمباتمه زده بود و روی بازی ورق شرط می بست.
پوری که خودش استاد تغییر قیافه بود برای عملیات آن روز قیافه اش را تغییر نداده بود، گرچه اگر اولین بار بود می دیدیدش، حق داشتید فکر کنید تغییر قیافه داده است. سبیل نظامی اش را، که اولین بار وقتی در ارتش سرباز بود درآمده بود، چرب کرده بود و انتهایش را رو به بالا پیچ داده بود. یکی از آن کلاه های نقاب دار پشمی اش با مارک سانداون را به سر گذاشته بود که از فروشگاه های تخفیفی خیابان جرمین در پیکادیلی لندن خریده و یک عینک آفتابی خلبانی طبی هم به چشم زده بود.
ماه نوامبر رسیده بود و گرمای شدید تابستان فروکش کرده بود، پس دیگر پیراهن و شلوار سافاری خاکستری رنگ جدیدش را می پوشید. آن دست لباس را هم، مثل پیراهن ها و ست های دیگرش، آقای ام. ای. پاتان در مرکز تجاری کانات پلِیس دهلی دوخته بود، او کسی بود که پدربزرگش اغلب برای محمدعلی جناح، بنیان گذار پاکستان، لباس می دوخت.
کارآگاه در اتاق خالی به خودش در آیینه نگاهی انداخت و دوخت لباسش را تحسین کرد: «واقعاً انگار که دوخت سَویل رو(۳) لندن باشه، معرکه است.»
آن دست لباس کاملاً اندازه ی اندام خپل و چاقالویش بود. دکمه های نقره ای با آن نشان های گوزن روی لباس خیلی جذاب بود.
پوری روی صندلی برزنتی اش نشست و منتظر ماند. طولی نمی کشید که رامش گوئل حرکتی می کرد. هر آن چه کارآگاه درباره ی مرد جوان دریافته بود حاکی از این بود که نمی توانست در برابر وسوسه مقاومت کند.
آن دو نفر در روز اول عملیات با هم مواجه شده بودند، زمانی که پوری با تغییر قیافه در نقش مامور تعمیر تلفن وارد خانه ی شماره ی ۷۶، محل اقامت خانواده ی گوئل، شده بود. رامش گوئل که موهای نوک تیز داشت شق و رق و با تکبر راه می رفت و مقید به اصول اخلاقی نبود. آن روزها خیلی از جوانان طبقه ی متوسط این طور بودند. خیانت به همسر شایع بود، نرخ طلاق بالا بود، با والدین مسن بدرفتاری می کردند و در خانه های سالمندان رهای شان می کردند، کلاً دیگر پسرها در قبال والدین شان یا جامعه مسئولیت پذیر نبودند.
پوری در جدیدترین نامه اش به روزنامه ی تایمز آو ایندیا متنی نوشته بود که سردبیر افتخاری آن را مناسب چاپ دیده بود: «هزاران مرد و زن شانه به شانه ی هم در مراکز مخابراتی و بخش آی تی کار می کنند و کم کم به هم پیوند می خورند و قرارهای شبانه می گذارند. در این شرایط که مردان و زنان بدون نظارت مناسب خانواده یا قوانین اخلاقی به سمت هم جذب می شوند، فشار همکاران در بالاترین حد خود است. حتی دختران جوان وارد روابط قبل از ازدواج و خارج از عرف می شوند ـ حتی روابط خارج از خارج از عرف. به قدری خیانت رایج است که بسیاری از ازدواج ها در شرف از هم پاشیدن است.»
تاثیر فرهنگ غرب به خاطر تاکیدش بر مادی گرایی، فرد گرایی و فقدان ارزش های خانوادگی در به وجود آمدن این شرایط مقصر بود.
«آدم ها دیگر از خدمت به جامعه خوشحال نیستند. دارما را از پنجره بیرون انداخته اند. حالا دیگر مردان متوسط خواهان زندگی پنج ستاره اند: ساعت مارک اُمگا، غذا خوردن در هتل ایتالیایی، تعطیلات دوبی، آپارتمان لوکس، همراهی یک دختر رویایی. جوانان هندی به طرز غافلگیرکننده ای عادات سفیدپوست ها را اتخاذ می کنند.»
شصت سال بعد از این که گاندی آن ها را بیرون کرد، دوباره بیگانه ها هند مادر را اشغال کرده اند.
صدایی سوگواری خصوصی کارآگاه را به هم زد: «رئیس، خرپول صحبت می کنه، تمام.»
کارآگاه جواب داد: «رئیس صحبت می کنه، تمام.»
«موش تماس گرفت، رئیس. به زودی خارج می شه. تمام.»
«موش» کلمه ی رمزی برای گوئل بود.
کارآگاه با سرعت تمام راهی خیابان شد، به زحمت از پله ها پایین رفت و نفس بریده در صندلی عقب اتومبیل سفیر که منتظر بود به خرپول ملحق شد.
مهتابی ورق هایش را زمین گذاشت، عجولانه از دیگر راننده ها عذرخواست، پول هایی را که برده بود جمع کرد (تقریباً شصت روپیه بود؛ برای یک ساعت کار بد نبود) و سه چرخه ای را که آن روز از پسرعمویش باگات اجاره کرده بود راه انداخت.
چند دقیقه بعد، درهای عمارت گوئل باز شد و یک ایندیکای هاچ بک قرمز بیرون آمد. ماشین به سمت راست پیچید. مهتابی پنج ثانیه صبر کرد و بعد دنبالش رفت. ماشین سفیر پوری هم، که ترمزدستی می راندش، پشت سرشان با فاصله ای کم حرکت کرد.
گوئل با سرعت در کمربندی قدیمی پیش می رفت و آن ها با حفظ فاصله ی مناسب دنبالش می رفتند. کارآگاه کم ترین شکی نداشت که سوژه اش کجا می رفت.
پوزخند زد و گفت: «این احمق شاید آموزش انگلیسی دیده باشه، ولی در برابر آتش ویش پوری حشره ای بیش نیست.»
خرپول که احترام کارفرمایش را نگه می داشت و یاد گرفته بود خودستایی هایش را تحمل کند جواب داد: «بله، رئیس.»
جای اتومبیل سفیر و سه چرخه در تعقیب ایندیکا در خیابان های جنوب دهلی مدام عوض می شد و ترافیک ساعت شلوغی به گروه کمک می کرد مخفیانه تعقیب را ادامه دهند. ماشین ها، موتورسیکلت ها، اسکوترها، دوچرخه ها، ریکشاها، کامیون ها، گاری های دستی، گاری های گاوکش، گاوهای مقدس و هرازگاهی وسایل چندگانه ی غیرقابل توصیف که برای حمل و نقل مناسب نبودند به دنبال یافتن جایی در جاده با هم رقابت می کردند. وسایل نقلیه ی مختلف، مثل ماشین برقی های شهر بازی، مسیر هم دیگر را قطع می کردند و راننده ها خودشان را در هر فضایی که پیدا می کردند جا می دادند و سه لاین را به چهار و نیم لاین تبدیل کرده بودند. بوق ها پیاپی صدا می دادند، هیاهویی برپا بود که انگار دسته ی نوازندگان سازهای بادی دبستان می نواختند. بلندترین صدا مربوط به اتوبوس های خط آبی بود. رانندگان شان هم دیوانه هایی حشیشی بودند که برای سوار کردن بیش ترین تعداد مسافر انگیزه ی مالی داشتند، حتی اگر در نهایت به کشتن شان می دادند یا علیل شان می کردند. پوری آن ها را «جانی های خون خوار» می نامید. ولی می دانست سخت ترین مجازاتی که ممکن بود در انتظارشان باشد چند ساعت حضور در مرکز پلیس و نوشیدن چای است. صاحب همه ی اتوبوس ها سیاستمداران و افراد سرشناس بودند و پلیس هم در مشت شان بود. مبلغ رایج برای از بین بردن سابقه ی جرم آدمکشی حدود سه هزار روپیه بود.
کارآگاه یکی از این اتوبوس های خط آبی کهنه و داغان را نگاه کرد که مثل فیل های جنگی پیر و زخمی در آن ترافیک غرش کنان حرکت می کرد و بدنه اش از نبردهای متعدد پر از جای زخم و خراشیدگی بود. پشت آن پنجره های خط خطی چهره هایی دیده می شد که پایین را نگاه می کردند ـ برخی با کنجکاوی، بقیه با غبطه و شاید احساس حقارت ـ و داخل هزاران اتومبیل مجلل و لوکس و نویی را تماشا می کردند که در جاده های دهلی در حرکت بودند. آن صحنه برای مردمان فقیر و ندار آن جا نمایی کلی از سبک زندگی صدها هزار تازه به دوران رسیده بود. برای پوری آن صحنه یادآور نابرابری اقتصادی گسترده در جامعه ی هند بود.
ترمزدستی گفت: «موش داره می پیچه به راست رئیس.»
پوری سر تکان داد و در بی سیمش گفت: «مهتابی، ازش جلو بیافت. ما پشتش می آیم، تمام.»
ایندیکای گوئل از تقاطع اسپاگتی مانند جدید «پل روگذر» جلو موسسه ی علوم پزشکی هند عبور کرد و در مسیر ساروجینی ناگار پیش رفت. اگر به خاطر مقبره یا بناهای قدیمی تک و توک نبود ـ بازتاب مظاهر پیشین دهلی که حالا دیگر بین آن همه شیشه های شفاف و بازتابنده گیر افتاده بودند ـ پوری آن جا را نمی شناخت.
در زمان کودکی اش، دهلی خیلی کند پیشرفت می کرد و بافت روستایی داشت. ولی در ده سال گذشته، پوری شاهد این بوده که شهر از تمام جهات رو به جلو رفته، از شرق و غرب گسترده شده، و هر روز جاده های بیش تر، ماشین ها، مراکز تجاری و آپارتمان های بیش تر سر برآورده است. میلیون ها روستایی بی سواد و بی مهارت جذب این آبادانی گیج کننده شده و از ایالت های فقیر از شمال هند به پایتخت آمده اند. با افزایش شدید جمعیت (که در حال حاضر ۱۶ میلیون و رو به افزایش است) جرم و جنایت هم افزایش چشمگیری داشته است. منطقه ی گسترده ی دهلی قدیم و دهلی نو و شهرک های بسیار آن به طور رسمی با عنوان منطقه ی ملی پایتخت نام گذاری شده است ـ یا به قول روزنامه ها که به طعنه می گویند «منطقه ی ملی جنایت».
برای پوری این به معنای کار بیش تر بود. بیش تر کارآگاهان خصوصی شرکت هیچ وقت سرشان تا این حد شلوغ نبوده است. اما این کسب و کار همیشه هم پر رونق نبود. روزهایی بوده که کارآگاه فهمیده مثبت اندیشی همیشگی اش تحلیل رفته است. بعضی اوقات از میان راه بندان و سروصدای بوق ماشین ها با تقلا به خانه برمی گشت و با خودش فکر می کرد که شاید باید به سمت مددکاری اجتماعی برود.
همسر عزیزش، رومپی، همیشه به پوری یادآوری کرده که هند رو به پیشرفت بزرگی است و متقاعدش کرده که تسلیم نشود. او می گوید پوری همین حالا هم به جامعه خدمت می رساند. پرونده ای که در دست داشت هم مثالی از این دست بود. او در آستانه ی نجات یک زن جوان از سرنوشتی وحشتناک و پای حساب کشاندن یک انسان بی وجدان بود.
بله، تا بازخواست رامش گوئل چیزی نمانده بود. پوری تا حدود ده دقیقه ی دیگر گیرش می انداخت.
کارآگاه در اواخر سفرش در بزرگراه افریقا به سمت منطقه ی محصور صفدرجونگ تاکید کرد که ترمزدستی سه ماشین عقب تر از ایندیکا حرکت کند. قابل پیش بینی بود که مرد جوان به سمت بلوک آ می پیچید.
همین که گوئل به بیرون بلوک آ ۱۲/ ۲ می رسید ـ «رئیس، رسید به آ ۱۲ /۲، تمام»ـ با یک لنز طویل از یک موقعیت مناسب در همان نزدیکی فیلمش گرفته می شد، بدون این که بداند. گرچه با پوشیدن کلاه بیس بال، عینک آفتابی و بارانی تیره سعی کرده بود تغییر قیافه بدهد، هیچ نتیجه ای برایش نداشت. این که اسم ساختگی رومی باتر را هم بر خودش گذاشته بود هیچ فایده ای نداشت.
ویش پوری سوژه اش را گیر انداخته بود.

دو

کارآگاه اصلاً منتظر پایان پرونده ی رامش گوئل نبود. هیچ وقت از این که خبر بد به ارباب رجوعش بدهد احساس خوشایندی نداشت، مخصوصاً به شخص موفق و قدرتمندی مثل سانجای سینگلا.
پوری به الیزابت رانی، منشی وفادارش، گفت: «ولی چاره چیه؟» الیزابت رانی از زمانی که شرکت خصوصی ترین کارآگاهان در طبقه ی بالای کتاب فروشی پسران بحری در بازار خان در جنوب دهلی در سال ۱۹۸۸ تاسیس شده بود برای ویش پوری کار می کرد.
گفت: «به نظرم خانم رانی، خیلی خوب شد که سانجای سینگلا سراغ من اومد. فکر کنید من براش جلو چه دردسری رو گرفتم. اون رامش گوئل لعنتی می تونست با یه پول حسابی فرار کنه! اون دغل کارترین آدمی بود که دیده ام. شک ندارم!»
الیزابت رانی، زن همه فن حریفی که شوهرش در یک تصادف رانندگی در سال ۱۹۸۷ کشته شده بود و تامین مخارج سه بچه را به عهده ی او گذاشته بود، از ماجراهای معمایی، توطئه یا تبانی چیزی سر درنمی آورد و اغلب در میان جزئیات پرونده های فراوان ویش پوری سردرگم می شد، مخصوصاً به این خاطر که پوری معمولاً روی دو یا سه پرونده هم زمان کار می کرد. کار خانم رانی این بود که خاطرات رئیس را ثبت کند، تلفن ها را جواب بدهد، پوشه ها را مرتب کند و مراقب باشد ترمز در، پسرک مسئول دفتر، شیر و شکر ندزدد.
اما علاوه بر این ها، مسئولیت غیررسمی الیزابت رانی این بود که صبورانه به توضیحات پوری گوش بدهد و هرازگاهی غرور پوری را کمی نوازش بدهد.
پوشه ی پرونده ی رامش گوئل را که روی میز پوری می گذاشت گفت: «کارتون خیلی خوب بود قربان. صمیمانه بهتون تبریک می گم.»
کارآگاه از روی صندلی ریاست چرخانش لبخندی یک وری زد.
«شما خیلی لطف دارید خانم رانی! اما طبق معمول، حق با شماست. اقرار می کنم که این عملیات از نوع درجه یک بود. و به صورت کاملاً حرفه ای و محرمانه انجام شد. یک دستاورد موفقیت آمیز دیگه برای خصوصی ترین کارآگاهان!»
الیزابت رانی صبورانه تحمل کرد تا او تبریک گویی به خودش را تمام کند و بعد پیغام هایش را به او بدهد.
«قربان، شخصی به نام آجای کاسلیوال تماس گرفت و گفت می خواد درباره ی یه موضوع فوری با شما مشورت کنه. پیشنهاد داد امشب ساعت هفت تو باشگاه با شما ملاقات کنه، اجازه می دید قرار رو تایید کنم؟»
«هیچ اشاره ای به شخص خاصی نکرد؟»
«آشنای بانتی بانرجیه.»
کارآگاه با شنیدن نام دوست قدیمی و همکلاسی اش در دانشگاه نظامی لبخندی بر چهره اش ظاهر شد.
گفت: «حتماً می بینمش، به کاسلیوال بگید هر طور شده ساعت هفت خودم رو می رسونم.»
الیزابت رانی از دفتر بیرون رفت و پشت میزش در قسمت پذیرش نشست.
لیوان چایش نصف راه را به سمت لبش طی کرده بود که کسی در زد. به جز مراجعه کنندگان متعددی که به شرکت خصوصی ترین کارآگاهان می آمدند، بقیه ارتش کوچکی از فروشنده ها یا صاحبان مشاغلی خاص بودند که برای تداوم نبض زندگی روزمره در هند حیاتی بودند. خانم رانی زنی را که لیمو و فلفل می فروخت جلو در دید و یادش آمد که دوشنبه بود. آن زن در ازای هفته ای سه روپیه می آمد و ریسه ای تر و تازه از سه فلفل تند سبز و یک لیمو بالای در هر مرکز کسب و کاری در بازار آویزان می کرد تا ارواح خبیث را دور کند. خانم رانی در طول فصل فستیوال مسئول پرداخت پول به هجراهای بومی هم بود که به همه ی بازاریان سر می زدند و درخواست پول می کردند، هم چنین باید نظارت می کرد که کسی که برای برق انداختن لوح برنجی روی دیوار کنار زنگ می آمد همیشه کارش را درست انجام دهد. روی آن لوح یک چراغ قوه حک شده بود که نماد شرکت بود به همراه این نوشته:

شرکت خصوصی ترین کارآگاهان
ویش پوری، مدیرعامل، مدیر ارشد
برنده ی یک جایزه ی بین المللی و شش جایزه ی ملی
«شعار ما معتمد بودن ماست»

در همین حین، پوری سراغ مدارکی که علیه رامش گوئل جمع کرده بود رفت و از این که دید همه چیز مرتب است احساس رضایت کرد و آماده ی پذیرفتن مراجعه ‎کننده اش شد که در راه بود، سانجای سینگلا.
به سمت کشو دست برد و آینه اش را برداشت، سبیلش را بررسی کرد و انتهای دو طرف آن را بین انگشت هایش تاب داد. کلاه سانداونش هم که فقط در خلوت اتاق خواب از سرش برمی داشت، باید تنظیم می شد. بعد، نگاهی به اطراف اتاق انداخت تا مطمئن شود همه چیز دقیقاً همان طور است که باید باشد.
هیچ چیز شیک و مجللی در آن دفتر کوچک نبود. برخلاف نسل جدید کارآگاهان که کاناپه های چرمی، میزهایی با روکش چوب کاج و پارتیشن های شیشه ای داشتند، پوری به همان مبلمان و دکور زمان افتتاح شرکتش در اواخر دهه ی هشتاد وفادار مانده بود. (دوست داشت فکر کند این کار نشان دهنده ی تجربه و معتمد بودن است و آن را ویژگی شخصی خاص و کم یاب می دانست.)
او اشیایی در معرض نمایش گذاشته بود که مربوط می شد به برخی از مهم ترین پرونده هایش. بین آن ها یک چماق بود که از طرف ژاندارمری فرانسه به پاس کمک ارزشمندش در پیدا کردن همسر سفیر فرانسه به او اهدا شده بود (و به خاطر رازداری اش در جریان لاس زدن او با آشپز سفارتخانه). اما افتخار قرار گرفتن روی دیوار پشت میز قدیمی اش را داده بود به لوح کارآگاه چیره دست که در سال ۱۹۹۹ از طرف اتحادیه ی بین المللی کارآگاهان به خاطر موفقیت در «پرونده ی فیل چوگان مفقود» به او اهدا شده بود.
اما نقطه ی کانونی اتاق عبادتگاهِ گوشه ی آن بود. دو قاب عکس بالایش آویزان بود، که روی هر دو ریسه های تر و تازه ی گل همیشه بهار انداخته شده بود. اولی تصویر کسی بود که پوری مریدش بود، چاناکیا، سیاستمدار فیلسوف که سیصد سال پیش از میلاد مسیح زندگی می کرده و بنیان گذار اصول جاسوسی و تجسس بود. دومی عکس پدر مرحومِ کارآگاه بود، اوم چاندِر پوری، که یونیفرم پلیس به تن در سال ۱۹۶۳ گرفته بود، روزی که کارآگاه شده بود.
پوری به تصویر باباجی اش نگاه می کرد و غرق تفکر درباره ی برخی از درس های ارزشمندی بود که پدرش به او آموخته بود که صدای الیزابت رانی از آن طرف پیام گیر آمد.
«قربان، آقای سینگلا اومده ا ند.»
کارآگاه بدون این که جوابی بدهد دکمه ای را زیر میزش فشار داد؛ قفل امنیتی در اتاقش فعال شد و در باز شد. چند لحظه بعد، مراجعه کننده اش وارد دفتر شد ـ قدبلند و باابهت، مثل آرامیس(۴).
پوری در میانه ی اتاق به استقبال مهمانش رفت و با او دست داد و گفت: «سلام قربان، خوش آمدید. لطفاً بفرمایید بشینید.»
رفتار پوری به نظر چاپلوسانه می آمد، ولی او ذره ای از حضور چنین شخص مهمی در دفترش مرعوب نشده بود. رفتاری که در مقابل مراجعه کننده اش نشان داد فقط از روی احترام به خاطر سلسله مراتب بود. سینگلا حداقل پنج سال از او بزرگ تر بود و از کارخانه داران ثروتمند کشور.
از سوی دیگر، کارآگاهان خصوصی در جامعه ی هند چندان ارزشمند شمرده نمی شدند و جایگاه شان در سلسله مراتب فقط کمی بالاتر از نگهبانان امنیتی بود. تا حدی دلیلش این بود که کلاهبردارها و باج گیرهایی که حاضر بودند در ازای چند هزار روپیه نزدیکان شان را بفروشند زیاد بودند. ولی بیش ترش به این دلیل بود که صنعت تجسس خصوصی یک کار جاافتاده مثل پزشکی یا مهندسی نبود و مردم ارزش ـ یا احترامی ـ برای مهارت های فوق العاده ای که لازمه ی این شغل بود قائل نبودند. بنابراین سینگلا با پوری طوری حرف می زد که با مدیرهای واسطه حرف می زد.
او همین طور که سرآستین فرانسوی اش را مرتب می کرد با لحنی غرا گفت: «بگو.»
کارآگاه تصمیم گرفت بلافاصله شروع به حرف زدن نکند. «چای میل دارید قربان؟»
سینگلا دست هایش را جوری تکان داد که انگار داشت مگسی کنار می زد.
«آب چه طور؟»
از روی بی صبری گفت: «هیچی نمی خورم، بریم سر اصل مطلب. بدون معطلی. چی پیدا کردی؟ امیدوارم چیز بدی نباشه. من از این مرد جوان خوشم می آد پوری، و به خودم می بالم که شخصیت آدم ها رو خیلی خوب می تونم قضاوت کنم. رامش من رو یاد جوونی های خودم میندازه. یه آدم بلندپرواز واقعیه.»
سینگلا در ملاقات اول با پوری، دو هفته قبل، گفته بود که در سپردن این ماموریت تجسس به کارآگاه دودل است. گفته بود: «این کارِ جاسوسی بازی کثیفیه.»
اما به خاطر دخترش قبول کرده بود از کمک کارآگاه استفاده کند. با این همه، سینگلا واقعاً رامش گوئل را نمی شناخت. خانواده اش را هم نمی شناخت.
چه طور ممکن بود؟
تا دو ماه پیش، آن ها ـ سینگلاها و گوئل ها ـ هرگز هم دیگر را ندیده بودند. و ازدواج در هند همیشه فراتر از پیوند بین پسر و دختر بود. علاوه بر پسر و دختر، پیوند بین دو خانواده بود.
در زمان های قدیم، نیازی به کمک پوری نبوده است. خانواده ها در چارچوب اجتماعی خودشان هم دیگر را می شناختند. هر زمان که لازم بود، خودشان دست به کار می شدند و تجسس می کردند. مادرها و عمه ها و خاله ها از در و همسایه و دوستان درباره ی عروس و داماد و جایگاه و اعتبار خانواده های شان پرس و جو می کردند. هم چنین کشیش ها کار معرفی را انجام می دادند و بخت جوانان را باز می کردند.
امروزه هندی های ثروتمند که در شهر ها زندگی می کردند دیگر نمی توانستند به آن روش های سنتی متکی باشند. بسیاری از مردم دیگر همسایه های شان را نمی شناختند. خانه های شان یا ویلاهای محصور خیابان جور باغ و گلف لینکس بود یا آپارتمان های مجلل گریتر کایلاش و نویدا. روابط اجتماعی شان محدود بود به دفتر کار، تعاملات تجاری و عروسی های اعیانی.
و با این حال ازدواج سنتی هم چنان مقدس شمرده می شد. حتی در میان ثروتمندترین خانواده های دهلی کم تر پدر و مادری «ازدواج عاشقانه» را تایید می کرد، حتی زمانی که پسر و دختر از یک مذهب و طبقه ی اجتماعی بودند. هنوز هم کاملاً کار غیرمحترمانه ای بود که فرزند همسرش را خودش پیدا کند. هر چه باشد، فقط پدر و مادر شعور و آینده نگری لازم برای چنین کار مهم و حساسی را داشتند. به طور روزافزون، هندی های ساکن شهرهای بزرگ از طریق تبلیغات تلویزیونی و وبسایت ها برای فرزندان شان همسر پیدا می کردند.
تبلیغ سینگلا در ایندین اکسپرس این بود:

خانواده ای سطح بالا، تاجر، ساکن جنوب دهلی برای دختر بی ریا، باریک اندام، خوش طینت، گیاهخوار و با فضل و کمالات خود به دنبال وصلت است.
۱۵۶ سانتی متر قد. ۵۰ کیلوگرم وزن
گندم گون. دارای مدرک ام بی ای از امریکا
تولد: ژوئیه ی ۷۶ (خیلی جوان تر به نظر می رسد). وارد کسب و کار شده ولی تمایل به کار حرفه ای ندارد.
مهم است که داماد قبلاً ازدواج نکرده باشد. پسری دکتر یا کارخانه دار که در کارش حرفه ای باشد. اهل دهلی یا خارج از کشور. لطفاً اطلاعات شخصی، عکس و طالع نمای خود را بفرستید. جهت کسب اطلاعات بیش تر تماس بگیرید.

والدین رامش گوئل آگهی را دیده بودند و با آماده کردن تاریخچه ی مشروح و یک عکس از گردن به بالا از پسرشان اقدام کرده بودند.
در بیست و نه سالگی، تمام شرایط را داشت. تاجری سطح بالا بود و تحصیل کرده ی دانشگاه کمبریج. خانواده اش خیلی ثروتمند نبودند (پدر گوئل دکتر بود)، ولی برای سینگلاها طبقه ی اجتماعی مهم ترین چیز بود.
از همان ابتدا دخترشان، ویمی، از قیافه ی رامش گوئل خوشش آمده بود. وقتی عکس او را به دختر نشان داده بودند، با عشق زمزمه کرده بود که «خیلی خوشگله، نه؟» چیزی نگذشته بود که هر دو خانواده در خانه ی سینگلاها در ساندار ناگار چای خورده بودند. این قرار ملاقات موفقیت آمیز بود. والدین با هم آشنا شده بودند و اجازه داده بودند ویمی و رامش بدون همراه با هم وقت بگذرانند. آن دو چند باری با هم بیرون رفته بودند، یک بار به رستوران، چند روز بعد هم به باشگاه بولینگ. یک هفته ی بعد توافق کردند با هم ازدواج کنند. در نتیجه، با طالع بینان مشورت شد و تاریخ و ساعت جشن عروسی مشخص شد.
اما کم تر از یک ماه مانده به آن روز بزرگ، سانجای سینگلا، به توصیه ی یک دوست عاقل، تصمیم گرفت گوئل را تحت نظر بگیرد. آن جا بود که پوری وارد صحنه شد.
در طول اولین ملاقات شان در دفتر کار سینگلا، کارآگاه تمام تلاشش را کرده بود تا خیال آن کارخانه دار را راحت کند که کارش را درست انجام می دهد.
او گفته بود: «شما که هیچ غریبه ای رو به خونه تون دعوت نمی کنید. چرا هر تام، دیک یا هری ای رو به خانواده تون راه بدید؟»
کارآگاه برای سینگلا درباره ی بعضی از پرونده هایی که در گذشته حل کرده بود توضیح داده بود. اخیراً با یک بررسی ساده درباره ی پیشینه ی یک هندی غیرمقیم که در لندن زندگی می کرد و نامزد دختر یک تاجر اهل چَندی گَر(۵) بود فهمیده بود شارلاتان است. آن طوری که خودش گفته بود اسمش نیلش آناند اهل وودفورد و صاحب امپرس آو ایندیا در رامفورد لندن نبوده، بلکه یک آشپز درجه دو بوده است!
همان طور که پوری به سینگلا گفته بود «اگر من دست این تبهکار لعنتی رو رو نکرده بودم، با دارایی دختر فرار می کرد و هیچ وقت سر و کله اش پیدا نمی شد، دختر بدون بچه دوباره برمی گشت با پدر و مادرش زندگی می کرد ـ یا بدتر: خودش تنها.»
البته، پرونده ی آناند یک بررسی معمولی بوده است، یک مسئله ی ساده که به خاطرش به دوست قدیمی اش، ایان مسترز بازرس بازنشسته ی اسکاتلندیارد، زنگ زده و از او خواسته تا برای خوردن خوراک کاری به آپ تاون پارک در شرق لندن برود. بیش تر پرونده های قبل از ازدواج که سر راه پوری قرار می گرفت ـ که خیلی هم زیاد بودند و مجبور می شد آن ها را رد کند ـ ساده بودند.
با این حال، پرونده ی گوئل بیش تر درگیرش کرده بود. سینگلا متقاعد شده بود که سرویس کامل پنج ستاره ی قبل از ازدواج را سفارش بدهد، گران ترین بسته ای که شرکت خصوصی ترین کارآگاهان به مشتریان ارائه می داد. حتی معاملات و گزارش های مالی والدین رامش گوئل را هم حسابداران حقوقی موشکافی می کردند.
آن پوشه که روی میز پوری بود گواهی بود بر ساعات طولانی که برای این پرونده صرف شده بود. پوشه ای قطور بود از اظهارنامه های بانکی، گزارش های تماس های تلفنی، و صورتحساب های کارت های اعتباری، که همه از راهی به جز راه های قانونی به دست آمده بود.
چیز شک برانگیزی در معاملات مالی خانواده وجود نداشت. آن چه موجب انتقاد شدید از او می شد یک مدرک تصویری بود.
پوری یک سری عکس روی میز گذاشت تا مراجعه کننده اش ببیند. آن عکس ها در کنار هم یک داستان را روایت می کردند. دو شب پیش، گوئل همراه با چند دوست مرد به باشگاه شبانه ی یک هتل پنج ستاره رفته بود. روی سن رقص، به کرم پودر برخورده بود که تغییر قیافه داده بود و یک دامن چرم کوتاه با تاپ کوتاه و کفش پاشنه بلند پوشیده بود. آن دو با هم رقصیده بودند و بعد گوئل پیشنهاد کرده بود که برای او یک نوشیدنی بخرد و خودش را رومی باتر معرفی کرده بود. کرم پودر اول قبول نکرده بود، ولی گوئل اصرار کرده بود.
او گفته: «بیا عزیزم، من موتورت رو روشن می کنم.»
آن ها چند گیلاس تکیلا خورده بودند و دوباره رقصیده بودند، این دفعه صمیمانه تر. آخر شب، کرم پودر که خودش را کندی معرفی کرده شماره ی تلفنش را به گوئل داده بود.
پوری به سینگلا گفت: «همین امشب رفت آپارتمان دختر توی بلوک آ ۱۲/۲، منطقه ی محصور صفدرجونگ. داخل که شد، دو گیلاس ویسکی خورد و مشغول جست و خیز با دختر شد. بعد گفت ـ من عین حرفش رو نقل می کنم ـ «می خوای بدن منو ببینی عزیزم؟» بعد لباسش رو درآورد. از بدشانسی اش، دختر، کندی، یک داروی بیهوش کننده توی نوشیدنی اش ریخته بود و بلافاصله اون افتاد و بیهوش شد.»
یک ساعت بعد گوئل لخت در تختخواب بیدار شده و فکر کرده با کندی معاشقه کرده و کندی خیالش را راحت کرده بود که او «بهترین کسی بوده که تا به حال داشته».
گوئل کنار او دراز کشیده و اعتراف کرده که آخر ماه قرار است ازدواج کند. او نامزدش، ویمی سینگلا، را یک «پتیاره ی احمق» و یک «بچه ی لوس و پخمه» خوانده و پیشنهاد داده که کندی دوست دخترش باشد.
«اون گفته: "من به زودی پولدار می شم عزیزم. هر چی که بخوای برات می خرم".»
کارآگاه آخرین عکس را به مراجعه کننده اش داد. در آن عکس گوئل با یک لبخند بزرگ روی لبش از آپارتمان کندی خارج می شد.
پوری گفت: «قربان هنوز مانده. ما گذشته ی گوئل رو هم بررسی کردیم. درسته که تو کمبریج تحصیل کرده. سه سال اون جا بوده. اما هرگز تو یک کلاس دانشگاهی شرکت نکرده. در واقع، تو دانشکده ی پلی تکنیک کمبریج بوده و فقط دنبال نوشیدنی و دختر بوده.»
کارآگاه مکث کرد و نفسی تازه کرد.
بعد ادامه داد: «قربان، همون طور که قبلاً عرض کردم، شغل من جمع کردن مدرک و ارائه ی شواهده. همین. من یک کارآگاه کاملاً خصوصی ام. "معتمد بودن" شعار منه. خیال تون راحت باشه که همه چیز پیش ما محفوظ می مونه.»
پوری به پشتی صندلی اش تکیه داد و منتظر واکنش سینگلا ماند. سینگلا یک دقیقه بعد، نه به انگلیسی، بلکه به پنجابی فحشی نثار مادر و خواهر گوئل کرد.
بعد عکس ها را جمع کرد و با عصبانیت داخل پوشه چپاند. می رفت سمت در که از روی شانه اش گفت: «صورت حسابت رو برام بفرست پوری.»
«حتماً قربان. و اگر کاری از دستم...»
ولی او رفته بود.
بدون شک راهی خانه شده بود تا عروسی را به هم بزند.
بیش تر از تمام پرونده هایی که پوری پشت سر گذاشته بود، خرج روی دست این مراجعه کننده اش افتاده بود.حتماً هزینه ی قصر امید در جودپور از قبل پرداخت شده بود. هم چنین هزینه ی اجرای سلین دیون و فواره ی سواروسکی.
کارآگاه آهی کشید. امیدوار بود دفعه ی بعد خانواده ی سینگلا قبل از این که چهار هزار دعوت نامه با برگ طلای برجسته پخش کنند با شرکت خصوصی ترین کارآگاهان مشورت کنند.

سه

کف لاستیکی کفش های نوی پوری روی سطح مرمری زمین قسمت پذیرش باشگاه جیم خانه جیرجیر می کرد. صدا باعث شد مسئول آن جا، سانیل، از پشت میز سر بلند کند. یک گوشی تلفن دم گوشش گرفته بود و عین ماشین در آن زمزمه می کرد: «بله، خانم، بسیار خب خانم، مشکلی نیست خانم.» او کف دستش را روی گوشی گرفت و برای کارآگاه سری تکان داد که نشان می داد خسته شده است.
با صدایی آهسته گفت: «قربان. یک آقایی منتظر شماند.»
کار غیرمعمولی نبود که مشتری احتمالی اش از او بخواهد در باشگاه ملاقاتش کند. اعضای مهم جامعه که به سراغ او می آمدند اغلب مراقب امور خصوصی خود بودند و ترجیح می دادند کسی آن ها را نبیند که مدام به دفتر کارآگاه رفت و آمد می کنند.
پوری پرسید: «آقای آجای کاسلیوال اند؟»
«بله قربان. سی دقیقه پیش رسیدند.»
کارآگاه برایش سر تکان داد و از اطلاعاتی که داده بود تشکر کرد و برگشت تا به تابلوی اعلانات نگاه کند. منشی باشگاه یک اطلاعیه ی جدید زده بود که روی کاغذ سر برگ دار باشگاه تایپ شده بود و حداقل پنج قسمتش با لاک غلط گیر سفید شده بود.

توجه
تفاوت بین پیراهن معمولی و پیراهن اسپرت در زیر مشخص شده:
برخلاف پیراهن معمولی، طرح قسمت بالایی پیراهن اسپرت شبیه پیراهن سافاری است.

پوری به سرعت معنایی در آن اطلاعیه پیدا کرد (چون معتقد بود باید ربطی به کسی داشته باشد که با پیراهن اسپرت یا سافاری وارد باشگاه می شود) و چشمش به اطلاعیه ی بعدی افتاد، یادداشتی از طرف کمک منشی مبنی بر این که دایه ها اجازه ی ورود به زمین تنیس را ندارند. کتابدار ارشد هم یادداشتی برای جذب حمایت مالی داده بود تا بتواند مجموعه ی آثار رابیندرانات تاگور(۶) باشگاه را عوض کند که «متاسفانه در شرایطی پیش بینی نشده و تاسف آور» کاملاً به وسیله ی موش ها «از بین رفته».
بعد، کارآگاه نگاهی سریع به منوی شام انداخت. دوشنبه بود، و در نتیجه سوپ فلفل هندی یا سالاد روسی به عنوان پیش غذا سرو می شد؛ برای غذای اصلی بین کاری تخم مرغ، خوراک کلم با سیب زمینی سرخ کرده یا پای چوپان حق انتخاب بود؛ و برای دسر بین بستنی میوه دار یا ترایفل انبه.
فکر پای چوپان و بعدش هم بستنی میوه دار اشتهای کارآگاه را تحریک کرد و افسوس خورد که برای غذا خوردن به آن جا نیامده بود. با توجه به دستورالعمل های دکتر موهان، رومپی این روزها ناهار فقط به او خوراک رقیق دال، برنج و سالاد ریزشده می داد.
بالاخره، پوری به لیست متقاضیان جدید برای عضویت در باشگاه رسید. نام ها را به ترتیب خواند. متوجه شد که بیش ترشان پسران و دختران اعضای کنونی اند. نام بقیه را در دفترچه ی یادداشتش نوشت.
پوری در حق منشی لطف می کرد و پیشینه ی هر کسی را که برای عضویت درخواست می داد و قبلاً در مناطق شرقی دهلی شناخته شده نبود بررسی می کرد. معمولاً این بررسی خلاصه می شد به چند تماس تلفنی محتاطانه و پوری این کار را با کمال میل به رایگان برای باشگاه انجام می داد. به هرحال استانداردها باید حفظ می شد. اخیراً تعدادی تازه به دوران رسیده متقاضی عضویت شده بودند. همین ماه پیش، یک ثروتمند الکلی، در اصل یک مولتی میلیونر، درخواست عضویت داده بود ولی پوری با درایت جلو ورود او را گرفته بود. همین دیروز، اسم آن شخص در صفحه های اجتماعی روزنامه ی هندوستان تایمز به خاطر خریدن اولین ماشین فراری کشور نقش بسته بود.
کارآگاه دفترچه ی یادداشتش را به جیب داخلی لباس سافاری اش برگرداند و راه افتاد تا از قسمت پذیرش خارج شود.
او معمولاً از سالن رقص میانبر می زد تا به بار برسد. در این مسیر دیگر از دفتر اصلی عبور نمی کرد که قلمروی خانم گیل، منشی، بود. زنی رئیس ماب و سرسخت که باشگاه را اداره می کرد و همسرش در اتاق ورق سرگرم بازی بود، او پوری را آدم ندیدبدیدی می دانست. هر چه باشد پوری پسر یک پلیس سطح پایین از غرب دهلی بود که فقط از طریق رومپی توانسته بود حق ورود به آن مکان خاص را پیدا کند. چون پدر رومپی سرهنگ بازنشسته بود پوری را عضو آن جا کرده بود.
متاسفانه، سالن رقص را تزئین می کردند ـ ده دوازده نفر تزئین کننده با سر و ریخت رنگی روی داربست های بامبو که با طناب محکم شده بودند کار می کردند و نوارپیچ هایی به تنها رنگی که در هر دیوار ورودی و خروجی باشگاه استفاده می شد، یعنی سفید، نصب می کردند ـ و بنابراین پوری گزینه ای نداشت جز این که از راهرویی که از جلو در اتاق خانم گیل می گذشت عبور کند.
او که می دانست متاسفانه کفش جدیدش جیرجیر می کند آهسته پیش رفت. آن کفش را متناسب با کوتاهی پای چپش سفارشی برایش ساخته بودند. از اتاق بریج و رختکن خانم ها گذشت و از جلو یک ردیف تصاویر منظره از دشت و صحراهای انگلستان که جنتلمن هایی قدبلند و کشیده را با کلاه و کت دنباله دارشان به تصویر می کشیدند هم عبور کرد.
وقتی از دفتر خانم گیل می گذشت، روی نوک پنجه اش راه رفت، ولی در اتاق ناگهان باز شد انگار که خانم منشی در انتظار او بوده باشد.
و با صدایی گوش خراش گفت: «این جیرجیر برای چیه آقای پوری؟» شکم شل و ولش از زیر لایه های ساری پرزرق و برقش قلنبه بیرون زده بود. «سروصدا راه انداختید.»
پوری گفت: «ببخشید خانم، کفش جدیدمه.»
خانم گیل با نارضایتی نگاهش را پایین راند و کفش ها را دید.
گفت: «آقای پوری، این جا قوانین سفت و سختی برای پوشیدن کفش داریم. قانون شماره ی بیست و نه بند د مخصوص این موضوعه! اعضا همیشه باید کفش سخت بپوشند.»
پوری توضیح داد که «این کفش ها طبی اند خانم.»
خانم گیل گفت: «چه بی معنی! فقط کفش سخت!»
برگشت به دفترش و در را پشت سرش بست.
پوری به راهش در راهرو ادامه داد و تصمیم گرفت دیگر کفش جدیدش را در باشگاه نپوشد. عقیده داشت با این زن های پنجابی نباید در افتاد؛ بنا به تجربه ی او آن ها می توانستند دشمنانی ترسناک تر از رئیس تبهکاران بمبئی باشند.
پیش خودش زیر لب گفت: «فکر کن شصت سال با این زن سر کنی، آدم نمی تونه تصور کنه سرهنگ در زندگی گذشته اش چه کاری کرده که مستحق چنین سرنوشتی شده.»
کارآگاه در بار را هل داد و وارد فضای آرامی شد که خیلی برایش لذت بخش بود. این تنها نقطه ی واقعاً متمدن باقی مانده در دهلی بود، جایی که هر جنتلمنی می توانست از نوشیدن یکی دو گیلاس در میان معاشران سرشناس و برجسته لذت ببرد ـ حتی اگر برخی از اعضای آن جا کم تر او را می شناختند.
قاضی سوری روی صندلی محبوبش گوشه ی بار نشسته بود و پیپش را می کشید و مجله ی هندی اینترنشنال لا را می خواند. پوری شونال گانگولی، استاد تاریخ در دانشگاه دهلی، را دید که با همسرش نشسته بود. کنار شومینه ال. کی. جورج قوز کرده بود، کارخانه دار سابق که ثروت خانوادگی اش را برای محافظت از گاوها و نسل شان تقدیم اتحادیه کرده بود و در بنگله ای در شرف فروپاشی در جاده ی ریسکورس زندگی می کرد. سرلشگر دولیپ سینگ همراه با پسر بزرگش، که جراح و مقیم مریلند بود و برای دیدار از امریکا آمده بود، به بار تکیه داده بودند.
به غیر از مستخدمان، تنها شخص دیگر آن جا جنتلمنی بود شبیه آدم های سرشناس که تک و تنها سر یکی از میزهای گرد کوچک نزدیک پنجره های فرانسوی نشسته بود و یک گیلاس خالی جلویش بود. پوری حدس زد او مهمانش باشد چون ابروهایش را به شدت از نگرانی درهم کشیده بود، حالتی که معمولاً بین مشتری های احتمالی اش مشترک بود.
کارآگاه به آن غریبه نزدیک شد و پرسید: «قربان، اسم شریف تون لطفاً؟»
او جواب داد: «آجای کاسلیوال»، و بلند شد و دستش را جلو آورد.
با وجود هوای خنک بار، دستش مرطوب بود. «ویش پوری، درسته؟ خوبه، بسیار از دیدن تون خوشوقتم. بانتی بانرجی شما رو به من معرفی کرد. گفت معمولاً سر شب می شه شما رو این جا پیدا کرد. ضمناً خیلی هم بهتون سلام رسوند.»
کارآگاه جواب داد: «لطف دارید. اون شیطان پیر چه طوره؟ خیلی وقته که ندیدمش!»
کاسلیوال با خنده ای نخودی و بشاش جواب داد: «خیلی خوبه، خیلی خوب. شکایتی نداره. تو دردسر می افته و باز درمی آد.»
«همه حال شون خوبه؟»
«عالی! در واقع در حال شکفتنند!»
«و کارخونه ی بانتی چه طور؟ خوب رونق گرفته، نه؟»
«بله، خیلی خوب رونق گرفته.»
پوری به کاسلیوال اشاره کرد که بنشیند. او دوباره در آن مبل فرو رفت و وزنش باعث شد باد مبل خالی شود و مثل فیلی پیر صدا بدهد.
کارآگاه پرسید: «با من چیزی می خورید؟»
کاسلیوال آهی کشید و گفت: «بله، ممنون.»
کارآگاه اشاره ای کرد و پیشخدمت مسنی که چهل سال بود در آن بار کار می کرد به میز نزدیک شد. او گوشش سنگین بود پس کارآگاه مجبور بود سفارشش را با صدای بلند بگوید.
«دو تا رویال چلنج و سودا بیار! دو پرس هم تُست پنیری چیلی!»
پیشخدمت سر تکان داد، گیلاس خالی کاسلیوال را برداشت و با روش خودش سطح میز را تمیز کرد. این کار فرصتی برای پوری فراهم کرد که مهمانش را برانداز کند.
کاسلیوال که اواخر دهه ی چهارم زندگی اش را می گذارند، شبیه آدم های سطح بالا بود. ناخن های مانیکورشده اش، لنز چشم هایش، و موهای فلفل نمکی مرتبش که از پیشانی به سمت عقب شانه شده بود نشان می داد زمان زیادی صرف رسیدگی به ظاهرش کرده است. ساعت طلایش، دو حلقه ی طلای ضخیمش و خودکار طلایی که در جیب پیراهنش برق می زد، جای هیچ تردیدی در ثروتمندی و جایگاه اجتماعی اش نمی گذاشت. وقاری خردمندانه در این مرد مشهود بود و در چشمان متفکرش، پوری سرسختی خاصی می دید.
وقتی بالاخره پیشخدمت رفت، کاسلیوال گفت: «خب»، در مبلش به سمت جلو خم شد. اخمش را بیش تر در هم کشید. «اول از همه، پوری جان، لطفاً یک چیز رو در نظر بگیرید. من مردی نیستم که به راحتی بترسم. به هیچ وجه!»
انگلیسی را با لهجه ای غلیظ حرف می زد و «به هیچ وجه» را پشت سر هم مثل یک واژه تلفظ کرد و شد «بهییچچوجه».
«باور کنید، من تو زندگی با خیلی موانع و مشکلات روبه رو شده ام. این رو با اطمینان کامل می تونم بگم. همین طور، من آدمی ام که به صداقت خودش می باله. این رو همه می دونند. از هر کسی می خواهید بپرسید. بهتون می گویند که آجای کاسلیوال صد و پنجاه درصد آدم صادقیه!»
ادامه داد: «پوری جان، می فهمم که شما هم آدم درستکار و با بصیرتی هستید. به همین دلیله که سراغ تون اومدم. روراست بگم، من تو یه موقعیت وخیمم. یه بحران. در واقع بحرانی که ممکنه نابودم کنه. به همین دلیله که به سرعت پرواز کردم و اومدم این جا تا شما رو ببینم.»
پوری حرفش را قطع کرد و گفت: «شما وکیلید و ساکن جیپور، درسته؟»
کاسلیوال جا خورد. گفت: «درسته. ولی چه طور ـ آهان، حتماً بانتی بهتون گفته.»
پوری از این که مشتری های احتمالی اش را با استنتاج هایش تحت تاثیر قرار دهد لذت می برد، با وجود این که اظهارنظرهایش خیلی ساده بودند.
با صراحت گفت: «من در واقع هیچ حرفی با بانتی نزدم، ولی از روی کراوات تون که عبارت انجمن حقوق هند روش نوشته شده و نوع کیف دستی تون نتیجه گرفتم حقوق دانید. در مورد شهرتون هم آثاری از شن قرمز راجستانی روی کفش تون هست. و خودتون اشاره کردید که به سرعت با هواپیما به دهلی اومدید. سی دقیقه پیش به این جا رسیدید. پس باید با پرواز ساعت پنج از جیپور اومده باشید.»
کاسلیوال متعجبانه کف زد و گفت: «عجب! بانتی گفته بود آدم باهوشی هستید، ولی اگر خودم نمی دیدم هیچ وقت باورم نمی شد!»
وکیل به پوری نزدیک تر شد و اطرافش را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی گفت وگوی شان را نمی شنود. پیشخدمت ها با فاصله ی مناسبی پشت بار بودند. هیچ کدام از اعضای دیگر باشگاه هم به نظر نمی رسید حواس شان به پوری و مهمانش باشد.
«دیروز پلیس اومده بود سراغم. یک نفر علیه من به پلیس گزارش داده.»
کاسلیوال یک کپی از «گزارش اولیه ی اطلاعات» را به پوری داد. کارآگاه آن را با دقت خواند.
وقتی کاغذ را خواند گفت: «از شما خواسته شده زنی به اسم مری رو در عرض هفت روز تحویل بدهید، درسته؟» بعد آن را پس داد. «اون زن دقیقاً کیه؟»
قبل از این که کاسلیوال جواب بدهد، پیشخدمت با نوشیدنی ها و میان وعده ها برگشت. آهسته و یکی یکی آن ها را روی میز گذاشت و بعد صورتحساب را تحویل پوری داد. باشگاه پول نقد قبول نمی کرد، پس برای تمام خریدها از بار یا داخل رستوران باید امضا می دادند. این سیستم کاغذبازی زیادی درست کرده بود و حداقل چهار کارمند را در دپارتمان حسابداری باشگاه مشغول به کار کرده بود. پوری باید یک قبض برای نوشیدنی هایی که سفارش داده بود امضا می کرد، یکی دیگر برای اسکاچ دوبلی که کاسلیوال قبلش خورده بود، و یکی هم برای میان وعده ها. طبیعتاً دفتر مهمان هم باید امضا می شد.
چند دقیقه گذشت تا کاسلیوال توانست جواب آخرین سوال پوری را بدهد.
«مری خدمتکار خونه بود ـ نظافت و لباسشویی و این جور کارها رو انجام می داد.»
«و حالا کجاست؟»
«من اصلاً نمی دونم! دو ماه شاید هم سه ماه پیش رفت. یه شب غیبش زد. من اون موقع خونه نبودم. کاری داشتم که باید انجام می دادم.»
پوری حین گوش دادن یک تکه تست پنیری چیلی در دهانش چپاند.
«همسرم می گه مری یه چیزهایی از خونه دزدیده و فرار کرده. ولی یه شایعه هم پیچیده که می گویند، راستش...» کاسلیوال یک جرعه از ویسکی اش نوشید تا اعصابش را تقویت کند. «حقیقت نداره. می دونید که مردم چه جوری حرف می زنند پوری جان.»
«معلومه که می دونم. هند در واقع یه دستگاه شایعه پراکنی عظیمه. بهم بگید مردم چی می گویند؟»
وقفه ای کوتاه پیش آمد.
کاسلیوال گفت: «می گویند من مری رو حامله کردم و بیرونش کردم.»
کارآگاه به آواز گفت: «خدای من.»
«این شکایتیه که علیه من شده و همون طور که می دونید، وقتی گزارش داده می شه، پلیس مجبوره بررسی کنه.»
سکوتی برقرار شد و پوری دفترچه اش را از جیب داخلی اش درآورد و بعد یکی از چهار خودکاری را که در جیب روی سینه ی پیراهن سافاری اش گذاشته بود بیرون کشید.
بعد از یادداشت کردن یک سری جزئیات پرسید: «کسی رو پیدا کرده اند؟»
کاسلیوال با هیجان گفت: «نه، خوشبختانه! پلیس خونه ی من و حیاط رو گشت و چند تا خبرنگار هم جلو در اومده بودند و سوال می کردند.»
کارآگاه پرسید: «گویا کسی می خواد به خوش نامی شما لطمه بزنه، این طور نیست؟»
«همین طوره! زدید به هدف پوری جان! دقیقاً می خواهند همین کار رو بکنند!»
وکیل ادامه داد و توضیح داد که در چند سال اخیر تعدادی پرونده ی منازعه ی عمومی در دادگاه عالی راجستان داشته است. این کاری بود که خیلی از اشخاص و وکلای درستکار داشتند در سرتاسر هند انجام می دادند: نفوذ به سیستم حقوقی برای این که مسئولان محلی و ملی بی عرضه را پای حساب و کتاب بکشانند.
او توضیح داد: «تا حدی موفق شدم جلو مافیای آب رو بگیرم. موفق شدم جلو تعداد زیادی حفاری غیر قانونی آب توی خشک ترین نقاط ایالت رو بگیرم، ولی با فساد زیادی که تو دستگاه قضایی هست کار سختی بود. چند وقت پیش، همین امسال، تصمیم گرفتم سراغ خود قاضی ها برم. یه پرونده ی دادخواهی عمومی درست کردم که ملزم شون می کرد دارایی هاشون رو اعلام کنند.»
پوری یک جرعه از ویسکی اش نوشید. از گوشه ی یک چشمش ژنرال ارشد دولیپ سینگ و پسر بزرگش را نگاه کرد که از بار خارج می شدند.
گفت: «لابد تو این مدت دشمن های زیادی پیدا کرده اید.»
«اوایل سعی می کردند بخرندم، ولی من اهل خلاف نیستم. قبول نکردم. بروند به جهنم. حالا دنبالم اند. می خواهند از این موضوع گم شدن خدمتکار استفاده کنند تا اسمم رو خراب کنند.»
کارآگاه گفت: «ظاهراً که مدرک محکمی علیه شما نیست، پس مطمئناً نیازی نیست نگران چیزی...»
کاسلیوال پرید وسط حرف کارآگاه و گفت: «ای بابا، پوری جان، این جا هنده! اونا می تونند تا سال ها موجب نگرانی من باشند.»
پوری سر تکان داد که یعنی می داند؛ می دانست یک پرونده ی دادگاهی عریض و طویل چه بلایی می توانست سر یک خانواده بیاورد. شباهت های موجود بین سیستم حقوقی هند و دادگاه چنسِری که دیکنز در رمان خانه ی قانون زده توصیف می کرد شگفت انگیز بود.
بالاخره گفت: «شرایط مطمئناً غیرعادیه. از دست من چه کاری بر می آد؟»
«پوری جان، ازتون درخواست می کنم، محض رضای خدا، این مری لعنتی رو پیدا کنید!»
کارآگاه پرسید: «اسم کاملش رو می دونید؟» و یک تکه تست پنیری چیلی را گاز زد.
کاسلیوال شانه هایش را بالا انداخت. «فقط دو ماه اون جا بود. به نظرم قبیله ای بود.»
«عکس، وسیله ی شخصی یا کپی کارت شناسایی ازش ندارید؟»
«هیچی.»
تن صدای پوری بالا رفت. «لااقل تو اداره ی پلیس جایی اسمش ثبت نشده؟»
کاسلیوال سر تکان داد.
پوری گفت: «قربان، بذارید ببینم، شما می خواهید که من یه دختر قبیله ای به اسم مری رو بدون فامیلی، بدون این که معلوم باشه از کجا اومده و کجا رفته، براتون پیدا کنم؟»
«درسته.»
«قربان، جسارتاً به نظرم دارید شوخی می کنید.»
«خیال تون راحت باشه، من از شوخی خوشم می آد ولی الان شوخی نمی کنم. شما که کارآگاه خصوصی حرفه ای هستید نباید با چنین موردی مشکلی داشته باشید. هر چه باشه، برای شما کار ساده ایه.»
پوری چشمانش از ناباوری گرد شد.
«پیدا کردن یه دختر گم شده بین بیش تر از یک میلیارد نفر جمعیت اصلاً کار ساده ای نیست. زمان و هزینه می بره و همه ی مهارت های مهم من رو نیاز داره. گشتن تو کتابچه ی اطلاعات کافی نیست.»
پوری توضیح داد که روزانه کار می کند و پول دو هفته را از قبل می گیرد، به علاوه ی مخارج. جمعش رقمی شد که باعث شد ویسکی کاسلیوال در گلویش بپرد.
«این قدر زیاد؟ مطمئناً می تونید پیشنهاد بهتری بدهید پوری جان! می تونیم به توافق برسیم. هزینه ها این روزا زیاده، می دونید که.»
«من به خاطر چندرغاز کار نمی کنم و توافق هم نمی کنم.» پوری این را گفت و آخرین تکه ی تست پنیری چیلی اش را ملچ ملوچ کنان جوید. «قیمتی که گفتم نهاییه.»
کاسلیوال چند لحظه فکر کرد، یک آه عمیق کشید و دسته چکش را از جیب داخلی کتش بیرون کشید.
«قربان، خیال تون راحت باشه که هر طور شده من این مری رو پیدا می کنم. اگر نتونستم، دستمزدم رو بهتون پس می دم منهای هزینه ها البته.»
کارآگاه گیلاسش را سر کشید.
اضافه کرد: «یک نکته ی دیگه.»
وکیل که روی میز خم شده بود و چک را پر می کرد سر بلند کرد.
پوری با لبخند گفت: «فقط یا پول نقد، یا حواله ی بانکی یا انتقال الکترونیکی.»

چهار

پوری صبح روز بعد با صدای چک چک آب در یک سطل خالی در حمام بیدار شد. این زنگ بیداری عجیب و غریب او بود، نشانه ی این بود که ساعت شش ونیم است، ساعتی که منطقه ی چهار سهمیه ی آب روزانه اش را دریافت می کرد و هر خانوار سطل ها و منبع ها و هر مخزنی را که داشت پر می کرد تا در طول روز استفاده کند.
پوری بلند شد و به تخت کناری اش نگاه کرد. عجیب نبود که خالی بود. در طول بیست و شش سال گذشته روزی نبوده که رومپی ساعت پنج صبح بیدار نشده باشد. حتی در ماه هایی که سه دخترشان را باردار بود و وزنش سنگین شده بود، همسر متعهد پوری اصرار داشت موقع سحر بلند شود تا به کارهای خانه رسیدگی کند. بدون شک طبقه ی پایین بود و داشت برای نان روتی دوبل پوری کره ی تازه می گرفت. یا در اتاق خواب دوم بود و داشت روغن خردل به موهای بلند و قهوه ای اش می مالید.
کارآگاه دنبال کلید برق گشت که با ساعت دیجیتالی و ساعت جهانی در سَریِ شبهه ـ ماهاگونی تخت که فوق العاده براق بود جاسازی شده بود. لامپ کنار تخت روشن نشد، پس پوری به دستگاه حشره کش برقی که به پریز روی دیوار آن طرفی اتاق زده بودند نگاه کرد تا ببیند چراغ قرمزش روشن است یا نه. خاموش بود. برق منطقه ی چهار باز هم در حال تعدیل بار بود.
پوری زیر لب فحشی داد و دستش را به سمت چراغ قوه اش برد، روشنش کرد و از تخت بیرون آمد. دو لنگه دمپایی اش که حروف اول اسمش روی آن نوشته شده بود کنار هم روی زمین بودند، همان جایی که شب قبل آن ها را با دقت گذاشته بود. پاهایش را داخل دمپایی های خزپوش کرد و رب دوشامبر ابریشمی اش را برداشت. کلکسیون چهارده کلاه کپ سانداونش در یکی از کمدهای دیواری اش چیده شده بود. کلاه شطرنجی را انتخاب کرد و روی سرش گذاشت. بعد خودش را در آینه برانداز کرد، دستمال ابریشمی را که از جیب روی سینه ی رب دوشامبرش بیرون زده بود کشید، و خرسند از تصویری که در آینه می دید به سمت راهرو راه افتاد.
نور چراغ قوه اش روی کف مرمری افتاده بود، و تا حدی تندیس نقره ای و بزرگ خدای گانش را روشن می کرد، هم چنین پایه های طلاکوب میز راهرو را که زیر یک گلدان پر از آفتابگردان های مصنوعی بود. پوری از پلکان بالا می رفت که صدای هرهر خنده ای که از آشپزخانه می آمد باعث شد بایستد.
کارآگاه به دقت گوش داد و توانست صدای پسرک خدمتکار جدیدش، سوئیتو، را بشنود که به جای انجام وظایف صبحگاهی اش داشت با مونیکا و مالیکا در آشپزخانه شوخی می کرد. کارآگاه درست نتوانست متوجه شود که سوئیتو داشت چه می گفت، پس خزید به سمت در اتاق مطالعه ی شخصی اش. این تنها اتاق خانه بود که هیچ کس به جز رومپی (که هر جمعه تمیزش می کرد) اجازه ی ورود به آن را نداشت. آن اتاق فقط دو کلید داشت: یکی سر دسته کلید خودش بود، و دیگری در یک جای مخفی داخل مقبره ی اتاق نیایش جاسازی شده بود.
وسایل اتاق مطالعه ی پوری مثل دفتر کارش ساده بود. در یک گوشه یک گاوصندوق ضد حریق بود که حاوی مدارک محرمانه اش بود و پوشه های مهم متعدد، مجموعه ای از پاسپورت ها و کارت های شناسایی تقلبی و وصیت نامه اش. در طبقه ی پایین گاوصندوق هم صد هزار روپیه پول نقد بود و تعدادی از جواهرات طلا و الماس همسرش (بقیه را همسرش در صندوق بانک نگه می داشت) و یک هفت تیر ۳۲ IOF پر (که کارخانه ی مهمات هند از روی کلت کمری ۳۲ کپی کرده است).
پوری پشت میزش نشست و یکی از کشوها را بیرون کشید. داخلش یک گیرنده ی باطری دار بود که روی فرکانس میکروفونی که در آشپزخانه کار گذاشته بود تنظیم شده بود. آن را روشن کرد، هدفون تکی را در گوش چپش فرو کرد، میزان صدا را تنظیم کرد و به پشتی صندلی اش تکیه داد تا گوش کند.
رومپی از این که کارآگاه به حرف های خدمتکاران گوش می داد خوشش نمی آمد، ولی ازنظر پوری با این روش می شد بر تمام خدمه ی جدید خانه و دفتر کار نظارت داشت. خود او از یک خدمتکار ارشد اطلاعات می گرفت و اغلب خبرچین هایش را وارد خانوارهای دیگر هم می کرد. کسی که به شدت مراقب امور خصوصی اش بود و دشمنان بسیار و رقیبان بی وجدانی داشت باید خیالش راحت می شد که خدمه ی خودش جاسوسی اش را نمی کنند یا ناخواسته اطلاعاتی درباره ی امور خصوصی او به آدم های مشتاق این اطلاعات نمی دهند.
به علاوه، پوری خوب می دانست که خدمتکارها چه قدر ممکن بود تنبلی کنند. روستایی ها، مثل سوئیتو، اغلب در این توهم بودند که آدم های شهری برای پول درآوردن کار نمی کنند و دلیلی نمی دیدند که خودشان هم طور دیگری رفتار کنند. زندگی در یک خانه ی مدرن نسبتاً لوکس ممکن بود آن ها را دچار توهم ابهت بکند. آن پسری که قبل از سوئیتو بود آن قدر گستاخ بود که یک نظافتچی پاره وقت را روی تختخواب پوری اغوا کرده بود. کارآگاه یک روز بعدازظهر که رومپی به دیدار خواهرش رفته بود بی خبر به خانه آمده بود و مچ آن ها را گرفته بود.
پوری ده دقیقه به گفت وگویی که در آشپزخانه در جریان بود گوش داد. بیش تر درباره ی جدیدترین فیلم شاهرخ خان حرف می زدند که در دو نقش بازی می کرد. به نظر حرف های بی خطری بود، حرف مفت. ولی واضح بود که سوئیتو داشت دخترها را از کارشان می انداخت و خودش هم از زیر وظایفش درمی رفت. کارآگاه تصمیم گرفت این گفت وگو را تمام کند و پسر را جریمه کند. گیرنده را خاموش کرد و در اتاق مطالعه را پشت سرش قفل کرد و از پلکان بالا رفت.
بلند صدا زد: «سوئیتو!»
صدای ارباب پسرک را به سرعت از آشپزخانه به راهروی پایین کشاند.
تته پته کنان و دستپاچه گفت: «صبح به ‎خیر قربان.»
پوری به هندی گفت: «تو چرا علافی؟ استخدامت نکردم که درباره ی نقش های دو تایی شاهرخ خان بحث کنی!»
«قربان، من...»
«حرف نباشه. چای تو تخت من کو؟»
«قربان، برق قطعه.»
«به مالیکا بگو برام بیاره پشت بوم»، به انگلیسی ادامه داد: «این قدر هم وراجی نکن!»
پوری خرسند از نوع رفتارش با سوئیتو به سمت بالای پله ها راه افتاد. پسرک جوان بود، فقط پانزده سال داشت، و یتیم بود. فقط باید انضباط یاد می گرفت. پوری هیچ وقت با خدمه اش بدرفتاری نمی کرد، گرچه خیلی ها را می شناخت که این کار را می کردند. او اعتقاد داشت که باید منافع خدمه اش را در نظر بگیرد، به شرط این که سخت کوش و وفادار باشند. در مورد سوئیتو، پوری ترتیبی داده بود که پسرک دو روز در هفته بعدازظهرها به مدرسه برود تا خواندن و نوشتن یاد بگیرد و مهارتی بیاموزد. و چند سال دیگر هم به او کمک می کرد تا همسر مناسبی پیدا کند.
مگر چاناکیا نمی گفت که این وظیفه ی افراد سطح بالاست که به افراد سطح پایین کمک کنند؟
پوری از پله ها بالا رفت و به بام مسطح خانه رسید. خورشید داشت در آسمانی که می بایست صاف و لاجوردی باشد بالا می آمد. ولی طبق روال آن روزها، یک لایه ی غبار و آلودگی دهلی را پوشانده بود و مثل بلایی آسمانی شهر را در خفقان فرو برده بود.
نه سال پیش به امید این که از آلودگی فرار کنند به گورگان نقل مکان کرده بودند.
وقتی پوری قطعه زمینش را خریده بود، چند کیلومتر از حومه ی جنوبی پایتخت فاصله داشت. بیش تر از دو سال طول کشیده بود تا خانه ی رویاهای خودش و رومپی را بسازد ـ یک ویلای سفید به سبک اسپانیایی با چهار اتاق خواب و سایبان های سفالی نارنجی که از بالا تا پایینش را به سبک باروک هندی تزئین کرده بودند.
روی بام، پوری باغی از گیاهان گلدانی درست کرده بود که هر روز صبح زود به آن ها رسیدگی می کرد.
آن روزها، مناظر در همه ی جهت ها فوق العاده بود، نور خورشید روی مزارع خردل می درخشید و سایه های طویل روی مجموعه ی کلبه های گلی می انداخت. چوپان ها و گله های شان در امتداد مسیرهایی حرکت می کردند که با گذر زمان ایجاد شده بودند و در آن زمین چهل تکه شیارهایی درست کرده بودند. کشاورزها با گاوآهن های دستی یا با گاو زمین را شخم می زدند و گرد و خاک هوا می کردند. زنانِ پابرهنه لباس های قرمز روشن و نارنجی به تن از تلمبه ی آب به سمت خانه های شان برمی گشتند و ظرف های برنجی پر از آب را با حفظ تعادل روی سرشان حمل می کردند.
پوری، به دور از سروصدای ترافیک دهلی و هیاهوی جت هایی که به سمت فرودگاه بین المللی ایندیرا گاندی حرکت می کردند، به صدای طاووس و خنده ی پسرهایی که با آب تلمبه ی روستایی نزدیک آن جا خودشان را می شستند گوش می داد. وقتی باد می وزید، می توانست بوی نان چاپاتی را که روی آتش کود حیوانی پخته می شد و عطر گل یاس رازقی را که از آن طرف دیوار بیرونی به مشامش می رسید استشمام کند.
پوری خبر نداشت که در ساختن خانه ی جدید در گورگان پیشگام بوده است. نقل مکان او از باغ پنجابی با رشد سریع صنایع خدماتی هند به دنبال آزادسازی اقتصادی هم زمان بود. در اواخر دهه ی نود، گورگان تبدیل شد به ضمیمه ی جنوبی دهلی، و بستر «توسعه»ی اساسی فراهم شد. ابتدا، چند ساختمان با شیشه های بازتابنده در امتداد جاده ی اصلی راجستان ظاهر شدند. بعد، یکی یکی، کشاورزهای محلی زمین های شان را فروختند و آن زمین های کوچک زیر چرخ های بولدوزرها و کامیون های نخاله ناپدید شدند.
به جای آن ها، محله های دروازه دار به سبک فلوریدایی که ورود اشخاص متفرقه به آن ها ممنوع بود با نام هایی مثل شهرک جزیره ی خیال پدید آمد.
این محله ها به مدارس، امکانات پزشکی، مغازه ها، مراکز ورزشی و مراکز خرید بزرگ شان می بالیدند.
سازه های بتونی به سرعت افزایش پیدا می کردند، مثل این که تکه های عظیم استخوان با فشار از بدن زمین بیرون بزند. این ساختمان ها را ارتش کارگران نیرومند ساخته بودند که مثل مورچه ها روی داربست های ساخته شده از بامبو می خزیدند و این بلوک های آپارتمانی مخصوص کارمندان توسعه ی برنامه و مرکز تماس ۷/ ۲۴ بودند. روی بیش تر بیلبوردها نوشته شده بود در جایی که نامش بهشت است تجملی زندگی کنید و سبک زندگی در کاخ های ونیزی را تجربه کنید و بدین ترتیب تازه به دوران رسیده های هندی را دعوت می کردند که در این رویا سهیم شوند.
بار ساخت همه ی این ها به دوش طبقات پایین دست هند بود که با دستمزدهای ناچیز کار می کردند. ده ها هزار نفر از آن ها از سراسر کشور به گورگان آمده بودند. ولی نه مسئولان محلی جایی برای اسکان شان فراهم می کردند و نه پیمانکاران خصوصی ، پس بیش ترشان در همان محوطه ی ساختمان سازی در کنار کارخانه های آجرسازی و ماشین آلات آلونک هایی ساخته بودند. خیلی زود، گدامحله هایی از ورق های آهن موج دار و فاضلاب های روباز در سرتاسر یک سرزمین بی صاحب گسترده شد.
خانه ی خانواده ی پوری حالا بین پانصد خانه بود که در شبکه ای از خیابان ها با نام هایی مثل آ ۳ ساخته شده بودند و زاغه ای با انبوهی از کارگران که داشت تصاعدی رشد می کرد. نمای رو به شمال با برج های سربه فلک کشیده خراب شده بود و پشت آن ها هم ردیفی از بلوک های اداری مملو از دیش های ماهواره بود.
آلودگی هوا به آن ها هم رسیده بود. بزرگراه چهار بانده ی جدید به دهلی باعث ترافیک بیش تر شده بود و هوا را با دود و گازوئیل مسموم کرده بود. کامیون های بی شمار گرد و خاک در هوا به راه می انداختند.
این روزها، کارآگاه سعی می کرد گیاهان عزیزش را تمیز نگه دارد. هر روز صبح، با یک تفنگ آب پاش به پشت بام می رفت و تک تک شان را حمام می کرد، و هر روز صبح می دید که لایه ی جدیدی از چرک روی آن ها را پوشانده است.
پوری تازه رفته بود سر وقت درخت فیکوس محبوبش که مالیکا با سینی چای صبحانه و بیسکوئیت سر رسید. سینی را روی میز باغ گذاشت.
خجولانه گفت: «نمسته، قربان.»
«صبح به ‎خیر.»
همیشه از دیدن مالیکا که از شش سال پیش با آن ها بود خوشحال می شد. او زنی باهوش، شاد و سخت کوش بود با این که شوهری الکلی، مادرشوهری ظالم و دو بچه داشت که باید از آن ها مراقبت می کرد.
مالیکا پرسید: «حال تون چه طوره؟» او مشتاق بود توانایی انگلیسی حرف زدنش را تمرین کند که از تماشای سریال های آبکی آمریکایی در شبکه ی استار تی وی یاد گرفته بود.
پوری گفت: «خیلی خوبم، ممنون. تو چه طوری؟»
جواب داد: «خوبم»، و خنده ای نخودی کرد و بعد هم سرخ شد و سریع رفت طبقه ی پایین.
کارآگاه پیش خودش لبخندی زد و کمی از چایش را قبل از این که به کارش برگردد خورد. حمام فیکوسش را تمام کرد و بعد راه افتاد سمت شرقی بام، آن جا روی لبه ی بام شش بوته ی فلفل تند عزیزش را کاشته بود. از هر کدام از آن ها از وقتی بذرشان را کاشته بود مراقبت کرده بود (دوستی در آسام(۷) برایش بذرها را فرستاده بود و بذر تندترین فلفلی بود که پوری در کل زندگی اش چشیده بود) و خوشحال بود که می دید بعد از هفته ها ناز و نوازش و مراقبت کم کم به بار می نشستند.
روی برگ های اولین گلدان آب پاشید و عاشقانه تمیزشان می کرد که ناگهان گلدان خرد و خاکشیر شد. بلافاصله تیری ویژ از بغل گوشش رد شد و منبع آب روی سکوی پشت سرش را سوراخ کرد.
با آن هیکل سنگینش به سختی توانست دمر روی زمین بخوابد. تیر سوم خورد به یکی دیگر از گلدان های فلفل و بارانی از خرده های گلدان و خاک بر سرش پاشید. کارآگاه صاف دمر خوابیده بود که صدای تیر چهارم و پنجم را شنید که به دیوار خانه خوردند. صدای تالاپ تالاپ قلبش را می شنید و نفسش گرفته بود.
تیر ششم ویژ از بالای سرش رد شد و دوباره منبع را سوراخ کرد. آب از منبع جاری شد و رب دوشامبر ابریشمی پوری را خیس خیس کرد.
تصمیم گرفت به سمت پلکان بخزد. اگر می توانست پایین برود و خودش را به اتاق مطالعه اش برساند و تفنگش را از گاوصندوق بردارد، می توانست برود دنبال تیرانداز. به ذهنش رسید که باید کفش هم بپوشد؛ اگر مجبور می شد تیرانداز را در خرابه ها تعقیب کند دمپایی هایش که حروف اول اسمش روی شان نوشته شده بود ممکن بود خراب شوند.
ولی وقتی به در رسید، ناگهان باز شد و محکم خورد به سرش. لحظه ای چشمانش دوتایی می دید، و بعد کلاً همه چیز پیش چشمش سیاه شد.

پنج

پوری رویش را برگرداند و رومپی را کنارش دید که مقداری نمک معطر زیر بینی اش گرفته بود. نزدیکش، مالیکا و مونیکا ایستاده بودند و با قیافه هایی نگران نگاهش می کردند. در چارچوب پلکان سوئیتوی مضطرب ایستاده بود و دستش را پیچ و تاب می داد.
«قربان، قربان، قربان ببخشید قربان. منظوری نداشتم قربان! صدای تیر شنیدم قربان، به خاطر همین دویدم اومدم و بعد ـ من نمی دونستم اون جایید قربان! قربان، لطفاً زنده بمونید...»
پوری سرش گیج می رفت و احساس تهوع داشت. در نظرش چند دقیقه گذشت تا بتواند حواسش را جمع کند و بعد رو به رومپی زمزمه کرد: «محض رضای خدا به اون پسر بگو خفه شه و بره.»
رومپی همین کار را کرد و به سوئیتو اطمینان داد که «آقا» حال شان خوب می شود و او بهتر است برود سر کارش.
پسرک بعد از این که بیش تر مطمئن شد که هنوز زندگی اش ارزشمند است همان کاری را کرد که رومپی گفته بود و برگشت به طبقه ی پایین.
چیزی نگذشت که دخترها هم در آشپزخانه به او ملحق شدند و رومپی را تنها گذاشتند تا کمپرس یخ روی ورم پیشانی پوری بگذارد.
با ملایمت گفت: «خدا رو شکر که حالت خوبه، چابی. فکر کردم تیر خوردی.»
پوری گفت: «اگه فوری عکس العمل نشون نداده بودم و خودم رو ننداخته بودم رو زمین، مطمئناً الان برای همیشه این جا خوابیده بودم. داشتم می خزیدم سمت در که... که اون پسر احمق پرید وسط. وگرنه می تونستم تیرانداز رو بگیرم. بدون شک می گرفتمش!»
رومپی با ملایمت گله کرد که «اوه لطفاً این رو نگو چابی، تقصیر اون پسر نبود که، اون فقط می خواست کمک کنه. حالا بهم بگو حالت چه طوره.»
«خیلی بهترم، ممنونم عزیزم. با یه فنجون چای خوب حالم حسابی خوب می شه.»
کارآگاه آرام خودش را از جا بلند کرد و نشست و کمپرس یخ را از رومپی گرفت و روی پیشانی اش گذاشت.
پرسید: «بگو ببینم، کسی تیرانداز رو دیده؟»
رومپی جواب داد: «فکر نمی کنم. من تو دستشویی بودم و بقیه هم طبقه ی پایین بودند. من صدای تیرها رو شنیدم و بعد شنیدم که سوئیتو داشت داد می زد که تو تیر خوردی و همه مون دویدیم و اومدیم.»
«به پلیس هم زنگ زدید؟»
«چند بار سعی کردم زنگ بزنم چابی. ولی مدام یه پیغام می شنوم: "این شماره موجود نیست." می خوای دوباره امتحان کنم؟»
«بله لطفاً عزیزم. باید یه گزارش رسمی تهیه بشه. به احتمال زیاد پلیس کوتاهی کرده و قبض تلفن رو نداده. تازگی ها شنیده ا م چند ساله پول ندادند و خط هاشون قطع شده. اگه نتونستی تماس بگیری، اون سوئیتو رو بفرست مرکز پلیس. بهش بگو بگه یه تبهکار می خواست کلک ویش پوری رو بکنه، ولی نتونست ماموریتش رو انجام بده.»
***
نیروهای پلیس ـ شامل یک افسر و چهار پاسبان ـ یک ساعت بعد سر رسیدند. بعد از پایکوپی کردن روی بام، به این نتیجه رسیدند که آن به اصطلاح قاتل در یک زمین خالی پشت خانه مستقر شده بوده است.
همان طور که انتظار می رفت، جست وجوی آن ها از موقعیت نتیجه ی ارزشمندی در پی نداشت و توجه شان را متمرکز کردند روی خدمتکارها.
افسر به پوری گفت: «از هر ده بار نه بارش کار خدمه ست.»
سوال هایی که از مونیکا، مالیکا و سوئیتو پرسیدند تهمت آمیز و گمراه کننده بود و بعد از این که هر سه نفرشان به نوبت پاسخ دادند و ابراز بی گناهی کردند، پلیس به پوری گفت که به شدت معتقد است «کار داخلی» است. سوئیتو «مظنون اصلی» آن ها بود.
پوری که می خواست نشان بدهد همکاری می کند گفت: «شما فکر می کنید اون خطرناکه، درسته؟»
افسر جواب داد: «مایلم به مرکز ببرمش و حقیقت رو ازش بکشم بیرون.»
کارآگاه تظاهر کرد به این پیشنهاد فکر می کند و بعد گفت: «راستش، من ترجیح می دم همین جا نگهش دارم. این طوری می تونم مراقبش باشم و می تونه من رو به تیرانداز برسونه.»
پوری پلیس ها را تا جلو در مشایعت کرد و بعد از تماشای رفتن شان یک دقیقه ای ایستاد و به حماقت محض شان فکر کرد و بعد راهی پشت بام شد.
بررسی دقیق سوراخ های روی منبع آب و حفره هایی که آن دو تیر روی دیوار بیرونی خانه ایجاد کرده بودند نشان می داد که مرد تیرانداز روی ساختمان نیمه کاره ای که در چند صد متری شرق خانه ی پوری بود مستقر شده بوده است.
پنج دقیقه بعد، کارآگاه در همان نقطه ایستاده بود، پشت یک دیوار نیمه ساز، همان جایی که مهاجم به او شلیک کرده بود.
آن جا روی زمین، در میان تکه های شکسته ی آجر و تکه های درشت بلوک های بتونی، شش پوکه ی گلوله و چند ته سیگار پیدا کرد. آن ها را یکی یکی بدون تماس دستش برداشت و با دقت لای دستمال پیچید و برگشت پایین.
از روی رد پوتینی که روی زمین مانده بود و عین همانی بود که روی خاک بالای ساختمان دیده می شد، به این نتیجه رسید که تیرانداز از طریق یک در پشتی که باز بوده وارد آن منطقه شده است و به راحتی توانسته به آن جا بیاید و برگردد بدون این که کسی ببیندش.
پوری یک ساعت بی ثمر از همسایه ها و خدمتکارهای شان پرس و جو کرد که آیا آن روز صبح چیز غیرمعمولی دیده بودند یا نه و بعد برگشت به خانه.
روی کاناپه ی چرمی آبی رنگ بزرگ داخل اتاق نشیمن نشست و همه ی چیزهایی را که تا آن زمان می دانست نوشت.
۱.تیرانداز حداقل پانزده دقیقه منتظر مانده.
۲.تیرانداز در انتظار سوژه بوده.
۳.تیرانداز از سلاح دست ساز استفاده کرده.
۴.تیرانداز مرد بوده، با پوتین سایز ۹.
بعد رفت سراغ گاوصندوق اتاق مطالعه اش و پوشه ی مظنونان همیشگی را درآورد.
آن پوشه شامل اطلاعات به روز درباره ی تمام اشخاصی بود که انگیزه ی قوی برای کشتن او داشتند و کسانی که از نظر او تهدید واقعی بودند. در صورت مرگ غیرمنتظره ی او، رومپی می توانست پوشه را نزد رقیب او، هری کومار، ببرد. نقطه ی اشتراک او و هری، با وجود تفاوت هایی که با هم داشتند، این بود که نمی گذاشتند پرونده ی قتل یک دیگر حل نشده بماند.
پوشه ی مظنونان همیشگی حاوی اطلاعاتی درباره ی چهار نفر بود. یک نام پنجم هم، یک قاتل زنجیره ای به نام «خوش شانس»، اخیراً حذف شده بود، چون اعدامش کرده بودند.
پوری به اسامی که نگاه می کرد پیش خودش گفت: «خیلی هم خوش شانس نبود.» اسامی بدون ترتیب خاصی عبارت بودند از:
ژاک «هانیبال» بویه، قاتل زنجیره ای فرانسوی، که به جرم قتل و خوردن هفت کوله گرد کانادایی با حکم حبس ابد در زندان تیهار بود.
کریشنا رای، عضو اپوزیسیون مجلس از ایالت بیهار، که پوری کاری کرده بود پسرش متهم به قتل یک دختر کافه چی شود.
راتان پاتل، رئیس شرکت اطلاعات هند، شش سال حبس به خاطر خرید و فروش غیرقانونی سهام شرکت.
سوامی نگ، کلاهبردار، گوشبر و قاتل.
بدون شک، این نفر آخر از همه خطرناک تر بود. یادداشتی روی صفحه اش بود که می گفت: «فرار کرده، معلوم نیست به کجا.» سوامی قبل از این که برود خودش را قایم کند قسم خورده بوده که «هرطور شده» به دست خودش پوری را بکشد.
کارآگاه تصمیم گرفت با افرادش در دنیای جرم و جنایت تماس بگیرد تا بفهمد سوامی نگ کجاست و آیا هیچ یک از سه نفر دیگر اخیراً کسی را برای کشتن او اجیر کرده اند یا نه. هم چنین می توانست از مهتابی بخواهد پرس و جوهایی بکند؛ هیچ کس خبرچین هایی بهتر از او نداشت.
به جز این ها کار چندانی نبود که پوری بتواند بکند.
صدها تیرانداز آماده ی کار برای دیگران در دهلی بودند؛ تقریباً همه شان آدم های معمولی بودند، هرروز مردم از روی ناچاری می خواستند کاری کنند که وعده ی بعدی خانواده شان را فراهم کنند. اثر انگشت شان جایی نمی ماند؛ سلاح های شان اغلب هفت تیرها و تفنگ های دست ساز بود که ردیابی اش غیرممکن بود. پوری پوشه ی مظنونان همیشگی را بست، آن را کنارش روی کاناپه گذاشت و پرونده ی دیگری را باز کرد که حاوی جزئیاتی بود درباره ی سوءقصدهایی که به جانش شده بود.
اتفاق امروز تعدادش را به دوازده رسانده بود.
در شش موقعیت، دشمنانش سعی کرده بودند به او شلیک کنند؛ دو بار سعی کرده بودند مسمومش کنند (یک بار با استفاده از سمبوسه ی آغشته به آرسنیک)؛ و در طول «پرونده ی دانشمند دوازده انگشتی»، یک جانی اجیرشده سعی کرده بود در جاده ی گولمارگ ماشین پوری را از لبه ی یک پیچ تند منحرف کند.
ماهرانه ترین سوءقصد را یک قاتل نابغه ترتیب داده بود (یک طبیعت شناس) که در پارک کازیرانگای ایالت آسام کار می کرد و مخفیانه به لباس های پوری نوعی مواد شیمیایی اسپری کرده بود که کرگدن های تک شاخ را جذب می کرد.
کسی که توانسته بود از همه بیش تر نزدیک شود (به جز آن سه کرگدنی که با سرعتی باورنکردنی حرکت می کردند) یک هجرای جنایتکار بود که توده ای آجر از بالای یک ساختمان روی کوچه ای در شهر واراناسی، جایی که پوری راه می رفته، ریخته بود.
روزی نبود که پوری یکی از این داستان ها را برای کسی تعریف نکند. مراجعه کننده هایی که شاید کارشان را به او می سپردند، روزنامه نگاران، بچه هایی که برای پروژه ی مدرسه پیش او می آمدند و کارآگاهان اسکاتلندیارد، همه و همه یکی دو تای شان را شنیده بودند.
او به شنونده های مشتاق می گفت: «خطر یار همیشگی منه.»
ایجاد تصویر یک آدم نترس برای حفظ وجهه ی کارآگاهی اش حیاتی بود. ولی پوری در مورد امنیت خودش بی خیال نبود. ماشین سفیرش یک مدل سفارشی بود که شیشه ی ضدگلوله داشت و چارچوب زیر اتاقش با فولاد تقویت شده بود. دو سگ لابرادور در باغ نگه می داشت و یک نگهبان مجهز به شات گان استخدام کرده بود. و از مسیر های مختلف به خانه برمی گشت.
پوری هم چنین مراقب بود که خدایان را خشنود نگه دارد، پس حداقل هفته ای یک بار به معبد می رفت و در تمام مراسم های مذهبی اصلی شرکت می کرد.
اگر همه ی این ها در مراقبت از او ناکارآمد بود ـ خب، کارآگاه همیشه در مواجهه با مرگ تسلیم قضا و قدر بود. همیشه دوست داشت بگوید: «همه ی ما فقط یک نفس از این زندگی با زندگی بعدی فاصله داریم.»
***
پوری چند ساعت بعد از تیراندازی، که دیگر برآمدگی روی پیشانی اش تیر نمی کشید، فکر کرد خوب شده و می تواند سوار ماشین شود و برود جیپور. ولی رومپی نظر دیگری داشت.
رومپی که چای به دست برای او از آشپزخانه برمی گشت گفت: «چابی، باید استراحت کنی.» رومپی این جمله را به پنجابی گفت، آن دو معمولاً با این زبان با هم حرف می زدند.
«دارم برات یه کم کیچری درست می کنم و بعد رو سرت روغن خردل می مالم.»
کارآگاه مطیعانه دوباره روی کاناپه نشست. او می دانست چه زمانی مصلحت این بود که حرف گوش کند. به علاوه، گذراندن کل روز در خانه چندان هم بد نبود. می توانست دوباره گیاهان فلفلش را در گلدان بکارد، کمی کریکت تماشا کند و عصر هم به معبد برود.
رومپی برگشت به آشپزخانه و پوری تلویزیون را روشن کرد و بین بی شمار کانال های ماهواره گشت تا این که بالاخره یکی را پیدا کرد که مسابقه ی بین هند و هند غربی در حیدرآباد را پخش می کرد. بازی دوم بود ـ چوگان زن های هند در بازی اول نقش زمین شده بودند ـ و تیم مهمان تقریباً هشتاد و دو امتیاز داشت، ولی تیم دیگر دو امتیاز با امتیاز پنجاه فاصله داشت.
***
نیم ساعت بعد، که پوری با لذت کیچری دست پخت رومپی را با ماست چکیده ی خانگی و ترشی انبه ی تند می خورد و از این که بهش تیراندازی شده به خودش می بالید، اتومبیلی پشت دروازه ی جلویی خانه بوق زد و سگ ها شروع کردند به واق واق کردن.
کارآگاه شنید که دروازه باز شد و چرخ های یک اتومبیل روی سنگفرش چرخید. دو در محکم بسته شد و قدم هایی به خانه نزدیک شدند. چند ثانیه بعد، پوری صدای مادرش را در راهرو شنید.
او به رومپی گفت: «نمسته، مستقیم اومدم. ولی ترافیک بود. انقدر ماشین زیاد بود که باورت نمی شه. سر دوراهی کمربندی چراغ چشمک زن بود و به خاطر همین ترافیک شده بود. پلیس وظیفه اش رو درست انجام نمی داد. راننده ها هم فقط بوق می زدند و داد و فریاد می کردند. خب، چه اتفاق وحشتناکی افتاده! همه که حال شون خوبه، نه؟ خدا رو شکر. چابی کجاست؟ حالش خوبه؟ مهم همینه.»
پوری آه عمیقی بیرون داد و نگاهی عاشقانه به تلویزیون انداخت، مثل عاشقی که از روی ناچاری با عشقش وداع می کند. آن را خاموش کرد و خودش را از روی کاناپه بلند کرد. وقتی مادرش وارد اتاق شد، خم شد و پاهای او را لمس کرد.
مادرش گفت: «خدا رو شکر که حالت خوبه پسرم»، و دستش را که روی شانه ی پوری گذاشته بود و او را بلند می کرد، اشک در چشم هایش جمع شده بود. «به محض این که شنیدم، مستقیم شماره ات رو گرفتم. ولی خط کلاً قطع بود. گفتم حتماً این جا غوغاست. پس سریع راه افتادم. البته، مطمئن بودم که همه چیز روبه راه می شه. ولی عمه ریتو هم نظرش این بود که بیام. این تیراندازه حتماً باید پیدا بشه.»
این که عمه ریتو، یک آدم فضول سیری ناپذیر، مامان را ترغیب کرده بود که بیاید اصلاً برای پوری عجیب نبود. این که مادرش خیلی زود از تیراندازی مطلع شده بود هم برایش عجیب نبود. مامان جان با این که اخیراً بازنشسته شده بود و با برادر بزرگ کارآگاه در حدود بیست کیلومتری آن جا زندگی می کرد، تعداد زیادی دوست و آشنا داشت که اغلب زن بودند و برای او یک شبکه ی جاسوسی راه انداخته بودند که در سرتاسر شهر (و حتی خارج از شهر) گسترده بود.
پوری کم ترین تردیدی نداشت که آن خبر از خدمتکارانش درز کرده بود. یکی از آن ها درباره ی تیراندازی به سبزی فروش گفته بود و او هم خبر را به یکی از مشتری های دیگرش رسانده بود که به احتمال زیاد یکی از راننده هایی بوده که برای خانه ای نزدیک خانه ی آن ها کار می کرده است. این راننده به دوست دخترش گفته و او هم به دخترخاله اش گفته و او هم عمه ای را که در خانه ی کناری زندگی می کند باخبر کرده بود. به همین صورت، این عمه در یک مهمانی ماهیانه ی صندوق در بازی بریج هم تیمی مامان بوده و با هم شماره تلفن رد و بدل بودند.
پوری از روی تجربه فهمیده بود که غیرممکن بود اتفاق های مهم زندگی اش را از مادرش مخفی کند. ولی نمی توانست تحمل کند که او در تحقیقاتش هم سرش بکشد.
درست بود که مامان حس ششم خوبی داشت و بعضی وقت ها یکی از اتفاقاتی که به دلش برات می شد درست از آب درمی آمد، ولی کارآگاه که نبود. کارآگاهان که مامان نیستند. و کارآگاهان اصلاً زن نیستند.
پوری که همیشه وقتی مادرش را خطاب قرار می داد مثل پسربچه ها به نظر می رسید گفت: «مامان جون، نیازی نبود این همه راه بیاید این جا. من خوبم. جای نگرانی نیست. نگران نباشید.»
مامان نچ نچی از روی مخالفت کرد و قاطعانه جواب داد: «جای نگرانی که مطمئناً هست، ضربه ی خیلی بدی به سرت خورده.»
مامان نزدیک ترین مبل کنار در را پیدا کرد و روی لبه ی نشیمن مبل نشست، پشتش کاملاً صاف بود. با وجود این که غیرمنتظره از خانه خارج شده بود و با وجود این که در آن ترافیک و آلودگی دهلی به سرعت آمده بود، آرام و خونسرد بود. او که قبلاً مدیر مدرسه بود موهایش را که سفید شده بود و فقط یک بار در زندگی اش کوتاه کرده بود از جلو صورتش به صورت گوجه ای پشت سرش جمع کرده بود. ساری کتانی سبز ملایمش با گوشواره های زمردی اش هماهنگ بود.
او ادامه داد: «برای رفع فشار عصبی باید استراحت مطلق کرد. حداقل دو روز.»
پوری که روی کاناپه ی چرمی آبی رنگ نشسته بود و پشتش را تکیه داده بود معترضانه گفت: «مامان جون، لطفاً. من نیازی به استراحت مطلق ندارم. واقعاً حالم خوبه.»
سکوتی در اتاق حکم فرما شد. پوری متوجه شد که پوشه ی مظنونان همیشگی هنوز روی میز کنارش است و امیدوار بود مادرش متوجه آن نشود.
ناگهان مادرش پرسید: «سرنخی هم هست؟»
پوری قبل از این که جواب بدهد کمی مکث کرد و بعد به دروغ گفت: «نه هیچ سرنخی نیست.»
«پوکه ی فشنگ؟»
«نه، مامان جون.»
«صحنه رو خوب بررسی کردی؟»
«معلومه که کردم مامان جون.» با جدیت به مادرش گفت: «لطفاً خودتون رو وارد این ماجرا نکنید. قبلاً هم بهتون گفتم، نه؟»
مامان که صبرش تمام شده بود جواب داد: «فقط وقتی آرامش برقرار می شه که این تبهکار پشت میله های زندان باشه. شاید الان در رفته باشه و یه جا قایم شده باشه ولی برمی گرده. ضمناً یه موضوع دیگه هم هست که می خوام بگم.» قبل از این که ادامه دهد کمی دودل بود. «لطفاً خوب گوش کن چابی. دیشب یه خواب دیدم...»
کارآگاه ناله ی بلندی سر داد، ولی مادرش توجهی نکرد.
«تو رو دیدم که تنها تو یه خونه ی بزرگ راه می رفتی، خونه یک عالمه اتاق داشت، و یک عالمه طاووس هم اون جا بود. فکر کنم چنین جایی تو راجستان هست. تو وارد یه راهروی دراز شدی. تاریک بود. یه چراغ قوه دستت بود، ولی شکسته. آخر راهرو یه دختر جوون بود. دراز کشیده بود روی زمین. مرده بود. خیلی خون ازش رفته بود. بعد از پشت سرش یه تبهکار بیرون اومد. خیلی زشت بود. و یه چاقو دستش بود و...»
مامان سکوت کرد و ماتش برد.
پوری پرسید: «و چی مامان جون؟»
«خب، راستش، اون جاش بیدار شدم دیگه.»
«پس آخرش رو نمی دونید؟»
مادر اقرار کرد: «نه.»
پوری برای این که خشنودش کند گفت: «خب، مامان جون، ممنون که بهم گفتید. حالا، دیگه بیاید از چاقو و تبهکار و تیراندازی حرف نزنیم. یه چای بخوریم و بعد، حق با شماست، من باید استراحت مطلق بکنم. خیلی تحت فشار عصبی ام.»
کارآگاه سوئیتو را که در آشپزخانه بود صدا کرد. او به سرعت در چارچوب در ظاهر شد. به طرزی غیرعادی گوش به زنگ به نظر می رسید.
کارآگاه دستور داد: «چای ماسالا و بیسکوئیت بیار.»
او پرسید: «قربان، با بار خانم چه کار کنیم؟»
پوری گفت: «بار؟»
مامان توضیح داد: «چمدون من رو می گه. من چند روزی این جا می مونم. وظیفه مه که بمونم، تا مطمئن شم تو حالت خوبه، نه؟ بالاخره من مامانتم. هر وقت خوب بودی برمی گردم خونه. ضمناً نرو راجستان چابی. بهت اجازه نمی دم بری اون جا. اون جا خطر جدی در انتظارته.»

شش

صبح روز بعد، پوری سر ساعت همیشگی روی پله های جلو در از مامان و رومپی خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. با خودش کیف دستی اش، ظرف فولادی ضدزنگ ناهارش و یک جعبه ی مقوایی حاوی پوشه ها و کاغذهایش را برد.
کارآگاه به سمت دفترش نمی رفت، ولی از مقصدش به هیچ کس چیزی نگفت، حتی به رومپی، از ترس این که مجبور شود به یکی دیگر از سخنرانی های مامان گوش کند.
ترمزدستی فقط وقتی فهمید به سمت کجا می روند که از دروازه ی خانه رد شده بود.
پوری گفت: «می ریم ماموریت خارج از مرکز.» و دستی روی برآمدگی پیشانی اش کشید که نسبت به شب قبل کم تر درد می کرد ولی رنگش بنفش تیره شده بود.
با راننده به هندی آمیخته با کلمه ها و عبارت های انگلیسی حرف می زد.
ترمزدستی که تعجب کرده بود کنجکاوانه در آینه پوری را که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه کرد و پرسید: «کجا برم رئیس؟»
«جیپور.»
«بدون کیف و ساک دستی رئیس؟»
«به اندازه ی یه سفر کوتاه تو اون جعبه وسیله گذاشتم. نمی شد همه ی این ها رو تو خونه برات توضیح بدم.» بعد برگشت به انگلیسی و ادامه داد: «همه خبرچینی می کنند.»
ترمزدستی تصمیم گرفت بیش تر از این کنجکاوی نکند؛ می دانست در جایگاهی نیست که از رئیسش درباره ی کار او بپرسد یا به خاطر عزیمت ناگهانی و این که فرصت نکرده بود یک دست لباس با خودش بردارد گلایه کند. بخت و اقبال راننده های هندی همین بود. با این حال، نمی توانست به این فکر نکند که چرا پوری آن قدر در مورد برنامه هایش مخفی کاری می کرد. حتماً باید ربطی به ماجرای تیراندازی روز قبل داشته باشد!
به ترمزدستی ثابت شده بود که کار کردن برای کارآگاه خیلی هیجان انگیز است. او کارش را تقریباً یک ماه قبل شروع کرده بود. در آن ماه سرش خیلی شلوغ بود و کارش شده بود تعقیب کردن همسرهای منحرف و کار کردن با ماموران سری. در یک موقعیت، رئیس از او خواسته بود مردی را تعقیب کند که مظنون به داشتن دو همسر بود. هفته ی قبل، رئیسش را برای جلسه ای با وزیر دفاع به محل کابینه برده بود. روز قبل، یک نفر سعی کرده بود بکشدش. و این بار گویا در تعقیب شخصی تیرانداز بودند.
ترمزدستی هنوز باورش نمی شد که چه قدر خوش شانس است. در پنج سال گذشته، در تاکسی سرویس رگال بی هند پشت هتل رگال کار کرده بود. سقف خانه اش یک برزنت کثیف بود که کنار جاده برپا کرده بود. در آن جا با دو راننده ی دیگر نوبتی روی یک تختخواب سفری می خوابیدند. ساعات کاری طاقت فرسا بود و صاحب آن جا، رندی سینگ، آدم خسیسی بود که درصد زیادی از همه ی کرایه ها را به زور می گرفت.
علاوه بر همه ی این مصیبت ها، ترمزدستی به ندرت می توانست همسر و دختر کوچولوی تازه به دنیا آمده اش را ببیند که در خانه ی پدر او در زادگاه خانوادگی شان زندگی می کردند، روستایی در تپه های هیماچال پرادش، که با ماشین ده ساعت از سمت شمال با پایتخت فاصله داشت.
اما ترمزدستی بعد از رفتن به معبد سای بابا در جاده ی لودی دیده بود که بخت و اقبالش بهتر می شود.
بعدازظهر همان روز، راننده ی قبلی پوری ناگهان به خاطر مریضی استعفا داد و الیزابت رانی مجبور شد به تاکسی سرویس رگال بی هند تلفن بزند و درخواست ماشین کند. نوبت ترمزدستی بود، او کارآگاه را در بازار خان سوار کرد و کل روز در شهر چرخاندش.
آن شب، رئیس از او به خاطر اطلاعاتش تعریف کرده بود و چهار سوال پرسیده بود.
آیا خانواده دارد؟ ترمزدستی جواب داده بود بله و از سوشما کوچولو که خیلی از دوری اش عذاب می کشید گفته بود.
آیا مشروب می خورد؟ او اقرار کرده بود که بعضی اوقات و به خاطر دفعات زیادی که به دهلی آمده بود و در کافه ی تراکتور ویسکی مست کرده بود و ازحال رفته بود جلو پوری احساس شرمندگی کرده بود.
بعد کارآگاه پرسیده بود آیا می داند او جوراب چه رنگی پوشیده است.
ترمزدستی که از این سوال مبهوت شده بود جواب داده بود: «بله، سفید.»
«و امروز چه روزنامه ای می خواندم؟»

«ایندین اکسپرس.»

بدون هیچ حرف بیش تری، پوری به او شغلی تمام وقت با حقوق ماهیانه ی دو برابر درآمد معمولش پیشنهاد کرده بود. هزار روپیه به ترمزدستی داده بود تا لباس نو بخرد و به آرایشگاه برود و موهایش را کوتاه و صورتش را اصلاح کند و پانصد روپیه ی دیگر هم مساعده به او داده بود تا اتاقی در گورگان اجاره کند.
آن شغل شرایط خاص خودش را داشت.
ترمزدستی نباید درباره ی کار پوری با کسی حرف می زد، حتی با همسرش. وگرنه از کارش اخراج می شد. در صورت مشروب خوردن سر کار، با خماری و کسالت سر کار آمدن، در مصرف بنزین صادق نبودن، قمار کردن و سراغ فاحشه ها رفتن هم اخراج می شد.
راننده نباید در طول روز روی صندلی عقب ماشین می خوابید و باید هر روز صبح صورتش را اصلاح می کرد.
ترمزدستی همه ی این شرایط را مشتاقانه قبول کرده بود. با این حال، یک شرط بود که قبولش نداشت: اصرار کارفرمایش به این که تمام قوانین رانندگی در هند را رعایت کند. عجیب بود که پوری از او انتظار داشت بین خطوط حرکت کند و در همان لاین بماند، قبل از دور زدن راهنما بزند، و به راننده های زن راه بدهد. اگر دور فلکه خلاف جهت ساعت می پیچید و مسیر راننده های ریکشا را می برید یا مسیر اشتباهی را در یک خیابان یک طرفه دنده عقب می رفت، سخت جریمه می شد. به علاوه، اگر در جاده های اصلی از سرعت مجاز تجاوز می کرد، پوری به او می گفت که سرعتش را کم کند. این معنایش این بود که او اغلب باید راه را برای عبور بقیه باز می کرد که برایش تحقیرآمیز بود.
برای ترمزدستی سفر آن روز صبح به جیپور اصلاً خوب نبود. جاده ی تازه آسفالت شده که بخشی از برنامه ی توسعه ی هند بود چهار لاین دوطرفه داشت و با این که همه جور اتفاقی در آن رخ می داد، ازجمله آمدن ناگهانی گله ی بز و کامیون های واژگون شده و چاله چوله های ناجور، ناخواسته راننده را دعوت به سرعت گرفتن می کرد. به علاوه، بسیاری از ماشین های دیگر با سرعت حدود ۱۶۰ کیلومتر در ساعت حرکت می کردند.
ترمزدستی می دانست که می تواند به بهترینِ آن ماشین ها برسد. سفیر شاید ازمدافتاده و کند به نظر می رسید ولی موتور مدل های جدیدش ژاپنی بود. ولی خیلی زود فهمید که باید سرعتش را زیر ۱۱۰ کیلومتر نگه دارد. چندین بار، وقتی رقیبانش در آن مسابقه رسیدند پشت سرش و بی قراری شان را با بوق و نوربالا نشان دادند، او با دلخوری به آن ها راه داد و ماشین را کشید سمت لاین کندرو، بین کامیون ها و تراکتورها و گاری هایی که با گاو کشیده می شدند.
خیلی زود، زمین های سرسبز خردل و نی شکر جای خود را به زمین های خشک و کویری راجستان دادند. چهار ساعت بعد، به تپه های سنگی اطراف شهر صورتی رسیدند، از سایه ی قلعه ی آمبر با آن برج و باروهای رفیع و دربانی سر به فلک کشیده اش گذشتند. تقریباً سر ظهر بود و بازارهای دایر در امتداد دیوارهای کنگره کنگره ی شهر فعال و پر جنب و جوش بود. در زیر سایبان های رنگ و رو رفته و خاک گرفته، پینه دوزها کز کرده بودند و پولک و نخ طلایی به دمپایی های چرمی می دوختند که نوک پنجه های شان سربالا بود. ادویه فروش ها وسط توده های فلفل قرمز، زردچوبه و زیره ی سبز که رنگ شان به شفافیت و تندی نقاشی های جدید آبرنگ بود نشسته بودند. شیرینی فروش ها اجاقی زیر تابه های روغن روشن کرده بودند و زولبیاهای چسبناک درست می کردند. فروشنده های نوشیدنی لاسی مشغول خرد کردن قطعه های بزرگ یخ بودند که گاری های بسته به شتر برای شان می آوردند.
جلو چند مغازه، پسربچه هایی که طبق قانون می بایست در مدرسه باشند پیاده رو را آب و جارو می کردند تا گرد و خاک بلند نشود. یکی فرش کوچکی در خیابان پهن کرده بود تا وسایل نقلیه از روی آن عبور کنند و کار قالی تکانی را انجام دهند.
ترمزدستی بوق زنان راه خود را در ترافیک روان باز کرد و به دروازه ی آجمری که نزدیک می شدند به چهره ی آدم هایی که از کنار پنجره اش رد می شدند نگاه می کرد: راننده های لاغر و استخوانی سه چرخه که برای کشیدن خاله های چاق تقلا می کردند؛ مردهای راجستانی با چشمان غضبناک و سبیل های چخماقی بلند و صورت های آفتاب سوخته که تقریباً به براقی دستار روی سرشان بود؛ زن های دهاتی عضلانی که حلقه های طلایی از بینی شان آویزان بود و النگوهای شیشه ای قرمز دور دست شان؛ چند سفیدپوست که کوله پشتی های سنگینی روی دوش شان بود؛ یک روحانی لخت که نصف بدنش را مثل غارنشین ها با خاکستر پوشانده بود.
ترمزدستی پیچید سمت بریتیش سیویل لاینز قدیمی که خیابانش پهن بود و صاف و فاصله ی خانه ها و باغ ها از هم زیاد بود.
خانه ی آجای کاسلیوال شماره ی ۴۲ در منطقه ی پاتل مارج بود، یک عمارت یک طبقه ی گل و گشاد مستعمراتی که پدربزرگش خریده بود، او اولین وکیل مدافع هندی بود که به دادگاه راجستان راه پیدا کرد. اسمش روی خانه نوشته شده بود، عمارت راج کاسلیوال. خانه از جاده فاصله گرفته بود و در جلو آن گنبدهای چتری راجستانی بر فراز دو ستون قرمز دیده می شد. مسیری به سمت باغ جلویی می رفت که ظاهراً به آن خوب رسیدگی می شد و یک باغبان روی باغچه خم شده بود و گل داوودی می کاشت.
ترمزدستی جلو ورودی باشکوه و ستون دار نگه داشت و پیاده شد تا در را برای پوری باز کند. بعد از آن سفر طولانی، بدن کارآگاه گرفته بود و وقتی زانوهایش زیر آن وزن سنگینش ترق و تروق کرد قیافه اش در هم رفت.
به راننده اش سی روپیه داد و گفت: «یه کم این جا می مونم، برو ناهار بخور و بعد برگرد. به کسی تو دهلی زنگ نزن و نگو کجاییم.»
پوری از سه پله بالا رفت و وارد ایوانی شد که مبلمان و پرده های حصیری داشت و طناب زنگ برنجی را کشید. از جایی در اعماق خانه صدای زنگ بلند شد و طولی نکشید که یک زن پیشخدمت جوان در را باز کرد.
او که نصف صورتش را با شال پوشانده بود و از بالای شالش نگاه می کرد گفت: «بله؟»
پوری به هندی توضیح داد: «می خواستم آجای کاسلیوال رو ببینم.»
دختر با سر تایید کرد و خجولانه سر خم کرد و اجازه داد وارد شود. در را پشت سر او بست و بدون هیچ حرف دیگری کارآگاه را به آن طرف راهرو راهنمایی کرد که با یک چراغ آنتیک قهوه ای دودی روشن شده بود. داخل خانه به لطف دیوارهای گرانیتی ضخیم و کف سنگی خنک بود. صدای دمپایی های پیشخدمت همراه شده بود با غژغژ کفش های نرم کارآگاه. وقتی پیشخدمت به دومین در سمت چپ رسید، جوری به آن اشاره کرد که انگار چیزی ترسناک آن جا کمین کرده باشد.
پوری پرسید: «آقای کاسلیوال در این اتاق اند؟»
او آرام سر تکان داد و سربه زیر زمزمه کرد: «خانم.»
پوری در را باز کرد و وارد یک اتاق نشیمن بزرگ شد که چندان باشکوه نبود. مبلمانش کاناپه های از مدافتاده بود و راحتی هایی که با روکش های قلاب بافی پوشانده شده بودند. روی زمین یک فرش ایرانی دوازده متری پهن بود که رنگ و رویش رفته بود و جاهایی از آن نخ نما شده بود. بالای سر، یک چلچراغ کریستال دودگرفته آویزان بود که نور ضعیفی در اتاق پخش می کرد.
دکور آن اتاق چیزی از ظاهر شکوهمند خانم کاسلیوال کم نمی کرد. او ساری ابریشمی گران قیمتی پوشیده روی یک مبل سلطنتی کنار شومینه نشسته بود. گرچه خیلی زیبا نبود، استخوان بندی ای قوی داشت و این نشان از شخصیت قدرتمندش داشت. گردنبند طلایی و سیاه مانگال سوترا، خال بزرگ و قرمز وسط پیشانی اش و خط قرمز روی فرق سرش نشان دهنده ی پرهیزگاری خاصی بودند.
بافتنی اش را کنار گذاشت و گفت: «سلام آقای پوری.» لحنش گرم بود ولی درعین حال اندکی هم متکبرانه بود. «چه افتخاری! دیدار با یه کارآگاه معروف اتفاقی نیست که هر روز بیفته. شرلوک هولمز هند، درسته؟»
پوری دوست نداشت با شرلوک هولمز مقایسه شود که خیلی دیر از تکنیک های استنتاجی چاناکیا که در سال ۳۰۰ قبل از میلاد به وجود آمده بود استفاده کرد و هیچ وقت هم به آن ها ادای احترام نمی کرد. ولی ناراحتی اش را نشان نداد و روی کاناپه روبه روی شومینه و سمت چپ خانم کاسلیوال نشست.
«یه کبودی روی پیشونی تونه آقای پوری. حتماً یه مجرم بهتون حمله کرده، درسته؟»
کارآگاه جواب داد: «نه اون قدرها هم هیجان انگیز نبود»، و موضوع را عوض کرد. «چه خونه ی خوبی دارید، باید خیلی قدیمی باشه.»
خانم کاسلیوال لبخند زد و گفت: «خونه ای مثل این دیگه ساخته نمی شه، مطمئنم. این خونه از خیلی سال پیش نسل به نسل به ارث رسیده. سه نسل در واقع. ای وای آداب معاشرت یادم رفت! چیزی میل دارید آقای پوری؟ چای؟»
کارآگاه جواب داد: «راستش تعارف تون رو رد نمی کنم خانم.»
خانم کاسلیوال زنگی را به صدا درآورد که روی میز عسلی کنار تصویر یک مرد جوان با روپوش و کلاه فارغ التحصیلی بود.
پوری گفت: «چه آقای خوش قیافه ای.»
او با افتخار جواب داد: «خیلی لطف دارید. این بابیه، این عکس مال همین امساله که از کالج سنت استفان فارغ التحصیل شد. باید بگم خیلی پسر باهوشیه. و خیلی هم بافکره.»
«الان با شما زندگی می کنه؟»
«البته، با ما زندگی می کنه، ولی در حال حاضر داره تو کالج اقتصاد لندن درس می خونه. دو سال دیگه برمی گرده و وارد حرفه ی چیپی می شه.»
چیپی حتماً اسم مستعار آجای کاسلیوال بود.
کارآگاه پرسید: «پس کار حقوقی هم دوست داره، نه؟»
«بابی همیشه می خواسته مثل پدرش وکیل بشه آقای پوری. اون همه نوع دیدگاه ایدآلیستی داره. می خواد جهان رو درست کنه. ولی من مدام بهش می گم که وارد حوزه ی حقوق تجارت بشه. پول اون جاست. می دونید که آدم های این کار کرور کرور پول درمی آرند.»
ضربه ای به در زده شد و زن پیشخدمت جوان با یک سینی که لیوان آبی در آن بود دوباره ظاهر شد. وقتی به کارآگاه تعارف می کرد، خانم کاسلیوال با ابروهای درهم کشیده همه ی حرکاتش را زیر نظر داشت.
بعد از این که پوری لیوان را برداشت دختر با کمرویی پرسید: «چیز دیگه ای لازم نیست خانم؟»
جواب خشکی آمد که: «چای بیار.»
پیشخدمت با حرکت سر اطاعت کرد و در سکوت رفت و در را پشت سرش بست.
خانم کاسلیوال وقتی کارآگاه لیوان آبش را سر می کشید گفت: «آقای پوری، باید بهتون می گفتم که چیپی دیر می آد. یه کار فوری براش پیش اومده. می تونید تو دادگاه بخش پیداش کنید. اما اول ناهار میل کنید.»
«خیلی سرشون شلوغه، درسته؟»
«هیچ وقت بیکار نمی شه آقای پوری! پرونده پشت پرونده. خیلی آدم ها ازش کمک می گیرند. و هیچ وقت نمی تونه نه بگه. راستش خیلی خوش برخورده. شخصیتش این طوریه. هیچ آدمی محترم تر از اون تو راجستان پیدا نمی کنید. و خونواده ی موفقی هم داره. پدربزرگش و پدرش هم آدم های معروفی بودند. تنها مشکلی که هست اینه که...» خانم کاسلیوال در این جا مکث کرد. «صادقانه بخوام بگم، نگران امنیتشم آقای پوری. با آدم های قدرتمندی سر و کار داره. حتی سیاستمدارها و این جور آدم ها. شما بگید، ارزشش رو داره؟ بعضی وقتا بهتره خودش رو درگیر نکنه، نه؟»
پوری با این که عقاید محکم و شجاعت مشتری اش را تحسین می کرد واکنشی خنثی نشان داد و گفت: «مطمئناً آدم باید مراقب باشه.»
خانم کاسلیوال گفت: «دقیقاً، مرد باید اولویت رو به خونواده اش بده و بعد بقیه. بعدش هم مگر وظیفه ی وکیل هاست که کل کشور رو درست کنند؟ آقای پوری، خیلی چیزهای وحشتناکی درباره ی چیپی می گویند. دلیل حضور شما هم همینه، درسته؟ شما خوش نامی همسرم و خانواده رو برمی گردونید. مردم همه چی می گویند. همه جا همه دارند حرف می زنند.»
پوری جواب داد: «شما می تونید روی خصوصی ترین کارآگاهان حساب کنید خانم.»
«ولی چه طور می خواهید این دختر رو پیدا کنید آقای پوری؟ اون ممکنه هرجایی رفته باشه، نه؟ کی می دونه چی به سرش اومده؟ یه روز این جاست، بعد ناپدید می شه. به احتمال زیاد با یه آدم ناجور دوست شده و عواقبش رو هم دیده.»
پوری سر تکان داد و موافقتش را اعلام کرد: «اغلب پای اغفال درمیونه.»
«بذارید بهتون بگم آقای پوری، من همیشه نگران خدمتکارهام. جرئت نمی کنم یک دقیقه چشم از این آدم ها بردارم. یه ذره بهشون رو بدی تا تهش می روند. حقوق خوب و جای تمیز و همه چی بهشون می دی، ولی هر دفعه یکی بهت آسیب می زنه. راننده ها با خدمتکارهای زن سر و سر دارند. آشپزها کره می دزدند. باغبون ها مست می کنند و زیر درخت ها می خوابند. بعد توقع هم دارند! "خانم، کمکم کنید. خانم، به دخترم درس بدید، خانم دو هزار روپیه برای عمل قلب مادرم بدید." از شما می پرسم، ما مسئول هر مشکلی تو کل هندیم؟ ما نباید شکم خودمون رو سیر کنیم؟»
پوری دفترچه اش را درآورد و از خانم کاسلیوال پرسید مری چه طور به استخدام او در آمده است.
«هیچی، یه روز اومد در زد. من هم به یه خدمتکار نیاز داشتم.»
«مدارکی ازش دارید؟ تصویر کوپن آذوقه ش؟ عکسش؟»
خانم کاسلیوال با افسوس فراوان به پوری نگاه کرد و جواب داد: «چرا باید عکسی ازش داشته باشم؟»
«فامیلیش چی؟ می دونید چی بود؟»
«هیچ وقت ازش نپرسیدم آقای پوری. چرا باید می پرسیدم؟ هر چی باشه اون فقط خدمتکار بود.»
«چیزی هست که درباره اش بهم بگید خانم؟ کارگر خوبی بود؟ ازش راضی بودید؟»
«اصلاً! همیشه همه چیز گم می شد آقای پوری. یه روز شونه ام؛ روز بعد دویست روپیه. وقتی ناپدید شد هم یه قاب نقره با خودش برد.»
«از کجا می دونید؟»
«چون گم شده بود! اگه اون نبرده بود پس چی شده بود؟»
کارآگاه بی توجه به بدخلقی خانم کاسلیوال چیزی در دفترچه اش نوشت.
بعد پرسید: «مری دقیقاً چه روزی ناپدید شد؟»
«بیست و یکم اوت، شب. صبح بیست و دوم هیچ اثری از اون دختر نبود. اتاقش خالی بود.»
«مری با بقیه ی خدمه رابطه ای نداشت؟»
«شما که این مسیحی ها رو می شناسید آقای پوری. همیشه این ور و اون ور لنگر میندازند.»
«شخص خاصی مدنظرتونه؟»
«مطمئنم که اون و کامات، دستیار آشپز، با هم رابطه داشتند. دو سه بار خودم دیدم که کامات از اتاقش اومد بیرون.»
پوری این موضوع را یادداشت کرد.
بعد گفت: «کمک زیادی کردید خانم، فقط چند سوال دیگه باقی مونده. بهم بگید وقتی مری رفت، حقوقش پیش شما موند، درسته؟»
خانم کاسلیوال انگار از این سوال تعجب کرد و کمی طول کشید تا جواب دهد. «بله، پرداخت نشده بود.»
«مطمئنید خانم؟»
«کاملاً.»
«به پلیس گزارش دادید که ناپدید شده؟»
«چی باید به پلیس می گفتم آقای پوری؟ یه خدمتکار بیهاری فرار کرده؟ پلیس کارهای مهم تری داره که انجام بده.»
پوری گفت: «حق با شماست خانم. پلیس این روزها کلی پرونده سرش ریخته. به همین دلیله که بازیکن های ذخیره مثل خود من دارند خوب پول درمی آرند.»
پوری دفترچه اش را کنار گذاشت، ولی سوالاتش هنوز تمام نشده بود.
پوری گفت: «خانم، شما همین الان مری رو خدمتکار بیهاری صدا کردید، ولی قبل تر گفتید نمی دونید اهل کجاست.»
خانم کاسلیوال گفت: «اشتباه لپی بود آقای پوری، خیلی از خدمتکارها این روزها اهل بیهار و جاهای دورافتاده ی این چنینی اند. طبیعتاً فکر کردم اون هم اهل همون جاست که پوستش خیلی تیره بود.»
«خیلی تیره بود پس، درسته؟»
او با حالتی تحقیرآمیز گفت: «مثل سرمه سیاه بود آقای پوری، مثل سرمه.»
***
بعد از یک ناهار عالی، پوری اتاق های خدمتکاران را بررسی کرد.
ساختمانی با آجرهای قرمز در باغ پشتی بود، آن سوی چمنزاری وسیع و دیواره هایی بوته ای.
پنج اتاق کوچک با یک حمام مشترک مجهز به شیر آب سرد، یک سطل فلزی و یک توالت شرقی.
اتاق مری از زمان رفتنش خالی مانده بود. اتاقی دلگیر بود و هیچ چیز در آن نبود به جز یک تشک پنبه ای که روی زمین پهن بود و پوستر های مریم باکره و بازیگر بالیوود، هرتیک روشن، روی دیوار. پوری می دانست که در زمستان، بدون هیچ منبع گرمایی، بی شک آن جا به شدت سرد است، و در تابستان، به طرز طاقت فرسایی گرم.
پنج دقیقه ای در آن اتاق ماند و به دنبال سر نخ گشت. فضله ی موش همه جای اتاق پخش بود و در یک گوشه خاکستر یک قرص حشره کش سوخته ریخته شده بود. پوری هم چنین روی لبه ی پنجره دراز شد و ده دوازده سنگریزه ی رنگی صیقلی پیدا کرد. آن ها را وقتی خانم کاسلیوال حواسش نبود ریخت توی جیبش.
وقتی از اتاق بیرون رفت گفت: «متاسفانه چیزی پیدا نکردم»، و متوجه شد که در اتاق تاب برداشته و درست بسته یا باز نمی شود.
آن ها با هم برگشتند و از چمنزار گذشتند و به سمت کنار خانه و مسیر ورودی رفتند، آن جا ترمزدستی در ماشین منتظر نشسته بود.
پوری قبل از این که راهی دادگاه شود گفت: «خانم، راستش یه سوال دیگه مونده، شما بیست و یکم ماه اوت، شبش، کجا بودید؟»
«با دوست هام بریج بازی می کردم آقای پوری.»
«بسیار خب. و دقیقاً چه ساعتی برگشتید؟»
«خیلی دیر آقای پوری. اگر اشتباه نکنم بعد از نیمه شب بود. قبل از این که بپرسید بگم که فردا صبحش متوجه غیبت مری شدم.»
«حتماً بقیه ی افراد خونه، خدمتکارها و غیره، توی خونه بودند؟»
«قطعاً آقای پوری. ولی کی می دونه وقتی من تو خونه نیستم چی می گذره. از فکرش بدنم می لرزه.»
«می تونید فهرست اسامی همه ی کسایی رو که ممکنه اون شب تو خونه بوده باشند بگید.»
«حتماً آقای پوری. اجازه بدهید اسم هاشون رو براتون بنویسم.»
بعد نوشت:
جایا، پیشخدمت
کامات، دستیار آشپز
مونالال، راننده
دالچان، باغبان

هفت

بیرون دادگاه بخش، در چند ردیف مردان ماشین نویس پشت میزهای چوبی کوچک نشسته بودند و محکم روی ماشین های تایپ دستی ضربه می زدند. صدای ضربه ی چکش های کوچک روی کاغذ همراه با صدای زنگ کالسکه اصلاً قطع نمی شد ـ این همان صدای تشریفات اداری هند بود که صنعتی مستمر و عظیم بود.
پشت سر هر ماشین نویس مشتری اش ایستاده بود: شاکی ها، متهم ها، دادخواه ها و وکیل مدافع ها ـ همه به دقت نگاه می کردند تا مطمئن شوند گواهی های استشهاد، احضاریه ها، وصیت نامه ها، فرم های ازدواج، قباله ها، قراردادها و انواع بی شمار دیگر فرم های شان درست تکمیل شود. مزد این کار ده روپیه به ازای هر صفحه بود، این مبلغ حتماً باید پرداخت می شد چون دادگاه الزام کرده بود همه ی مدارک رسمی تایپ شوند (و مافیای تایپ حداکثر سوءاستفاده را از این موضوع می کرد و نمی گذاشت هیچ دستگاه واژه پردازی آن اطراف باشد).
در جلو ساختمان دادگاه ردیف وکیل مدافعانی نشسته بودند که دفتر کارشان در فضای باز بود. هر کدام یک میز کار داشتند و اسم شان روی یک پلاک نوشته شده بود، چند صندلی داشتند و یک قفسه ی فلزی پر از پوشه های تلنبار شده که دورشان بند پیچیده بودند.
دسته های چاپلوسان دور وکیل ها حلقه زده بودند، مثل ماهی هایی که از انگل کوسه ها تغذیه می کنند. فروشنده های سینی به دست که چای شیرین شیری در استکان های کوچک داشتند بین ردیف میزها حرکت می کردند و صدا می زدند «چایی، چایی!» بچه های کثیف و کوچک جعبه های چوبی با برس و دستمال پارچه ای و قوطی های واکس با خود حمل می کردند و درازای چهار روپیه کفش های مردم را برق می انداختند.
فروشنده های دوره گرد بادام زمینی بوداده در قیف روزنامه ای می فروختند.
کسب و کارهای مختلفی هم زیر درخت انجیر برپا بود. یک آرایشگر بود که آینه ای به تنه ی پیچ خورده ی درخت وصل کرده بود و صندلی بلندی هم گذاشته بود و به آن هایی که قبل از ورود به دادگاه نیاز به کوتاه کردن مو یا اصلاح داشتند خدمات می داد. میزی با یک تلفن و یک ولت سنج که به باتری ماشین وصل شده بود هم به جای «مرکز تلفن» خدمات می داد.
مثل هر جای دیگری در هند که مردم جمع می شوند، در آن جا هم گداها و مجموعه ای از حیوانات جمع بودند. مردی که پا نداشت روی یک تخته ی چرخ دار سردستی اطراف می چرخید و دستش را به امید صدقه بالا گرفته بود. موش ها و کلاغ ها بر سر پوست های بادام زمینی که دور ریخته شده بودند رقابت می کردند. سگ های ولگرد زیر آفتاب زمستان ولو شده بودند.
پوری از میان این جماعت با حالت بیزاری که در چهره اش کاملاً نمایان بود عبور کرد. نفرت او از دادگاه های هند خیلی قبل از این که کارآگاه خصوصی شود در او به وجود آمده بود. در اواسط دهه ی هفتاد پدرش به اشتباه متهم به رشوه خواری و درگیر یک نزاع حقوقی شده بود تا این ننگ را از نام خودش بردارد. این نزاع تقریباً پانزده سال طول کشیده بود و آبروی او را برای همیشه لکه دار کرده بود. پوری که آن روزها نوجوان بود بسیاری از صبح ها یا بعدازظهر ها را در انتظار پشت در دادگاه گذرانده بود و به چشم خودش دیده بود که چه قدر آن سیستم فاسد و بی کفایت بود. بیش تر اوقات پسرعمویش، آمیت، را آن جا می دید که سعی می کرد دعوایی را که بر سر مال و اموال بین پدربزرگ و عموی بزرگ پیش آمده بود رفع و رجوع کند. آن دعوا مربوط به بیست سال قبل بود و دو نسل بعد را بیهوده درگیر نزاع و هزینه های گزاف حقوقی کرده بود.
اخیراً پوری در یک روزنامه خوانده بود که نیم قرن طول می کشد تا دعاوی به تعویق افتاده ی هند رسیدگی و برطرف شوند. و صدها پرونده ی جدید هم هر روز اضافه می شود.
کارآگاه وقتی دنبال اتاقی می گشت که آجای کاسلیوال در آن مشغول رسیدگی به پرونده ای بود، از کنار برخی قربانیان این سیستم در راهروهای ساختمان اصلی عبور کرد. خیلی از آن ها فقیر و بی سواد بودند و از پس هزینه ی وکیل یا رشوه ای که لازم بود بدهند تا سبیل تعداد بی شمار مجریان عدالت را چرب کنند برنمی آمدند. روی پای شان چمباتمه زده بودند، درمانده و تسلیم در برابر دفعات بی پایان حواله به بعد، واژگان تخصصی حقوقی غیرقابل فهم، و زایل شدن بی چون و چرای حقوق اساسی شان.
جمعیت وکیل مدافعان و متهمان و خانواده های شان که مدام تنه می زدند راه ورود پوری را به دادگاه شماره ی ۱۹ بسته بودند. او جایی روی یک نیمکت بیرون دادگاه پیدا کرد و منتظر نشست تا کاسلیوال پیدایش شود. کنارش پیرمردی نشسته بود که پاشنه های خشک و ترک خورده ی پاهایش نشان می داد کشاورزی است که سال های زیادی را به شخم زدن زمین های خشک گذرانده است.
پوری از او پرسید که آن جا چه کار دارد و کشاورز خیلی زود پرونده اش را برای او تعریف کرد. با دعوایی بر سر یک گاومیش اهلی شروع شده بود.
او گفت: «همسایه ام شب حیوون رو دزدید، وقتی به پلیس شکایت کردم، کتکم زدند. دادگاه گفت هیچ مدرکی نیست و دستور داد هزینه های حقوقی همسایه رو بدم. حالا با وکیل هاش درگیرم چون از پس این پول برنمی آم و هزینه ی وکیل خودم هم هست. این جا که می آم هیچ کدوم از وکیل ها سر و کله شون پیدا نمی شه دادگاه هم هیچ وقتی بهم نمی ده. ولی قبض ها دارند همین طوری بیش تر و بیش تر می شند و من نمی تونم پول شون رو بدم. آخرش ورشکسته می شم، زمینم رو ازم می گیرند و هیچ چاره ای برام نمی مونه مگر این که جونم رو بردارم و برم.»
پوری از او پرسید چه قدر بدهکار است. دو هزار روپیه بود.
«و چند وقته که می آیید این جا؟»
«سه سال.»
این موضوع به شدت ناراحتش کرد که در هند امروزی، شصت سال بعد از این که کشور استقلالش را به دست آورده است، آینده ی یک مرد و خانواده اش به پولی بند است که معادل یک صورتحساب رستوران است. دلش می خواست کیف پولش را درآورد و پولی را که کشاورز نیاز داشت به او بدهد. ولی می دانست که پول نقد چاره ی کار نبود؛ آن پول خیلی زود بلعیده می شد. چیزی که نیاز بود اصلاحات بود. شاید با دفاع از آجای کاسلیوال می توانست کمک کند که به آن دست یابند.
***
کاسلیوال از میان جمعیتی که با فشار از سر و کله ی هم بالا می رفتند تا وارد دادگاه شماره ی ۱۹ شوند گفت: «پرونده به بعد موکول شد، این هفته سومین پرونده ایه که به بعد موکول می شه.»
پوری پرسید: «در چه زمینه ای بود؟»
«شاهد اصلی قرار بود جلو قاضی شهادت بده، ولی ظاهراً طرف مقابل حضرت والا رو خریده اند.»
آن دو با هم از دادگاه خارج شدند و به سمت دادگاه عالی راجستان راهی شدند. دفتر کار کاسلیوال آن جا بود.
او گفت: «مشکل سیستم جوریه که اغلب نمی شه آدم صادق باشه، فریبکاری بیداد می کنه. همه درگیرش اند. همه ی این حروم زاده ها چشم شون دنبال مال و اموال هم دیگه ست. اگه یه سیب خوب داشته باشی، نگران می شن که کل جعبه ی سیب ها رو خراب کنه. اونا از آدم های درستکاری مثل من خوش شون نمی آد، آدمایی که نمی خواهند همرنگ جماعت باشند.
«توطئه های منفعت طلبانه ی زیادی علیهم چیده می شه، من دارم ضد کل این سیستم می جنگم پوری جان. دشمن هام از همه جهت محاصره ام کرده اند ولی باید این شر رو ریشه کن کنیم. چه طور می شه انتظار داشت هند ابرقدرت بشه با وجود این همه فسادی که احاطه اش کرده؟ انگار که یه دست بزرگ گلومون رو گرفته باشه. من به شخصه حاضرم با تک تک استخون های بدنم باهاش بجنگم.»
دفتر کار کاسلیوال ساده بود و اثاثیه اش فقط یک میز کار و چند صندلی بود و یک عکس از گاندی روی دیوار. در کشوی پایینی میزش، یک بطری ویسکی رویال چلنج بود.
او پیش خود خندید و گفت: «برای کارهای بد خوبه.» و یک گیلاس کوچک برای پوری ریخت و بعد کمی سودا اضافه کرد.
آن دو مرد گیلاس های شان را به هم زدند و روبه روی هم، هر کدام در یک طرف میز کاسلیوال، نشستند.
وکیل گفت: «پوری جان، تو مرد خوبی هستی، مثل روز برام روشنه. هر چه پیش آید خوش آید، ما با هم دوست می مونیم! مطمئنم.»
کارآگاه به سلامتی مشتری اش نوشید ولی سر حال به نظر نمی رسید.
«سوداش زیاده؟»
«نه، نه، اصلاً!»
«چیزی شده؟»
پوری جواب داد: «بله، یه چیزی شده. قبل از این که جلوتر برم، یه چیز باید مشخص بشه. کارآگاه باید تو کارش دقیق باشه. نباید بذاره چیزی از دستش در بره. برای رسیدن به حقیقت، باید به جاهایی که نمی خواهندش بره، سوال هایی بپرسه که دیگران دوس ندارند جواب بدهند. باید تو تاریک ترین جاها سرک بکشه. بعضی وقت ها اسکلت هایی پیدا می کنه که تو مستراح قایم شون کرده اند، و بعضی وقت ها هم تو چمدون.»
«چیزی پیدا کردی پوری جان؟»
«هنوز نه.» بغل بینی پنجابی گرد و گوشتالویش را لمس کرد و ادامه داد: «ولی این یه دوست قدیمیه. به خوبی رادار کار می کنه. در واقع، بهتر از رادار! و داره بهم می گه که یه اتفاق وحشتناک افتاده. شرایطی که توش مری غیب شده خیلی عجیب و غریبه. یه خدمتکار به هیچ وجه بدون گرفتن حقوقش جایی رو ترک نمی کنه. هر چه قدر هم که اون پول کم باشه، چنین زنی بهش نیاز داره.»
کارآگاه به گیلاسش زل زد و عمیقاً به فکر فرو رفت.
«اگه می خواهید بفهمم چه اتفاقی افتاده، باید کارهای خودتون و خانواده تون رو تحت نظر بگیرم. از سر تا پا، داخل و بیرون.»
کاسلیوال گفت: «ما چیزی برای پنهان کردن نداریم.»
پوری مابقی گیلاسش را سر کشید و آن را روی میز مشتری اش گذاشت. قیافه اش جدی بود. گفت: «یه دقیقه فرض کنیم که شما با مری در رابطه بودید.»
کاسلیوال از جایش پرید. «این چه حرفیه؟»
پوری از آن طرف میز به او خیره شد و گفت: «قربان، من باید همه چیز رو بدونم وگرنه اتفاق خوبی نمی افته.»
«هیچ چیزی بین ما نبود، قسم می خورم.»
«ولی شما سعی کردید باهاش طرح دوستی بریزید؟»
«گوش کن، اقرار می کنم که اون از دور خوب بود، ولی من هیچ وقت دست هم بهش نزدم. پدرم بهم یاد داده که هیچ وقت با خدمتکار ها سر و سر نداشته باشم.»
پوری پرسید: «و با بقیه چه طور؟»
وکیل بلند شد، برافروخته به نظر می رسید. شروع کرد به بالا و پایین رفتن در اتاق.
کارآگاه ناگهان گفت: «بشینید. اصلاً خوب نیست که حقیقت رو از ویش پوری پنهان کنید.»
کاسلیوال قاطعانه گفت: «زندگی خصوصی من جای بحث نداره.»
«قربان، من دارم برای شما کار می کنم. هر چی که گفته بشه بین ما می مونه.»
کاسلیوال کنار پنجره ی دفتر کارش ایستاد و به حیاط داخلی دادگاه عالی نگاه کرد. سکوتی طولانی برقرار شد و بعد پشتش را به پنجره کرد و گفت: «من اقرار می کنم که مردی نیستم که همیشه غذای خونگی بخورم. بعضی وقت ها، دلم یه چاشنی اضافه می خواد.»
وقتی این حرف ها را می زد حواسش جای دیگری بود.
«ای بابا پوری جان، خودت که می دونی چه جوریه. منم آدمم. بیست و نه ساله دارم با یه زن زندگی می کنم. ازدواج سنتی و این مسائل. یه مرد بعد از کلی کار کردن نیاز به یه فعالیت فوق برنامه داره.»
«ولی نه با خدمتکارها؟»
«زندگی خیلی پیچیده ست پوری جان.»
کارآگاه دفترچه اش را درآورد و به نکاتی رجوع کرد که در گفت وگویش با خانم کاسلیوال یادداشت کرده بود.
«کامات چه طور؟ دستیار آشپز. اون و مری با هم رابطه داشتند؟»
کاسلیوال شانه بالا انداخت. تا آن زمان، ایستاده بود و دست هایش را روی پشتی صندلی گذاشته بود و به آن تکیه داده بود. «نمی دونم. با این حجم کاری که من دارم زیاد تو خونه نمی چرخم.»
پوری نقبی زد به یادداشت هایی که در گفت وگوی اولش با مشتری اش در باشگاه نوشته بود.
پرسید: «شبی که مری ناپدید شد شما مشغول کار بودید، درسته؟»
وکیل سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. بعد اعتراف کرد که «نه راستش. من...»
«داشتید طرح دوستی می ریختید؟»
مکثی پیش آمد. «یه چیزی تو همین مایه ها.»
«کسی هست که تایید کنه؟»
کاسلیوال از این حرف برآشفت. با تردید گفت: «پوری جان این حرف خیلی عجیبه.»
کارآگاه رفت سراغ فهرست خانم کاسلیوال از افرادی که در زمان غیب شدن مری می بایست در خانه بوده باشند.
«راننده تون چه طور، مونالال؟ با شما بود؟»
«بله، رسوندم به محل.»
«مایلم باهاش حرف بزنم.»
«متاسفانه ماه پیش اخراجش کردم چون الکلی و بددهن شده بود.»
«آدرسش رو دارید؟»
«نه، ولی همین دور و اطرافه. هرازگاهی تو یکی از اون لندکروزهای جدید می بینمش. حتماً برای یه خانواده ی دیگه کار می کنه. فکر نمی کنم پیدا کردنش کار سختی باشه.»
کارآگاه ساعتش را نگاه کرد. ساعت چهار بود.
گفت: «خدای من، زمان می دوئه! من باید برم دیگه.»
کاسلیوال او را تا جلو در مشایعت کرد.
پوری دست که می دادند پرسید: «قربان، خانم تون می دونه؟»
«چی رو؟ آدرس مونالال رو؟ می تونم ازش بپرسم.»
«منظورم علاقه تون به چاشنی بود.»
کاسلیوال ابرویی بالا انداخت و جواب داد: «من هیچ وقت غذای بیرون رو خونه نمی برم.»
***
پوری بعد از این که از دادگاه عالی بیرون رفت، از ترمزدستی خواست که او را به یک دستگاه عابر بانک ببرد تا یک دسته اسکناس صد روپیه ای نو بگیرد.
مقصد بعدی آن ها اداره ی ثبت مرکزی جیپور بود، کارآگاه می خواست ببیند هیچ جسد ناشناسی در حوالی زمان ناپدید شدن مری در جیپور پیدا شده یا نه.
ساختمان دقیقاً عین ساختمان های دولتی هند در دوره ی سوسیالیستی بعد از ۱۹۴۷ بود: ساختمانی بزرگ و کسل کننده از جنس بلوک های سیمانی بی کیفیت که در شرف فرو ریختن بودند با ردیف دستگاه های تهویه ی هوا که از پنجره ها بیرون زده و پوشیده از فضله ی کبوتر بود.
جلو ورودی ساختمان یک در بازرسی هوشمند گذاشته بودند که شبیه پروژه ی علوم دبیرستان بود. یک در نئوپانی که به باتری ماشین وصل شده بود و هر ده ثانیه یک بار، چه کسی از آن عبور کرده بود چه نه، صدایش بلند می شد.
لابی تاریک بود و گلدان هایی از گیاهان نیمه جان در دو طرف آسانسور دیده می شد و چند تابلو به صورت سست و ناپایدار از سقف کاذب آویزان بود. دو مرد فضول که متصدی پذیرش بودند پشت میزی چوبی نشسته بودند که تلفن های قدیمی و دفترهای ثبت مراجعه کنندگان شلوغ و به هم ریخته اش کرده بود. روی تابلویی بر دیوار پشت سرشان نوشته شده بود:
فقط افراد ویژه ی زیر بدون بازرسی امنیتی اجازه ی ورود دارند:

رئیس جمهور هند
نخست وزیر جمهوری هند
وزیران ارشد
اعضای خانه ی ملت
اعضای شورای ایالت ها
پادشاه، ملکه یا رئیس جمهور خارجی
پادشاه، ملکه یا رئیس جمهور خارجی سابق
سفیر خارجی (دیپلمات های صاحب منسب و معاونان معاف نیستند)
دالای لاما (ملتزمان معاف نیستند)
فرماندار منطقه
انداختن آب دهان اکیداً ممنوع است

پوری قرار ملاقات نداشت، و چون نمی توانست ادعا کند که یکی از این افراد بالاست، مجبور بود چند دقیقه از زمانش و سه تا از اسکناس های صدروپیه ای جدیدش را صرف کند.
بدین ترتیب کارآگاه مجهز به قبض اجباری ورود، که امضا شده و مهر شده بود، به سمت بالای پله ها راه افتاد (آسانسور در دست تعمیر بود) و از کنار دیوارهایی که پر بود از پان تف شده و سطل های اطفای حریق پر از شن و ته سیگار و بیدی گذشت.
در طبقه ی چهارم، مردان قدکوتاهی با موهای روغن زده و یونیفرم های پاسبانی نیمه رسمی اداری هند ـ پیراهن و شلوار خاکستری یک دست از جنس پلی استر با خط اتوی دائمی و کفش مشکی ـ در راهرو بالا و پایین می رفتند. برای پوری مواجهه ی مستقیم با حجم سیستم اداری هند همیشه جذابیت داشت. سیستم اداری هند هنوز هم صدها و هزاران آدم استخدام می کرد و با وجود پیدایش بخش خصوصی، کماکان موردپسند جمعیت کثیر افراد تحصیل کرده بود.
پوری بعید می دانست این سیستم به این زودی تغییر کند. علاقه ی وافر هند به کاغذبازی اداری به قرن ها قبل از آمدن بریتانیا برمی گشت. سلسله ی شاهنشاهی مائوریا، اولین قدرت متمرکز هند، که حدود سال ۲۳۰۰ قبل از میلاد مسیح پایه گذاری شده و تا بیش تر قسمت های شمالی شبه قاره ی هند گسترده شده بود، یک سیستم اداری پر رونق داشته است. این سیستم یک نیروی متحدکننده بوده که قانون را اجرا می کرده و ثبات با خود می آورده است. اما حالا، فساد بومی در سیستم اجرایی هند به شدت مانع رشد کشور بود.
اتاق شماره ی ۴۲۸ نزدیک انتهای راهرو بود. پوری مصمم به داخل آن قدم گذاشت و هم زمان نشان تقلبی افسر پلیس دهلی اش را از کیف پولش در آورد و خودش را مامور مخصوص کریشنامورتی از شعبه ی جنایی دهلی معرفی کرد. جلو پیشخانی که همه ی درخواست ها آن جا داده می شد به کارمند گفت می خواهد پوشه ی جسدهای ناشناسی را که در ماه اوت در جیپور پیدا شده اند ببیند.
او گفت: «سریع تر فقط.»
کارمند جواب داد: «قربان، باید درخواست بدید. مراحل اون جا نوشته شده. حداقل دو روز طول می کشه.»
در همان لحظه تلفن پوری زنگ خورد. او گوشی اش را تنظیم کرده بود که سی ثانیه بعد از ورودش به دفتر زنگ هشدار بزند. تظاهر کرد که دارد با گوشی اش حرف می زند.
گفت: «مورتی ام»، مکث کرد انگار که داشت به صدای آن طرف خط گوش می داد. چشمانش را گرد کرد. داد زد: «حروم زاده ی لعنتی! این همه تاخیر برای چیه؟ مدارکی که می خواستم کجاست؟»
کارمند پشت پیشخان با پریشان حالی ای که مدام بیش تر می شد تماشایش می کرد.
«برای من بهونه نیار حروم زاده! من اون نتایج رو می خوام و باید دیروز آماده می شدند! خیلی فوریه! من باید شخصاً به خود وزیر داخلی جواب بدم. این آدم جواب نه قبول نمی کنه، منم قبول نمی کنم! اگه تا یه ساعت دیگه آماده نشه، یه کاری می کنم مامور سر چهارراه بشی!»
پوری گوشی را قطع کرد و زیر لب گفت: «حروم زاده ی لعنتی» و رو کرد به کارمند.
«چی داشتی می گفتی؟ چیزی راجع به حداقل دو روز شنیدم، هان؟ درسته؟»
کارمند با ترس و لرز گفت: «بله قربان.»
کارآگاه فریاد زد: «چه مزخرف! منو ببر پیش مسئول این جا. همین الان. طولش نده!» کاملاً از نقشی که بازی می کرد لذت می برد. چه قدر از تماشای پیچ و تاب خوردن آدم های درون این سیستم اداری خوشش می آمد!
پوری به یک اتاقک تفکیک شده راهنمایی شد، دفتر سی پی ورما که ارشد بودنش از کت و کراوات پوشیدنش معلوم بود.
پوری به او که از جایش بلند شده بود گفت: «من گزارش اجساد بی هویتی رو که توی ماه اوت پیدا شدند می خوام، اهمیت ملی داره. خیلی فوریه.»
سی پی ورما که گفت وگوی بین کارمند و پوری را شنیده بود در مسیر رسیدن به آن منسب خوب یاد گرفته بود که چه طور به مقام بالا جواب بدهد و کی و کجا به سرعت عمل کند.
«البته قربان! الساعه قربان!» منشی اش را صدا زد و منشی به سرعت جلو میز رئیسش حاضر شد. سی پی ورما به آن مرد دستور داد که پوشه را بیاورد. لحن او هم کم تر از لحن پوری تند نبود. برای تاکید اضافه کرد: «بجنب کارو! سریع باش!» و صورتش از نارضایتی کج و کوله شد.
منشی دوان دوان رفت تا دستوراتی را که گرفته بود به افراد زیردستش بدهد. حالت صورت رئیس تبدیل شد به یک لبخند تصنعی.
«قربان، چای میل دارید؟»
کارآگاه با حرکت دست تعارف او را رد کرد و خودش را با گوشی اش مشغول کرد.
او با لحن سردی گفت: «فقط اون پوشه رو به من بدید.» و تظاهر کرد که دارد یک تلفن دیگر می زند، این دفعه به دستیارش که پوری به خاطر عدم تطابق یک سری اثرانگشت او را مقصر می دانست.
کم تر از پنج دقیقه بعد، منشی با پوشه برگشت. پوری آن را از دستش قاپید و شروع کرد به گشتن بین برگه ها. نُه جسد ناشناس فقط در ماه اوت در جیپور پیدا شده بود. از بین آن ها، دو تای شان بچه بودند که هر دو خفه شده بودند و در یک گودال افتاده بودند؛ چهار تای شان قربانیان تصادفات بزن و دررو بودند که مرده در کنار جاده های مختلف پیدا شده بودند؛ یکی مرد مسنی بود که داخل یک چاله ی آب افتاده و غرق شده بود (بعد از یک ماه پیدایش کرده بودند)؛ دیگری نوجوانی بود که نیم تنه ی بدون سرش یک روز صبح روی ریل قطار پیدا شده بود.
فرد نهم یک زن جوان بود.
بدن لختش در روز ۲۲ اوت کنار جاده ی آجمر پیدا شده بود.
طبق گزارش پزشک قانونی، به او تجاوز شده بود و به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده بوده و دستانش هم قطع شده بود.
یک عکس ناواضح از او موجود بود که صورتش را به شدت کبود نشان می داد.
پوری از سی پی ورما پرسید: «فقط یه عکس؟»
«قربان، محدودیت های بودجه.» معلوم بود که این عبارت را همیشه طوطی وار می گفت.
«جسد این زن چی شده؟»
«قربان، طبق قانون بیست و چهار ساعت تو بیمارستان ساوای مانسینگ نگهداری شده و بعد از این که هیچ کس خبری ازش نگرفته سوزانده شده.»
«یک کپی از این گزارش و این عکس به من بدید.»
او به زحمت لبخندی زد و گفت: «قربان، نیاز به مجوز داره.»
پوری داد زد: «مجوز این جاست!» و نشان جعلی اش را به او نشان داد. «کارشکنی نکن!»
در عرض چند دقیقه، کپی ها در دست پوری بود.
سی پی ورما به شخصه پوری را تا جلو در مشایعت کرد.
پرسید: «قربان، کار دیگه ای از دستم برمی آد؟»
پوری هم چنان که می رفت با بی اعتنایی گفت: «نه.»
سی پی ورما پشت سر پوری گفت: «ممنون قربان. خیلی خوش آمدید قربان.»
رئیس به اتاقکش برگشت و از این که به کارآگاهی چنین بالارتبه کمک کرده احساس رضایت می کرد. مقام او حتی از آن افسر تجسس دیگر، راجندرا سینگ شخاوات، که روز قبل برای دیدن همان پوشه آمده بود، بالاتر بود.

هشت

آجای کاسلیوال نمی توانست تشخیص دهد که عکس پزشک قانونی مری بود یا نه.
شب که پوری عکس را به وکیل نشان داد، چهره اش را در هم کشید و گفت: «خیلی صورتش کبوده.»
خانم کاسلیوال چند ثانیه به دقت به آن نگاه کرد و بعد با لحنی که شاید از احتیاط یا گیجی می آمد گفت: «این آدم ها همه شون شکل هم اند.»
کارآگاه با اصرار به او گفت: «هیچ نشونه ای نمی بینید که بشناسیدش؟»
او با لحن تندی گفت: «از کجا باید بشناسم؟»
پوری تصمیم گرفت عکس را به خدمتکارها هم نشان بدهد و خواست که یکی یکی به اتاق نشیمن بیایند.
اول بابلو، آشپز، آمد که مرد پنجابی چاقی با صورت چرب و انگشت های بادکرده بود. نگاهی سرسری به عکس انداخت و گفت که بله ممکن است مری باشد و بعد برگشت به آشپزخانه اش. جایا، دختری خجالتی که صبح در را به روی کارآگاه باز کرده بود، نفر بعدی بود. پوری پرسید آیا دختر را می شناسد، ولی او فقط با چشمان متعجب و ترسیده به پوری زل زد.
خانم کاسلیوال آمرانه گفت: «جواب بده.»
جایا که چشمانش بین کاسلیوال و پوری حرکت می کرد، گفت: «بله، خانم... من... من...»
پوری آرام گفت: «نترس، فقط بهم بگو چی فکر می کنی.»
بعد از این که بیش تر با چرب زبانی مجبورش کردند حرف بزند، گفت: «نمی دونم... نمی تونم... بگم، قربان، این ـ خب، این ممکنه مری باشه، ولی خب...»
پوری عکس را از او پس گرفت و جایا مرخص شد.
کامات، دستیار آشپز، هم عصبی بود و او هم مثل جایا مطمئن نبود که زن توی عکس همکار قبلی اش بود یا نه. ولی به ظاهر از ماهیت شوکه کننده ی آن تصویر جا نخورد و با یک شانه بالا انداختن آن را به کارآگاه برگرداند.
نوبت باغبان بود.
خانم کاسلیوال اجازه نمی داد وارد خانه شود، پس باید او را جلو در آشپزخانه می آوردند که به باغ پشتی باز می شد.
معلوم بود که باغبان نشئه بود و با یک نیشخند احمقانه و چشمان گیج همان جا ایستاده بود و با ریتم نوایی که پیش خودش زمزمه می کرد به دو طرف تاب می خورد.
پوری عکس را به او داد و او سی ثانیه ای به آن زل زد و سرش را جلو و عقب کرد.
پوری پرسید: «می شناسیش؟»
باغبان جواب داد: «شاید، شایدم نه، چشمام دیگه مثل قبل نمی بینه.»
همه ی این ها تایید می کرد که چرا پوری زحمت پرسیدن سوال های مستقیم از خدمتکارها ـ یا بیش تر مردم ـ را به خودش نمی داد. رسیدن به حقیقت، کشف کردن تمام رازهای کوچکی که مردم در ته ذهن شان دفن کرده بودند، نیازمند روشی زیرکانه تر بود.
و به همین دلیل بود که همان شب کارآگاه چند تلفن به دهلی زد و مرحله ی بعدی بررسی اش را به جریان انداخت.
کارآگاه شب را در یکی از اتاق های مهمان در خانه ی مشتری اش، کاسلیوال، گذراند و بعد از صبحانه اعلام کرد که می خواهد به دهلی برگردد.
آجای کاسلیوال انگار از شنیدن این خبر جا خورد. گفت: «ولی پوری جان، شما که تازه اومدید.»
کارآگاه خیالش را راحت کرد و گفت: «نگران نباشید قربان، ویش پوری هیچ وقت شکست نمی خوره.»
کمی بعد، او و ترمزدستی در بزرگراه به سمت دهلی با سرعتی مجاز و مسئولانه که به انتخاب راننده نبود و مطمئناً باب میلش هم نبود در حرکت بودند.
ترمزدستی داشت از فضولی درباره ی پرونده ی جدید کارآگاه می مرد. خدمتکارهای خانه مدام درباره ی این موضوع حرف می زدند و راننده از تئوری هایی که داده بودند باخبر بود. سبزی فروش به او گفته بود که ارباب دوست های خانم زیادی دارد، مری را حامله کرده و رشوه ای بهش داده و راهی اش کرده است. آشپز گفته بود باغبان، که او ازش بدش می آمد، به آن خدمتکار تجاوز کرده، کشته اش و جسدش را زیر اسفناج ها دفن کرده است. و مسلمانی که حلوای هویج در پیاده رو می فروخت اصرار داشت که آن دختر عاشق یک مسلمان شده و دینش را به اسلام تغییر داده و در نتیجه خانواده اش او را طرد کرده و به قتل رسانده اند.
وقتی ترمزدستی همه ی این ها را برای پوری تعریف می کرد، پوری فقط لبخند می زد.
«درباره ی من چیزی نپرسیدند؟»
«همه شون پرسیدند رئیس.»
«و تو بهشون چی گفتی؟»
راننده ناگهان مردد شد و گفت: «من بهشون گفتم که... شما... که شما ـ دیوونه اید، رئیس.»
پوری از شنیدن این حرف راضی به نظر می رسید. «به همه شون گفتی؟»
«بله، درست همون طور که بهم گفته بودید. بهشون گفتم که شما همه چیز رو فردای همون روز فراموش می کنید چون الکلی اید و همیشه تا لنگ ظهر خوابید.»
پوری گفت: «آفرین! خیلی کارت رو خوب انجام دادی!»
ترمزدستی که از این تعریف خوشش آمده بود لبخندی یک وری زد. ولی هنوز گیج بود که دلیل پوری برای این کار چه بود. این گیجی در قیافه اش کاملاً معلوم بود.
کارآگاه توضیح داد که «سومین قانون کارآگاهی ویش پوری اینه که همیشه کاری کنه همه ی مظنونان فکر کنند احمقه، این طوری بی خبر و با غافلگیری گیر می افتند.»
«قانون دوم چیه رئیس؟»
«به شایعات توجه نکن.»
«قانون اول چیه؟»
«اولی رو هر وقت آمادگیش رو داشتی بهت می گم.»
پوری بعد از گفتن این حرف به پشتی صندلی تکیه داد و به خواب رفت. او وقتی به اواسط راه رسیدند و ترمزدستی در پارکینگ یک استراحتگاه و رستوران بین راهی نگه داشت بیدار شد.
کارآگاه به سالن غذاخوری تهویه دار رفت و پشت یک میز تمیز نشست و از چایی که پیشخدمت در فنجان چینی آورد لذت برد.
ترمزدستی هم به دبه(۸) رفت و بین مگس ها و راننده های کامیون ها و اتوبوس ها نشست و همان چای را در فنجان سفالی خورد.
***
پوری دلیل خوبی برای برگشت به دهلی داشت: او یک احضاریه دریافت کرده بود. نه از آن دست احضاریه هایی که دادگاه می دهد (گرچه مبلغ بیش تری نسبت به حد معمول دریافت کرده بود)؛ این دعوت از طرف یک مشتری احتمالی بود، مردی که کارآگاه نمی توانست ردش کند و دست کمی از قهرمان های دوران کودکی نداشت.
بریگادیر باگا کاپور، بازنشسته، کهنه سرباز مدال دار جنگ ۱۹۶۵ پاکستان بود. او در طول پیشروی افسانه ای از کانال ایکوجیل، که مرز غربی با هند را مشخص می کرد، فرمانده یک گردان تانک بوده است. در ماه سپتامبر آن سال، او و افرادش هجده تانک دشمن را که به محدوده ی فرودگاه بین المللی وارد می شده اند نابود کردند. وقتی آتش دشمن به تانک خود او اصابت کرد و دو نفر از افرادش کشته شدند، بریگادیر کاپور توپچی بی هوشش را از آن تانک در حال سوختن بیرون کشید و او را به جایی امن برد. به خاطر این کار، مدال مهمی به او اهدا شد.
پوری هرگز قبلاً افتخار دیدار با بریگادیر افسانه ای را نداشت، اگرچه در سال ۱۹۷۵ در سخنرانی او در آکادمی نظامی هند در دهرادون حضور داشت. طبیعتاً از این فرصتی که پیش آمده بود تا خدمتی به آن مرد بزرگ کند هیجان زده بود. اما روز قبل که بریگادیر کاپور به شرکت خصوصی ترین کارآگاهان تلفن زده بود و با الیزابت رانی صحبت کرده بود نوع پرونده را مشخص نکرده بود. فقط دستور داده بود که پوری ساعت چهار بعدازظهر در باغ لودهی با او ملاقات کند.
وقتی پوری هنوز در جیپور بود الیزابت رانی پشت تلفن گفته بود که «من سعی کردم بهشون بگم که شما تو مرکز نیستید ولی ایشون اصرار کردند. و خواستند که تنها برید.»
***
کارآگاه درست به موقع برای ناهار به خانه رسید و متوجه شد که مامان در محل دنبال شاهد برای تیراندازی می گشته و رومپی هم گفت که کل دیروز و بیش تر امروز صبح را به زدن درِ خانه ها گذرانده است.
پوری با عصبانیت گفت: «خدای من! من بهش گفتم خودش رو قاطی این ماجرا نکنه! چرا همیشه اصرار داره این طوری دخالت کنه؟»
رومپی که با مالیکا برای ناهار چلو و خورش لوبیا آماده می کرد گفت: «فقط داره سعی می کنه کمک کنه. تو خودت بهتر نبود می رفتی بیرون و از مردم می پرسیدی که چی دیده اند؟»
«عزیز من، من خودم خوب می تونم بررسی هام رو انجام بدم. خودم قبلاً افرادم رو فرستادم و بررسی های لازم انجام شده.»
راست می گفت: مهتابی و یکی از افرادش از دیروز در محل پرس و جو می کردند؛ گرچه تاکنون چیزی دستگیرشان نشده بود.
«مامان فقط شلوغش می کنه و مردم رو نگران می کنه. تازه ممکنه خطرناک باشه. کارآگاهی که بچه بازی نیست. حالا لطفاً وقتی مامان از شایعه پراکنیش برگشت، بهش بگو که می خوام امشب با هم حرف بزنیم. باید دست از این مسخره بازیش برداره.»
بعد از ناهار پوری به سمت دفترش رفت، پیشرفت های جدید پرونده های دیگرش را بررسی کرد، که شامل یک سری تحقیقات معمولی زناشویی بود، و بعد فاصله ی اندک بین محل کارش تا باغ لودهی را با ماشین طی کرد.
ورودی پارکینگ در جاده ی پریتویراج پر از ماشین های سفیر با پلاک اداری بود که چراغ خطرهای قرمز روی سقف شان داشتند ـ این فقط تعدادی از هزاران ماشین اداری بود که به اربابان ارشد، قاضی ها و سیاستمداران اختصاص داده بودند تا امورات کشور را انجام دهند. امورات کشور این روزها شامل بردن همسر و سگ شان برای قدم زدن عصرگاهی هم می شد، یا این که صاحب منصبان این طور فکر می کردند.
پوری از پل آتپولا گذشت و مسیر داخل باغ را طی کرد. از محوطه ی چمن عبور کرد. در آن جا خانواده ها پیک نیک برپا کرده بودند، یک سری مرد جوان با توپ های تنیس کریکت بازی می کردند و فروشنده های اسباب بازی بالن و سوت سوتک می فروختند. سمورچه های لپ برآمده بین شاخه های درختان سریع حرکت می کردند، و طوطی های دم درازِ سبزِ منقار قرمز روی شاخه های بالای سر نشسته بودند و جیغ های پرسروصدا می کشیدند. کارآگاه از کنار مرد مسنی گذشت که یوگا تمرین می کرد و از سوراخ های بینی اش با صدای بلند نفس عمیق می کشید و از کنار نیمکتی گذشت که تقریباً بین بوته ها پنهان شده بود و دو جوان عاشق رویش نشسته بودند و بوسه های دزدکی رد و بدل می کردند.
بریگادیر کاپور روی پله های مقبره ی شش گنبد منتظر پوری ایستاده بود و با بی قراری مدام ساعتش را نگاه می کرد و انگار از این که پوری سه دقیقه دیر کرده بود اصلاً خوشش نیامده بود.
یک سال تا هشتاد سالگی آن قهرمان جنگ مانده بود و سبیل نظامی کلفتش، خط ریشش و ابروهای پرپشت قرینه اش سفید شده بود. با این حال، هنوز کاملاً سر حال بود. کتانی آمریکایی، جوراب هایی که تا زانویش را پوشانده بودند، شورت رنگ خاکی و کلاه اسکی پشمی پوشیده آماده ی ورزش بود.
بریگادیر کاپور که در دانشگاه دهرادون و دانشکده ی نظامی سلطنتی سَندهِرست درس خوانده بود و با لهجه ای حرف می زد که پوری را یاد روزهای گذشته می انداخت گفت: «پوری، زیاد تعریفت رو شنیدم»، پوری ادای احترام کرد و جواب داد: «افتخار بزرگیه قربان»، و دست داد.
بریگادیر کاپور گفت: «من بلااستثنا هر روز ساعت چهار، چهل و پنج دقیقه پیاده روی تند می کنم.» یک باتوم نظامی با دسته ی عاجی با خود داشت که بین سینه و بازویش گذاشته بود. «توی مسیر حرف می زنیم.»
لباس پوری اصلاً مناسب پیاده روی تند نبود؛ او، طبق معمول، یک دست لباس سافاری و یک کلاه کپ سانداون پوشید بود. اما بدون هیچ بحثی، مرد مسن تر شروع کرد به راه رفتن در مسیر مخصوص پیاده روی و سرعتش سه برابر سرعت معمولی راه رفتن کارآگاه بود.
بریگادیر کاپور گفت: «من برای کاری به کمکت نیاز دارم پوری». جوری گفت که انگار بخواهد پوری با چتر نجات پشت خطوط دشمن فرود بیاید. «نیازی به گفتن نیست که محرمانه است.»
«متوجهم قربان.»
«مربوط به نوه مه، تیسکا.» از چند بوته ی عظیم بامبو گذشتند که ده دوازده متر بالای سرشان طاقی درست کرده بود. «قراره دو ماه دیگه ازدواج کنه. یه جشن عروسی حسابی تو دهلی برنامه ریزی شده. دو روز پیش پسره رو به من معرفی کردند. اسمش ماهیندر گوپتاست. به درد نمی خوره. اصلاً به درد نمی خوره.»
کارآگاه در دلش ناله ای کرد. امیدوار بود بریگادیر کاپور کاری مهم تر و چالش برانگیزتر از یک پرونده ی زناشویی دیگر به او پیشنهاد کند. ولی سعی کرد خودش را مشتاق نشان دهد. «متوجهم قربان.»
به پلی که جلو مقبره ی محمدشاه بود نزدیک می شدند و بریگادیر کاپور حرفش را ادامه داد. «من پسرم رو مقصر می دونم پوری، اون هیچ وقت آدم شناس خوبی نبوده. زنش هم از خودش بدتره. زن مایوس کننده.»
پوری حسابی عرق کرده بود و باید با دستمالش پیشانی اش را پاک می کرد.
پرسید: «پسره از چه جور خونواده ایه؟»
«تجارت می کنند؛ گوپتایی اند. از طبقه ی بانیا.»
«پس این پسر هم به کار خونواده اش مشغوله، درسته؟»
«یه جایی به اسم بی پی اُ کار می کنه. اسمش رو شنیدی؟»
«بی پی اُ مخفف شرکت برون سپاری فرآیندهای تجاریه. شرکت هایی که مراکز ارتباطی و این جور چیزها راه میندازند.»
بریگادیر کاپور با اخمی که نشان می داد توضیحات پوری چیزی را برای او روشن نکرده گفت: «که این طور»، کارآگاه پرسید: «چیز خاصی درباره ی این پسر هست که شما رو ناراحت می کنه؟»
«اون مرد نیست پوری. به کشورش خدمت نکرده.»
کارآگاه دردی ناگهانی در پهلوی چپش حس کرد. مسیر گفت وگوی شان هم داشت معذبش می کرد. تحقیقات زناشویی برایش مثل آب خوردن بود (اغلب هر هفته با چند مورد این چنینی سر و کار داشت)، ولی معمولاً مشتری هایش به سراغش می آمدند تا از عروس یا داماد آینده شان مطمئن شوند. ولی برعکس، بریگادیر کاپور علیه آن پسر بود و می خواست عروسی را به هم بزند.
متاسفانه، امکان رد کردن این پرونده نبود. کارآگاه نمی توانست به شخصی که چنین جایگاهی دارد نه بگوید؛ اگر این کار را می کرد به شهرت خودش صدمه می زد.
پوری که نفسش داشت بند می آمد نفس نفس زنان گفت: «دیگه چی می تونید بهم بگید قربان؟»
«اون پسر زمان زیادی دوبی بوده. خدا می دونه اون جا چه کار می کرده. اون جا جای جهادی ها و جاسوس های پاکستانی و آقازاده هاست ـ انواع آدم های ناجور.»
«این روزها که همین جا تو دهلیه قربان، درسته؟»
«فکر می کنم. گلف زیاد بازی می کنه. این طوری که می گویند بازیش هم خیلی خوبه.»
پوری خوشحال شد که مجبور شدند سرعت شان را کم کنند، چون پشت سر سه زن چاق شیک و پیک گیر افتادند. زن ها عینک های مارک شنل زده بودند و نقاب آفتاب گیر گذاشته بودند و شلوارهای لگ پوشیده بودند که اندام شان را بدتر نشان می داد.
بریگادیر کاپور خیلی زود صبرش تمام شد و سر زن ها داد زد که راه را باز کنند. آن ها دسته جمعی نچ نچی کردند و به یک طرف مسیر رفتند و او قدم رو از کنارشان عبور کرد و زیر لب غرغری هم کرد.
پوری که دوباره سعی می کرد خودش را به او برساند گفت: «قربان، بهم بگید که نوه تون دقیقاً چند ساله شه؟»
«سی و چهار یا همین حدود.» در لحنش کم ترین نشانی از معذب بودن آشکار نبود، ولی خیلی از سن ازدواج آن دختر گذشته بود.
«و پسر چند ساله ست قربان؟»
«سه سال ازش کوچیک تره.»
«قربان، این اولین باریه که تیسکا ازدواج می کنه؟»
بریگادیر کاپور با لحن تندی گفت: «مسئله این نیست پوری، من می خوام درباره ی این پسره گوپتا بدونم.»
آن دو مرد از مقبره ی سیکاندر لودهی گذشتند و به پارکینگ رسیدند و در آن جا بود که نزدیک بود پوری بالا بیاورد و چلو و خورش لوبیای رومپی دوباره خودش را نشان دهد.
پوری با حالتی تقریباً معذب و خجولانه گفت: «قربان، با اجازه تون، من مرخص می شم.»
بریگادیر کاپور که بی اعتنا به او به نظر می رسید گفت: «هر طور مایلی پوری، فردا صبح مدارکی رو که درباره ی ماهیندر گوپتا دارم برات می فرستم. تا یک هفته بهم خبرش رو بده. همه ی کثافت کاری هاش رو بهم بگو. بعدش دیگه خودم می دونم چه کار کنم.»
«بله قربان.»
بریگادیر کاپور باتومش را تکان داد و با لحنی سرزنش آمیز گفت: «رو بدنت هم کار کن مرد. من به سن تو بودم هر روز قبل از صبحونه هشت کیلومتر می دویدم.»
«بله قربان.»
قبل از این که کارآگاه مبلغ دستمزدش را بگوید و توضیح دهد که طبق روال کاری اش مبلغی پیش پرداخت برای هزینه ها می گیرد، مشتری جدیدش قدم رو راه افتاد و بازوهایش را مثل پیستون بالا و پایین می برد، انگار داشت به موقعیت دشمن یورش می برد.
پوری صبر کرد تا او از دید دور شود و بعد روی دیواره ای نشست تا نفسش جا بیاید و عرق پیشانی اش را پاک کند.
با خودش گفت: «خدای من، سی و چهار سال!» و سرش را با نارضایتی به دو طرف تکان داد. «تاریخ مصرفش خیلی گذشته. در واقع دیگه قابل مصرف نیست اصلاً.»
آن شب مامان در اتاق نشیمن منتظر پوری بود.
او گفت: «چابی، یه چیز خیلی مهم هست که باید بهت بگم. یه پیشرفت مهم کردم.»
پوری می خواست خم شود تا پای او را لمس کند ولی فقط توانست تا نصفه ی راه برود و گفت: «مامان جان، اگر درباره ی تیراندازیه، لطفاً به خودتون زحمت ندید، گفتنش فایده نداره.»
«چابی، باید گوش کنی. خیلی مهمه. یه پسر خدمتکار...»
کارآگاه حرفش را قطع کرد و گفت: «ببخشید مامان جان، ولی من گوش نمی کنم، قبلاً هم بهتون گفتم، شما قرار نیست تجسس کنید. در واقع اصلاً این کار مامان ها نیست. شما فقط همه چیز رو پیچیده تر می کنید. حالا لطفاً با احترام ازتون خواهش می کنم تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید.»
«ولی چابی، من...»
«نه، مامان جان، همین که گفتم، بحثی نداریم. الان هم می خوام برم سر و صورتم رو بشورم و استراحت کنم.»
پوری به طبقه ی بالا رفت و مامان را در اتاق نشیمن تنها گذاشت تا دوباره همه چیز را مرور کند.
فکر کرد مغرور و یک دنده بودن چابی به پدرش رفته است. اوم چاندر پوری هم همیشه اصرار داشت که او در تجسس هایش دخالت نکند. فقط در چند مورد، مثلاً وقتی یک پرونده حسابی کلافه اش کرده بود، منت گذاشته بود و جزئیات پرونده را با او مطرح کرده بود. گرچه هر بار کمک کرده بود تا سرنخی پیدا شود، شوهرش هرگز نتوانسته بود خودش را راضی کند که علناً او را دستیار خود کند. آن وقت ها هم وقتی مامان یکی از آن خواب هایش را می دید اوم چاندر پوری هیچ توجهی نمی کرد.
مامان در نقش همسر همیشه مجبور بوده از شوهرش اطاعت کند. اما این جا مادر بود و خودش را ملزم نمی دانست به غرایز طبیعی اش اهمیتی ندهد ـ مخصوصاً این بار که پسرش در خطر جدی بود.
جدی تر از حدی که خودش فکر می کرد.
آن روز صبح مامان یک پسر خدمتکار جوان به اسم کیشان را دیده بود که در خانه ی شماره ی ۲۳، چند خانه آن طرف تر، کار می کرد. وقتی از او پرسیده بود که آیا روز تیراندازی چیز مشکوکی دیده یا نه، قیافه اش ترسان شده و با هیجان گفته بود: «من اصلاً نزدیک پشت خونه نبودم!»
«پشت خونه چه اتفاقی افتاد؟»
«هیچی!»
«اگه اون جا نبودی پس از کجا می دونی؟»
سرانجام، بعد از گرفتن چند بستنی بیگ فیست که باعث شده بود به مامان اطمینان کند، کیشان اقرار کرده بود که در زمان تیراندازی پشت خانه ی پوری بوده است.
مامان پرسیده بود: «اون جا چه کار می کردی؟»
او خجالت زده و معذب جواب داده بود: «ام، خب، عمه جان، من...»
مامان در کمک به او گفته بود: «فرض کنیم رفته بودی شیر بخری و داشتی تو راه برگشت دوره می زدی.»
«بله دقیقاً. یادم رفته بود.»
«چی دیدی؟»
«من پشت یه دیوار منتظر... ام، خب...»
«رفته بودی دستشویی کنی؟»
«بله، درسته، خب، صدای تیراندازی ها رو شنیدم. مثل صدای ترقه بودند. دو دقیقه بعدش، یه مرد رو دیدم که بدو بدو از اون ساختمون بیرون می ا ومد.»
کیشان فقط در یک نگاه زودگذر صورت مرد را دیده بود. ولی یک چیز او قابل تشخیص بوده است.
«پوتین قرمز پوشیده بود.»
مامان با شنیدن این حرف به کیشان گفته بود چیزی را که دیده به هیچ احدالناسی نگوید چون آن اطلاعات ممکن است باعث کشته شدن کسی شود.
چابی قطعاً اهمیت پوتین های قرمز را می فهمید، فقط اگر به حرف او گوش می کرد. اما حالا مامان باید به تنهایی جست وجویش را ادامه می داد.
پیش خودش گفت: «بهش نشون می دم مامان ها به دردنخور نیستند.»

نه

سه روز بعد از این که پوری از جیپور رفت، کم تر مردی بود که حواسش متوجه زن جوان روستایی که در خیابان رامگار راه می رفت نشده باشد. ساری روشن کتانی اش شاید بی کیفیت و ارزان بود و آن را مثل کارگرها دورش پیچیده بود، ولی به آن بدن خوش ترکیب زیرش خیلی می آمد. آن طوری که موقرانه شال پهن و بلندش را روی سرش انداخته بود به زیبایی اش می افزود. لبه ی شال را بین دندان هایش گرفته بود و یک چشم هوس انگیز و سرمه کشیده در چهره ی تیره اش می درخشید.
چشم چران ترین مردی که او از کنارش گذشت با لحنی شهوت آمیز بلند گفت: «من خیش می شم و تو زمینم!» یک درشکه چی شکم گنده بود که سوار درشکه اش که با اسب رانده می شد فریاد می زد.
جلوتر، دو کارگر که خط های سفید وسط خیابان را می کشیدند دست از کار کشیدند و به او زل زدند و سروصدای ملچ و مولوچ شهوانی از خودشان درآوردند. یکی شان متلکی به او انداخت.
پینه دوز که بین کفش های پاشه بلند و بی پاشنه، ظرف های چسب و مجموعه ای از چکش ها و میخ ها در گوشه ای نشسته بود رفتارش ملاحظه کارانه تر بود. ولی فکرهایی از سرش گذشت که می دانست مردی متاهل که سه پسر سالم دارد باید از خداوند به خاطر آن ها طلب بخشش کند.
زن جوان با وجود این که کمرو و خجالتی بود، ماهیت نابکار و هرزه ی مردان را خوب می شناخت. به متلک ها و نگاه های خیره شان توجهی نکرد و کیف کوچکی در دست در آن پیاده روی ناهموار به راه خودش به سمت ورودی خانه ی آجای کاسلیوال ادامه داد. درست بعد از دروازه باغبانی را دید که لبه ی یکی از باغچه ها کز کرده بود و یک داس هم بی استفاده کنارش بود. لباس هایش کهنه و پاره پوره بود و چیزی پایش نبود. ولی موهای یک دست سفیدش حالتی روحانی به او داده بود. مثل نوک موج، از پیشانی اش به سمت عقب پیش رفته بود و در اطراف گوش هایش مثل آبشاری پرپیچ و تاب سرازیر شده بود و در نهایت در برکه ای ناآرام و عمیق از ریش فروریخته بود.
باغبان به دوردست خیره شده بود و قیافه اش طوری رویایی بود که اول زن جوان تصور کرد نمود پیری است. ولی وقتی نزدیک تر شد و بوی شیرین دودی را که از سیگار دست پیچ بلند می شد استشمام کرد، متوجه شد که آن حالت آرام را او خودش ایجاد کرده بود.
از چندمتری به باغبان سلام کرد. «نمسته، بابا»، پیرمرد از خواب و رویایش پرید و چشمان خواب آلودش روی تصویری که جلویش می دید متمرکز شد. لبخندی گل و گشاد بر دهانش نقش بست.
یک دستش را بر ریشش کشید و گفت: «آه، پس اومدی، کوچولو، خوبه. منتظرت بودم.»
زن با اخمی از سر تعجب پرسید: «ما هم دیگه رو می شناسیم بابا؟» صدایش بم تر از حدی بود که به ظاهر جوانش بیاید.
«نه، ولی من تو رو تو رویاهام دیدم!»
زن جوان خنده اش گرفت و گفت: «حتماً همین طوره!»
«چرا نمی آی پیش من بشینی؟»
«بابا! اگه دنبال جنازه بودم که می رفتم قبرستون!»
پردل و جرئت بودنش باغبان را به خنده انداخت. «کمی پیش من بمون کوچولو، بهت نشون می دم که جنازه نیستم!»
«وقت ندارم بابا. باید کار پیدا کنم. این جا کار هست؟»
«این جا پیش من هست!»
«بسه دیگه بابا. من که گورکن نیستم! بهم گفتن خانم خونه کارگر استخدام می کنه.»
«خانم خونه همیشه داره کارگر استخدام می کنه. ساعت کاریش زیاده و پولی که می ده کمه. هیشکی زیاد دووم نمی آره.»
«ولی شما که این جا مونده اید.»
«بله من راضی ام. یه سقف بالای سرم دارم و می تونم هر چی لازم داشته باشم بکارم. هر چی رو دود نکنم می فروشم. ولی برای تو مجانیه. تو دوباره حس جوونی بهم بده و منم هر چی بخوای بهت مجانی می دم.»
او که صبرش تمام شده بود گفت: «بعداً بابا! فعلاً باید شکم چند نفر رو سیر کنم.»
پیرمرد با تردید پرسید: «چه کاری می تونی انجام بدی؟»
«بابا! شما ارباب خونه اید؟ به شما باید جواب پس بدم؟ باید بهتون بگم که من خیلی کارا می تونم انجام بدم. می تونم تمیز کنم، شست و شو کنم و غذا بپزم. حتی اتو کردن هم بلدم.»
باغبان یک پک دیگر به سیگارش زد و آرام دودش را بیرون داد، دود از بینی اش بیرون آمد و آرام از صورتش به سمت بالا رفت.
او گفت: «بله، می بینم که خیلی چیزا هستی.»
حرفش زن را به خنده انداخت، ولی باغبان دلیل خنده اش را نفهمید.
زن گفت: «یه خانمی تو بازار بهم گفت که خانم خونه دنبال خدمتکار می گرده.»
«آخریش چند ماه پیش غیبش زد.»
«چی سرش اومد؟»
«کشتندش.»
«از کجا می دونید؟»
«می دونم.»
«کی کشتش؟»
«هر کسی ممکنه باشه.»
«خیلی خاطرخواه داشت؟»
باغبان دوباره خندید. «معروف بود به پانی کوچولو. همه دنبالش بودند. نوبت منم شد! و راننده، و سبزی فروش و ارباب و...»
برای زن زنگ خطری به صدا در آمد و حرفش را قطع کرد: «ارباب؟»
«تعجب کردی؟»
او سریع گفت: «شنیده ام مرد خوبیه.»
«آدما اون طوری که ظاهرشون نشون می ده نیستند. هر وقت خانم خونه نبود، ارباب در اتاق پانی کوچولو رو می زد. خیلی شب ها باهاش خوش می گذروند! از چند کیلومتری صداشون می اومد. ولی کسی که کشتش ارباب نبود.»
«از کجا می دونید؟»
«وقتی دختره غیبش زد ارباب این جا نبود.»
«پس کی قاتله بابا؟»
باغبان شانه بالا انداخت و آخرین پکش را زد و ته سیگارش را که هنوز دود می داد داخل باغچه انداخت. زن رویش را برگرداند و رو به خانه کرد.
پرسید: «برای کار باید از کجا بپرسم؟»
«اون پشت. برو جلو در آشپزخونه.»
زن جوان در مسیر ورودی خانه راه افتاد.
باغبان که از سروصدای پابندهای نقره ای دور قوزک های باریک و تیره ی زن به وجد آمده بود، داد زد: «صبر کن! اسمتو بهم نگفتی.»
او بدون این که بایستد از روی شانه اش داد زد: «سیما!»
«تو رویاهام تو رو می بینم سیما!»
«می دونم بابا!»
سیما زیر آفتاب در مسیر جلو خانه پیش رفت و در امتداد سمت راست عمارت سفیدکاری شده حرکت کرد. در یک مسیر آجری از میان باغچه های گل همیشه بهار و شاه پسند عبور کرد. جلوتر، در ادامه ی مسیر آجری که به پشت خانه می رفت، سهره ها دور یک تکه نان جمع شده بودند و انگار سرگرم رد و بدل کردن اخبار محلی باشند جیک جیک می کردند.
او در آشپزخانه را زد، توصیه نامه ای را که با خودش آورده بود درآورد و در دست گرفت. از طرف یک مقام ارشد و همسرش در دهلی بود، آقا و خانم کوهلی. به زبان انگلیسی نوشته بودند که سیما سه سال برای آن ها کار کرده بود. از نظر آن ها او «فردی بسیار قابل اطمینان، صادق، وفادار و درستکار» بود. در آن نامه شماره تلفن خانم کوهلی هم درج شده بود. کارفرماهای جدید می توانستند با او تماس بگیرند و جزئیات بیش تری بپرسند.
دستیار آشپز، کامات، در را به روی او باز کرد. از لایه ی نازک موی پشت لبش می شد گفت که بیش تر از پانزده سال نداشت. چاقویی در دستش بود که با آن مشغول خرد کردن زنجبیل بود. کامات آشپز را صدا کرد. بابلو وقتی اخم می کرد دماغ درشت و پهنش برافروخته می شد.
او دستانش را با پارچه خشک کرد و با بدگمانی به زن جوان نگاه کرد و پرسید: «اهل کجایی؟»
سیما سعی کرد با لحن مناسب صحبت کند ـ نه خیلی خجالتی و نه خیلی با اعتمادبه نفس. گفت: «قربان، روستای من تو هیماچاله.»
سیما می دانست که همه خدمتکارهایی را ترجیح می دادند که اهل کوه و تپه بودند؛ این افراد قابل اعتمادتر از آن هایی بودند که اهل دشت های کمربند هند بودند. به علاوه، مردم کوه و تپه از قدیم دوره گرد و آشغال جمع کن نبودند، پس اجازه داشتند در تهیه ی غذا کمک کنند.
بابلو پرسید: «چی کار بلدی؟»
سیما مهارت هایش و کمی از تجربیاتش را فهرست وار گفت.
آشپز نامه را از دست او قاپید و گفت: «همین جا منتظر بمون.» و در را توی صورتش بست.
سیما می دانست که انتظاری طولانی در پیش دارد و تقریباً سی دقیقه طول کشید تا در دوباره باز شود. این دفعه خود خانم بود که جلو در ظاهر شد. موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و با لایه ی ضخیمی از گِل سبزرنگ آن را پوشانده بود؛ حنا روی سرش گذاشته بود.
خانم کاسلیوال سیما را برانداز کرد و از او پرسید: «متاهلی؟»
«نه، خانم.»
«چرا نه؟»
«پدرم نمی تونه جهاز بده.»
«چند سالته؟»
«بیست و شش.»
خانم نامه را به او برگرداند.
خانم کاسلیوال گفت: «به دهلی زنگ زدم»، ولی از گفت وگویش با خانم کوهلی هیچ توضیحی نداد. «من یه خدمتکار لازم دارم که شست و شو و نظافت کنه. می تونی همین الان شروع کنی؟»
سیما با تکان سر تایید کرد.
«دستمزدت سیصد روپیه در ماهه به اضافه ی وعده های غذایی. ضمناً باید تو خونه ساکن باشی.»
آن مبلغ پایین تر از نرخ بازار بود، مخصوصاً برای کسی که باید در خانه ساکن می ماند، یعنی هفت روز هفته.
سیما به حلقه ی ازدواج الماس خانم و گوشواره هایش که با آن جور بود و چند هزار روپیه می ارزید نگاه می کرد و گفت: «خانم، خیلی کمه.»
خانم کاسلیوال عجولانه نچ نچی کرد و گفت: «سیصد تا خوبه.»
«چهارصد و پنجاه تا؟»
«سیصد و پنجاه تا. یک کلام.»
سیما چند لحظه ای به مبلغ پیشنهادی فکر کرد و بعد با اکراه سر تکان داد و قبول کرد.
خانم کاسلیوال گفت: «خیلی خوبه. یکشنبه ها تعطیلی و می تونی از خونه بری بیرون، ولی روزهای دیگه باید خونه باشی. از جیم شدن و مهمون هم خوشم نمی آد. فهمیدی؟»
سیما دوباره با تکان سر تایید کرد.
«بابلو وظایفت رو بهت می گه. هرگونه دزدی ای بکنی بلافاصله با پلیس تماس می گیرم. تا سه روز اگه ازت راضی نبودم باید بری.»
خانم کاسلیوال سیما را به داخل آشپزخانه راهنمایی کرد و آن جا به بابلو گفت که بی معطلی او را مشغول کار کند.
***
روز طولانی و سختی برای سیما بود. اول در آشپزخانه در خرد کردن پیازها، ورز دادن خمیر نان، پاک کرد ماش و جوشاندن شیر برای تهیه ی پنیر کمک کرد. بعد باید کف چوبی راهروها و اتاق ناهارخوری را تمیز می کرد. سی دقیقه برای ناهار به او وقت دادند. ناهارش مقداری خوراک سبزیجات بود که بیرون آشپزخانه چمباتمه زد و تنهایی خورد. بعد، او را به بازار نزدیک خانه فرستادند تا سه بسته ی سنگین حبوبات بگیرد و یک بسته برشتوک برای صبحانه ی ارباب. بقیه ی بعدازظهر هم به شست و شو گذشت.
سیما حین کار حتی فرصتی برای حرف زدن با همکارهایش هم نداشت، چه برسد به این که با آن ها آشنا بشود. بابلو کم حرف می زد و وقتی هم حرف می زد، فحش از دهانش خارج می شد. بیش تر اوقات مخاطبش کامات بود که شلخته و فراموش کار بود و برنج را زیادی می پخت و روغن را در زهکش می ریخت. راننده، سیندو، که فقط یک ماه بود در آن خانه کار می کرد، کل صبح را در مسیر ورودی خانه مشغول حرف زدن با موبایلش بود و هم زمان ماشین تاتا ایندیکای قرمز خانم کاسلیوال را تمیز می کرد و برق می انداخت. جوری با ماشین رفتار می کرد که انگار الماس کوه نور بود. راننده ی ارباب، آرجون، که به جای مونالال استخدام شده بود، حدود ساعت دوازده سر و کله اش پیدا شد، گرچه واکنشش به دیدن سیما دیدنی بود، فقط آن قدری زمان داشت که تندتند غذایش را بخورد و ناهار ارباب را بردارد و به اداره برگردد.
سیما فرصت چندانی برای صحبت کردن با کارکنان غیر ثابت هم پیدا نکرد. دختر ظرف شوری بود که یک ساعت می آمد و تمام قابلمه ها و تابه ها را می سابید و بعد به نوبت برای شستن ظرف به چند خانه ی مجاور می رفت. معلوم بود که خیلی از بابلو می ترسید و سر ظرف شویی تمام مدت سرش پایین بود. آرایشگری که برای بند انداختن و ماساژ خانم می آمد افاده ای بود و به زور یک لطفاً و ممنون به خاطر چای از دهانش درمی آمد. و توالت شور، دالیت، که از قبیله ی آشغال جمع کن های حاشیه ی جیپور بود، لال بود.
تنها کسی که سیما توانست درست با او حرف بزند جایا زن خدمتکار جوان دیگری بود که از اوایل ماه اوت در آن خانه مشغول به کار بود.
اواخر بعدازظهر، وقتی خانم برای دیدن دوستانش بیرون رفت ، آن دو با هم مشغول کار شدند و ایوان را جارو زدند و تمیز کردند. از آن جا که جایا به شدت خجالتی بود و کاملاً معلوم بود آدم شادی نیست، سیما با حرف زدن درباره ی برخی اتفاق های زندگی اش یخ را شکست. او درباره ی روزهایی حرف زد که همراه یک گروه نمایش دوره گرد در ایالت آسام بوده؛ سالی که دایه ی بچه های تعدادی از سوسیالیست های دهلی بوده؛ و تجربه اش به عنوان مسئول بار بمبئی و این که چه طور تاجران میلیونر عاشقش شده بودند و از او خواستگاری کرده بودند.
تمام این داستا ن ها حقیقی بودند، گرچه بسیاری از جزئیات حول و حوش شان را برای مخاطب تغییر داده بود.
جایا از شنیدن این داستان ها خوشش می آمد و به سرعت جذب دوست جدیدش شد. در چند موقعیت حتی لبخند هم به لبانش آمد.
آن شب وقتی تمام کارهای خانه تمام شد، جایا سیما را به محل اقامت خدمتکارها در پشت ساختمان راهنمایی کرد.
کلاً پنج اتاق آن جا بود. باغبان اولی (از سمت چپ) را اشغال کرده بود؛ بعدی متعلق به کامات بود؛ سومی خالی بود؛ چهارمی هم که پوستر مریم مقدس و هریتیک روشن به دیوارش بود خالی بود؛ و آخری هم متعلق به جایا بود.
جایا هشدار داد که اتاق چهارم را برندارد چون درش تاب برداشته بود و درست بسته نمی شد. ولی سیما گفت دوست دارد اتاق های شان کنار هم باشد. به علاوه در را می شد درست کرد.
آن ها با هم اتاق را تمیز کردند و پوستر را از دیوار کندند. بعد، سیما بت هایش را از کیفش در آورد. آن ها را روی لبه ی باریک پنجره چید و عودی روشن کرد و دعا خواند.
دو خدمتکار بقیه ی شب را به حرف زدن و تعریف کردن قرارهای عاشقانه شان سپری کردند. سیما داستان های بیش تری از گذشته ی پرماجرایش تعریف می کرد و هرازگاهی از جایا درباره ی بقیه ی خدمه می پرسید.
خیلی زود، متوجه شد که باغبان تمام مدت نشئه بود و همیشه شب ها از فرط مستی بیهوش می شد. بابلو همجنسگرا بود، ولی تظاهر می کرد که نیست؛ با این که فیلمی از سلمان خان نبود که ندیده باشد. کامات اغلب می نوشید و خیلی پرخاشگر می شد و شایعه شده بود که به یک دختر که در خانه ای دیگر کار می کند تجاوز کرده است.
ساعت ده تصمیم گرفتند بخوابند و سیما به اتاق خودش برگشت.
او شنید که جایا در اتاقش را بست و کلید را در قفلش چرخاند. تلاش کرد خودش هم همین کار را بکند و بالاخره موفق شد.
یک ساعت بعد، سیما با صدای سوت بیدار شد. و بعد یک نفر سعی کرد در اتاقش را باز کند.
داد زد: «کیه؟» ولی هیچ جوابی نیامد و صدای پاهای کسی را شنید که فرار می کرد.
با احتیاط از رختخواب بیرون آمد، رفت سمت در، بازش کرد و بیرون را نگاه کرد. تاریکی مطلق بود و هیچ کس دیده نمی شد.
در دست راستش یک چاقوی نپالی ده سانتی بود که همیشه شب ها زیر بالشش می گذاشت.

ده

شرکت خصوصی ترین کارآگاهان در بازار خان پانزده خط تلفن داشت که فقط شش تای آن ها به طور رسمی استفاده می شدند. بقیه مخصوص عملیات سری بودند.
هر کدام از این نه خط، گوشی و پیغام گیر و ضبط صوت مخصوص خود را داشتند که روی میزی طویل در اتاق ارتباطات در آن طرف راهروی جلو دفتر پوری چیده شده بودند. جلو هر تلفن یک تخته ی رسم بود با یادداشت هایی درباره ی نحوه ی استفاده از آن خط و این که دقیقاً چه طور باید جواب داده می شد.
این یادداشت ها به درد خانم چادنا می خورد که کارش جواب دادن به نه تلفن با صداهای مختلف بود.
کاری مهم ولی بسیار ساده بود. بیش تر اوقات، تنها کاری که باید می کرد این بود که تظاهر کند مسئول پذیرش یا تلفنچی است و بعد تماس را یا به پوری یا یکی از مامورانش وصل کند.
مثلاً به تازگی خطوط یک و چهار به «فرآورده های دارویی هندوستان» اختصاص یافته بود. این بخشی از پرونده ای از طرف ایالت بیهار بود برای بررسی فروش غیرقانونی تریاکی که قانونی کشت شده بود. از خانم چادنا خواسته شده بود تمام تماس هایی را که به آن دو خط می شود این طور جواب بدهد: «فرآورده های دارویی هندوستان، کار ما تامین سلامتی شماست، چه طور می تونم کمک تون کنم؟» بعد باید آن ها را به پوری، که مثلاً نامش رانجان روی بود و مدیرعامل بود، وصل می کرد.
ولی در اوقات دیگر، خانم چادنا که عضو انجمن نوپای تئاتر جنوب و یک مقلد بااستعداد بود، باید نقش های پیچیده تری بازی می کرد. او کارش را دوست داشت چون می توانست بیش تر وقتش را به بافندگی بگذراند.
در حین یکی از بررسی های زناشویی اخیر، خط هفت به خدمات «پرحرارت و شهوت انگیز» اختصاص پیدا کرده بود، و خانم چادنا باید لحنی خاص به خودش می گرفت و به اشخاصی که تماس می گرفتند برای رزرو کسی به نام خانم نینا وقت می داد.
فعلاً تا مدتی، خط نه به یک رستوران بیرون بر چینی به نام «سریع و خوشمزه» اختصاص پیدا کرده بود و خانم چادنا باید لحنی شتاب زده و بی قرار به خود می گرفت و سوال هایی این چنینی می پرسید: «می خواید مرغ چیلی تون چه قدر تند باشه؟»
برای این که همه چیز واقعی جلوه کند، اتاق ارتباطات مجهز به یک سیستم صوتی مخصوص بود. آن را خرپول کار گذاشته بود و به صورت خودکار عمل می کرد. هر وقت تماسی برقرار می شد، دستگاه صدای پس زمینه ی مناسب را پخش می کرد.
برای فرآورده های دارویی هندوستان، صدای خاصی نیاز نبود، فقط صداهای یک دفتر کار: صدای تایپ، زمزمه، و صدای زنگ تلفن های دیگر از دور. تماس های خط پرحرارت و شهوت انگیز با نسخه ی ملایم موسیقی لاو استوری همراه بود. و وقتی کسی با سریع و خوشمزه تماس می گرفت، خانم چادنا از وسط سروصدای دیگ و قابلمه و زودپز و فریادهای آشپزهای عصبانی حرف می زد.
معمولاً پوری می توانست به خانم چادنا بگوید که قرار است چه تماسی گرفته شود.
صبح همان روزی که سیما در جیپور درخواست کار در خانه ی راج کاسلیوال داد، کارآگاه به خانم چادنا گفت که منتظر باشد خط شش حدود ساعت نه زنگ بخورد.
وقتی تماس برقرار شد نزدیک ساعت نه و نیم بود.
خانم چادنا ژاکتی را که داشت برای کم سن و سال ترین نوه اش می بافت کنار گذاشت و با یک «جانم؟» مودبانه به تلفن جواب داد.
زن پشت خط سراغ شخصی به نام خانم کوهلی را گرفت.
خانم چادنا این دفعه با صدای خودش به انگلیسی گفت: «بله خودمم.»
گفت وگو درست همان طور که پوری پیش بینی کرده بود پیش رفت. شخص تماس گیرنده، یک خانم خوش صحبت به نام خانم کاسلیوال، در طول مقدمه ی دودقیقه ای اش اعلام کرد که یک خانه ی بزرگ در جیپور دارد، شوهرش یک وکیل اسم و رسم دار است، و پسر زیبایش در لندن مشغول تحصیل است.
سرانجام رفت سر اصل مطلب. این که آیا یک دختر خدمتکار به نام سیما برای خانواده ی کوهلی کار می کرده؟
خانم چادنا جواب داد: «به مدت حدود سه سال. خدمتکار خیلی خوبی بود.»
خانم کاسلیوال پرسید: «می تونم بپرسم چرا مرخص شد؟»
«راستش پسر بزرگ من و خونواده اش از ماموریت تو کاتماندو برگشتند و با خودشون یه خدمتکار آوردند، پس دیگه نیازی به اون دختر نبود.»
خانم کاسلیوال انگار که نیاز داشت بیش تر متقاعد شود پرسید: «یعنی شما هیچ شکایتی ازش نداشتید؟»
خانم چادنا گفت: «به هیچ وجه، اون از خدمتکارهای بنجل خیلی سرتره.»
گفت وگو به موضوعات دیگر کشیده شد، چون خانم کاسلیوال اسم چند نفر را آورد. او دعوت کرد که دفعه ی بعد که خانواده ی کوهلی به جیپور رفتند برای صرف چای به خانه ی آن ها بروند.
خانم چادنا بعد از این که گوشی را گذاشت، شرح تماس را روی تخته ی مناسب نوشت و با پوری تماس گرفت تا خبر بدهد که گفت وگو خوب پیش رفته بود. بعد سراغ بافتنی اش برگشت و طبق برنامه در انتظار تماس بعدی ماند. قرار بود جوانی که می خواست داماد شود با خط هفت تماس بگیرد و برای خدمات خانم نینا وقت بگیرد.
***
پوری انتظار نداشت حداقل تا ۲۴ ساعت دیگر خبری از کرم پودر بشنود. او با خودش تلفن همراه نبرده بود پس مجبور بود برای زنگ زدن به پوری به تلفن عمومی برود.
خارج شدن از خانه کار سختی بود، ولی کارآگاه بعد از کار کردن با آن زیباروی نپالی در چند عملیات تردیدی نداشت که او راهی پیدا می کرد.
به خواست پوری، مهتابی دو نفر از افرادش را هم به جیپور فرستاده بود. شوشی و زیا روز قبل به جیپور رسیده بودند و ماموریت شان پیدا کردن راننده ی قبلی کاسلیوال، مونالال، بود و پیدا کردن مکانی در جاده ی آجمر که جسد زن ناشناس در ۲۲ اوت پیدا شده بود.
در ضمن، یک سرنخ دیگر هم بود که باید دنبال می شد: سنگ هایی که پوری در اتاق مری پیدا کرده بود. او هماهنگ کرده بود که آن ها به دست پروفسور راجش کومار در دپارتمان زمین شناسی دانشگاه دهلی برسند.
پوری به الیزابت رانی که جلو میز رئیس منتظر مانده بود تا او سنگ های کوچک را یکی یکی داخل پاکت بگذارد گفته بود: «شاید دکتر بتونه بهم سرنخی بده که اون سنگ ها مال کجاند.»
پوری گفت: «زیر هر سنگی رو باید بگردیم، نه خانم رانی؟» و از این بازی ای که با کلمات کرده بود پیش خودش خندید. «بدون شک تیری در تاریکیه، ولی هیچ سرنخی بی اهمیت نیست، درسته؟»
او جواب داد: «بله قربان»، و برگشت به میز کار خودش که هماهنگی های لازم را انجام دهد تا پاکت به دفتر پروفسور کومار ارسال شود، پروفسور کوماری که الیزابت رانی مخفیانه دلش برایش می لرزید.
پوری که با آن پیچک های ابریشمی که دورتادورش را گرفته بودند مثل عنکبوتی در میان تار بود روی صندلی اش نشست و خیالش راحت بود که تمام رازهای جزئی خانواده ی کاسلیوال به زودی برملا می شود. هیچ کارآگاه دیگری در هند نبود، چه خصوصی چه غیرخصوصی، که بهتر از او آن مسئله را حل کند. و (همان طور که خود پوری برخلاف میلش اذعان داشت) فقط یک نفر بود که با او برابری می کرد.
زبروزرنگ های جوان که یک راست از مدرسه ی کارآگاهی آمده بودند (مثل آن احمق لعنتی، هارون نمی دانم چی، که همیشه یک دست کت و شلوار ابریشمی می پوشید و موهایش را جوری ژل می زد که هر تبهکاری او را از یک کیلومتری تشخیص می داد) مطمئناً در رقابت چیزی برای ارائه نداشتند. مشکل این تازه به دوران رسیده ها این بود که فیلم های آمریکایی زیاد می دیدند و فکر می کردند هر پرونده ای را می شود با رفتن سر صحنه ی جرم و استفاده از نور ماوراءبنفش حل کرد.
البته این طور نبود که استدلال جایگاه خودش را نداشته باشد. همان طور که پوری در یکی از سخنرانی های اخیرش در اداره ی مرکزی تحقیق و تفحص دهلی (معادل هندی اف بی آی) به گروهی از کارآموزان گفته بود، هندی ها در این زمینه پیشگام بوده اند.
کارآگاه از روی متن سخنرانی که الیزابت رانی تایپش کرده بود و روی دستور زبان انگلیسی اش حسابی کار شده بود، خوانده بود: «در قرن پانزدهم، یک مامور تفحص دادگاه دهلی، بیرام خان، پرونده ی قتل بسیار ظالمانه ی فاحشه ی مغول اعظم را با تطبیق دادن موی معلق در وانی که خواجه ی محبوب علی خان فاحشه را غرق کرده بود حل کرد. هم چنین شیمی دان تامیل زبان، بهوگر، را فراموش نکنیم که راه آزمایش ماده را باز کرد. برای مثال، او مقایسه های گسترده ای بین خاکسترهای تنباکو انجام داد. این دستاورد بسیار مهم بود و نیم قرن قبل کارآگاه بریتانیایی، شرلوک هولمز، رساله ای درباره ی همین موضوع نوشت بدون این که از کار پیشین اطلاع چندانی داشته باشد.»
پوری هم چنین درباره ی عزیز الحق بزرگ و هِم چاندرا بوس هم صحبت کرد که سیستم طبقه بندی آثار انگشت را گسترش دادند و در سال ۱۸۹۷ اولین اداره ی انگشت نگاری را در کلکته افتتاح کردند ـ گرچه اعتبار این صنعت پیشگام از آنِ سر ادوارد ریچارد هنری بود.
او اضافه کرده بود: «بنابراین همین طور که مشاهده می کنید، استدلال مطمئناً کاربرد خود را دارد، اما هیچ جایگزینی برای روش جمع آوری اطلاعات که خوب ولی ازمدافتاده است وجود ندارد. می توان گفت که میکروسکوپ نمی تواند با قدرت چشم انسان برابری کند.»
طبیعتاً در این زمینه، هند راهنمای جهان هم بوده است.
«حدود دو هزار و سیصد سال پیش، اجداد آقای جیمز باند در غارها زندگی می کردند. در آن روزهای دور و تاریک خانم مانی پنی یا آقای کیو(۹) در کار نبوده و تنها ابزار موجود سنگ های چخماق بوده که به هم می مالیدند تا آتش روشن کنند.»
این حرف خنده ی رضایت بخش مخاطبان را در پی داشت.
کارآگاه ادامه داده بود: «اما در همان دوره در هند، ما شاهنشاهی عظیم مائوریا را داشتیم. البته بنیان گذار عظیم ترین سلسله ی ما نابغه ی سیاسی چاناکیا بود. او بود که چیزی را که می توانیم هنر جاسوسی بنامیم بنیان گذاری کرد. در واقع او اولین سردمدار جاسوسان در جهان بود که شبکه ای از ماموران مخفی زن و مرد ایجاد کرده بود. این افراد در کل امپراتوری و پادشاهی های مجاور فعالیت می کردند.»
نیازی نبود پوری به کارآموزان یادآوری کند که این چاناکیا بود که اولین رساله ی جهان درباره ی کشورداری، یعنی ارته شاستره، را نوشته بود. این رساله یک راهنمای عملی فوق العاده بود برای اداره و پرورش یک جامعه ی پیش رونده و با عدالت که حکم رانان جدید هند، و جهان، باید خوب مطالعه اش کنند. اما او توجه مخاطبان را به بخشی که درباره ی اداره ی یک سرویس سری بود جلب کرد و یک قسمت را خواند:
«ماموران سری باید از بین یتیمان به خدمت گرفته شوند. آن ها باید این فنون را آموزش ببینند: تفسیر علائم و نشانه ها، کف خوانی و فنون مشابه تفسیر نشانه های بدن، شعبده و حقه بازی، وظایف چهار اشرمه(۱۰)، مراحل زندگی، و علم طالع بینی و غیب گویی.متناوباً می توانند تحت تعلیمات علم طبیعی و جامعه شناسی، هنر رابطه ی انسان و جامعه قرار بگیرند.»
پوری توضیح داد که چاناکیا توصیه کرده بود که در حین انجام عملیات های سری از قیافه های مبدل مختلف استفاده شود.
او گفت: «صاحبان روسپی خانه ها، قصه گوها، بندبازها، آشپزها، سرشورها، حافظان پورانه(۱۱)ها، گاوچران ها، صومعه نشین ها، تربیت کننده های فیل، مارگیرها و حتی خدایان فقط برخی کسانی هستند که باید به شکل آن ها درآمد. چاناکیا به مامورانی که می خواهند در یک شهر نفوذ کنند پیشنهاد کرده قیافه ی تاجران را به خود بگیرند؛ آن هایی که در خطوط مقدم فعالیت می کنند باید نقش گاوچران را به عهده بگیرند. وقتی یک مامور سری بخواهد در یک خانه ی خصوصی نفوذ کند، باید حتماً از قوزی ها، کوتوله ها، خواجه ها، زن هایی که در هنرهای مختلف ماهرند و آدم های لال استفاده کند.»
البته این روزها کوتوله ها را راحت نمی توان به کار گرفت چون خیلی از آن ها در بالیوود کار پیدا کرده اند. طبقات ثروتمند دیگر تمایل ندارند قوزی ها را به عنوان خدمتکار استخدام کنند. تغییر قیافه دادن به یک راهبه هم دیگر راه مطمئنی برای دسترسی به خانه ی یک شخص والامقام نیست. و از وقتی که بسته های شامپوی یک روپیه ای در دکه های خوراکی فروشی پیدا می شود، دیگر سرشوری هم شغل امکان پذیری نیست.
اما هم چنان ارته شاستره پایه و اساس روش کار پوری بود. جدا از بخش مربوط به جذب نیرو، آموزش و استفاده از آدمکش ها، این رساله امروزه هم کماکان همانند دوران حکمرانان شاهنشاهی عظیم مائوریا آموزنده و کاربردی بود.
در طول این مدت شخصیت انسان تغییر چندانی نکرده است.
او این طور نتیجه گیری کرد که «امروزه، انسان می تواند فقط در عرض چند ساعت از یک طرف سیاره به طرف دیگر پرواز کند. دستاوردهای علمی به اوج خود رسیده اند. با این حال، شر و بدی بیش تر از گذشته در جریان است، مخصوصاً در شهرهای پرجمعیت مثل دهلی.»
پوری معتقد بود دلیلش این است که جهان هنوز در گذر از دوران کالی یوگا(۱۲) یا عصر گناه است؛ دوران هرزگی و فروپاشی اخلاق.
«مدار اخلاقی انسان ها بیش تر و بیش تر در حال چرخش ۱۸۰ درجه ای است. پس باید هشیار باشید. به یاد داشته باشید که در جنگ کوروکشترا کریشنا به آرجونا چه گفت. " انجام وظایف اخلاقی به تمام کارهای دیگر ارجحیت دارد، چه کارهای معنوی و چه مادی."»

یازده

حالا که کرم پودر در خانه ی کاسلیوال بود، پوری تصمیم گرفت به پرونده ی بریگادیر کاپور برگردد.
چند ساعتی مشغول تلفن زدن و بررسی پیشینه ی داماد آینده بود و خیلی زود متوجه شد که ماهیندر گوپتا را بیش تر شب ها می شود در باشگاه گلف گلدن گرینز پیدا کرد.
باشگاه در محله ی نویدا بود، منطقه ی توسعه ی صنعتی اوکلای شمالی در شرق دهلی که یکی از بهترین مناطق دهلی برای افراد سطح بالای ثروتمند و محله ای اسم و رسم دار بود. برای رسیدن به آن جا ترمزدستی مسیری را انتخاب کرد که از آرامگاه همایون و بازار آشفته ی بوگال می گذشت. همه چیز در آن بازار در پیاده رو فروخته می شد، از توالت گرفته تا نردبان ساخته شده از بامبو و تشک پنبه ای.
حدود ساعت هفت، اتومبیل سفیر از روی پل عوارضیِ روی رود یامونا به سمت شرق عبور کرد.
ترمزدستی اخیراً شنیده بود که پوری با کسی حرف می زد و به خاطر سرنوشت آن رود مقدس می نالید. گویا او و دوستانش در جوانی در آن رود شنا کرده بودند. آخر هفته های تابستان، با قایق موتوری از آن می گذشتند تا از کشاورزان آن طرف رود هندوانه بخرند. ولی حالا، با آن بوی وحشتناکی که ماشین را پر کرده بود، یامونا فقط یک گنداب عظیم بود که هر سال سه میلیارد لیتر فاضلاب در آن ریخته می شد.
آن طرف پل برای ترمزدستی سرزمینی ناشناخته بود؛ او هرگز به نویدا نرفته بود. امیدوار بود آن جا علامتی باشد که مسیر باشگاه گلف را نشان دهد، ولی هیچ چیز نبود. دل به دریا زد و به پوری گفت که راه را بلد نیست.
«قربان، می شه راهنمایی کنید؟»
اقراری چنین صادقانه اصلاً برای ترمزدستی عادی نبود. او راننده ی تاکسی سابق در دهلی بود و به خودش اجازه نمی داد اقرار کند که آدرسی را بلد نیست. این موضوع تا حدی به غرورش مربوط می شد. پشت فرمان تنها جایی بود که او احساس پادشاهی می کرد. و کدام پادشاه است که دوست داشته باشد ضعف نشان بدهد؟
ولی بیش تر به این خاطر بود که رئیس قبلی اش، رندی سینگ، صاحب تاکسی سرویس رگال بی هند، که پیشکسوت ترمزدستی هم بوده، همیشه تاکید می کرد که اگر مسافر مسیر رسیدن به مقصد را نمی داند، این حق طبیعی راننده است که خیلی شاهانه سرکیسه اش کند.
این منطق از پدر رندی سینگ به او منتقل شده بود، بابا سینگ پیر که با دزدیدن گاومیش کسب درآمد می کرد، پس عقیده ی خانواده ی سینگ این بود: «اون ها که دارند؛ پس چرا ما نداشته باشیم؟» به علاوه، رندی سینگ معتقد بود که این وظیفه ی هر راننده ی تاکسی است که راه و روش سرکیسه کردن مشتری اش را پیدا کند. او در دفترش یک نقشه ی به روز از عملیات های جاده ای کنونی و مسیرهای انحرافی دهلی داشت. هر روز صبح، به افرادش درباره ی نقاط خوبی که مطمئناً باعث تاخیر حسابی می شدند اطلاعات می داد. او هم چنین به مسئولان اداره ی حمل و نقل رشوه می داد. کار این اداره نصب نرخ کرایه ی مصوب دولت بود که برای جلوگیری از فریب مسافر نصب می شد. با این کار او به ازای هر یک و نیم کیلومتر سه پایسا(۱۳) اضافه پول گرفته می شد. او این سود اضافه را به نفع خودش به نسبت هفتاد سی بین خودش و راننده تقسیم می کرد.
جای تعجب نداشت که این تاکسی سرویس شکایت های زیادی از مشتریانش دریافت می کرد. ولی رندی سینگ هیچ وقت روی خوش نشان نمی داد. او به راننده هایش یاد می داد که چه طور در برابر مسافرهای ناراضی واکنش نشان بدهند. به آن ها می گفت که ادای یک روستایی هالو را درآورند که تازه به شهر آمده است. «ببخشید قربان! سواد ندارم قربان! گیج شدم قربان!»
ولی کارفرمای جدید ترمزدستی همه چیز را جور دیگری می دید. اگر صداقت کامل به خرج نمی دادی و سعی می کردی راه را بیهوده طولانی کنی؛ اگر وارد یک مسیر قدیمی می شدی بعد توقف می کردی و مسیر را از رهگذرهای نابلد می پرسیدی و درنتیجه صدبار دور می زدی، کارآگاه به شدت خونش به جوش می آمد.
او تازگی ها یک بار که ترمزدستی وانمود کرده بود اطراف مصطفی آباد را بلد است ولی در عوض مدام در بهاجانپورا دور خودشان چرخیده بودند سرش داد زده بود و گفته بود: «احمق کودن!»
با توجه به احترامی که ترمزدستی برای رئیس قائل بود، شنیدن چنین حرف هایی برایش ناراحت کننده بود. پوری با وجود تمام قدرت استنتاجی که داشت در خیلی از مناطق حومه ای جدید دهلی نو گم شده بود. نقشه اش که به روز ترین نقشه ی موجود در بازار بود دو سال قبل چاپ شده بود و خیلی از جاده ها و ساختمان هایی که تازه سبز شده بودند در آن نقشه نبودند.
خیلی بد بود که در دهلی علامت های راهنما کمیاب بودند. یا این که خیلی از «منطقه» ها، که آدم را یاد سیستم های سیاره ای فیلم های علمی تخیلی هالیوود می انداختند، درست مثل مرزهای نوی کهکشانی، اسرارآمیز بودند. راننده ممکن بود به منطقه ی ۱۵ برسد و انتظار داشته باشد که منطقه ی ۱۶ هم نزدیک همان جا باشد، ولی در کمال تعجب وقتی خیابان را دور می زد در عوض از منطقه ی ۲۸ سر درمی آورد.
اخیراً وقتی ترمزدستی به آدرس گورگان، منطقه ی ۱۷، فاز ۱۴، خیابان دی، بلوک سی، آپارتمان ۳ پی فرستاده شده بود بیش تر از یک ساعت طول کشیده بود تا آن جا را پیدا کند.
در مورد باشگاه گلف گلدن گرینز، خود پوری هم قبلاً هرگز به آن جا نرفته بود. پس وقتی ترمزدستی اقرار کرد که مسیر را بلد نیست، کارآگاه به او گفت که از یک نفر آدرس بپرسد. ولی نه از هر کسی.
پرسیدن از کارگرهای غیربومی ممنوع بود. پوری معتقد بود آن ها عادت به آدرس دادن ندارند چون از روستاهایی آمده بودند که همه هم دیگر را می شناخته اند و جاده ها اسم نداشتند.
«آدرس هر جایی رو که ازشون بپرسی می گن "اون جا".»
راننده های دیگر هم قابل اعتماد نبودند چون نصف آن ها احتمالاً خودشان گم شده بودند.
به نظر پوری مشاوران املاک و راننده های ریکشا مناسب آدرس دادن بودند چون آن ها باید مناطقی را که در آن کار می کردند خوب می شناختند. به پیتزابَرها هم می شد اعتماد کرد.
کمی بعد از خروج از بزرگراه نویدا، ترمزدستی یک موتور وسپا پیدا کرد که یک جعبه با آرم دومینو پشتش بود و پشت یک چراغ قرمز کنارش توقف کرد.
وسط سر و صدای کامیونی که دود گازوئیل زیادی بیرون می داد، به هندی خطاب به پسرک پیک موتوری داد زد: «داداش، این گالف گالدن گرینز کجاست؟»
واکنشی که به سوال او نشان داده شد یک حرکت ناگهانی دست به سمت بالا بود و چشمان درهم کشیده ای با یک علامت سوال.
ترمزدستی تکرار کرد: «گلفِ گالدن گرینز، گالف گالدن گرینز»،
ناگهان پسرک پیک موتوری از گیجی درآمد و فهمید. «آهااا! باشگاه گالف گالدن گرینز!»
«خودشه!»
«منطقه ی ۴۲!»
«داداش! خب منطقه ی ۴۲ کجاست؟»
«کنار دبیرستان تولیپ!»
«خب دبیرستان تولیپ کجاست؟»
«کنار باغ اوم!»
«خب باغ اوم کجاست؟»
پسرک پیک موتوری عصبانی شد و با ملغمه ای از انگلیسی و هندی داد زد: «سینما اروس رو رد کن می رسی به منطقه ی ۱۹! سر چهارراه بی پی او بپیچ به راست می رسی به فاز ۳! از ته منطقه ی ۴۲ برو تو!»
کمی بعد، ترمزدستی رئیس را به جلو در باشگاه رساند و به محوطه ی پارکینگ رفت. می دانست که باید مدت زیادی منتظر بماند. ولی این بار اصلاً از این موضوع دلخور نبود و به پشتی صندلی اش تکیه داد تا از دیدن منظره لذت ببرد.
به ذهنش رسید که با گوشی موبایلی که پوری به او داده بود چند عکس از آن منظره ی زیبا بگیرد. وگرنه چه طور می توانست به آدم های روستایش ثابت کند که جای به این خلوتی و زیبایی وجود دارد؟
***
پوری عضو باشگاه گلف گلدن گرینز نبود، گرچه دوست داشت باشد. نه به خاطر بازی کردن (او اصلاً تحمل این بازی را نداشت، توپ همیشه داخل آن برکه های لعنتی می افتاد) بلکه برای ایجاد ارتباط در میان جماعت پول ساز جدید هند، شرکت برون سپاری فرایندهای تجاری و شرکت چندملیتی.
این افراد را ـ هم چون بسیاری از سیاستمدارها، مقامات ارشد و قاضی های ارشد دادگاه ـ اغلب می شد در این باشگاه های جدید در جنوب و شرق پایتخت پیدا کرد. در دهلی همه ی معاملات بزرگ در زمین چمن انجام می شد. برای یک کارآگاه هندی گلف بازی کردن تبدیل شده بود به یک مهارت حیاتی مثل باز کردن قفل. در چند سال اخیر، پوری مجبور شده بود برای کلاس های خصوصی، یک ست تجهیزات گلف با مارک تایتلیست و لباس مناسب ازجمله جوراب دارای طرح لوزی حسابی هزینه کند.
ولی هزینه های باشگاه در حد توان او نبود و اغلب باید از دیگران می خواست که او را به عنوان مهمان ثبت نام کنند.
رینکو، صمیمی ترین دوست دوران بچگی اش به تازگی عضو آن باشگاه شده بود.
او با یک جفت چکمه ی کابویی الیگیتور، شلوار جین و تیشرت سفیدی که طرح عقاب آمریکایی رویش دوخته شده بود در قسمت پذیرش ایستاده بود.
«از دیدنت خوشحالم رفیق! انگار یه چند کیلویی اضافه کردیا!»
هم دیگر را بغل کردند و کارآگاه گفت: «ای عوضی، ببین کی به کی می گه! حالت چه طوره؟»
خانواده ی رینکو همسایه ی خانواده ی پوری در باغ پنجابی بودند و آن دو با هم در خیابان بازی کرده بودند و بزرگ شده بودند. در کل سال های نوجوانی شان از هم جدانشدنی بودند. ولی در بزرگسالی از هم جدا شده بودند.
کار نظامی پوری باعث شده بود با آدم ها، مکان ها و تجربه های بسیاری مواجه شود، و بدین ترتیب دیدش گسترش پیدا کرده بود. برعکس، رینکو با یک دختر نوزده ساله ی همسایه ازدواج کرده بود که آرزوی اصلی اش در زندگی این بود که در جشن عروسی اش جواهر چهارصد گرمی به خودش آویزان کند. او راه پدرش را در ساخت و ساز پی گرفته بود و در حین رشد و رونق ده سال گذشته، با ساختن آپارتمان های چندطبقه ی کم هزینه در گورگان و دوارکا حسابی پول به جیب زده بود.
کم تر صنعتی به اندازه ی صنعت ساخت و ساز در دهلی آلوده است، و رینکو همه ی قوانین را زیر پا گذاشته بود. سیاستمداری در شمال هند نبود که رینکو معامله ی نادرستی با او نکرده باشد؛ هیچ مقام ارشد منطقه ای یا مامور درجه داری نبود که از او یک کیسه ی پر از پول دریافت نکرده باشد.
در زادگاهش در باغ پنجابی، جایی که هنوز هم با مادرش و همسرش و چهار بچه اش در خانه ی پدری اش زندگی می کرد، پدری متعهد بود و شخصیتی خارق العاده که سخاوتمندانه با مردم رفتار می کرد، در دعواها پادرمیانی می کرد و بزرگ ترین جشن دیوالی(۱۴) محله را برگزار می کرد. ولی او یک خانه ی مخفی دوم هم داشت که به نام پسرش خریده بود، یک مزرعه ی چهار هکتاری در مهرولی. در این خانه بود که او با فاحشه های سفیدپوست اسباب خوش گذرانی سیاستمداران و مقامات را فراهم می کرد.
پوری خیلی ناراحت می شد از این که می دید رینکو بخشی از چیزی شده بود که پوری «شبکه» می نامیدش؛ تشکیلات سیاستمداران، مقامات ارشد، تجار و سردمداران جرم و جنایت که کمابیش اداره کننده ی کشور بود (و خیلی از آن ها در سمت سیاستمدار ایفای نقش می کردند). رینکو نماد همه ی چیزهایی بود که از نظر پوری لکه ی ننگ هند بود. بیماری فساد به آرامی دوستش را در خود می بلعید. این را می شد در چشمانش دید. چشمانش بدگمان و سرد بود.
با این حال پوری هرگز نمی توانست خودش را راضی کند پیوندی را که بین شان بود بشکند. رومپی می گفت به این دلیل است که پوری در بچگی مدام سعی می کرده کاری کند که رینکو در دردسر نیفتد.
پوری پرسید: «خب، رفیق، کی عضو این جا شدی، هان؟»
رفته بودند به بار و پشت میزی نشسته بودند که از آن جا می توانستند چشم اندازی وسیع از زمین چمن را که گرگ نورمن طراحی کرده بود ببینند.
رینکو جواب داد: «بذار یه راز کوچولو رو بهت بگم رفیق، من مخفیانه تو این باشگاه سهم دارم.»
او انگشتش را روی لبش قرار داد و زنجیرهای طلای دور مچش جیرینگ جیرینگ صدا دادند.
پوری گفت: «واقعاً؟»
«آره! و به عنوان هدیه می خوام تو رو عضو این جا کنم. نیازی نیست هیچ پولی بدی. هیچ فرم عضویتی هم نمی خواد پر کنی! راحت بیا و برو، هر طور دوست داری.»
«رینکو، من...»
«بحث نباشه چابی! همین که گفتم! مجانی!»
پوری گفت: «خیلی از لطفت ممنونم رینکو. ولی من واقعاً نمی تونم قبول کنم.»
رینکو جمله ی پوری را با لحنی مسخره تکرار کرد. «"خیلی از لطفت ممنونم رینکو، من نمی تونم"، این چرت و پرتای رسمی چیه بلغور می کنی چابی؟ ما چند وقته هم دیگه رو می شناسیم؟ دیگه نمی شه یه رفیق به رفیقش هدیه بده، هان؟»
«ببین رینکو، سعی کن درک کنی، من نمی تونم چنین لطفی رو قبول کنم.»
«این لطف نیست رفیق، هدیه ست!»
پوری می دانست که هیچ وقت نمی تواند حقیقت را به رینکو حالی کند؛ دوستش نمی توانست قبول کند که روش زندگی او فرق دارد. او مجبور بود این هدیه را بپذیرد و بعد از چند هفته که رینکو همه چیز را فراموش کرده بود از عضویتش کناره گیری کند.
کارآگاه گفت: «حق با توئه، نمی دونم چی تو سرم می گذشت که نمی خواستم قبول کنم. ممنون.»
«خیلی خب رفیق. بعضی وقتا حس می کنم دیگه نمی شناسمت چابی. یادت رفته اهل کجایی؟ هان؟»
کارآگاه جواب داد: «نه اصلاً. فقط یادم رفته بود داشتم با کی حرف می زدم. روز طولانی ای داشتم. خب، حالا می تونی یه نوشیدنی مهمونم کنی عوضی، و بهم از این مردی که مشتاقم درباره ا ش بدونم یه چیزایی بگی.»
«ماهیندر گوپتا؟»
پوری با تکان سر تایید کرد.
رینکو به حالتی تحقیرآمیز گفت: «اون کوکای رژیمیه.»
«چیه؟»
«یکی از اون بی پی اُ های عوضی رفیق. فک می کنه رئیس کل دنیاست. همین قدر عوضیه.»
رینکو رو به مردان جوانی که با کت و شلوار دور بار ایستاده بودند اخمش را در هم کشید. آن ها با مدارکی که در مدیریت کسب و کار داشتند و با نوشیدنی های بلک بری توی دست شان زمین تا آسمان با پوری و رینکو فرق داشتند.
«می دونی اینا ایرادشون چیه چابی؟ هیچ کدوم شون نوشیدنی نمی خورند!»
همه ی آن ها برگشتند و نگاه کردند و سریع سرشان را برگرداند و با هم حرف هایی سریع رد و بدل کردند.
رینکو از واکنش شان خوشش آمد.
او خندید و گفت: «نگاشون کن! مثل گوسفند ترسیدند چون یه گرگ نزدیکشونه! می دونی چابی، اونا نوشیدنی های زنونه می خورند: شراب و این آشغال های رنگی مسخره که تو بطری های پرزرق و برق می ریزند. قسم می خورم اینا النگو هم میندازند، همه شون. بدتر از همه بانکی هاند. تا آخرین قرون رو ازت می گیرند و با یه لبخند هم می گیرند.»
پیشخدمت بالاخره رسید سر میز.
رینکو گفت: «لعنتی چرا این قد طولش دادی؟»
«ببخشید قربان.»
«ببخشید تحویل من نده! یه نوشیدنی بده! برای این آقای محترم یه گیلاس خیلی بزرگ مشروب پاتیالا با سودا بیار. برای منم همین طور. یه بشقاب کباب و چیکن تیکا هم بیار. با چاشنی اضافه. فهمیدی؟ بجنب!»
پیشخدمت تعظیم کرد و عقب عقب از میز دور شد، مثل ندیمی در دربار گورکانیان کشورگشا.
«خب این کوکای رژیمی چی کار کرده، هان؟ برای خواهر بهترین رفیقش نقشه کشیده یا چی؟»
پوری سعی کرد جواب بدهد ولی فقط توانست چند کلمه بگوید و بعد رینکو حرفش را قطع کرد.
او گفت: «چابی، یه چیزی رو بهم بگو، تو چرا برای این آدمای بی ارزش خودت رو به زحمت میندازی؟ بعد این همه سال تو هنوز داری دنبال زنای شوهردار می گردی. حقوقت چه قدره؟ حداکثر روزی چند هزارتا، نه؟ من این قدر رو در دقیقه درمی آرم. یه دور که عقربه ی ثانیه شمار می چرخه. حتی الان که این جا نشستم دخلم داره کار می کنه. دینگ!»
«نگران من نباش. من کاری رو می کنم که دوست دارم. این دارما(۱۵)ی منه.»
رینکو با ریشخند گفت: «دارما! دارما مال مرتاض ها و تارک دنیاهاست! تو دنیای مدرن داریم زندگی می کنیم چابی. از این چرت و پرتای معنوی تحویل من نده، باشه؟»
پوری عصبانیتی گذرا در خود حس کرد و تیری در جواب پرتاب کرد. «همه که مثل...»
ولی جلو خودش را گرفت و نگذاشت مغزش به جای او حرف بزند. ناگهان ترسید که اگر آن حرف ها را به زبان بیاورد رابطه شان یک بار برای همیشه به پایان برسد.
«همه که مثل چی؟ کلاهبردار عوضی مثل من؟ همینو می خواستی بگی؟»
تقریباً یک دقیقه ای در سکوت نشستند.
بالاخره پوری به حرف آمد و گفت: «گوش کن، من برای بحث کردن این جا نیومدم، من آدمی نیستم که به دوستا هام بگم چه طور زندگی کنند یا نکنند. تو انتخاب های خودت رو کردی؛ من هم انتخاب های خودم رو کردم. بیا این موضوع رو بی خیال شیم.»
نوشیدنی ها رسید، هردو گیلاس لبالب پر بودند.
پوری گیلاس خودش را برداشت و بالای میز گرد کوچکی که بین شان بود گرفت. بعد از کمی تردید، دوستش هم همین کار را کرد و آن ها گیلاس های شان را به هم زدند.
رینکو نصف نوشیدنی اش را سر کشید و یک نفس عمیق و بلند از سر رضایت کشید و بعد هم آروغ زد.
گفت: «نوشیدنی یعنی این.»
پوری با لبخند گفت: «تو این مورد با هم توافق داریم.»
***
«یه سردار جان ازدواج می کنه و شب عروسیش با زن جدیدش می خوابه. ولی فردا صبحش ازش جدا می شه. چرا؟ چون یه آرم روی لباس زیر زنش می بینه که روش نوشته بوده: آزمایش شده توسط کلوین کلاین!»
پوری با شنیدن جوک رینکو بلند زد زیر خنده.
آن دو مرد نوشیدنی دوم شان را می خوردند.
کارآگاه اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کرد و گفت: «اون روز یکی دیگه شنیدم. سانتا سینگ از بانتا سینگ می پرسه چرا سگ ها ازدواج نمی کنند.»
رینکو با مسخرگی پرسید: «خب چرا؟»
«چون خودشون زندگی شون به اندازه ی کافی سگی هست!»
وقتی پوری دوباره موضوع ماهیندر گوپتا را پیش کشید، فقط یک لکه ی چربی و کمی چاشنی سبز در بشقاب های شان باقی مانده بود.
رینکو گفت: «این کوکای رژیمیت بیش تر شب ها بعد از کار می آد این جا، حدود ساعت هشت و نیم معمولاً. بعضی وقتا نامزدش هم باهاش می آد. اون هم مثل خودش دیوونه ی گلفه. من فقط یه بار یه دور با خودش بازی کردم. شرطم رو قبول نمی کرد. می گفت شرط بندی خلاف قوانین باشگاهه! واقعاً پوری این آدما خیلی چغرن مثل...»
کارآگاه حرفش را قطع کرد و گفت: «چیز دیگه ای هم هست؟»
رینکو ته لیوانش را سر می کشید و از بالای لبه ی لیوان به دوستش نگاه می کرد.
«یه خونه تو یه ساختمون شیک نزدیک این جا داره، برج آسمانی. همه ی خونه هاش مال سفیدهاست. باورت می شه چابی؟ از بانک وام گرفته! آخه کدوم احمقی چنین کاری می کنه؟ حالا می خوای ببینیش این کوکای رژیمیت رو؟»
«کجاست؟»
«اون گوشه.»
سه مرد در جایی که رینکو اشاره کرد پشت میز نشسته بودند. چند دقیقه پیش رسیده بودند.
رینکو گفت: «هزارتا شرط می بندم که نمی دونی کدومه.»
«بکنش سه هزارتا.»
«قبوله.»
پوری در کم تر از سی ثانیه انتخابش را کرد.
«وسطیه.»
رینکو گفت: «لعنتی! از کجا فهمیدی؟» و پول را بیرون کشید و محکم زد روی میز.
«خیلی راحت! خیییییلی. سمت راستیه که حلقه ی ازدواج دستشه پس اون نیست. رفیق سمت چپیش هم برهمنه. بند سفیدش از زیر جلیقه اش معلومه. گوپتاها از طبقه ی بانیاند، پس اون هم نیست. فقط می مونه اون جنتلمن وسطی.»
پوری دقیق تر به ماهیندر گوپتا نگاه کرد. قدش متوسط و خوش ترکیب بود . خیلی پرمو بود. دست هایش انگار با لایه ای از موکت کرک دارِ سیاه فرش شده بود، جای ریشش که صبح اصلاحش کرده بود به سیاهی نیمه ی تاریک ماه بود، و آن همه مویی که شاخک شاخک از یقه ی لباس گلفش بیرون زده بود نشان از آن داشت که حتی بالای شانه اش هم جنگل پرپشتی بود. ولی گوپتا متوجه پوری نشد. پوری همیشه سعی می کرد به طور نامحسوس عروس یا داماد آینده را حسابی برانداز کند. به نظر خجالتی می رسید. هم زمان با نوشیدن نوشیدنی بلک بری اش حرف می زد ـ که نوشیدنی معمولش بود ـ و صدایش آرام بود. زبان بدن محتاطانه ی گوپتا بیانگر شخصیت محافظه کارش بود. زبان بدنش نشان می داد که از ترس برملا شدن بخش پنهان شخصیتش نمی خواست خود را رها کند.
شاید به همین دلیل بود که مشروب نمی خورد.
رینکو گفت: «دیدی گفتم؟ این آدم لب به مشروب نمی زنه! احمق!»
«ساعت چند بازی می کنه؟»
«معلوم نیست.»
چند دقیقه بعد همبازی گوپتا رسید و آن دو باهم به سراغ نقطه ی آغاز رفتند.
رینکو پرسید: «چابی، می خوای یه راند بازی کنی؟»
کارآگاه گفت: «میل خاصی ندارم.»
«خدارو شکر! از این بازی لعنتی متنفرم رفیق! کریکت باشه من هر روز بازی می کنم! می خوای بیای مزرعه؟ چند تا دوست دارم که برای مهمونی می آیند. اهل اوکراین اند. پاهاشون به درازی درختای اوکالیپتوسه!»
پوری بلند شد و گفت: «رومپی منتظرمه.»
«اوه بی خیال چابی، این قدر ضدحال نباش رفیق! قول می دم تو دردسر نیفتی!»
«مرد حسابی! تو که از وقتی چهار سال مون بود همه اش منو تو دردسر مینداختی!»
«خب! هر جور راحتی. ولی نمی دونی داری چی رو از دست می دی!»
«دقیقاً می دونم دارم چی رو از دست می دم! به همین دلیل می خوام برم خونه.»
پوری به شوخی روی شانه ی رینکو زد و فرار کرد.
***
کارآگاه در راه خانه به این فکر کرد که بهتر است پرونده ی بریگادیر کاپور را ادامه دهد.
ماهیندر گوپتا به نظر پوری آدمی کسل کننده رسید ـ یکی از دسته های جدید مردان جوان هندی که در بچگی فقط سرشان در کتاب بوده و در بزرگسالی هم چهارده ساعت در روز جلو کامپیوتر نشسته اند و کار می کنند. این گونه افراد عموماً پاک پاک بودند. آمریکایی ها به این ها می گویند: «سیب زمینی».
سیب زمینی بودن که جرم نبود. ولی یک جای کار ایراد داشت.
چرا یک مدیر بی پی اُ که معلوم است موفق و فعال است، قبول می کند با دختری که سه سال از خودش بزرگ تر است ازدواج کند؟
برای پی بردن به این موضوع، پوری باید عمیق تر کند و کاو می کرد.
اولین کاری که صبح روز بعد می کرد این بود که از تیم حسابداران دیوانی می خواست امور مالی گوپتا را بررسی کنند. هم زمان، خرپول را می فرستاد تا بفهمد داماد آینده در ساعات بیرون از اداره چه کار می کند و ببیند خدمتکارها چه می دانستند.

دوازده

پوری زودتر از ساعت ده به خانه نرسید، یعنی یک ساعت دیرتر از همیشه.
صدای بوق ماشین بیرون در اصلی خانه نشانه ی شروع روال عادی زندگی شبانه اش در خانه بود.
دو سگ لابرادور خانواده، دون و جونیور، شروع کردند به واق واق کردن و یک دقیقه بعد دریچه ی کوچک فلزی در سمت راست باز شد. چهره ی نگهبان موسفید شب، بهادر، ظاهر شد که در نور زیاد چراغ های ماشین چشمانش را هم کشیده بود.
بهادر هشیارترین نگهبان شبی بود که پوری تا آن زمان دیده بود ـ واقعاً تمام شب را بیدار می ماند. ولی آرتروزش روز به روز بدتر می شد و مدت زیادی طول کشید تا اول در سمت چپ و بعد در سمت راست را باز کند. ترمزدستی این فرآیند را با بی قراری تماشا می کرد و ماشین را آماده ی حرکت نگه داشته بود.
بالاخره ماشین وارد شد، جلو عمارت توقف کرد و بعد راننده سریع بیرون پرید و در عقب را باز کرد. وقتی رئیس قدم روی مسیر ورودی خانه گذاشت، ترمزدستی ظرف ناهارش را به دستش داد.
سگ ها تقلا می کردند و دم تکان می دادند و به طرز ناراحت کننده ای ناله می کردند. پوری نوازش شان کرد، به ترمزدستی (که اتاقی در نزدیکی آن جا اجاره کرده بود) گفت سر ساعت نه آماده باشد و بعد با بهادر احوالپرسی کرد.
پیرمرد که یک کلاه بافتنی گوش پوش دار به سر گذاشته بود و یک شال پشمی هم دور گردن و شانه اش پیچیده بود آماده باش پشت به در بسته ی خانه ایستاده بود و دست هایش را صاف در دو طرف بدنش نگه داشته بود.
پوری پرسید: «برادر، بخاریت کار می کنه؟» پوری سرما و رطوبتی که به زودی دهلی را فرامی گرفت پیش بینی کرده بود و یک بخاری برقی در کیوسک نگهبانی نصب کرده بود.
بهادر ادای احترام کرد و بلند گفت: «بله جانم! بله جانم!»
«چیز مشکوکی ندیدی؟»
«هیچی!»
«خیلی خوبه، خیلی خوبه!»
پوری وارد عمارت شد، کفشش را درآورد و دمپایی مخصوصش را پوشید و در اتاق نشیمن سرک کشید. رومپی با لباس خواب روی کاناپه کز کرده بود و موهای بلندش روی شانه هایش ریخته بود. او غرق تماشای نسخه ی هندی برنامه ی چه کسی می خواهد میلیونر شود؟ بود. ولی تلویزیون را خاموش کرد، از همسرش استقبال کرد و او را در جریان همه ی امور خانه گذاشت.
او به همسرش گفت که هیچ مهمان یا ملاقات کننده ای به آن جا نیامده است. رادنیکا، دختر کوچک شان، که در شهر پونه ی ایالت مهاراشترا درس می خواند، تلفن زده بود. مالیکا رفته بود خانه پیش بچه ها و شوهر الکلی و مادرشوهر غیرقابل تحملش. و مونیکا و سوئیتو هر کدام در اتاق خودشان خوابیده بودند.
پوری روی دسته ی نزدیک ترین مبل به در ورودی نشست و گفت: «مامان کجاست؟»
«چند ساعت پیش رفت بیرون. خبری ازش ندارم.»
«نگفت کجا می ره؟»
«یه زمزمه هایی می کرد درباره ی سر زدن به یه عمه.»
«زمزمه؟ مامان هیچ وقت زمزمه نمی کنه. ازت خواسته بودم چشم ازش برنداری، درسته؟»
«اوه، بس کن چابی. من که جاسوس تو نیستم. قرار نیست تمام مدت حواسم بهش باشه که. اون هر وقت بخواد می آد و می ره. من باید چی کار کنم؟ تو انباری حبسش کنم؟»
پوری اخمش را در هم کشید و سرش را متفکرانه پایین انداخت. توجهش به لکه ی شربت آلو روی فرش سفید اتاق نشیمن جلب شد که به خاطر بی دقتی سوئیتو به تازگی ایجاد شده بود. با دیدن آن لکه یادش افتاد که باید دوباره با آن پسر حرف بزند.
تسلیم شد و گفت: «ببخشید عزیزم، کاملاً حق با توئه، مدام خبر داشتن از مامان مسئولیت تو نیست. خودم یه زنگی بهش می زنم. اول می رم بالا صورتم رو بشورم.» این یعنی: «گرسنمه و دوست دارم تا ده دقیقه ی دیگه غذا آماده باشه.»
پوری بعد از این که تجدیدقوا کرد و لباس راحتی سفیدی با یک کلاه سانداون پارچه ای پوشید به پشت بام رفت تا به فلفل هایش سر بزند. گیاهانی که در تیراندازی آسیب دیده بودند انگار داشتند حسابی بهبود پیدا می کردند.
کارآگاه پیشرفت چندانی در شناخت تیرانداز نکرده بود. نیروهایش در زندان تیهار چیزی درباره ی قرارداد جدیدی که برای کشتن او بسته شده باشد نشنیده بودند. افراد مهتابی هم نتوانسته بودند شاهدی برای تیراندازی پیدا کنند.
همه ی شواهد حاکی از آن بود که تیرانداز تازه کار بوده است، یک آدم معمولی که اگر آدم در خیابان ببیند تشخیص نمی دهد چه کاره است.
فقط یک سرنخ وجود داشت و آن هم فقط یک احتمال بود: سوامی نگ گویا به دهلی برگشته بود، ولی جا و مکانش معلوم نبود.
پوری یک فلفل چید تا با غذایش بخورد و به سمت پایین راه افتاد. رومپی در آشپزخانه مشغول خرد کردن پیاز و گوجه برای خوراک بامیه بود. وقتی مواد غذا آماده شد، به بامیه ها که داشتند سرخ می شدند اضافه شان کرد و هم زد. بعد، شروع کرد به پختن نان روتی روی یک تابه ی گرد. ماهرانه آن ها را روی شعله نگه می داشت جوری که قلنبه های هوای داغ مثل بالن روی شان برجسته می شد و قشنگ و نرم می شدند.
بشقابی از قبل روی میز آشپزخانه گذاشته شده بود و پوری جلو آن نشست. طولی نکشید که رومپی مقداری کاری پلو، خوراک بامیه و چند نان روتی جلو او چید. پوری با بشقاب گوجه و خیار و پیاز قرمز خردشده که رویش کمی ادویه ی چات ماسالا پاشیده شده بود از خودش پذیرایی کرد و بعد دنبال نمک روی میز گشت.
رومپی بدون این که رویش را از اجاق برگرداند گفت: «نمک بی نمک چابی، برای قلبت ضرر داره.»
پوری پیش خودش لبخند زد. فکر کرد یعنی واقعاً آن قدر آدم قابل پیش بینی ای بود؟
پوری گفت: «عزیزم، یه کم نمک که تا حالا کسی رو نکشته. هر چی باشه سم که نیست. تازه، تو که قبلاً مقدارش رو تو غذا کم کردی، و دیگه حتی کره هم رو نون روتی مون نمی زنیم.» می خواست سعی کند به جای رفتار رئیس وار، با جذابیت رفتار کند ولی اصلاً موفق نشد.
«دکتر موهان کره رو قدغن کرده و گفته مصرف نمک رو هم کم کنی. داریم درباره ی زندگیت حرف می زنیم. می خوای منو بیوه کنی تا سرم رو بتراشم و تو یه اتاقک تو واراناسی زندگی کنم و کل روز سرود بخونم؟»
«عزیزم، به نظرم یه کم داری زیادی بزرگش می کنی. خودت خوب می دونی که بیوه های مرفه طبقه ی متوسط نیازی نیست برای پول درآوردن سرود بخونند. تازه، مگه ما قراره بذاریم دکتر جان هر لذت کوچیکی رو از بین ببره؟ باید با ترس و لرز زندگی رو بگذرونیم؟»
رومپی بی توجه به او به آماده کردن نان های روتی ادامه داد.
پوری ادامه داد: «فقط یه ذره ی کوچولو می خوام که با فلفلم بخورم. واقعاً همین یه ذره قراره منو بکشه؟»
رومپی با ناراحتی آه کشید و دلش به رحم آمد.
گفت: «تو غیرقابل تحملی چابی»، و کمی نمک از یکی از ظرف هایش برداشت و گوشه ی بشقاب پوری ریخت.
پوری بازیگوشانه جواب داد: «بله می دونم، ولی چیزی که مهم تره اینه که الان خوشحال هم هستم!»
او ته فلفل را با دندان کند، آن را داخل نمک زد و گاز زد.
برای بیش تر آدم ها این کار معادل بود با لمس آهن گداخته با نوک زبان. فلفل ناگا موریچ یکی از تندترین فلفل های جهان است، دو یا سه برابر تندتر از تندترین هالوپینو. ولی پوری در برابر آن ها ایمن شده بود، پس فلفل های تندتر و تندتری برای خوردن لازم داشت. تنها راه برای تامین یک ذخیره ی آماده این بود که خودش آن ها را پرورش دهد. او تبدیل شده بود به یک معتاد فلفل که هرازگاهی معامله هم می کرد.
کارآگاه مثل بقیه ی خانواده در خانه با دست غذا می خورد. این سنتی بود که پوری به آن افتخار می کرد؛ هندی ها باید این طور غذا می خوردند. به نوعی غذا خوردن به هیچ وجه با قاشق و چنگال لذت بخش نبود. حس کردن غذا بین انگشت ها واقعاً تجربه ای دلچسب تر بود. او گفت: «خب رادنیکای من حالش چه طوره؟»
رومپی قبل از این که کنار او بنشیند مطمئن شد که شوهرش چیزی کم و کسر ندارد و بعد نشست و برای خودش کمی کاری پلو کشید و جواب داد: «خیلی خوبه، یه بلیت خوب تو یکی از این شرکت های هواپیمایی ارزون قیمت پیدا کرده که برای دیوالی بیاد خونه. از نظر تو مشکلی نداره یا باید با قطار بیاد؟»
سر میز شام خبرهای خانوادگی دیگری هم داده شد. نوه ی دوم شان، روهیت چهارساله، پسر دختر بزرگ شان، لالیتا، سرماخوردگی اش خوب شده بود. عمو جاگدیش، یکی از چهار برادر زنده ی پدر پوری، بعد از درآوردن کیسه ی صفرایش از بیمارستان مرخص شده بود. و پدر و مادر رومپی داشتند از کلبه ی تفریحی شان در مانالی برمی گشتند.
بعد خبرهای جدید گورگان را به اطلاع پوری رساند. آن روز صبح شش ساعت برق قطع شده بود (گفته بودند به خاطر مه بود). مردم عصبانی به دفاتر اداره ی برق هجوم برده بودند و مدیر را بیرون کشیده بودند و حسابی کتکش زده بودند. آخر سر پلیس دخالت کرده و با باتوم مردم را، که زن ها هم میان شان بودند، متفرق کرده بود.
در آخر رومپی بحث شیرین تعطیلات را پیش کشید؛ دلش می خواست به گوا برود.
گفت: «دکتر موهان گفته تو نیاز به استراحت داری. این روزها بدون وقفه داری کار می کنی چابی.»
«من حالم خوب خوبه عزیزم. در واقع سر و مر و گنده ام.»
«تو اصلاً هم حالت خوب نیست. همه ی این استرس ها داره بهت آسیب می زنه. این روزها خیلی خسته به نظر می رسی.»
«نگرانیت واقعاً بی مورده. خب دسر چی داریم؟ خوشمزه ست یا نه؟»
او تند و مختصر گفت: «سیب.»
***
پوری بعد از این که غذایش را خورد، در ظرف شویی باقیمانده ی کاری پلو را از دستانش شست، یک لیوان آب خنک از کوزه ی گلی که همان نزدیکی بود ریخت و سر کشید.
بعد در اتاق نشیمن اجرای زنده ی یانی در آکروپولیس را گذاشت و در مبل راحتی محبوبش فرو رفت و شماره ی مامان را گرفت.
او با زنگ ششم جواب داد ولی پارازیت خیلی زیاد بود.
پوری گفت: «مامان جان کجایید؟»
«چابی؟ چقد صدا بد می آد! تو ماشینی جایی هستی؟»
پوری گفت: «نه خونه ام.»
«هنوز نرسیدی خونه! خیلی دیره، نه؟ بیرون غذا خوردی؟»
پوری داد زد: «من خونه ام مامان! شما کجایید؟»
یک دفعه پارازیت بدتر شد.
«چابی، موبایلت درست آنتن نمی ده. گوش کن، من خونه ی عمه مینی ام. دیر برمی گردم. فقط نیاز به استراحت دارم. یه کم خسته ام.»
بعد یک خمیازه ی بلند کشید.
«این خط درست صدا رد نمی کنه مامان جان! دوباره زنگ می زنم!»
«الو چابی؟ باتری موبایلم داره تموم می شه و شارژر هم ندارم این جا. استراحت کن. خودم دیرتر می آم...»
تماس قطع شد.
پوری با بدگمانی به صفحه ی تلفن خیره شد.
خطاب به رومپی که هنوز در آشپزخانه بود داد زد: «عمه مینی کیه؟»
«کی؟»
«عمه می نی. مامان گفت خونه ی عمه مینی.»
«حتماً یکی از دوستاشه. دوست که زیاد داره. من همه شون رو نمی شناسم.»
رومپی دست هایش را با حوله ی ظرف شویی پاک می کرد و آمد جلو درِ اتاق نشیمن.
از پوری پرسید: «دیگه به کی زنگ می زنی؟»
«راننده ی مامان.»
پوری گوشی را نزدیک گوشش گرفت. بوق خورد و بوق خورد، ولی کسی جواب نداد و او قطع کرد.
پوری با خستگی گفت: «رفته دنبال قضیه ی تیراندازی ـ می دونم»، رومپی قیافه اش را در هم کرد و گفت: «اوه چابی، من مطمئنم که فقط می خواد کمک کنه».
«کار اون نیست. معلم مدرسه ست، نه کارآگاه. باید این کار رو بسپره به اهلش. من خودم دارم درباره ی تیراندازی تحقیق می کنم و تهش رو در می آرم.»
«اگه از من بپرسی، به نظرم مامان یه کارآگاه مادرزاده. اگه تو این قدر یک دنده و مغرور نبودی، بهش یه فرصت می دادی. مطمئنم خیلی می تونست بهت کمک کنه. به نظر نمی رسه خودت سر نخ خاصی پیدا کرده باشی.»
پوری با شنیدن آخرین جمله کفری شد.
با تشر گفت: «عزیزم، اگه می خوای بچه ات جدول ضرب یاد بگیره برو سراغ مامان. اگه معمایی داری که می خوای حل بشه بیا سراغ ویش پوری.»
***
مامان، همان طور که پسرش به درستی حدس زده بود، در خانه ی عمه مینی نبود (البته چنین زنی وجود داشت؛ او یکی از بریج باز های خوب گروه زنانی بود که در وسنت کونج بازی می کردند)؛ مامان در یک ایستگاه پلیس بود.
ماشین ماروتی زِن کوچکش آن طرف خیابان جلو ایستگاه پلیس بخش ۳۱ گورگان که پنج دقیقه با خانه ی پوری فاصله داشت پارک شده بود.
همراه او راننده اش، ماجنو، و کیشان، پسرک خدمتکار، هم آمده بودند. پسرک را متقاعد کرده بود که با او بیاید. هم چنین با خودش یک فلاسک چای و یک ظرف سمبوسه ی خانگی آورده بود و البته کیف دستی اش که علاوه بر چیزهای دیگر حاوی پنکه ی باتری دار کوچکش بود.
این پنکه وقتی پسرش تلفن زده بود به شدت به دردش خورده بود. با نگه داشتن آن جلو گوشی تلفن صدایی درست کرده بود که انگار خط تلفن پارازیت داشت و در نتیجه از لو دادن مکانش نجات پیدا کرده بود. این یک کلک قدیمی بود که از شوهرش یاد گرفته بود. شوهرش هرازگاهی از ریش تراش برقی اش به همین منظور استفاده می کرد.
در طول چهل و نه سال زندگی مشترک، مامان کارهای دیگری هم که برای یک کارآگاه مفید است یاد گرفته بود و البته دانش زیادی هم کسب کرده بود.
برای مثال این که چکمه ی قرمز را در نظر بگیرد.
مامان می دانست که چکمه ی قرمز جزو یونیفرم افسران ارشد پلیس است و فقط باید در طول رژه پوشیده شود. هرازگاهی پلیس ها وقتی چکمه ی دیگرشان را برای تعمیر می دادند، روزهای عادی هم این چکمه را می پوشیدند.
اگر تیرانداز پلیس بود ـ چه کس دیگری ممکن بود چکمه ی قرمز بپوشد؟ ـ پس منطقی ترین جایی که باید دنبال او می گشت ایستگاه پلیس محلی بود.
از میان تمام ایستگاه های گورگان، ایستگاه بخش ۳۱ بدنام ترین ایستگاه بود. درباره ی پلیس هایی که حاشیه نشین ها را دستگیر می کردند و مجبورشان می کردند برای شان غذا بپزند و نظافت کنند داستان زیاد بود؛ درباره ی کتک زدن ها، تجاوزها و حتی قتل شان.
ماجنو که همیشه نق می زد ناله کنان گفت: «یه چند ساعتی باید این جا علاف بمونیم.» یک ساعتی بود که بیرون ایستگاه منتظر مانده بودند و او از این که مجبور بود تا دیروقت کار کند شاکی بود.
مامان به او گفت: «چاره ی دیگه ای نداریم، بقیه به این موضوع توجه کافی نمی کنند. ولی باید یه کاری انجام بشه.»
***
حدود ساعت ۱۰:۴۰ مردی با لباس های روشن از ایستگاه بیرون آمد. از نظر کیشان او همان کسی بود که دیده بود از صحنه ی تیراندازی فرار می کرد.
او وقتی فهمید تیرانداز پلیس بوده گفت: «خانم، لطفاً به کسی نگید من بهتون گفتم! پلیس ها می کشندم!»
مامان به او اطمینان داد که «رازت پیش من می مونه»، و چند تا صد روپیه ای بهش داد به خاطر زحمتی که به او داده بود. «حالا برو خونه، از این جا به بعدش با ما.»
نیازی نبود حرفی دوبار به آن پسرک خدمتکار زده شود. او با عجله از ماشین پیاده شد و به سرعت به تاریکی رفت و فرار کرد.
در آن طرف خیابان، چکمه های قرمز سوار یک ماشین بی نشان شدند، موتور ماشین روشن شد و راه افتاد به سمت غرب.
مامان و ماجنو پشت سرش راه افتادند. ولی راننده مدام به او زیادی نزدیک می شد و مامان باید مدام تذکر می داد که فاصله اش را حفظ کند.
«مغز تو اون کله ات هست یا فقط هوا هست یا چی؟»
بیست دقیقه بعد، جلو یک هتل پنج ستاره ی مجلل در گورگان توقف کردند.
چکمه قرمز ماشین را به پیشخدمت هتل سپرد و رفت داخل هتل.
مامان به ماجنو گفت: «من می رم دنبالش. تو همین جا تو پارکینگ بمون.»
راننده که اوقاتش تلخ شده بود آه کشید و گفت: «چشم خانم.»
مادر پوری از در هتل عبور کرد ـ درها را یک دربان قدبلند سیک باز کرد که نوع ریش و سبیلش برای توریست ها جذاب به نظر می رسید ـ و وارد لابی مجلل شد. چکمه قرمز پیچیده بود به سمت چپ، از میز پذیرش و آسانسورها هم رد شده بود. مامان او را دید که در یک رستوران چینی ناپدید شد، اسم رستوران طبل های بهشتی بود.
چند لحظه ای بیرون در ورودی رستوران ایستاد و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت؛ پیراهن گلدوزی شده و شلوار پاچه تنگ معمولی اش را پوشیده بود و این لباس ها اصلاً مناسب چنین جای مجللی نبود.
پیش خودش گفت: «خب چی کار کنم؟» و راهش را ادامه داد.
آن طرفِ یک مجسمه ی اژدها و معبد پرزرق و برق، یک خانم میزبان خوش قیافه از مامان استقبال کرد که به نظر تبتی می رسید. او پرسید خانم میز سیگاری ترجیح می دهند یا غیر سیگاری.
مامان جواب داد: «راستش من فقط برای دیدن یه دوست اومدم، تقریباً مطمئنم که اون زودتر رسیده. برم یه نگاهی بندازم. خیلی ممنونم.»
میزبان تا ته رستوران مامان را همراهی کرد. در آن جا چکمه قرمز با یک مرد گردن کلفت که کت و شلوار سفید کتانی به تن داشت نشسته بود. آن ها هر دو سیگار می کشیدند و ویسکی می خوردند.
پشت سرشان یک میز دونفره خالی بود؛ مامان یکراست به سمت آن میز رفت و مستقیم پشت سر طرف موردنظرش نشست.
به آن خانم تبتی گفت: «انگار دوستم هنوز نرسیده، راننده اش همیشه گیجه.»
میزبان یک منو روی میز گذاشت و برگشت به جایگاه مخصوص خودش.
مامان وانمود کرد مشغول دیدن قسمت دیم سام های منو است و هم زمان سعی می کرد به گفت وگوی چکمه قرمز و گردن کلفت گوش کند و به تدریج صندلی اش را تا جایی که جرئت کرد به سمت عقب هل داد.
صدای موزیک و همهمه ای که از میزهای دیگر می آمد بیش تر حرف های شان را نامفهوم می کرد. پس مامان از پیشخدمت خواست که موزیک را قطع کند ـ «این جا خیلی سروصداست، آدم سردرد می گیره»، ـ و بعد از این که سمعکش را روی بالاترین میزان تنظیم کرد توانست چند جمله ی واضح بشنود.
گردن کلفت به هندی می گفت: «بهتره این دفعه دیگه بتونی انجامش بدی. از سر راه بردارش وگرنه معامله سر نمی گیره.»
چکمه قرمز جواب داد: «نگران نباشید، ترتیبش رو می دم.»
«دفعه ی قبل هم همین رو گفتی و نتونستی.»
«بهتون گفتم که انجامش می دم و مطمئن باشید.»
درست همان موقع مامان درد شدیدی در سرش حس کرد.
پیشخدمت برگشته بود تا سفارش او را یادداشت کند. مامان حس می کرد انگار بوقی در گوشش جیغ می کشید.
پیشخدمت پرسید: «خانم، حال تون خوبه؟»
کلمات پیشخدمت دوباره در سر مامان کوبید و باعث شد از درد خودش را عقب بکشد. قبل از این که پیشخدمت حرف دیگری بزند مامان موفق شد درجه ی سمعکش را به حالت عادی برگرداند.
مامان که کمی نفس نفس می زد جواب داد: «بله، بله، خوبم.» در گوش راستش زنگ بلندی پیچیده بود و احساس سرگیجه می کرد. «فکر کنم بهتره برم بیرون. یه کم باید هوا بخورم.»
کیف دستی اش را برداشت و به سمت بیرون رستوران و هتل راه افتاد.
وقتی به ماشین رسید دید ماجنو صندلی اش را عقب داده و خوابیده است.
مامان به پنجره کوبید و جیغ زد: «بیدار شو، بی عرضه! چی کار می کنی؟ سر کار چرت می زنی؟ فکر کردی بهت پول می دم که این ور و اون ور بخوابی؟ تو مثلاً قراره حواست به اطرافت باشه.»
«چرا خانم؟»
«زبون درازی نکن! صندلیت رو صاف کن، یالا!»
مامان در صندلی عقب ماشین نشست و منتظر ماند.
چهل دقیقه بعد چکمه قرمز و گردن کلفت از هتل بیرون آمدند، با هم دست دادند و از هم جدا شدند. گردن کلفت سوار یک بی ام دبلیوی مشکی شد.
مامان دستور داد: «تعقیبش کن، و حواست رو خوب جمع کن!»
کمی بعد به سمت بخش ۱۸ در حرکت بودند. ولی ماجنو دیگر بیش ازحد محتاط شده بود و زیادی عقب مانده بود. وقتی سر یک چهارراه بی ام دبلیو پیچید سمت چپ، ماجنو پشت دو کامیون گیر کرد. تا وقتی که چراغ عوض شد و کامیون ها حرکت کردند دیگر اثری از ماشین گردن کلفت نبود.
مامان داد زد: «یه کار به این سادگی ازت خواستما! ببین چی کار کردی! عمه ریتو که دنده عقب نمی تونه بگیره بهتر از تو رانندگی می کنه!»
برای ماجنو چیزی ناراحت کننده تر از این نمی توانست باشد که رانندگی اش با رانندگی زن ها مقایسه شود و بی هیچ حرفی اخم هایش را در هم کشید.
مامان دستور داد: «یالا! منو بر گردون خونه ی پسرم، فردا بقیه ی تعقیب مون رو انجام می دیم. بی عرضه!»

سیزده

صبح روز بعد، همین که کارآگاه تلفنش را جواب داد، خانم کاسلیوال بدون حتی یک سلام خشک و خالی فریاد زد: «آقای پوری! گرفتنش!» به ظاهر بیش تر از آن که هول باشد عصبانی بود. «پونزده دقیقه پیش بی خبر اومدند پشت در. صحنه ی وحشتناکی بود. خبرنگارها از همه طرف دویدند، وارد حریم خصوصی مون شدند و کوکب های من رو زیر پاشون له کردند!»
پوری گفت: «لطفاً آرامش خودتون رو حفظ کنید خانم، و بهم بگید کی کی رو گرفته!» پوری هیچ وقت حوصله ی زن های هیستریک یا شلوغ کن را نداشت و اصلاً نمی توانست با آن ها هم دردی کند. (چه برسد به این که ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح و وسط اصلاح کردنش هم باشد.)
«خب شوهرم دیگه! پلیس دستگیرش کرد! هیچ وقت فکر نمی کردم این جا این اتفاق بیفته! یه مشت پلیس تازه به دوران رسیده چیپی رو گرفتند مثل تبهکارها بردندش. اون هم جلو چشم کل دنیا.»
کارآگاه پرسید: «به چه جرمی؟» ولی آن زن هنوز حرف خودش را می زد.
«این آدم ها هیچ احترامی برای حریم خصوصی آدم قائل نیستند آقای پوری؟ حیوون های توی باغ وحش محترمانه تر از اینا رفتار می کنند!»
خانم کاسلیوال به یک نفر که پیشش بود نهیب زد. قطعاً یکی از خدمتکارها بود. پوری فکر کرد شاید کرم پودر باشد. بعد یک دفعه برگشت پشت تلفن.
«چه طور ممکنه آقای پوری؟ این کار قانونیه؟ مطمئناً پلیس نمی تونه هر وقت دلش خواست همین طوری راه بیفته و آدم های محترم رو دستگیر کنه و اسم و رسم خونوادگی شون رو لکه دار کنه، درسته؟ باید یه دلیلی وجود داشته باشه!»
درست بود که در دوره ی قبل از بیست و چهار ساعته شدن اخبار، پلیس هرگز برنامه ای از دستگیری شخصی در جایگاه کاسلیوال روی آنتن نمی برد. ولی این روزها، دستگیری افراد رده بالا برای عموم نمایش داده می شد. پلیس با این کار می خواست این حس را القا کند که کارهای مهم تری هم به جز اخاذی کردن از راننده ها در کشور انجام می دهد.
پوری دوباره پرسید: «خانم لطفاً بهم بگید به چه جرمی؟» ولی خانم کاسلیوال هم چنان گوش نمی داد.
و حرف خودش را ادامه می داد: «می خوام بدونم شما می خواید درباره ی این موضوع چه کار کنید آقای پوری. تا این جای کار باید بگم کیفیت کارتون اصلاً راضی کننده نیست. هیچ پیشرفتی توی کارتون نمی بینم. شما فقط چند ساعت اومدید این جا و چند تا سوال پرسیدید و بعد غیب تون زد. اصلاً هیچ پیشرفتی توی کار داشتید؟»
کارآگاه گفت: «خانم، ممکنه لطفاً بهم بگید همسرتون رو به چه جرمی گرفتند؟»
خانم کاسلیوال نوچ نوچی از دلخوری کرد و گفت: «دقت کنید آقای پوری! بهتون که گفتم! چیپی به جرم قتل متهم شده. پلیس می گه چیپی اون دختره، مری ، همون خدمتکار احمق، رو کشته. ولی همه اش دروغه. اونا می خواهند پرونده رو دستکاری کنند.»
پوری با آرامش پرسید: «جسدی پیدا کرده اند؟»
«می گویند اون دختره همون دختر درب و داغونیه که تو عکس شما هست. ولی اون نیست. من می دونم.»
پوری گفت: «ببخشید خانم ولی وقتی من اون عکس رو بهتون نشون دادم این قدر مطمئن نبودید.»
خانم کاسلیوال دوباره نچ نچی کرد و گفت: «معلومه که بودم! بهتون گفتم که قطعاً این ممکن نیست مری باشه. حافظه تون درست کار نمی کنه. حالا هم می خوام از کی پی مالهورتا درخواست کنم وکالت چیپی رو قبول کنه. اونا دوست های قدیمی اند و اون از بهترین وکیل های هنده. مطمئناً می تونه آزادش کنه. اتهامایی که بهش زده اند همه اش دروغه. باهاش صحبت می کنم ببینم اصلاً حضور شما دیگه لازمه یا نه. شاید خودش کارآگاه شخصی داشته باشه.»
پوری گوشی را در دستش نگه داشته بود و می گفت: «الو، الو»، ولی متوجه شد که او گوشی را قطع کرده بود و صفحه ی موبایلش پر از کف ریش شده بود.
کارآگاه با عجله کارش را تمام کرد و آماده شد.
با خودش فکر کرد آیا واقعاً مشتری اش را ناامید کرده بود؟ باید انتظار چنین چیزی را می داشت؟
پوری علت را در خودش کندوکاو کرد و چیزی پیدا نکرد. تقریباً عادی بود که مردم در اواسط کارش اعتمادشان را به او از دست می دادند. از حق نگذریم، بی اعتمادی شان قابل درک بود.
از دید خانواده ی کاسلیوال، پوری در واقع هیچ کاری نمی کرد. ندیده بودند که چهار دست و پا با یک ذره بین کف زمین را بررسی کند. او که مثل بیش تر کارآگاه های خصوصی دیگر و کارآگاه های پلیس خدمتکارها را تهدید و وادار به حرف زدن نکرده بود. حتی در جیپور نمانده بود.
ولی روش پوری، که مناسب وضعیت اجتماعی هند بود، همیشه جواب داده بود. ولی در این روش نمی شد عجله کرد. او اغلب به کارآموزان جوانش می گفت: «نمی تونی که تخم مرغ رو تو سه دقیقه بپزی! می تونی؟»
با این حال، آن وضعیت اضطراری بود. اگر کاسلیوال مجرم شناخته می شد محکوم به حبس ابد می شد.
***
کارآگاه به سفر هوایی به جیپور فکر کرد، ولی با توجه به ترسش از پرواز و این که فرقش فقط حداکثر یک ساعت بود «بزرگراه» را انتخاب کرد.
ساعت هشت دوباره او و ترمزدستی در جاده بودند.
پوری روی صندلی عقب نشسته بود و به چند نفر تلفن می زد تا اطلاعات بیش تری درباره ی اتهامات وارده به موکلش کسب کند.
منبعی در اداره ی دادستانی کل (یکی از برادرشوهرهای دخترعمویش) به او گفت اسم افسر پلیسی که دستگیرش کرده راجندرا سینگ شخاوات بوده است.
شخاوات شخص مهمی بود ـ یکی از موفق ترین کارآگاهان در ایالت. می گفتند که او جوان و باهوش و باانگیزه است و به شدت می خواهد بالادستی هایش را راضی نگه دارد.
پوری از برادرشوهر دخترعمویش پرسید: «خب جنازه رو کجا پیدا کرده؟»
او گفت: «تو جاده ی آجمر.»
«تازگی؟»
«نه، نه! خیلی وقته فکر کنم.»
پوری گوشی را قطع کرد و به الیزابت رانی تلفن زد. او به قول خودش با وای فای به وبسایت جهانی دسترسی داشت. الیزابت خیلی زود نسخه ای از حرف های کارآگاه شخاوات به خبرنگارها را پیدا کرد که چند دقیقه بعد از دستگیری جلو خانه ی راج کاسلیوال زده بود. او گفته بود تحقیق و بررسی درباره ی ناپدید شدن مری «کاملاً حرفه ای انجام شده»، به علاوه، «با استفاده از روش تجسس مدرن ادله ی مربوطه نیز کشف شده بود». طبق گفته ی کارآگاه، آجای کاسلیوال «یک قاتل بی رحم» بود که «به خدمتکار تجاوز کرده و بعد او را خفه کرده و کشته بود.»
وقتی یک خبرنگار از کارآگاه شخاوات راجع به انگیزه ی قتل پرسیده بود، او گفته بود «به طور واضح متهم و قربانی نوعی رابطه ی جنسی با هم داشته اند ـ کی می دونه؟ و متهم می خواسته روی کار خلاف خودش سرپوش بذاره.»
الیزابت رانی هم چنین به پوری گفت که این ماجرا در گزارش های خبری شبکه های بیست و چهارساعته ی اخبار در رده ی دوم قرار گرفته است (بعد از ماجرای بازگشت هند به مواضع مخالف هند غربی). گویا همه ی آن ها از دستگیری مطلع شده بودند و گزارش های زنده مخابره می کردند.
الیزابت رانی گفت: «قربان، صحنه ی واقعاً آشفته ای بود.»
کارآگاه گفت: «بله، می تونم تصور کنم چه طور بوده»، و گوشی را قطع کرد.
پوری به شدت از رسانه های خبری هند متنفر بود. تنها چیزی که این شبکه های خبری آمریکایی طور که مدام تعدادشان بیش تر می شد پخش می کردند برای ایجاد هیجان و احساسات افراطی و کاذب بود. استاندارهای خبرنگاری را به کل از پنجره انداخته بودند بیرون؛ دار و دسته ی جدید سردبیرها از هیچ چیزی برای گرد کردن چشم آدم ها دریغ نمی کردند.
یک مفسر برجسته ماه گذشته در یک مجله ی خبری محترم نوشته بود: «سه کلمه در حال حاضر اخبار را به کلی در اختیار گرفته؛ جنایت، کریکت، سینما.»
پوری به تازگی یک روز بعدازظهر که یکی از شبکه های معروف را تماشا می کرد از دیدن تصاویر زنده ی مردی که داشت خودش را می کشت شاخش درآمده بود. آن مرد از بالای یک ساختمان پرید و خبرنگارها با هیجان آن پایین گزارش می دادند.
هفته ی گذشته، یکی از گروه های خبریِ جایزه گرفته یکی از آن گزارش های مثلاً هیجان انگیزش را روی آنتن برد. آن ها در دفتر یک استاد دانشگاه دوربین های مخفی کار گذاشته بودند و مچ آن استاد را حین ماچ و بوسه کردن یکی از دانشجویانش گرفتند.
ولی هیچ چیز در هند مثل اتهام قتل در یک خانواده ی سطح بالا خبرساز نبود.
پرونده های این چنینی (که این روزها تعدادشان هم زیاد شده بود) به نقل محافل تبدیل شده بودند.
کارآگاه اسم این پرونده ها را گذاشته بود «محاکمه در سیرک رسانه ای».
***
اواسط راه جیپور، پوری جلو یک غذاخوری بین راهی توقف کرد و چای شیرین و نان پراتا سفارش داد. تلویزیون شبکه ی اکشن نیوز را نشان می داد و، درست همان طور که کارآگاه انتظارش را داشت، گزارش های اصلی صبحگاهی شان را اختصاص داده بودند به «قتل خدمتکار».
در نوار پهن پایین صفحه این نوشته در حرکت بود:

خبر فوری... شهر صورتی در شوک قتل وحشیانه ی خدمتکار...وکیل حقوقی متهم شناخته شد...پلیس می گوید قربانی اول مورد تجاوز قرار گرفته...ادله ی فراوانی علیه متهم موجود است.

هم زمان آن شبکه داشت ویدئویی از بیرون خانه ی راج کاسلیوال در هنگام دستگیری نشان می داد که خواننده ی خبر آن را «صحنه های آشفته» توصیف می کرد.
واقعاً هم شبیه غوغا بود، ولی فقط به این خاطر که فیلم بردارها و گزارشگرها حین دستگیری و بردن متهم از خانه اش دور او ازدحام کرده بودند. وسط آن بلبشو، پوری دید که موکلش را پشت یک جیپ سوار کردند. فیلم بردارها ماشین را محاصره کردند وسعی می کردند لنز دوربین های شان را به پنجره ها بچسبانند، ولی پلیس آن ها را دور می کرد. بعد جیپ با سرعت دور شد و بعضی از آن دار و دسته ی دیوانه پیاده پشت سرش دویدند.
گزارش تمام شد و نمایی نزدیک از یک دختر گزارشگر زیبا نشان دادند که رفتار شتاب زده اش طوری بود که انگار دنیا داشت به آخر می رسید.
او با صدای تودماغی و ناپخته اش گفت: «پلیس اعلام کرده که پرونده ای قطور علیه وکیل دادگاه عالی آجای کاسلیوال تشکیل شده، او امروز صبح تحت محافظت پلیس به مرکز پلیس محلی برده شد و تا زمان محاکمه در آن جا نگه داشته می شود. آرون.»
تصویر یک مرد جوان مودب و خوش برخورد که در استودیویی پرنور نشسته بود ظاهر شد و با صدایی که مثل نسخه ی هندی مجری یک برنامه ی آمریکایی بود گفت: «اتفاقات خیلی عجیبی در شهر صورتی افتاده، ساویتری. بهمون بگو به کاسلیوال دقیقاً چه اتهاماتی زده شده؟»
«خب آرون، وکیل دادگاه عالی به تجاوز و قتل خدمتکارش، مری متهم شده. جسد اون زن توی یک جوی آب در جاده ی آجمر پیدا شده. صورتش به طرز فجیعی آسیب دیده بوده پس مدتی طول کشیده تا شناسایی بشه.
منابع خبری از داخل دپارتمان پلیس به من گفتند که چند شاهد آجای کاسلیوال رو دیده اند که نصف شب جسد رو دفن می کرده. هم چنین به من گفتند پلیس ماشینش رو توقیف کرده و امروز یک سری آزمایش و بررسی روش انجام می ده. آرون.»
گوینده ی داخل استودیو که هم زمان با تصویرش قاب کوچکی هم از تصاویر دستگیری به صورت پیاپی پخش می شد، گفت: «به نظرم پلیس اگر کاملاً از مجرم بودن متهم مطمئن نبود چنین آدم برجسته ای رو دستگیر نمی کرد. واکنش آجای کاسلیوال به اتهامات چی بوده؟»
«کاسلیوال امروز صبح که دستگیر شد حتی یک کلمه هم حرفی نزد. حتی یک کلمه. به من گفتند که بیست و چهار ساعت نگهش می دارند تا پلیس تحقیقات بیش تری انجام بده.تمرکز کرده اند روی رابطه ی کاسلیوال با دختر خدمتکار، مری؛ این که دقیقاً بین شون چه گذشته. تا اواخر امروز به جواب های بیش تری خواهیم رسید. برمی گردیم به تو در استودیو، آرون.»
«ممنونم ساویتری. ساویتری راماناند بود که به صورت زنده از صحنه ی دستگیری وکیل دادگاه عالی جیپور، آجای کاسلیوال گزارش می داد. در طول روز، اخبار بیش تری درباره ی قتل خدمتکار برای شما پخش می کنیم. در این اثنا نظرات تون رو با ما درمیون بگذارید. به آدرس همیشگی که روی صفحه می بینید ایمیل بزنید. منتظر نظرات تون هستیم.
در ادامه آخرین اخبار پیروزی تیم هند در بازی دوم رو خواهیم داشت. بعد از پیام های بازرگانی خیلی زود برمی گردیم. جایی نرید.»
بعد ستاره ی سینما شاهرخ خان روی صفحه ظاهر شد که محصول خوشگل و زیبا را تبلیغ می کرد، یکی از چند محصولی که او برای شان تبلیغ می کرد، و پوری که ناخودآگاه در پنج دقیقه ی گذشته دندان هایش را روی هم می سایید به خدمتکار گفت تلویزیون را خاموش کند.
اندکی بعد کارآگاه داشت از خوردن نان پرانتا و ماست تازه اش لذت می برد.
تقریباً تمام شده بود که تلفن شخصی اش زنگ خورد. پروفسور راجش کومار از دانشگاه دهلی بود.
کارآگاه گفت: «سلام قربان! حال تون چه طوره قربان؟ بفرمایید!»
بعد از احوالپرسی پروفسور کومار به پوری خبر داد که نتایج آزمایش سنگ های اتاق مری را گرفته است.
او گفت: «یه چیز عجیبی تو این سنگ ها هست، مال کجاند؟»
پوری گفت: «جیپور قربان.»
پروفسور گفت: «خیلی عجیبه، ما آثار زیادی از اورانیوم پیدا کردیم، خیلی غیرعادیه.»
پوری پرسید: «گفتید اورانیوم؟»
«بله چابی، دقیقاً گفتم اورانیوم.»

چهارده

مرکز پلیس جیپور که آجای کاسلیوال در آن نگه داشته می شد به طرز ملال انگیزی مثل همه ی مراکز دیگر بود. ساختمانش یک مکعب بتونی بود، دو طبقه، و ستون های آهنی اش از سقف بالا زده بودند تا در صورت لزوم طبقه ی سوم هم اضافه شود.
شمعدانی های قرمز در مسیر تمیز و جارو شده چیده بودند ولی کمک چندانی به معماری ساده و بی روحش نمی کرد. پوری فکر می کرد که مردم در جاهای دیگر دنیا چه طور مراکز پلیس را پناهگاه می دانستند. برای هندی ها، مراکز پلیس لانه ی شیرها بود.
افسر وظیفه با دیدن مردی گوشتالو که لباس سافاری خاکستری، کفش چرمی واکس خورده و کلاه کپ سانداون پوشیده بود به سرعت از روی صندلی اش بلند شد و چنان آماده باش ایستاد که انگار خود نخست وزیر سرزده به دیدن آن جا آمده بود.
او به هندی و با آن تکان های سر که نشانه ی خوش مشربی بود گفت: «چه طور می تونم کمک تون کنم؟»
پوری خودش را معرفی کرد و دلیل آمدنش به مرکز پلیس را توضیح داد: می خواست آجای کاسلیوال را ببیند.
افسر وظیفه کارت کارآگاه را گرفت و برایش توضیح داد که باید موضوع را با «ارشدش» در میان بگذارد. او در اتاق بغلی بود.
چند دقیقه بعد آن افسر مربوطه وارد اتاق شد.
او گفت: «باعث افتخار ماست که بتونیم به نحوی به شما کمک کنیم. نوشیدنی خنک میل دارید؟ یا چای؟»
به خاطر مسائل دیپلماسی، پوری ده دقیقه ای کنار آن پلیس نشست و چند اسم درشت هم آن وسط انداخت و بدین ترتیب طرفش را مطمئن کرد که او به افراد صاحب قدرت دهلی متصل است. کارآگاه هم چنین به دلیل ظاهر منظم آن مرکز از افسر تعریف کرد.
او با صدایی به عمد بلند و لبخندی یک وری گفت: «پلیس های ما در هند خیلی خوب همکاری می کنند.»
چنین تملق هایی همیشه جواب می داد. افسر گفت: «خیلی ممنون، واقعاً ممنونم، لطف دارید قربان.»
یک پاسبان زن با قیافه ای خشن پوری را تا سلول ها همراهی کرد.
سلول ها در انتهای ساختمان بود، در کل سه سلول، هر کدام سه چهارمتری با یک توالت شرقی در پشت یک دیوار کوتاه بتونی که خلوت چندانی ایجاد نمی کرد. هیچ پنجره یا هیچ نوع تهویه ای آن جا نبود. بوی شدید گند عرق، ادرار و دود تند سیگار بیدی در هوا پیچیده بود. میله ها و درها کهنه بود، و قفل های بدقواره و پر سر و صدا با کلیدهای پانزده سانتی باز می شد که از کمربند پاسبان آویزان بود و مثل زنگوله ی گوزن دلنگ دلنگ می کرد.
در اولین سلول هفت زندانی بود. آن ها داشتند در مسیری که با جعبه های خالیِ کبریت درست کرده بودند با تعدادی سوسک با هم مسابقه می دادند. صدای زندانی ها که روی سوسک های مسابقه خم شده بودند بین فریاد های تشویق کننده، ناله های از سر ناامیدی و هوراهای پیروزمندانه در نوسان بود.
پشت دومین سلول، یک روحانی هندوی نیمه عریان در کمال آرامش روی زمین بتونی نشسته بود و دو پیرمرد با ریش های سفید سرگرم ورق بازی بودند. مرد دیگری با ظاهری رنگ پریده و نزار به میله ها تکیه داده بود و با قیافه ای مبهوت و اندوهگین به بیرون زل زده بود.
آخرین سلول مخصوص آجای کاسلیوال بود. این سلول خالی از هر وسیله ای بود و نور مناسبی هم نداشت. او در تاریکی نسبی نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود و با دستانش صورتش را پوشانده بود.
وقتی سرش را بلند کرد پوری از دیدن درماندگی موجود در چهره اش شوکه شد. چین های عمیقی روی پیشانی اش افتاده بود. گودی هایی به سیاهی ابرهای طوفان زا زیر چشمانش ایجاد شده بود.
او فریاد زد: «خدارو شکر!» و بلند شد، به جلو سلول آمد و دستان کارآگاه را گرفت. «ممنونم که اومدید پوری جان! دیگه دارم دیوانه می شم!»
لحظه ای به نظر کارآگاه رسید که نزدیک بود بزند زیر گریه، ولی موفق شد آرامش خودش را حفظ کند.
با بغضی که هنوز گلویش را می فشرد گفت: «باور کنید، من به اون دختر دست هم نزدم، حرفم رو باور می کنید، نه پوری جان؟ این اتهامات همه دروغ اند. من شاید هیکلم درشت باشه ولی دلم واقعاً اندازه ی گنجشکه. از هر کی می خواهید بپرسید، همه همین رو می گویند. آجای کاسلیوال نمی تونه و نمی خواد که آزارش حتی به یه مورچه برسه. محض رضای خدا! من پیروی جین(۱۶) ام! ما دوست نداریم کسی رو بکشیم، حتی آزارمون به یه مورچه هم نمی رسه!»
خانم پاسبان که پشت سر پوری ایستاده بود پرید وسط و با لحنی سرد گفت: «فقط ده دقیقه» بعد در راهرو از سلول بیش تر فاصله گرفت و دورتر شد.
کارآگاه گفت: «معلومه که حرف تون رو باور می کنم قربان. ما هر طور شده شما رو از این مخمصه بیرون می آریم. ویش پوری بهتون قول می ده.»
او دستانش را از دستان کاسلیوال بیرون کشید و به سمت جیب شلوارش برد. یک پاکت سیگار گلد فلیکز درآورد.
آن ها را از بین میله ها رد کرد و گفت: «این برای شماست.»
کاسلیوال از او تشکر کرد ، پاکت را باز کرد و با دستان لرزان و انگشتان سست سیگاری بین لبانش گذاشت. پوری کبریت زد و کاسلیوال انتهای سیگار را سمت شعله گرفت. کارآگاه در سوسوی نور کبریت چهره ی موکلش را برانداز کرد، و به دنبال نشانه هایی گشت که از وضعیت روانی او خبر بدهند. متوجه شد که تیکی بالای چشم چپش به وجود آمده بود. این تیک عصبی می توانست اولین نشانه ی مشکلات آتی بیش تر باشد. کارآگاه مردان دیگری هم دیده بود که مثل کاسلیوال قوی و موفق بودند ولی بعد از افتادن پشت میله های زندان تبدیل به کشتی شکستگانی گریان شده بودند.
اشوک شارما معروف به «راجا» که پوری را استخدام کرده بود تا یک سری اتفاق عجیب را که منجر به مرگ برادرش شده بود بررسی کند (پرونده ی طاووس خندان)، بعد از گذراندن فقط یک شب در زندان بدنام دهلی، تیهار، دچار اختلال عصبی شد.
البته سلول کاسلیوال در مقایسه با زندان تیهار هتل پنج ستاره بود. ولی صبح روز بعد، او قرار بود در مقابل قاضی در دادگاه بخش قرار بگیرد و محاکمه شود. و اگر آزادی به قید ضمانت مردود اعلام می شد، که در مورد جنایات فجیع اغلب همین طور بود، دادگاه حکم حبس برای او صادر می کرد و به زندان مرکزی فرستاده می شد. آن جا کاسلیوال مجبور بود در یک سالن مشترک با بیست محکوم دیگر سر کند. اگر می خواست آزار و اذیتش نکنند، باید به آن ها پول می داد.
پوری پرسید: «اولین چیزی که باید بدونم قربان اینه که کی وکالت شما رو انجام می ده؟»
«همسرم دو ساعت پیش این جا بود و گفت کی پی مالهورتا موافقت کرده که پرونده رو قبول کنه. هنوز باهاش حرف نزدم؛ موبایل ندارم. قراره امروز بعدازظهر بیاد این جا.»
«بهش اعتماد دارید؟»
«کاملاً. ما حدود بیست ساله که هم دیگه رو می شناسیم. اون کارش رو خوب بلده و خوب می تونه از موکلش دفاع کنه.»
«خوشحالم که اینو می شنوم. ولی قربان، اگر من قرار باشه کارم رو ادامه بدم، نیازی به کارآگاه دیگه ای نیست. اگر کس دیگه ای باشه اوضاع خیلی درهم و برهم می شه.»
کاسلیوال نگاهی زیرچشمی به او انداخت؛ پوری حدس می زد که همسرش قبلاً بذر تردید درباره ی توانایی های کارآگاه را در ذهنش کاشته باشد.
ناگهان گفت: «شما از کار من راضی نیستید؟»
«خب، پوری جان، راستش رو بخوای، تا این جا من اثر چندانی از پیشرفت توی کارت ندیدم، من پشت میله ها افتادم به جرم تجاوز و قتل. می تونی من رو به خاطر کمک خواستن از کس دیگه ای سرزنش کنی؟ زندگی و اسم و رسم من در خطره.»
«قربان، من بهتون اطمینان می دم که همه ی کارها در حال انجامه. ولی روش من مختص خودمه. این موکله که باید به من اعتماد کامل داشته باشه. من حتی یک بار هم تو هیچ پرونده ای شکست نخورده ام و الان هم نمی خوام شکست بخورم. رُم که نصفه روزه ساخته نشد. تو این کارها نمی شه عجله کرد.»
کاسلیوال باقیمانده ی سیگارش را بررسی کرد و لبش را به هم فشرد.
و بالاخره گفت: «ترتیبی می دم که تنها کارآگاه این پرونده باشی.»
کارآگاه گفت: «خوبه. حالا دیگه نباید وقت تلف کنیم. درست و دقیق به من بگید چی شد که شما رو آوردند این جا؟ بازرس شخاوات دستگیرتون کرد درسته؟»
«می گه چند تا شاهد داره که دیده اند من جنازه رو چال کردم.»
پوری گفت: «این پلیس ها همیشه می تونند شاهد پیدا کنند. یه وکیل خوب تو دادگاه از پس شون برمی آد. دیگه چی؟»
«می گه یکی از خدمتکارهای قبلی حاضره شهادت بده که من بهش تجاوز کردم.»
«کی؟»
«از کجا بدونم پوری جان؟ موقع بازجویی من ساکت بودم، هیچ حرفی نزدم، پس طبیعتاً نپرسیدم و نمی دونم این زن کیه.»
«شخاوات هیچ مدرک محکمی هم رو کرده؟»
«نه، مطمئنم که حتماً داره دنبال یه چیزی می گرده که فردا رو کنه.»
کاسلیوال پک آخر را به سیگارش زد، ته سیگارش را روی زمین انداخت و زیر پایش له کرد.
«یه چیزی رو بهم بگو پوری جان. به نظرت، اون دختری که کنار جاده پیدا کردند ـ خود مریه؟»
«ظاهراً این چیزیه که بازرس شخاوات شما می گه.»
چانه ی کاسلیوال به سمت سینه اش آویزان شد. آهی کشید و گفت: «پس به هر حال یه نفر کشته اش، ولی کی؟»
کارآگاه پرسید: «شخص خاصی به ذهن تون می رسه؟»
«نه، هیشکی پوری جان.»
«کامات چه طور؟ همسرتون می گفت اون الکلیه و با اون دختر یه روابطی هم داشته. درسته؟»
«نمی دونم.»
«بهم درباره ی اون شبی که جسد پیدا شد بگید. بیست و دوم اوت. یادتون می آد کجاها رفتید؟»
«من تا بعدازظهر تو دادگاه بودم، عصر رفتم خونه حمام کردم و سر و صفایی به خودم دادم و...» کاسلیوال از خجالت سرخ شد. پوری می توانست حدس بزند که او کجا رفته بود.
«یه کاری "بیرون" داشتید درسته؟»
وکیل با سر تایید کرد و گفت: «همون همیشگی.»
فریادهای پرهیجان از سلول اول بلند شد. حتماً یک مسابقه ی سوسک دیگر به نقطه ی حساسش رسیده بود. وقتی سر و صدا خوابید پوری درباره ی زمان جلسه ی بازپرسی کاسلیوال سوال کرد.
او به کارآگاه گفت: «فردا ساعت یازده قراره برگزار بشه. دارم سعی می کنم یکی از قاضی های درستکار انجامش بده. ولی ظاهراً هیچ کس حاضر نیست کم ترین کمکی بکنه. دشمن هام حسابی سنگ تموم گذاشته ا ند.»
کاسلیوال از روی شانه اش نگاهی انداخت و گفت: «انگار قراره یه شب رو تو این سوئیت پنتهاوس سر کنم.» و خنده ای تلخ و طعنه آمیز کرد. «خدا رو شکر که چند تا پلیس این جا هستند که چند سال پیش بهشون کمک کردم. پس نباید اذیت بشم. ولی پوری جان یه مقدار پول لازم دارم. لااقل این طوری می تونم بگم از بیرون برام یه مقدار غذا بیارند.»
پوری آهسته گفت: «پونصد تا داخل پاکت سیگار هست قربان.»
کاسلیوال با قدردانی سر تکان داد و زن پاسبان داد زد: «وقت داره تموم می شه!»
آن دو مرد با هم دست دادند.
کارآگاه گفت: «فردا حتماً می آم دادگاه. تا اون موقع نگرانی به خودتون راه ندید قربان. با خیال راحت بخوابید، هر کاری لازم باشه انجام می شه تا شما آزاد بشید. من مسئولیتش رو قبول می کنم. سرنخ های خیلی خوبی هم تا حالا پیدا شده. حالا استراحت کنید.»
***
وقتی پوری می خواست از مرکز پلیس خارج شود افسر وظیفه به او اطلاع داد که بازرس شخاوات می خواهد «صحبتی» با او بکند.
کارآگاه که مشتاقانه می خواست حریفش را ارزیابی کند گفت: «با کمال میل.»
پوری به طبقه ی بالا و مستقیماً به دفتر او راهنمایی شد.
شخاوات مردی سی و هفت هشت ساله بود، خپل و خوش استیل، که موهای پرپشت و سیاه و سبیلی به همان پرپشتی و سیاهی داشت و چشمانی گود. او مظهر یک مرد هندی با اعتمادبه نفس بود که از روز اول زندگی اش در خانواده اعتمادبه نفس داشتن را یاد گرفته بود. گوشواره اش به معنی هیپی بودن، هنری بودن یا زنانه بودنش نبود؛ راجپوت بود، یک جنگجو.
او با صدایی خیلی بم و بلند گفت: «قربان، از دیدار شما خیلی مفتخرم.» همراه با یک لبخند یک وری سیاست مدارانه دستش را به سمت پوری دراز کرد. «مدت زیادیه که دورادور شما رو تحسین می کنم. ممنونم که افتخار ملاقات دادید. می دونم که آدم مهمی هستید و سرتون شلوغه.»
شنیدن تملق چندان در پوری بی اثر نبود ولی در صداقت شخاوات تردید داشت. پشت آن لبخند و دست دادن دوستانه، شخصی حسابگر را حس می کرد که او را به دفترش دعوت کرده بود تنها به این هدف که ببیند پوری خطری برایش محسوب می شود یا نه.
پوری با لحنی کاملاً دوستانه به هندی جواب داد: «مشتاق دیدارتون بودم، ظاهراً هر دوی ما داریم روی یک پرونده کار می کنیم ولی از دو جهت متفاوت. شاید بتونیم به هم کمک کنیم.»
شخاوات در ظاهر از این پیشنهاد خوشش آمد. پشت میزش کمی جابه جا شد و ناخواسته لبخندی به لبش آمد و پوری روی یک صندلی روبه روی او نشست.
بازرس پرسید: «این طور که متوجه شدم آجای کاسلیوال موکل شماست درسته؟»
«بله درسته.»
«راستش من نمی دونم چه طور می تونیم به هم کمک کنیم قربان. من می خوام کاسلیوال محکوم شه؛ شما می خواید آزاد شه. هیچ تفاهمی بین ما وجود نداره.»
یکی از تلفن های روی میز منظم بازرس زنگ خورد. او گوشی را برداشت. با شنیدن صدای آن طرف خط ناگهان یک تغییر جزئی در رفتار او به وجود آمد. جدی شد و ابروهایش کم کم در هم رفتند تا زمانی که تقریباً به هم رسیدند.
او گفت: «بله قربان.» مکث کرد و گوش داد. بعد دوباره گفت: «بله قربان.» نگاهش به نگاه خیره ی پوری افتاد، لحظه ای به او خیره ماند و بعد به پایین نگاه کرد. تکرار کرد «بله قربان.»
کارآگاه، منتظر تمام شدن تلفن او، به عکس ها و گواهی هایی که روی دیوار پشت میز نصب شده بود نگاه می کرد. از روی آن ها می توانست بیش تر دوره های زندگی کاسلیوال را سر هم کند. او در مدرسه ای دولتی در جیپور درس خوانده بود، در آن جا قهرمان هاکی شده بود. وقتی خیلی جوان بوده ازدواج کرده بود؛ همسرش بیش تر از شانزده سالش نبود. آن ها چهار بچه آورده بودند. او برای افسر شدن در دانشگاه ملی افسری سردار والابهای پاتل(۱۷) درس خوانده بود. سه سال پیش، یک مدال پلیس به خاطر خدمات ارزشمند دریافت کرده بود.
وقتی شخاوات آخرین «بله قربان» را گفت و گوشی را گذاشت، پوری گفت: «مدال خدمات ارزشمند!»
او جواب داد: «راهزن معروف، ششانگ رو دستگیر کردم. اون سیزده سال از دست نیروهای ما در رفته بود ولی من شخصاً تا مخفیگاهش تعقیبش کردم و گرفتمش.»
پوری گفت: «تو روزنامه ها درباره اش خوندم. پس کار شما بود. خیلی تبریک می گم بازرس. کارتون خیلی خوب بود. حتماً خیلی رضایت بخش بوده براتون.»
«بله قربان، ولی راستش رو بگم دستگیری کسی مثل آجای کاسلیوال برام خیلی رضایت بخش تره. اون بدترین نوع جنایتکاره. مدت خیلی زیادی، آدم هایی مثل اون برای خودشون آزادانه زندگی کرده اند. با پول و قدرت توانسته اند از مجازات فرار کنند. ولی خوشبختانه زمان داره عوض می شه. حالا دیگه کله گنده ها هم باید مثل بقیه به خاطر جرم شون مجازات بشند. دیگه داریم تو یه هند جدید زندگی می کنیم.»
پوری گفت: «من اصول شما رو تحسین می کنم، من هم طرفدار عدالتم. ولی موکل من آدم خوبیه و بی گناهه.»
شخاوات با پوزخندی خصمانه گفت: «قربان، جسارتاً کاسلیوال به قطع گناهکاره. من همه ی مدارک لازم رو دارم که بتونم برای همیشه حذفش کنم. اون به دخترک جوون تجاوز کرده و کشته اش.»
پوری با این امید که بتواند بازرس را ترغیب کند دست خودش را رو کند گفت: «شما خیلی مطمئن حرف می زنید.»
«من سه شاهد دارم که دیدند آقای کاسلیوال جسد رو کنار جاده چال کرده.»
«که این طور، ولی چرا این دو ماه هیچ اتهامی به موکل من وارد نشد؟»
شخاوات با قطعیت جواب داد: «مدتی طول کشید تا شاهدها جلو بیایند چون از کاسلیوال که سر اون صحنه تهدیدشون کرده بود می ترسیدند.»
پوری زیرزیرکی خندید.
«فکر نمی کنم که این حرف تو دادگاه قابل قبول باشه.»
«من دلایل مستحکمی هم دارم.»
«چه طور ممکنه دلایل دیگه ای هم موجود باشه وقتی متهم کاملاً بی گناهه؟»
«قربان باید برای گرفتن جواب این سوال تا فردا صبر کنید. من نمی تونم بیش تر از این چیزی رو کنم.»
کارآگاه دستانش را به حالت تسلیم بالا برد.
او گفت: «بسیار خب، این طور که معلومه کار سختی در پیش دارم تا بی گناهی موکلم رو ثابت کنم. مشخصه که شما مصممید این اتفاق نیفته، پس به نظرم بهتره برگردم سر کارم.»
پوری لحظه ای جلو در سرش را پایین انداخت و غرق در فکر این پا و آن پا کرد، انگار که چیزی را فراموش کرده باشد.
شخاوات با لحن صبورانه ای که معمولاً برای حرف زدن با بچه ها و سالمندان به کار می رود پرسید: «کار دیگه ای هست که از دستم بربیاد؟»
پوری با تردید و طمانینه گفت: «راستش یه چیزی هست.»
دفترچه اش را درآورد و چند برگ را رد کرد تا رسید به صفحه ای در وسط دفترچه که چیزی ناخوانا در آن نوشته شده بود.
گفت: «بله این جاست»، و انگار که از روی آن بخواند ادامه داد: «بر اساس چیزی که به من گفته شده، جسد اون دختر بعد از این که کسی برای دریافتش مراجعه نکرده سوزانده شده. درسته؟»
«درسته.»
«و عکسی که مامور پزشکی قانونی گرفته تار و خیلی ناواضح بوده.»
شخاوات با حالتی مشکوک به پوری نگاه کرد، بدون شک در این فکر بود که او چه طور این اطلاعات را به دست آورده.
گفت: «اگه شما می گید حتماً همین طوره.»
کارآگاه ادامه داد: «و صورتش کاملاً صدمه دیده بوده، خون آلود و باد کرده. معلوم بوده که حسابی کتک خورده.»
تایید بازرس با تکان سر نشانه ای بود که پوری حرفش را ادامه دهد.
«به این ترتیب، خیلی کنجکاوم بفهمم چه طور شما این قدر مطمئنید که اون خود خدمتکار مریه.»
«بحثی توش نیست اصلاً. دو شاهد اون رو از روی عکس های پزشکی قانونی تشخیص دادند.»
«که بدون شک کارمندان سابق یا فعلی کاسلیوال اند.»
شخاوات با لحنی رسمی گفت: «دفاعیه در زمان مناسبش ارائه می شه.»

پانزده

کرم پودر حفره ای در دیوار پشت اقامتگاه خدمه پیدا کرده بود که آن قدر بزرگ بود که یک آدم به صورت فشرده از آن رد شود. او در طول دو روز گذشته چند بار از آن استفاده کرده بود و یواشکی خارج شده بود و خودش را به باجه ی تلفن چند خیابان آن طرف تر رسانده بود.
ولی کرم پودر تنها کسی نبود که از این راه مخفی استفاده کرده بود: زمین آن جا حسابی صاف شده بود.
بنابراین، یک احتمال هشداردهنده وجود داشت؛ یک نفر از بیرون یواشکی و بدون دردسر وارد خانه می شده است ـ شاید همان کسی که شب اول سعی کرده بود در اتاقش را باز کند.
او که می خواست بفهمد چه کسی از وسط آن دیوار رفت و آمد می کند تله ای گذاشته بود. یک سیم نامرئی ـ یا بهتر بگوییم بند نامرئی ـ به دو طرف آن حفره بسته بود. به این ترتیب هر کس از آن می گذشت ناخواسته زنگی را در اتاق او به صدا درمی آورد.
در دو روز گذشته، فقط یک بار زنگ به صدا درآمده بود ـ آن هم توسط یک سگ ولگرد. ولی آن بند هنوز سر جایش بود. و حالا که داشت به قراری شبانه با پوری می رفت مراقب بود خودش در آن تله نیفتد. او با دقت از روی بند گذشت و از حفره ی دیوار عبور کرد.
آن طرف دیوار یک ملک متروکه بود. یک بنگله ی قدیمی با پنجره های شکسته که دورش یک باغ بزرگ بود پر از تاک و علف های بلند. او ایستاد و مسیر تاریک روبه رویش را به دقت نگاه کرد تا ببیند کسی آن جا هست یا نه. هیچ چیزی در آن جا حرکت نمی کرد به جز ملخ ها. تنها صدایی هم که شنیده می شد صدای وزوز یک سه چرخه و جیغ یک گربه از دور بود. بالای سرش خفاش ها پرواز می کردند. زیر نور ماه، می دیدشان که روی شاخه ی درختان ناگهان فرود می آمدند و بال های سیاه شان لحظه ای روی پس زمینه ای غبارآلود از ستاره ها گسترده می شد.
جایا از خفاش ها و جغدی که در یکی از درختان کهور زندگی می کرد می ترسید. او به دوست جدیدش، سیما، هشدار داده بود که شب ها به باغ نرود.
او معتقد بود در آن بنگله جن های خبیث زندگی می کنند. آن ها صاحبان خانه را فراری داده بودند و خودشان حریصانه از ملک شان محافظت می کردند. شب ها، وقتی در اتاقش می خوابید، ادعا می کرد صدای خنده های وحشتناک و فریادها و جیغ های کسانی را که در دنیای غیرعادی در تله انداخته بودند می شنید.
جایا به سیما می گفت جن ها اغلب آدم ها را گیر می اندازند. همین تازگی، یکی از آن ها به عمه ی او چسبیده بود و مجبورش کرده بود به زبانی عجیب حرف بزند. خوشبختانه فقط به لطف یک حکیم دوره گرد بود که شفا پیدا کرد. حکیم او را به مقبره ی یک صوفی مقدس برده بود و روح خبیث را از او بیرون کشیده بود.
ولی کرم پودر از جن ها نمی ترسید. پارواتی، خدای کوه، با آن طلسم جادویی دور گردنش همیشه از او در برابر حمله ی هم انسان ها و هم ارواح خبیث محافظت می کرد. اوایل ورودش به هند در خیابان های بمبئی زندگی کرده بود و حس ششمش برای تشخیص خطر قوی شده بود. و چاقوی کوکری اش را هم فقط برای استفاده در صورت لزوم در مچش جاساز کرده بود.
از باغ گذشت و از کنار بنگله هم عبور کرد. با چابکی مراقب بود به فلزات زنگ زده که زیر علف ها و چمن های بلند پنهان شده بودند نخورد و هرازگاهی می ایستاد و مثل آهوی وحشی دور و برش را می پایید.
وقتی به جلو عمارت رسید، از دروازه ی آهنی در ورودی مسیر خانه عبور کرد، شالش را دور سرش پیچید تا صورتش را بپوشاند، و به سمت چپ پیچید و به کوچه ای خلوت رفت.
از همه ی اتاقک های نگهبانی بیرون خانه ی همسایه ها صدای خرناس های بلند می آمد و او بدون این که دیده شود از جلوی شان یواشکی گذشت. راننده های ایستگاه ریکشاها هم همه خواب بودند. آن ها روی صندلی سه چرخه شان دراز کشیده بودند و پاهای شان را روی فرمان دراز کرده بودند.
جلوتر خانه ای بزرگ بود که دیوار های بلند داشت و دو دروازه با چراغ های روشن. اندکی بعد از این که از زیر آن چراغ ها عبور کرد، متوجه سایه ای شد که روی زمین جلویش می خزید. بعد به تدریج، شروع کرد به کوچک تر شدن.
کسی تعقیبش می کرد.
صدای دمپایی لاانگشتی روی زمین به او می گفت که تعقیب کننده اش جن نیست.
لحظه ای می خواست رویش را برگرداند، چاقویش را درآورد و حمله کند. ولی بعد نصیحت پوری درباره ی کنترل اعصابش را یادش آمد و تصمیم گرفت منتظر یک روش حمله ی بهتر بماند.
مسیرش را ادامه داد، به راست پیچید و شروع کرد به دویدن. به اولین ماشین پارک شده که رسید پشتش قایم شد، صاف روی زمین دراز کشید، و نگاه کرد تا ببیند چه کسی سر و کله اش پیدا می شود.
چند ثانیه بعد، یک جفت پای پشمالوی مردانه ظاهر شد. پاها توقف کردند، با دودلی چپ و راست شدند و بعد به سرعت به سمت او حرکت کردند. کرم پودر از روی ساق های استخوانی مرد می توانست تشخیص بدهد که حریف قدری نیست. خودش را مثل گربه چهار دست و پا بلند کرد و آماده ی حمله به او شد. ولی در آخرین لحظه، عقب کشید و بلند گفت: «بو!»
مهتابی از تعجب جا خورد و قیافه اش جوری شده بود که انگار می خواست زانو بزند.
داد زد: «چی کار می کنی؟ می خوای قلبم وایسه؟»
کرم پودر گفت: «هیسسس! صداتو بیار پایین! نگهبان ها رو بیدار می کنی! تو این جا چی کار می کنی؟»
«رئیس دیر می رسه، از من خواست بهت خبر بدم.»
«خب چرا داشتی تعقیبم می کردی؟»
«خب می دونستم که نمی خوای کسی پشت خونه با من ببیندت.»
«یعنی تو نمی خواستی دزدکی تعقیبم کنی؟»
«چرند نگو. اگه می خواستم این کار رو بکنم خیلی راحت می تونستم غافلگیرت کنم.»
کرم پودر زد زیر خنده. «بیش تر از یه گاومیش تو گرما داشتی سر و صدا می کردی.»
«گوش کن، من اگه می پاییدمت عمراً نمی تونستی غافلگیرم کنی.»
«باشه، هر چی تو بگی.»
***
پوری هر دوی شان را سوار کرد و به محل اقامتش، هتل پارک ویو، برد. البته اصلاً پارکی در کار نبود (اتاقش رو به پارکینگ بود) ولی جای مدرنی بود با تهویه و ملافه های تمیز و توالت های فرنگی.
آن سه نفر در رستوران خالی پشت میزی نشستند. مدیر شب یک بطری ویسکی، چند بطری سودا، یخ و چند لیوان روی میز گذاشت و برگشت به پیشخان.
پوری برای خودش و مهتابی مشروب ریخت و برای کرم پودر هم سودای خالی ریخت که به شدت از الکل بدش می آمد. پوری یک بار از زبان کرم پودر شنیده بود که الکل را «لعنت زن ها» می دانست.
پوری گفت: «خب خانم سیما، تو پیغامت گفته بودی "فوری"»
کرم پودر در حضور پوری همیشه جدی، خونسرد و مودب بود و گرچه خیلی نشان نمی داد ولی مهربان هم بود. او به کلی از نقش دختر بی بندوبار یا دخترک روستایی پررو که اغلب بازی می کرد خارج می شد.
کارآگاه با دقت براندازش کرد. او واقعاً در عجب بود که کرم پودر واقعی چه کسی بود. و این که خودش خودش را می شناخت یا نه.
او جواب داد: «بله قربان، اطلاعات مهمی براتون دارم.» لحن ملایم و شیوای او با لحن زمخت و نتراشیده و روستایی سیما زمین تا آسمان فرق داشت.
«چند روز گذشته شونه به شونه ی جایا کار کردم. با هم نظافت می کردیم و شب ها آشپزی می کردیم و با هم غذا می خوردیم. کلی داستان از گذشته ام ـ البته گذشته ی سیما ـ براش تعریف کردم. داستان هام رو دوست داره و پیوند خوبی بین مون برقرار شده.
دیشب جایا از خودش گفت و مشکلات زیادی که داره. وقتی پونزده سالش بوده با پسرعموی دومش ازدواج کرده. یه پسر گیرشون اومده ولی بعد از دو سال مرده. دلیلش مشخص نشده. به نظرم چیزی مثل یرقان بوده. دو سال بعد، شوهرش تو تصادف قطار کشته شده. خانواده ی شوهرش گفتند که اون نفرین شده ست و از خونه انداختندش بیرون. می خواسته برگرده خونه ی پدر و مادرش، ولی اونا هم قبول نکردند که برگرده پیش شون.
خواهر بزرگش این جا تو جیپور اون رو قبول می کنه. همین خواهر هم براش تو خونه ی کاسلیوال کار پیدا کرده. اوضاع براش کم کم بهتر شده. ولی یک شب، وقتی خواهرش بیرون سر کار بوده، شوهر خواهرش بهش تجاوز کرده. خواهرش یه جورایی از قضیه بو برده و جایا رو مقصر دونسته. بعد از اون ماجرا، مجبور شده بیاد این جا تو اقامتگاه خدمه زندگی کنه.»
پوری با تکان سر او را تشویق به ادامه ی حرفش کرد.
کرم پودر ادامه داد: «جایا بی نهایت خجالتی و عصبیه. خیلی هم شب ها می ترسه و متنفره از این که تنهایی بخوابه. امشب دلیلش رو فهمیدم.»
مهتابی سیگاری روشن کرد و غباری از دود بیرون داد که جلو صورتش در هوا پیچید.
«وقتی پلیس امروز صبح اومد و آقای کاسلیوال رو دستگیر کرد، جایا به شدت استرس گرفته بود. وقتی داشت تختخواب ها رو مرتب می کرد دیدم داره گریه می کنه. وقتی پرسیدم که چه ش شده جوابم رو نداد. همین طور که گریه می کرد یه کم کنارش نشستم. بعد گفت "اون این کار رو نکرده".
من پرسیدم "کی چی کار نکرده؟"
گفت "ارباب مرد خوبیه. اون مری رو نکشته. کار یکی دیگه بوده."
بعد از این حرف دیگه نتونستم حرف دیگه ای ازش بیرون بکشم. بقیه ی روز هم غم زده بود. عصر، موقع چای، یه فنجون از دستش افتاد. خانم کاسلیوال سرش داد زد و بهش گفت احمق. جایا رفت تو اتاقش و شب هم شامش رو نخورد.
من بعد از این که کارهام رو تموم کردم، براش یه کم غذا بردم و کنارش نشستم و موهاش رو شونه کردم. بعد ازم پرسید که ما با هم دوستیم یا نه. من بهش گفتم "بله، ما دوستای خوبی ایم." اون دو تا دستم رو گرفت تو دستش و ازم پرسید که می تونم یه راز رو پیش خودم نگه دارم یا نه. گفت که راز خیلی مهمیه و اگه به کسی بگمش هر دو مون تو خطر می ا فتیم. بهش اطمینان دادم که به هیچ وجه به کسی نمی گم. بعد جایا در گوشم گفت که می دونه کی مری رو کشته. گفت قاتل رو دیده که داشته از شر جسد راحت می شده.»
پوری مشتاقانه در صندلی اش جابه جا شد و گفت: «ادامه بده.»
«شبی که مری ناپدید شده، جایا زود خوابش برده بوده. ولی حدود ساعت یازده با سروصدایی که از اتاق مری می اومده بیدار شده. لای در رو باز کرده و دیده مونالال، راننده، مری رو بغل کرده بوده و داشته می برده. جایا یه لحظه صورت مری رو دیده. می گه صورتش مثل روح رنگ پریده بوده. چشماش هم کاملاً باز مونده بوده.
مونالال تا ماشین ارباب برده اش، گذاشته اش روی یه تکه پلاستیک بزرگ روی صندلی عقب، در رو آروم بسته و بعد به سرعت چراغ خاموش راه افتاده و دور شده.»
پوری نوشیدنی اش را مزه مزه کرد و گفت: «بعد جایا چی کار کرده؟»
«چهار دست و پا از اتاقش اومده بیرون. رو زمین، تو مسیر منتهی به جایی که ماشین ارباب پارک بوده، چند قطره خون دیده. در اتاق مری نیمه باز بوده و اون یه نگاهی به داخل انداخته. تشک نازک پنبه ایش غرق خون بوده. روی زمین کنار تشک یکی از چاقوهای آشپزخونه افتاده بوده که اون هم خونی بوده.»
پوری گفت: «خدای من!»
«جایا برگشته و دویده سمت اتاق خودش و در رو پشت سرش قفل کرده. ساعت ها توی تاریکی همون جا نشسته و وحشت زده گریه کرده تا خوابش برده. صبح روز بعد، رد خون روی زمین از بین رفته بوده.»
«دوباره توی اتاق مری رو نگاه نکرده؟»
«چرا، نگاه کرده، می گه در اتاق کاملاً باز بوده. ولی هیچ کدوم از وسایل مری به جز پوستر روی دیوار اون جا نبوده.»
«تشک چه طور؟»
«اون هم نبوده. زمین هم شسته شده بوده.»
پوری چند لحظه ای با انگشت سبابه سبیلش را مالید و فکر کرد.
مهتابی گفت: «حتماً مونالال برگشته و کلک همه چیز رو کنده.»
پوری گفت: «شاید، بیاید خودمون رو بذاریم جای اون. تو سیاهی شب، برمی گرده تا آثار کار خلافش رو پاک کنه. باید از شر خرت و پرت های شخصی مری خلاص بشه. پس چی کار می کنه؟ شاید همه رو با خودش می بره. یه جای دیگه از شرشون خلاص می شه. یا این که میندازه شون پشت دیوار پشتی.»
کرم پودر با جرئت گفت: «این قوی ترین احتماله.»
پوری ناگهان به او نگاه کرد.
مشتاقانه پرسید: «چیزی پیدا کردی؟»
او لبخندی یک وری زد و پاچه ی شلوار نخی گشادش را بالا زد. چیزی پیچیده در یک کیسه ی پلاستیکی به قوزک پایش بسته بود. آن را روی میز گذاشت و بازش کرد. داخلش یک چاقوی آشپزخانه ی ده سانتی بود. تیغه اش زنگ زده بود.
مهتابی سوت آهسته ای زد.
کرم پودر گفت: «زیر بوته ها پیداش کردم.»
پوری لبخند پدرانه ی گل و گشادی زد و با هیجان گفت: «کارت فوق العاده ست!»
مهتابی گفت: «من هم خبرهای خوبی دارم.»
«مونالال؟»
«افرادم امروز پیداش کردند. تو منطقه ی هاتروی جیپور زندگی می کنه.»
کارآگاه گفت: «چه محله ی باکلاسی! به افرادت بگو تمام مدت مراقبش باشند، فردا می رم سراغش.»
کرم پودر پرسید: «کار دیگه ای هست که من باید بکنم؟»
پوری گفت: «با کامات وقت بگذرون، ببین خانم کاسلیوال راست می گه و کامات با اون دختره سر و سری داشته یا نه.»

شانزده

مامان، مثل خیلی از هندی های دیگر، حافظه ی خوبی برای به ذهن سپردن اعداد داشت. او به دفترچه تلفن نیاز نداشت؛ کارت حافظه ی مغزش کفایت می کرد.
اوم چاندر پوری مرحوم همیشه از این توانایی او استفاده می کرد.
او از اتاقکش در انتهای خانه شان در باغ پنجابی از مامان که داشت در آشپزخانه برای شام روتی درست می کرد می پرسید: «شماره ی عمو آر کی چنده؟» مامان اعداد را در هوا جلو چشمش معلق می دید و خودبه خود جواب می داد: «۴، ۶، ۴، ۲، ۸، ۶، ۷»
مامان در حفظ کردن شماره ی تلفن همراه هم هیچ مشکلی نداشت، با این که طولانی تر است.
شماره ی عمه جیوتی، رئیس آر تی او (دفتر حمل و نقل منطقه۲۳۴۰ ۱۶۰۰ ۰۱۱ بود.
همین خانم بود که بعدازظهر خیلی از شنبه ها در ایست آو کیلاش همبازی مامان در بریج بود. مامان به او زنگ زد تا درباره ی تعقیب شماره ی پلاک بی ام دبلیوی گردن کلفت با او صحبت کند.
صبح روز بعد از این که ماجنو در گورگان گمش کرد، مامان به عمه جیوتی گفت: «فقط یه آدرس لازم دارم برای اداره ی بیمه.»
عمه جیوتی پرسید: «اوه عزیزم، چی شده؟»
مامان به دروغ گفت: «یه راننده ای خیلی بد رانندگی می کرد، زد به ماشینم و فرار کرد. ماجنو تعقیبش کرد ولی از اون جایی که خیلی دست و پاچلفتیه پشت ترافیک گیر کرد و گمش کرد.»
عمه جیوتی با او هم دردی کرد. او گفت: «همین اتفاق چند وقت پیش برای من هم افتاد. یه موتور اسکوتر رو ماشینم خط انداخت و در رفت. خوشبختانه من تو آر تی او کار می کنم، آدرس راننده رو پیدا کردم و وینود به دیدن اون آقای محترم رفت و ازش خسارت خواست.»
مامان گفت: «چه خوب!»
عمه جیوتی پرسید: «شماره پلاک رو یادداشت کردید؟»
«نه نیازی به یادداشت نبود، تو ذهنمه. DL8SY3425. یه بی ام دبلیوی مشکی. ماشین آلمانیه نه؟»
دوستش سعی کرد شماره پلاک را در سیستم پیدا کند، ولی کامپیوترش «چشمک می زد» پس مامان باید یک ساعت بعد دوباره زنگ می زد.
عمه جیوتی گفت: «اون ماشین متعلق به یکی به اسم آقای سوریندر جاگاست، به آدرس گورگان، بخش ۱۸، شهرک هوم، فاز چهار، آپارتمان های چاندیگار، بلوک دو، الف، شماره ی ۳.»
مامان جزئیات را یادداشت کرد (در حفظ کردن آدرس متبحر نبود) و از او تشکر کرد.
عمه جیوتی پرسید: «شنبه بریج بازی می کنی دیگه، آره؟»
مامان گفت: «حتماً، البته نه زیاد. پسرم چابی یه سری مسائل براش پیش اومده و نیاز به کمک داره.»
«امیدوارم مشکل خاصی نباشه.»
مامان گفت: «نه چیز مهمی نیست.»
***
کم تر از دو ساعت بعد، مامان و ماجنو بیرون بلوک دوی مجتمع آپارتمانی چاندیگار گورگان در ماشین نشسته بودند.
بی ام دبلیوی مشکی گردن کلفت جلو ساختمان پارک شده بود.
مامان دستور داد: «همین جا منتظر بمون و حواست باشه خوابت هم نبره، فقط می رم اطراف رو بررسی کنم. احتمالاً ده دقیقه ای برمی گردم. ولی اگه ضرورتی پیش اومد، به خونه زنگ بزن و به همسر پسرم خبر بده. شماره رو که داری هان؟»
مانجو که نصفه نیمه گوش می داد و در دل غصه ی ناهار نخوردنش را می خورد، آه کشید و گفت: «بله خانم»،
مامان از ماشین پیاده شد و رفت سمت ورودی بلوک دو.
آپارتمان های چاندیگار از آن ساختمان های سوپرلاکچری خیلی گران نبود. ساکنانش کارمندان مرکز تلفن و فناوری اطلاعات بودند، که بیش ترشان از شهرهای کوچک سراسر شبه قاره به دهلی آمده بودند تا در رویای هندی جدید زندگی کنند.
بلوک دو هم مثل بیش تر خانه های جدید گورگان، که در بحبوحه ی هجوم بازارگرمی های ماهرانه و وعده های ـ دروغین ـ آب شبانه روزی و برق، به قیمت خیلی گران فروخته شده بود در شرف فرو ریختن بود. کم تر از دو سال بعد از ساختش، کاشی های نمای ساختمان کم کم شروع به ریختن کرده بود؛ بر اثر باران های موسمی لکه های خیلی بزرگ رطوبت روی دیوارها و سقف ایجاد شده بود؛ و چهارچوب های چوبی پنجره ها تاب برداشته بود.
آسانسور خراب بود و مامان مجبور بود از پله ها بالا برود و سازندگان ساختمان (که آن را با آجرهای بنجل سرهم بندی کرده بودند) لکه های گچ را از روی پله های بتونی تمیز نکرده بودند. سیم ها به طرز ناجوری همه جا از دیوارها آویزان بود انگار که همه ی امعا و احشای ساختمان بیرون زده باشد.
مامان کیف به دست خیلی زود به طبقه ی سوم رسید.
واحد ۳ الف درست سمت چپش بود.
یک جفت کفش مردانه ی راحتی جلو در واحد بود. روی دیوار یک طرف آن لوحی بود که رویش نوشته شده بود:

موسسه ی مشاوران املاک امین
مالک: شری سوریندر جاگا

این کل اطلاعاتی بود که مادر پوری لازم داشت.
حالا که می دانست گردن کلفت دلال ملک است، می توانست پرس وجو کند و چیزهای بیش تری درباره اش بفهمد. اگر شانس می آورد شاید کسی به او می گفت که جاگا و هم دستش، چکمه قرمز، چه کار می کنند.
مامان رو برگرداند تا از پله ها پایین برود. ولی درست همان موقع در واحد باز شد.
گردن کلفت در چهارچوب در ظاهر شد و دو سوم فضای چهارچوب را اشغال کرد. دیگر آن کت و شلوار سفید کتانی تنش نبود و یک دست لباس مشکی پوشیده بود. پشت سرش در راهروی کم نور مامان می توانست یک هیکل کوچک تر را هم تشخیص دهد.
سوریندر جاگا چشمانش را تنگ کرد و نگاه مشکوکی به مامان انداخت، انگار او را شناخته باشد. بعد با همان صدایی که مامان از رستوران به یاد داشت گفت: «بله خانم؟ گم شدید؟»
مامان جا خورد. او که از سایز هیکل آن مرد و قیافه ی خلافش ترسیده بود، با تته پته گفت: «من... خب... راستش دنبال... بلوک سه می گردم.»
گردن کلفت ناگهان جواب داد: «ولی این بلوک دوئه.»
مامان گفت: «ای وای، چه قدر خنگم، ممنونم آقا. خیلی گیج کننده ست نه؟» و شروع کرد به پایین رفتن از پله ها.
فقط چند پله را پایین رفته بود که گردن کلفت از پشت سر او را صدا کرد.
«صبر کنید خاله!»
مامان ایستاد و حس کرد قبلش تندتر می تپد و بدون این که رویش را برگرداند دستش را برد داخل کیف دستی اش و اسپری اشک آورش را بین انگشتانش گرفت.
مامان فکر کرد «شاید فهمیده تعقیبش کردیم. لعنت به اون راننده ی احمق من. همه اش تقصیر اونه. اه.»
گردن کلفت پرسید: «دنبال کدوم واحد می گردید؟»
مامان گفت: «ام... واحد... شماره ی شش، الف.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
گردن کلفت پرسید: «واحد شالاس، درسته؟»
«بله خودشه.»
او گفت: «اوه، خاله، اون طرف خیابونه. می خواید یه نفر رو همراتون بفرستم نشون تون بده؟»
مامان نفس راحتی کشید و گفت: «نه نه، خیلی ممنونم.»
مامان راهش را ادامه داد. وقتی به اولین پاگرد رسید، صدای دیگری از طبقه ی بالایی شنید. بالا را نگاه کرد و مرد دیگری را دید که از واحد گردن کلفت بیرون آمد.
ایستاد و کفش سیاهش را پوشید و بعد در شعاع نوری که از پنجره ی راه پله می تابید، مامان توانست صورتش را به خوبی ببیند.
به سرعت او را شناخت.
آقای سینها بود، یکی از همسایه های مسن چابی. و دو کیف دستی بزرگ در دستش بود. هر کدام در یک دست.

هفده

ساعت یازده صبح روز بعد که آجای کاسلیوال وارد دادگاه منطقه ای جیپور شد غوغایی به پا شد.
ولی همه چیز به دقت ساماندهی شد.
او را به جای این که به دور از چشم رسانه ها از در پشتی وارد ساختمان کنند، تحت الحفظ با یک جیپ پلیس از در اصلی آوردند.
حدود بیست و پنج پاسبان تلاش می کردند تا جلو هجوم جمعیت عکاس را (که روز به روز تعدادشان بیش تر می شد) بگیرند. ولی رسانه چی های فرز و مصمم به سرعت ماشین را محاصره کردند. و وقتی متهم در محاصره ی پلیس از پشت جیپ پیاده شد، با لنزها و گزارشگران میکروفن به دست مواجه شد که همه هم زمان بلند بلند سوال می کردند.
بعد چند پاسبان تنومند بازوهای کاسلیوال را گرفتند. آن ها با کمک تعدادی از همکاران شان که مثل بازیکنان پشت خط دفاعی در فوتبال آمریکایی رفتار می کردند، توانستند مسیری تونل مانند در میان جمعیت باز کنند و او را دست بسته و کشان کشان به داخل دادگاه هدایت کنند.
بازرس شخاوات پیراهن آهاردار سفید یک دست به تن فرق شانه زده ای در موهای مواجش درست کرده بود و در یک طرف پله ها ایستاده بود و صحنه های پرهیاهو را که می دانست در تلویزیون خوب از کار درمی آید تماشا می کرد.
بعد از این که موج سهمگین رسانه ای به شدت به ورودی ساختمان خورد و با موفقیت دفع شد، او به برخی سوال های گزارشگران جواب داد.
«درسته که شما چند لکه ی خون پیدا کرده اید؟»
«تیم تجسس ما ماشین آجای کاسلیوال رو بررسی کرده و به نتایج چشمگیری رسیده. خون خشک شده روی روکش صندلی عقب پیدا شده. خیلی زیاد بوده و به صندلی نفوذ کرده بوده.»
«چیز دیگه ای دارید که بهمون بگید؟»
«تعدادی موی زن هم پیدا کردیم. این ها رو هم داریم بررسی می کنیم. هم چنین، اثرانگشت زنانه ی خونی ته صندلی عقب پیدا کردیم. پس تردیدی برامون باقی نمی مونه که جسد اون جا گذاشته شده و به جای دیگه برده شده.»
«تایید می کنید که کاسلیوال دیروز به هیچ سوالی جواب نداده؟»
«بله، موقع بازجویی به هیچ سوالی جواب نداد.»
«چرا تصمیم به سکوت گرفته؟»
«در واقع این کار ایرادی نداره. ولی غیرطبیعیه. آدم بی گناه چیزی برای پنهان کردن نداره.»
پوری یواشکی از شخاوات گذشت و وارد ساختمان شد. راهروی بیرون دادگاه شش پر بود از متهم و شاکی و شاهد و تعداد فراوانی وکیل مدافع با کت های مشکی و پیراهن های سفید که با آن جمعیت تناسب نداشتند. مامور اخطار دادگاه سر و کله اش پیدا شد و با همان لحن تودماغی و تصنعی که فروشنده های دوره گرد هندی اجناس شان را تبلیغ می کنند اسامی آن هایی را که قرار بود در محضر دادگاه حاضر شوند صدا زد. پوری متوجه شد که قاضی رئیس جلسه روز بسیار شلوغی را پیش رو خواهد داشت. پرونده ی کاسلیوال، با این که مهم ترین پرونده بود، یکی از بیست موردی بود که خوانده شد.
بعضی از موارد فقط چند دقیقه ای وقت قاضی محترم را می گرفتند: یک شهادت نامه گرفته می شد و پرونده به بعد موکول می شد چون برخی مدارک آن ناقص بود و پلیس زمان بیش تری برای بررسی اش لازم داشت (یک روش قدیمی به تعویق انداختن). بقیه ی پرونده ها ممکن بود سی یا چهل دقیقه طول بکشد و وکیل ها با یک رویه ی قضایی واحد که در پرونده ها ی مهم دوران مغول استفاده می شد با پرونده کلنجار می رفتند.
پوری حین انتظار در راهروی دادگاه تا زمان شروع شدن بازخواست کاسلیوال با یک وکیل گفت وگو کرد. مرد جوان علیه موکل سابقش که چک بی محل به او داده بود برای خودش وکالت می کرد.
پوری پرسید: «پرونده تون چند وقته که بازه؟»
وکیل جواب داد: «تقریباً دو سال، هر بار که بخوام وقت دادگاه بگیرم باید یه رشوه ای به منشی دادگاه بدم. ولی بعد موکلم سبیل قاضی ها رو چرب می کنه و دادگاه به بعد موکول می شه، و همین طور این روند ادامه پیدا می کنه.»
پوری پرسید: «قاضی پراساد دندون گرده درسته؟»
وکیل لبخندی از تعجب زد. ظاهراً از بی پرده گویی کارآگاه شوکه شده بود.
مرد جوان جواب داد: «دکانش همیشه برای کسب و کار بازه، خیلی راحت می تونی بهش پول بدی به همون راحتی که تو سوپرمارکت شیر می خری.»
بیست دقیقه بعد مامور اخطار دادگاه به راهرو آمد و آجای کاسلیوال را به دادگاه فراخواند.
چیزی نگذشت که متهم از اتاق انتظار بیرون آورده شد. او در سی دقیقه ی گذشته در آن اتاق با وکیلش صحبت و مشورت می کرد.
پوری جلو او وارد اتاق دادگاه شد و چون اتاق پر بود همان جا کنار در ایستاد. اتاق پر بود از نیمکت های در هم و برهم و صندلی های حصیری زهواردررفته که نشیمنگاه بعضی های شان سوراخ بود. جلو آن ها نیمکت جایگاه قاضی عرض اتاق را کامل گرفته بود، یک جایگاه چوبی محکم که مثل سدی بود برای مهار آب سیلاب. وسط آن قاضی پراساد کلاه سیاه به سر، عینک کلفت زده، با قیافه ای کاملاً جدی نشسته بود. دو منشی و یک تایپیست هم در دو طرف او نشسته بودند.
وقتی کاسلیوال را آوردند، همه ی حضار در سالن دادگاه گردن کشیدند تا آمدن او به جایگاه را تماشا کنند. جایگاه یک سکوی کوچک بود که با میله های بلند احاطه شده بود. احتمالاً قدمتش برمی گشت به زمان محاکمه های مزدوران هندی بعد از شورش هندی ها علیه بریتانیا در سال ۱۸۵۷.
معلوم بود که موکل پوری شب گذشته روی آن کف سفت سلولش حتی چشم هم بر هم نگذاشته بود. گودی زیر چشمانش تیره تر شده بود و تیک پلکش هم شدیدتر و باعث می شد پشت سر هم چشمش را به هم بزند.
کارآگاه می فهمید که کاسلیوال چه قدر احساس حقارت می کرد. ولی حالت متشخص و مطمئن خودش را حفظ کرده بود، دستانش پشت سرش بود ولی صاف ایستاده بود و چانه اش را بالا نگه داشته بود. وقتی به سالن دادگاه نگاه کرد و خانواده اش را دید که آن جا نشسته بودند، ازجمله پسرش بابی که شب قبل از لندن با هواپیما به خانه آمده بود، اطمینان و شهامت در چهره اش موج می زد.
مامور اخطار اعلام کرد: «دادگاه آجای کاسلیوال!»
سکوت بر سالن حکم فرما شد و خبرنگاران خودکارها و دفترچه های شان را آماده کردند.
قاضی پراساد معلوم بود که حوصله نداشت. رفتار غیرصبورانه اش نشان می داد که ترجیح می دهد جای دیگری باشد (بر اساس چیزی که به پوری گفته بودند، ترجیح می داد در زمین گلف جیپور باشد). این جا دادگاه عالی راجستان نبود. نه کامپیوتر یا میکروفن بود، نه تهویه ی هوا، قهوه ساز و فنجان های نسکافه.
این جا محل کسب و کار بود.
هر چه قدر تعداد دادرسی های قاضی پراساد در روز بیش تر بود، موجودی دارایی اش غنی تر می شد. بنابراین، اجازه نمی داد وکیل ها در جایگاه شان بایستند و در بررسی های حساس و بازپرسی ها دخالت داشته باشند. این هم یک نعمت دیگر بود که فقط در دادگاه عالی امکانش بود. این جا در دادگاه شماره ی شش، محاکمه ها با حضور همه ی افرادی که مستقیم جلو رویش جمع شده بودند انجام می شد. با این روش، معامله های پولی و دادوستدها بدون استراق سمع کسی انجام می شد.
او به وکیل کاسلیوال و دادستان، ویر بادوار، دستور داد: «نزدیک بیایید!»
هر دوی آن ها جلو رفتند و شانه به شانه ی هم جلو جایگاه قاضی ایستادند.
بازخواست، که به زبان هندی انجام می شد، ده دقیقه طول کشید.
اول، قاضی پراساد از آقای بادوار خواست که اتهامات را ارائه بدهد و او با خوشحالی این کار را کرد. بعد دادستان بازرس شخاوات را احضار کرد و او درباره ی پیدا شدن لکه های خون روی صندلی عقب ماشین کاسلیوال توضیح داد.
بعد اتهامات تجاوز و قتل برای متهم خوانده شد و از او پرسیده شد که اتهامات خود را قبول دارد یا خیر.
«من بی گناهم قربان.»
جواب او در گزارش دادگاه ثبت شد. بعد آقای مالهورتا برای موکلش درخواست آزادی به قید ضمانت کرد.
«آیا متهم شاهدی داره که بگه شب وقوع قتل کجا بوده؟»
«قربان، بنده محترمانه اعلام می کنم که پلیس دلایل کافی مبنی بر این که دخترِ به قتل رسیده همان خدمتکار سابق موکل من است فراهم نکرده. جسد بیست و چهار ساعت بعد از کشف سوزانده شده و درست و در زمان کافی شناسایی نشده.»
قاضی بی صبرانه گفت: «به سوال جواب بدید.» هم زمان تایپیست روی صفحه کلیدش می کوبید و گزارش گفت وگوی آن ها را ثبت می کرد.
مالهورتا گفت: «موکلم خونه ی یکی از دوستانش بوده.»
«آیا این "دوست" حاضره بیاد صحبت کنه؟»
«در حال حاضر هنوز نتونستیم پیداش کنیم، ولی مطمئناً چند ساعته می تونیم این کار رو انجام بدهیم.»
«آیا پلیس مخالفتی با آزادی به قید ضمانت داره؟»
بازرس شخاوات جواب داد: «بله قربان. این یک جنایت فجیع است. متهم برای مردم خطر محسوب می شه.»
قاضی پراساد چیزی در پوشه ای که جلویش بود نوشت، ساعتش را نگاه کرد و بعد گفت: «درخواست آزادی به قید ضمانت پذیرفته نیست. متهم باید در انتظار محاکمه مجدداً بازداشت شود. پاسبان ها، ببریدش.»
«قربان، اعتراض دارم. موکل من هیچ سوءسابقه ای نداره و شخص برجسته ای در جامعه است.»
«وثیقه پذیرفتنی نیست. باید منتظر تصمیم دادگاه باشید.»
قاضی از منشی خواست که تاریخی برای شروع محاکمه پیدا کند.
پوشه ها و کاغذها روی میز قاضی جابه جا شدند؛ دفترها باز و بسته شدند. منشی انگشت سبابه اش را روی صفحه ها و ستون ها چرخاند تا این که روی یک قسمت خالی مربوط به حدود پنج ماه بعد متوقف شد. او گفت: «نهم آوریل ساعت سه و چهل و پنج دقیقه.»
بادوار و مالهورتا مرخص شدند و کاسلیوال هم از آن جا برده شد تا به زندان مرکزی هدایت شود. در عرض چند ثانیه، یک گروه دیگر از وکلای پوشه به دست با موکلان شان جلو جایگاه قاضی جمع شده بودند.
پوری خودش را عقب کشید تا در میان هجوم جمعیت در ورودی اتاق گیر نیفتد.
***
کارآگاه روی پله های ساختمان دادگستری به بابی کاسلیوال برخورد. او آن جا منتظر مادرش و مالهورتا ایستاده بود. آن ها رفته بودند به مامور مربوطه رشوه بدهند تا تاریخی برای درخواست آزادی به شرط وثیقه تنظیم شود و زمان محاکمه هم جلو انداخته شود.
پوری از این که بابی این همه شبیه پدرش بود تعجب کرده بود. بینی، چانه و قدشان تقریباً عین هم بود. او هم موهای سیاهش را مثل پدرش رو به عقب شانه زده بود. بعضی رفتارهایش هم مثل آجای کاسلیوال بود، مثلاً طرز ایستادنش، با پشت صاف و انگشتان درهم گره کرده ی گهواره مانند.
ولی ظاهر جوان و با طراوتش خبر از بی تجربگی اش می داد. او زندگی اش را با کتاب ها گذرانده بود. پوری از روی تورفتگی های کوچک دو طرف بینی اش، لکه ی جوهر روی انگشت میانی اش و آرنج های کهنه شده ی پولیورش می توانست بگوید که او ساعت های طولانی پشت میز مطالعه اش می نشسته و درس می خوانده است. او که مدام وول می خورد، معلوم بود که از درون پر بود از ترس و نگرانی.
پوری بعد از این که خودش را معرفی کرد گفت: «سفر طولانی ای داشتی حتماً.»
بابی گفت: «بله قربان، پرواز تقریباً ده ساعت طول کشید و سه ساعت هم تو جاده بودم.» او مودب بود ولی زیاد ارتباط چشمی برقرار نمی کرد. پای راستش به طور عصبی می لرزید انگار که عجله داشت برود دستشویی.
پوری گفت: «خدای من! حتماً خیلی خسته کننده بوده، نه؟»
او با لحن سردی گفت: «خوب بود قربان، ممنون قربان.»
«خب بگو ببینم انگلیس چه طوره؟ باید سرد باشه.»
«خیلی سرده قربان. خیلی بارون می آد.»
«ولی اون جا رو دوست داری نه؟ لندن رو می گم.»
«بله خیلی قربان. فرصت فوق العاده ایه.»
بابی از بالای شانه ی پوری نگاه می کرد و معلوم بود دنبال نشانه ای از مادرش می گشت.
کارآگاه پرسید: «مامانت که حالش خوبه، آره؟»
«خوب نمی خوابه قربان. میگرن داره.»
پوری از تاسف سر تکان داد.
با لحنی هم دلانه و مهربان گفت: «خیلی کارت درست بود که اومدی خونه. مامان و بابات به همه جور حمایتی احتیاج دارند.»
آرام بازوی بابی را گرفت و او را سمت خودش کشید و اضافه کرد: «می فهمم چه قدر تو و عزیزانت تحت فشارید. باید یه چیزی مثل برزخ باشه. ولی خیالت راحت باشه، هر کاری انجام می شه تا بدنامی از اسم پدرت برطرف بشه. هر طور شده این اتهامات دروغین رو رد می کنیم. من شخصاً بهت قول می دم. شرکت خصوصی ترین کارآگاهان هیچ وقت شکست نمی خوره.»
بعد بازوی بابی را رها کرد.
«ممنونم قربان، خیلی ازتون سپاسگزارم. پدرم به هیچ وجه این کار رو نکرده. نمی دونم چه طور می تونند حتی حرفش رو به زبون بیارند. اون تو کل زندگیش حتی یک بار هم قانون شکنی نکرده.»
«شنیدم می خوای بعد از تموم شدن تحصیلاتت باهاش شروع به کار کنی درسته؟»
«حتماً قربان. همیشه آرزوم بوده که با بابا کار کنم. خیلی چیزها می تونم ازش یاد بگیرم. می خوام مثل اون آدم تاثیرگذاری باشم.»
پوری یکی از کارت های ویزیتش را درآورد و به او داد.
«اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن. شب یا روز فرقی نداره. اگه چیزی بود که خواستی درباره اش حرف بزنی، هر چی، شماره ی من رو بگیر. شعار من معتمد بودنه.»
بابی گفت: «بسیار خب قربان.»
پوری رویش را برگرداند که برود، ولی روی پای چپش دوباره برگشت و گفت: «خدای من، چه قدر این روزها فراموشکار شدم! راستش یه سوال هم داشتم.»
بابی ابروهایش را در هم کشید و گفت: «چی قربان؟»
«تو بیست و یکم اوت امسال، شبش کجا بودی؟ دقیقاً کجا؟»
«تو لندن قربان.»
«اوه! رسیده بودی اون جا پس؟»
«من دو هفته قبلش پرواز کرده بودم.»
«بسیار خب. فقط دارم همه ی گزینه ها رو تیک می زدم.»
«مسئله ای نیست قربان.»
پوری لحظه ای این پا و آن پا کرد و غرق در فکر زمین را نگاه کرد. بابی دست هایش را در جیبش گذاشت، دوباره آن ها را بیرون آورد و دست به سینه ایستاد.
کارآگاه بعد از مکثی طولانی پرسید: «تو اون رو، مری رو می گم، می شناختی؟ نه؟»
«می شناختم؟»
«حتماً باهاش حرف زده بودی نه؟»
«نه راستش قربان، اون خب خدمتکار بود. منظورم اینه که برام چایی درست می کرد و لباس هام رو می شست. همین. من بیش تر وقت ها مشغول درس خوندن بودم.»
«فامیلیش رو می تونی بهم بگی یا این که اهل کجا بود؟»
«نه قربان، نمی تونم بهتون بگم. مادرم باید در جریان باشه.»
پوری دستش را برد توی کت سافاری اش و یک کاغذ تاشده درآورد، یک کپی از عکس پزشکی قانونی مقتول.
او آن را بدون هیچ توضیحی به بابی داد.
مرد جوان آن را باز کرد و با دیدن آن عکس زننده قیافه اش در هم رفت.
کارآگاه پرسید: «مریه؟»
بابی هنوز به عکس خیره مانده بود که گفت: «فکر کنم. شبیه شه قربان.» و بعد ناگهان عکس را به پوری برگرداند و رفت گوشه ی پله ها و بالا آورد.

هجده

پوری در مسیر رفتن به ملاقات مونالال بود که بریگادیر کاپور تلفن زد. در چند ساعت گذشته این سومین بار بود که تلفن می زد، ولی کارآگاه سرش خیلی شلوغ بود و نتوانسته بود تلفنش را جواب بدهد.
به محض این که کارآگاه تلفن را جواب داد، او گفت: «پوری! کل روز داشتم سعی می کردم باهات تماس بگیرم! الان کجایی؟»
«قربان، الان بیرون از مرکزم، مشغول یه پرونده ی خیلی مهم و حیاتی ام که...»
بریگادیر کاپور با اوقات تلخی و طعنه گفت: «مهم تر از پرونده ی منه؟»
«قربان، صادقانه عرض می کنم، تعهد و تعلق خاطر من به پرونده ی شما صد و ده درصده. فقط یه موقعیت اضطراری پیش اومده که مجبور شدم به خاطرش یکی دو روز از دهلی خارج شم.»
لحن پوری کاملاً دلجویانه بود. هر چه باشد او در استخدام بریگادیر کاپور بود، گرچه موقتی، و طبیعی بود که کارفرما هرازچند وقتی کارمندش را گوشمالی دهد تا حواسش جمع کارش باشد. اگر کارآگاه جای او بود هم احتمالاً همین کار را می کرد. گویندراج شاعر مَراتی زبان در این باره چه می گفت؟ «جامعه ی هندی از مردمانی تشکیل شده که سرشان را خم می کنند تا توسری بخورند و هم زمان از پایین ضربه می زنند.»
بریگادیر کاپور انگار که پوری از صف رژه عقب مانده باشد فریاد زد: «نمی خوام توجیه بشنوم! یک هفته ی کامل گذشته بدون هیچ حرفی. حتی یک ذره اطلاعات هم به من ندادی! حالا گزارش کن!»
در واقع فقط پنج روز از زمانی که پوری آن پرونده را پذیرفته بود می گذشت، و در آن مدت، تیم خصوصی ترین کارآگاهان به هیچ جا نرسیده بودند. چنان که پوری توضیح داد، دو محقق ـ تحلیلگر برتر او مشغول انجام اقدامات اولیه بوده اند: دستیابی به حساب های مالی و گزارش تماس های تلفنی ماهیندر گوپتا و بررسی این اطلاعات برای پیدا کردن هر چیز به دردبخور یا مشکوکی. هم زمان، مامور اجرایی پوری، خرپول هم خودش را به خدمه و همسایه های سوژه نزدیک کرده بود.
هم چنین زباله های فرد موردنظر را هم بررسی کرده بود.
«بررسی زباله ها» یک فرآیند عادی در هر پرونده ی مربوط به امور زناشویی بود. یکی از شعارهای کارآگاه هم در همین زمینه این بود: «آشغال نباشه هیچی نمی فهمی!» یک ته بلیت هواپیما یا ته سیگار رژلبی، در گذشته، توانسته بود تمام برنامه های عروسی چند خانواده را به هم بزند.
خوشبختانه دسترسی به زباله های آدم ها ساده بود. کارآگاه های هندی خیلی خوش شانس تر از همکاران شان مثلاً در امریکا بودند. دیگران باید در سطل آشغال های کوچه های تاریک و مخروبه دنبال زباله های مردم می گشتند، ولی در هند آدم می توانست زباله های یک نفر را از حراجی هم بخرد.
فقط کافی بود با مامور جمع آوری زباله دوست شوی. ده ها هزار زن و مرد از سنین مختلف هنوز به عنوان مامور گردآوری زباله به صورت غیررسمی در کشور کار می کردند. هر روز صبح، با چرخ دستی های شان می آمدند، صدا می زدند «آشغالی!» و تمام زباله های خانه را با خود می بردند. در زباله دانی روباز محله ی مهاجرنشینان که گاوها و بزها و سگ ها و کلاغ ها محاصره اش کرده بودند، با دست در میان انبوه زباله های بدبو می گشتند و زباله های تجزیه پذیر را از پلاستیک و فویل آلومینیوم و قوطی کنسرو و بطری های شیشه ای جدا می کردند.
خرپول بدون هیچ مشکلی توانسته بود زباله های گوپتا را بدزدد، اگرچه او تنها در یک مجتمع اعیانی به اسم برج آسمانی زندگی می کرد که با توجه به متن نوشته شده جلو در ورودی «فضایی جمعی» فراهم می آورد که در آن ساکنان می توانستند «هند جدید را جشن بگیرند!» ولی تا این جای کار، مامور جوان و کاربلد پوری هیچ چیز اتهام آمیزی پیدا نکرده بود.
او روز قبل به رئیسش تلفنی گفته بود: «نه کاندومی، نه شیشه ی مشروبی، نه مجله ی مستهجنی»،
گوپتا مشترک نشریه هایی مثل اکونومیست و وال استریت ژورنال آسیا بود. او گیاهخوار سفت و سخت بود و کشک و پاپایا زیاد می خورد. تنها نوشیدنی اش به جز کوکای رژیمی، نوعی شیر مخصوص ورزشکاران بود. او محصولات مراقبت از پوست و مو هم زیاد استفاده می کرد.
از لحاظ روابط اجتماعی، او در گروه های صنفی حاضر می شد و در کنفرانس هایی مثل «بی پی او در بخش مالی، چالش ها و فرصت ها» شرکت می کرد. هفته ای یک بار به معبد می رفت و یک عبادتگاه کوچک هم در اتاق خوابش داشت با عکس های پدر و مادرش که در الله آباد زندگی می کردند و تعدادی تندیس ازجمله تندیس گانش، هانومان و بوچارا ماتا.
گوپتا یک آشپز داشت که بعدازظهرها دو ساعت می آمد؛ یک جاروکش، که علاوه بر کف باید هر روز هر سه سرویس بهداشتی را هم می شست؛ و یک نظافتچی که مسئول تمیز کردن هر چیزی بود که جاروکش مسئولش نبود.
زن نظافتچی به خرپول گفته بود که رئیسش یک مرد مجرد به شدت منظم است. تنها شکوه ای که از رئیسش داشت این بود که او به تازگی یک «ماشین رخت شور» خریده که او را از دستمزد رخت شویی اش محروم کرده بود.
زن جاروکش از کم بودن دستمزدش گله داشت و این که موهای گوپتا خیلی می ریخت و راه آب حمام مسدود می شد. او هم چنین اطلاعات زیادی درباره ی ارباب انتهای راهرو داشت که یک خانواده ی دیگر هم در واحد ۴۶/۴ داشت.
راننده ی گوپتا هم هیچ رازی درباره ی بی عفتی صاحب کارش نداشت که برملا کند. آن سه بطری مشروب هم که خرپول برای سوال پیچ کردن استفاده کرده بود موجب آشکار شدن هیچ داستانی از خوش گذرانی و عیاشی با کوکائین و دیدارهای مخفیانه با بچه های نامشروع نشد. ظاهراً گوپتا کل شب ها را به بازی گلف یا تماشای گلف از شبکه ی ورزشی
اس پی ان می گذراند.
خرپول به این نتیجه رسیده بود که: «این آدم پیش از حد زرنگه.»
معمولاً در پرونده های مربوط به زناشویی در این مرحله پوری به مشتری توصیه می کرد که دیگر نیازی به بررسی بیش تر نیست. ولی او که هیچ چیز را به شانس نمی سپرد به تیمش گفت مرحله ی دوم را شروع کنند.
خرپول مسئول شنود گفت وگوهای تلفنی سوژه و تعقیبش بود. و همان شب پوری که فکر می کرد می تواند به دهلی برگردد تصمیم داشت سرزده وارد مهمانی پیش از ازدواجی شود که گوپتا در آپارتمانش ترتیب داده بود تا چند میکروفن مخفی در خانه اش کار بگذارد.
پوری تصمیمش را برای بریگادیر کاپور توضیح داد، ولی او هم چنان ناراضی بود.
او پرسید: «صلاحیتش چه طور؟ چک کردید؟»
«گوپتا تو دانشگاه دهلی درس خونده. این خودش صلاحیتش رو تایید می کنه.»
«دوست دختر چه طور؟ داشته؟»
«ما با دو تا از هم دوره ای هاش صحبت کردیم. هردو گفتند گوپتا همیشه تنها بوده. گویا دانشجوی خیلی درس خونی بوده. زیاد هم با دخترها دمخور نبوده. هیچ رابطه ای با دخترها گزارش نشده. خیلی هم مخالف مشروبات الکلیه. هرگز یه قطره الکل یا یه ذره حشیش هم مصرف نکرده.»
«ازدواج دیگه ای نداشته؟»
«داریم بررسی می کنیم قربان، تقریباً تمومه.»
«مدتی که دوبی بوده چی؟ اون جا چی کار می کرده؟»
«برای یه بانک آمریکایی کار می کرده. من با همکارم تو غرب آسیا تماس گرفتم. خیلی حرفه ایه. داره بررسی می کنه.»
«هیچ رابطه ی مخفیانه ای؟»
«با زن ها قربان؟»
«با مرد، زن، هر چی؟»
«چیزی پیدا نشده قربان.»
بریگادیر کاپور عصبانیتش را با آهی بیرون داد.
دوباره تاکید کرد: «گوش کن پوری! ازت می خوام شبانه روز روی این پرونده کار کنی. زمان داره می گذره، تا زمان عروسی فقط سه هفته مونده. من از همیشه مطمئن ترم که این آدم یه مشکلی داره. اون روز برای صرف چای و دیدن همسر عزیزم اومده بود و این رو تو چشم هاش می تونستم ببینم. مثل روز روشنه برام. یه جای کار ایراد داره.»
بریگادیر کاپور گلویش را صاف کرد و ادامه داد: «ببین پوری، یکی دو تا چیز درباره ی مردها هست که من می دونم. وقتی کنارشون جنگیده باشی، به میدون جنگ فرستاده باشی شون، به زمین افتادن شون زیر آتیش دشمن، و جون دادن شون رو جلو چشم خودت دیده باشی، به خوبی می تونی شخصیت مردها رو قضاوت کنی. این آدم داره یه چیزی رو قایم می کنه و من می خوام بدونم اون چیه. فردا منتظر خبرتم.»
***
مونالال در انتهای یک کوچه ی دراز و کثیف زندگی می کرد که انبوهی از سیم های برهنه و کابل های ضربدری از بالایش آویزان بود. بادباک های کاغذی سرگردان و کیسه های پلاستیکی در میان این بلبشو گیر کرده بودند و مثل حشرات گیر افتاده در تار عنکبوت دست و پا می زدند.
در دو طرف آن کوچه و فرعی های باریک تر از خودش، که انگار مثل یک مرغدانی بی انتها شاخه شاخه می شد، خانه های بلند و باریک آجری قرار داشتند. درهای ورودی خیلی کوچک شان مشبک های آهنی داشتند و نشانی با رنگ قرمز روی آن ها کشیده شده بود تا چشم بد از آن جا دور شود.
پوری باید ماشینش را در فاصله ی دوری رها می کرد و پیاده می رفت.
حواسش کاملاً جمع بود که در چنین محله های فقیرنشینی چه قدر جلب توجه می کرد. خیلی از کسانی که از کنارشان رد می شد با دلهره نگاهش می کردند چون تصور می کردند بدون شک یا پلیسی است که با لباس شخصی آمده، یا مامور دولتی یا یک صاحب خانه ی پولدار.
زنی که روی پله ی جلو خانه اش نشسته بود و از لای موهای دخترش شپش درمی آورد، وقتی دید پوری نزدیک می شود، سرش را پایین انداخت. جلوتر، سه مرد مسنی که کنار دیواری چمباتمه زده بودند برگشتند و با چشمان تند و تیز کرده او را از سر تا پا برانداز کردند و بعد زیر لب حرف هایی یواشکی درباره ی او به یک دیگر گفتند.
فقط بچه های پرسروصدای محل که می دویدند و با انواع اسباب بازی های سردستی بازی می کردند (مثل طوقه ی فلزی چرخ دوچرخه و کاندوم های بادکرده) اصلاً از ظاهر رسمی کارآگاه نترسیدند. با نیش های باز و دست های دراز شده فریاد می زدند: «سلام آقا! یه سکه!»
خوشبختانه هیچ کس به خرپول که جلوتر می رفت توجهی نکرد. او ده قدم جلوتر از کارآگاه راه می رفت بدون این که معلوم باشد آن دو باهم اند. او که لباس ساده ی کارگری پوشیده بود چند ساعت گذشته را در یکی از غذاخوری های محل گذرانده بود و با یک گروه از مردان محل پوکر هندی بازی کرده بود. کسب اطلاعات درباره ی مونالال، که در محل آدم چندان محبوبی هم نبود، کار ساده ای بود. می گفتند که او در چند ماه گذشته پول خوبی گیرش آمده بود و بعد از راندن ماشین های ارباب های پولدار خودش صاحب یک لند کروز شده بود. او روی آن ماشین در بازار حمل و نقل محلی کار می کرد و اغلب توریست های بومی را که از نقاط دیگر هند برای دیدن راجستان می آمدند جابه جا می کرد.
بیست دقیقه قبل که آن دو در محله ی هاتروی با هم ملاقات کرده بودند، خرپول همه ی اطلاعاتی را که به دست آورده بود به پوری گزارش داده بود و گفته بود: «می گویند تازگی ها تلویزیون پلاسما هم خریده. شده کوه نورش. کل روز می شینه جلوش و بهش زل می زنه.»
برنامه ی موردعلاقه ی مونالال کریکت بود.
خرپول اضافه کرده بود: «بیش تر روزها حسابی سیاه مسته. قمارباز قدری هم هست. سر بیست هزارتا هم شرط می بنده.»
دوغ فروش محل هم اطلاعات زیادی داده بود. بعد از دادن چند لیوان از دوغ خوشمزه اش به خرپول گفته بود که مونالال دست بزن هم دارد و زنش را کتک می زند. چند باری روی صورت و اطراف گردن همسر مونالال کبودی دیده بود.
مردی که کنار کوچه نشسته بود و قفل و شانه و پوستر خدایان هندو و بازیگران هندی می فروخت هم این موضوع را تایید کرده بود. و به خرپول گفته بود که مونالال بیش تر اوقات با همسایه هایش هم دعوا می کند. همین اواخر جروبحثی سر یک دیوار مشترک با خانواده ی گوجار راه انداخته بود. این دعوا به یک مشت منجر شده بود. مونالال همسایه اش را با یک مشت و دست شکسته روانه ی بیمارستان کرده بود.
پوری گفته بود: «انگار آدم جالبیه نه؟»
خرپول پرسیده بود: «می خواید حواسم بهش باشه قربان؟ تا ببینم چی کار می کنه؟»
کارآگاه با فراست جواب داده بود: «این احمق خودش گور خوش رو می کنه. می خوام حسابی بتکونمش ببینم چی ازش می افته.»
«می خواید رودررو باهاش مواجه بشید؟»
«چرا که نه؟ دوس دارم باهاش معاشرت کنم! بزن بریم دیدن شری مونالال. راه رو نشون بده.»
پوری خیلی زود به خانه رسید و در زد. زنی با ظاهری رنجور که یک کبودی هم روی گونه اش داشت در را باز کرد و سر تا پای پوری را نگاه کرد و پرسید آن جا چه کار دارد.
کارآگاه با لحنی جدی و آمرانه به هندی گفت: «تو زن مونالالی؟»
«که چی؟»
«برو بگو یکی اومده دیدنش.»
«دستش بنده.»
«برو بهش بگو. وقتم رو تلف نکن.»
زن لحظه ای این پا و آن پا کرد و بعد گذاشت که پوری وارد خانه شود.
گفت: «همین جا وایسین.» و رفت که همسرش را صدا کند.
پوری با عینک آفتابی خلبانی اش گوشه ی حیاط کوچکی ایستاده بود که چند اسباب بازی در آن پخش بود و یک مشت لباس خیس هم در انتظار آویزان شدن روی بند رخت بود. در یک گوشه ی حیاط، یک تخت حصیری به دیوار گِلی تکیه داده بود.
صدای گزارش بازی کریکت از تلویزیون از در بازی در سمت دیگر حیاط می آمد. یک دقیقه بعد، صدا ناگهان قطع شد و پوری توانست صدای غر زدن زن را بشنود و بعد صدای مرد را. مرد راجستانی حرف می زد و کارآگاه نمی فهمید چه می گفت، ولی از لحنش معلوم بود که اصلاً از این که در تلویزیون تماشا کردنش وقفه ایجاد شده راضی نبود.
چند لحظه بعد مونالال آمد جلو در تا ببیند چه کسی به دیدنش آمده است.
به محض دیدن پوری خودش را صاف و صوف کرد و پایین زیرپوشش را روی شلوار گشادش مرتب کرد. با این حال، این حقیقت را نمی شد پنهان کرد که اصلاً خوشش نمی آمد از رختخواب مورد علاقه اش دور شود. صورتش توپر بود و چربی های دور کمرش آویزان بود. چند روز بود که اصلاح نکرده بود. ته ریشش از روی گلوی بادکرده اش که شبیه قارچ بود شروع می شد و تا چانه و گونه ها هم می رفت و انگار نزدیک بود کل صورتش را احاطه کند. چشمان گود افتاده اش کاسه ی خون بودند. و زیرپوشش که نتوانسته بود انبوه موهایی را که از زیر بلغش بیرون زده بود بپوشاند پر از لکه های چربی بود.
با این حال، هر چه قدر از ظاهر و قیافه کم داشت از زیرکی و زرنگی زیاد داشت. او با دیدن پوری سریع احساس خطر کرد. به جای این که اسم ملاقت کننده اش را بپرسد و ببیند چرا به آن جا آمده، شروع کرد به زرنگی در آوردن.
او به هندی و با لبخندی چاپلوسانه گفت: «به خونه ی من خوش اومدید قربان.»
پوری که بوی تند مشروب را از نفسش متوجه می شد زورکی به او دست داد و گفت: «تو مونالالی؟»
«بله قربان.»
«اومدم بهت پیشنهاد کمک بدم.»
او متعجب پرسید: «کمک؟ به من قربان؟ چه طور می تونم کمک تون رو رد کنم؟»
پوری گفت: «نمی تونی.»
مونالال با قیافه ای بهت زده یک صندلی پلاستیکی در سایه ی گوشه ی شرقی حیاط به کارآگاه تعارف کرد.
او گفت: «بفرمایید راحت باشید قربان» و رفت داخل اتاق و همسرش را صدا کرد تا برای شان چیزی برای خوردن بیاورد.
چند دقیقه بعد که مونالال برگشت، شانه ای به موهای چربش زده بود و یک دست بلوز و شلوار سفید تمیز پوشیده بود.
یک صندلی آورد و جلو مهمانش نشست و پرسید: «خب قربان، چه کاری می تونم براتون بکنم؟» سیگاری به پوری تعارف کرد و یکی هم برای خودش روشن کرد.
کارآگاه جواب داد: «یه سری اطلاعات می خوام.»
او مشتاقانه و با لبخندی گل و گشاد دستانش را از هم باز کرد و گفت: «هر کاری از دستم بر بیاد می کنم.»
«به من گفته اند تو قبلاً راننده ی خانم و آقای آجای کاسلیوال بودی.»
مونالال جواب داد: «بله بودم، یه سال یا بیش تر برای آقا و خانم کار کردم.»
«پس خدمتکار مری رو هم می شناختی؟»
لبخند مونالال روی لبش خشکید.
او محتاطانه گفت: «بله قربان می شناختمش، واسه این اومدید؟»
«درست می شناختیش؟»
«درست که نه...» حرفش را قطع کرد و گلویش را صاف کرد و ادامه داد: «قربان، این سوال ها برای چیه؟ شما کی هستید قربان؟»
پوری توضیح داد که کارآگاه خصوصی است و از دهلی آمده و برای آجای کاسلیوال کار می کند. چند لحظه ای طول کشید تا مونالال با ابروهای درهم کشیده و پک های عمیق تر به سیگارش این اطلاعات را هضم کند.
مونالال دودی بیرون داد و گفت: «تو تلویزیون می گویند ارباب اون دختره رو کشته.»
«آجای کاسلیوال بی گناهه. یکی براش پاپوش درست کرده. می خوام بدونم تو از این قضیه چی می دونی.»
مونالال خنده ای زورکی کرد.
«من؟ من چی باید بدونم؟ من فقط راننده ام قربان.»
«راننده "بودی". ولی طبق چیزهایی که شنیده ام اوضاعت روبه راه شده. می گویند این روزها پولدار شدی.»
مونالال شکاکانه پرسید: «کی می گه؟»
پوری گفت: «بیش تر همسایه هات، می گویند مثل یه ماهاراجا زندگی می کنی. بهت می گویند ارباب مونالال. انگار مشروب گرون هم می خوری. شرط های بزرگ رو کریکت می بندی. این طور که پیداست تازگی ها یه پول حسابی گیرت اومده.»
مونالال با حالتی معذب روی صندلی اش جابه جا شد. «زندگیم به خودم مربوطه.»
«پول از کجا اومده؟»
او با حالتی جسورانه گفت: «یکی از عموهام مرد و خونه ش بهم ارث رسید.»
«یکی از عموهات؟»
«بچه نداشت. منو خیلی دوست داشت.»
پوری با صبوری مونالال را نگاه کرد.
«درباره ی شبی که مری ناپدید شد، بیست و یکم اوت، چی داری بهم بگی؟»
«هیچی قربان.»
پوری لبخند زد و گفت: «هیچی؟ یالا، باید یه چیزایی بدونی. اون شب کجا بودی؟»
«ارباب رو برده بودم به یه هتل و تو پارکینگ منتظر نشسته بودم.»
«برنگشتی خونه؟»
«تا وقتی که ارباب رو برگردوندم خونه نه ـ حدود ساعت یک صبح بود.»
مونالال ته سیگارش را خاموش کرد و بلافاصله یکی دیگر روشن کرد.
پوری که دستانش را گره کرده بین پاهایش گذاشته و مودبانه نشسته بود گفت: «عجیبه، به من گفته اند تو حدود ساعت یازده خونه بودی و جنازه ی مری رو از اتاقش بردی گذاشتی پشت ماشین.»
مونالال برافروخته شد و بلند گفت: «کی این حرف رو زده؟» چشمانش پر از خشم و نفرت شده بود.
کارآگاه با خونسردی جواب داد: «مهم نیست کی گفته، چیزی که مهمه اینه که تو دقیقاً بهم بگی بیست و یکم ماه اوت چه اتفاقی تو خونه ی آجای کاسلیوال افتاد. وگرنه مجبور می شم چیزی رو که می دونم به بازرس راجندرا سینگ شخاوات منتقل کنم. شاید بشناسیش، اون یه افسر جوون پرانرژیه. مطمئنم که خیلی خوب می تونه از آدم ها حرف بکشه.»
ناگهان مونالال صندلی اش را عقب زد و بلند شد. کارآگاه یک لحظه فکر کرد می خواهد به او حمله کند. ولی در عوض، شروع کرد به قدم زدن و مثل یک ببر زندانی به پوری زل زد.
کارآگاه گفت: «تو اون شب اون جا بودی، نبودی؟»
«من اصلاً از پارکینگ هتل بیرون نرفتم. بقیه ی راننده ها می تونند شهادت بدهند.»
پوری عینکش را از جلو چشمش روی بینی اش سر داد و از بالای عینک به مونالال نگاه کرد.
«من یه شاهد دارم که می گه تو رو دیده که جسد رو از اتاق مری بردی گذاشتی تو ماشین آقای کاسلیوال.»
مونالال داد زد: «من کسی رو نکشتم!»
پوری دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد. «لازم نیست عصبانی بشی. تا زمانی که همکاری کنی نیازی نیست نگران چیزی باشی.»
همان موقع همسر مونالال با دو لیوان فلزی آب در سینی از آشپزخانه آمد. اول به پوری تعارف کرد و بعد به همسرش. مونالال یک نفس کل آب را سر کشید. بعد لیوان خالی را به همسرش داد و چند روپیه از جیب پیراهنش درآورد و او را بیرون فرستاد تا برایش یک پاکت سیگار بخرد.
وقتی دوباره تنها شدند مونالال پرسید: «از من چی می خواید؟»
پوری لیوان آب را دست نخورده روی زمین گذاشت.
«هر آدمی چی می خواد؟ می خواد راحت باشه.»
لب های مونالال به حالت پوزخند درآمد.
«چه قدر راحت؟»
«بستگی داره. اول می خوام بدونم اون شب تو خونه ی آجای کاسلیوال چه اتفاقی افتاد.»
«اگه نخوام حرف بزنم چی؟»
«لازم نیست بهت یادآوری کنم که پلیس برای اعتراف گرفتن چه کار می کنه.»
مونالال خرخری عمدی با بینی اش کرد و دوباره سر جایش نشست. سکوتی طولانی برقرار شد تا گزینه هایش را زیر و رو کرد.
و با لحنی مسالمت آمیز گفت: «قربان، من اون دختر رو نکشتم. خودش خودکشی کرد.»
کارآگاه نگاهی مشکوک به او انداخت.
مونالال گفت: «راست می گم. من رفتم تو اتاقش و دیدم رو زمین افتاده. همه جا پرخون بود. رگ خودش رو زده بود.»
«تو اون جا تو اتاق اون چی کار داشتی؟»
مونالال به تته پته افتاد. «من... اون... اون بهم بدهکار بود. رفته بودم پولم رو پس بگیرم.»
پوری آه کشید و گفت: «به من دروغ نگو وگرنه اوضاعت بدتر می شه. حالا بگو ببینم: تو چرا رفتی تو اتاقش؟»
مونالال معترضانه گفت: «بهتون که گفتم قربان! رفته بودم پونصد روپیه ای رو که ازم قرض گرفته بود پس بگیرم. اون اون جا خون آلود افتاده بود. با چاقوی آشپزخونه. ولی هنوز زنده بود. من مچ دستاش رو با پارچه بستم تا جلو خونریزیش رو بگیرم، بعد بردمش سوار ماشین کردم و رفتم درمونگاه.»
«بعد چی شد؟»
«پرستار تحویلش گرفت. این آخرین باری بود که مری رو دیدم.»
«اسم درمونگاه چی بود؟»
«طلوع.»
پوری دفترچه اش را درآورد و اسم درمانگاه را یادداشت کرد.
او پرسید: «بعد چی کار کردی؟»
«برگشتم هتل دنبال ارباب.»
سکوتی برقرار شد.
«لباست خونی شده بود؟»
«یه کم، ولی تمیزش کردم.»
«و چاقو؟ چه طور از باغ پشت خونه سر درآورد؟»
مونالال شانه بالا انداخت.
«حتماً یکی دیگه انداختدش اون جا.»
«تو بهش دست نزدی؟»
«وقتی اول رفتم تو اتاق، دست زدم. ولی دیگه بعدش برنگشتم تو اتاق.»
«صبح روز بعد قضیه رو به کسی گفتی؟»
«نه.»
«چرا نگفتی؟»
قیافه ی مونالال جوری بود که انگار در مخمصه گیر افتاده بود. یک پک عمیق دیگر به سیگارش زد و جوابی داد که متقاعدکننده نبود: «چون برام دردسر می شد.»
پوری عینکش را برگرداند سرجایش.
او گفت: «بذار بهت بگم من فکر می کنم "واقعاً" چه اتفاقی افتاده. تو رفتی تو اون اتاق تا مزاحم مری بشی. احتمالاً اولین بار هم نبوده. اون روت چاقو کشیده. بعد با هم درگیر شدید و تو چاقو رو تو بدنش فرو کردی. احتمالاً همون جا و همون موقع مرده. یا همون طور که تو می گی هنوز زنده بوده. به هرحال، بردیش تو ماشین و راه افتادی و از اون جا دور شدی. بعد، برگشتی خونه و خون رو پاک کردی و از شر وسایلش خلاص شدی و چاقو رو هم دور انداختی. احتمالاً توی خونه هم رفتی و یک قاب نقره برداشتی تا به نظر برسه دختره دزدیده اش و فرار کرده.»
مونالال معترضانه گفت: «بهتون که گفتم، من نکشتمش و هیچ وقت هم چیزی ندزدیدم. اگه برید کلینیک طلوع، بهتون می گن که زنده اون جا برده شده.»
پوری بلند شد.
او گفت: «این کار رو می کنم. ولی هنوز موضوع چاقو و شاهدی که می گه دیده تو دختر رو بردی باقی مونده.»
«قربان، مطمئنم می تونیم با هم به توافق برسیم. من آدم منطقی ای ام.»
کارآگاه گفت: «هر وقت آماده بودی که همه چیز رو بهم بگی اون موقع می بینیم چه قدر منطقی ای.» او کارتش را به مونالال داد و گفت: «تا فردا صبح وقت داری. اگه تا اون موقع خبری نشه، هر چی می دونم به بازرس شخاوات می گم.»

بیست

آن شب حدود ساعت ۱۰:۳۰، درست وقتی پوری بعد از رساندن خانم دوگال به خانه رسید، درِ خانه ی مونالال در جیپور ناگهان با یک ضربه ی سخت باز شد.
گدایی با سر معیوب و ترسناک کنار دیواری نزدیک آن جا کز کرده بود و مونالال را تماشا می کرد که از خانه خارج شد. در یک دستش تلفن همراهش بود و با شستش روی صفحه کلید تایپ می کرد. ته چوبی قلمبه ی یک رولور از جیبش بیرون زده بود.
همسر مونالال با قیافه ای مضطرب و کنجکاو در چارچوب در ظاهر شد.
مونالال که در کوچه راه افتاد، با صدایی گوش خراش پشت سرش جیغ کشید: «غذات آماده است! کجا می ری این وقت شب؟»
مونالال از روی شانه نعره زد: «به تو ربطی نداره زنیکه! برو تو تا نیومدم یه فصل کتکت بزنم!»
گدا که دید مونالال به سمت او می آید، اشتباهی کرد و دست معیوبش را که شبیه یک شمع فلزی بود دراز کرد و درخواست صدقه کرد. «ارباب، یه چیزی بده.»
و در عوض یک فحش آبدار دریافت کرد.
مونالال فحش نثارش کرد و کاسه ی گدایی اش را با چند سکه ی حقیرانه ی توش با لگد در جوی آب انداخت.
مرد بیچاره ناله کرد و چهار دست و پا دنبال کاسه اش رفت که وارونه در لجن بدبو افتاده بود.
او بعد از برداشتن کاسه نالید «آهای!» و دوباره برگشت و نشست کنار همان دیواری که کل شب کنارش نشسته بود.
چند رهگذر محلی که رفتار ظالمانه ی مونالال را دیده بودند، برای فقیر تاسف خوردند و چند سکه جلو پایش انداختند.
او پشت سر آن ها داد زد: «خدا شانی بهتون اجر بده!» و سکه ها را جمع کرد و به پیشانی و لبش زد.
گدا تماشا کرد که صدقه دهندگان راه شان را گرفتند و رفتند و از جلو در خانه ی مونالال رد شدند که دیگر محکم بسته شده بود. بعد از جایش بلند شد، خرت و پرت های حقیرانه اش را جمع کرد، و وقتی مطمئن شد هیچ کس نگاهش نمی کند دست معیوبش را درآورد. آن را زیر لنگ چرکش چپاند و در کوچه راه افتاد.
ضیا که آدم مهتابی بود در فرستنده ای که در بالای چوب دستی ترک خورده اش پنهان کرده بود گفت: «حروم زاده ی شماره ی یک راه افتاد، داره می آد سمت تو.»
صدایی از دریافت کننده ی پلاستیکی بدقواره ی داخل گوشش آمد «دریافت شد».
صدای شوشی بود. او فیلم های پلیسی آمریکایی زیاد تماشا می کرد و اصرار داشت که از اصطلاحات آن ها استفاده کند.
ضیا آهسته در فرستنده اش گفت: «چی دریافت شد؟»
شوشی به شوخی گفت: «بابات!»
«خفه شو! باشه؟»
همکارش جواب داد: «ده ـ چهار(۱۸)».
مونالال با عجله در کوچه می رفت، توقف کوتاهی جلو دکه ی سیگارفروشی کرد و یک پان شیرین خرید. حریصانه آن را در دهانش گذاشت و یک اسکناس مچاله روی پیشخان جلو فروشنده انداخت.
چیزی نگذشت که به جاده ی اصلی شلوغ رسید. در آن جا از پیاده روی خراب و پر از لکه ی ادرار گذشت و کنار جاده رفت. در میان گرد و خاک و دود ماشین ها و صدای کامیون هایی که بوق زنان با سرعت عبور می کردند، مونالال سعی کرد یک ریکشا بگیرد.
ضیا تصمیم گرفت در سایه بماند و از سر کوچه تماشایش کند و به شوشی که همان نزدیکی پارک کرده بود بگوید موتورش را روشن نگه دارد.
آن ها ناامیدانه می دیدند که تمام ماشین ها و موتورهایی که رد می شدند پر بودند. بعضی از ماشین ها تا هشت نفر را در خود جا داده بودند. شش نفر روی صندلی عقب و دو نفر هم مثل تخته ی موج سواری از دو طرف آویزان بودند.
پنج دقیقه گذشت. یک موتورسیکلت باجاج اَونجر آبی که راننده اش کلاه کاسکتی با نقاب شیشه ای گذاشته بود در آن طرف جاده توقف کرد.
ضیا اول نگاهی سرسری به راننده انداخت و توجه خاصی به او نکرد. ولی بعد از این که مونالال موفق شد یک موتور بگیرد و در مسیر شهر قدیم به راه افتاد، اونجر به سرعت دور زد و دنبال او راه افتاد.
ضیا و شوشی خیلی با وسپای قدیمی فاصله نداشتند.
ضیا گفت: «یه نفر دیگه هم داره حروم زاده ی شماره ی یک رو تعقیب می کنه.»
«دریافت شد. تشخیص انجام شد؟»
«ها؟»
«می گم تونستی بشناسیش؟»
«از کجا بشناسمش احمق؟ کلاه کاسکت گذاشته و پلاکش هم با گِل پوشونده.»
«ده ـ چهار. فکر می کنی مظنون باشه؟»
«هندی حرف بزن بابا!»
«بابا می گم به نظرت یارو خلافکاره؟»
«نمی دونم!»
«به نظرت باید بیفتیم وسط شون؟»
«نه، ولی حواست باشه عقب نیفتی.»
«دریافت شد.»
موتور مونالال با سرعت در جاده ی ام آی حرکت می کرد. از سینما می نروا عبور کرد. هرازگاهی مونالال مقدار زیادی عصاره ی پان از دهانش به بغل موتور تف می کرد و سطح جاده را با لکه های قرمز متناوب نقاشی می کرد.
ده دقیقه بعد، موتور به کوچه ای پیچید که پشت خانه ی راج کاسلیوال می رفت. بالاخره جلو خانه ی متروکه ای وسط علف ها توقف کرد.
مونالال پیاده شد و پول راننده را داد. راننده به سرعت راه افتاد تا مسافر دیگری پیدا کند. مونالال بالا و پایین خیابان را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نکرده و بعد از در آهنی زنگ زده عبور کرد. یک لحظه بعد در علف ها و تاریکی گم شده بود.
موتورسوار که از گوشه ای حرکات مونالال را زیر نظر گرفته بود کلاه کاسکتش را درآورد و آن را روی موتورش گذاشت و پیاده به دنبالش راه افتاد.
ضیا و شوشی که در فاصله ای مناسب پشت سرش توقف کرده بودند، به موقع چرخیدند و موتورسوار را دیدند که از در گذشت و وارد باغ شد.
شوشی از کوچه که می گذشتند آهسته گفت: «من عمراً اون تو نمی رم. صدای جغد می آد از توش!»
«جغد که کاری نداره! فقط می شینه رو درخت و هو هو می کنه.»
«باشه آقای قهرمان، پس خودت برو تو. من این جا منتظر می مونم و پوشش می دم.»
«این "پوشش می دم" دیگه چیه؟ کودن خنگ! فک کردی هاری کثیفی(۱۹)؟»
شوشی حرفش را اصلاح کرد: «هَری، نه هاری.»
«حالا هر چی. تو همین جا بمون. راحت. شاید بتونی یه چرتم بزنی.»
ضیا با احتیاط به سمت باغ راه افتاد. شوشی تماشایش کرد که رفت و وقتی دید خودش تنها آن جا مانده، نظرش عوض شد.
خودش را رساند به همکارش و آهسته گفت: «خب شاید بهتر باشه پشت سرت بیام و هواتو داشته باشم.»
آن دو با هم در میان چمن ها و علف های بلند خزیدند و جلو رفتند. جغد دوباره هو هو کرد و باعث شد شوشی بازوی ضیا را محکم بگیرد. ناگهان یک نفر مستقیم به سمت آن ها آمد و به زمین انداخت شان و به سرعت به طرف کوچه رفت. ضیا و شوشی گیج و منگ شده بودند و چند ثانیه طول کشید تا خودشان را از روی زمین جمع کنند.
ضیا دستور داد: «برو دنبالش! من می رم جلوتر ببینم چه خبره!»
«ده ـ چهار!»
شوشی رفت دنبالش ولی خیلی سرعتش کم بود. وقتی به کوچه رسید موتورسیکلت روشن شد، گاز داد و صد و هشتاد درجه چرخید و با سرعت دور شد.
شوشی موتور باجاج اونجر را تماشا کرد که دور شد و از دیدش خارج شد. او می دانست که وسپای پسرعمویش به پای آن نمی رسید، پس رفت تا همکارش را پیدا کند.
آن ها بیرون در خانه هم دیگر را دیدند.
شوشی با صدای بلند گفت: «فرار کرد!»
«صداتو بیار پایین احمق!»
«به من نگو احمق!»
«باشه، کودن! چی شد؟»
«فرار کرد. حروم زاده ی شماره یک چی شد؟»
«مرده.»
«چی؟ مطمئنی؟»
«آره. مطمئنم! پشت خونه دراز به دراز افتاده و یه چاقو هم تو گلوشه.»
چشمان شوشی گرد شد.
«چی شد؟»
«خب، خودکشی که نبود!»
شوشی دستانش را جلو صورتش گرفت و لگدی به زمین زد. ابری از گرد و خاک دورش بلند شد.
با عصبانیت گفت: «اینم شانس ما! درست وسط ماموریت ما اون چاقالوی حروم زاده می ره و کار خودش رو تموم می کنه. رئیس و مهتابی می کشندمون!»
ضیا گفت «می دونم! همه اش تقصیر ماست. تو باید وقتی فرصت داشتی پلاکش رو تمیز می کردی و شماره ش رو می نوشتی.»
«منظورت چیه که من باید این کارو می کردم؟ پس خودت چی؟»
«نوبت تو بود فکر کنی.»
شوشی چند بار جلو و عقب قدم زد. بعد فکری به ذهنش رسید.
«موبایلش چی؟ برداشتیش؟»
«اون جا نبود.»
«مطمئنی؟»
«تمام جیب هاش رو گشتم.»
«کیف پولش چه طور؟»
«اونم نبود.»
لحظه ای سکوت کردند.
«حالا چی کار کنیم؟ به پلیس زنگ بزنیم؟»
«نه احمق! باید قبل از این که کسی ببیندمون از این جا بریم.»
شوشی گفت «باشه، منظورم اینه که دریافت شد.»
***
پوری وقتی خبر قتل مونالال و اتفاقات مربوط به آن را شنید اولین واکنشش این بود: «احمق های عوضی!»
مهتابی بود که این خبر را به او داد، ساعت دو صبح.
کارآگاه که سعی می کرد خواب عمیق و دل چسب را از چشمانش دور کند گفت: «پلیس خبر داره؟»
«فکر نمی کنم. جسد احتمالاً هنوز همون جا افتاده، آخه نصف شبه رئیس. می خواهید ناشناس با پلیس تماس بگیرم؟»
«هنوز نه. اونا صحنه رو خراب می کنند. سعی می کنم خودم رو به سرعت برسونم.»
پوری گوشی را گذاشت و لامپ روی صفحه ی پشت تخت را روشن کرد. رومپی از خواب پرید.
خواب آلود پرسید: «چی شده چابی؟»
پوری جواب داد: «دردسر. راننده کجاست؟»
«گفتم پیش سوئیتو بخوابه.»
«می شه بیدارش کنی و بعد هم وسایل منو بپیچی؟ باید سریع برگردم جیپور. یه اتفاقی تو این پرونده افتاده که اوضاع رو خیلی خراب کرده. یه نفر به قتل رسیده.»
رومپی پرسید: «کی؟»
«کسی که همه ی جواب ها رو داشت.»
پوری لباسش را عوض کرد و به اتاق مطالعه اش رفت. گاوصندوق را باز کرد و رولورش را برداشت و در جیب شلوارش گذاشت.
تا وقتی رفت طبقه ی پایین، همسرش هم کیفش را پیچیده بود، هم چند نان روتی سرد در فویل پیچیده بود و هم یک فلاسک چای عجله ای برایش آماده کرده بود و جلو در خانه ایستاده بود.
کارآگاه لبخند زد و آرام گونه ی رومپی را با دست راستش گرفت و گفت: «ممنونم همسر خوبم.»
آن ها عاشقانه هم دیگر را بغل کردند و رومپی سردی سلاح فلزی پوری را که به بدنش خورد حس کرد.
گفت: «مراقب باش.»
کارآگاه خندید و گفت: «نگران من نباش عزیزم. وقتی خطری در کار باشه، حس ششم من خوب کار می کنه.»
رومپی جواب داد: «من از خطر نمی ترسم. از اون پاکوراها و رول مرغ های خیابونی کشنده ای که تو خیلی دوست داری می ترسم.»
***
پوری توانست در راه چند ساعتی بخوابد و طلوع آفتاب به اوایل جیپور رسید. مهتابی عذرخواهی کنان و خواب آلود جلو دروازه ی آجمری منتظرش ایستاده بود. آن ها مستقیم به صحنه ی قتل رفتند. ولی پلیس زودتر رسیده بود. سه جیپ و یک ماشین پزشکی قانونی که شبیه ون های حمل شیر بود بیرون خانه ی متروکه پارک شده بود. پنج پاسبان بی خاصیت هم همان نزدیکی ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.
پوری به ترمزدستی گفت که ماشین را در آن طرف جاده نگه دارد و آن جا منتظر ماند و تماشا کرد. چند دقیقه بعد، جمعی از باغ بیرون آمدند. سردسته شان چند خدمه بودند که برانکاردی حمل می کردند که جسد مونالال رویش بود و پتویی هم رویش انداخته بودند. دو پاسبان دیگر هم تفنگ بر دوش به دنبال شان بودند. آخر همه شخاوات بود که سیگار می کشید.
پوری از ماشین که پیاده می شد گفت «صبح به خیر بازرس.»
شخاوات که از دیدن پوری تعجب کرده بود پرسید: «شما این جا چه کار می کنید قربان؟»
پوری سرحال جواب داد: «داشتم می رفتم به جلسه ای که صبح زود با موکلم دارم.»
بازرس به ساعتش نگاه کرد و گفت «الان؟ هنوز شش هم نشده.»
«چی بگم؟ من دوست دارم کارم رو صبح زود شروع کنم.»
پوری نگاهی به برانکارد انداخت و سر تکان داد. داشتند آن را پشت ماشین پزشکی قانونی می گذاشتند.
پرسید: «کیه؟»
«مرد، چهل و خورده ای ساله، با یه چاقو تو گلوش پیداش کردند.»
شخاوات آلت قتل خونی را که داخل یک بسته ی پلاستیکی گذاشته بود بالا گرفت.
پوری ادای تعجب درآورد و گفت: «خدای من! تونستید شناساییش کنید؟»
«نه، تا این جا که ناشناسه. این هم همراهش بوده.»
شخاوات رولور مونالال را بالا گرفت که آن هم در بسته ی پلاستیکی بود.
پوری پرسید «می تونم جسد رو ببینم؟»
«چرا این قدر علاقه دارید به این قضیه قربان؟»
«قتل پشت خونه ی موکل من اتفاق افتاده. ممکنه مقتول رو بشناسم. درست نمی گم؟»
شخاوات کارآگاه را به واگن پزشکی قانونی هدایت کرد و به خدمه گفت پتو را کنار بزنند.
صورت مونالال در حالت ترس شدید خشک شده بود. زخم سمت چپ گردن بود و کل پیراهنش غرق خون بود.
لب ها و چانه اش هم از عصاره ی پان لک شده بودند.
شخاوات پرسید: «می شناسیدش قربان؟»
کارآگاه حالتی به چهره اش گرفت که یعنی نه.
«نه متاسفانه بازرس.»
خدمه دوباره پتو را روی صورت مونالال کشیدند. پوری و شخاوات برگشتند و از ماشین فاصله گرفتند.
کارآگاه پرسید: «نظریه ای ندارید؟»
«نصف شب یه تماس ناشناس دریافت کردیم. یه نفر زنگ زده و گفته دو تا مرد رو دیده که با عجله از باغ بیرون اومدند و با یه موتور وسپا رفتند. اون شماره ی پلاک موتور رو بهمون داده. حدس من اینه که این دو نفر به خاطر کیف پول و موبایلش کشتندش.»
کارآگاه گفت: «پس دزدی بوده.»
شخاوات جواب داد: «به ظاهر.»
پوری به خاک روی خیابان نگاه می کرد که چند وسیله ی نقلیه آثاری از خود روی آن به جا گذاشته بودند و در دلش به پلیس به خاطر این که این قدر خرابکار بود بد و بیراه می گفت. ای کاش قبل از آن ها سر صحنه ی قتل رسیده بود.
«بسیار خب بازرس. می بینم که همه چیز رو تحت کنترل دارید. روز خوبی براتون آرزو می کنم.»
کارآگاه به ماشینش برگشت.
با اوقات تلخ به ترمزدستی گفت: «مستقیم برو خونه ی راج کاسلیوال.»
وقتی ماشین راه افتاد، پوری توی آینه ی بغل ماشین بازرس را نگاه می کرد. شخاوات هم داشت پشت ماشین پوری را نگاه می کرد. قیافه ی کنجکاوش حس خوبی به پوری نمی داد.
او دیر فهمیده بود که مونالال زمانی برای کاسلیوال رانندگی می کرده و قتل او می توانست تاثیر بدی روی پرونده بگذارد. پوری می توانست تیتر روزنامه های صبح را تصور کند:

راننده ی سابق وکیل دادگاه ویژه، مرده پیدا شد.
پلیس می گوید پای قتل در میان است.

پوری با کمی اضطراب در لحنش پرسید: «می تونند از روی موتور افرادت رو شناسایی کنند؟»
«به هیچ وجه رئیس، چرا می پرسید؟»
«شخاوات پلاک شون رو داره.»
مهتابی با تعجب گفت «چه طور رئیس؟»
«به احتمال زیاد قاتل خودش بهشون داده. افرادت خیلی بی دقتی کردند. بهشون بگو فی الفور برگردند دهلی. وقتی کارم تموم شد می خوام باهاشون حرف بزنم.»
ماشین در انتهای خیابان به سمت راست پیچید، بعد دوباره به راست پیچید و وارد محوطه ی خانه ی راج کاسلیوال شد.
بعد از این که ایستاد، پوری با ناراحتی چند لحظه ای ساکت نشست.
مهتابی پرسید: «چی شده رئیس؟»
«من به یه فرضیه رسیدم درباره ی این که چه اتفاقی افتاده. اگه درست باشه، این ماجرا برای هیچ کس خوب تموم نمی شه.»
مهتابی می دانست که نباید از پوری درباره ی فرضیه هایش چیزی بپرسد. فایده ای نداشت. کارآگاه همیشه ورق هایش را نزدیک سینه اش محکم نگه می داشت تا زمانی که مطمئن می شد پرونده را حل کرده است. این پنهان کاری تا حدی از مصلحت اندیشی اش می آمد و تا حدی از خوی کنترل کننده اش.
کارآگاه از مهتابی پرسید: «چیزی از کلینیک طلوع گیر آوردی؟»
«با مسئول پذیرش صحبت کردم. گفت هیچ دختری رو با مشخصات مری اون جا نبردند. به نظرم دروغ گفته. ساعت هفت دوباره می رم اون جا تا با مامور حراستی که شب قتل مری سر پست بوده صحبت کنم.»
پوری حرفش را اصلاح کرد و گفت: «قتل احتمالی.»
«بله رئیس. برنامه تون چیه؟»
«این جا فقط باید یه چیزهایی رو چک کنم. ماشین رو ببر و دوباره برام برگردونش. حدود ساعت هشت می آم دنبالت.»
پوری از ماشین پیاده شد، ولی برگشت و از پنجره ی باز ماشین گفت: «گوش به زنگ باش! هر آدم رذلی که مونالال رو کشته کارش رو خوب بلد بوده.»
«حرفه ای بوده یعنی رئیس؟»
«بدون شک. یه قاتل کاملاً حرفه ای و بی رحم.»

نوزده

پوری و مهتابی با هم روی صندلی عقب ماشین سفیر پوری نشستند و ترمزدستی آن ها را به سمت فرودگاه جیپور برد.
کارآگاه پرسید: «چند تا از افرادت رو مراقب مونالال گذاشتی؟»
«ضیا و شوشی مسئول این کارند رئیس.»
«به اندازه ی کافی تجربه دارند؟ نمی خوام هیچ اشتباهی پیش بیاد.»
مهتابی گفت: «کارشون درسته، می خواید من این کلینیک طلوع رو چک کنم؟»
«بذارش تو اولویت اول. می خوام بدونم این احمق لعنتی دختره رو برده اون جا یا نه. از دکترها و از همه بپرس. باید خبر داشته باشند. شاید بهمون بگن چی به سر دختره اومده.»
«فکر می کنید می خواسته خودکشی کنه قربان؟»
«مونالال اون قدری به دروغ گفتن عادت کرده که دیگه اگر حرف راستی هم به دهنش بیاد خودش هم نمی فهمه راسته یا دروغ. ولی چرا اون باید یه قصه ی ساختگی درباره ی کلینیک سر هم کنه و بگه؟»
«فکر می کنید اون کشته ش؟»
پوری شانه بالا انداخت. «هنوز فعلاً همه ی اطلاعات رو در اختیار نداریم. هنوز خیلی سوال بی جواب مونده. تایید هویت جسد هم اصلاً رضایت بخش نبوده. مطمئنم پلیس داره سر قبر اشتباهی گریه می کنه. باید مطمئن بشیم که خودمون هم دچار این اشتباه نشیم.»
موبایل پوری زنگ خورد، او بعد از بررسی شماره ی روی صفحه ی نمایش گوشی آن را جواب داد.
تا زمانی که گوشی را قطع کرد، مهتابی نظریه ی خودش را درباره ی این که در شب بیست و یکم اوت در خانه ی راج کاسلیوال چه اتفاقی افتاده بود شکل داد.
او گفت: «مونالال به دختره تجاوز می کنه، ازش سوءاستفاده می کنه. دختره روش چاقو می کشه و با هم گلاویز می شند. مری چاقو می خوره و می میره. بعد اون جسدش رو می بره تو ماشین و تو جاده ی آجمر دفن می کنه.»
مهتابی قیافه ای پیروزمندانه به خود گرفته بود ولی پوری آهی کشید و او را با اسم واقعی اش خطاب کرد و گفت: «بالدِو، تو چرا همیشه انقدر اصرار داری حدس بزنی؟» لحن پوری اصلاً رئیس مابانه نبود. هر چه باشد، مهتابی یکی از بهترین افرادش بود، حتی اگر عجولانه نتیجه گیری می کرد.
«خودکار اگه درش باز نباشه به درد نمی خوره. ذهن آدم هم همین طوره. بیا بچسبیم به اطلاعاتی که داریم. طبق بررسی های پلیس، جسد بیست و دوم اوت چال شده. پس اگر مونالال قاتل باشه، به نظر عجیب می آد که بیست و چهار ساعت جسد رو نگه داشته باشه.»
«مجبور بوده جابه جاش کنه رئیس.»
«اون احمقه، ولی نه خیلی. یا اون جسد مری نیست، یا بعد از این که مونالال مری رو از اتاقش برده یه اتفاق دیگه افتاده.»
پوری عینک آفتابی اش را درآورد و چشمان خسته اش را مالید.
«این سوال رو از خودت بپرس: چرا یه راننده ی معمولی وقتی بیمارستان دولتی دم دستشه باید دختره رو ببره کلینیک خصوصی که معلومه هزینه اش خیلی زیاد می شه؟ سوال دوم، اصلاً اون آخر شب چی کار داره که دور و بر خونه می چرخه؟ مطمئناً گردگیری نمی کنه. جایا و بقیه ی خدمتکارها باید جواب هایی برای این سوال داشته باشند. باید امیدوار باشیم که کرم پودر از این قضیه سر در بیاره. سوم، اگه مونالال برنگشته به صحنه، کی خون و آثار همه چی رو پاک کرده؟»
مهتابی که تحت تاثیر قرار گرفته بود سر تکان داد و گفت: «بهش فکر نکرده بودم.»
«خب، استنتاج تخصص منه. ولی همین جوری از تو هوا نمی شه استنتاج کرد. این جاست که تو وارد ماجرا می شی. بعد از کلینیک طلوع، باید بفهمی این مردک از کجا اون همه پول آورده. احتمالاً داره باج می گیره. سوال اینه که از کی داره باج می گیره؟»
وقتی ترمزدستی جلو ترمینال فرودگاه توقف کرد پوری به ساعتش نگاه کرد. آخرین پرواز به سمت دهلی سی دقیقه ی دیگر بود. برای خرید بلیت و رد شدن از گیت کافی بود.
وقتی پوری پیاده می شد مهتابی پرسید: «فردا برمی گردید رئیس؟»
«ترمزدستی از این جا مستقیم می ره گورگان. فردا صبح به محض روشن شدن هوا راه می افتیم. احتمالاً تا یازده، یازده و نیم می رسیم.»
«قرص ضد تهوع باهاتونه رئیس؟»
پوری نگاهی حاکی از تسلیم به او کرد و گفت: «آخرین بار خیلی به دردم خورد.»
پوری حالت تهوع نمی گرفت. این ترفندی بود که از خودش درآورده بود تا دلیل اصلی اجتنابش از پرواز را پنهان کند: او از پرواز می ترسید.
در طول سال ها تمام روش ها را برای درمان فوبیای خود امتحان کرده بود ولی تابه حال هیچ کدام جواب نداده بود. نه پودر آیورودیک، نه هیپنوتیزم. و مطمئناً نه آن کارگاه «بر بدترین ترس های تان غلبه کنید» که آن دکتر شارلاتان، دکتر براهماچاری، «راهنمای سبک زندگی»، برگزار کرده بود. او پوری را سوار بر بالن به هوا برده بود و تنها نتیجه ی کارش این بود که پوری تا دو هفته کابوس می دید.
مادرش هم که همیشه آن پیشگویی موقع تولدش را به یادش می آورد و اوضاع را بدتر می کرد.
طبق گفته ی پیشگوی خانوادگی شان (که از نظر پوری یک جانی به تمام معنا بود) سرنوشت کارآگاه این بود که در یک سانحه ی هوایی بمیرد.
از زمانی که یادش بود مادرش همیشه به او می گفت «هیچ وقت پرواز نکن. به سرنوشت شومت گرفتار می شی.»
پوری خودش را آدمی معنوی می دانست، ولی نمی توانست به کلی به نظام اعتقادی پدرش پایبند باشد چون خرافاتی نبود. از نظر او طالع بینی بی معنی بود و تاثیر مضری بر طرز فکر آدم ها داشت.
البته رومپی در مجموع با او موافق نبود. او نمی توانست جلو خودش را بگیرد. ولی کارآگاه همیشه به سه دخترش گفته بود که پیشگویی هیچ وقت هیچ فایده ای نداشته است.
او یک روز وقتی هر سه نوجوان بودند به آن ها گفته بود: «تصور کنید یه غیب گو بگه شما با یه ارباب ثروتمند ازدواج می کنید، این حرف در شما جهت گیری ایجاد می کنه و فکرتون رو آشفته می کنه. شما و مادرتون پسرهایی رو که ویژگی های خیلی خوبی دارند و براتون مناسب ترند نادیده می گیرید. در نهایت هم به مراد دل تون نمی رسید.»
رادیکا، جوان ترین دخترش که در آن زمان دوازده سالش بود، گفته بود «ولی من می خوام با یه شاهزاده ازدواج کنم بابا!».
کارآگاه گفته بود «شاید یه روزی همین طور بشه دخترکم. ولی فقط خدا می دونه. به سرنوشتت اعتماد داشته باش و تردید به دلت راه نده.»
البته همیشه موعظه کردن آسان تر از این است که آدم با این عقاید در واقعیت زندگی کند. در واقع هر زمان چشم پوری به هواپیما می افتاد، صدایی می شنید که در سرش می گفت «اگر حقیقت داشته باشه چی؟».
به همین دلیل بود که با وجود آمار مرگ روزانه ی سیصد نفر در جاده های هند، او هنوز در سفر با ماشین بیش تر احساس امنیت می کرد. به همین دلیل هم بود که بین دو گزینه ی پرواز سه ساعته یا سفر سی و شش ساعته با قطار راجانی، هر وقت می توانست، خط آهن هند را انتخاب می کرد.
ولی پوری امروز هیچ گزینه ای نداشت. تنها راه برای این که خودش را به مهمانی ماهیندر گوپتا برساند پرواز به دهلی بود.
در نتیجه این یک ویش پوری بی نهایت عصبی و ترسو بود که از گیت بازرسی عبور می کرد و برای خودش یک بلیت کلاس بیزنس خریده بود (اگر قرار بود با سرنوشت شومش مواجه شود، بهتر بود جای پای بیش تری داشته باشد).
تجربه ی آن سفر با مسافران دیگر و دختر جوان مهماندار هم در نوع خودش جالب بود.
پوری که واقعاً احساس درماندگی و گیجی می کرد وارد کابین شد و در جای خالی یک نفر دیگر نشست. وقتی صاحب اصلی آن صندلی از راه رسید، کارآگاه از بلند شدن امتناع کرد و فقط وقتی بلند شد که دختر مهماندار دخالت کرد.
بعد، از پوری خواسته شد که کیف دستی اش را از راهرو بردارد و داخل لاکر مخصوص بالای سرش بگذارد. وقتی می خواست این کار را کند، کیفش باز شد و ژل بعد از اصلاح مارک «مردان سکسی»اش و شورت مارک «وی آی پی فرنچی» اش وسط راهرو افتاد.
دیگر دستان پوری آن قدر می لرزید که یک نفر باید می آمد کمربند صندلی اش را می بست. هواپیما که می خواست بلند شود، او مثل محکومی که روی صندلی الکتریکی اعدام نشسته باشد محکم نشسته بود. با دستانش دسته ی صندلی را محکم گفته بود، ناخن هایش را در پلاستیک نرم فرو کرده بود و وقتی به خودش آمد دید دارد یک ورد را مدام تکرار می کند.
وقتی هواپیما در هوا ثابت شد، به شدت عرق کرده بود و مقدار خیلی زیادی گاز در روده اش جمع شده بود. این گاز را هر چند وقت یک بار خالی می کرد ـ البته یک خانم توریست استرالیایی سمت راستش نشسته بود که حسابی از این کار او کلافه شده بود: «خدای من! بسه دیگه!»
وقتی پوری سعی کرد با خوردن باقی مانده ی بطری کوچک رویال چلنج که با خودش آورده بود اعصابش را آرام کند، دختر مهماندار به او گفت که استعمال الکل در پروازهای داخلی غیرقانونی است و باید آن را کنار بگذارد.
هنگام فرود، پوری نفسش را حبس کرد و چشمانش را بست.
لحظه ای که هواپیما از باند فرود خارج شد، او کمربندش را باز کرد و سریع از جایش بلند شد. یک بار دیگر مهماندار آمد کنارش، این دفعه به او دستور داد که سر جایش بنشیند تا زمانی که هواپیما بایستد و چراغ کمربند بالای سرش خاموش شود.
پوری اطاعت کرد. ولی لحظه ای که پلکان متحرک را از پنجره دید، دوباره از جایش بلند شد و از صندلی اش خارج شد و کیف به دست راهش را برای خروج باز کرد.
وقتی داشت زودتر از همه ی مسافرها از هواپیما خارج می شد مهماندار با روی گشوده به او گفت «به امید دیدار مجدد شما.»
کارآگاه زیر لب گفت: «اگه بتونم دیگه اصلاً منو این ورا نمی بینید.»
***
پوری یک مرسدس کلاس اس جدید کرایه کرده بود تا او را از فرودگاه سوار کند. راننده یونیفرم سفیدی پوشیده بود و دکمه اش را تا گردنش بسته بود و یک کلاه کاپیتانی با نشان های برگ طلایی روی سرش گذاشته بود. او بیرون گیت خروجی ایستاده بود و یک وایت بورد بالا گرفته بود که رویش اسم مستعاری که کارآگاه برای آن شب انتخاب کرده بود نوشته شده بود: «مونتی اهلووالیا»
آقای سومنات چاترجی هم در پارکینگ منتظرش بود.
آقای چاترجی که معلوم نبود چند سالش است یک قوز بزرگ داشت که نتیجه ی یک عمر خم شدن پشت چرخ خیاطی بود. لباس هایش همیشه برایش زیادی بزرگ بودند، آستین هایش تا بندانگشتانش می رسیدند؛ پاچه های شلوارش همیشه رو به بالا روی قوزک استخوانی پایش تا شده بود، انگار که او به نوعی داخل آن ها آب رفته بود.
ولی هر کس که او را از مدت ها قبل می شناخت، مثل پوری، می توانست شهادت بدهد که آقای چاترجی همیشه بیش از حد استخوانی بوده است. بی توجهی او به اندازه ی لباسش به هیچ وجه نشان نمی داد که خیاط ماهری است. در واقع او موفق ترین مزون لباس دهلی را داشت.
آقای چاترجی از فرزندان رده ای از خیاطان شریف بنگالی بود که زمانی اندازه های درباریان بنگال غربی را می گرفتند. این خانواده، تحت نظارت شرکت بریتانیایی ایست ایندیا، فروشگاهی در کلکته دایر کرده بود و مطابق سلیقه های اروپایی یونیفرم هایی برای قشون شرکت آنربل و لباس تئاترهای بریتانیایی تامین می کرد. برای پوری خیلی جالب بود که جد آقای چاترجی حتی برای کُنلل مونتگومری از سازمان مطالعات هند هم لباس مبدل دوخته بود.
«چاترجی و پسران» به دنبال ولی نعمتان بریتانیایی خود در سال ۱۹۳۱ به دهلی نقل مکان کرده بود. در طول بیست سال گذشته، آقای چاترجی لباس های مبدل پوری را فراهم می کرد.
معمولاً او برای اندازه گیری به ساختمان آقای چاترجی می رفت که در یک کوچه ی دراز بیرون بازار چاندی چوک در شاه جهان آباد، یا دهلی قدیم که اسم امروزی اش است، پنهان شده بود.
همه ی طبقه های این ساختمان تا سقف شان پر از صدها لباس و لوازم و متعلقات بود. خدایان هندو در طبقه ی اول انبار شده بودند؛ لباس های می مونی هانومان، دست های پلاستیکی و قابل اتصال الهه ی دورگا و تنه های فیلی گاناپاتی همه در ردیف های مختلف آویزان بودند. یونیفرم های دوره های تاریخی مختلف یک طبقه بالاتر بودند: لباس فاخر نظامی سربازهای پیاده نظام مقدونیه، جنگجویان اهل بمبئی، ببرهای آزادیخواه تامیل، کشاتریاهای ودایی و سربازهای گارد گرنادیر. طبقه ی سوم محل نگهداری لباس های سنتی صدها جماعت مختلف هندی بود: از آسامی گرفته تا زرتشتی. یک اتاق مخصوص کنار گذاشته بودند برای کلاه و سرپوش از همه نوع، ازجمله کلاه های تشریفاتی بافته شده از بامبو مخصوص افراد قبیله ی ناگا، سرپوش های سفید ماندایی منطقه ی کورگ و کلاه خودهای بریتانیایی ساخته شده از مغز درخت. و طبقه ی چهارم جایی بود که در آن تمام اثاثیه ی صحنه ی نمایش پیدا می شد ازجمله تجهیزات صدقه گیری و گدایی: شمشیرهایی که می توان در دهان فرو کرد، سبدهای مارگیران (همراه با مارهای کبرای کوکی) و اعضای معیوب قابل اتصال به بدن.
آقای چاترجی هم چنین انواع مختلف دماغ هندی، کلاه گیس ـ به خصوص ایندیرا گاندی اش خیلی واقعی بود ـ و ریش و سبیل هم داشت، و این برای پوری خیلی مهم بود. او آن ها را در هوای خنک زیرزمین نگه می داشت. در زیرزمین چند جعبه ی چوبی بود که هر کدام عنوانی داشتند: «ته ریش سیک»، «سبیل چخماقی راجستانی»، «ارباب بنگالی».
آقای چاترجی هر چیزی که در انبار نداشت می توانست درست کند. بیست و هفت خیاط در اتاقی در بالاترین طبقه چهارزانو پشت چرخ خیاطی شان نشسته بودند و دورشان پر از باریکه های پارچه ی ابریشمی و نخی و توری بود.
در گذشته چند باری که پوری به سراغ آقای چاترجی آمده بود و چیزی غیرمعمول در کم ترین زمان ممکن درخواست کرده بود، این افراد تا دیروقت شب کار کرده بودند تا سفارشش را برایش آماده کنند ـ مثل وقتی که یک دشداشه ی عراقی لازم داشت تا در یک مسابقه ی چوگان شرکت کند.
اما آن شب پوری چیز نامتعارفی نمی خواست. او از آقای چاترجی خواسته بود برایش یک لباس مبدل معمولی سیک فراهم کند.
پوری چهار دست و پا عقب یک کامیون سرپوشیده سوار شد و در آن جا دستیاران با چسب مخصوص صحنه و یک کیف لوازم گریم به سرعت چهره اش را تغیر دادند. ده دقیقه بعد، عمامه ی قرمز بلند به سر، ریش و سبیل مصنوعی گذاشته، یک جفت کفش راحتی مشکی به پا و یک عینک قهوه ای معمولی با شیشه ی کلفت به چشم از آن جا بیرون آمد. پوری چند حلقه ی طلا هم پوشیده بود و یک شمشیر کوچک تشریفاتی هم که از نمادهای سیک هاست حمایل کرده بود.
آقای چاترجی سر تا پایش را برانداز کرد، گردنش را بالا کشید مثل لاک پشتی که از لاکش سرک می کشد و با دستش علامت تایید داد.
پیرمرد با صدای خس خسی و زیرش به هندی گفت: «کاملاً واقعیه قربان! هیچ کس شما رو نمی شناسه! بازیگر خوبی می تونستید بشید!»
پوری مغرورانه سینه اش را باد کرد و جواب داد: «ممنونم آقای چاترجی، راستش وقتی جوون بودم نقش های آماتور زیادی تو تئاتر بازی کردم. کلاس نهم که بودم به خاطر بازی نقش هملت جایزه ی بهترین بازیگر سال رو گرفتم. بیش تر وقت ها فکر می کردم که برم تو کار صحنه. ولی کار اجازه نمی داد.»
آقای چاترجی که همیشه از کمک کردن به کارآگاه به شور و هیجان می آمد آرام زمزمه کرد «این دفعه چه پرونده ایه؟» و با حالتی مرموز و چشمانی که از شوق برق می زد پرسید: «کسی به قتل رسیده؟ دنبال اون دزد بانکید؟ همونی که تو روزنامه نوشته اند پنجاه کرور دزدیده؟»
کارآگاه نمی توانست بگوید مستقیماً درگیر یک پرونده ی زناشویی است.
پوری به انگلیسی زمزمه کرد: «متاسفم، خیلی محرمانه است.»
پیرمرد کارآگاه را تا ماشینش همراهی می کرد و ریز ریز می خندید: «آهااا! خیلی محرمانه! خیییلی محرمانه!»
پوری دستش را روی شانه ی خمیده ی پیرمرد گذاشت و گفت: «من مطمئنم رازم پیش شما محفوظ می مونه ارباب چاترجی.»
او که اشک ریزش داشت با چشمانی خیس گفت: «من حاضرم بمیرم ولی رازتون رو به کسی نگم قربان! حتی اگر ناخن هام رو بکشنند! حتی اگه کورم کنند! حتی اگه به قیمت بریدن...»
پوری شانه اش را نوازش کرد.
او حرفش را قطع کرد و گفت: «مطمئنم که کار به اون جا نمی کشه، حالا بهتره برید. بهتره ما رو با هم نبینند. چند روز دیگه که پرونده حل شد می آم دفترتون و حسابم رو تسویه می کنم.»
آقای چاترجی داشت برمی گشت و گفت: «بله، ممنونم قربان، مراقب باشید قربان.»
پوری تماشایش کرد که از ماشین بالا رفت و راه افتاد و مطمئن بود که خیاط پیر در راه برگشتش به بازار چاندی چوک آینه ی عقبش را مدام چک می کند تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند و بدون شک دیرتر با او تماس می گیرد تا اطمینان بدهد که اتفاقی نیفتاده و اوضاع آرام است.
پوری در مسیر آپارتمان ماهیندر گوپتا توقفی کوتاه کرد تا خانم دوگال را سوار کند. او قرار بود آن شب همراهی اش کند.
خانم دوگال در قسمت پذیرش یک هتل پنج ستاره منتظرش بود. وقتی دید یک مرسدس جلو هتل توقف کرد، از هتل بیرون آمد. لحظه ای بعد روی صندلی چرمی راحت ماشین در کنار کارآگاه نشسته بود و اتاق شیک ماشین را تحسین می کرد.
بعد از این که با هم خوش و بشی کردند، به پوری گفت: «خب به نظرم قراره طبق روال همیشگی مون پیش بریم.»
پوری گفت «این ضرب المثل قدیمی رو شنیدید که می گه "سری رو که درد نمی کنه دستمال نمی بندند"؟»
خانم دوگال، زنی قدکوتاه که موهای خاکستری پرجلوه اش را به عقب شانه زده بود، لبخندی معصومانه زد.
او با لحن آرام و پرکرشمه اش گفت: «باید بگم از این عرض اندام جزئی خیلی لذت می برم. بازنشستگی خیلی خوبه. دیدن بزرگ شدن نوه ها فوق العاده است. بهتون گفتم پراوین روز جمعه تو شنای پروانه مدال نقره گرفت؟ واقعاً نمی تونم بگم چه قدر همه مون بهش افتخار می کنیم. اصلاً امکان نداشت تماشای مسابقه ش رو از دست بدم. ولی بعضی وقت ها می بینم دلم برای دوران قدیم تنگ شده. برای اون حس ماجراجویی دلم تنگ شده.»
هیچ یک از آدم هایی که خانم دوگال را در پیاده روی روزانه اش در پارک پانچ شیل همراه با همسایه اش خانم کانات می دیدند فکرش را هم نمی کردند که او برای سازمان سری هند کار می کرده است. در دهه های هشتاد و نود، خانم دوگال و شوهرش، دیپلماتی حرفه ای، در مهم ترین ماموریت ها و سفارت های بلندمرتبه ی هند خدمت کرده بودند. به ظاهر او در سمت منشی کار کرده بود، و کارش نامه نگاری و تایپ و جواب دادن تلفن بود. ولی به طور مخفیانه ماموریت او نظارت بر کار همکارانش بود ـ دیپلمات ها، ماموران اداری، کارکنان اجرایی و از همه مهم تر، همکاران جاسوسش.
تا به امروز، حتی شوهر و بچه هایش هم از این نقش دوگانه ی خانم دوگال و این که یک قهرمان ملی نشان دار بود خبر نداشتند.
وقتی در دوبی بود خیانت کار اشوینی پاتل را شناسایی کرده بود و نگذاشته بود هویت عامل نفوذی هند را که در مقامات بالا نفوذ کرده بود و در سازمان سری پاکستان کار می کرد فاش کند. خانم دوگال در طول چهار سال خدمتش در واشنگتن کشف کرده بود که وابسته ی نظامی با یک جاسوس چینی رابطه برقرار کرده و کاری کرده است که آن دختر برنامه های دروغین نیروی دریایی به مقامات ارشدش در پکن ارسال کند. و در مسکو مدارکی جمع کرده بود مبنی بر دست داشتن نماینده ی عالی رتبه در رسوایی برنامه ی «نفت در برابر غذا»ی عراق.
اما چهار سال پیش، خانم دوگال به دهلی برگشته بود و از حقوق خوب بازنشستگی اش بهره می برد. او روزهایش را با بریج بازی کردن و درست کردن خوراکی های خوشمزه برای نوه هایش و آخر هفته های طولانی را با همسرش که او هم بازنشسته شده در کنار رود گنگ در شهر هاردوار می گذراند.
هرازگاهی هم به صورت آزاد برای پوری کار می کرد. او حدود پانزده سال پیش وقتی پوری نیاز به تحقیق و تفحص درباره ی آشپز سفارت در مسکو داشت با او کار کرده بود.
معمولاً خانم دوگال نقش همسر کارآگاه را بازی می کرد و برای این نقش نیازی به تغییر چهره نداشت. او به سبکی موقرانه و ساده لباس می پوشید، همان سبکی که در طول دوران فعالیت سری اش خیلی به کارش آمده بود: ساری ابریشمی بژ ساده ولی جذاب با طرح طلایی، بلوز مشکی، یک جفت کفش پاشنه دار معقول و ست جواهرات موقر.
وقتی ماشین وارد جاده ی اصلی نویدا می شد، کارآگاه گفت: «ظاهرتون خیلی موقر و متینه خانم دوگال.»
او جواب داد: «خوشحالم که این رو می شنوم، می دونید من اهل رنگ های جلف نیستم.»
پوری چند تا از میکروفن های مخفی ابتکاری مهتابی را که چسباندنی بود به خانم دوگال داد. یکی شان شبیه زنبور بود، یکی شبیه مگس، و به او توضیح داد که کجا قرارشان دهد.
خانم دوگال آن ها را به کیف دستی اش وصل کرد. ابزار قفل بازکنی اش هم داخل همان کیف بود: چند گیره ی مو و یک سوهان ناخن فلزی.
پوری گفت: «برای دو تا حرفه ای قدیمی مثل ما یه بازی بچگانه ست.»
«فقط یه جوری بشه که من تا یازده و نیم خونه باشم آقای پوری. همسرم منتظرمه. اگه دیرتر برسم، کم کم فکر می کنه دوست پسر پیدا کردم.»
هر دو زدند زیر خنده و مرسدس در جاده ی سه بانده ی جدید عوارض دار سرعت گرفت.
نیم ساعت بعد، در آسانسور ایستاده بودند و به سمت طبقه ی بیست و دوم برج آسمانی می رفتند.
یک راهروی طویل و فرش شده با دیوارهای چوبکاری شده و هواکش های تهویه ای که بالای سر روشن بود به پنتهاوس مدیرعامل منتهی می شد.
پوری زنگ زد و یک خدمتکار در را باز کرد. خدمتکار آن ها را به داخل آپارتمان سفید وسیع و خیره کننده هدایت کرد. پوری وقتی دید آن جا شلوغ است و اعضای خانواده های گوپتا و کاپور و دوستان نزدیک شان همه جمع شده اند خیالش راحت شد. در چنین دورهمی بزرگی (در آن مهمانی حداقل هفتاد نفر بودند) هیچ کس متوجه دو مهمان ناخوانده نمی شد، چه برسد به این که برای شان دردسر درست کند. البته، وقتی کارآگاه و همراهش از در آپارتمان وارد شدند، از آن جا که کاملاً یک عمه و عموی محترم به نظر می رسیدند، با استقبال گرم پدر و مادر ماهیندر گوپتا مواجه شدند. اصلاً مسئله ای نبود که خانم دوگال موقع راه رفتن به خاطر ورم مفاصل تلوتلو می خورد و هر بار که پای راستش را جلو می گذاشت قیافه اش از درد در هم می رفت.
پوری با آقای گوپتا دست داد و به انگلیسی و با لحنی فاخر و کش دار گفت: «مونتی اهلووالیا و همسر عزیزم.»
خانم دوگال به خانم گوپتا گفت: «چه آپارتمان زیبایی دارید! حتماً باید خیلی به داشتنش افتخار کنید.»
آن چهار نفر چند دقیقه ای با هم گفت وگوی مختصری کردند. طولی نکشید که گوپتاها قیمت سرسام آور آپارتمان را برملا کردند: پنجاه میلیون.
آقای گوپتا به خانم و آقای مونتی اهلووالیا گفت: «البته از وقتی ما این جا رو خریدیم قیمتش بالا رفته. پسرمون فقط برای حمام یک میلیون و پونصد خرج کرده.»
خانم گوپتا آرام زمزمه کرد: «یک میلیون و هفتصد البته عزیزم.» و در ادامه وان جکوزی ایتالیایی شان را توصیف کرد. «توالتش هم خیلی عالیه. می دونید، سیفونش خودکاره، نشیمن گرم شو داره، سیستم آبپاش داره و خشک کن بدن! واقعاً باید امتحانش کنید.»
وقتی خانم و آقای اهلووالیا شروع کردند به چرخیدن بین بقیه ی مهمان ها (و تست کردن اردور ژاپنی، که کارآگاه اصلاً آن را به حساب نیاورد و به یک پنجابی دیگر غرولندکنان گفت که فقط اهل مرغ کره ای است)، پوری کم کم متوجه شد که چرا بریگادیر کاپور آن قدر سرسختانه مخالف ازدواج نوه اش بود.
کاپورها از طبقات برتر و فرهیخته ی جنوب دهلی بودند: همه درجه دار نظامی، مهندس، و یکی هم جراح و یکی قاضی دادگاه ارشد بود. پوری می توانست تصورشان کند که در نشست های فرهنگی شرکت می کنند، یا در باشگاه جیم خانه یا نمایشگاه های هنری هبیتات سنتر شراب می نوشند.
کارآگاه و خانم دوگال بین مهمان ها که می چرخیدند شنیدند که بعضی از آن ها درباره ی هنرمند هندی ـ مجارستانی امریتا شرگیل حرف می زدند که آثارش در نمایشگاه ملی هنرهای مدرن به نمایش درآمده بود. در جایی دیگر، مردی که کت اسپرت، پیراهن نخی راه راه و سردست های فرانسوی و کفش راحتی پوشیده بود به یک نفر دیگر که او هم تقریباً شبیه خودش لباس پوشیده بود و سبیلش هم مثل او جوگندمی بود درباره ی سفر دریایی اخیر خودش و همسرش دور دریاچه های بزرگ مرز امریکا و کانادا می گفت. و در انتهای سالن، خود بریگادیر کاپور، که یک دست لباس سه تکه پوشیده بود و کنار همسرش که موهای خاکستری داشت ایستاده بود، به یک زن مسن دیگر که ساری ارغوانی روشن پوشیده بود از شام خیریه ای در خانه ی راشتراپاتی می گفت که با خانم کاپور در آن شرکت کرده بود.
برعکس، طایفه ی گوپتا رگ و ریشه شان از طبقه ی تجار پنجابی بود. همه ی مردان جوان پست های حقوق بگیر در شرکت های چند ملیتی فناوری اطلاعات داشتند و دوازده ساعت در روز و شش روز در هفته کار می کردند. لباس های غیرسفارشی پوشیده بودند و ساعت های طلا به مچ بسته بودند، موهای شان را ژل زده بودند و بیش تر درباره ی بازار و بالیوود و کریکت حرف می زدند. سیگار می کشیدند، نوشیدنی می خوردند و با صدای بلند می خندیدند، هرازگاهی هم صمیمانه پشت هم دیگر می زدند. همسران شان انگار به کفش های پاشنه دار درشت پولک دار و سایه های چشم جلف و رنگارنگ علاقه داشتند، یا پیراهن شب پولک دار پوشیده بودند یا ساری شبرنگ با بلوز گردنی بدون یقه. چهار نفر از آن ها در آشپزخانه جمع شده بودند و هود استیل را تحسین می کردند.
یکی داد زد: «وای! خیلی براقه!»
پوری و خانم دوگال مدتی با نامزد گوپتا، تیسکا کاپور، گپ زدند. او به نظر دختر فهمیده و خوش برخوردی بود البته به شدت اضافه وزن داشت و به وضوح نگران و عصبی بود از این که دو خانواده چه طور با هم کنار می آیند. وقتی سرگرم حرف زدن بودند، کارآگاه دستمالش را انداخت روی زمین و یک میکروفن مخفی به زیر یکی از میز عسلی های پوست سوسماری بدلی چسباند.
بعد او و هم دستش از هم جدا شدند. کارآگاه عرض سالن را طی کرد تا به شومینه ی گازی برسد و در آن جا یک میکروفن مخفی دیگر به پشت یکی از قاب عکس ها چسباند و بعد به دنبال نوشیدنی به بالکن رفت.
در همین حین خانم دوگال رفت آشپزخانه (در آن جا چند نفر از عمه های مسن تر گوپتا درباره ی ویژگی های ماشین لباسشویی ای که درش از جلوباز می شود صحبت می کردند و همه شان موافق بودند که خریدنش می ارزید) و مگس چسبنده را زیر هود چسباند.
بعد به سمت اتاق خواب ماهیندر گوپتا راه افتاد. زنبور را زیر چهارچوب فلزی تخت چسباند و بعد وارد حمام شد و در را پشت سرش قفل کرد.
در یک گوشه وان جکوزی بود و در گوشه ی دیگر توالت.
خانم دوگال دستانش را در روشویی شست و متوجه یک کمد وسایل پزشکی فلزی روی دیوار شد.
درش قفل بود.
او که کنجکاو شده بود یک گیره ی مو و سوهان ناخن در آورد و در عرض چند ثانیه درش را باز کرد.
روی طبقه های داخل آن دو سرنگ بود و یک بطری بدون برچسب که پر از مایع زرد کمرنگی بود. بطری را برداشت و داخل جعبه ی عینکش در کیف دستی اش گذاشت.
همان وقت صدای خانم گوپتا را از اتاق خواب شنید که می گفت: «این طرف لطفاً، از این راه.»
دستگیره ی در چرخید و در زدند.
خانم دوگال صدا زد: «یه لحظه لطفاً».
کمد وسایل پزشکی را قفل کرد، به سرعت روی توالت نشست و بلند شد. مطمئن شد که توالت سیفون خودکار دارد.
خانم دوگال در را باز کرد و خانم گوپتا را با سه زن دیگر دید که آمده بودند حمام را ببینند.
گفت: «حق با شما بود، توالت واقعاً فوق العاده است، استفاده ازش خیلی راحت تره.»

بیست و یک

پوری مسیر آجری را که به سمت راست عمارت راج کاسلیوال می رفت طی کرد، خانه را دور زد و پشت در آشپزخانه توقف کرد. بسته بود. از داخل هیچ صدایی نمی آمد.
کارآگاه دور و بر باغ را نگاه کرد تا ببیند کسی آن جا هست یا نه. وقتی دید هیچ کس نیست، به سمت اقامتگاه خدمه رفت و از فضای بین پشت ساختمان و دیوار دور عمارت عبور کرد.
پنجره ی کوچک اتاق کرم پودر از بندی که از دیوار بالا رفته بود و به داخل اتاق منتهی می شد به راحتی قابل شناسایی بود. پوری سه بار به شیشه زد و علامت همیشگی اش را داد: صدای فاخته ی هندی.
لحظه ای بعد، پنجره باز شد و کرم پودر ظاهر شد.
او به هندی گفت: «قربان، نباید می اومدید! چیزی نمونده همه بیدار شوند. خانم ارباب سر ساعت هفت روی چمن ها یوگا می کنه!»
پوری گفت «مونالال دیشب تو باغ درست پشت همین خونه به قتل رسیده.»
کرم پودر برآشفته گفت: «دیشب قربان؟ درست همین جا؟ من که چیزی نشنیدم.»
کارآگاه پرسید: «قاتل امکان داره که از داخل اومده باشه؟»
کرم پودر گفت: «امکان نداره کسی از این جا رفت و آمد کنه و من متوجه نشم رئیس.»
پوری اتفاقات شب گذشته را برایش تعریف کرد و به او گفت که چه طور خودش توانسته زخم چاقو را بررسی کند. وقتی حرفش تمام شد کرم پودر گفت: «قربان، موتورسیکلت یه باجاج اونجر آبی بوده؟»
چشمان پوری از شوق برق زد و گفت: «بگو ببینم!»
«قربان بابی کاسلیوال یکی از همین موتورها داره. دیشب حدود ساعت یازده و پونزده دقیقه سوارش شد و رفت بیرون.»
«خدای من! چه ساعتی برگشت؟»
«بعد از دوازده.»
پوری یک آه عمیق کشید و با خودش گفت: «این همون چیزیه که ازش می ترسیدم.»
«چی قربان؟»
نمی توانست جواب بدهد، در عوض پرسید: «موتورسیکلت رو تو پارکینگ نگه می دارند؟»
«بله قربان.»
پوری سر تکان داد و گفت: «می رم یه نگاهی بندازم. چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟»
«قربان، دارم سعی می کنم بفهمم خدمتکارها دیگه از مونالال چی می دونند. هیچ کس هیچ چیز خوبی درباره اش نداره که بگه. جایا می گه مدام اذیتش می کرده. می گه چند بار دستمالیش کرده. یه بار هم وقتی مست بوده می خواسته به زور وارد اتاقش بشه.»
«می دونه که چیزی بین مونالال و مری بوده یا نه؟»
«مطمئن نیست قربان. یه شب یه صداهایی از اتاق مری شنیده. این مربوط به وقتیه که تازه کارش رو این جا شروع کرده بوده، اواخر ژوئیه. ولی مطمئن نیست کی پیش مری بوده.»
پوری صدای خش خشی از بغل اقامتگاه خدمه شنید و به کرم پودر اشاره کرد پنجره را ببندد. خیلی عادی دستانش را پشتش گرفت و تظاهر کرد دنبال چیزی روی زمین می گردد، جوری که اگر کسی آمد و ازش پرسید آن جا چه کار می کند، بگوید دنبال سر نخ می گردد.
صدای خش خش بیش تر شد.
یک کلاغ سیاه بزرگ ظاهر شد که با منقارش برگ ها را زیر و رو می کرد. به کرم پودر گفت: «چیزی نیست.» و او آمد و پنجره را دوباره باز کرد.
«چیز دیگه ای هست که بهم بگی؟»
«قربان، دستیار آشپز، کامات، رو مست گیر آوردم. اون از مری خوشش می اومده ولی شک دارم چیزی بین شون بوده باشه. کاری کردم اقرار کنه که تابه حال رابطه ی جنسی نداشته.»
«پرخاشگره؟»
«بله، ولی خیلی هم خشن نیست.»
«از کجا می دونی؟»
«می خواست خشونت به خرج بده منم زدم تو گوشش. گریه کنان دوید رفت.»
کرم پودر معتقد بود باغبان هم خطرناک نبود. گفت: «کل روز داره حشیش می کشه، دیگه فرق بین واقعیت و توهم رو تشخیص نمی ده. درباره ی همه قصه سر هم می کنه. گویا از کاسلیوال متنفره. به همه می گه ارباب شب ها می آد اتاق من!»
پوری آهسته گفت: «خدای من! چیز دیگه ای هم هست؟»
«نه دیگه. ولی قربان، به این فکر کردید که بعد از این که با مونالال ملاقات کردید، فهمیده جایا بوده که دیده اش که داشته مری رو می برده و تصمیم گرفته جایا رو بترسونه یا ساکتش کنه؟»
پوری گفت: «قطعاً به همین دلیل اسلحه با خودش داشته. ولی یه احتمال دیگه هم هست که...»
حرفش با صدای گوش خراش خانم کاسلیوال قطع شد. از دم در آشپزخانه صدا می زد.
«سیما؟ سیما! یالا بجنب!»
کرم پودر با بی میلی گفت: «قربان بهتره من برم. دل خوشی ازم نداره. دیروز یه بشقاب شکستم و چهل روپیه از حقوقم می خواد کم کنه. دیگه پول زیادی برام نمی مونه که ببرم خونه!»
پوری خندید و گفت: «فقط چند روز دیگه مونده، بعدش از این جا می آریمت بیرون. امشب همون ساعت همیشگی حرف می زنیم.»
کارآگاه همان جا که بود ماند و کرم پودر با عجله به سمت آشپزخانه رفت.
پوری شنید که به خانم کاسلیوال می گفت: «اومدم خانم، اومدم خانم.»
آن دو به آشپزخانه رفتند و در را پشت سرشان بستند. پوری دزدکی به پارکینگ رفت که در سمت دیگر باغ و سمت چپ خانه بود. او درِ کناری را امتحان کرد و دید باز است. پس وارد شد.
موتور باجاج اونجر بابی در انتهای پارکینگ پارک شده بود.
پلاکش با گل قرمز پوشانده شده بود.
پوری بیش تر بررسی کرد و یک لکه ی خون روی دسته ی گاز دید. یکی دیگر هم روی کلاه کاسکت بود.
***
وقتی پوری سراغ بابی را از خانم کاسلیوال گرفت، او گفت: «رفته زندان ملاقات پدرش.»
خانم کاسلیوال روی چمن ها در موقعیت داند آسانا(۲۰) بود. یکی از سوراخ های بینی اش را با انگشت اشاره بسته بود و با دیگری نفس های عمیق می کشید.
«ساعت چند خانم؟»
خانم کاسلیوال چند بار دیگر نفس عمیق کشید و بعد دستانش را که قوس رو به بالا داشتند روی زانوهایش گذاشت و گفت: «حدود ساعت شش و نیم رفت.»
«مطمئنید خانم؟»
او با عصبانیت گفت: «معلومه که مطمئنم آقای پوری!»
پوری تماشایش کرد که حرکت پیچ ماهی را اجرا کرد.
پوری پرسید: «موبایل همراهش هست خانم؟»
خانم کاسلیوال دوباره صاف بلند شد و نفسش را بیرون داد.
«حتماً هست آقای پوری. ولی حالا چی شده یک دفعه به پسر من علاقه مند شدید؟»
«راستش یه موضوعی هست که مایلم باهاش مطرح کنم.»
«چیه دقیقاً؟»
«راستش می خواستم ببینم اگه می تونه دفعه ی بعد که به هند برمی گرده برام یکی دو تا کلاه نقاب دار بیاره. من خیلی کلاه سانداون دوست دارم. با کیفیت ترین کلاه رو بیتس تو خیابون پیکادیلی لندن می سازه. امیدوارم بابی بتونه یکی دو تا برام بیاره. طبیعتاً هزینه ش رو بهش پرداخت می کنم.»
خانم کاسلیوال با قیافه ای گیج و متعجب به پوری نگاه کرد و گفت: «کلاه نقاب دار آقای پوری؟ کلاه نقاب دار اولویت داره براتون؟ پس تحقیق و بررسی تون چی؟ تو چه مرحله ایه؟»
«خیلی خوب پیش می ره خانم، خیال تون راحت باشه.»
«شما همه ش همین رو می گید آقای پوری! ولی من که چیزی نمی بینم. کلی پول از جیب ما داره خرج می شه و چی دست مون رو گرفته؟ هیچ پیشرفتی نداشتید! روراست بخوام بگم، من نمی دونم شما روزها چی کار می کنید.»
او چانه اش را به سمت سینه خم کرد.
«خوشبختانه وکیلمون، آقای مالهورتا، بهم اطمینان داده که پرونده ی پلیس پر از نقطه چینه. فقط یه مشت مدرک به دردنخور دارند. دست شون به چیزی بند نیست. مطمئنم که چیپی رو از اون جا درمی آره.»
پوری دفترچه ی یادداشتش را درآورد.
مدادش را آماده در دست گرفت و پرسید: «شماره ی موبایل بابی چنده خانم؟»
خانم کاسلیوال شماره را خیلی سریع به کارآگاه گفت. آن قدر سریع گفت که کارآگاه مجبور بود از او بخواهد هر کدام را سه بار تکرار کند تا بتواند کل شماره را درست بنویسد.
بعد دفترچه اش را بست و گفت: «بسیار خب خانم. من می رم دیگه. فقط یه چیزی. راننده ی قبلی تون، مونالال، همین دیشب به طرز وحشتناکی کشته شده.»
لحظه ای بدن خانم کاسلیوال به شکل مشهودی منقبض شد.
«این اتفاق درست تو ساختمون پشت خونه ی شما افتاده خانم، ساعت یازده و نیم. چیزی نشنیدید؟»
خانم کاسلیوال گفت: «نه، هیچی. خیال تون راحت، من تخت خوابیده بودم. روز خیلی خسته کننده و طولانی ای داشتم. ولی از کجا این قدر مطمئنید که قتل بوده؟»
«تو گردنش چاقو فرورفته خانم.»
خانم کاسلیوال قیافه اش را طوری کرد انگار بوی بدی به مشامش رسیده باشد و سرش را به دو طرف تکان داد.
«تو چه دوره و زمونه ی خطرناکی زندگی می کنیم، به احتمال زیاد با آدم ناجوری درافتاده بوده.»
پوری گفت: «هر چیزی ممکنه خانم. ولی به نظر من عجیبه که این جا به قتل رسیده، درست پشت خونه ی شما.»
«کی می دونه چی پیش می آد آقای پوری؟ این آدم ها زندگی شون با ما خیلی فرق داره.»
«قرار نبود به دیدن شما بیاد خانم؟»
خانم کاسلیوال به وضوح برافروخته شد و گفت: «من آقای پوری؟ با من چی کار می تونست داشته باشه؟»
«شاید به کمک تون احتیاج داشته، هان؟»
«دقیقاً چه نوع کمکی؟»
«شنیدم مشکلات مالی داشته.»
خانم کاسلیوال چشمانش را چرخاند. «بشنوید و باور نکنید آقای پوری! مونالال همیشه جلو جلو درخواست حقوق می کرد. این آدم ها مدام تو دردسر می افتند و از دردسر درمی آیند. همه ش هم دارند مشروب می خورند و قمار می کنند.»
«هیچ وقت پیش اومده بود بهش پول اضافه بدید؟»
خانم کاسلیوال که با تحقیر درباره اش حرف می زد گفت: «اضافی؟»
«مثل پاداش مثلاً.»
«من فقط بهش حقوقش رو می دادم! همین و بس! خب دیگه به اندازه ی کافی به سوال هاتون جواب دادم آقای پوری. امروز خیلی سرم شلوغه. آقای مالهورتا ساعت نه و نیم می آد تا درباره ی دفاعیه حرف بزنیم. و امروز میزبان جلسه ی ماهیانه ی انجمن نابینایان هم هستم.»
پوری گفت «نیازی نیست توضیح بدید خانم. دیگه داشتم می رفتم. هنوز صبحونه نخوردم.»
پوری ده دقیقه بعد مهتابی را پشت کلینیک طلوع سوار کرد.
او نمی توانست هیجانش را کنترل کند.
سوار ماشین که می شد گفت «رئیس، مامور حراست می گفت یادشه که یه دختری رو بیست و یکم اوت، شب، آوردند این جا! می گه غرق خون بوده. ولی رئیس! کاملاً زنده بوده!»
کارآگاه پرسید: «مطمئنه؟»
«صد در ـ نه، سیصد و پنجاه درصد!»
پوری با حالتی مشکوکانه پرسید: «چرا این قدر مطمئنه؟»
«یه مردی که مشخصاتش مثل مونالاله با یه ماشین سومو آورده بوده اش و درست فردای اون روز دختره رفته!»
«رفته؟ چه طور؟»
«با تاکسی. تاکسی اومده دنبالش و بردتش.»
«کسی همراهش بوده؟»
«این یه مورد رو مامور حراست درست نمی دونه.» منظور مهتابی این بود که مامور ناگهان با شنیدن این سوال زبانش بند آمده بود.
«لااقل این رو هم نتونست بگه که تاکسی کجا رفته؟»
مهتابی پوزخند زد.
پوری مصرانه گفت: «وقت تلف نکن! بگو!»
«ایستگاه قطار.»
«مطمئنه؟»
«شنیده که به راننده تاکسی گفته کجا بره.»
پوری با هیجان گفت: «آفرین! کارت حرف نداشت!»
مهتابی لبخندی گشاد زد و گفت: «ممنون رئیس.»
کارآگاه به ترمزدستی گفت که مستقیم به ایستگاه قطار برود.
«رئیس، نمی خواید با رئیس کلینیک صحبت کنید؟ اسمش دکتر سانیل چاندرانه.»
پوری گفت: «طبیعتاً می خوام بدونم چرا مری مرخص شده و کی اون همه هزینه ی کلینیک رو پرداخت کرده، ولی دکتر چاندارن رو بعداً می بینم. فعلاً بذار تا سر نخ دستمونه تا تهش بریم.»
***
روی سکوی شماره ی ۲، جایی که قطار سریع السیر به مقصد دهلی قدیم راه می افتاد، صدها مسافر با چمدان و بقچه هایی که روی سرشان گذاشته بودند سعی می کردند، همه با هم، از در باریک واگن درجه دو و سه که از قبل هم پر از آدم بود به زور رد شوند و خودشان را جا کنند.
ضعیف ترها، ازجمله بچه ها و زن ها و افراد مسن و علیل، مثل پوشال هایی که از ماشین خرمن کوبی خارج می شود از میان ازدحام جمعیت به بیرون پرتاب می شدند، ولی قوی ترها و سمج ترها مبارزه می کردند، هل می دادند، هم دیگر را عقب می زدند و می کشیدند و از سر و صدای شان همهمه ای درست شده بود.
پوری مرد جوان ژیمناستی را دید که چهار دست و پا خودش را به بغل یک واگن رساند، روی سقف خزید و بعد سعی کرد خودش را تاب بدهد و از روی سر مسافران رقیب که در چهارچوب یکی از درهای واگن به زور خودشان را چپانده بودند بیفتد داخل واگن. ولی او را مثل یک هوادار در کنسرت راک به زور به عقب هل دادند. روی دریایی از دست به عقب راندند و به طرزی غیرمحترمانه روی سکو انداختند. او بدون این که ناراحت شود از جایش بلند شد و چهار دست و پا از بغل واگن بالا رفت تا دوباره تلاش کند.
کارآگاه راهش را در سکو ادامه داد. فریادهای فروشندگان دوره گرد چای و شربت لیمو با صدای بلندگوی اطلاع رسانی ایستگاه که به دنبالش موسیقی مخصوص خودشان پخش می شد رقابت می کرد. دسته ای از کارگران مهاجر که معلوم بود منتظر قطاری اند که خیلی دیر کرده بر روی ورقه های روزنامه روی سکوی بتونی سفت ولو شده بودند و راحت خوابیده بودند.
نزدیک اتاق استراحت درجه ی یک، افرادی را که دنبال شان بود پیدا کرد: سه باربر مسن همان ایستگاه که روی چرخ دستی های چوبی شان نشسته بودند و بعد از کار طاقت فرسای حمل بار مسافران روی سرشان نفسی تازه می کردند.
آن ها هم مثل باربرهای دیگری که پوری تازه جلو ورودی اصلی ایستگاه با آن ها مصاحبه کرده بود ردای قرمز روشن پوشیده بودند و لوح مقعر برنجیِ مشخصات شان روی بازوهای شان وصل شده بود. بازوها و پاهای شان لاغر ولی عضلانی بود.
پوری توضیح داد که دنبال دختر گمشده ای به نام مری می گردد که گفته شده بیست و دوم ماه اوت، شب، به ایستگاه آمده بود. توصیف او از دختر از اطلاعاتی که درباره اش حین بررسی هایش به دست آورده بود سر هم شده بود، به اضافه ی مقداری استدلال استنتاجی خود کارآگاه.
«یه مسیحی قبیله ای اهل جارکنده و بیست و یکی دو سالشه. احتمالاً خیلی ضعیف بوده و دور مچش بانداژ بوده. به نظرم اگر سوار قطاری شده باشه مقصدش ممکنه رانچی بوده باشه.»
مردان مسن به توصیف کارآگاه گوش دادند. یکی شان پرسید: «گفتید چه تاریخی بود؟» پوری تکرار کرد. بعد از کمی بحث کردن با همکاران باربرش گفت دختری که با این توصیف مطابقت داشته باشد ندیده اند. او گفت: «اگه دیده بودیم یادمون بود.»
کارآگاه به سمت سکوی آخر راه افتاد. آن جا باربر جوانی را پیدا کرد که سه کیف به نظر سنگین را برای خانواده ای که با قطار آراوالی اکسپرس به بمبئی می رفتند روی سرش حمل می کرد.
پوری او را که به سمت یکی از واگن های درجه دو می رفت همراهی کرد.
باربر بعد از این که ساک ها را برای آن خانواده به واگن رساند و زمین گذاشت و پوری مری را برایش توصیف کرد، گفت: «بله قربان، خوب اون رو یادمه. درست نمی تونست راه بره. به نظر مریض بود. بله، دور مچ هاش بانداژ داشت.»
کارآگاه پرسید: «سوار قطار شد؟»
«یه نفر اون رو سوار...» ناگهان حرفش را قطع کرد و گفت: «قربان، من فقیرم. بهم کمک کنید تا بهتون کمک کنم.»
پوری کیف پولش را درآورد و صد روپیه به او داد. این پول به اندازه ی درآمد یک روز باربر بود، ولی وقتی پول را در جیبش می گذاشت حالت چهره اش هیچ تغییری نکرد.
«سوار قطار غریب نواز شد.»
«خودت دیدی که سوار شد؟»
«بله قربان خودم کمکش کردم.»
«باهاش حرف هم زدی؟»
«ازش پرسیدم به دکتر احتیاج داره یا نه، ولی جوابم رو نداد. قیافه ش یه جوری بود که انگار شوکه شده بود، فقط خیره نگاه می کرد، حتی پلک هم نمی زد.»
«مردی که باهاش بود چی شد؟»
«منتظر موند تا قطار حرکت کنه. بعد رفت.»
«توصیفش کن.»
بابر دوباره درخواست پول کرد. پوری مجبور بود یک صد روپیه ای دیگر به او بدهد.
«میانسال، کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید، کفش های گرون، که حسابی هم واکس خورده بود.»
کارآگاه که همیشه قدرت شهودی مردم عادی هند را تحسین می کرد، نام آن بابر را یادداشت کرد و رفت به دنبال دفتر رئیس ایستگاه.
بیست دقیقه بعد، برگشت به ماشین. مهتابی و ترمزدستی در ماشین منتظرش بودند.
«یه "مری مورمو" توی لیست مسافرهای قطار غریب نواز به رانچی در تاریخ بیست و دوم اوت هست. انگار خیلی هم بی حال و ضعیف بوده.»
مهتابی پرسید: «حرکت بعدی چیه رئیس؟»
«تو و کرم پودر از نزدیک مراقب بابی کاسلیوال باشید. اون تا خرخره تو این قضیه است. می خوام هر لحظه از شبانه روز تحت نظر باشه.»
«به نظرتون اون مونالال رو کشته؟»
«بدون شک سر صحنه ی قتل حضور داشته.»
«و شما چی کار می کنید رئیس؟»
«امشب می رم جارکند تا مری رو پیدا کنم.»
«جارکند، می تونه تا ابد طول بکشه. کجا می خواید دنبالش بگردید؟»
«معدن های اورانیوم جادوگودا.»

بیست و دو

فهرست مسافران نشان می داد که هر کس بلیت قطار بیست و دوم اوت به نام مری مورمو را خریده بود صندلی ای انتخاب کرده بود در واگن درجه سه ی بدون تهویه ی هوا. قطاری که از جیپور به رانچی می رفت یک قطار محلی بود که در مسیر هزار و دویست کیلومتری اش در همه ی ایستگاه ها توقف می کرد، این یعنی یک سفر سی ساعته از یک طرف به طرف دیگر شبهه قاره.
پوری در دوران دانشجویی اش به دلیل مضیقه ی مالی همیشه با ارزان ترین قطارها و واگن ها سفر می کرد. وقتی به آن دوران فکر می کرد دلش تنگ می شد. تکان های هیپنوتیزم کننده ی قطار، احساس رفاقت و دوستی بین مسافران، که همه شان هم فقیر بودند، همه برایش فوق العاده بود.
ولی می دانست که چه قدر شرایط آن واگن ها ممکن بود بد باشد. او به راحتی با واگن درجه یک قطاری سریع السیر (حداکثر ۱۴۰ کیلومتر در ساعت) در همان مسیری که مری رفته بود در سفر بود. مری را تصور می کرد که ضعیف و ناتوان، بدون این که چیزی برای خوردن یا آشامیدن داشته باشد و احتمالاً در شرایطی که مدام از هوش می رفته و باز به هوش می آمده، در گوشه ی طبقه ی پایین یک نیم تخت چوبی خودش را مچاله کرده و پاهای زمخت ساکنان طبقه ی بالا به فاصله ی چند سانتی متر از صورت او در نوسان است.
واگن او حتماً پر از کارگران و دهاتی هایی بوده که همیشه خودشان را در قطارهای محلی کندروی بین ایستگاه ها به زور جا می کنند و میلی متری کنار هم در قطار جای می گیرند. مری حتماً مجبور بوده تختش را با شش هفت مسافر دیگر شریک شود. و چون هیچ کس نبوده که موقع دستشویی رفتن مراقب جایش باشد، شاید جایش را هم از دست داده باشد.
وقتی قطار در طول روز می ایستاده و خورشید با شدت تمام روی سقف می تابیده، حتماً داخل واگن مثل تنور داغ می شده است. پنکه های گردان فلزی سقف کمک چندانی در به جریان انداختن هوا نمی کردند. در طول توقف های بی شمار قطار، صدای پای فروشنده های دوره گردی که همه چیز از بیسکوییت و چای داغ گرفته تا سنجاق قفلی و مرگ موش می فروختند حتی یک لحظه هم قطع نمی شده است؛ هم چنین بوی گند بی وقفه ی «کود انسانی» که در همه ی قطارهای هند مستقیم از مجرای توالت روی خطر ریل می ریزد.
یعنی کسی دلش برای مری سوخته و کمکش کرده؟ شاید یک مادر دلسوز به دختر بیچاره کمی آب و اندکی خوراکی از غذای مختصر خانواده ی خودش داده باشد.
یعنی توانسته زنده به رانچی برسد؟
احتمالش زیاد نبود. و بدون مری، یا حداقل مدرک محکمی که نشان بدهد او کشته نشده و کنار جاده ی آجمر دفن نشده است، پوری در اثبات این که در بیست و یکم ماه اوت چه اتفاقی افتاده بود راه سختی در پیش داشت. وجود اسم او در فهرست رزرو قطار برای اثبات بی گناهی آجای کاسلیوال کافی نبود.
کارآگاه از پنجره ی قطار منظره ی چشمگیر راجستان را تماشا می کرد. خورشید روی زمین های زراعتی کوچک چهل تکه غروب می کرد. زمین خشک و سفت را با گاوآهن هایی که گاو نر می کشیدشان شیاربندی کرده بودند و انتظار باران های موسمی را می کشیدند.
چشمانش گله ای بز سیاه و پسرکی چوب به دست را دنبال کرد که در امتداد مسیری سخت پیش می رفتند، مسیری که به دسته ای از خانه های روستایی ساده منتهی می شد. در جلو یکی از خانه ها یک گاومیش آبی سیاه و درشت ایستاده بود و آرام و با طمانینه دهان می جنباند. در همان نزدیکی روی تختی پیرمردی که سبیل سفید و درخشان و دستاری به رنگ قرمز روشن داشت نشسته بود و عبور قطار را تماشا می کرد.
***
پوری صبح زود به رانچی رسید. از قبل تلفن زده بود و هماهنگ کرده بود که ماشین بیاید دنبالش. از ایستگاه خارج شد و راننده ای را که از جادوگودا آمده بود و انتظارش را می کشید پیدا کرد.
آن ها با هم سوار یک تویوتای دو دیفرانسیلی راهی معدن ها شدند.
از آن شهر که اقتصاد افسرده ای داشت و در خود چیز چندانی از هند جدید نداشت خارج شدند و راننده گفت: «قربان، این سفر رو نباید شبانه رفت، این روزها جاده ها بدجوری خطرناکند.»
پوری پرسید: «چرا؟»
راننده جواب داد: «ناگزال ها.»
بیش تر جارکند، به اضافه ی زمین های وسیعی از شرق و مرکز هند ـ «نوار قرمز»ـ تحت کنترل ناگزال ها یا همان ناگزالی ها، یا چریک های مائوئیست، بود. هدف آن ها مشخصاً فقط یک چیز بود: جنگیدن علیه زمین دارها و صاحب منصبان زورگوی ایالت که صدها هزار نفر را به زور یا با حقه بازی از زمین های شان بیرون کرده بودند. اما، مثل بسیاری از جنبش های شورشی نیابتی سرتاسر دنیا، تبدیل شده بودند به بلای جان آدم هایی که ادعای طرفداری شان را می کردند. رفیق های ناگزال مالیات بر روستایی ها تحمیل می کردند، محصولات شان را از آن ها می دزدیدند و عقاید خود را به بچه های روستاییان تلقین می کردند. و هر ساله صدها نفر را به گام مرگ می فرستادند.
راننده توضیح داد که «همین هفته ی پیش یه راننده ی کامیون رو که نمی خواست عوارض جاده ای بهشون بده کشتند. تو ماشین خودش سوزوندنش. دیشب هم تو رانچی یه نماینده ی مجلس ایالتی رو کشتند. یه بمب زیر ماشینش کار گذاشتند و بووم!»
پوری درباره ی این قتل در روزنامه ی آن روز صبح مطلبی خوانده بود. آن نماینده سومین نفری بود که در عرض چند ماه گذشته کشته شده بود. عجیب نبود که نخست وزیر اخیراً ناگزالی ها را بزرگ ترین تهدید برای امنیت داخلی هند نامیده بود.
پوری از راننده پرسید فکر می کند جنبش مائوئیست محبوب تر خواهد شد یا نه.
او جواب داد: «البته قربان.»
«چرا؟»
«چون حالا دیگه فقرا می تونند ببینند پولدارها چی دارند، ماشین های گرون، خونه های گرون. پس حس می کنند کلاه سرشون رفته.»
پوری فکر کرد که «بله، کار از کار گذشته. خدا بهمون رحم کنه.»
***
پوری با وجود همه ی چاله چوله هایی که باعث می شد سرش چند وقت یک بار بالا و پایین شود خیلی زود به خواب عمیقی رفت.
وقتی بیدار شد که نیم ساعت با جادوگودا فاصله داشتند.
منظره ی سمت چپش مثل مریخ بود: صاف، سنگی و خشک. تنها عناصر زمینی درخت های قطور با شاخه های در هم گره خورده بودند که هرازگاهی به چشم می خوردند؛ باقی مانده های جنگلی عظیم و بسیار کهن که خرابش کرده بودند تا برنج دیمی وابسته به باران های موسمی بکارند. در سمت راست تپه هایی بود با شیب های تند. این جا و آن جا، تکه های خار و خاشاک دیده می شد که زیر سنگ های بیرون زده ی ناشی از سیلاب های باران های سنگین له شده بود.
معادن اورانیوم در اعماق زمین زیر همین تپه ها بود. یک حصار سیم خاردار آن ها را احاطه کرده بود. تابلوهای بزرگ و زردرنگ شرکت اورانیوم هند به تجاوزکنندگان به حریمش هشدار می داد که دور شوند.
چیزی نگذشت که اتومبیل پوری پشت کاروانی از کامیون های باری گیر افتاد. هر کدام از کامیون ها انبوهی از تراشه های سنگی خاکستری رنگی حمل می کردند که تراشه هایی معمولی به نظر می رسیدند ولی راننده می گفت از معادن استخراج شده اند و راهی مرکز فرآوری اند. در آن جا سنگ له می شد و بعد از طی کردن یک فرآیند شیمیایی، اورانیوم به شکل «کیک زرد» استخراج می شد.
راننده به خاطر دستاورد کشورش و نقش ایالت جارکند در آن با افتخار لبخند زد و گفت: «قربان، می دونستید برای ساخت بمب اتمی هند از کیک زرد ما استفاده شد؟»
کارآگاه پرسید: «کسی رو می شناسی که تو معادن کار کنه؟»
«قربان، فقط قبیله ای ها می روند زیر زمین کار یدی می کنند.»
این جواب یک معنای ضمنی داشت: راننده یک هندوی طبقاتی بود و با این که در آن منطقه بزرگ شده بود با قبیله ای ها یا آدیواسی ها، بومیان اصیلی که از قدیم در جنگل زندگی می کردند، قاطی نشده بود.
راننده با شعف گفت: «یه پسرعمو داشتم که راننده ی این کامیون ها بود. دوازده سال کارش همین بود. ولی بعد از دوازده سال دیگه مجبور شد دست بکشه.»
پوری پرسید: «چی سرش اومد؟»
«قربان، مریض شد. دکترهای شرکت گفتند سل گرفته و بهش دارو دادند. ولی حالش بهتر نشد و بعد هم مرد.»
«چند سالش بود؟»
«چهل و دو سال.»
راننده چند لحظه ای ساکت شد و بعد با قیافه ای درهم گفت: «قربان، این کمپین چی های مخالف استخراج معدن می گویند معدن آدما رو مریض می کنه. می گویند آدم نباید تو معدن کار کنه. ولی خب آدم اون جا کار نکنه چه چاره ی دیگه ای داره؟ شغل نیست. رانندگی کامیون پولش خوبه. اگه یه نفر یا دو نفر مریض بشند، خب...»
آن ها هنوز پشت کامیون ها گرفتار بودند و به خاطر ترافیک مسیر مخالف هم نمی توانستند سبقت بگیرند.
بادی از جهت مخالف شان وزیدن گرفته بود که گرد و خاک را از سنگ های اورانیوم به سمت آن ها می آورد. مقداری از آن گرد روی شیشه ی جلو ماشین نشست. با این که پنجره ها بالا بود پوری ناخواسته با داخل آرنجش جلو دهان و بینی اش را گرفت.
راننده وقتی واکنش کارآگاه را دید زد زیر خنده.
«قربان، نگران نباشید، با یه ذره گرد و خاک مریض نمی شید! ببینید!» او شیشه ی سمت خودش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. «دیدین چیزیم نشد؟»
در تقاطع اصلی که ایستادند تا مسیر را بپرسند پوری فکر کرد جادوگودا عملاً با ده ها هزار منطقه ی حاشیه ای کوچک دیگر که در سرتاسر هند وجود داشت فرقی نمی کرد.
مجموعه ی دکه های چوبی زهواردررفته ای در طول مسیر ورودی و خروجی شهر در کنار جاده بود. چندین و چند گاری فروش پان و سیگار بیدی آن جا بود پر از برگ های لیموی تازه و بسته های آلومینیومی تنباکو که مثل تزئینات جشن تولد از آن ها آویزان بود. یک گاری فروش صیفی جات بود، یک گاری میوه با تپه ای هندوانه، و یک قصاب که تکه های گوشتش سر قلاب بود و در محاصره ی مگس ها.
ماهی فروشی چهارزانو روی یک مشمای پلاستیکی روی زمین نشسته بود و ماهی تازه ی از رودخانه گرفته را با چاقوی بزرگی که ماهرانه بین انگشتان پایش نگه داشته بود پاک می کرد. بغل دستش پیرزنی چمباتمه زده بود و چوب درخت مسواک می فروخت.
این صحنه ها بدون یک درخت چریش تنومند سر تقاطع تکمیل نمی شد. این درخت سایه ی دلپذیری برای سگ ها و ولگرد های محلی فراهم می کرد که روزها را به تماشای رفت و آمد آدم ها و ماشین ها می گذراندند.
اما یک چیز غیرمعمول آن جا به چشم می خورد. در وسط تقاطع مجسمه ای بود از سه آدیواسی مجهز به تیر و کمان؛ یادبودی برای قهرمانان بومی که با سلاح های اولیه علیه بریتانیا جنگیدند.
پوری با ناراحتی پیش خودش فکر می کرد که در زمان چاناکیا هم قبیله ای ها سرسختانه در برابر سلسله ی شاهنشاهی مائوریا مقاومت کرده بودند. آن ها از پناهگاه های جنگلی شان به کاروان های در حال عبور حمله می کردند. اما از زمان شکل گیری جمهوری هند، این افراد استثمار شده بودند و حق و حقوق شان از آن ها گرفته شده بود. از بدبختی شان، زمین های آبا و اجدادی شان روی برخی از ذخایر معدنی بزرگ جهان بود و در پنجاه سال گذشته اکثر این زمین ها به عنوان غرامت مصادره شده بود. صدها هزار آدیواسی بی خانمان شده بودند و امروزه در سرتاسر هند با عملگی و باربری و شستن توالت زندگی می کردند.
از آن جا که پایین ترین جایگاه اجتماعی را داشتند، تبعیض های زیادی علیه شان وجود داشت.
راننده وقتی از تقاطع پر گرد و خاک دور شدند با گلایه گفت: «قبیله ای ها خیلی رفتارشون دوستانه نیست، خیلی هم زیادی مشروب می خورند!»
چند دقیقه بعد، از یک محله ی کوچک گذشتند که در دهه ی شصت شرکت اورانیوم هند ساخته بود تا محل سکونت کارگران تمام وقتش و خانواده های شان باشد که تقریباً همه شان از جاهای دیگر هند به آن جا آمده بودند. در محوطه ی آراسته و تر و تمیزش یک مدرسه، یک بیمارستان، آپارتمان ها و زمین های بازی چمن وجود داشت.
بعد از این محله، راننده به چپ پیچید و وارد مسیری سنگی شد و جلو یک ساختمان بتنی معمولی یک طبقه توقف کرد. اگر به خاطر صلیب بالای در ورودی نبود، پوری هرگز حدس نمی زد یک کلیسای محلی باشد.
کارآگاه از ماشین پیاده شد و به درهای فلزی چند ضربه زد. خیلی زود در باز شد. مردی میانسال که به راحتی می شد گفت بومی استرالیایی است در را باز کرد. پیراهن و شلوار جین و کلاه بیس بال پوشیده بود و یک صلیب کوچک طلایی هم به گردنش انداخته بود. پلک هایش با حرکت آهسته باز و بسته می شد و این حس را القا می کرد که خواب آلوده است. لبخند پهن و گشادی بر دهانش نقش بست.
به گرمی گفت: «روز خوش.» انگار مدت ها بود کسی سراغش نرفته بود. لهجه ی انگلیسی اش شبیه لهجه ای بود که در نوارهای صوتی خودآموز انگلیسی شنیده می شود.
پوری گفت: «روز خوش، من دنبال کشیش می گشتم.»
«من پدر پیترم. از ملاقات تون خوشوقتم.»
کارآگاه به دروغ گفت: «پدر، اسم من جاناتان ابراهامه. یه موسسه ی خیریه تو دهلی دارم که به خانواده های مسیحی آدیواسی کمک هایی ارائه می ده.»
طبق کارت ویزیتی که به کشیش داد او «مدیر خارجی» سازمان غیردولتی ای بود که اغلب در پرونده هایش از این پوشش استفاده می کرد: «نیازمندان جنوب آسیا». روی کارت دو شماره تلفن مربوط به دهلی بود که اگر کسی با این دو شماره تماس می گرفت یک خانم به شدت کارآمد به نام خانم کائور جواب می داد و پیشنهاد می کرد که بسته ی اطلاعاتی خیریه را برای تماس گیرنده ارسال کند.
کشیش کارت را به دقت نگاه کرد و دوباره پلک هایش با حرکت آهسته باز و بسته شدند.
مثل بچه ای هیجان زده گفت: «اوه! از دهلی اومدید؟»
«بله پدر، دفترم اون جاست.»
پدر پیتر دوباره لبخند گشادی زد. دندان هایی به شدت سفید و کاملاً یک دست و صاف داشت که انگار دندان های یک بچه دبیرستانی آمریکایی باشند. گفت: «پس شما جواب دعاهای منید!» و کارآگاه را به داخل دعوت کرد.
***
پوری این طور استدلال کرده بود که اگر می رفت و از آدیواسی های مسیحی محلی درباره ی جا و مکان مری می پرسید، با سوءظن واکنش نشان می دادند و ممکن بود با او همکاری نکنند. به علاوه، او نمی خواست مری، بر فرض این که زنده بود، بفهمد که یک غریبه دنبالش می گردد.
در واقع می خواست موقعیتی را مهندسی کند که مری احساس راحتی کند و حقیقت اتفاقی را که در جیپور افتاده برملا کند. برای این کار، کارآگاه لازم بود اعتماد او را جلب کند.
خوشبختانه نقاب مسیحی ها به آسانی کنار می رفت. پوری وقتی پسر جوانی بود در دهلی در مدرسه ای وابسته به صومعه حضور داشت و راهبان دعای ربانی را در مغزش فرو کرده بودند. دیگر آیین های مذهبی را هم به راحتی یاد گرفته بود. (این را هم یاد گرفته بود که تظاهر به مسلمان بودن خطرات بیش تری را سر راه آدم می گذارد. فقط یاد گرفتن عبادت های اسلامی خودش ساعت ها تمرین لازم داشت.)
با کشیش های مسیحی راحت تر می شد کنار آمد تا نماینده های دیگر دین ها. آن ها اغلب به هیچ وجه به اندازه ی حکیم های هندو که همیشه دست شان دراز بود حریص نبودند.
تنها چیزی که پدر پیتر واقعاً می خواست صلیب جدیدی برای کلیسایش بود. صلیب موجود را که چوبی بود موریانه خورده بود. وقتی با هم به شهر برمی گشتند او به شوخی گفت: «حالا دیگه مقدس تر شده».
پوری او را به یک غذاخوری کنار جاده ی اصلی برد که تنها غذاخوری جادوگودا بود. سر ناهار قول داد یک صلیب نو برایش از دهلی بفرستد.
تا زمانی که غذای شان تمام شد و عقب نشستند تا با خلال دندان تکه های گوشت را از لای دندان های شان پاک کنند، کارآگاه فهمیده بود که فقط چهل خانواده در منطقه ی جادوگودا زندگی می کردند که به دین مسیحیت گرویده بودند (اطراف رانچی تعداد بیش تری پیدا می شدند). بقیه هنوز به روح باوری شان چسبیده بودند.
از آن چهل خانواده، هفت یا هشت تای شان نام قبیله ای مورمو داشتند.
پوری به پدر پیتر گفت که می خواهد به خانه های شان سر بزند چون دولت هند مورموها را فقیرترین قشر معرفی کرده و او می خواهد دارایی های شان را برآورد کند.
کشیش بدون هیچ سوالی توضیحاتش را قبول کرد و پیشنهاد کرد نقش راهنمای کارآگاه را به عهده بگیرد.
برای رسیدن به اولین خانه، به تقاطع اصلی در مرکز شهر برگشتند و وارد جاده ی باریک سمت چپ شدند. جاده از میان تپه هایی عبور می کرد که با حصارهای بلند محاصره شده بود. تابلوهای زرد رنگ «ورود غیرمجاز ممنوع» تعدادشان بیش تر شد و راننده توضیح داد که مرکز فرآوری اورانیوم درست پشت ردیف درختان سمت چپ بود.
پدر پیتر پرید وسط و گفت: «اون لوله رو می بینید که از جنگل بیرن زده؟ ضایعات رو از نیروگاه می بره بیرون، تفاله ای از مواد شیمیایی سمی و خرده سنگ.»
پوری مسیر لوله را با چشم دنبال کرد. از زیر جاده عبور می کرد، از دره ی باریک می گذشت و از بغل سدی به طول حدود پنجاه متر که در دهانه ی دره ی مجاور ساخته شده بود بالا می رفت.
کارآگاه پرسید: «تفاله ها رو اون تو می ریزند، درسته؟»
پدر پیتر گفت: «پشت سد یه چیزی هست که بهش می گن "تالاب پسماند". هیچ کس اجازه نداره بره اون جا. ولی وقتی من خیلی جوون بودم، از تپه می رفتیم بالا و توش سنگ مینداختیم.» او با یادآوری خاطره ی شیطنت دوران کودکی اش لبخندی موزیانه زد. «خیلی غلیظه. بعضی وقت ها که خیلی هوا گرمه سطحش سفت می شه و گاوها روش پرسه می زنند و غرق می شند.»
مقصد آن ها دهکده ی بسیار کوچکی بود در سایه ی سد.
دیگر اوایل بعدازظهر بود و آفتاب در داغ ترین حالتش بود. در کوچه های خاکی کوچکی که بین خانه های کاهگلی بود فقط چند مرغ دیده می شد.
پدر پیتر درِ اولین خانه را زد و یک مرد آدیواسی که پوستی به سیاهی قیر داشت و سارونگ(۲۱) و کلاه بیس بال پوشیده بود در را باز کرد. معلوم بود که از دیدن کشیش خوشحال شده و بعد از این که یک لبخند گشاد زد و احوالپرسی کرد، کارآگاه را به داخل خانه دعوت کرد.
حیاطی بزرگ و جارو زده وسط خانه بود. در یک طرف، تپاله های گاو را به ردیف گذاشته بودند تا در آفتاب خشک شود؛ در طرف دیگر یک درخت موز بود که دیش ماهواره ای را مستقیم به سمت خانه نگه داشته بود.
میزبان آن ها چند صندلی در سایه ای که زیر سقف پوشالی ایجاد شده بود گذاشت و کمی بعد دخترش برای شان لیوان هایی از آب خنک و یک بسته بیسکوئیت کرم دار آورد.
دختر جوان تر از آن بود که مری باشد و پوری خیلی زود متوجه شد که هیچ خواهری نداشت. ولی دفترچه اش را درآورد و درباره ی وضعیت مالی آن خانواده سوال هایی کرد.
زن و شوهری بودند که دو بچه ی دیگر هم داشتند و هر دو پسر بودند. پسر بزرگ تر در معدن کار می کرد و در آن جا تمام روز بدون دستکش و دستگاه تهویه سنگ ها را روی تسمه ی نقاله می گذاشت؛ پسر دیگر هم معلول ذهنی و جسمی مادرزادی بود و در هفت سالگی مرده بود.
پوری از آن ها پرسید: «چه مشکلاتی دارید؟»
چهره ی پدر خانواده جوری بود که انگار نمی دانست از کجا شروع کند. پدر پیتر حرف هایش را برای کارآگاه ترجمه کرد. او گفت که معمولاً در کنار پسرش در معدن کار می کرده است. ولی در چند ماه گذشته حالش خوب نبوده و نتوانسته کار کند. به همین خاطر درآمد خانواده اش نصف شده بود. مثل هفتصد میلیون هندی دیگر که هنوز منافع پیشرفت اقتصادی کشور به آن ها نرسیده بود، آن ها هم با کم تر از دو دلار در روز زندگی می کردند. بدتر از همه، آب چاه شان هم با مواد شیمیایی برکه ی پسماند سمی شده بود.
پدر پیتر با حالتی که اصلاً ناراحتی در آن نبود، توضیح داد که «دیگه نمی تونند از اون آب بخورند. ولی هنوز برای شست و شو ازش استفاده می کنند.»
پوری از آن ها پرسید: «به این که از این جا برید فکر نکردید؟ این جا موندن خطرناکه، نیست؟»
پدر خانواده گفت: «این تنها زمینیه که برامون باقی مونده، جنگل بیش ترش از بین رفته و ما هم که جای دیگه ای نداریم بریم.»
پوری تظاهر کرد که جزئیات را یادداشت می کند و قبل از این که به دیدار خانواده ی بعدی بروند یک هزار روپیه ای به پدر خانواده داد. هم چنین سعی کرد به او بفهماند که استفاده از آب چاه خطرناک است. ولی آن مرد از سر تسلیم به بخت و اقبالش شانه بالا انداخت.
***
بعدازظهر روز بعد بود که کارآگاه و پدر پیتر به خانه ی هشتم که آخرین خانه ی لیست بود رسیدند و جست وجوی پوری به پایان رسید.
آن خانه که خیلی کوچک تر از خانه های قبلی بود چسبیده به یک درخت بود. زیر سایه ی آن دختر نوجوانی همراه با یک زن جوان نشسته بودند و سرگرم بازی ای شبیه چکرز به نام «باغ چال» یا «ببر و بز» بودند. صفحه ی بازی به صورت شطرنجی روی زمین کشیده شده بود؛ آن ها از بیست و چهار سنگ ریزه به جای مهره های بازی استفاده می کردند. سنگ ریزه ها از نظر شکل و رنگ با آن هایی که پوری لبه ی پنجره ی اقامتگاه خدمه در خانه ی راج کاسلیوال پیدا کرده بود هیچ فرقی نداشتند.
پدر پیتر به زبان محلی گفت: «سلام مری، خداوند حفظت کنه.» و هر دوی آن ها با لبخندی دوستانه از پدر استقبال کردند.
مری که تعداد زیاد و غیرمعمولی النگو دور مچش انداخته بود گفت: «سلام پدر.»
بلند شد و موهایش را با دست چپ از روی چشمانش کنار زد و چند تا از النگوهایش روی دستش سر خورد و به سمت آرنجش رفت و درنتیجه زخمی روی مچش نمایان شد.
پدر پیتر پرسید: «پدرت خونه ست؟»
او جواب داد «توئه، خوابیده.»
«خب، برو بیدارش کن فرزندم. این آقا این همه راه از دهلی اومده ا ند و می خواهند با پدرت صحبت کنند.»
مری نگاه مشکوکی به پوری انداخت.
پرسید: «این آقا چی می خواد؟»
«ایشون می خواد کمک مون کنه.»
«چه طوری؟»
کشیش گفت: «خب دیگه سوال پیچم نکن فرزندم. سریع برو پدرت رو بیار.»
پوری مری را نگاه کرد که به سمت خانه رفت. او زن جوان جذابی بود؛ لاغر، با چشمان قهوه ای سوخته و موهای مشکی بلند که دم اسبی بسته بود. ویژگی های ظاهری اش، سیه چردگی و این که کاملاً معلوم بود آدیواسی بود، به شدت شبیه ویژگی های ظاهری آن مقتولی بود که در جاده ی آجمر جیپور پیدا شده بود. کشیش وقتی مری رفت و صدای شان را نمی شنید گفت: «دختر بیچاره خیلی زجر کشیده.»
«چی به سرش اومده؟»
«فکرش هم آدم رو آزار می ده. به هیچ کس نمی گه، حتی به مادرش. مثل خیلی از دخترهای جوون دیگه رفت شهر تا کار پیدا کنه. چند ماه بعد که برگشت، حتی راه هم نمی تونست بره. چند هفته طول کشید تا حالش خوب بشه، خدا حفظش کنه.»
«چه طور خودش رو رسوند این جا؟»
«خدا خیلی هواش رو داشته. تو ایستگاه قطار رانچی غش کرده بوده ولی یکی از اعضای انجمن ما برده اش بیمارستان.»
چیزی نگذشت که پوری با پدر مری، جیکوب، روی زیراندازی کف خانه نشسته بود و سوال هایی درباره ی شرایط خانواده می پرسید. مری در چهارچوب در نشسته بود و به صحبت شان گوش می داد و از یک ظرف ذره ذره عدس می خورد. کل مدت با بدگمانی به پوری نگاه می کرد.
جیکوب هم مثل بیش تر مردهایی که پوری در بیست و چهار ساعت گذشته با آن ها صحبت کرده بود در معدن کار می کرد و با کار در معدن فقط در حدی پول درمی آورد که شکم خانواده اش را سیر کند. ولی داشت پیر می شد و از این که پسری نداشت که کمکش کند گلایه می کرد. سال قبل، بعد از این که محصول برنج خانواده از بین رفته بود، دختر بزرگش را برای کار به شهر فرستاده بود. تا مدتی او برای خانواده اش پول می فرستاده است.
جیکوب گفت: «ولی مریض شد و برگشت خونه. حالا می ترسم بدنم دیگه نکشه و همه مون از گرسنگی تلف بشیم.»
پوری چیزی یادداشت کرد و بعد به جیکوب توضیح داد که خیریه ای دارد و می خواهد به خانواده اش کمک کند. ماشین حسابی درآورد و الکی اعدادی را روی آن زد و بعد اعلام کرد که چون هیچ پسری ندارند، چهار هزار روپیه به آن ها تعلق می گیرد. این مبلغ بیش تر از پولی بود که جیکوب در عرض یک ماه به دست می آورد، و دیدن آن همه پول نقد باعث شد زبانش بند بیاید. او با چشمانی اشک آلود پول را از پوری گرفت و به پدر پیتر گفت: «این معجزه ست!»
***
پوری دعوت خانواده ی مری را پذیرفت و برای شام آن جا ماند و قبل از این که خورشید غروب کند موفق شد با موبایلش یک عکس مخفیانه از مری بگیرد.
بعد از تاریکی هوا، زیر نور یک فانوس پارافینی نشستند و غذایی ساده متشکل از ماهی، برنج و حبوبات خوردند. غذا را مری و مادرش درست کرده بودند که خیلی هم خوشمزه بود. در کل مدت خوردن شام، پوری از غذا تعریف می کرد و با لذت می خورد.
بعد از شام، وقتی او، جیکوب، پدر پیتر و راننده که به آن ها ملحق شده بود مشترکاً از پیپ کشیش استفاده می کردند، پوری پیشنهادی به میزبانش داد:
«من خیلی مایلم به دخترتون تو خونه ی خودم تو دهلی کار بدم. حقوقش هم ماهی چهار هزار روپیه است و جای خوابش هم تو اقامتگاه خدمه است.»
مری از این پیشنهاد وحشت زده شد و بلافاصله مخالفت کرد. «نه پدر، من نمی رم!»
پوری بدون توجه به اعتراض او اضافه کرد: «البته درک می کنم که نگران امنیتش باشید. خوشحال می شم خودتون بیاریدش اون جا. من بلیت قطار رو تهیه می کنم و می تونیم همه با هم بریم. شاید پدر پیتر هم دوست داشته باشند بیایند و یه صلیب جدید برای کلیسا براشون پیدا کنیم، نه؟»
کارآگاه می دانست که این پیشنهاد برای جیکوب خیلی بهتر از آن بود که ردش کند. جواب تمام دعاهایش بود.
همین طور هم شد و با وجود بدگمانی و ترس مری پدرش به سرعت با پیشنهاد پوری موافقت کرد. قرار شد روز بعد به سمت دهلی بروند.

بیست و چهار

پوری بعد از بازگشت از جارکند و سپردن مری و پدرش به رومپی، با ماشینش به دفترش رفت.
پشت میزش نشسته بود و از خودش به شدت احساس رضایت می کرد، پسرک پادوی دفتر، ترمز در، را فرستاد تا برایش چند تا رول گوشت با چاشنی اضافه بخرد و بیاورد. در عرض یک دقیقه بلعیدشان و مثل همیشه حواسش بود که لکه های چربی روی لباسش نریزد، و بعد برگشت سرکارش.
اولین تلفنی که زد به مهتابی بود. به او از موفقیتش در جارکند خبر داد. پیروزی اش را با عبارت «یک موفقیت بزرگ» توصیف کرد. هم چنین تصمیمش را مبنی بر این که فعلاً خبر خوش را به خانواده ی کاسلیوال نگوید با او در میان گذاشت.
گفت: «یه فکر دیگه ای دارم. بابی چی کارا می کنه؟»
مهتابی گفت: «هیچی، کار خاصی نمی کنه. زیاد از اتاقش بیرون نمی آد. کرم پودر می گه افسرده شده. یه دعوای بد با مادرش داشته.»
«سر چی؟»
«نمی دونه، ولی مثل این که خیلی سر و صداشون بلند شده. به جز این، هر روز می رفته زندان مرکزی دیدن باباش.»
بعد پوری با بریگادیر کاپور حرف زد تا به او اطمینان بدهد که بررسی اش «به شدت در جریان است». او نطق آتشینی از طرف بریگادیر کاپور دریافت کرد درباره ی این که تلاشش کافی نیست و باید بیش تر تلاش کند.
در نهایت هم به موضوع کم اهمیت سوءقصد به زندگی اش پرداخت و چند تلفن دیگر به بعضی از خبرچین ها و افرادش زد تا ببیند کسی چیز به دردبخوری شنیده یا نه.
یک نفر، افسر ارشدی در اداره ی مرکزی تحقیقات که کارآگاه قبلاً در چند پرونده کمکش کرده بود، اولین مظنون پوری یعنی سوامی نگ را حذف کرد. خبر موثقی وجود داشت که می گفت مظنون در روز تیراندازی در زمین مسابقه ای در دوبی دیده شده بود، بنابراین، برخلاف آن چه قبلاً تصور شده بود، در دهلی نبوده است.
افسر به شوخی گفت: «البته مگر این که اون قدری مقدس باشه که بتونه هم زمان در دو مکان حاضر باشه.»
هیچ کس دیگری هم سرنخی نداشت.
پوری که از سفر شبانه با قطار از رانچی خسته شده بود در صندلی کاری راحتش تکیه داد و پاهایش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست.
در عرض چند ثانیه به خواب عمیقی رفت و خواب دید.
در خواب خودش را دید که در برابر دیوارهای افسانه ای پاتالی پورتا، پایتخت باستانی امپراتوری مائوریا با ۶۴ دروازه و ۵۷۰ قلعه، ایستاده بود. در همان نزدیکی زیر یک درخت کهنسال انجیر، حکیم فرزانه ای با سر تراشیده و موی دم اسبی و گوشواره ای در یک گوش نشسته بود. روی پیشانی اش سه خط موازی سفیدرنگ بود که انفصالش را از دنیای مادی نشان می داد.
پوری او را شناخت. مرشدش، چاناکیا، بود. پیش رفت و جلویش زانو زد.
به پاهای مرشدش دست کشید و گفت: «مرشد عزیزم، چه افتخاری نصیبم شده! لطف خودتون رو شامل حال من کنید.»
چاناکیا که مشغول نوشتن رساله ی فوق العاده اش بود پرسید: «شما کی هستید؟»
پوری جواب داد: «ویش پوری ام، موسس و مدیر شرکت خصوصی ترین کارآگاهان و بهترین کارآگاه هند.» و کمی ناراحت شد که حکیم نمی شناختش.
چاناکیا پرسید: «از کجا می دانید که بهترینید؟»
«مرشد عزیز، من سال ۱۹۹۹ برنده ی جایزه ی فدراسیون جهانی کارآگاهان شدم و عکسم روی جلد مجله ی هند امروز رفته. هیچ کارآگاه هندی ای تا به امروز به چنین افتخاری نرسیده.»
چاناکیا با لبخندی اسرارآمیز گفت: «که این طور! پس چرا از من کمک می خواهید؟ من که یک آدم ساده ام چه کاری برای شما می توانم بکنم؟»
پوری گفت «مرشد جان، یک نفر می خواست من رو بکشه و من می خوام بفهمم اون کی بوده.»
چاناکیا چشمانش را بست و کمی به درخواست کارآگاه فکر کرد. انگار یک قرن طول کشید تا بالاخره چشمانش را باز کرد و گفت «نترس ویش پوری. کمکی را که می خواهی دریافت می کنی. اما باید قبول کنی که بر همه چیز توانا نیستی. همه ی ما گاهی نیازی به دستی کمک کننده داریم.»
«ممنونم مرشد عزیز! ممنونم! خیلی ازتون سپاسگزارم. فقط لطفاً بهم بگید چه طور اون کمک رو دریافت می کنم؟»
قبل از این که چاناکیا بتواند جواب بدهد، صدای الیزابت رانی پوری را بیدار کرد. او از پشت پیام گیر صدایش می کرد. پوری از خواب پرید.
«قربان، جواب آزمایش از آزمایشگاه اومده. براتون بیارم؟»
کارآگاه به ساعتش نگاه کرد؛ بیش تر از نیم ساعت خوابیده بود.
او خواب آلود به منشی اش گفت: «بله، حتماً.»
آزمایشی که الیزابت رانی درباره اش حرف می زد در واقع بررسی آن مایع مشکوکی بود که خانم دوگال در دستشویی ماهیندر گوپتا پیدا کرده بود.
پوری، بعد از بررسی جواب آزمایش و خوردن یک فنجان چای، با موبایلش به خرپول زنگ زد تا خبرها را به او بدهد.
«تستوسترونه.»
«همین رئیس؟»
«چیه؟ ناراحت شدی؟»
خرپول گفت: «این روزها مردها خیلی از این چیزها استفاده می کنند. همه ی اونایی که باشگاه می روند مصرف می کنند. همه شون می خواهند عضلات شون مثل سلمان خان بشه، برای همین خودشون رو می بندند به این چیزها. تو بازار سیاه راحت می شه خریدش. بیش تر داروخونه ها هم دارند.»
پوری گفت «در این شکی ندارم که گوپتا می خواد عضلاتش درشت بشه ولی از روی چیزهایی که از این آدم و عادت هاش فهمیدیم، حس می کنم انگیزه ش یه چیز دیگه ست.»
«ایدز رئیس؟ شاید به همین خاطره که موهاش انقدر می ریزه.»
«نه، یه چیز دیگه ست. اسم دکترش رو در بیار. تازگی ها رفته پیشش؟»
***
پوری به رومپی و خدمه ی خانه سفارش اکید کرده بود که کاری کنند مری احساس راحتی کند و از آن ها خواسته بود چند روزی تندیس های هندو را از جلو چشم جمع کنند (بالاخره باید هم چنان وانمود می کرد جاناتان ابراهام است). هم چنین سوئیتو را چند روزی به خانه ی پسرعمویش فرستاده بود چون نمی شد به او اعتماد کرد که چیز نادرستی در زمان نامناسب از دهانش در نیاید.
پدر مری فقط چند ساعتی در خانه ماند و بعد به ایستگاه قطار برگشت. او به رومپی توضیح داد که همسر و دختر کوچک ترش در خانه به او نیاز دارند.
مری با چشمانی اشک بار بدرقه اش کرد و به آشپزخانه پیش مونیکا و مالیکا رفت و به آن ها در تهیه ی ناهار کمک کرد.
وقتی از او پرسیدند قبلاً کجا کار می کرده است، به آن ها گفت این اولین شغلش است.
بعد از ناهار، مونیکا و مالیکا رختشوی خانه را به مری نشان دادند و به او یاد دادند که چه طور از ماشین لباسشویی ای که درش از بالا باز می شد استفاده کند. آن ماشین را باید با سطل آب پر می کردند چون بعد از ساعت هشت صبح دیگر به ندرت آبی در لوله ها بود.
بعد رومپی او را به مرکز خریدی در همان نزدیکی برد تا لباس جدید برایش بخرد. مری چند لباس رنگ روشن، چند شلوار و شال، چند لباس زیر و دو جفت دمپایی لاانگشتی انتخاب کرد. همسر پوری هم چنین برای خدمتکار جدید یک برس مو و لوازم مختلف شستشو خرید.
بعد رفتند به یک کلینیک بهداشتی خصوصی که رئیسش خانم دکتر چیترانگادا سوری بود. خانم دکتر مری را معاینه کرد. و متوجه شد که آب بدنش کم است، سوءتغذیه دارد، کرم و شپش دارد، و بلافاصله چند نسخه نوشت و در آن ها انواع قرص ها، ویتامین ها، مواد معدنی و نمک خوراکی برای جبران کم آبی بدنش تجویز کرد.
دکتر سوری به انگلیسی حرف می زد و مری متوجه حرف هایش نمی شد. او به رومپی گفت که آن دختر در چند ماه گذشته رگ دستش را زده و با این که احتمالاً خون زیادی از دست داده، به علت جوان بودن جان سالم به در برده است.
آن شب، بعد از این که مالیکا به خانه و نزد خانواده اش برگشت، مری و مونیکا غذای شب را درست کردند، ظرف ها را شستند، لباس ها را از پشت بام جمع کردند، شام شان را خوردند و بعد رفتند در اطراف خانه کمی قدم بزنند.
آن ها خیلی از خدمتکارهای دیگر را هم دیدند که در خانه های دیگر کار می کردند و برای هواخوری آمده بودند. مونیکا ایستاد تا با آن ها صحبت کند و از یک دست فروش با پولی که رومپی عمداً به او داده بود برای هردوی شان بستنی خرید.
ساعت هشت و نیم، آن ها با خانم در اتاق نشیمن نشستند تا یک سریال آبکی معروف هندی را تماشا کنند. این سریال درباره ی خانواده ی یک کارخانه دار محترم بود که پر بود از ماجراهای روابط نامشروع، قتل، تبانی و گروگان گیری.
جدیدترین اتفاق این بود که عروس اصلی خانه عمل تغییر چهره انجام داده بود و به شکل همسر یک مرد دیگر درآمده بود. ولی مونیکا می گفت دلیلش این بوده که بازیگری که آن نقش را بازی می کرده درخواست افزایش دستمزد کرده و اخراج شده است.
ساعت نه که شد رومپی گفت که آقا دیگر کم کم از راه می رسند و زمان خواب است. یک تشک اضافه در اتاق کوچک مونیکا روی زمین انداخته بودند و روی آن یک ست بازی باغ چال نو گذاشته شده بود. چشمان مری با دیدن صفحه ی چوبی حفره دار و کیف پر از سنگ های زیبا و صیقلی برق زد و با ذوق و شوق پیشنهاد مونیکا را برای بازی قبول کرد.
مری به راحتی رقیبش را شکست داد و ثابت کرد که بازیکن ماهری است.
او گفت: «من قهرمان روستام! اگه همه ی مردهای روستا هم باهام بازی می کردند می بردم شون!»
بعد هردوی آن ها دراز کشیدند و مری خیلی زود به خوابی عمیق رفت. ولی مونیکا مدتی بیدار ماند و به این فکر کرد که چرا هم اتاقی جدیدش آن قدر غمگین بود و چرا حتی در رختخواب هم النگوهایش را درنمی آورد.
نزدیک نیمه شب او هراسان بیدار شد. مری نشسته بود و جیغ می زد.
مونیکا از جا پرید و چراغ را روشن کرد و هم اتاقی جدیدش را در آغوش گرفت و به او گفت که فقط خواب بد دیده است. مری که دیگر بیدار شده بود دوباره روی بالشتش افتاد و زد زیر گریه.
او ناله کنان گفت: «گمش کردم! گمش کردم!»
مونیکا پرسید: «کی رو گم کردی؟»
ولی مری جوابی نداد و آن قدر گریه کرد تا خوابش برد.

بیست و سه

ماشین ماروتی کوچک مامان در خیابانی در مهرائولی در جنوب غربی دهلی در حرکت بود. کنار خیابان دیوارهایی بود که روی شان خرده شیشه ریخته بودند. پشت این دیوارها «خانه های ویلایی» بودند، بزرگ ترین و گران ترین املاک پایتخت که همه در زمین های غیرقانونیِ متعلق به افراد ثروتمند و بانفوذ ساخته شده بودند. مامان چند سال قبل داخل یکی شان را در جشن هولی دیده بود. شبیه یک کاخ مغولی کوچک بود، با راهروهای طاق دار مرمر و باغ های پر از گل و خوشبو.
از یک سری دیگر از درهای فلزی پرنقش و نگار رد می شدند و ماجنو، راننده ی مامان، از روی پلاک مرمری ایتالیایی که اسم صاحب ملک روی آن حک شده بود اسامی و شماره ها را می خواند. «بیست و دو!»
مامان به دنبال شماره ی نوزده بود.
خاله نینام، از همسایه های سابقش در باغ پنجابی، با اطمینان به او گفته بود که این ملک متعلق به رینکو کوهلی است، دوست دوران کودکی پوری. گویا او این روزها بیش تر وقتش را در مهرائولی می گذراند، و اغلب در ساعات اولیه ی صبح به باغ پنجابی و نزد همسر و بچه ها و مادر پیرش برمی گشت.
همه می دانستند رینکو در خانه ی ویلایی اش چه کار می کرد. در واقع یک راز همگانی بود. ولی این موضوع خللی در جایگاهش در جامعه ایجاد نکرده بود. آدم های باغ پنجابی تحسینش می کردند چون ثروتمند بود، ماشین رنجرور سوار می شد و ویسکی وارداتی خیلی دوست داشت، کریکت تماشا می کرد و جوک های زشت می گفت. و زن ها همیشه به راحتی می توانستند مرد پنجابی خوبی را به خاطر کارهای نادرستش ببخشند، فقط تا زمانی که به بزرگ تر هایش احترام می گذاشت، تمامی رسم و رسوم خانوادگی را رعایت می کرد و پسرهایی قوی و با اعتمادبه نفس تربیت می کرد.
خاله نینام با تحسین گفته بود: «حتماً داره پول خوبی درمی آره.»
ولی مامان همیشه می فهمید که رینکو ضعف هایی داشت. این حقیقت که او هم مثل پدرش فاسد شده بود متعجبش نمی کرد، همین طور این واقعیت که راهی که او و چابی که در زندگی شان انتخاب کرده بودند این قدر با هم فرق داشت. ولی رینکو عملاً در خانه ی او بزرگ شده بود و مامان همیشه با او با مهربانی رفتار کرده بود.
به همین دلیل هم بود که مامان مطمئن بود می تواند روی کمکش حساب کند. شاید زناکار و آدم نادرستی شده بود، ولی خاله های مهربان و موسفید باغ پنجابی هنوز هم نزد او از احترام برخوردار بودند.
مامان داد زد: «همین جاست! نگه دار!»
ماجنو که ساعت ها بود برای پیدا کردن چکمه قرمز سر کار بود و اوقاتش از این بابت تلخ بود، جلو در خانه توقف کرد. یک نگهبان یونیفرم پوش به شیشه ی سمت راجنو نزدیک شد.
مامان از پشت سر راننده داد زد: «به رینکو کوهلی خبر بدید یکی اومده دیدنش.»
«خانم، این جا کسی به این نام نداریم.»
«فقط بهش بگید خاله بیبی اومده. براش دسر راس مالای موردعلاقه ش رو آوردم.»
نگهبان دودل شد.
«گوش کن، من می دونم این جا زندگی می کنه. پس کاری رو که گفتم انجام بده!»
او علی رغم میلش برگشت به اتاقکش و تلفن را برداشت. مامان می دیدش که با یک نفر صحبت می کرد. یک دقیقه بعد دوباره آمد و در خانه را باز کرد.
ماجنو ماشین را دوباره روشن کرد و وارد خانه شد.
آن «خانه ی ویلایی» بر روی سه جریب چمن سبز و یک دست بنا شده بود که با پرچین های منظم و باغچه های پرگل آراسته شده بود. ولی خود عمارت چندان باشکوه نبود. یک ساختمان آجری قرمز بود با پنجره های مستطیلی و سایبان های زرد. شبیه یک خانه ی بازی در زمین سیرک بود. مامان پشت خانه استخری دید و دو سفیدپوست برنزه که با بیکینی آن جا آفتاب گرفته بودند. یک مرد هندی جذاب و لاغر با شورت و عینک آفتابی همان نزدیکی ایستاده بود و با موبایلش حرف می زد و سیگار برگ می کشید.
ماجنو جلو عمارت توقف کرد و وقتی مامان با ظرف غذایش پیاده می شد، رینکو از پله ها پایین آمد.
او گفت: «خاله بیبی! چه سورپرایزی!» و خم شد تا پای مامان را لمس کند.
مامان روی شانه ی او زد و گفت: «نمسته. داشتم از این جا رد می شدم، امیدوارم مزاحم نشده باشم، شدم؟»
«نه اصلاً! شما هر وقت بیاید قدم تون روی چشم خاله جان، هر وقت. بفرمایید، بفرمایید چای میل کنید.»
داشت برمی گشت به داخل عمارت که نظرش عوض شد.
«راستش، بهتره بریم توی فضای حیاط. اون جا آروم تره.»
او مامان را به جایی که یک میز و چند صندلی در زیر سایه ی درختی روی چمن چیده شده بود هدایت کرد.
و به خدمتکاری که از جلو خانه سر و کله اش پیدا شد دستور داد: «آهای! چایی بیار!»
رینکو و مامان نشستند و احوالپرسی کردند.
رینکو پرسید: «چابی کجاست؟»
«کی می دونه؟ هیشکی سر از کارش درنمی آره، بس که مرموزه.»
وقتی چای رسید، رینکو خودش برای مامان چای ریخت و بعد یکی از راس مالای ها را خورد و با سر و صداهایی که حین خوردن درمی آورد نشان داد که چه قدر خوشمزه است.
«وای!»
مامان فرصت را غنیمت شمرد.
او گفت: «پسرم، حتماً شنیدی که یه جانی به چابی شلیک کرده، نه؟»
قیافه ی رینکو برافراخته شد. عینک آفتابی اش را درآورد و آن را روی میز گذاشت.
«شنیده ام خاله جان. متاسفم.»
«خیلی نزدیک بود. فقط دو سانت فاصله داشت وگرنه کارش تموم بود. خوشبختانه بوته های فلفلش نجاتش دادند.»
رینکو گفت: «خدا رو شکر.»
«پسرم، مسئله اینه که چابی درست از خودش مراقبت نمی کنه. وقتی هم من می خوام کمکش کنم عصبانی می شه. تو از همه بیش تر می دونی که چه قدر یک دنده ست.»
«خوب می دونم خاله جان.»
مامان ادامه داد: «تو هم می دونی و هم درک می کنی. به همین خاطر اومدم این جا. ولی پسرم، به چابی نباید بگی که ما با هم حرف زدیم. من هم بهش نمی گم که تو داری تو این مورد کمک می کنی.»
رینکو آرام روی دست مامان زد.
«خاله جان، چابی همیشه برای من مثل برادر بوده. و شما هم مثل مادرم بودید. ما یه خونواده ایم. فقط بهم بگید چه کاری از دستم بر می آد.»
مامان شروع کردن به تعریف کردن این که چه طور رد چکمه قرمز را گرفته که یک افسر پلیس فاسد است به نام ایندرجیت سینگ؛ و سوریندر جاگا را در رستوران طبل های بهشتی دیده که داشته حین خوردن اسپرینگ رول و ویسکی درباره ی یک قتل حرف می زده اند.
«از اون موقع تا حالا دارم بررسی می کنم. این طور که معلومه این آدم گردن کلفت خیلی دوست داره یه ساختمون اداری جای خونه ی چابی بسازه. تا حالا هم چند تا از زمین های اطراف رو خریده. جدیداً یکی از همسایه های قدیمی، آقای سینها، ملکش رو بهش فروخته. حتماً تحت فشار بوده، ولی کسی سر و صداش رو در نیاورده.»
رینکو پرسید «جاگا پیشنهادی هم به چابی داده؟»
«رومپی می گه جاگا چند هفته پیش رفته اون جا و پول خیلی زیادی برای اون زمین پیشنهاد کرده ولی چابی ردش کرده. جاگا تهدیدش نکرده، پس طبیعتاً پسر کارآگاه من خبر نداره که تیراندازی کار اون بوده.»
رینکو گفت «جاگا و سینگ حتماً به این نتیجه رسیده اند که بهترین کار اینه که از دست چابی خلاص بشند. احتمالاً فکر کردند یکی دیگه تقصیر رو به گردن می گیره و بعد رومپی پیشنهادشون رو قبول می کنه و خونه رو بهشون می فروشه.»
مامان گفت: «جاگا و سینگ آدمای ناجوری اند، مطمئنم.»
رینکو نمی دانست باید به مامان به خاطر کار کارآگاهی هوشمندانه اش تبریک بگوید یا به خاطر این همه خطر کردن سرزنشش کند.
او که تحت تاثیر قرار گرفته بود با لبخند گفت: «پس خیلی سرتون شلوغ بوده خاله جان، این طور نیست؟»
«خب، چیکار کنم پسرم؟ بالاخره یکی باید مراقب چابی باشه دیگه.»
«می دونم خاله بیبی، ما همه مون نگرانشیم. در واقع اون اصلاً مراقب خودش نیست. ولی شما تو این سن نباید این ور و اون ور راه بیفتید و خودتون رو تو این مسائل دخیل کنید. این آدم ها ممکنه خیلی خطرناک باشند. دلال های املاک ناجورترین آدم هاند.»
«چیزی نیست پسرم. من خوب می تونم از خودم مراقبت کنم.»
رینکو خندید. «این که شکی توش نیست خاله بیبی. ولی دیگه شما به اندازه ی کافی کار خودتون رو انجام داده اید. بقیه ش رو بسپرید به من، باشه؟ خودم درستش می کنم.»
«تو این یارو جاگا رو می شناسی، نه؟»
رینکو با کمی تردید گفت: «آدم هایی رو می شناسم که می شناسندش.» بعد مکث کرد و ادامه داد: «خاله جان، قول می دم ته و توش رو در بیارم. بهم اعتماد کنید.»
«لطفاً کار خطرناکی نکن پسرم، باشه؟»
«حتماً خاله جان!»
«و چیزی هم به چابی نگو.»
«هیچی نمی گم! حالا شما رو تا ماشین تون همراهی می کنم.»
***
وقتی پوری در جارکند بود خرپول هم مشغول کار بود. ولی داشت به این نتیجه می رسید که زیر نظر گرفتن ماهیندر گوپتا هیچ فایده ای ندارد.
او هرگز چنین آدم کسالت آوری را زیر نظر نگرفته بود.
کارهای روزمره ی آقای گوپتا به شدت قابل پیش بینی بود.
روز قبل از برگشت پوری به دهلی همراه با مری، ماهیندر گوپتا ساعت یک ربع به شش از خواب بیدار شد، ده دقیقه با توالت اتوماتیکش وقت گذراند (که ماتحتش را تمیز و خشک می کرد و به او «روز خوش» می گفت)، پیژامه اش را درآورد و عرق گیر ورزشی اش را پوشید و به سمت آشپزخانه رفت.
در آن جا نوشیدنی پروتئینی اش را سر کشید.
ساعت شش و نیم، بانتی، مربی شخصی هزار روپیه در ازای یک ساعتش سر رسید و در طول سی دقیقه ی بعد گوپتا را در باشگاه شخصی اش تمرین داد.
بعد، کارگزار شرکت پی بی او دوش گرفت و کت و شلوار و کراوات رسمی اش را پوشید.
ساعت هفت و نیم، با آسانسور به پارکینگ زیرزمین رفت و سوار بی ام دبلیو اش شد. پاوان، ماشین شور، کار شستن و برق انداختن ماشین آبی رنگ را به بهترین شکل تمام کرده بود و برای این کار بیست روپیه حق الزحمه از گوپتا دریافت کرد.
ماشین که زیر آفتاب اول صبح برق می زد از در ساختمان خارج شد و به سمت بزرگراه نویدا به راه افتاد. نیازی نبود بین ماشین ها برای پیدا کردن جا تلاش چندانی بکند. با توجه به جایگاه برهمنی بی ام دبلیو در راس سیستم حمل و نقل هند (دوچرخه ها در پایین ترین سطح بودند)، کم تر ماشینی جرئت می کرد راهش را سد کند یا زیاد به آن نزدیک شود، مبادا بدنه ی سالم و ستودنی اش آسیبی ببیند.
گوپتا روی صندلی عقب نشسته بود، شیشه ی اتوماتیک ماشین بالا بود و تهویه روشن بود، و با شادکامی خودش را از دود گازوئیل و سر و صدای فروشنده های دوره گرد مجزا کرده بود. ایمیل های شب گذشته اش از هنگ کنگ را در گوشی بلک بری اش می خواند و نیم نگاهی هم به تلویزیون ال سی دی داخل ماشین داشت که یک برنامه ی تجاری صبحگاهی پخش می کرد. هم چنین تماس هایی با نیویورک، بمبئی و سنگاپور گرفت.
جلو در ورودی اصلی آنالیتیکس تکنولوژی، نگهبان ها از جای خود بلند شدند تا بی ام دبلیو از مسیر خاکی و پردست انداز خارج شد و وارد مسیر آسفالته ی نو و سالم پارکینگ شد و جلو ورودی ساختمان شیشه ای اداری توقف کرد.
گوپتا کیف به دست سوار آسانسور شد و به دفترش در طبقه ی اجرایی رفت.
او تمام روز داخل آن ساختمان بود.
برای ناهار، پشت میزش یک پنکیک خورد.
دقیقاً سر ساعت هشت و پانزده دقیقه ی شب، محل کارش را ترک کرد. لباس هایش را عوض کرده بود و لباس گلفش را پوشیده بود ـ بلوز یقه دار سبز رنگ، شلوار بلند شطرنجی مارک گرگ نورمن و یک کلاه لبه دار مارک تایگر وودز.
گوپتا سر ساعت هشت و نیم به باشگاه گلف گلدن گرینز رسید و با یک مدیر ارشد آتی به نام پرامود پتل بازی کرد.
در ضربه ی پنجم دو امتیاز کم تر از پار گرفت (ایگل) ، در ضربه ی هشتم یک امتیاز کم تر از پار گرفت (بردی) و بازی را با هفت امتیاز کم تر از پار به پایان رساند.
بعد برگشت تو و یک نوشابه ی رژیمی خورد، کمی بعد از ساعت ده بود که به خانه برگشت.
در خانه لباس های گلفش را در آورد دوباره دوش گرفت و یک ساعت تلفنی با پدر و مادر و نامزدش صحبت کرد.
حین تماشای روز دوم جام والارتای گلف در مکزیک هم خوابش برد.
خرپول در ون سفیدش نشسته بود که نزدیک برج آسمانی پارکش کرده بود و به خر و پف های سوژه اش گوش می داد، با خودش گفت «شرط می بندم تو خواب هم فقط توپ های سفید کوچیک می بینه».
یک هفته زیر نظر گرفتن او هیچ نتیجه ی به دردبخوری که اتهامی به او وارد کند در پی نداشت. گزارش های مالی و تلفنی گوپتا همه تمیز و بی نقص بود. او به هیچ سایت مبتذلی سر نزده بود. هیچ ارتباطی با دلال های غیرقانونی نداشت. هیچ پول درشت غیرمنتظره ای هم برداشت نکرده بود.
گوپتا وقتی سر کار نبود و گلف هم بازی نمی کرد و روی توالت اتوماتیکش ننشسته بود، به مرکز تجاری تفریحی گریت پالاس می رفت. در آن جا دوست داشت در سینمای فوق لوکس گلد کلاس لانژ قصه های عاشقانه ی احمقانه ی بالیوود را تماشا کند و از نمایندگی لاش صابون ارگانیک دست ساز اسطوخودوس بخرد.
خرپول به شدت از این که نمی توانست از او هیچ بدگویی ای بکند کفری شده بود. از این که هندی های طبقه ی متوسط زندگی های مجلل این چنینی داشتند ولی بیش تر جمعیت هند تقریباً با هیچ زندگی شان را سر می کردند عصبانی و آزرده شده بود. بدجوری دلش می خواست ضربه ای به این زندگی بی نقص ماهیندر گوپتا بزند.
تنها سوسوی امید همان بطری حاوی مایع زردرنگی بود که خانم دوگال در قفسه ی کمک های اولیه ی خانه اش پیدا کرده بود.
ولی واقعاً یعنی آن مایع زرد رنگ چه بود؟ یعنی ممکن بود ایدز داشته باشد؟
یک چیز حتمی بود: او مواد تفریحی مصرف نمی کرد. گوپتا با هیچ یک از صدها موادفروشی که در دهلی فعالیت می کردند در ارتباط نبود.
خرپول بعد از یک روز بی ثمر دیگر به پوری گزارش داده بود که «رئیس، حتی کسی پیتزا هم براش نیاورد».

بیست و پنج

خرپول صبح روز بعد به پوری تلفن زد و اسم دکتر گوپتا را گفت.
پوری از او پرسید: «چه طور به این زودی پیداش کردی؟»
«قبل از این که بره اداره یه سر رفت پیشش.»
«اسم دکتره چیه؟»
«دکتر سابروجیت گوشی.»
«محله ی حوض خاص، شماره ی شش ب.»
«شما می شناسیدش رئیس؟»
کارآگاه با خنده گفت: «معلومه که می شناسمش.»
«خب پس رئیس، حتماً همین دکتر گوشی براش نوشابه ی رژیمی تستوسترون تجویز کرده. بعد از دیدن دکتر باز هم رفت خرید.»
«بسیار خب، کارت رو خوب انجام دادی. حالا دیگه از اون جا جمع کن و بیا.»
«ماموریت تموم شد رئیس؟»
پوری گفت: «بقیه ش با من. اگه گوپتا می ره پیش دکتر گوشی، این فقط یه معنی ممکنه داشته باشه.»
***
پوری با ماشین به منطقه ی پر درخت حوض خاص در جنوب دهلی رفت که در میان بازمانده های سلطنت دهلی(۲۲) ساخته شده بود.
دکتر سابروجی گوشی در طبقه ی همکف همان خانه ی دوطبقه ای که پدرش ساخته بود و در آن بزرگ شده بود کار می کرد.
بیش تر از شش ماه از آخرین باری که پوری آن جا بود می گذشت، ولی آن جا را خوب می شناخت. او و دکتر در یکی از اولین پرونده های پوری با هم ملاقات کرده بودند. دکتر گوشی متبحر به عنوان متخصص مسائل پزشکی به او معرفی شده بود. در سال هایی که از آن زمان گذشته بود، پوری در موقعیت های بسیاری برای مشاوره سراغش رفته بود و آن ها با هم شب های خوب بسیاری را در باشگاه نشسته بودند و شطرنج بازی کرده بودند و درباره ی سیاست حرف زده بودند.
پوری در را باز کرد و به جای زدن در جلویی که به محل سکونت خانواده باز می شد، رفت به سمت بغل ساختمان که ورودی کلینیک بود.
دستیار دکتر گوشی او را به داخل هدایت کرد و از او خواست در قسمت پذیرش منتظر بماند. پوری روی کاناپه ی حصیری نشست و مجله ی هندی سلام را از روی میز برداشت. روی جلد مجله تصویر یک بازیگر زن مشهور هندی بود که در طول یکی از پرونده های زناشویی مهیج چند سال قبل پوری ـ پرونده ی حسابدار فراری ـ سروکله اش پیدا شده بود. آن زمان آدم معروفی نبود و در مرحله ی خوابیدن با نصف تهیه کننده ها، کارگردانان و مردان سرشناس بمبئی بود.
در تصویر روی جلد، روی کاناپه ای کنار پدر و مادرش و سگ های خانگی اش نشسته بود. تیتر روی عکس این بود «اولویت با خانواده است».
پوری با خنده ای تمسخرآمیز مجله را انداخت روی میز و درست همان موقع در اتاق دکتر باز شد.
دکتر گوشی با آغوش باز گفت: «سلام رفیق قدیمی! غافلگیرم کردی! خیلی وقته ازت خبر ندارم، نه چابی؟ چند وقته؟»
کارآگاه دوستش را در آغوش کشید و جواب داد: «راستش خیلی وقته.»
«خب، بیا تو. چای می خوری؟»
«با چند تا از اون بیسکوئیت های شکلاتی که تو کشوی میزت قایم می کنی.»
پوری وارد اتاق دکتر شد و روی یکی از دو صندلی جلو میز کار دکتر نشست.
دکتر گوشی به دستیارش گفت: «با شکر اضافه برای دوست عزیزم» و در را پشت سرش بست و روی صندلی کنار پوری نشست.
گفت: «خدای من، از دیدنت خیلی خوشحالم چابی!» و دوستانه دستش را روی زانوی پوری زد. «حالت چه طوره؟»
پوری جواب داد: «بد نیستم، تو چه طوری؟»
«خوبم. ولی تو خیلی وقته به من سر نزدی.»
«می دونم داداش سابرو. ولی باور کن این روزا پشت سر هم دارم کار می کنم. واقعاً شهر داره دیوونه خونه می شه. یه موج جرم و جنایتی راه افتاده که باورت نمی شه. روزی نمی شه که به یه دختر تجاوز نشه یا یه آدم سرشناس گروگان گرفته نشه. خبر اون تیراندازی ها رو خوندی؟ باورت می شه؟ تبهکارها تو روز روشن راه می افتند می روند آدمای سرشناس رو از پا در می آرند! یکی حتی چند روز پیش می خواست کلک منو بکنه.»
«شنیدم. رومپی بهم تلفن زد. گفت زیادی کار می کنی و فشارخونت بالاست. ازم خواست یه کم باهات حرف بزنم چابی. رک بگم، تو واقعاً خسته به نظر می رسی.»
«اوه خواهش می کنم، این زن منو گشنگی می ده. چه طور می تونم با حبوبات و برنج زنده بمونم؟»
دکتر گوش با حالت شکاکی گفت: «یعنی دیگه رول مرغ خیابونی نمی خوری؟»
پوری با لبخندی شیطنت آمیز اقرار کرد: «خب، چرا بعضی وقت ها.»
«هوم، می دونستم. و آخرین بار کی تعطیلی داشتی؟»
«داری ویزیتم می کنی دکتر؟»
«بگو ببینم چابی، آخرین بار کی یه روز به خودت استراحت دادی؟»
پوری گفت: «برای استراحت وقت ندارم داداش سابرو. مردم میان سراغم که کمک شون کنم. من نکنم پیش کی بروند؟ پلیس؟ وقتی خود مدیرکل نیروی ذخیره ی مرکزی معشوقش رو تا سرحد مرگ شکنجه می ده؟ می دونی تو نویدا که خلاف کارها شبانه با اسلحه ی وطنی جلو مردم رو می گیرند و دزدی می کنند، تلفن های پاسبانی به خاطر ندادن پول قبض قطعه؟ حتی بنزین ندارند تو ماشین هاشون بریزند!»
«می دونم چه قدر اوضاع خرابه چابی. باور کن. همین دیروز به خونه ی عمو راجش حمله کردند و دهن و دست و پای خاله ساریتا رو بستند.»
پوری گفت: «خدای من!»
«نکته این جاست که مسئولیت همه ی این ها که با تو نیست. تو که بتمن نیستی. این جا هم گاتهام نیست. دهلیه. دست تنها که نمی تونی از جرم و جنایت پاکش کنی.»
پوری با صدای بلندتری گفت: «آخه یکی بالاخره باید یه غلطی بکنه! پدرم هر روزِ عمرش رو کار کرد تا یه هند بهتر بسازه. من بهش مدیونم ـ»
دکتر گوشی حرفش را قطع کرد و گفت: «پدرت مرد خوبی بود، همه مون اینو می دونیم، هر کسی که ذره ای شرافت داشته باشه کوچک ترین شکی در این باره نمی کنه. شایعات مهم نیستند. بروند به جهنم! ولی این مسئولیت تو نیست که اتفاقی رو که افتاده جبران کنی. تو باید به فکر سلامتی خودت باشی. بیا روراست باشیم، تو که دیگه جوون نمی شی. لاغر هم نمی شی! به رومپی فکر کن. اون هم بهت نیاز داره.»
دستیار دکتر سینی چای را آورد و روی میز گذاشت. پوری فنجانش را برداشت و دکتر گوشی رفت پشت میزش، کشو را باز کرد و بسته ی از قبل بازشده ی بیسکوئیت دایجستیو شیری شکلاتی مک ویتیز را که محصول انگلیس بود در آورد.
بسته را به پوری داد و گفت: «نباید اینو بهت بدم، ولی اگه ندم می گی خسیسم، البته چندتا توش بیش تر نمونده.»
کارآگاه غرولندکنان گفت: «مطمئنم بیش تر از این داری و یه جای دیگه قایم کردی.»
دکتر گوشی چشمکی زد و گفت: «شاید.»
آن دو بیسکوئیت های شان را گاز زدند و جرعه جرعه از چای شان نوشیدند. دکتر دیگر پشت میزش نشسته بود. روی دیوار مدرک پزشکی اش از انستیتوی علوم پزشکی هند و گواهی اش از دانشگاه هاروارد نصب شده بود.
«خب چابی، به نظرم برای کاری اومده باشی. این دفعه دیگه موضوع چیه؟ می خوای درباره ی یه سم باهام مشورت کنی؟ یا یه جمجمه ی له شده ی دیگه داری که می خوای نشونم بدی؟»
پوری گفت: «راستش درباره ی یکی از مریض هاته.»
«اوه جدی؟»
«نگران نباش داداش سابرو، من کاملاً از اصول رازداری پزشکی و این حرف ها خبر دارم. ازت نمی خوام اسرار مریضت رو فاش کنی. بدون این که اسمش رو بگم، می خوام بهت بگم که درباره ی یه شخص خاص چی می دونم. اگر نظریه ام اشتباه بود، فقط یک کلام بهم بگو.»
دکتر گوش گفت «به نظر عادلانه ست چابی.»
«مریضت مرده، سی و یک ساله ست، کارمند ارشد شرکت بی پی او. تو منطقه ی نویدا تو یه آپارتمان آروم و شیک زندگی می کنه. سالن ورزش خصوصی داره و توالت سخنگو و این چیزا. در حال حاضر نامزد داره و قراره به زودی ازدواج کنه. طرفدار پروپاقرص گلفه. در واقع به طرز نگران کننده ای وابسته به گلفه.»
دکتر گوشی به جلو، به سمت میزش، خم شد، یک خودکار پارکر برداشت و شروع کرد به خط خطی کردن روی کاغذ خشک کنش.
پوری زبانش را به هندی تغییر داد و گفت: «مدتیه که عادت هاش رو بررسی می کنم و فهمیدم که عاداتش به شدت دلالت آمیزه. تو مدرسه اهل معاشرت نبوده، هیچ وقت دوست های زیادی نداشته و مستعد افسردگی بوده. از اون موقع تا حالا از لحاظ حرفه ای تونسته خیلی موفق بشه ولی هنوز آدم گوشه گیریه، برخلاف بیش تر هندی ها. مثلاً تو باشگاه گلف هیچ وقت از رختکن مردانه استفاده نمی کنه، در عوض می آد خونه دوش می گیره. الکل هم هیچ وقت مصرف نمی کنه، احتمالاً به این خاطر که می خواد همیشه کنترل اوضاع رو حفظ کنه.»
پوری لحظه ای مکث کرد تا چایش را تمام کند و یک بیسکوییت دیگر برداشت که آخرین بیسکوئیت داخل بسته بود.
ادامه داد: «تو براش تستوسترون تجویز می کنی. به نظرم از اواسط دوران نوجوونیش داره مصرف می کنه. با توجه به تخصص تو، به نظرم اون ـ خب، بذار بگیم "یه مشکل خاص" داره و یه چیزیه که تمام عمرش مخفی نگه داشته.»
پوری واژه های بعدی اش را با دقت انتخاب کرد.
گفت: «ولی طنز ماجرا این جاست که چیزی برای پنهان کردن نداره، و دقیقاً مشکل همین جاست.»
لبخند بسیار بی رمقی بر لبان دکتر گوشی نقش بست.
پرسید: «چابی، می تونم بپرسم چرا پیگیرشی؟»
«خونواده ی نامزدش استخدامم کرده اند. حالا که راز این مرد رو کشف کردم، نگران آینده ی نامزدشم. دختره اگه حقیقت رو ندونه، یعنی داره اغفال می شه و من مجبورم بهش بگم.»
دکتر با سر تایید کرد، نوک انگشتش را خیس کرد و داخل بسته ی بیسکوئیت کرد و خرده های بیسکوئیت باقی مانده ی ته بسته را بیرون آورد و خورد.
«این قطعاً یه مسئله ی "شخصیه"، و تنها چیزی که می تونم بگم اینه که بری و با دختره صحبت کنی.»
کارآگاه گفت: «بسیار خب. در این صورت ترتیب یه گفت وگو رو می دم.»
دکتر گوشی گفت: «فقط یه چیزی رو یادت باشه رفیق قدیمی، عشق می تونه خیلی پر رمز و راز باشه.»
دکتر کش و قوسی به بدنش داد و به ساعتش نگاه کرد.
«امروز دیگه مریض ندارم. میای بریم باشگاه یکی دو تا نوشیدنی بزنیم و یه دست شطرنج بازی کنیم؟»
پوری گفت: «فک کردی می تونی منو ببری؟»
«تا اون جایی که یادمه آخرین باری که بازی کردیم من بردم چابی.»
«تو ازم سوءاستفاده کردی.»
«چه جوری؟»
«من اون موقع حسابی مست بودم.»
***
همان شب مری و مونیکا از قدم زنی شبانه شان برگشتند و دیدند آقا زود به خانه آمده است.
آن ها در کمال تعجب دیدند که جلو تلویزیون ولو شده و اخبار تماشا می کند. حالا دیگر احتمال این که بتوانند سریال آبکی شان را تماشا کنند خیلی کم بود. ولی پوری به آن ها اطمینان داد که فقط می خواهد عناوین خبرها را بشنود و بعد تلویزیون در اختیار آن ها خواهد بود.
دو دختر خدمتکار خجولانه چپیدند تو و روی زمین کنار کاناپه نشستند و در سکوت به تلویزیون خیره شدند.
پنج دقیقه بعد به نظر رسید که کانال عوض شد (در واقع پوری دکمه ی روشن کردن دستگاه پخش را روی کنترل تلویزیون فشار داده بود) و یک گزارش خبری به زبان هندی درباره ی پرونده ی آجای کاسلیوال در جیپور پخش شد.
در تصاویر، کاسلیوال نشان داده می شد که به سمت دادگاه هدایت می شد و بازرس شخاوات که به خبرنگاران می گفت می تواند قاطعانه ثابت کند که متهم خدمتکارش را به قتل رسانده است. گزارش که در واقع تشکیل شده از چند گزارش بود و خرپول سر همش کرده بود کات خورد به تصاویری از جلو خانه ی راج کاسلیوال، بعد به خبرنگاری که می گفت خدمتکار مری در ماشین کاسلیوال بیرون برده شده و در جاده ی آجمر انداخته شده بود. بعد چند صحنه از بیرون دادگاه بود که روز اول محاکمه گرفته شده بود و شامل چند تصویر از خانم کاسلیوال بود. گزارش با ویدئویی از بابی تمام می شد که رو به دوربین ها مصرانه می گفت پدرش بی گناه است.
مری که چشمانش از تعجب گرد شده بود ناباورانه تماشا می کرد و دستش را چنان جلو دهانش گرفته بود که انگار می خواست جلو جیغش را بگیرد. وقتی تصویر بابی پخش شد مری به تلویزیون اشاره کرد و فریادی از وحشت سر داد. بعد سرش به سمت سینه اش خم شد و از حال رفت.
***
وقتی به هوش آمد روی کاناپه ی چرمی آبی رنگ دراز کشیده بود و یک حوله ی خنک روی پیشانی اش بود. رومپی کنارش نشسته بود؛ مامان هم همان نزدیکی روی مبلی نشسته بود و بافتنی می بافت.
رومپی با لحنی آرام و نگران پرسید: «حالت خوبه دخترم؟ سعی کن استراحت کنی؛ هول کرده بودی.»
مری با چشمان متعجب به او خیره شد و بعد نفس هراسان و تندی کشید و صاف سر جایش نشست.
داد زد: «خانم! دیدمش!»
مامان پرسید: «کی رو دیدی؟»
مری گفت: «اونو!» و رویش را برگرداند و صورتش را در یکی از کوسن های ابریشمی ارغوانی فرو برد.
رومپی با ملایمت روی شانه اش دست کشید و گفت: «لطفاً گریه نکن. هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. از مامان جون بپرس، بهت می گه.»
مادر پوری به او اطمینان خاطر داد و گفت: «بله، هیچ اتفاق بدی قرار نیست برات بیفته.» و بافتنی اش را کنار گذاشت و رفت روی کاناپه کنار مری نشست. «ما مراقبتیم. حالا دیگه گریه نکن و قشنگ بشین و یه کم چای بخور. تازه دمه. یالا، آفرین، بلند شو صاف بشین.»
مری حرف مامان را گوش کرد و صورت خیس اشکش را با دستمالی که مامان به او داد تمیز کرد.
رومپی یک فنجان چای به دستش داد و گفت: «حالا بهتر شد دخترم. این جا جات کاملاً امنه. هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود نداره.»
رومپی گفت: «اگه بهمون بگی، می تونیم کمکت کنیم.»
مری با قیافه ای هراسان آهسته گفت: «خانم، نمی تونم بگم.»
مامان پرسید: «ربطی به اون چیزی که داشتی تماشا می کردی داره؟»
مری سرش را به جلو تکان داد و به فنجان چایش خیره شد. چند قطره اشک دیگر ریخت توی چایش. رومپی پشت سر دخترک را نوازش کرد.
او گفت: «دخترم، اگه چیزی درباره ی پرونده ای که تو تلویزیون دیدی می دونی باید بهمون بگی. خیلی مهمه. اون مردی که دیدی، آجای کاسلیوال، متهم شده به قتل یه خدمتکار جوون که تو خونه ش کار می کرده. اسمش مری بوده، مثل تو. جرم خیلی سنگینیه. اگه محکوم بشه، باید بقیه ی عمرش رو تو زندون بگذرونه. حتی ممکنه محکوم به مرگ بشه.»
ولی مری هم چنان به فنجان چایش زل زده بود.
مامان با جدیت گفت: «عزیزم، دخترم، این جوری فایده نداره. چاییت رو تموم کن و بهمون بگو برای این آدم ها کار می کردی یا نه.»
مری مطیعانه چای را سرکشید و رومپی فنجان را از او گرفت.
مامان گفت: «خب، حالا به من نگاه کن دخترم.»
چشمان پر از اشک مری در چشمان خانم بزرگ خانه افتاد.
«بگو ببینم. تو برای این خونواده کار می کردی؟»
لب پایینی خدمتکار شروع به لرزیدن کرد. اقرار کرد: «بله، براشون کار می کردم.» و دوباره زد زیر گریه.
وقتی گریه اش تمام شد مامان گفت: «اگه تو همون دختر خدمتکار به اسم مری هستی و برای این خونواده کار می کردی و زنده ای، پس کاسلیوال بی گناهه. تو باید بری جیپور و کمک کنی بی گناهیش ثابت بشه.»
این حرف باعث یک واکنش وحشت زده شد. «نه خانم، من نمی تونم برم!»
رومپی دست مری را در دست خودش گرفت.
«تو می خوای کاسلیوال به جرم قتلی که مرتکب نشده بره زندان؟ اون بی گناهه.»
مری دوباره سر تکان داد و تکرار کرد: «خانم، من نمی تونم برم.»
مامان گفت: «باید بری، این وظیفه ی توئه که بری. راه دیگه ای نداری. سرنوشت این مرد و خونوادش تو دست توئه. ولی مجبور نیستی خودت تنها با این قضیه روبه رو بشی. من باهات می آم.»

بیست و شش

پوری قبل از این که با ماشینش مری و مامان را به جیپور برساند، به باشگاه جیم خانه رفت تا نوه ی دختری بریگادیر کاپور، تیسکا، را ملاقات کند.
قرار آن ها برای ساعت یازده صبح هماهنگ شده بود، ولی کارآگاه چند دقیقه زودتر رسید تا تابلوی اعلانات قسمت پذیرش را بررسی کند. منوی ناهار خوراک سوسیس با پودینگ صورتی بود. سه اسم دیگر به فهرست متقاضیان عضویت اضافه شده بود. و یک اعلامیه ی جدید با امضای پی وی اس جیل نصب شده بود با این مضمون که افراد باید تمام مدت در ساختمان کفش غیر چرمی بپوشند. نوشته بود «کفش چرمی باعث غژغژ و آزار است».
پوری که قبل از ورود به باشگاه کفشش را عوض کرده بود و کفشی پوشیده بود که غژغژ نمی کرد، به سمت محوطه ی چمن جلویی راه افتاد. چای و ساندویچ خیار سفارش داد و سر دورترین میزی که توانست پیدا کند نشست ـ تقریباً سی متری دورتر از گروهی خاله خانم که با صدای بلند درباره ی پولی که از بازار سهام به دست آورده بودند حرف می زدند.
در انتهای محوطه ی چمن، باغبانی با یک چمن زن دستی که گاومیشی می کشیدش چمن ها را می زد.
تیسکا کاپور وقتی از راه رسید گفت: «عمو، نمی خوام بی ادبی کنم ولی زیاد وقت ندارم.» و خم شد و روی یکی از صندلی های حصیری نشست. صندلی آن قدر بزرگ نبود که اندام پهن او را به راحتی در خود جای دهد. «عمو پاپو ازم خواست با شما ملاقات کنم، ولی اصلاً درست نگفت که این ملاقات درباره ی چیه.»
پوری گفت: «راستش، دخترم، من اومدم دوستانه درباره ی ازدواجی که پیش رو داری باهات صحبت کنم.»
تیسکا کاپور چشمانش را گرداند و گفت: «از همین می ترسیدم، پدربزرگ ازتون خواسته با من صحبت کنید، نه؟ خب بهتره به خودتون زحمت ندید عمو. یک عالمه خاله و عمو قبل از شما امتحان کرده اند. من پدربزرگم رو خیلی دوست دارم، قهرمان ملیه و این حرف ها، ولی من تصمیمم رو گرفتم و پدر و مادرم هم حمایتم می کنند. همین کافیه به نظرم.»
کارآگاه گفت: «من فقط چند دقیقه می خوام وقتت رو بگیرم. کاملاً درست می گی. پدربزرگت از من خواسته این موضوع رو بررسی کنم و طی تحقیقاتم به یه سری اطلاعات خاص رسیدم. خلاصه ش اینه که این اطلاعاتی که به دست آوردم در واقع خیلی پیچیده اند. من هیچ تردیدی ندارم. راستش اصلاً به هیچ وجه تردیدی ندارم. که اگر پدربزرگت چیزی رو که من الان می دونم بدونه، عروسی قطعاً و بلافاصله به هم می خوره. به خاطر همین اول اومدم سراغ خودت. پس لطف کن و چند تا سوال من رو جواب بده. من فقط قصدم کمک به توئه.»
تیسکا کاپور پرسید: «شما کارآگاه خصوصی اید، درسته؟ یعنی یه جورایی شرلوک هولمز هندی؟»
پوری جواب داد: «شرلوک هولمز یه شخصیت داستانی بود، ولی من کاملاً واقعی ام. بله، من کارآگاه خصوصی ام. در واقع به شهادت خیلی از آدم های مهم، بهترین کارآگاه خصوصی هندم. می گویند که خیلی هم آدم با درایتی ام.»
او برای هر دوی شان چای ریخت.
«خب، حالا بهم بگو چه طور با آقای ماهیندر گوپتا آشنا شدی؟»
تیسکا کاپور کمی مکث کرد، بعد آه کشید و گفت: «ما با هم درس می خوندیم ـ اون و من.»
«تو دانشگاه دهلی، درسته؟»
«می بینم که کارتون رو خوب انجام دادید عمو.»
«شما عاشق هم بودید درسته؟»
«راستش فقط دوست بودیم.»
«و بعد؟»
«من موندم تو دهلی؛ اون رفت دوبی. ولی با هم در تماس بودیم. پارسال دوباره برگشت دهلی و دیگه با هم وقت می گذروندیم. تو ماه اوت، فکر کردیم چرا با هم ازدواج نکنیم.»
«قبلاً به ازدواج فکر نکرده بودی؟»
او اقرار کرد که «زیاد خواستگار نداشتم ـ با این وزنم.»
«چرا یه دفعه اون رو انتخاب کردی؟»
تیسکا کاپور لبخند زد و گفت: «راستش ما همیشه با هم تفاهم داشتیم.»
«پس این یه ازدواج عاشقانه ست، درسته؟»
«بله، من واقعاً عاشقشم.»
«اون هم عاشقته دخترم؟»
تیسکا کاپور دوباره مکث کرد. بعد جواب داد: «فکر می کنم. مطمئنم که خیلی وفادار و مهربونه.»
پوری نصف فنجان چایش را خورد، یک لقمه از ساندویچ خیار گذاشت در دهانش و جوید.
بعد با دهان نیمه پر گفت: «پس این طور که معلومه قرار نیست خانواده داشته باشی.»
تیسکا با احتیاط بیش تری پرسید: «چرا اینو می گید عمو؟»
«حتماً باید از این مشکل خبر داشته باشی.»
«مشکل؟ چه مشکلی؟ من از هیچ مشکلی خبر ندارم.»
پوری گفت: «تظاهر کردن کمک چندانی بهت نمی کنه دخترم. تحقیقات من کامله. من همه چیز رو می دونم. تنها نگرانی من اینه که اغفال شده باشی. اگر ماهیندر گوپتا صددرصد با تو صادق بوده باشه، پس دیگه به خودت مربوطه. مطمئن باش من این راز رو به پدربزرگت نمی گم.»
او در جواب چیزی نگفت. قیافه اش نشان می داد که هم ترسیده است و هم احساس درماندگی می کند.
پوری گفت: «من حدسم اینه که تو می دونی سال هاست چه مشکلی داره. شاید تو دانشگاه بهت اعتراف کرده باشه. یا این که تصادفی متوجه شده باشی.»
سکوتی طولانی برقرار شد و بعد تیسکا کاپور با صدایی آهسته گفت: «تو دانشگاه گفت. همه منو به خاطر وزنم مسخره می کردند. هیچ کدوم از پسرها بهم نگاه نمی کردند. ولی ماهیندر همیشه با من مهربون بود. ما اون وقت ها ساعت ها با هم حرف می زدیم. درباره ی همه چیز این دنیا. همون موقع عاشقش شدم. یه روز احساسم رو باهاش در میون گذاشتم، ولی اون از پیشم فرار کرد و رفت و تا دو هفته با من حرف نمی زد. بعد، یه روز، اومد دیدنم و بهم گفت که ما هیچ وقت نمی تونیم با هم باشیم. همون موقع بود که رازش رو بهم گفت.» صدایش را پایین تر آورد. «همون موقع بود که بهم گفت مادرزادی خواجه ست.»
گلوی تیسکا کاپور خشک شده بود. پوری برایش یک لیوان آب ریخت.
پوری گفت «تو نباید خجالت بکشی دخترم. کار من ایجاب می کنه که بیش تر وقت ها کارآگاهی رو کنار بذارم و روانشناسی کنم. من حرف های آدم های زیادی رو شنیده م.»
تیسکا کاپور جرعه ای آب نوشید و به نشانه ی تشکر سر تکان داد.
«می فهمم عمو، این چیزیه که تابه حال به هیچ آدمیزادی نگفته بودم. ماهیندر ازم قول گرفته. اون گفت موقع تولدش پدر و مادرش این حقیقت رو از همه ی جهان پنهان کردند. وگرنه هجرا(۲۳)ها می ا ومدند و ازشون می گرفتندش.»
پوری گفت: «پدر و مادرش حق داشتند این کار رو بکنند. قطعاً ازشون می گرفتندش.»
«به خاطر همین تو کل دوران کودکی اش این موضوع رو مخفی نگه داشتند. تو مدرسه هم اگه کسی می فهمید مضحکه ی همه می شد. این باعث شده بوده که ماهیندر همیشه به شدت آدم تنهایی باشه. خودش بوده و خودش. ولی خیلی دوست داشتنیه، اینو با اطمینان می گم.»
پوری گفت: «خب حالا می خوای بقیه ی سال های عمرت رو در ازدواج با این آدم بمونی. این کار فقط به خاطر مصالح خودته؟»
«من همیشه عاشق ماهیندر بودم، ولی بله تا حدی هم به خاطر راحتی خودمه. خیلی فشار رومه برای ازدواج، عمو. مادرم خیلی وقته که ولم نمی کنه! حالا دیگه حداقل دست از سرم برمی داره!»
پوری گفت: «بعدش به خاطر نوه می ا فته دنبالت، اون موقع چه کار می کنی؟»
«فرزندخونده می گیریم. یه دختر، یه پسر.»
«پس فکر همه چیزو کردید؟»
«همه چیز رو برنامه ریزی کردیم.»
کارآگاه با تکان سر تایید کرد. «بسیار خب، پس همون طوره که فکر می کردم. فقط می خواستم مطمئن شم که اغفال نشدی.»
«پس به هیچ کس نمی گید؟»
پوری بادی به غبغب انداخت و گفت: «دخترم، بهم اعتماد کن. در واقع معتمد بودن شعار حرفه ای منه.»
تیسکا کاپور که نام خانوادگی اش تا چند روز بعد گوپتا می شد، نفس راحتی کشید و گفت: «خیلی لطف دارید عمو. نمی دونم چه طور ازتون تشکر کنم.»
کارآگاه باافتخار گفت: «نیازی به تشکر نیست دخترم، من فقط وظیفه ام رو انجام می دم.»
آن ها با هم به قسمت پذیرش رفتند و پوری او را تا ماشینش همراهی کرد. تیسکا کاپور قبل از این که برود گفت: «به پدربزرگم چی می گید؟»
پوری جواب داد: «می گم با مرد خوبی نامزد کرده ای.» ولی اصلاً مشتاق گفتن این حرف به پدربزرگش نبود.

بیست و هفت

روز بعد، ماشین سفیر پوری یک ربع مانده به ساعت پنج عصر به ساختمان دادگستری جیپور رسید.
اولین روز محاکمه ی آجای کاسلیوال به خاطر پرونده ی «قتل خدمتکار» بود و چند ساعتی می شد که جلسه ی دادگاه شروع شده بود.
بیرون ورودی اصلی، خبرنگاران تجمع کرده بودند. شش ماشین مخابره ی سیار در پیاده رو پارک شده بود که روی دیش های ماهواره شان لوگوی شبکه های خبری بیست و چهار ساعته ی هندی و انگلیسی نقش بسته بود. گزارشگران با جدیت و شور و شوق در برابر دوربین هایی که روی سه پایه مستقر بودند ژست می گرفتند و آخرین رویدادها را به صورت زنده برای ده ها میلیون بیننده ی احتمالی پراکنده در سرتاسر سه میلیون کیلومتر مربعی که بین کشمیر و کانیاکوماری گسترده بود گزارش می دادند. عکاسان جلیقه های خاکی رنگ پوشیده نشسته بودند و روی لپ تاپ های شان با وای فای روشن خم شده بودند و عکس هایی را که یک ساعت پیش از صحنه ی بردن کاسلیوال به داخل دادگاه گرفته بودند مخابره می کردند. در این میان، دسته ای آدم موسفید دور بساط چای فروشی جمع شده بودند، پک های عمیق به سیگارشان می زدند و اطلاعات دروغ و شایعات من درآوردی با هم رد و بدل می کردند.
اگر یکی از آن ها هویت دختر جارکندی خجالتی و ترسیده ای را که از چند متری شان می گذشت می دانست، همان طور که انبوه هندی ها وقتی یک گربه ی خیابانی می بینند دورش جمع می شوند دور او جمع می شدند.
ولی سوژه ی دست اول خبرنگارها بی سر و صدا از پله های دادگستری بالا رفت.
وقتی وارد شدند پوری مامان را که دست مری را گرفته بود در راهروهای شلوغ هدایت کرد تا به در دادگاه شماره ی شش رسیدند.
جمعیتی پشت در منتظر بودند و همه به هم تنه می زدند تا برای خودشان جایی پیدا کنند و سعی می کردند سر پاسبان جلو در دادگاه را شیره بمالند تا به رغم تابلویی که رویش درشت نوشته شده بود «ظرفیت تکمیل» اجازه ی ورود به آن ها بدهد.
برای اولین بار قدرت پوری در متقاعد کردن دیگران جواب نداد. پاسبان کوتاه نمی آمد. یک بند می گفت «نمی شه، نمی شه».
مامان پسرش را به خاطر این ناکامی سرزنش کرد.
بعد از این که پوری برای سومین بار از پاسبان جواب نه شنید مامان گفت «چابی این راهش نیست، آخه چرا پسر من باید به جای مغز تو سرش کاه باشه؟ این جا دیگه مهارت زنانه لازمه. بذار به عهده ی خودم.»
پوری بُراق شد. به دلش برات شده بود که بهتر است مامان را نیاورد ولی چاره ای جز این نداشت. مری به یک همراه احتیاج داشت و رومپی باید در خانه می ماند تا بر تدارکات جشن دیوالی نظارت کند.
پوری گفت: «مامان جان، خواهش می کنم. بهتون که گفتم دخالت نکنید. خودم درستش می کنم.»
«چابی، تو کی می خوای قبول کنی که از پس همه ی کارها برنمی آی؟ بعضی وقت ها یکی باید باشه که کمکت کنه.»
حرف های مامان پوری را یاد حرف هایی انداخت که در چرتی که در دفترش زده بود چاناکیا به او گفته بود؛ زبانش بند آمده بود.
از مامان پرسید: «چی گفتید مامان جان؟»
مامان با بی حوصلگی غرولندکنان گفت: «دیگه وقتشه غرورت رو بذاری کنار چابی. بالاخره من مامانتم. خیر و صلاحت رو می خوام. در حال حاضر فقط مهارت زنانه لازمه. حالا برو یه گوشه بشین!»
پوری اطاعت کرد و با مری روی نیمکتی چند متر آن طرف تر در راهرو نشست.
با وجود آن همه سر و صدایی که آدم های در رفت و آمد بین دادگاه ها ایجاد می کردند، نمی توانست بفهمد مامان به پاسبان جلو در چه می گفت. ولی می دید که قیافه ی پاسبان به تدریج نرم شد و بعد هم اشک در چشمانش جمع شد.
در نهایت پاسبان به کارآگاه اشاره کرد که می تواند وارد دادگاه بشود.
پوری پرسید: «چی بهش گفتید؟»
مامان جواب داد: «الان وقت حرف زدن نیست. مامان ها بالاخره به یه دردهایی می خورند دیگه. حالا بجنب تا نظرش عوض نشده. خیلی نمی شه رو این جور آدم ها حساب کرد. ما همین جا منتظر می مونیم.»
دادگاه پر بود از مستمعین که همه ساکت نشسته بودند و توجه شان کاملاً معطوف بود به استنطاق وکیل مدافع از بازرس شخاوات، آقای کی پی مالهورتا که وکیل با ابهتی بود و طبق اصول خودش کارش را انجام می داد.
«بازرس، شما می گید در ماشین متهم لکه ی خون پیدا کرده اید، ولی من بهتون می گم که این خون ممکنه مال هر کسی باشه. مثلاً شاید یه مسافر دیگه که از دماغش خون می ومده.»
شخاوات جواب داد: «از نظر من هیچ تردیدی وجود نداره که خونِ قربانیه.»
«قطعاً این وظیفه ی پلیسه که مدرک ارائه بده، درسته؟ دو به اضافه ی دو همیشه باید بشه چهار. این طور نیست بازرس شخاوات؟»
او جواب داد: «من می تونم سه شاهد بیارم که دیدند آجای کاسلیوال با ماشینش به جاده ی آجمر رفته و جسد دختر خدمتکار رو اون جا انداخته.»
مالهورتا گفت: «به اون جا هم می رسیم، ولی اول بپردازیم به این لکه های خون. باید بهتون بگم که...»
مالهورتا یادداشتی را که پوری بالاخره موفق شد دست به دست به او برساند خواند و رشته ی افکارش پاره شد.
قاضی گفت: «آقای مالهورتا؟ حواس تون کجاست؟»
وکیل با قیافه ای گیج از روی یادداشت سر بلند کرد و گفت: «پوزش می خوام جناب قاضی، همین الان به من خبری دادند که می تونه پیشرفت فوق العاده ای در پرونده ی موکل من ایجاد کنه. اجازه دارم چند لحظه وقت دادگاه رو بگیرم و با یکی از همکارانم مشورت کنم؟»
«درخواست تون خیلی غیرمعموله آقای مالهورتا ولی شصت ثانیه بهتون فرصت می دم.»
«ممنونم عالی جناب.»
وکیل و کارآگاه آهسته چند کلمه رد و بدل کردند و بعد مالهورتا استنطاق را در مسیر جدیدی ادامه داد.
پرسید: «بازرس شخاوات، از کجا می تونید این قدر مطمئن باشید جسدی که در جاده ی آجمر پیدا شده خدمتکار خانواده ی کاسلیوال، مریه؟»
«دو نفر از همکارانش قربانی رو از روی عکسی که عکاس مرده شوی خانه گرفته بود شناسایی کرده اند. سه خدمه ی پاره وقت خانه هم همین طور.»
«و اگر مری الان زنده باشه ـ مثلاً فرض کنیم همین الان از در بیاد تو ـ همون شاهد هایی که گفتید می تونند شناساییش کنند؟»
بازرس شخاوات با اطمینان خاطر و متکبرانه پوزخندی زد و گفت: «بدون شک.»
مالهورتا گفت: «من سوال دیگه ای ندارم، ولی حقم رو محفوظ نگه می دارم تا دوباره ایشون به جایگاه احضار بشه.»
شخاوات برگشت سر جایش.
بازرس سر جایش می نشست تا نظاره گر بقیه ی محاکمه باشد که مالهورتا گفت: «جناب قاضی، مایلم شاهد جدیدی رو احضار کنم که مطمئنم به صرفه جویی در زمان دادگاه کمک زیادی می کنه.»
قاضی غرولند کنان گفت: «وقت استراحته.»
«عالی جناب، اگر فقط پنج دقیقه فرصت بدهید به نظرم می تونیم کل این قضیه رو حل کنیم.»
قاضی رضایت داد.
مالهورتا با صدای بلند اعلام کرد «درخواست می کنم مری مورمو وارد بشه.»
قاضی پرسید: «مری مورمو دقیقاً کیه؟»
وکیل با خونسردی جواب داد: «مری مورمو همون قربانی مورد نظره قربان، خدمتکار سابق خانواده ی کاسلیوال.»
جواب مالهورتا همهمه ای در دادگاه به پا کرد. همه ی سرها به سمت در اصلی برگشت.
آجای کاسلیوال در جایگاه متهم روی پنجه ی پا بلند شد و گردن کشید تا بتواند از بالای سیل سرها در ورودی را ببیند.
در باز شد و مری وارد شد. با شال سر و صورتش را پوشانده بود و سرش پایین بود، مامان هم کنارش بود. آن ها با هم آرام آرام جلو رفتند تا این که به جایگاه رسیدند و خدمتکار سابق در جایگاه شاهد قرار گرفت.
مامان جایی در همان نزدیکی نشست. قاضی مادان به هندی گفت: «خودت رو معرفی کن.»
مری در جواب چیزی زیر لب زمزمه کرد.
قاضی آمرانه گفت: «بلند حرف بزن دختر! و صورتت رو نشون بده!»
او اسمش را دوباره گفت و شالش را کنار زد.
جوری که کل دادگاه بشنوند گفت: «اسم من مری مورموئه.»
صدایی زنانه از میان حاضران فریاد زد: «دروغگو!»
خانم کاسلیوال ایستاده بود و انگشت اتهامش را سمت شاهد گرفته بود.
او فریاد زد: «این مری نیست!» و بعد از حال رفت و روی زمین افتاد.
دادگاه تبدیل شد به دیوانه خانه.

بیست و هشت

کرم پودر پشت بوته ای در حیاط پشتی خانه ی راج کاسلیوال چمباتمه زده بود. ساعت نزدیک هشت بود و هوا کاملاً تاریک شده بود. بیش تر از یک ساعت بود که آن جا پشت خانه طبق دستور پوری که مهتابی به او می رساند در مدتی که کاسلیوال ها هنوز در دادگاه بودند کشیک می داد.
مهتابی گفته بود: «رئیس حدود ساعت هشت می رسه، قاتل مونالال هنوز فراریه. ممکنه بخواد یه بلایی سر رئیس بیاره. پس حسابی حواست رو جمع کن.»
موقعیت کرم پودر در سمت راست اقامتگاه خدمه دید خوبی به باغ و ورودی اتاق نشیمن برایش فراهم کرده بود. پرده ها را نکشیده بودند، که البته غیرطبیعی بود. ولی امروز به ظاهر وضعیت خانه اصلاً روی روال همیشگی نبود.
سر صبحانه، خانم به طرز عجیبی سرحال و شاد بود و پشت تلفن با اطمینان درباره ی این موضوع حرف زده بود که آقای مالهورتا قرار است کار پرونده ی شخاوات را یکسره کند.
کرم پودر یواشکی شنیده بود که به کسی می گفت: «به زودی همه چی تموم می شه.»
ولی حدود ساعت شش و نیم عصر، وقتی شوهرِ آزادشده اش از دادگاه به خانه آورده بودش، خانم کاسلیوال حسابی آشفته بود.
فریاد زده بود: «ویش پوری همه مون رو نابود می کنه! تو خونه راهش ندید!»
کمی بعد، پزشک خانواده آمده بود و به خانم آرام بخش زده بود و او به خواب رفته بود. دکتر تاکید کرده بود که کسی مزاحم مریضش نشود. گفته بود قضیه ی دستگیری و محاکمه خانم را خسته کرده است.
آجای کاسلیوال هم طبق دستورات دکتر همه ی خدمه را از وظایف عصرانه شان معاف کرده بود؛ البته به جز جایا که باید پشت سر هم حوله ی سرد روی پیشانی خانم می گذاشت و یخ برای ویسکی ارباب می آورد.
کرم پودر می توانست از پنجره ی آشپزخانه جایا را ببیند که داشت چیزی از فریزر درمی آ ورد.
بقیه ی خدمه همگی مرخص شده بودند. بابلو به خانه رفته بود. کامات در شهر بود و به سینما رفته بود. و باغبان که از پنجره ی باز اتاقش دود دلپذیری پیچ می خورد و به هوا می رفت در عالم هپروت به سر می برد.
کرم پودر فکر کرد رئیس هر لحظه ممکن است پیدایش شود.
اگر قاتل مونالال می خواست سراغ رئیس بیاید، احتمالاً از راه پشتی می آمد. ولی کرم پودر آماده باش بود. قبل از این که در موقعیت قرار بگیرد، بندی را که سر راه بسته بود بررسی کرده و دیده بود هنوز سفت و محکم سر جایش است.
از زمانی که کرم پودر این تله را گذاشته بود هیچ کس از آن حفره ی دیوار عبور نکرده بود و او داشت کم کم به این فکر می کرد که آیا هرگز هویت کسی را که شب اول سعی کرده بود در اتاقش را باز کند خواهد فهمید یا نه.
او در بی سیمی که مهتابی از قبل همراه با دستگاه گیرنده در نخاله ها جاسازی کرده بود آهسته گفت: «قسمت پشتی خبری نیست، تمام.»
مهتابی که در خیابان اصلی جلو ورودی خانه ی راج کاسلیوال پرسه می زد جواب داد: «قسمت جلویی هم همین طور، تمام.»
***
ماشین سفیر پوری ساعت هشت و ده دقیقه وارد مسیر ورودی شد. وقتی توقف کرد لاستیک هایش روی سنگریزه ها قرچ قرچ صدا داد.
مهتابی گزارش داد: «رئیس وارد شد، تمام.»
کارآگاه از پله ها بالا رفت و به جلو در اصلی خانه رسید. ایستاد و نفس و عمیقی کشید.
قبلاً به ندرت در چنین موقعیت بغرنجی قرار گرفته بود.
در حقیقت توانسته بود خوب از پس کاری که به عهده گرفته بود برآید: به ر غم همه ی تردیدها توانسته بود خدمتکار مفقود را پیدا کند و اطمینان حاصل کند که اتهام های دروغین و نسنجیده ای که به آجای کاسلیوال زده بودند راه به جایی نمی برد. این کار با هر معیاری که سنجیده شود یک کار کارآگاهی فوق العاده بود، کاری که در سال های پیش رو در خطابه های خودستایانه ی پوری جایگاه ویژه ای داشت.
ولی در این میان، یک بی عدالتی بزرگ اتفاق افتاده بود ـ اگر نگوییم یک قتل هولناک و برنامه ریزی شده ـ که پوری نمی توانست بپذیرد نادیده گرفته شود، فارغ از این که حقیقت چه قدر می توانست برای موکلش زیان بار باشد.
کارآگاه دستش را روی جیب بیرونی کتش کشید و با حس کردن رولورش خیالش راحت شد. بعد طناب زنگ را کشید.
صدای قدم هایی از راهروی داخل خانه به گوشش رسید. قفل باز شد. در باز شد و چهره ی آجای کاسلیوال نمایان شد.
گفت: «پوری جان! خدارو شکر که این جایی!»
پوری پرسید: «حال خانم چه طوره؟»
«آرومه. دکتر پیششه. دکتر می گه دچار یه جور اختلال عصبی شده. توصیه کرده که شب همین جا تو خونه باشه و فردا صبح ببریمش کلینیک برای معاینه و آزمایش. حرف های خیلی عجیبی به زبون می آره پوری جان. مثلاً می گه تو می خوای خانواده ی ما رو نابود کنی.»
کارآگاه گفت: «متاسفم که کار به این جا کشید ولی مجبور بودم مری رو تو دادگاه معرفی کنم. تنها راهی که داشتم همین بود.»
«ولی من سر در نمی آرم. چرا همسرم تاکید داشت اون مری نیست؟»
پوری جواب داد: «باید یه چیزهایی رو توضیح بدم. ولی اول چیزهای مهم تر رو می گم. یه موضوع اضطراری وجود داره. بابی...»
کاسلیوال حرف پوری را قطع کرد و گفت: «بله، بابی کجاست؟ تو دادگاه بود ولی بعد غیبش زد. هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم و مجبور شدم تنهایی مادرش رو بیارم خونه. خبرنگارها نزدیک بود ما رو درسته بخورند!»
«قربان، بابی می خواسته...»
پوری حرفش را با شنیدن صدای ماشینی که وارد مسیر ورودی خانه شد و محکم پشت ماشین سفیر پوری ترمز زد قورت داد. یک جیپ پلیس بود. بازرس شخاوات از آن پیاده شد و یکی از درهای عقب ماشین را باز کرد. چهره ی بابی زیر نوری که از ایوان می تابید معلوم شد.
کاسلیوال هم زمان که بازرس پسر دست بند به دستش را به سمت در هدایت می کرد با تعجب گفت: «این کارها یعنی چی؟ بابی، حالت خوبه؟ چی شده؟ پوری جان، محض رضای خدا توضیح بده ببینم چی شده!»
شخاوات مداخله کرد و جواب داد: «وقتی می خواست وارد اتاق مری بشه تو هتلی که آقای پوری و مری اقامت کرده اند دستگیر شد. داشتم برای بازجویی می بردمش به مرکز. ولی با توجه به همکاری آقای پوری در چند ساعت گذشته، قبول کردم که به خواست کارآگاه اول بیارمش این جا.»
پوری گفت: «نیازی به اون دست بندها نیست، فرار نمی کنه.»
پلیس ها مثل ماهیگیری که می خواهد تصمیم بگیرد ماهی کوچکی را که شکار کرده دوباره به رودخانه بیندازد یا نه زندانی را برانداز کردند.
شخاوات با این که به نظر نمی رسید متقاعد شده باشد گفت: «امیدوارم همین طور باشه، ولی من فقط حاضرم یه کم دیگه باهاتون همکاری کنم آقای پوری. می خوام بدونم این جا چه خبره. اگه هر چه زودتر به جواب نرسم به روش خودم عمل می کنم.»
شخاوات دستبند را باز کرد و آجای کاسلیوال همه را به راهرو راهنمایی کرد.
وقتی وارد اتاق نشیمن شدند دیدند خانم کاسلیوال زیر پتو کاملاً آرام روی کاناپه ای به خوابی عمیق رفته است. دکترش، مردی پنجاه و چند ساله با موهای جوگندمی، کنارش نشسته بود و نبضش را می گرفت. او با دیدن آن ها قیافه ای عصبانی به خودش گرفت.
دکتر بلند شد و هیس کنان گفت: «چه خبره آجای جان؟ گفتم که کسی نباید مزاحمش بشه.»
دور کاناپه راه افتاد و مستقیم خطاب به پوری و شخاوات گفت: «همین الان باید از این جا برید! خانم حالش اصلاً خوب نیست. آجای جان، من نمی دونم این آقایون کی اند...»
بازرس نشانش را جلو او گرفت و گفت: «من بازرس راجندرا سینگ شخاواتم. و ایشون هم ویش پوری کارآگاه خصوصی اند. شما کی هستید؟»
او مغرورانه جواب داد: «من دکتر چاندرانم، پزشک خصوصی خانم کاسلیوال.»
پوری پرسید: «دکتر سانیل چاندران، درسته؟»
«بله درسته.»
«شما باید برادر راکی(۲۴) خانم کاسلیوال باشید، درسته؟»
«بله، ما با هم بزرگ شده ایم. مثل خواهر و برادریم. خب حالا بگید این جا چه خبره؟»
شخاوات جواب داد «یه قتل اتفاق افتاده و ما اومدیم ببینیم کی انجامش داده.»
«بسیار خب، ولی الان وقت مناسبی نیست. خانم دچار اختلال عصبی شده. قبلاً هم مریض های مشابهی داشته ام. استرس باعث یه نوع تب مغزی می شه. باید برید یه زمان دیگه بیاید.»
پوری گفت: «متاسفانه نمی شه صبر کرد. چرا برای خودتون یه نوشیدنی نمی ریزید و نمی شینید آقای دکتر؟ راستش از دیدن تون خوشحال شدم. زحمت ما رو کم کردید که خودتون تشریف آوردید این جا.»
«ولی من دیگه این جا کارم تمومه.»
پوری با جدیت گفت: «بله می دونم "کارتون تمومه" دکتر جان، حالا بشینید.»
دکتر داد زد: «من کاری به این حرف ها ندارم! آجای جان! من دارم می رم. هر یه ساعت دمای بدن ساویریتی رو بگیرید و اگه تغییری کرد منو در جریان بذارید. می تونید با موبایلم تماس بگیرید.»
دکتر چاندران گوشی موبایل و کیفش را برداشت و به سمت در راه افتاد. ولی شخاوات راه خروجش را بست و یک دستش روی هفت تیری بود که از جلد روی شانه اش درمی آورد.
بازرس که فک عضلانی اش از جدیت به هم فشرده شده بود گفت: «آقای دکتر، هر کاری آقای پوری می گویند انجام بدهید.»
***
پوری کنار شومینه نشست. بابی کنار مادرش زانو زده بود و آمیخته ای از خشم و اضطراب در چهره ی جوانش موج می زد. پدرش چشم انتظار شنیدن توضیحات پوری ایستاده بود و به کارآگاه نگاه می کرد. دکتر هم برخلاف میلش روی یکی از مبل های راحتی به حالتی تدافعی دست به سینه نشسته بود. بازرس مراقب در بود.
پوری شروع کرد: «این پرونده خیلی پیچیده شد و نیاز به تمام مهارت های کارآگاهی من داشت، ولی خوشبختانه موفقیت آمیز بود.»
شخاوات چشمانش را از سر بی حوصلگی چرخاند و به ساعتش نگاه کرد.
او با بی قراری حرف پوری را قطع کرد و گفت: «آقای پوری، خواهش می کنم، من که کل شب وقت ندارم. کی مونالال رو کشته؟»
کارآگاه از گستاخی مرد جوان خشمش گرفت. تنها چیزی که نمی توانست تحمل کند این بود که وقتی داشت سعی می کرد یک پرونده را پایان بندی کند کسی فضولی بیجا کند. این زمان متعلق به او بود و کسی نباید پشت سرش می گذاشت که عجله کند.
ادامه داد: «در طول سال ها خدمت و انجام وظیفه یاد گرفته ام اطلاعاتم رو درباره ی پرونده های جاریم با موکلینم درمیون نگذارم. بیش تر وقت ها مهمه که تو تاریکی بمونند. این باعث می شه احساس کنند من بیهوده نشسته ام و کاری نمی کنم. ولی در واقعیت اصلاً صحت نداره. ویش پوری دست رو دست نمی گذاره. در نتیجه، درست همون روزی که مونالال اجلش رسید، رفته بودم خونه ش.»
پوری مکث کرد تا گلویش را صاف کند و بعد ادامه داد.
«به شدت دغل کار و عوضی بود. همون جا با دلیل و مدرک گیرش انداختم. یعنی بهش گفتم که می دونم کار اون بوده که بیست و یکم ماه اوت مری رو از اتاقش برداشته برده گذاشته تو ماشین آقای کاسلیوال.»
بابی یک دفعه از خواب و خیال پرید و گفت: «آقای پوری، خواهش می کنم، این چه ربطی به مری داره؟»
«اجازه بدهید توضیح می دم. خدمتکار جایا مونالال رو دیده که مری رو بغل کرده از اتاقش برده سمت ماشین پدر شما و گذاشته اش تو ماشین. اون موقع فکر کرده که مونالال مری رو کشته. از اون جایی که ترسیده بوده به کسی چیزی نگفته.»
بابی پرسید: «ولی سر مری چی اومده؟»
«من هم همین سوال رو از مونالال پرسیدم. انکار نکرد که گذاشته اش تو ماشین و برده اش. ولی کشتن دختر رو به کلی انکار کرد. گفت مری خودکشی کرده بوده. بعد اون برده اش کلینیک طلوع.»
بابی و پدرش با شنیدن اسم کلینیک برگشتند و به دکتر چاندران نگاه کردند. کاسلیوال بزرگ تر گفت: «اون جا کلینیک شماست آقای دکتر.»
دکتر جواب داد: «بله می دونم. ولی من هیچ دختری رو یادم نمی آد. معلومه که این مونالال دروغ گفته. خود کارآگاه گفت آدم دغل کاری بوده.»
پوری گفت: «مونالال یه احمق درجه یک بود، قبول، ولی برای یک بار هم که شده راست می گفت. مامور نگهبان شیفت شب شما مری رو خوب یادشه آقای دکتر. بنا به گفته ی نگهبان، بعد از پذیرش مری شما برگشتید به کلینیک. باید حدود نیمه شب بوده باشه. پس انگار شخصاً نگرانش بودید.»
دکتر با لحن تحقیرآمیزی گفت: «اصلاً نمی دونم درباره ی چی حرف می زنید.»
«پس چرا شب بعد مری رو با تاکسی بردید ایستگاه قطار؟ با این که خوب می دونستید مری ضعیف تر از اونه که از اون سفر جون سالم به در ببره و احتمالش زیاده که تو راه بمیره، براش یه بلیت قطار محلی به رانچی گرفتید. یه باربر شما رو اون جا دیده و شناسایی کرده.»
بابی دیگر با بیزاری به دکتر چاندران نگاه می کرد. از او پرسید: «عمو ـ یعنی ـ یعنی حقیقت داره؟»
«یک کلمه ش هم حقیقت نداره پسرم. به حرف هاش گوش نکن. داره سعی می کنه اسم خانواده رو لکه دار کنه، حرف هاش رو بهمون تحمیل کنه، و مثل انگلیسی ها بین مون فاصله بندازه.»
کاسلیوال مداخله کرد و گفت: «کارآگاه اصلاً چنین کاری نمی کنه، ولی چیزی که من نمی فهمم اینه که چه طور یه خدمتکار می خواسته تو خونه ی من خودش رو بکشه و من خبردار نشدم؟»
پوری گفت: «قربان، شما هیچ وقت در دسترس نبودید. همیشه تو دفترتون مشغول کار بودید، شب ها هم که بیرون از خونه بودید. می شه گفت شما خیلی "اجتماعی" اید. اداره ی خونه، خدمه و همه چیز، مسئولیت خانمه. بنابراین حقایق از شما پنهان می مونده.»
او قبل از این که شخص دیگری فرصت کند حرفی بزند سریع اضافه کرد: «اما در ادامه باید بگم مونالال بعد از رسوندن مری به کلینیک طلوع به این جا، خونه ی راج کاسلیوال، برگشته. در اولین ساعات صبح رد خون مری رو تمیز کرده و وسایلش رو جمع کرده و برده. مونالال چاقوی آشپزخونه ای رو که مری ازش استفاده کرده انداخته پشت دیوار پشتی خونه که پیدا شده و الان در اختیار منه. تنها چیزهایی که باقی مونده دو تا پوستر روی دیوار بوده و چند تایی سنگریزه.»
پوری فروتنانه از تدبیرش در فرستادن سنگ های مری برای بررسی و این که آن سنگ ها او را به سمت جادوگودا هدایت کرده بودند صحبت کرد. ولی موکلش اصلاً مشتاق شنیدن این حرف ها نبود.
کاسلیوال پرسید: «مونالال چی شد؟ چرا کشته شد؟»
«الان می خواستم بگم قربان. می دونید، اون فقط وسیله بود. یه نفر دیگه رفتارش رو کارگردانی می کرد. وقتی مری رو غرق خون تو اتاقش پیدا می کنه به اون آدم زنگ می زنه تا بپرسه باید چه کار کنه. بهش دستور می رسه که سریع دختر رو ببره بیمارستان. ولی تو راه مونالال به فکر فرو می ره. خودکشی مری براش یه فرصت طلایی بوده. این جور آدم ها رازهای زیادی می دونند. و یک سری حرف و راز رو برای روز مبادا نگه می دارند. بنابراین متوجه بوده که چرا مری خودکشی کرده و چرا باید روی این قضیه سرپوش گذاشته می شد. روز بعد، مبلغ خیلی زیادی اجرت درخواست می کنه.»
کاسلیوال گفت: «این فقط می تونه به این معنی باشه که...»
بابی جمله ی او را با لحنی سرد تمام کرد: «مامان. کار مامان بوده.»
سکوتی طولانی برقرار شد. همه ی چشم های حاضر در آن جا به جز چشمان خانم کاسلیوال رو به کارآگاه بود.
پوری گفت: «پسرتون درست می گه: کار همسرتون بود قربان. اون به مونالال گفته مری رو به کلینیک طلوع ببره و از برادر راکیش، دکتر چاندران، خواسته سروسامانش بده و راهیش کنه بره.»
کاسلیوال گفت: «پوری جان، این زن بیست و نه ساله که همسر منه و نمی تونم باور کنم این کار رو کرده باشه.» رو کرد به دکتر چاندارن و گفت: «آقای دکتر، بگو که حقیقت نداره!»
دکتر با نیشخند گفت: «می گم آجای جان، تک تک این کلمات دروغ محضه. باید با آقای مالهورتا تماس بگیریم و ازشون بخوایم به سرعت بیایند...»
پوری حرفش را قطع کرد: «دکتر چاندارن، گفت وگوهای تلفنی ثبت شده ی شما نشون می ده که شب کشته شدن مونالال چهار بار با خانم کاسلیوال تماس گرفته اید. یکیش بیست و پنج دقیقه بعد از کشته شدنش بوده.»
«ما همیشه زیاد با هم حرف می زنیم. بی خواب شده بود و...»
آجای کاسلیوال حرفش را قطع کرد: «خفه شو! می خوام بقیه ی ماجرا رو بشنوم. ادامه بده پوری جان؛ بگو بهمون چه اتفاقی افتاده.»
کارآگاه ادامه داد و توضیح داد که چند دقیقه بعد از ملاقاتش با مونالال، راننده ی سابق کاسلیوال به خانم کاسلیوال تلفن زده بود. او درخواست پول بیش تری کرده بود تا دهان پوری را ببندد. خانم هم از او خواسته بود بعد از تاریکی به خانه بیاید. آن شب، او از خانه اش خارج شده بود. پشت سرش هم بابی با موتورش دنبال او رفته تا سراغ مری را بگیرد.
پوری گفت: «بابی کل مسیر مونالال رو تعقیب کرده تا به عمارت متروکه ی پشت خونه رسیده، درست چند دقیقه بعد از این که مونالال به قتل رسیده بود. توی تاریکی بالای سر جسد کمی تلوتلو خورده و خون رو که روی بدنش دیده از صحنه فرار کرده. بابی که شوکه و گیج شده بود از اون زمان بیش تر وقتش رو تو اتاقش سر می کرده. حتماً سوال های بی پاسخ زیادی درباره ی این که چه بلایی سر مری اومده و چرا یک نفر مونالال رو کشته از خودش می پرسیده. و می ترسیده که متهم به قتل بشه. ولی هیچ وقت از نظر ویش پوری مظنون نبوده.»
شخاوات پرسید: «اگر بابی مونالال رو نکشته پس کی کشته؟»
«از روی زخمی که قاتل ایجاد کرده بود فهمیدم که کار یک آدم حرفه ایه. مونالال رو از پشت سر غافلگیر کرده و با یک دست چاقو رو توی گردنش فرو کرده و با دست دیگه جلو دهانش رو گرفته، به همین خاطر روی لب ها و چونه ی مونالال مقدار زیادی عصاره ی فوفل باقی مونده بوده. شما هم حتماً باید به همین نتیجه رسیده باشید بازرس، درسته؟»
شخاوات با حالتی معذب خودش را کج و راست کرد و به دروغ گفت: «بله، البته. کاملاً معلوم بود. ولی شما امروز با اطمینان به من گفتید که هویت قاتل رو می دونید!»
پوری گفت: «قطعاً می دونم بازرس. یه آدمکشه به اسم بابو.»
بابی از جا پرید. «ولی، عمو، منظورتون اینه که مامان... اون... یه نفر رو اجیر کرده که مونالال رو "بکشه"...»
«باورش سخته که فکر کنیم مادرت در جریان نبوده. ولی هیچ مدرک درستی هم وجود نداره که مادرت رو به بابو وصل کنه. دکتر چاندران واسطه بوده. اون چند بار در ساعات قبل از قتل با قاتل تماس گرفته.»
شخاوات پرسید «از کجا می دونید؟»
پوری قبل از این که جواب بدهد کمی مکث کرد و بعد گفت: «هر کس بالاخره راه و روش خودش رو داره.»
کاسلیوال گفت: «ولی محض رضای خدا، چرا؟» با دستش محکم پشت کاناپه ای را که همسرش رویش خوابیده بود گرفته بود. «چرا پوری جان؟ هیچ کدوم از این ها با عقل جور در نمی آد!»
کارآگاه با خونسردی جواب داد: «متاسفانه همه ش کاملاً با عقل جور در می آد. یک مادر هندی تقریباً هر کاری حاضره بکنه تا از پسرش و آبروی پسرش محافظت کنه.»
دوباره سکوتی طولانی برقرار شد. و بعد بابی از روی شرم به هق هق و گریه ای از ته دل افتاد.
او گفت «بابا، من... من باید بهتون می گفتم، ولی... ولی نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. من... اصلاً نمی خواستم... نمی خواستم "هیچ" کدوم از این...»
کاسلیوال که جابه جا شده و بالای سر پسرش ایستاده بود گفت: «چه اتفاقی افتاد پسرم؟ می خوام از زبون خودت بشنوم. همه چیز رو برام بگو و خلاص.»
«بابا، من...»
«حرف بزن!»
پسر آب دهانش را به سختی قورت داد.
«همین تابستون، قبل از... قبل از این که برم لندن بود. بیستر روزها... این جا تو خونه تنها مشغول درس خوندن بودم... و مری... خب، می دونید بابا، بعضی وقت ها ما با هم، خب، حرف می زدیم. اون خیلی، خیلی خوب بود بابا. و باهوش. با هم می نشستیم تو اتاق من. من بهش خوندن و نوشتن یاد می دادم و با هم باغ چال بازی می کردیم. اون همیشه ازم می برد.»
لب پایینی بابی داشت می لرزید. «خب، یه روز ـ می دونین ـ من عاشقش بودم بابا...»
آجای کاسلیوال دستش را بلند کرد و جلو صورت پسرش را گرفت تا دیگر ادامه ندهد.
او گفت: «می فهمم.» بعد برگشت و خطاب به کارآگاه گفت: «به نظرم همسرم فهمیده بوده پوری جان.»
پوری جواب داد: «حدود یک ماه بعد از این که بابی رفت لندن، مری فهمید که بارداره.»
بابی با تعجب گفت: «باردار؟»
«با ناامیدی رفته پیش خانم. ولی خانم از فکر این که یه خدمتکار ـ یه قبیله ای کثیف ـ با پسرش باشه مشمئز شده. به مری بددهنی کرده، تهدیدش کرده و بهش دستور داده به سرعت خونه رو ترک کنه.»
آجای کاسلیوال زیر لب گفت: «... و در نتیجه اون دختر بیچاره یه چاقو از آشپزخونه برداشته و رفته تو اتاقش و رگش رو زده.»
***
کرم پودر از پنجره های فرانسوی اتاق نشیمن شاهد برملا شدن اتفاقات آن شب بود.
اول رئیس با بازرس شخاوات و بابی آمدند. بعد رئیس یکی از آن خطابه های عریض و طویلش را که خیلی برایش لذت بخش بود ارائه داد. و سرانجام آجای کاسلیوال زد زیر گریه و به دکتر حمله کرد و مشتی حواله ی صورتش کرد.
بابی، شخاوات و رئیس سعی کردند جلو او را بگیرند و در آن بلبشو رئیس روی زمین افتاد.
بعد کرم پودر دید که بازرس یک جفت دستبند به دستان دکتر زد و او را برد.
پوری آمد و نیمرخ جلو پنجره ی فرانسوی ایستاد و دستش روی گونه ی ورم کرده ی کبودش بود. بابی هم کنار پدر آشفته اش نشسته بود.
کرم پودر تصمیم گرفت سر جایش بماند. بالاخره قاتل مونالال هنوز هم فراری بود.
پنج دقیقه ی دیگر گذشت. جایا دوباره در آشپزخانه ظاهر شد، کنار ظرف شویی ایستاده بود و صورتش در پنجره پیدا بود. ناگهان، در سکوت شب، کرم پودر صدای زنگی شنید که از داخل اتاقش به صدا در آمد.
یک نفر از حفره ی دیوار رد شده بود.
صدای شکستن شاخه ی خشک زیر پای یک نفر به گوشش رسید. و بعد مردی میانه قد در گوشه ی اقامتگاه خدمه ظاهر شد که چیزی باریک و بلند در یک دستش بود. او ایستاد، مخفیانه چپ و راستش را نگاه کرد، و بعد در سایه ی سمت چپ محوطه ی چمن در باغ به راه افتاد.
کرم پودر از جا پرید و دنبالش راه افتاد. پابرهنه با چابکی و بی سر و صدا از روی چمن عبور می کرد.
در عرض چند ثانیه فاصله ی بین خودش با آن مرد را کم کرد و از پشت به زمین انداختش. مرد درست روی صورتش به زمین افتاد و در یک چشم به هم زدن کرم پودر یکی از دست هایش را رو به عقب کشید و او را چسباند به زمین.
فرد مزاحم فریادی از درد کشید و التماس کرد که کرم پودر رهایش کند. التماس های او باعث شد جایا دوان دوان از آشپزخانه بیاید.
او فریاد زد: «سیما! داری چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟ ولش کن!»
کرم پودر با جدیت گفت: «نه جایا، عقب وایسا! این آدم خطرناکه! این مونالال رو کشته!»
«خطرناک؟ این دابیه! راننده ی ریکشاست! دوست منه.»
«مطمئنی؟»
«معلومه که مطمئنم! می خواد باهام ازدواج کنه.»
کرم پودر دابی را ول کرد و مرد بیچاره که شوکه شده بود از جایش بلند شد. هنوز گل سرخی را که برای جایا آورده بود در دستش محکم گرفته بود، ولی بدجوری له شده بود.
کرم پودر گفت: «ببخشید. فکر کردم شما...»
ولی راننده ی ریکشا پا گذاشته بود به فرار و جایا هم داشت دنبالش می دوید.
***
ده دقیقه بعد، پوری در کنار شخاوات و جیپش در مسیر جلو خانه ایستاده بود. روی صندلی عقب، دکتر چاندران دستبند به دست نشسته بود. او با چشمانی پر از کینه از پنجره به اسیرکننده هایش نگاه می کرد.
بازرس پرسید «به نظرتون دست خانم رو رو می کنه؟»
پوری گفت: «فکر نکنم. اگه این کارو کنه یعنی به جرم خودش اقرار کرده. احتمالاً ادعا می کنه که براش پاپوش درست کرده اند و سعی می کنه شاهدها رو بخره یا بترسونه. محاکمه ش سال ها طول می کشه. مدت ها طول می کشه تا بشه آدم هایی رو با این نوع ارتباطاتی که این داره گیر انداخت.»
«خانم چی؟ از زیر مجازات درمی ره؟»
«اوه، نه بازرس. برای اون همه چیز تموم شده. شاید از زندان در رفته باشه ولی هیچ آدمی نمی تونه از مجازات فرار کنه. به هر حال، عدالت همیشه اجرا می شه. همه ی ما باید سرانجام در حضور خدا جوابگو باشیم.»
پوری دستی به شکمش کشید و قیافه اش را در هم کشید.
با لبخند گفت: «من خودم الان دارم جواب چلو و خورش هایی رو که ناهار خوردم پس می دم.»
شخاوات همان طور عبوس و خشک ایستاده بود. غرورش بدجوری لطمه خورده بود. و دلش نمی خواست به اشتباهاتش اقرار کند، نه این جا و حالا، و نه مطمئناً در گزارش رسمی اش.
او گفت: «خب، من برم. باید اون آدمکش، بابو، رو پیدا کنم و به نظرم خوب می دونم کجا می شه پیداش کرد.»
پوری با سرخوشی گفت: «اوه، نیازی نیست بازرس. بهتون نگفتم، اون کت بسته تو صندوق عقب ماشینمه.»
ناگهان شخاوات از تعجب خشکش زد.
به ماشین اشاره کرد و با ابروهای درهم کشیده گفت: «اون جا؟»
«بله بازرس. یکی از مزیت های ماشین سفیر اینه که صندوق عقب بزرگ و مطمئنی داره.»
«ولی...؟»
«امروز بعدازظهر، بعد از ردیابی موبایلش گیرش انداختم. بیاید بهتون نشون بدم.»
آن ها به سمت ماشین رفتند و ترمزدستی در صندوق عقب را باز کرد. داخلش یک مرد تنومند بود با دست و پا و دهان بسته و چشمان خشمگین و ستیزه جو.
پوری پیروزمندانه گفت: «اجازه بدهید یه اوم پراکاش(۲۵) رو بهتون معرفی کنم، با اسم مستعار بابو. یه تبهکار خون خوار به تمام معنا.»

ترجمه ای برای خواهرم

نظرات کاربران درباره کتاب پرونده خدمتکار مفقود