فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی

کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی
انتخابات ۹۶

نسخه الکترونیک کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی

اولین‌بار که در برگه‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری نام کسی را نوشتم، دوم خرداد ۷۶ بود. هشت‌ساله بودم. آن‌قدر که یادم می‌آید در دبیرستانِ دولتی حیاط‌بزرگی در محله‌ای با بافتِ قدیمی در قزوین بودیم و من تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم.احتمالاً ذوقِ نوشتن داشتم که بابا اجازه داده رأیش را برایش بنویسم. پسر ریزه‌میزه‌ی قدکوتاهی بودم با موهای وزِ اسکاچ‌مانند و صورتی سبزه‌ که چند سال بعد، وقتی فوتبال‌های روزمره‌ام از زلّ آفتاب به خانه و پشتِ «سِگا» منتقل شد، سفیدتر شد. تفریحِ هر روزم دو چیز بود: یکی آن‌که بعدِ مدرسه بروم سراغِ روزنامه‌فروش محله‌مان (در اصل بقالی بود، ولی آن موقع روزنامه‌ها آن‌قدر رونق داشتند که بقالیِ محله‌ای با بافت سنتی هم روزنامه بیاورد) و همشهری ـ آفتابگردانِ خانه را بخرم و همشهری را بدهم بابا بخواند و آفتابگردان (ویژه‌نامه‌ی کودک و نوجوان روزنامه‌ی همشهری) را به‌زور خودم بخوانم. دیگری، که تصویر دقیقی از خودش یادم نمانده، این بود که در حیاط و کوچه، تکی یا جمعی، فوتبال بازی کنم. پُررنگ‌ترین خاطره‌ام از آن دوران زانوهای همیشه‌پاره‌ی شلوارم است و سوزش لحظه‌ای و تندوتیزِ بتادینِ پخش‌شده روی پنبه بر زخمِ هنوز دلمه‌نبسته و درخشانِ زانو و آرنج. خلاصه آن پسرکِ ریزه‌میزه طبعاً قدش به صندوق نمی‌رسید و خوب یادم هست که بابا زیربغلم را گرفت و بلندم کرد تا زیر نگاه محبت‌آلود و «آخی ‌چه‌ بچه‌ی‌ نازیِ» مسئولانِ مدرسه رأیش را توی صندوق بیندازم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

انتخابات برای من روزهای پُرالتهاب در ستاد و خیابان نیست، روزهایی که از صبح بیرون می زنی و شب خسته و کوفته از دیدارِ آدم هایی پُرشوروشوق به خانه برمی گردی. تازه شروع می کنی به بحث کردن در اینترنت که این و آن را راضی کنی رای بدهند یا با همفکرانت کلنجار می روی که فلان کار را بکنند و فلان کار نتیجه ی عکس می دهد. روزهایی متورم که از خودت کَنده می شوی و به جمعیتی می پیوندی، در رودخانه ای خروشان، که فقط وقتی آرام می گیرند که چند روز بعدِ انتخابات امیدوار از پیروزی یا خالی از شکست به عکس ها و فیلم های چند هفته ی پیش شان نگاه می کنند؛ یا به پرچم ها و تلِ پوسترها که گوشه ای افتاده اند، لبخند بر لب و خمارِ چند هفته ی پُرهیجانِ پشت سرگذاشته، که اگر فیلم بود همان جور خیره لبخند می زدند ولی حالا که فیلم نیست نگاه شان را زود برمی دارند و می روند سراغِ بقیه ی زندگیِ عقب افتاده شان. نه که من این کارها را نکنم، نه، شاید بکنم شاید هم نه. اما انتخابات برای من بیشتر با ظهرهای جمعه ی گرمی تداعی می شود در مدرسه ای محلی و بی نام ونشان با حیاطی یک دست آفتابی، دیوارهایی احتمالاً آجری، که خانم های مقنعه پوشش پشت میز فلزی معلم ها نشسته اند و بی حوصله تمامِ مراحلِ رای دادن را برای مراجعان انجام می دهند. وسطش حرف های خودشان را پیش می برند و فقط آن لحظه که برگه ی رای را به تو می دهند لبخندی زورکی می زنند و احتمالاً هیچ تصوری ندارند که تو در این هفته چه قدر حرص خورده ای و چندبار اخبار را زیرورو کرده ای تا به این لحظه برسی که نظر خودت را روی کاغذ بنویسی. و احتمالاً نگران اند که چرا ملت نمی آیند زودتر رای بدهند که کار به صف های طولانی شبانه و تمدید ساعت های رای گیری نکشد. به دلایلی این تصویر هر سال پُررنگ ترین تصویری است که از انتخابات در ذهن من می ماند. انگار باقی اش، باقی اضطراب ها و بالاوپایین ها، را در خود حل می کند. انگار همیشه رخوتی که بعدِ هیجان می آید، از خودِ هیجان ماندگارتر است، چون بالاخره، باید با همه ی چیزهایی که مغناطیس های بیرونی همسو کرده بودند در غیاب نیروی مغناطیسی هم، روبه رو شد و یک جوری ته نشین شان کرد.
اولین بار که در برگه ی انتخابات ریاست جمهوری نام کسی را نوشتم، دوم خرداد ۷۶ بود. هشت ساله بودم. آن قدر که یادم می آید در دبیرستانِ دولتی حیاط بزرگی در محله ای با بافتِ قدیمی در قزوین بودیم و من تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم.احتمالاً ذوقِ نوشتن داشتم که بابا اجازه داده رایش را برایش بنویسم. پسر ریزه میزه ی قدکوتاهی بودم با موهای وزِ اسکاچ مانند و صورتی سبزه که چند سال بعد، وقتی فوتبال های روزمره ام از زلّ آفتاب به خانه و پشتِ «سِگا» منتقل شد، سفیدتر شد. تفریحِ هر روزم دو چیز بود: یکی آن که بعدِ مدرسه بروم سراغِ روزنامه فروش محله مان (در اصل بقالی بود، ولی آن موقع روزنامه ها آن قدر رونق داشتند که بقالیِ محله ای با بافت سنتی هم روزنامه بیاورد) و همشهری ـ آفتابگردانِ خانه را بخرم و همشهری را بدهم بابا بخواند و آفتابگردان (ویژه نامه ی کودک و نوجوان روزنامه ی همشهری) را به زور خودم بخوانم. دیگری، که تصویر دقیقی از خودش یادم نمانده، این بود که در حیاط و کوچه، تکی یا جمعی، فوتبال بازی کنم. پُررنگ ترین خاطره ام از آن دوران زانوهای همیشه پاره ی شلوارم است و سوزش لحظه ای و تندوتیزِ بتادینِ پخش شده روی پنبه بر زخمِ هنوز دلمه نبسته و درخشانِ زانو و آرنج. خلاصه آن پسرکِ ریزه میزه طبعاً قدش به صندوق نمی رسید و خوب یادم هست که بابا زیربغلم را گرفت و بلندم کرد تا زیر نگاه محبت آلود و «آخی چه بچه ی نازیِ» مسئولانِ مدرسه رایش را توی صندوق بیندازم.
فردای آن روز، هفت یا هشت صبح، نتایج اولیه ی آرا اعلام شد. ما در اتاقِ بزرگ خانه، که من و برادرم در آن ساکن بودیم، جلوِ تلویزیون بیست و یک اینچیِ لامپی مان میخ شده بودیم تا اخبارگو رئیس جمهوری آینده مان را اعلام کند. از فروردین، اردیبهشت، مرداد و شهریور ۷۶ هیچ چیز یادم نمانده، اما آن چند لحظه با تمامِ جزئیاتش در ذهنم ثبت شده است، آن چند لحظه ای که اخبارگو گفت: «آقای سَید محمد خاتمی با هشت میلیون و...» و مامان دست زد و برادرم پرید هوا و من کاری کردم که هیچ وقتِ دیگر در عمرم برای هیچ کس نکردم. دویدم جلوِ تلویزیون و تصویرِ خاتمی را روی تلویزیون بوسیدم، که در واقع شیشه ای بود که وقتی لب هایت را روی آن می گذاشتی وزوز می کرد. مطمئنم هیچ ایده ای نداشتم که خاتمی با رقیبِ مستقیمش، ناطق نوری، چه فرقی دارد (جز آن که ریشش دورنگ بود) و اساساً چه کار کرده که رئیس جمهوری شدنش این قدر ذوق دارد. ولی به هرحال، خاتمی کیفیتی داشت که باعث می شد خانواده ی ما از شنیدنِ خبر پیروزی اش طوری به هوا بپرند که بعدها فقط دوبار دیگر آن طوری بالا پریدند: وقتی خداداد گل مساوی ایران را به استرالیا زد و وقتی برادرم کنکور قبول شد. باقی وقت ها یا کنار هم نبودیم، یا آن قدر سرگرم کار خودمان بودیم که چندان هیجان زده نشدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک روایت غیرسیاسی از یک اتفاق سیاسی

قابل تامل
در 1 هفته پیش توسط
کتاب خوبی هست
در 1 هفته پیش توسط
روایتی آشنا از یک غدر
در 3 هفته پیش توسط