فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دانشگاه

کتاب دانشگاه
تأملات نظری و تجربه ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب دانشگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دانشگاه

مجموعه نوشتارهای پیش رو که به‌همت اعضای هیئت علمی و همکاران پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی تهیه و تدوین شده است، در دو بخش «مفهوم و کارکرد دانشگاه» و «دانشگاه در ایران»، تلاش می‌کند پس از تبیین فلسفه دانشگاه و ارائه تأملات نظری و مفهومی درباره دانشگاه و کارکردهای فرهنگی و اجتماعی آن، و همچنین مناسبات دانشگاه و سیاست و معرفی جریان سیاست‌گذاری فرهنگی و برخی از مشخصات فرهنگی و اجتماعی دانشگاه‌ها و بالاخص دانشگاه کارآفرین، سپس این مشخصه‌ها و ملاک‌ها را بر دانشگاه‌های ایران تطبیق داده و وضعیت دانشگاه‌های ایران را در ابعادی همچون آموزش و پژوهش، تولید هویت امن ایرانی از مجرای همه دانش‌ها و بالاخص از مجرای علوم انسانی، تولیدات علمی کاذب و مؤسسات تولید کننده مکتوبات آکادمیک برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی، رفتار آکادمیک دانشجویان، سیر تحول آموزش عالی در دهه‌های اخیر ایران، رویکرد روشی مناسب برای آینده تحول در علوم انسانی و علوم اجتماعی و بالاخره برخی از مسائل و موضوعات مربوط به زنان و آموزش عالی روشن سازد تا بدانیم برای اصلاح وضع موجود و نیل به اهداف مطلوب، چه سیاست‌ها و اقداماتی را باید مورد توجه قرار داد. تمامی این مقالات در هر دو بعد نظری و مصداقی به ما کمک می‌کند تصویر روشن‌تری از وضعیت آموزش عالی جهان و ایران به دست آوریم و نقاط قوت و ضعف خود را شناسایی کنیم.

ادامه...

بخشی از کتاب دانشگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش نخست: مفهوم و کارکرد دانشگاه

پرسش از دانشگاه در سنت فکری آلمانی گذار از پرسش فلسفی به پرسش جامعه شناختی

رضا صمیم(۱)
مقدمه
در ایران و از بدو تاسیس دانشگاه، این نهاد آن قدر موضوع بحث بوده که شاید نگذاشته هیچ گاه به این نکته بیندیشیم که دانشگاه لزوماً پدیده ای پرسش برانگیز نیست. در بسیاری از فرهنگ ها، نهادهای متجدد متولی آموزش عالی بی آنکه مساله ای برانگزیند به وجود آمده اند و به کار خود ادامه می دهند. در جهان انگلیسی و فرانسوی زبان، دانشگاه به مثابه نهاد نوین متولی آموزش عالی، از درون نهادهای سنتی برخاست. در این جهان، تغییر شکل نهادهای سنتی متولی آموزش عالی به تدریج و بدون ایجاد تضاد و تعارض با ساخت اجتماعی حاکم صورت پذیرفت. حوزه های درس الهیات در آکسفورد و کمبریج به دانشگاه های آکسفورد و کمبریج و مدرسه مذهبی سوربن به دانشگاه سوربن تبدیل شد. البته پیش از آن نیز در ایتالیا، مهد رنسانس، چنین تبدیلی صورت گرفته بود (بورکهارت، ۱۳۸۹، ص۲۰۶-۲۰۱).
ساختارهای سنتی آموزش به مدد حلول روحِ اومانیستی، خود را به دانشگاه تبدیل نموده بودند. دانشگاه ها در این جهان، نهادهایی شدند که به سبب افزایش ثروت و رفاه گسترش یافتند و بیش از آنکه به الهیات بپردازند یا به بیان دقیق تر خود و ساختار خود را وقف آموزه های مذهبی کنند، به زبان و ادبیات و فنون پرداختند و تلاش کردند انسان مناسب عصر جدید را پدید آورند (همان، ۲۰۱). در این تغییر و تبدیل اگر هم پرسشی شکل می گرفت نه خود دانشگاه به مثابه محصول متحول شده مدارس سنتی، بلکه تحول کلی فرهنگ قرون وسطایی به رنسانس را نشانه می رفت. در این معنا، دانشگاه یکی از ده ها یا صدها پیامد تحول بنیادین برآمده از تجدد بود و نمی شد از به وجود آمدنش جلوگیری کرد. البته در همان اروپا بودند فرهنگ هایی که بسیار بعدتر و البته نه از طریق تحول تدریجی نهادهای سنتی آموزش عالی، صاحب دانشگاه شدند. در همین فرهنگ ها و از آنجا که دانشگاه به صورت طبیعی متولد نشد، دانشگاه به پدیده ای پرسش برانگیز تبدیل شد.
آلمان نمونه ای از این فرهنگ هاست. در آلمان دانشگاه نه از درون نهادهای سنتی بلکه بیرون از آن یا به عبارت بهتر به موازات آن و به واسطه برنامه ریزی حکومتی تاسیس شد و به همین سبب از همان ابتدای پیدایش با پرسش هایی مواجه بود. از کانت گرفته تا هایدگر، همه دانشگاه را موضوع تامل قرار داده اند. نزد این اندیشمندان، دانشگاه آلمانی نه از آن بابت که دانشگاه است بلکه بیشتر به این سبب که «آلمانی» است مورد پرسش قرار می گیرد(۲). «آلمان» برای آلمانی ها همواره مساله ای قابل تامل بوده و اندیشیدن به آن در میان اندیشمندان آلمانی پیشه ای رایج به حساب می آمده است. اندیشمندان آلمانی دانشگاه را هم در نسبت با «آلمانی بودن» فهم می کنند و دغدغه تمام این متفکران فهم نسبت ذات دانشگاه با آلمانی بودن است(۳).
به همین سبب تمام متفکران آلمانی ای که دانشگاه را مورد پرسش قرار داده اند تلاش کرده اند از طریق تمایز دانشگاه آلمانی با دیگر دانشگاه ها، تمایزهای آلمانی بودن با دیگر ملیت ها را تبیین کنند. به نظر برای این متفکران، آلمانی واقعی و متمایز در دانشگاه آلمانی متمایز شکل می گیرد. البته این نگاه به دانشگاه به مثابه نهادی که در کنار وظایف آموزشی، کارکردهای پرورشی نیز دارد، نگاهی به کل متفاوت با دیگر تلقی ها از دانشگاه و کاملاً منحصر به فرد است(۴). برای این نوشتار مختصر، نگاه به سنت آلمانی پرسش از دانشگاه بیشتر به دلیل برخی قرابت هایی است که پرسش انگیزی دانشگاه در آن فرهنگ با مساله مندی این نهاد در ایران دارد. به نظر می رسد می توان برخی تجربه های فکری در آلمان را موضوع تامل فکری پیرامون دانشگاه در ایران قرار داد.
پرسش فلسفی از دانشگاه در سنت فکری آلمانی
پرسش فلسفی از دانشگاه در سنت فکری آلمانی را می توان به سه دسته تقسیم کرد: پرسش فلسفیِ کلاسیک، پرسش فلسفیِ «رادیکال» و پرسش فلسفیِ نقادانه (کریتیکال).
نمونه نخست، همان تاملاتی است که فلاسفه ای چون کانت (۱۹۷۹) و کمی پیش تر از او، لایب نیتس و پس از او، لسینگ، فیشته و هگل پیرامون دانشگاه آلمانی داشتند. برای این متفکران سازوکار دانشگاه مورد سوال فلسفی است. «سازوکار» در اینجا به معنای مناسباتی است که میان شاخه های گوناگون معرفت در دانشگاه برقرار است. نمونه عالی این نگاه کلاسیک فلسفی به دانشگاه کتاب نزاع دانشکده ها(۵) اثر امانوئل کانت است. کانت در نزاع دانشکده ها به تحلیل و تقسیم بندی دانشکده ها به سه دانشکده عالی و یک دانشکده پایین تر می پردازد. از نظر او کارکرد تقسیم دانشکده ها به عالی و پایین تر بر مبنای مقاصدی تعیین می شود که حکومت در جهت اثرگذاری بر توده مردم در سر می پروراند.
از نظر کانت، از آنجا که مردم به دنبال سعادت ابدی، مدنی و فیزیکی خود هستند، حکومت می تواند از طریق تامین سعادت ابدی ـ یعنی دانشکده الهیات ـ از افکار مردم آگاه شود و از طریق تامین سعادت مدنی ـ به واسطه دانشکده حقوق ـ به کنترل و هدایت مردم از طریق وضع قوانین و مقررات لازم دست زند و با تامین سعادت فیزیکی ـ به مدد دانشکده طب ـ شهروندانی سالم برای به کارگیری در راستای اهداف و غایات خود داشته باشد. دغدغه کانت دغدغه حکومت و نسبت آن با دانشگاه است. به بیان دقیق تر، برای کانت نیز همانند تمامی سنت های فلسفیِ تامل در باب دانشگاه آلمانی، مناسبات سه گانه حکومت، ملت و دانشگاه اهمیت دارد.
این مناسبات سه گانه در دو نوع دیگر سنت های فلسفی آلمانی که برشمردیم نیز حائز اهمیت است. در حقیقت، وجه تشابه سه نوع پرسش فلسفی پیش گفته این است که هر سه گونه تلاش می کنند نقشه ای صحیح برای رابطه میان دانشگاه، دولت و ملت آلمانی ترسیم کنند. پرسش های فلسفه کلاسیک، برای چنین منظوری به مطالعه مناسبات میان اجزای دانشگاه می پردازد. در پرسش های دسته دوم، یعنی پرسش های فلسفی رادیکال نیز مانند دو دسته دیگر، دغدغه مطالعه همان نسبت سه گانه دانشگاه، دولت و ملت آلمانی است ولی نه به واسطه بررسی مناسبات اجزای دانشگاه یا سازوکار آن بلکه در این سنت، دانشگاه به طور مستقیم به عنوان جزیی از هویت آلمانی و در جهت فهم آن جامعه و راه های ارتقاء و پیشرفت آن مورد پرسش قرار می گیرد.
نیچه و هایدگر از جمله فلاسفه ای هستند که این گونه به دانشگاه آلمانی می نگرند. نیچه دانشگاه را عامل اساسی از دست رفتن روح آلمانی قلمداد می کرد و یکی از مهم ترین دلایل این فقدان را محو معنویت در دانشگاه می شمرد. هایدگر نیز دانشگاه آلمانی را نهادی می دانست که اگر به وظیفه تاریخی اش، یعنی پروراندن تعهد در میان آلمانی ها نسبت به وطن، عمل ننماید، دانشگاهی به زوال رفته است. او حتی آنجا که به مناسبات کنشگران دانشگاه و نسبتشان با ساختار این نهاد می پردازد، به چنین ایده ای وفادار است. افزون بر استادان، دانشجویان نیز باید به تقدیر آلمان متعهد باشند و این عین تعهد به ذات دانشگاه است. تعهد دانشجویان باید آنها را به قانون جدید دانشجویی ملزم سازد. مقصود از این قانون همان است که قرار بود همه دانشگاه ها را در دولت نازی ادغام کند. با این حال، این تبعیت و سرسپردگی خودخواسته معادل بالاترین آزادی است. در اینجا باز هم هایدگر به مفهوم آزادی آکادمیک رجوع کرده است. این آزادی، امری صرفاً سلبی و غیر اصیل است و در حقیقت مترادف با بی دغدغه بودن و لاقیدی است، حال آنکه با تبیین یادشده، آزادی دانشجویان به حقیقتش بازمی گردد؛ از این رو در همان زمان این شوخی رایج شد که هایدگر باید به جای واژه «خودبیانی» از واژه «خود را گردن زدن»(۶) استفاده می کرد (Kettering, ۱۹۹۰).
در این نگاه، دانشگاه در آرمان های ملت محو است و از آنجا که ملت و دولت یک روحند در دو بدن، دانشگاه محو در دولت یا به بیان بهتر خود دولت است. سنت دوم پرسش فلسفی از دانشگاه آلمانی بیشتر متاثر از فضای «ناسیونال سوسیالیستی» ای است که در آلمان پس از جنگ اول تا آستانه جنگ دوم جهانی وجود داشت. در این فضا همه چیز در خدمت ایده هایی است که دولت آلمان مطرح می ساخت. مفهوم دانشگاه متعهد که خارج از گفتمان ناسیونال سوسیالیستی آلمانی، بعدها بسیاری از حکومت ها برای توصیف دانشگاه آرمانی به کار گرفتند، زاییده چنین نگرشی است.
آخرین دسته از پرسش های فلسفی پیرامون دانشگاه آلمانی را پرسش های فلسفی نقادانه نام نهادیم. این پرسش ها بیشتر زاییده فضای پس از جنگ جهانی دوم و شکست ایده «فاشیسم» است. نقد اساسی این پرسش ها متوجه تلقی ای است که پرسش های دسته دوم در باب نسبت دولت و دانشگاه ایجاد نموده بود. از نمونه های عالی چنین نگاهی می توان اندیشه های هانس گئورگ گادامر(۷)، کارل یاسپرس و یورگن هابرماس را نام برد.
یاسپرس معتقد است دانشگاه بی آنکه به دولت مرتبط باشد در ذات خودش ایده اش را متبلور می سازد؛ ایده دانشگاه، نقادی است. از نظر یاسپرس اگر بخواهیم برای دانشگاه در ارتباط با دولت و حاکمیت نقشی قائل باشیم آن نقش نقادی ای است که دانشگاه در برابر حاکمیت ایفا می کند. این نگاه با آنچه تاکنون در باب دانشگاه آلمانی گفته شده بود متفاوت است و به دیدگاه های لیبرال و تمرکززدا نزدیک است (رک: کویک، ۱۳۸۹، ص۲۵۷؛ یاسپرس، ۱۳۹۴).
هابرماس نیز هر چند ایده دانشگاه یاسپرس را نقد می کند ولی خود در این نقد به نقادی دسته دوم پرسش فلسفی از دانشگاه آلمانی می پردازد. دانشگاه از نظر هابرماس نهاد مستقل یادگیری است. البته یادگیری در دانشگاه فرآیندی است که در نتیجه ایجاد مناسبات پیچیده اجتماعی شکل می گیرد. دانشگاه در ایجاد چنین مناسباتی تا حد زیادی خودآیین است و به نهاد یا نهادهای دیگر وابسته نیست (Habermas, ۱۹۶۱).
موضع هابرماس موضعی ویژه است. او چندان به اصول دسته هایی که دغدغه شان پرسش های فلسفی از دانشگاه آلمانی است وفادار نیست. نگاه هابرماس فلسفی ناب و صرف نیست بلکه نوعی نگرش جامعه شناختی و روان شناختی در پرسش های او دیده می شود. به همین دلیل نمی توان با آسودگی خاطر او را نماینده تام و تمام دسته سوم از پرسش های فلسفی شمرد. از نظر هابرماس دانشگاه یک پدیده اجتماعی تام است. پر واضح است که می توان از پدیده های اجتماعی تام، تبیینی فلسفی ارائه داد (کاری که به نظر، هابرماس به خوبی از عهده آن بر می آید) ولی این تبیین فلسفی کاری به مناسبات بیرونی ندارد. پدیده اجتماعی تام دارای نوعی مناسبات عینی خودآیین است و منطق تحلیل درونی خود را دارد. به نظر این نقطه تلاقی دو سنت کلی تر پرسش از دانشگاه آلمانی نزد متفکران آلمانی است، یکی سنت فلسفی و دیگری سنت جامعه شناختی.
هابرماس در پرسش از دانشگاه و بلکه در بسیاری از جنبه های روش شناختی از اندیشه های چهره شاخص سنت رادیکال (سنت دوم پیش گفته)، یعنی ماکس وبر تاثیر پذیرفت و به یاری این تاثیر به چهره ای بدل گشت که توانست دو گفتمان فلسفی و جامعه شناختی را به نحوی کارآمد در هم آمیزد و طرحی منحصر به فرد در تحلیل پدیده های انسانی در اندازد.
گذار از پرسش فلسفی به پرسش جامعه شناختی از دانشگاه آلمانی
جامعه شناسی علم که در میانه دهه ۴۰ میلادی به عنوان حوزه ای مطالعاتی ذیل مکتب کارکردگرایی ساختاری در جامعه شناسی آمریکایی مطرح شد، پیش از هر چیز هدفش را ارائه تحلیلی جامع از وضعیت تولید و مصرف علم در جامعه عنوان نموده است. از همین منظر، دانشگاه به عنوان نهاد تولید کننده علم، همواره موضوعی تحقیقی برای این حوزه از جامعه شناسی به حساب می آمده است. اما پیش از پیدایش این حوزه مطالعاتی به صورت مستقل و در زمان یاد شده، جامعه شناسان سنتی همچون ماکس وبر (۱۳۸۷) به مطالعه دانشگاه پرداخته بودند. در حقیقت، مطالعه جامعه شناختی یا به معنایی کلی تر، اجتماعی ماکس وبر درباره دانشگاه به سنتی متصل است که چندان جامعه شناختی نیست؛ همان طور که در بخش نخست این نوشتار آمد آلمانی ها یک صد و اندی سال پیش از وبر، درباره دانشگاه پرسش و تامل داشته اند (برای نمونه رک: Kant, ۱۹۷۹).
مطالعه فلسفی دانشگاه شاخه ای است که پیش از هر چیز آلمانی است و بیش از هر چیز ریشه مطالعه جامعه شناختی آن به حساب می آید. اما اینکه چرا اساساً دانشگاه به موضوعی برای تامل فلسفی در آلمان تبدیل شد پرسشی مهم است. دانشگاه، همان طور که پیش تر نیز آمد، در آلمان با تاخیری چند صد ساله در مقایسه با ممالکی چون انگلستان، فرانسه، اسپانیا و ایتالیا بنیان گذاری شد.
دانشگاه های اولیه آلمان نیز برخلاف دیگر دانشگاه های اروپایی در نتیجه تحول تدریجی نهادهای سنتی متولی آموزش عالی پدید نیامد و همین نزاع هایی را میان نهادهای سنتی و دانشگاه به عنوان نهادی متجدد در پی داشت. مقایسه های تطبیقی ماکس وبر در مقاله مشهور «علم به مثابه حرفه»(۸) (وبر، ۱۳۸۷، ص۱۸۰ـ۱۵۰) میان دانشگاه های آلمان و ایلات متحده آمریکا نشان دهنده آگاهی و توجه اندیشمندان آلمانی به تفاوت های بنیادین دانشگاه های این کشور با دانشگاه های دیگر است.
پس از تاملات فلسفی متفاوت در باب دانشگاه به مثابه یک مساله، وبر نوعی رویکرد جامعه شناختی در مطالعه دانشگاه به کار انداخت که هر چند ریشه در نگاه فلسفی به دانشگاه داشت لیکن ابعادی جدید و نوین را نیز در خود جای می داد. رهیافت وبر در مطالعه جامعه شناختی دانشگاه، رهیافتی متاثر از بدنه کلی پروژه اوست که به لحاظ روش شناختی در آثار متعددی چون اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری (وبر، ۱۳۷۳) و «روان شناسی ادیان جهانی» (وبر، ۱۳۸۷) بروز یافته است. وبر به دنبال نوعی تیپ سازی از دانشگاه های آلمانی است. این تیپ سازی او با اتکا به تشریح جزء به جزء قوانین و مقررات دانشگاه و انگیزه ها، اهداف و نیت های دانشگاهیان صورت می گیرد. او به دنبال کشف فردیت های تاریخی متجلی در نهاد دانشگاه است. وبر تمامی این خصوصیات را هنرمندانه در قالب مقایسه هایی هدفمند صورت می دهد؛ مقایسه هایی که از خصوصیات ویژه روش شناسی اوست:

آلمان، برخلاف فرانسه، موسسات علمی ـ پژوهشی مستقلی ندارد. دانشگاه های آلمان بنا به سنت باید نیازهای آموزشی و پژوهشی را عادلانه برطرف سازند. وجود هر دو توانایی (تحقیق و تدریس) در یک فرد واحد کاملاً تصادفی است. بنابراین زندگی دانشگاهی نوعی قمار کورکورانه است. تشویق محقق جوانی که درباره آماده کردن خود برای این کار و گرفتن تاییدات دانشگاهی از من نظرخواهی می کند، مسئولیت سنگینی است که تحمل آن برایم بسیار دشوار است. اگر یهودی باشد می توان به او گفت که چندان امیدوار نباشد. اما از دیگران هم باید پرسید که آیا با آگاهی کامل معتقدید که تحمل این همه ابتذال را دارید و می توانید بدون تلخ کامی بپذیرید که پی در پی افراد بی مایه از شما پیشی بگیرند؟ معمولاً پاسخ همیشگی این است که من فقط به خاطر «رسالتی» که دارم زندگی می کنم. با وجود این، تعداد کسانی که می توانند بدون ناراحتی یا تاسف این وضع را تحمل کنند، اندک است. (وبر،۱۳۸۷، ص۱۵۶ـ۱۵۵)

در این نقل قول، وبر نوعی نگاه تاریخی ـ تطبیقی را بر تحلیل تجربه زیسته خود می افزاید تا خصوصیات منحصر به فرد وضعیتی را تفسیر نماید که نهایتاً منجر به برساخت نوعی آرمانی از دانشگاه آلمانی می شود. برساخت این نوع آرمانی پیش زمینه روش شناختی شروع پروژه ای در مطالعه دانشگاه آلمانی است که وبر خود هیچ گاه موفق به انجام آن نشد. در حقیقت وبر راه را بر مطالعات جامعه شناختی دانشگاه گشود.
بعدها، رابرت مرتن(۹) که خود شاگرد تالکوت پارسونز بود و به واسطه او از آموزه های وبر بهره برده بود، تحقیقاتی در جامعه شناسی علم به وجود آورد. البته باید پذیرفت که آن تحقیقات جامعه شناسی علم که متاثر از رویکرد کارکردی ساختی آمریکایی بود نسبت قابل توجهی با رویکرد وبر در مطالعه علم و نهاد متجدد تولید آن، یعنی دانشگاه نداشت. وبر در پرسش جامعه شناختی از دانشگاه، به مدد بیان تجربه زیسته اش تلاش دارد از امر واقع آغاز کند. از نظر وبر دانشگاه آلمانی آن نهادی است که متجلی شده است. وبر برعکس فلاسفه، نظرورزی(۱۰) نمی کند و سعی دارد دانشگاه را به مثابه واقعیت عینی متجسد مجسم در نظر آورد. در این نگاه، آنچه برای تحلیل در راستای پاسخ به پرسش جامعه شناختی اهمیت دارد، هر آن چیزی است که دانشگاه را تبدیل به همان واقعیت عینی متجسد مجسم می کند. قوانین و مقررات، سلسله مراتب، نقش ها و سمت ها و... همه آن چیزی است که دانشگاه را به مثابه امر واقع عینی به موضوع پرسشی جامعه شناختی تبدیل می کند. اما چه چیز وبر را به طرح پرسش جامعه شناختی ترغیب می کند؟
برای وبر دانشگاه دستگاهی است معناساز. معنا حاصل شکل گیری مناسبات نه میان اجزاء بی جان که میان کنشگران یعنی انسان های درگیر در مناسبات است. هدف جامعه شناس کشف این معناها از طریق کندوکاو عمیق در میدان شکل گیری تجربه های متقابل درون آن است. فیلسوف معناهای مورد نظر کنشگران در دانشگاه را سازنده معنای کلی ایده دانشگاه نمی شمارد اما به عقیده یک جامعه شناس اگر دانشگاه واجد معنایی کلی یا دارای ایده ای متمایز است آن را مدیون کنشگرانی است که آن را شکل می دهند.
البته رویکرد جامعه شناختی وبر در مطالعه دانشگاه با آنچه بعدها «جامعه شناسی علم» نام گرفت تا حد زیادی متفاوت است. اغلب جامعه شناسان علم دانشگاه را یک نهاد با تمام خصوصیات ساختاری اش می دانند. در حقیقت می توان مطالعه جامعه شناختی دانشگاه توسط جامعه شناسی علم آمریکایی را مطالعه جامعه شناختی مبتنی بر تحلیل نهادی(۱۱) دانست. در تحلیل نهادی دانشگاه آنچه بیش از همه اهمیت دارد تحلیل سازوکارهای نظام بخش از طریق نشان دادن چگونگی ارتباط ساختارهای درونی و بیرونی دانشگاه با یکدیگر است. معنا، یعنی آن بخش ذهنی کنش انسانی و خود کنشگر، چه دانشجو چه استاد و چه محقق، در این تحلیل نقطه محوری به حساب نمی آیند. تحلیل نهادی دانشگاه، بیشتر بر شناسایی شرایط خارجی و عینی تاکید دارد و از بخش بسیار مهمی که در کنش دانشگاهی که به دست کنشگران دانشگاه ایجاد می شود، چشم پوشی می کند. البته این چشم پوشی امکان فهم دانشگاه به مثابه نهادی کلان را فراهم می سازد. همچنین به جامعه شناس یاری می دهد تا الگویی قابل تعمیم از دانشگاه بسازد و برای آن دانشگاه هایی که هیچ گاه تجربه شان نکرده برنامه ریزی نماید.
در کنار تحلیل نهادی، گروهی دیگر از جامعه شناسان مطالعه و نگاهی متفاوت درباره دانشگاه دارند (رک: Bourdieu, ۱۹۸۸). در این رویکرد جامعه شناختی، جامعه شناسان مایلند دانشگاه را نه به عنوان نهاد بلکه به مثابه فضا تعریف کنند. فضا، کالبد نامتجسد تجربه هاست. گویی زمانی که انسان ها با یکدیگر تعامل می ورزند به دور خود حصاری نامرئی رسم می کنند. این حصار نامرئی همان فضاست که هر چند به چشم نمی آید ولی کاملاً عینی است. عینی است چون می توان تجربه اش کرد و این تجربه را با دیگران سهیم شد. دانشگاه به مثابه فضا، عرصه ای است که برساخت واقعیتش به مدد کنش کنشگران یا سوژه های انسانی اش رقم می خورد. در این نگاه تلاش شده فضا بر اساس معنایی که در اجتماع و گروه برساخته می شود، تعریف گردد. این رویکرد متاثر از وبر است. از نظر این اندیشمندان دانشگاه دیوار و سقف و چوب و آهن نیست بلکه مجموعه ای از برنامه های کنشی است که هم از پیش و توسط کنشگران فعال آن طراحی شده و هم خلق الساعه در لحظه وقوع به وجود می آید.
کتاب انسان دانشگاهی(۱۲) اثر بوردیو (Bourdieu, ۱۹۸۸) نمونه پرسش گری جامعه شناختی از دانشگاه است(۱۳). در حقیقت، این کتاب گزارشی از یک مطالعه جامعه شناختی دانشگاه با رویکرد تحلیل فضایی است. بوردیو در این کتاب به تبادل و دست به دست شدن موقعیت ها میان کنشگران در فضای دانشگاه و معنایی که هر موقعیت برای هر کنشگر دارد، اشاره می کند. او درصدد است ساختار فضای مبادلات قدرت نمادین در دانشگاه را بررسی کند و به تفسیری جامع از این فضا دست یابد. در حقیقت، هدف بوردیو همانند هدفی که وبر در مطالعه دانشگاه در سر داشت، ارائه تفسیری عمیق از فضای دانشگاه است. این تفسیر به مدد داده هایی برآمده از تحقیقات کیفی و تحلیل برخی تجربه های زیسته حاصل شده است.
البته نباید از این نکته چشم پوشید که بوردیو نتوانسته از وسوسه تحلیل نهادی در پژوهشش در امان بماند. همان گونه که به کل ساختار نظری بوردیو نقد وارد است، در این تحقیق نیز بوردیو در بسیاری مواقع ساختارهای معنایی را نه بر مبنای نیت مندی کنشگر، آن گونه که در تحقیقات وبر متجلی بود، بلکه بر مبنای نوعی الزام ساختاری بررسی می کند. برای بوردیو قوانین و قواعد دانشگاهی که به تحلیلش می پردازد از همین منظر مهم است. به نظر او نیت مندی، به تنهایی توانایی برساخت معنا را ندارد و همواره درون نوعی رابطه دیالکتیکی با ساختار و قواعد و قوانین الزام آور است که موفق به خلق پدیده ای اجتماعی می گردد.
پرسش جامعه شناختی از دانشگاه راهی جز تحلیل فضایی دانشگاه در معنایی که آمد را باقی نمی گذارد. البته با ذکر این نکته که جامعه شناس فضای دانشگاه مورد بررسی را به مدد تحلیل مناسبات کنشی کنشگران فعال فرهنگی تفسیر می کند. باید این نکته را افزود که علی رغم آنکه وبر و نوع نگاهش به دانشگاه به مثابه دستگاه معناساز برای سنت جامعه شناختی پرسش گری از دانشگاه، محور به حساب می آمده است ولی باید اذعان نمود که در رویکردهای اخیر جامعه شناختی قصد محقق تنها ارائه الگویی ایده آل از موضوع مورد بررسی نیست. بهتر آن است که هدف محقق در مطالعه دانشگاه به مثابه امری پرسش برانگیز ارائه الگوهایی باشد که به عنوان مهم ترین ابزارهای مفهومی برای تحلیل فضای دانشگاه به کار رود.
منابع
بورکهارت، یاکوب (۱۳۸۹) فرهنگ رنسانس در ایتالیا، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران: طرح نو.
فرهادپور، مراد (۱۳۹۲) عقل افسرده؛ تاملاتی در باب تفکر مدرن، تهران: طرح نو.
کویک، مارک (۱۳۸۹) «ایده کلاسیک آلمانی؛ دانشگاه بازنگری شده یا ملی سازی موسسات مدرن»، ترجمه مصطفی حدادی در مقیمی زنجانی، شروین و باقری، رضا، دانشگاه و جهانی شدن، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، ص۳۲۱-۲۴۳.
مقیمی زنجانی، شروین و باقری، رضا (۱۳۸۹) دانشگاه و جهانی شدن، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.
وبر، ماکس (۱۳۷۳) اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری، ترجمه عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی، تهران: علمی و فرهنگی.
-----. (۱۳۸۷) دین، قدرت، جامعه، ترجمه احمد تدین، تهران: هرمس.
یاسپرس، کارل (۱۳۹۴)، ایده دانشگاه، ترجمه مهدی و مهرداد پارسا، تهران: ققنوس.
Bourdieu, P. (1988) Homo Avademicus, Cambridge: Polity Press.
Habermas, J. (1961) “The Idea of University: Process of Learning”, New German Critique, No.41, pp.3-22.
Kant, I. (1979) The Conflict of the Faculties, translation and introduction by Mary J. Gregor and Robert E. Anchor, New York: Abaris Books.
Kettering, G. (1990) Heidegger and National Socialism, New York: Paragon House.

پیشگفتار

اگر دانشگاه را چنانکه بسیاری از علمای علوم اجتماعی و صاحب نظران حوزه آموزش عالی معتقدند، یک جامعه به حساب آوریم که در متن و بطن جامعه ای بزرگ تر قرار دارد، علی رغم مناسبات تنگاتنگی که با جامعه بزرگ تر دارد، خود نیز دارای ویژگی های منحصر به فردی است که آن را از جامعه بزرگ تر متمایز می کند. این ویژگی ها کدم اند و آیا ذاتی جامعه دانشگاهی هستند، به این معنا که یک دانشگاه تنها با داشتن آن ویژگی ها است که می تواند «جامعه» خوانده شود، یا آنکه ویژگی هایی پویا و سیال هستند و می توانند از سرزمینی تا سرزمین دیگر و از دانشگاهی تا دانشگاه دیگر متفاوت باشند؛ بی آنکه فقدان برخی از آن آنها دانشگاه را از عنوان «جامعه دانشگاهی» ساقط کند. داوری ما درباره هر یک از این گزینه ها، نوع تحلیل ما درباره مسائل و موضوعات دانشگاه را تعیین می کند.
دانشگاه و مراکز آموزش عالی در ایران، با سابقه ای نزدیک به یک قرن، در مقاطعی به طور جدی تلاش کرده است چنین هویتی برای خود بسازد و خود را به مثابه مرکز اعتلای فرهنگی و منشا تحولات بزرگ فرهنگی و اجتماعی معرفی کند. دقیقاً در همان مقاطع تاریخی است که اعضای جامعه دانشگاهی، اعم از دانشجو، استاد و کارمندان، از بودن در دانشگاه و منتسب بودن بدان احساس هویت کرده و خود را «دانشگاهی» نامیده اند. اینجاست که این هویت به مثابه یک هویت اجتماعی برای خود رسالت ها و وظایف و طبعاً در مقابل، حرمت ها و حقوقی تعریف می کند و آن را از جامعه بزرگ تر پیرامون خود، اعم از مسئولان سیاسی، مقامات کشوری و نگرش ها و قضاوت های مردم عادی مطالبه می کند. دقیقاً همین جا است که جامعه دانشگاهی به عنوان مرکز علم، فهم و پویایی، مناسبات خود را با جامعه پیرامون خود تعریف می کند و در جریان تبادل خدمات و حمایت ها، ضرورت و اهمیت خود را تثبیت می سازد.
زمانی که به هر دلیلی ـ اعم از قهر نخبگان دانشگاهی از جامعه پیرامون، تسویه حساب های سیاسی، انتقال کارایی های تعریف شده دانشگاه به سازمان ها و نهادهای علمی وابسته به قدرت سیاسی و در نتیجه به حاشیه رانده شدن دانشگاه، سیطره ملاک های کمی بر تولید و معرفی آثار علمی کاذب و غیرکاذب، سرخوردگی های کوچک و بزرگ اجتماعی در حوزه اشتغال، اخلاق، سیاست و غیره ـ این مناسبات دو سویه بر هم می خورد، دانشگاه مولفه های هویتی خود را از دست می دهد و لذا چیزی به نام جامعه دانشگاهی و به تبع آن، تعاملی دو سویه میان جامعه دانشگاهی و جامعه پیرامون شکل نمی گیرد و عینیت نمی یابد.
بر هم خوردن این رابطه دو سویه و تعریف و راه اندازی مراکز شبه علمی ای که می توان آنها را «مراکز علمی در سایه» نیز نامید، اگرچه برای دانشگاه چالش های بسیاری به همراه می آورد و منجر به فروپاشی نهاد علم و دانشگاه می گردد، اما به یقین چالش های جدی تر و بیشتری را برای خود دولت و به طور کلی جامعه پیرامون به همراه خواهد داشت؛ جامعه ای که اصلی ترین هسته فکری و فرهنگی خود را بی هویت می کند، پیش و بیش از آن، خود را بی هویت کرده است. جامعه ای که حفظ خود را در گرو حفظ دانشگاه و ارتقاء آن به یک «جامعه دانشگاهی» نمی یابد و تمایلی به برقراری ارتباطی دو سویه با جامعه دانشگاهی ندارد، طبعاً امکان انتقال دغدغه ها و خواسته های خود به جامعه دانشگاهی و همچنین بهره گیری از خدمات فرهنگی و اجتماعی، اخلاقی، دینی، فنی و... آن را از بین برده و پیش از دانشگاه، خود را نابود کرده است.
مجموعه نوشتارهای پیش رو که به همت اعضای هیئت علمی و همکاران پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی تهیه و تدوین شده است، در دو بخش «مفهوم و کارکرد دانشگاه» و «دانشگاه در ایران»، تلاش می کند پس از تبیین فلسفه دانشگاه و ارائه تاملات نظری و مفهومی درباره دانشگاه و کارکردهای فرهنگی و اجتماعی آن، و همچنین مناسبات دانشگاه و سیاست و معرفی جریان سیاست گذاری فرهنگی و برخی از مشخصات فرهنگی و اجتماعی دانشگاه ها و بالاخص دانشگاه کارآفرین، سپس این مشخصه ها و ملاک ها را بر دانشگاه های ایران تطبیق داده و وضعیت دانشگاه های ایران را در ابعادی همچون آموزش و پژوهش، تولید هویت امن ایرانی از مجرای همه دانش ها و بالاخص از مجرای علوم انسانی، تولیدات علمی کاذب و موسسات تولید کننده مکتوبات آکادمیک برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی، رفتار آکادمیک دانشجویان، سیر تحول آموزش عالی در دهه های اخیر ایران، رویکرد روشی مناسب برای آینده تحول در علوم انسانی و علوم اجتماعی و بالاخره برخی از مسائل و موضوعات مربوط به زنان و آموزش عالی روشن سازد تا بدانیم برای اصلاح وضع موجود و نیل به اهداف مطلوب، چه سیاست ها و اقداماتی را باید مورد توجه قرار داد. تمامی این مقالات در هر دو بعد نظری و مصداقی به ما کمک می کند تصویر روشن تری از وضعیت آموزش عالی جهان و ایران به دست آوریم و نقاط قوت و ضعف خود را شناسایی کنیم.
شک نداشته باشیم که راه رهایی جامعه ایران از مشکلات فرهنگی، اجتماعی، رفتاری، اخلاقی و غیره، در دل همین جامعه دانشگاهی و پژوهشی نهفته است و دانشگاه در کشف و ترسیم راه برون رفت از مشکلات، نقشی انکارناپذیر دارد. شایسته است بار دیگر هویت دانشگاهی و راه تحقق آن به دغدغه همگانی جامعه، به ویژه برنامه سازان و دست اندرکاران اجرایی کشور تبدیل شود تا علاوه بر گذر از موانع موجود، به ویژه قوانین متعدد و گاه متضاد و تعدد مراکز مدیریتی ناهماهنگ با یکدیگر، در حوزه گسترش علم و تعاملات علمی ملی و بین المللی نیز راهکارهایی بایسته اتخاذ کنند.
مجموعه پیش رو از دو جهت ارزشمند است؛ نخست آنکه اعضاء محترم هیئت علمی پژوهشکده که در مواضع متعدد دیدگاه های خود را بیان داشته و آن را به محک نقد و سنجش دیگر دوستان آورده اند در این فرصت، گوشه ای از مطالعات و تاملات خود را در مجموعه ای واحد گرد هم آورده اند. در این مجموعه هر یک از دوستان گرامی از زاویه ای دانشگاه را چه در بعد نظری و چه در مصداق ایرانی مورد بحث قرار داده اند و نگاه های متعدد و بعضاً متفاوت خود را در کنار یکدیگر نشانده اند؛ نگاه هایی که امید است در آینده ای نه چندان دور به گفتگوهایی بیشتر و عمیق تر منجر شود و رویکردهای تلفیقی و میان رشته ای بیشتری را موجب گردد. بیشتر از آن، کلیت این مجموعه، خاطره ای ماندگار برای دوستانی است که در هر لحظه ای صمیمیت را بر هر اصل دیگری ترجیح داده و الفت و اخلاق علمی و آکادمیک را در حیات حرفه ای خود به نمایش گذاشته اند. تصویری که این کتاب از بخشی از خاطرات علمی و غیر علمی دوستان حاضر در این مجموعه عرضه می دارد، ارزشی بالاتر از هر مقوله ای دیگر دارد. بدون شک، خاطره سازی واقعیتی ظریف در حیات فرهنگی و اجتماعی نظام علم و اجتماعات علمی است که امید است مجموعه پیش رو سهم خود را در این خصوص ایفا کرده باشد.

دکتر رضا ماحوزی
پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی

نظرات کاربران درباره کتاب دانشگاه