فیدیبو نماینده قانونی انتشارات لیوسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هديه

کتاب هديه

نسخه الکترونیک کتاب هديه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هديه

" هدیه ای که شما را در زندگی و کار موفق و سعادتمند می‌سازد " «هدیه» کتاب دیگری از دکتر اسپنسر جانسون، نویسنده کتاب «چه کسی پنیر مرا برداشت؟». هدیه نیز درباره چگونگی برخورد با تغییرات کاری و شخصی است. اسپنسر جانسون در این کتاب، در قالب داستانی کوتاه به خواننده خود گوشزد می‌کند که چگونه به آرامش خاطر، خلاقیت و موفقیت دست یابد. او دستیابی به این راز را هدیه‌ای می‌داند که هر فردی می‌تواند به خودش بدهد. هدیه‌ای که از لذت بردن از زمان حال به دست می‌آید. نکته قابل توجه در کارهای اسپنسر آن است که قادر می‌باشد پیچیده‌ترین موضوعات را با ساده‌ترین راه‌های علمی حل کند. همین نکته باعث شده است کارهای او در شمار پرفروش‌ترین آثار نیویورک تایمز باشد. داستان‌های دکتر اسپنسر جانسون که اکثرا حقایق ساده را بیان می‌کند، زندگی و کار میلیون‌ها نفر از خوانندگان را در سرتاسر جهان متحول و دگرگون کرده است. اکنون دکتر جانسون کتابی نوشته که داستان خردمندانه آن منبع الهام و راهنمایی‌های عملی و مفید برای این دوران پرآشوب و آشفته است. این هدیه بهترین هدیه‌ای است که می‌توانید دریافت کنید، زیرا شما را خوشبخت و موفق می‌سازد! داشتن آرامش و احساس سرزندگی و نشاط بیشتر؛ سازنده‌تر و موفق‌تر بودن؛ یافتن هر آنچه برای شما و کسانی که با آنان زندگی و کار می‌کنید مهم است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات لیوسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هديه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش از شروع داستان

یک روز اواخر بعدازظهر، لیز مایکلز(۱) که زمانی همکار سابق بیل(۲) گرین بود، با او تماسی ضروری گرفت.
لیز شنیده بود که بیل به تازگی به موفقیت های بسیاری دست یافته است. بنابراین بدون هیچ مقدمه چینی سر اصل مطلب رفت. او پرسید: "می شه فوری ببینمت؟"
بیل احساس کرد که در صدای لیز، نوعی خستگی و تنش وجود دارد و موافقت کرد و برنامه اش را تغییر داد تا آنان بتوانند روز بعد به هنگام ناهار یکدیگر را ملاقات کنند. وقتی لیز وارد رستوران شد، بیل متوجه شد که او بسیار خسته به نظر می رسد.
بعد از گفتگویی تازه و سفارش غذا، لیز به او گفت: "من حالا به جای هریسون(۳) کار می کنم و شغل اونو دارم."
بیل گفت: "تبریک می گم، تعجب نمی کنم که ترفیع گرفته ای."
لیز گفت: "ممنونم، اما مشکلات داره هر روز بیشتر از روز قبل می شه. از زمانی که تو با ما بودی، خیلی چیزها تغییر کرده. تعداد کارمندان کمتر، اما کارمون بیشتر شده. به نظر نمی رسه که هیچ وقت زمان کافی برای انجام تمام کارها در سر کار یا توی خونه داشته باشیم. و من از زندگی انقدر که دوست دارم، لذت نمی برم."
لیز موضوع صحبت را تغییر داد و اضافه کرد: "راستی بیل تو خیلی خوب و سرحال به نظر می رسی."
بیل گفت: "خوب، سرحال هم هستم. من دارم از زندگی و کارم بیشتر لذت می برم. برای من تغییرات خوبی رخ داده!"
لیز گفت: "اوه. کارت تغییر کرده؟"
بیل خندید: "نه، اما احساس می کنم این طور شده. همه ی این اتفاق ها کلاً حدود یک سال قبل افتاد."
لیز می خواست بداند." چه اتفاقی افتاد؟"
بیل گفت: "یادت میاد چطور من خودم و دیگران رو برای رسیدن به نتایج بهتر ترغیب می کردم و تحت فشار قرار می دادم؟ و چقدر وقت و زحمت برای انجام دادن کارها صرف می شد؟"
لیز خندید. "به خوبی یادم میاد."
بیل لبخندی زد، انگار رفتار سابقش موردی سرگرم کننده بوده است. "خوب، من و خیلی های دیگه در اداره م، چند تا موضوع رو یاد گرفتیم. ما سریع تر و با تنش و فشار کمتر به نتایج بهتری می رسیم. و مهم تر از همه، من دارم از زندگی لذت بیشتری می برم."
لیز پرسید: "چه اتفاقی افتاد؟"
"اگه برات بگم، احتمالاً باور نخواهی کرد."
لیز پاسخ داد: "امتحانم کن."
بیل مکثی کرد و بعد گفت: "من از یکی از دوستان خوبم داستانی شنیدم، که واقعا برای من یه هدیه و موهبت بود. در حقیقت اسم داستان هم هدیه س."
لیز پرسید: "درباره ی چیه؟"
"داستان درباره ی مرد جوونیه که روشی پیدا می کنه که باعث بهتر شدن و موفقیت آمیزتر شدن زندگی و کارش می شه. بعد از اینکه من اون داستان رو شنیدم، درباره ی داستان و اینکه چطور می تونم در جهت منافع و خواسته هام ازش استفاده کنم، خیلی فکر کردم. اول در کار و بعد در زندگی خصوصیم، شروع به استفاده از اونچه آموخته بودم، کردم. که تاثیر زیادی روی من داشت و دیگران کم کم متوجه این موضوع شدن. مثل مرد جوون داستان، من حالا خوشبخت تر و سعادتمندتر هستم و اوضاعم از قبل خیلی بهتر شده."
لیز پرسید: "چطوری؟"
"خوب، من حالا بهتر می تونم بر کاری که دارم می کنم، تمرکز کنم و حواسم رو جمع کنم. من از هر اتفاقی که می افته، عبرت می گیرم و بهتر می تونم برنامه ریزی کنم. من حالا بدون اینکه زمان زیادی برای انجام دادن کارها صرف کنم، می تونم بر کارهای مهم تر تمرکز کنم."
لیز که متحیر و شگفت زده به نظر می رسید، پرسید: "تو همه ی اینها رو فقط از یه داستان آموختی؟"
"خوب، در واقع برداشت آدم مهمه. افراد مختلف برداشت های متفاوتی از داستان می کنن و همه ی اینا به این بستگی داره که وقتی اونو می شنون، کجای کار و زندگی شون باشن. البته بعضی ها اصلاً اونو درک نمی کنن و چیزی دستگیرشون نمی شه."
بیل ادامه داد: "داستان یه حکایت ساده و مفیده. بنابراین، موضوع صرفا داستان نیست بلکه برداشت و درک توئه که به اون ارزش میده."
لیز پرسید: "می شه اونو برام تعریف کنی؟"
بیل جرعه ای از آبش را نوشید و سپس به آرامی گفت: "لیز، من به این دلیل در گفتن اون داستان به تو تردید دارم چون تو همیشه خیلی شکاک و بدبین به نظر می رسیدی. و این از اون داستان هایی که تو ممکنه بسادگی قبولش نکنی."
در این مرحله، لیز اعتراف کرد که سر کار و در زندگی خصوصی اش تحت فشار عصبی زیادی است و به این امید با او قرارملاقات گذاشته است که شاید او بتواند کمکش کند.
بیل زمانی را به خاطر آورد که همچون لیز تحت فشار قرار داشت.
لیز گفت: "من واقعا دلم میخواد این داستان رو بشنوم."
بیل همیشه از لیز خوشش می آمد و احترامی خاص برای او قایل بود، بنابراین گفت: "من خوشحال می شم اونو برات تعریف کنم، به شرط اینکه بپذیری هر برداشتی که از داستان بکنی و اونو به کار می گیری، کاملاً بستگی به خودت داره."
بیل اضافه کرد: "و اگه دیدی این داستان مفید و ارزشمنده، اونو با دیگران هم در میان بذاری."
لیز موافقت کرد و بیل ادامه داد: "اول که من اونو شنیدم، متوجه شدم در بعضی از قسمت ها و جاهای داستان، چیزهای بیشتری از اونچه من انتظارش رو داشتم و پیش بینی کرده بودم، وجود داره. و متوجه شدم که در طول داستان مشغول یادداشت برداری هستم تا بتونم مواردی رو که ممکنه بخوام بعدا ازش استفاده کنم، به یاد داشته باشم."
لیز در این فکر بود که ممکن است از آن داستان چه موضوع مفید و باارزشی دستگیرش شود. او از کیفش دفتر یادداشت کوچکی بیرون آورد و گفت: "من آماده ی شنیدن هستم."
سپس بیل شروع به تعریف داستانِ هدیه کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب هديه