فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ویرایش یازدهم

کتاب ویرایش یازدهم

نسخه الکترونیک کتاب ویرایش یازدهم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ویرایش یازدهم

رویای ستاره شدن از سر بتی می‌افتد. او سبک‌سر و خوش‌قلب است و یقین دارد همه چیز قابل تغییر است حتی دوران غم‌بار پیری. برای همان به فرانک والش سوپ چینی تعارف کرد. من با حلقه دایکمن خداحافظی کردم و می‌ترسم وقتی فکر می‌کنم به راهی قدم گذاشته‌ام که فرانک والش رفت، پیش به سوی گوری با آجرهای سرخ در کنار مرده‌های متحرک دیگر. من بتی را از هیچ قبر و دیوار و پیری و مریضی‌ای نمی‌ترسانم. ما جوان زندگی می‌کنیم و شاد می‌میریم. من همین را می‌خواهم. بتی می‌گوید قبول و مطمئن است که اشتیاق و سبک‌سری می‌توانند همه کار بکنند، همه کار.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ویرایش یازدهم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ویرایش یازدهم

لئو ای. لیت واک

من از آیرون مانیتنِ میشیگان به دیترویت آمدم. یک پسر فقیر بودم که چیزی برای از دست دادن نداشت و آمده بود تا حقش را از دنیا بگیرد. زمستان های آیرون مانیتن وحشتناک بود ولی من با هیچ فصلی حال نمی کردم. همان که دبیرستان را تمام کردم زَدم به چاک. هیچ چیز پشت سرم جا نگذاشتم جز بابای گوشت تلخ و الکی م که وقتی داشتم از خانه می رفتم دیگر حسابی همدیگر را ذلّه کرده بودیم. دیگر حتی نفرت هم ما را به هم وصل نمی کرد. وقتی گفتم دارم می روم شانه اش را بالا انداخت.
«همیشه می توانی برگردی، ولی هیچ چیز انتظارت را نمی کشد.»
وارد دیترویت شدم. یک پسر هجده ساله. آزاد و سرخوش. تشنه یک زندگی جدید بودم و آن زندگی را آنجا پیدا کردم. در دانشگاهِ وین، در دسترسِ به همه تازه واردان.
دو شب در هفته در یک خانه شخصی که دانشگاه شده بود کلاس داشتم. سالنی را که روزگاری برای خودش اُبهتی داشت، سبز کم رنگ رنگ کرده بودند و سخاوتمندانه مهتابی کشیده بودند. من به صدای کشیده شدن صندلی های فلزی و نئوپان گوش می کردم، صدای باز شدن بازوهای چوبی صندلی ها، باز شدن کیف ها، و بیرون آمدن دفترها و جزوه ها. صبر می کردیم تا جناب جادوگر سر برسد و آن اتاق ساده و صداهای معمولی ش را به سرزمین رویاها تبدیل کند.
آمدنش را از صدای تق تق عصایش روی پله های بیرون می فهمیدیم.
از همان در سالن شروع می کرد درس دادن. عصایش را لب تخته سیاه آویزان می کرد و همان طور که یادداشت هایش را در مورد «فلورانس در عصر نوزایی» مرتب می کرد متصل درس می گفت.
پرفسور دایکمَن یک مرد قَد خمیده کوچک بود. بدنش کمی به سمت راست کج شده بود، گویی فوجی آدم دنبالش کرده بودند و او برگشته بود و درس گفته بود.
از گوئلفز و گیبلینز(۱) برایمان گفته بود و دانته و ماکیاولی و نقاش ها و مجسمه سازها و صنعت گرها و شاعرها و هنرمندها.
در مطالب شیرجه می زد. یک موضوع را روشن می کرد، بسطش می داد و بعد سراغ چیز دیگری می رفت. چند هفته وقت لازم بود که جهت بحثش را بفهمی.
بانک دارهای فلورانسی به صومعه ها پول قرض می دادند، به عنوان وثیقه گوسفند می گرفتند، به سراسر اروپا سفر می کردند و بالاخره بازار پشم را قبضه کردند دایکمن رد سرمایه داری را از شروعش در فلورانس قرن چهاردهم تا کمالش در خط تولید دیترویت دنبال کرد.
هیچ چیز غریبی نبود که او به روزگار ما ربطش ندهد. ابهامات را روشن می کرد و چیزهای بی ربط و وحشتناک را معنادار می کرد.
سه سال با دایکمن کلاس داشتم، و بعد رفتم برای برنامه فارغ التحصیلی. در همه کلاس هایش ثبت نام می کردم. سه ترم تاریخ فلسفه اش را گذراندم کلاس های زیبایی شناسی ا ش را، در کلاس های هومرش ثبت نام کردم تا بتوانم در سمینار ایلیادش حاضر بشوم. آلمانی یاد گرفتم تا برای سخنرانی اش در مورد گوته آماده باشم.
آن سال ها در موسسه صادرات و واردات بِرنت کار می کردم.
هر روز صبح به انبار گزارش می دادم و صورت موجودی را کنترل می کردم. تخته سنگ های ایتالیایی را می شمردم. شمعدان های دیوار کوب ظریف را از لفاف شان درمی آوردم، وارسی شان می کردم و دوباره در لفاف می پیچیدم شان. جعبه های قطعات کریستال را می شمردم تا مطمئن بشوم سفارش ها درست تحویل داده شده اند. توپ های کتان انگلیسی را اندازه می گرفتم، قالیچه های لهستانی را روی هم می چیدم، و صندوق بلورهای مکزیکی را باز می کردم. تا غروب کارم را تمام می کردم و باقی وقتم از آن دایکمن بود.
***
همه ارتباطم با آیرون مانیتن قطع شده بود. دیگر آن پسر سابق نبودم. ولی که بودم و کجا بودم؟ در دسترس نبودم. نمی گذاشتم در دسترس باشم. هیچ زمینی زیر پایم نبود. حس می کردم به هیچ جا تعلق ندارم تا آن روز که پایم به دانشگاه باز شد.
هر جا اتاق ارزانی می دیدم اجاره می کردم و بالاخره به پانسیون تاچلر رسیدم که فقط چند بلوک با دانشگاه فاصله داشت. یک اتاق در طبقه دوم گرفتم. اتاقم کنار حمام بود. همه هوش و حواسم به درس و مشقم بود. بینایی ام محدود شده بود ولی در عوض شنوایی م زنجیر پاره کرده بود. صدا را می بلعیدم با حرص و آز عجیبی، مثل جوجه گرسنه ای که تازه سر از تخم درآورده دنبال کلمه ای می گشتم که آرامم کند.
ولی تنها چیزی که می شنیدم صدای سرفه پیرمرد اتاق بغل دستی ام بود، آقای والش. او نومیدانه سرفه می کرد و جان می کند تا گلویش را از مرگی که همانجا پشت گلویش بود صاف کند.
حافظه پیرمرد خراب بود و گاه گاه یادش می رفت که ما همدیگر را می شناسیم. در اتاقم را می زد تا خودش را معرفی کند.
«سلام، اسم من فرانک والش است. همسایه ات هستم.»
مرتب همدیگر را می دیدیم ولی گفتن ش فایده ای نداشت. برای همین من هم هر بار خودم را معرفی می کردم: «راسل هَنِسن.»
«چی؟»
«هَنسن.»
«اسم ساده و خوبی است. اسم کوچکت را نفهمیدم.»
«راسل.»
«راسل؟ من یک شریک داشتم که اسمش راسل بود. تو کار بذر و این چیزها بودم. بذرهای گیاهی والینتر.» و بعد ساکت می شد. تا آنکه یاد چیزی می افتاد که هنوز در ذهنش تازه بود و فراموشش نکرده بود. «زنم پارسال مرد. پنجاه و سه سال با هم زندگی کردیم. وقتی همدم پنجاه و سه ساله ات را از دست می دهی معلوم است که چه می شود. آه. یک روزه فراموشش نمی کنی.»
ولی در حقیقت بیشتر از یک روز گذشته بود، یک سال هم بیشتر بود. زنش خیلی وقت بود که مرده بود. پیرمرد روز و سال را تشخیص نمی داد. او یک بازنشسته مستمری بگیر بود. هر وقت خوابش می گرفت می خوابید. یک بار نیمه شب در اتاق مرا زد و گفت: «شرمنده ام آقا. صدای شام خوردن تان را شنیدم. فکر کردم این مشروبش به دردتان می خورد. یکی برایم آورده ولی من به این آشغال ها لب نمی زنم.» بطری مشروبش یک بطری عتیقه بود که سال ها قبل باز شده بود و مشروبش سرکه شده بود. از او تشکر کردم، بطری را گرفتم ولی نگذاشتم بماند.
رادیویش شب ها وزوز می کرد و بعد ساعت پنج صبح می زد به آهنگ صبح گاهی. من صدای پیرمرد را می شنیدم که گیج و هول می گفت: چی؟ چی؟ ساعت چند است؟»
من آن همسایه را انتخاب نکرده بودم. ولی کاری به کارش نداشتم. پرفسور جِرارد دایکمن بر زندگی ام حکمرانی می کرد. آن مرد کوچک و سختگیر تحمل حماقت را نداشت. من جان می کندم که خودم را از چشمش نیندازم. وقتی در کلاس اسم یک متن را می آورد فوری می رفتم سراغش. با یک اشاره اش دل به دریا می زدم. دست و پا می زدم ولی شنا یاد می گرفتم. وقتی برای تحقیقم نقد نوشت و آخرش نوشت: «خیلی خوب»، دلم قرص شد، ولی اگر با همان دست خط خرچنگ قورباغه ای نارضایتی خود را پای برگه ام نوشته بود، دنیا روی سرم خراب می شد. چهار سال تمام دانشجویش بودم ولی هنوز محلم نمی گذاشت اول هر ترم اسمم را به زبان می آورد و بعد هیچ آشنایی نمی داد. هیچ نمی دانستم کجا ایستاده ام، و وقت هایی می شد که خودم را لابه لای کتاب ها خفه می کردم.
در برقراری ارتباطات انسانی درست مثل والش ناامید بودم. بعضی وقت ها پیرمرد به دردم می خورد.
در اتاقش را زدم، محکم، تا از میان وزوز رادیویش صدای در زدنم را بشنود. بالاخره درآمد که، «کیه؟»
در را که باز کرد یادش انداختم که همسایه اش هستم، راسل هَنسن.
«می دانم. آقای راسل هنسن هستی دیگر.»
اتاقش پُر از اسباب و اثاثیه یک عمر زندگی بود. یک ساعت پاندولی، یک کمد لباس چوب بلوطی، یک کتابخانه شیشه دار که داخلش یک دایره المعارف بریتانیکای جلد چرمی بود. چشم گیرتر از همه هم یک رادیو گرامافون بود که روی اخبار تنظیم شده بود.
تعارفم کرد بنشینم. دوباره قصه آمدنش به دیترویت را برایم تعریف کرد. با تازه عروسش، لوییز، با کشتی بُخار از بوفالو آمده بودند. کشتی پای یک صخره پهلو گرفت که بعدها یک قایق تفریحی آن را اشغال کرد. یک خانه دوبلکس در خیابان بیگلی اجاره کرد و شرکت بَذرهای والنیتر را راه انداخت.
می گفت همه لوییز را دوست داشتند. خیلی خوش قلب بود. این مقدمه داستانی بود که بارها برایم تعریف کرده بود. آنها جوان بودند. لوییز باردار بود. شغلش پُرچالش بود. ولی آینده خوبی داشت. همه چیز عالی بود جز مردک همسایه که حیاط پشتی خانه اش را کرده بود کارگاه و سر و صدای زیادی راه می انداخت ولی والش شکایتی نمی کرد. مردک لاغر مُردنی با جدیت تمام کار می کرد و سر و صدا به راه می انداخت. لوییز به شوهرش اصرار کرد با او حرف بزند.
«فرانک به او بگو نمی توانم بخوابم. بگو سر و صدایش همسایه ها را اذیت می کند.»
ولی والش به لوییز گفت که مرامش این است که زندگی خودت را بکن و بگذار مردم زندگی خودشان را بکنند و هیچ کاری نکرد تا آنکه یک شب آن قدر سر و صدا زیاد شد که قابل تحمل نبود. والش یک لباس خواب با نقش بوفالو روی پیژامایش پوشید و رفت بیرون. مردک در گاراژ بود و پشت ماشین تراشکاری کار می کرد. والش به او گفت:
«آقای عزیز کمی انصاف داشته باشید. من ساعت پنج صبح باید بروم سرِ کار و الان دَه و نیم شب است.»
مردک دست از کار کشید، پوزخندی زد و گفت: «گفتی دَه و نیم است؟ نَه، نمی خورد ده و نیم باشد. فقط خُل و چل ها ساعت ده و نیم شب با پیژاما می روند بیرون. تو خُل و چل نمی زنی.»
آقای والش که نمی خواست دردسر درست کند از کار مردک تعریف کرد و گفت اگر به خودش بود می گفت تا خروس خوان کار کند ولی زنش حامله است و کمی ناراحت است.
مردک پوست و استخوانی درآمد که، «بسیار خوب جناب، من خانم شما را می شناسم. اگر او می خواهد کار را تمام کنم باشد.» بعد دستگاه را خاموش کرده، دستکش هایش را درآورده، دستش را دراز کرده و گفته بود،
«اسم من هِنری فورد است از کارخانه ادیسون.»
«بله، بله. هنری فورد. تاریخی نیست مرد جوان؟»
او روی یک جور موتور درون سوز کار می کرده. آنها با هم دوست می شوند. نه فقط آنها، بلکه زن هنری، کلارا، و لوییز هم دوست جان جانی می شوند. همه لوییس را دوست داشتند. این آسان ترین کار دنیا بود. هنری می گفت، «تو زن نگرفتی. پِرنسس گرفتی. از سرت هم زیاد است.» آقای والش هم می گفت، «اینجا را دیگر باهات مخالفم.»
پیرمرد به فکر فرو رفت و گفت، «خدایا، وقتی همدم پنجاه و سه سالت را از دست می دهی، یک روزه فراموشش نمی کنی.»
یک بار در مورد دایره المعارف بریتانیکا از آقای والش سوال کردم. ویرایش یازدهمش بود. پرسیدم آن را از کجا آورده.
گفت، «یک فروشنده دوره گرد آمده بود در خانه مان . لوییز خانه بود. تازه بچه سقط کرده بود و دوباره حامله بود. ولی بعد از چند سال فهمیدیم بچه دار نمی شویم. او مکاتبات شرکت مرا انجام می داد. بهترین منشی عالم بود. با این حال آن کار، کار او نبود. فروشنده دوره گرد به او گفت خواندن دایره المعارف حالش را خوش می کند. یک جور تحصیلات است. ولی کی می خواست آن را بخواند؟ بیست و نُه جلد بود. من کتاب خوان نبودم. ما کاتالوگ بذر چاپ می کردیم. بزرگ ترین کاتالوگ ها در میدوست مال ما بود. ولی دایره المعارف دل لوییز را برد. آن فروشنده دوره گرد کارش را خوب بَلَد بود. با آن جنس گران چرا باید زیر آبی می رفت؟»
آقای والش دایره المعارف جلد چرمی را می خرد نه جلد پارچه ای. آن هم نه در قطع جیبی، بلکه در قطع وزیری و عالی. برای مدت ها وقتی لوییز از شرکت برمی گشت و شام درست می کرد می نشست پای دایره المعارف و نقشه های کوچکش را باز می کرد و مثلاً میشیگان را سیاحت می کرد. در سال ۱۹۰۰ نود درصد جمعیت ایالت میشیگان سفید پوست بودند، پانزده هزار نفر سیاه پوست و شش هزار سرخپوست و درست نُه ژاپنی. ایالت میشیگان بیشترین نعنای وحشی ایالات متحده را تولید می کرد.
«می دانستی راس؟»
او آماری را که لوییز برایش خوانده بود هرگز فراموش نکرده بود.
ولی لوییز بعد از مدتی از صرافت خواندن دایره المعارف افتاد. آن کتاب چیزی نبود که انتظارش را داشت. سال ۱۹۳۰ شرکت بذر والینتر ورشکست شد. لوییز فروشنده شد و والش هم در بریگز بادی وُرک حسابدار شد.
آنها هیچ وقت صاحب خانه نشدند. در بر و بروی کار شرکت والنیتر می توانستند خانه بخرند ولی بدون بچه خانه به چه کارشان می آمد. تا آخر هم آپارتمان های بزرگ و شیک اجاره می کردند. حالا یک اتاق برایش کافی بود. او یک صاحبخانه نازنین داشت و چند همسایه خوب.
ولی وای از روزی که مونس پنجاه و سه سالت را از دست بدهی.
خانم تاچلر هر هفته ناچار بود پرداخت اجاره را به یاد پیرمرد بیندازد. او هنوز لهجه آلمانی ش را حفظ کرده بود و مثال یک گروهبان پروسی با والش حرف می زد. صدایش را می شنیدم که قوانین را با لحن خاصی برای والش تکرار می کرد. دوشنبه به دوشنبه باید اجاره اتاقش را می داد. بعد از حمام باید وان را تمیز می کرد. هر مستاجر مسئول اتاق خودش بود. او مسئول راهروها و حمام بود. موسیقی بلند قدغن بود. مهمانی دادن های پر سر و صدا قدغن بود. همه تماس ها در دفترچه ای کنار تلفن ثبت می شد. هزینه مصرف بیش از حد برق و گاز روی اجاره خانه کشیده می شد.
این قوانین روی برگه سبزی دست نویس شده و بالای تلفن نصب شده بود. خانم تاچلر می گفت برای صراحتش از کسی عذرخواهی نمی کند. آن منطقه منطقه آبادی نبود و او می خواست قلعه اش را حفظ کند. دائم چشمش به والش بود. گوش پیرمرد سنگین بود و حافظه درست و درمانی نداشت. خانم تاچلر فریادزنان با او حرف می زد. پاکوبان از پله ها بالا می آمد.
«آقای والش؟ آقای والش؟» و بعد محکم در می زد و داخل می شد. من از پشت دیوار صدایش را واضح می شنیدم. «باید درپوش توالت را بردارید. همسایه هایتان شکایت دارند.» من که شکایتی نکرده بودم مطمئنم بتی مک کارتی هم شکایتی نکرده بود. «توالت را کثیف می کنی زمین را کثیف می کنی. وان را هم تمیز نمی کنی.»
والش شرمنده شد و گفت؛ «متاسفم.» ولی تاسف کافی نبود. دوباره گفت، متاسفم، خانم.» خانم تاچلر درست زیر اتاق والش زندگی می کرد. وقتی شب ها صدای قدم رو کردن پیرمرد یا نفیر رادیویش را می شنید به راهرو می دوید، نرده را می چسبید و فریاد می زد، «آرام!» بعد می رفت طبقه بالا تا چهره به چهره پیرمرد را ادب کند.
خانم تاچلر مرا استاد صدا می زد. چندبار حرفش را اصلاح کردم و گفتم من دانشجو هستم، نه استاد. شاید فکر می کرد اگر یک استاد در پانسیونش زندگی کند خانه اش از دست پیشروی کلیمیان در امان می ماند.
به والش هشدار داد، «استاد دارد مطالعه می کند. احتیاج به آرامش دارد.»
من گفتم پیرمرد اذیت و آزاری برای من ندارد. «پیری شتری است که در خانه همه ما می خوابد، خانم تاچلر.»
او گفت، «آه. شما از پیری چه می دانید؟ توی کتاب ها یادتان داد ه اند؟ به خیال تان رسیده من صاحب خانه بی رحمی هستم ولی می دانستید سه ماه اجاره پیرمرد عقب افتاده؟ حقوق بازنشستگی اش نمی آید. من عوضش مکاتبه کردم و گفتند چک می فرستند. شاید بفرستند. شاید هم نه. ولی صورت حساب های من را حتماً می فرستند.»
پنج سال بود آقای والش آنجا بود. بعد از مرگ زنش آنجا آمده بود. همیشه می گفت زنش پارسال مرده ولی حافظه اش قاطی کرده بود. پیرمرد هیچ کس را نداشت. ولی برای خانم تاچلر که بود؟
قوم و خویش که نبود. خانم تاچلر می دانست پیر شدن لطفی ندارد. خیلی بهتر از من می دانست که چه آخر و عاقبتی منتظر همه ماست. داشت خودش را برای آن روزهایش آماده می کرد. کار را با سنگ دلی شروع کرده بود. اگر پیرمرد اجاره اش را نمی داد ـ بیرون ! اگر همان طور همسایه ها را آزار می داد باید جُل و پلاسش را جمع می کرد می رفت.
والش معمولاً می دانست چه جور دل خانم تاچلر را به دست بیاورد. وقتی خانم تاچلر پایکوبان می آمد طبقه بالا تا تهدیدهایش را رودررو به زبان بیاورد، او کوتاه می آمد. می گفت متاسفم، متاسفم. و وقتی خانم تاچلر آرام می شد یادش می انداخت که لوییز هم رگ و ریشه آلمانی داشت. اصرار می کرد بنشیند تا آواز لوییز را که به زبان آلمانی خوانده بود برایش پخش کند. آن آواز همیشه خانم تاچلر را تحت تاثیر قرار می داد. به پیرمرد اصرار می کرد هوش و حواسش را جمع کند، وگرنه حال و روزش بدتر می شد.
«نگران نباشید خانم تاچلر. من خوبم. شما نگران نباشید.»
گاهی مرا به اتاقش می برد تا صفحه هایش را بشنوم. صدا را زیاد می کرد و گوشش را به بلندگو می چسباند. می گفت، «معقول آن روزها می دانستند چه جور ترانه بگویند.»
بتی مک کارتی هم در طبقه ما بود. اتاقش آن طرف سالن بود. مستاجر جدید بود. دانشجوی هنرهای نمایشی دانشگاه وِین بود. شب ها در کافه کار می کرد. چاق و سرزنده بود و از بخت خوش من بیشتر سر کار بود تا در پانسیون. همیشه عجله داشت. بدو بدو می آمد و می رفت و موجی پشت سرش به جا می گذاشت کفش پاشنه بلندش تلق تلق روی پله های سنگی بیرون صدا می کرد. تق تق از پله های چوبی داخل خانه بالا می آمد. وقتی به اولین پاگرد می رسید تلفن زنگ می زد و او با عجله خودش را می رساند و حرف می زد.
بعد دوباره بدو بدو. صدایش را از آن سمت سالن می شنیدم. و وقتی بالاخره در را می کوبید و می رفت (و خانم تاچلر عربده می کشید که، «در و پیکر را نکوب!») و والش آن لحظه رام و آرام بود، من دوباره یاد تعهداتم به پرفسور دایکمن می افتادم. چیز دیگری از دنیا نمی خواستم.
***
دایکمن بی رحمانه کلاس هایش را هَرَس کرد و از اقبال بلندم من را نگه داشت. اگر پیش شرط های لازم را نداشتید یک متاسفم می گفت و تمام. اگر با آمادگی کامل سر کلاس حاضر نمی شدید به شما پیشنهاد می کرد آن درس را حذف کنید. اگر وفادار بودید ولی آینده درخشانی نداشتید، بزرگ مَنِشانه به شما می فهماند که اصرار نکنید. ولی اگر مثل من سماجت به خرج می دادید، کُل زندگی تان می شد هومر و گوته.
سال آخر دوره کارشناسی بود که به خودم جرات دادم به او نزدیک شوم. از او خواستم استاد راهنمای پایان نامه ام شود. باید زودتر با او مشورت می کردم. صبر کردم تا خودش انتخابم کند، ولی نکرد. نمی توانستم مصاحبه را عقب بیندازم، برای همین وقت ملاقات گرفتم.
دایکمن مرد ریز اندامی بود با انحرافی در ستون فقرات که یازده درجه به سمت راست متمایل شده بود. آن انحراف دست مایه خوبی برای کنایه زدن بود.
«دنبال چه هستید آقای هَنِسن؟»
یک شغل دانشگاهی می خواستم.
«ولی قطعاً نَه در رشته فلسفه.»
فکر می کرد خیلی مُزخرف است؟ می دانستم که برای آن آرزو زیادی جوان بودم. ولی امیدم به آینده بود.
«امیدوارید... نگاه خارج از مرکزش لحظه ای به من دوخته شد ولی تاکیدش را به لحن کنایه آمیزش بخشید. «آقای هنسن ناچارم از این خواست منصرف تان کنم. مسئولیت خطیری را به من تحمیل می کنید.»
«چطور، قربان؟»
شکی نبود که من با استعداد بودم. او نوشته هایم را دوست داشت. احتمالاً معلم بی نقصی می شدم. «ولی با چه هدفی آقای هنسن؟ در ازایش منتظر چه هستید؟» افتخار؟ ولی چه کسی به من افتخار می کرد؟ شاگردانم که از زندگی ام می رفتند. دانشگاه هم همان احترامی را برای یک استاد می گذاشت که صاحب خانه به مستاجرانش. پس چه عایدم می شد؟
نشست و برخاست با اهل علم؟ تمام امید و آرزویم همین بود؟ همکاران کله گنده ای پیدا می کردم، بالادست های پولکی، دانشجویان کودن. دنبال یک درآمد مامانی بودم؟ وظیفه دایکمن بود که فلسفه را از سرم بیندازد و مرا به سمت تجارت راهنمایی کند. دلال ماشین یا معاملات ملکی شدن بهتر از فیلسوف شدن بود.
گفتم من فقط حُسن نظر شما را می خواهم. همان برایم کافی بود.
«عقلت درست کار می کند، اقای هنسن؟ نمی دانی من به چه مشهورم؟ سخت گیری. بیشتر پایان نامه ها را رد می کنم. اگر با استادهای دیگر کار کنی خیلی راحت تری.» اگر برای کار با او اصرار می کردم، عملکردم را ارتقا می داد. هیچ چیز را سَر سَری قبول نمی کرد. هیچ مطلب بی اساسی از نظارتش جان سالم به در نمی برد.
من می خواستم قد بکشم و او کسی بود که می توانست کمکم کند. هیچ کس را قبول نمی کردم جز پرفسور دایکمن.
آن وقت بود که به اسم کوچک صدایم کرد، «موضوعت چیه؟ راسل؟»
«رویای شیطانِ دکارت.»
صد البته به رویاهای مشهور دکارت که بر مراقباتش مقدم بودند آشنا بودم. نبودم؟
چرا؟ بودم.
رویای شیطانی در کار نبود.
به شیطانی اشاره کردم که دکارت ما را به دیدن رویایش دعوت کرده بود. همان ویرانگر جهان مادی.
زیاد به آن موضوع پرداخته نشده بود؟ حرف تازه ای داشتم؟
گفت بعداً در موردش صحبت می کنیم قبول کرد راهنمایی ام را به عهده بگیرد.
دعوتم کرد جمعه شب ها به خانه اش بروم. چند نفر از دانشجویانش آنجا جمع بودند. «باید از خیلی از برنامه های دلخواهت بگذری. مَردش هستی؟»
از خدایم بود. از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم. به این ترتیب به حلقه دایکمن ملحق شدم.
شش نفر بودیم، همه دانشجوهای سال آخر، همه پسر. جوان ترین و بی سوادترین شان من بودم. جمعه شب ها شام خانه دایکمن جمع می شدیم. سر شام بحث می کردیم و دایکمن هم چند ساعتی راهنمایی مان می کرد.
برایش کتاب می خواندیم، به همان روش کنایه آمیز خودش. شاید بدنم هم داشت کمی به راست خَم می شد.
جمعه شب ها اتاق لخت و عور و کپک زده ام، سرفه های والش و تق تق پاشنه های کفش بتی را ترک می کردم و وارد دنیای جدی آپارتمان دایکمن می شدم. دایکمن وارث یک کارخانه تولید اجاق بود و پولش از پارو بالا می رفت. ساختمان شان یک دربان یونیفورم پوش داشت. با یک آسانسور خوشگل مامانی به طبقه پنجم می رفتم. آپارتمانش پُر بود از اثاثیه قدیمی. کمدهای چوبی قرن هجدهمی، گنجه های کت و گنده، میزهای رویه چرمی، آباژورهای سایبان ابریشمی منگوله دار. همه چیز با چنان دقتی چیده شده بود که از سلیقه صاحبش خبر می داد. نَه زنی در کار بود، نه مادری و نه طراح داخلی ی، فقط شخص خود دایکمن. بعضی از دیوارها نقاشی شده بود. یک اتاق به نقاشی های شرقی اختصاص داشت و بقیه قسمت ها به کارهای رامبراند و هنرمندان ایتالیایی و نقاشان معاصر فرانسوی.
با دقت شام درست می کرد. خودش کم می خورد. بیشتر از سر نظم غذا می خورد تا از روی اشتها.
یک شب رفت توی نخ یکی از دانشجوها. اسم طرف جولز وینسنتی بود. هیکل درشتی داشت. جولز داشت از خجالت شکمش درمی آمد چند برش بزرگ پنکیک را با تامل می جوید و فرو می داد. دایکمن از او پرسید، «شیرینی دوست داری؟»
وینسنتی گفت، «اسیرشم.»
بعد دایکمن زل زد به شیرینی ها و وینسنتی دست از خوردن کشید. آیا دنیا می توانست با کیک و چای شروع بشود؟ یا کلوچه و قهوه؟ دایکمن فکر نمی کرد. شکر غذای متفکری نبود. حَظّ ش آنی و زودگذر بود. غذاهایی که با شکر تهیه می شدند خطر پوسیدگی را زیاد می کردند و همه فکر آدم خوردن بیشتر بود. ولی غذاهای فرانسوی و چینی جنبه متافیزیکی هم داشتند. هدف آنها فقط حَظّ بردن ذائقه نبود، ادب کردن آن بود. سس غذاها ذائقه را یاد مرگ می انداختند، مرگ آنچه هضم می شد و مرگ ماشینی که می جَوید ـ دندان ها، زبان، کام.
«در عالم بی خیالی بچگی، فکر می کنیم جز بهشت شیرینی دنیایی وجود ندارد. ولی وقتی بزرگ می شویم، آقای وینسنتی، مرگ مان را مَز مَزه می کنیم و اشتهایمان بالغ می شود. ما روی تِرِدمیل عُمر و زوال هستیم و اگر عاقل بشویم دوباره به شکر برنمی گردیم.»
دایکمن نیازهای بدنش را تربیت کرده بود. ضرورت هایی مثل خوردن را به ممارستی هنرمندانه تبدیل کرده بود. با وسواس لباس می پوشید، هیچ تلاش نمی کرد قوزش را پنهان کند، بلکه می خواست بی اهمیت بنظر برسد. او قصد داشت نشان بدهد نویسنده خودش است نه نتیجه جبر زمانه. بدون لباس های شیک و مرتبش مثل یک حلزون جدا مانده از لاکش بنظر می رسید، ولی نمی گذاشت آن طور بشود. حواسش کاملاً جمع بود. ما را به اسم کوچک صدا می کرد، ولی ما فکرش را هم نمی کردیم که جرارد صدایش کنیم. همیشه یا قربان می گفتیم یا پرفسور.
پرهیزهایش بر ذات دوست داشتنی اش نقابی کشیده بود که در حلقه دایکمن آن را کنار می زد.
یک بار شروع کرد به خواندنِ فاوست(۲) . بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بود. می لرزید. صدایش به سختی شنیده می شد. نمی توانست ادامه بدهد. فقط ما شش نفر شاهد آن وضع بودیم، ولی ما شش نفر ملک طلقش بودیم. مکث کرد، چشمانش را بست و بعد دَوید سمت سازش.
همان طور که می زد جلو و عقب می رفت. آواز گِرِچن(۳) را به زبان آلمانی خواند.
صدای زیر پُر اوجی داشت. صدایش را که رها کرد من اول خجالت کشیدم. چه نظری در مورد خودش داشت؟ از قصه گرچن دوباره سراغ فاست رفت. شیطان در مورد فاست می گوید، «او تو را بس طور عَجَب عبادت می کند.»
او از گرند رپیدز آمده بود. رگ و ریشه آلمانی داشت ولی مرام آلمانی نَه. با این حال برگذشته مویه می کرد و به آینده امیدی نداشت. چهارچوب درس هایش از این قرار بود: ما به جبر در چنبر تاریخ زندگی می کنیم، موقعیت و و ظایف مان ناگزیر تثبیت مان می کنند و محکوم به ادامه تقدیر پدران مان هستیم. گذشته در شخصیت و زبان مان رسوب کرده: آخر زیر سقف آسمان هیچ چیزی تازه ای وجود ندارد. ولی نخبه ها از طریق هنر خودشان را رها می کنند.
مِفیستوی گوژ پشت ما، پای ما را به انستیتوی هنر دیترویت باز کرد، مایی که حاضر بودیم همه جا برویم تا چشم و گوشمان باز شود. یک بار جلوی تابلویی از ماندرین(۴) ایستاد، عصایش را زیر بغلش زد و حرکات غریبی مثل رقص هندی انجام داد. یک بُر نوجوان که داشتند رد می شدند هر و کر راه انداختند. نگهبان موزه آمد سمت مان. استاد کوچولوی ناقلایمان، با آن بدن کج و کوله بال بال زد، پاهایش را به زمین کشید و در جواب ماندرین رقصید. داشت مقررات مُتحجّری را که معتقد بود هنر یعنی نقاشی های زندانی در قاب، به هیچ می گرفت.
«من دارم به نیروی این نقاشی جواب می دهم. رابطه میان خط و رنگ در وجود من است. آن فشار را حس می کنم. در وجود من حل می شود. من هارمونی ماندرین را در خودم حس می کنم. جایی که گرم است، من هم گرم می شوم. آنجا که خطی ضخیم می شود، من هم ضخیم می شوم. آن ضخامت را حس می کنم.»
ناگهان حرکتی کرد که عصایش افتاد. دستانش خطوط ماندرین را تقلید کردند. قدم هایش با شدت رنگ هماهنگ بود. به هر و کر دیگران محل نگذاشت. نمی گذاشت خجالت بکشیم. نگهبان موزه که دید ایشان پرفسور دایکمن هستند غلاف کرد.
«وقتی با یک اثر هنری روبرو می شوید باید آن را تجربه کنید نه اینکه قضاوتش کنید. خطر کنید. اگر لازم شد حماقت کنید.»
من با این جلسات خیلی هیجان زده می شدم. جهان معمولی روشن و متفاوت بنظرم می رسید.
آیا آن تصویر روشن ارزش فداکاری را نداشت؟ حتی قربانی کردن خانواده ات را؟ حتی معشوقه ای مثل گرچن را؟ ولی دایکمن معشوقه ای نداشت. او شاهکارهای نقاشی ش را داشت و بالاتر از همه کتابخانه اش را.
یک سالن بزرگ را به مخزن کتاب تبدیل کرده بود. یک قوس صد و هشتاد درجه ای به فلسفه اختصاص داشت. یک قسمت بزرگ آثار کلاسیک را چیده بود. مجموعه های جلد چرمی و کتاب های هنری قطور. طبقه وسط بالای میز تحریرش دایره المعارف بریتانیکا بود، ویرایش یازدهم.
من گفتم همسایه ام آن مجموعه را دارد.
دایکمن گفت آن مجموعه یکی از بزرگ ترین دستاوردهای بشر است. دانشمندان بسیاری دور هم جمع شده بودند و مثل یک کنسرت طوری عمل کرده بودند که گویی یک نویسنده واحد با دیدگاهی واحد و صدایی واحد آن اثر را خلق کرده. آن صدا یک طرح جهانی ارائه می کرد، طومار تاریخ را باز می کرد و هدف مشخصی داشت. آیا نیازی برای روزآمد کردن بود؟ همه چیزهایی را که از سال ۱۹۱۱ اتفاق افتاده بود می شد حدس زد. هیچ چیزی تازه ای نبود؟ معیار حوادث تغییر کرده بود. وگرنه ویرایش یازدهم کافی بود.
از آپارتمان دایکمن که طبقه پنجم بود من می توانستم کانادا را آن طرف رودخانه دیترویت ببینم. در آن ارتفاع وقتی پنجره ها بسته بود صدای ترافیک شهر را نمی شنیدیم. جیک همسایه ها هم در نمی آمد. وقتی دایکمن سروقت پیانویش می رفت و قطعه ای از موتزارت را می زد، همه فکر و خیال های عالم پر می کشید و می رفت.
من صبح هایم را در انبار برنت فراموش می کردم و صدای مرگ را در گلوی فرانک والش.
ولی بالاخره باید با آسانسور می رفتم پایین و وارد خیابان سرد می شدم و بعد به جهان مبتذل پانسیون خانم تاچلر قدم می گذاشتم.
***
یک شب که داشتم از خانه دایکمن برمی گشتم ترافیک سنگین بود. در تقاطع وودوارد و وَرِن غُلغله بود و صدای بوق ها به هوا حالا چه کسی آن وسط بود؟ فرانک والش. به جای آنکه از خیابان رد بشود سَفیل و سرگردان این طرف و آن طرف می رفت راننده ها ایستاده بودند تا پیرمرد مسیرش را پیدا کند.
آنها که نمی توانستند ببینند چه خبر است دست شان را گذاشته بودند روی بوق و برنمی داشتند. من پیرمرد را بردم به پیاده رو. لباسش مناسب سرمای زمستان نبود. ژاکت تابستانی پوشیده بود. آن قدر گیج بود که مرا نشناخت.
گفتم، «راس هَنسن هستم. همسایه ات.»
دستم را گرفت و پرسید، «راس! وحشتناک است. ماشینم را گم کرده ام.»
نمی دانستم ماشین دارد.
«یک پلای موت کوپه دو نفره سال ۱۹۴۰ است. گُم شدنی نیست. سبز پررنگ است با تودوزی سفید. قدیمی است ولی هیچ وقت مرا لنگ نگذاشته. انگار گمش کرده ام.» نگو رفته بوده به خواربار فروشی محل. ماشینش را آن گوشه کنار پارک کرده و بعد یادش رفته سوارش بشود و پیاده برگشته خانه، به رادیویش گوش کرده، یک کنسرو سوپ خورده و چرتش گرفته. بعد یک دفعه از خواب پریده و یاد ماشینش افتاده. نتوانسته بود پیدایش کند. می ترسید دزدیده باشندش. در خیابان ها سرگردان شده بود. «شاید دزدیده باشندش.»
«سوئیچ روی ماشین است؟»
جیب هایش را گشت. ناامید دستانش را بیرون آورد و تکان داد. «نیست، راس.»
گفتم باید خانم تاچلر را بیدار کنیم. التماس کرد این کار را نکنیم. ولی او نمی توانست گواهینامه و کارت ماشینش را پیدا کند. شاید خانم تاچلر چیزی می دانست.
«زن بیچاره را زابه راه نکن. یک کم بعد صبح می شود.»
ولی خانم تاچلر بیدار بود و من با وجود التماس های پیرمرد در زدم. خانم مو نارنجی با لباس خوابی بر تن و لب و لوچه آویزان آمد دم در.
«دیوانه شده ای آقای والش. شما سه سال است ماشین نداری گواهینامه ات را هم گرفته اند.» خانم تاچلر برایم تعریف کرد که پیرمرد چندبار تصادف می کند. پشت سر هم. از پشت می زند، از جلو می زند، از بغل می زند تا یک قدم رانندگی کند. بعد رو به آقای والش گفت، «تازه می گویی پلای موت داشتی. بیوک بود. از این ماشین بزرگ ها. یادت نمی آید؟ گواهینامه ات را گرفتند و تو هم ماشینت را به آن نقاش ساختمان روسی که طبقه سوم زندگی می کرد فروختی. اسمش جورجی بود. تو را به خدا جورجی را هم یادت نمی آید؟»
«همان که اسم زنش ماشا بود؟»
«آره، ماشا. تو بیوکت را به او فروختی. حتماً وقتی زنت زنده بود پلای موت داشتی. آقای والش تو حافظه ات را از دست دادی. استاد را مجبور کردی بی خود و بی جهت خیابان ها را بالا و پایین کند.»
«آه، ببخشید... ببخشید.» احتمالاً پیرمرد خواب دیده بوده. از خواب پریده و فکر کرده رفته فروشگاه و ماشینش را در خیابان جا گذاشته. هول هولکی لباس پوشیده، از خانه زده بیرون و دیده جا تر است و بچه نیست. او ماشین را به مستاجر روس فروخته بود. جورجی. ولی پاک فراموش کرده بود. یعنی همه چیز یک خواب بود؟ خیلی واضح بود. خیلی مطمئن بود. بیوک نه پلای موت؟ یعنی پلای موت مربوط به چندین و چند سال قبل بود؟
قبل از سحر آمد در اتاقم و بیدارم کرد. «راس، یک چیزی شده. من مطمئنم پلای موت را بیرون فروشگاه پارک کردم. همان جاست، می دانم.»
ولی خیلی زود رفت توی خودش. حتی خاطرات هم سر حال نگه ش نمی داشت. یک هفته بعد صدای گریه اش را از سالن شنیدم. فریاد زد، «نَه. آه، نه.» من را که دید خودش را جمع کرد. پیژاما پایش بود. از وسط راهرو یک رد تا در اتاقش کشیده شده بود فرش گند و کثافت شده بود. ردش بوی مرگ می داد. بوی وحشتناکی بود. غُرید، «شرمنده... شرمنده.» بعد زد زیر گریه و رفت به اتاقش.
در اتاقش را زدم. «اشکالی ندارد آقای والش. برای همه پیش می آید. بیا کمکت کنم خودت را تمیز کنی.»
وارد اتاقش شدم. پاچه های پیژامایش تا قوزک پایش بود. التماس کرد بروم.
«برای همه پیش می آید. قبل از اینکه شست خانم تاچلر خبردار بشود همه چیر را راست و ریست می کنیم.»
«خواهش می کنم... خواهش می کنم!»
خم شدم تا پاچه پیژامایش را بگیرم. سعی کرد نگذارد.
«دلیلی ندارد شرمنده بشوی.» ولی هزار دلیل برای شرمندگی وجود داشت و من سعی می کردم صدایم لحن انزجار نداشته باشد. پاچه های پیژامایش را دادم بالا.
مویه کرد، «گم شدم.»
متصل به او اطمنیان می دادم که برای همه پیش می آید.
بردمش به حمام و وان را پر کردم. پاهایش کثیف شده بود. کمک کردم برود داخل وان. حرف می زدم تا ناراحت نشود. «چیزی نیست. آن قدرها هم ناجور نیست.» و واقعاً هم همان که شروع کردم به کار همه لکه ها از بین رفت.
دست و پایش بزرگ بنظر می رسید چون باقی بدنش پوست و استخوان بود. تکیه داد به شانه من. کمرش را چسبیدم و با حواله ای که روی میله آویزان بود و احتمالاً حوله بتی مک کارتی بود، تنش را تمیز کردم. آب وان را خالی کردم، و دوباره پُرش کردم. گفتم همانجا داخل وان بنشیند و استراحت کند تا من راهرو را تمیز کنم.
رفتم طبقه پایین تا زیر راه پلکان دنبال زمین شور و سطل بگردم.
خانم تاچلر سر و صدایم را شنید و آمد بیرون. گفتم اتفاقی پیش آمده.
«چه اتفاقی؟»
«آقای والش راه دستشویی را گم کرده بود.»
خانم تاچلر دوید طبقه بالا. نفیرش را شنیدم که، «گم شده بودی؟
از اتاقت تا دستشویی؟»
«گم شده بودم.» «فکر کرده بود در یک خانه دیگر است. یک زمان دیگر، کاملاً قاطی کرده بود. همین جا فکر کرده گم شده است.»
«دیگر گُم نمی شوی. می برندت آسایشگاه روانی!» و به کثافت فرش نگاه کرد. به والش گفت دارد روی یخ راه می رود. حواسش را جمع نکند کارش تمام است. «می فهمی؟ می شنوی چه می گویم؟»
«گم شده بودم.»
«اَه. فایده ندارد.»
من گفتم زمین را تمیز می کنم.
«خودت را توی دردسر نینداز آقای هَنسن. این پیرمرد که دیگر درست نمی شود.»
گفتم سخت نگیرد. پیرمرد فقط قاطی کرده بود.
«قاطی کرده بود؟ فقط؟ او هیچ چیزی ندارد. هیچ کس و کاری ندارد. جایش توی آسایشگاه روانی است.»
دور پیرمرد حوله پیچیدم و با هم بردیمش به اتاقش. خانم تاچلر اصرار کرد به اتاقم برگردم. ولی خودش تا نیمه شب داشت می رُفت و می شُست و تمیز می کرد. صدای زمین شور و سطل و غرغرهایش را از راهرو می شنیدم. دیروقت بود که بتی مک کارتی از کافه برگشت و در اتاقم را زد.
«دیدم چراغت روشن است. گوش کن. آقای والش دارد گریه می کند.»
داستان را برایش تعریف کردم.
«وای، پیرمرد بیچاره.»
بعد رفت در اتاق والش را زد ولی او جواب نداد. بتی زبان ریخت که پیرمرد در را باز کند. «چیزی نمی خواهی؟ گرسنه ات نیست؟ شرط می بندم شام نخورده ای.»
«خواهش می کنم. زحمت نکشید. من خوبم.»
«عیبی ندارد. یک فروشگاه شبانه روزی چند ساختمان آن طرف تر هست.»
پیرمرد نمی خواست، صدای گریه اش را بشنویم. می خواست بدون دردسر درست کردن برای این و آن مرگش را قورت بدهد ولی عزم برای دل و جرات را یادش نمی آمد.
بتی یک رستوران چینی می شناخت که باز بود. برای پیرمرد سوپ گرفت و آورد. «خوشمزه است. بخوری بهتر می شوی.»
چند روز بعد که به اتاقش رفتیم سوپ همان طور دست نخورده باقی مانده بود.
***
بتی مک کارتی پیشنهاد داد همه جمع بشویم و برای آقای والش فکری بکنیم. رفتیم طبقه پایین تا خانم تاچلر را ببینیم. او تازه غذایش را تمام کرده بود و هنوز پیش بندش تن اش بود. اتاقش بوی پیاز و مرغ می داد.
«یک فکری بکنیم؟ چه فکری؟»
بتی گفت، «پیرمرد کمک می خواهد. می توانیم به غذایش برسیم. به نظافت لباس ها و حمامش برسیم...»
«یعنی باید تر و خشکش کنیم؟ مثل لَلِه بچه؟»
«منظور من این نبود.»
«پرستارهای بچه پاره وقتند. پدر مادرها بالا سرشان هستند. حق و حقوق شان را می دهند. حتی با ماشین خودشان آنها را به خانه می رسانند. من را کی می رساند خانه، سرکار خانم مک کارتی؟»
«منظور من این نبود.»
«حتی اگر عضوی از خانواده خودم بودم من با او به مشکل می خوردم. آن قدر کار دارم که وقت برای پرستاری و لَلِه گی ندارم. شاید خودت بتوانی خیرات مَبّرات کنی.»
«من این کار را کار خیر نمی دانم.»
«پس چی؟ برای کسی وقت می گذاری که هیچ نسبتی با تو ندارد؟»
«بالاخره که آدم است، خانم تاچلر.»
«خوب من هم آدمم. از من هم مراقبت می کنی؟»
«امیدوارم برای شما هم کسی پیدا بشود.»
«چشمم آب نمی خورد. خودم باید از خودم مراقبت کنم.»
من پیشنهاد دادم فعلاً بصورت موقت مراقبش باشیم تا بگردیم قوم و خویش هایش را پیدا کنیم.
«فکر کردید من دنبال کس و کارش نگشتم؟ هیچ کس را ندارد. یکّه و یالقوز است. من به او هشدار داده بودم ـ شما که شاهد بودید استاد ـ گفته بودم باید هوش و حواسش را جمع کند وگرنه...»
بتی گفت می تواند قبل از آنکه برود سرِ کار برایش غذا ببرد.
«بگو ببینم، چد وقت می توانی این کار را بکنی؟ فوقش یک هفته. بیشتر از آن من نمی توانم.»
«شما هیچ احساسی به او ندارید، خانم تاچلر؟»
«احساس داشتم. زیاد هم داشتم. ولی احساسات مفت نمی ارزند.» صبح به اتاق پیرمرد رفتم.
کنسرو سوپ باز نشده روی میزش بود.
پرسیدم صبحانه می خواهد.
سرش را تکان داد.
آب پرتقالی؟ قهوه ای؟
سرش را تکان داد.
نان تُست؟
جواب نداد.
روی صندلی چوبی نشسته بود.
«می خواهی روزنامه صبح را برایت بخوانم؟»
سرش را تکان داد.
«می خواهی یک چیزی از دایره المعارف برایت بخوانم؟»
سر تکان داد.
فقط صفحات جلد هجدهم کنده شده بود، از MED تا MUM. آمار میشیگان بود. لوییز خوانده بود و فهمیده بود در آن ایالت نعناع خیز، نُه ژاپنی بی کس و کار وجود دارند.
نقشه میشیگان را بیرون کشیدم و باز کردم.
عینک آقای والش را برایش آوردم. انگشتم را از دریاچه اِری و رودخانه میشیگان تا دریاچه سنت کِلِر کشیدم. از بالای دریاچه هارون رد شدم تا به دریاچه میشیگان رسیدم. در راه شیکاگو، رد ساحل را گرفتیم. من اسم شهرها و جزیره ها را می گفتم.
آقای والش بعد از من تکرار کرد، «لیلند.»
«لیلند را می شناسی؟»
با صدایی گرفته و خش دار حرف می زد. «یک تابستان لیلند بودیم. یک خانواده سرخپوست آنجا بودند. پوتا واتومی. اسم یکی شان آرچی بود. برایمان ماهی سفید می آورد. با آنها مثل رنگین پوست ها رفتار می کردند.»
من به پیرمرد آب پرتقال و نان تُست و موز دادم و او با اشتها خورد.
صفحات PoL تا REE را باز کردم و با کارد میوه خوری بریدم.
«پوتاواتومی»، واژه ای مشتق از لغتی سرخپوستی به معنای آتش افروز. طایفه آلگونکوییان. ساکن جنوب میشیگان. در جنگ با طایفه ایروکوییز با فرانسوی ها متحد شدند و در توطئه پونتیاک شرکت کردند. پونتیاک. سرکرده اُتاواز که در هفت می ۱۷۶۳، سعی کرد دژ دیترویت را اشغال کند ولی شکست خورد. با این حال تا سی اکتبر دژ را محاصره کرد.
شهر پونتیاک که به یاد او به این نام نام گذاری شده مرکز استان اُکلندِ میشیگان است و ۲۶ مایل با دیترویت فاصله دارد.
آسایشگاه بیماران روانی شرق میشیگان در شهر پونتیاک واقع است و مساحتی بالغ بر ۵۰۰ هکتار دارد.

ماشین ها
سال ۱۹۱۰ جمع کل در انگلستان ۰۰۰/ ۱۸۳ دستگاه. در فرانسه ۰۰۰/ ۴۶ دستگاه و در آلمان ۰۰۰/ ۴۲ دستگاه بیشترین خودروها متعلق است به ایالات متحده با ۰۰۰/ ۲۲۵ دستگاه.
آقای والش گفت، «هنری پیر. هنری پیر عزیز. هیچ کس هنک صدایش نمی کرد.»
در سال ۱۹۱۰ حرفی از فورد نبود. اختراع موتورهای درون سوز را به یک آلمانی نسبت دادند به نام گوتلیب دایملر.
«هنری در گاراژ خانه اش روی موتورهای درون سوز کار می کرد. برای کارخانه روشنایی ادیسون کار می کرد.»
صفحات DEM تا EDW را باز کردم و دیترویت را آوردم. تاسیس در ۱۷۰۱ توسط آنتوان دِلاموت کادیلاک. کادیلاک ۲۴ جولای همراه ۱۶۰۰ نفر به دیترویت می آید. آنها فوراً یک دژ چوبی می سازندکه امروز جنوب خیابان جفرسون است. کادیلاک آنجا را به یاد وزیر مستعمرات فرانسه دژ پونت چارترین نامید.
***
بتی آمد در اتاقم و گفت شب دیر می آید. من هم گفتم عجله نکند. پیرمرد دوباره به عالم هپروت رفته بود.
«یک چیزی برایش می آورم بخورد.»
گفتم، «فقط سوپ چینی نیاور. به اندازه کافی دارد.»
غروب قبل از آنکه به خانه دایکمن بروم باز به او سر زدم. روی صندلی اش نشسته بود. رادیو گوش می کرد و سر تکان می داد.

نظرات کاربران درباره کتاب ویرایش یازدهم