فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شناخت‌شناسی

کتاب شناخت‌شناسی
مفاهیم کلیدی در فلسفه

نسخه الکترونیک کتاب شناخت‌شناسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شناخت‌شناسی

شناخت‌شناسی صرفا عرصه‌ای انتزاعی و مباحث غیرعملی در دانشگاه‌ها و یا محافل روشنفکری نیست، بلکه عمیقا با زندگی روزمره و قضاوت‌های اجتماعی و اخلاقی ما مرتبط است. این امر ضرورت آشنایی بیش از پیش ما با مباحث شناخت‌شناسانه و کاوش برای یافتن روش‌های مناسب برای تمیز وهم از حقیقت را متذکر می‌شود. ضرورتی که پرداختن بدان مستلزم آشنایی با میراث فکری و اندیشه‌ای بشر و آگاهی نسبت به جریان‌های اصلی تفکر در طول تاریخ است و در این میان، اندیشمندان و فیلسوفان برجسته همواره در تلاش بوده‌اند که تا حد امکان، مسائل بنیادین و ضروری این عرصه را به زبانی همه‌فهم عرضه نمایند، بلکه زمینه‌های لازم برای شکوفایی توانایی‌ها و خلاقیت‌های انسانی فراهم آید و بشر مسیر تعالی و رشد خود را استوارتر و متقن‌تر طی کند. در نگاه اول شاید کتاب حاضر را در زمره آثار متعددی قرار دهیم که درباره شناخت‌شناسی تا کنون نگارش، ترجمه و منتشر شده‌اند. اما آنچه کتاب حاضر را از دیگر آثار منتشرشده متمایز می‌کند زبان خاص و نقطه تمرکز محوری آن است. این کتاب همان‌گونه که نویسنده نیز در پیشگفتار خود متذکر می‌شود نه با هدف تکرار مطالب بیان‌شده در این عرصه، که با هدف ارائه تعریف و تبیینی جامع از حوزه معرفتی «شناخت‌شناسی» نگاشته شده است، به‌گونه‌ای که فهم آن برای کسانی که آگاهی‌ و دانش ناکاملی از مباحث کلان فلسفی و فکری صورت‌گرفته درباره آن دارند نیز توان کسب درکی جامع از وجوه مختلف این حوزه معرفتی داشته باشند. بر این اساس، آنچه نقطه امتیاز این کتاب از آثار دیگر را شکل می‌دهد دغدغه و توجه جدی نویسنده به مرتبط ساختن مباحث به ظاهر خشک فلسفی با مسائل روزمره و ملموس حیات انسانی به گونه‌ای است که خواننده بتواند در پایان، اهمیت و کاربرد شناخت‌شناسی در زندگی خویش را دریابد.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شناخت‌شناسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سپاسگزاری

این کتاب بس وامدار بازخوردهایی است که از همکاران و دانشجویانم در گروه فلسفه دانشگاه کاردیف دریافت می کردم. هنگامی که ویراستاران مجموعه، نگارش چنین کتابی را به من پیشنهاد کردند برای مدتی در تصمیم گیری درنگ کردم، به ویژه ازآن رو که در امکان پوشش دادن چنین قلمرو گسترده و پیچیده ای درون چارچوب تنگی که شمار صفحات مجموعه «مفاهیم کلیدی» بر آن بار کرده بود دودل بودم. چنین می نمود که باید یکی از این دو راه را برگزینم: یا باید گشت وگذاری فشرده از آنچه که به دیده من زنده ترین و برجسته ترین مباحث در این حوزه است به دست می دادم، یا آنکه «خط» آشکاری را برمی گرفتم ـ‍ـ یعنی دفاع از واقع گرایی شناختی در شکل های گوناگون آن ـ‍ـ که گرچه نگارش (و چه بسا خواندن) آن می توانست ارزشمندتر باشد اما چندان با معیارهای مجموعه «مفاهیم کلیدی» سازگار نمی افتاد. اما این دودلی ها با گفت وگوهای بیشتر و بازاندیشی در تجربه هایی که از تدریس شناخت شناسی و مباحث وابسته در سطوح گوناگون در چند سال گذشته به دست آورده بودم، تا اندازه زیادی از میان رفت. ازاین رو، باید سپاسگزار دانشجویانم باشم ـ‍ـ دانشجویان کارشناسی ارشد بیشتر، و نیز تنی چند از دانشجویان تیزهوش و مستقل در دوره کارشناسی ـ‍ـ چراکه سبب شدند من از جاده دلبستگی ها، نیازها و اولویت های خوانندگانِ (کمابیش) نامتخصص دور نیفتم. درباره همکارانم در گروه فلسفه دانشگاه نیز، چنان که پیش از این گفته ام، بار دیگر می گویم که آنان چنان گعده دوستانه، دلسوز و نیروبخشی فراهم آوردند که تنهایی نویسنده را از میان برد و هنگامی که کار چندان خوب پیش نمی رفت (بازهم کمابیش) حس هم بهرگی را بازمی گرداند.
از آنجا که باید محدودیت شمار صفحات چنین کتابی را رعایت می کردم، نتوانستم سیاهه ای بلند از نام همه دوستان، حامیان و راهنمایان فلسفی ام را بیاورم تا دینم را به آنان ادا کنم. اما خوش دارم به دلایل گوناگون به ویژه از این کسان نام ببرم: رابین آتفیلد، مانوئل باربیتو، اندرو بلسی، گیدئون کالدر، پَت کلارک، رگ گوتس، اندرو ادگار، ریچارد گری، ترنس هاوکز، دیو هیوم، کیت مک دانلد، استیفن مولر، اسکات نیوتن، آلیسن آسکات ـ باومن، پیت سجویک، راب استرادلینگ، آلساندرا تِنه سینی، آلیسن ونه بلز، دبی وی، بری ویلکینز و رابین وود؛ همچنین دانشجویان دوره دکتری ام در کاردیف ـ‍ـ از جمله پل گورتن، تئو گرامنوس، کیت مک دانلد، لارنس پدل، رابرت ری ـ جونز و رِآ والدن ـ‍ـ که گفت وگوهای برانگیزاننده آنان در طول دوره کاری شان (و البته دوره کاری خود من) پایانی نداشت. از ویراستاران مجموعه «مفاهیم کلیدی» برای سفارش این کتاب و نیز هایول اِوانز و آنیا ویلسن در انتشارات کانتینیم برای راهنمایی ها و مشاوره های سودمندشان در شکل گیری طرح سپاسگزارم.
برخی پاره های این کتاب پیشتر در مجلات و مجموعه های دیگر به چاپ رسیده است. از انتشارات ای. جی. بریل، پیتر لنگ، راتلج و سیج، و همچنین از ویراستاران وقایع فلسفی، مجله واقع گرایی انتقادی، فلسفه و نقد اجتماعی، و مجله فلسفی ریچموند برای آنکه اجازه دادند آن مطالب اینجا نیز به شکلی بازبینی شده یا گسترده تر چاپ شود سپاسگزارم.

کاردیف
ژانویه ۲۰۰۵

سخن مترجم

«شناخت شناسی» حوزه ای از فلسفه است که در آن به پرسش های مربوط به حدود و شرایط شناخت آدمی پرداخته می شود: چه می توانیم بدانیم، چگونه می دانیم و چه راهی برای تشخیص اعتبار و درستی دانسته های ما وجود دارد؟ در سنت فلسفی، از این حوزه همواره در کنار حوزه «هستی شناسی» و متمایز با آن نام برده می شود. در حوزه هستی شناسی تلاش بر این است که اصل و منشا هستنده ها بر ما آشکار شود، بدانیم که «چه چیزی هست» و هنگامی که می گوییم «چیزی هست»، منظورمان از این «بودن» چیست. در تاریخ فلسفه البته هستی شناسی، از شناخت شناسی قدیمی تر است، و این افلاتون بود که برای نخستین بار به گونه ای نظام مند میان هستی شناسی و شناخت شناسی جدایی انداخت. وی در چارچوب طرح سترگ خود، که به نظریه مُثُل آوازه یافته است، مراتب هستی را از مراتب شناخت جدا کرد و آن دو را به موازات هم در سیری صعودی/نزولی سامان داد. افلاتون برای توجیه این جدایی و نیز چگونگی پیوند آن دو، البته تمایز دیگری نیز درانداخت که همانا تمایز اپیستمه (شناخت حقیقی) و دوکسا (گمان یا ظن) بود. به دیده افلاتون، برای آنکه بدانیم «چه چیزی هست» و «اصل و منشا هستنده ها چیست» باید از دوکسا فراتر رویم و به اپیستمه برسیم. بدین سان، پرسش از «حدود و چگونگی» دانستن به میان آمد و تلاش فیلسوفان برای پاسخ دادن به این پرسش و پرسش های همبسته با آن، حوزه ای را در فلسفه گشود که از آن پس «شناخت شناسی» نام گرفت. پس شناخت شناسی(۱) یعنی پژوهش در چگونگی و حدود شناخت(۲). اما این پژوهش، رفته رفته به پرسش های دیگری دامن زد که هر یک از آنها خود حوزه ای تازه را در فلسفه گشود. دو پرسشی که بی درنگ در حوزه شناخت شناسی به میان می آید اینهاست: ۱) اگر شناخت حقیقی موضوع پژوهش شناخت شناختی است، باید ببینیم که حقیقت خود چیست؟ و بدین سان پرسش از صدق(۳) به میان آمد. ۲) راه و روش رسیدن به حقیقت یا شناخت حقیقی چیست؟ و بدین سان پرسش از روش(۴) به میان آمد که حوزه روش شناسی(۵) حاصل پرداختن به چنین پرسشی است. عبارت «باور صادق موجه»(۶) در تعریف شناخت(۷) به خوبی نمایانگر تلاشی است که فیلسوفان، و نخستین آنها افلاتون، در حوزه شناخت شناسی به کار بستند تا شرایط و حدود شناخت آدمی را معین کنند. شناخت یعنی آنکه کسی باوری داشته باشد (یعنی خود به چیزی که می گوید باور داشته باشد) و آن باور صادق باشد (یعنی درست و مصون از خطا باشد) و برای باور خود دلیل و توجیهی پذیرفتنی داشته باشد (یعنی فقط از روی حدس و گمان نباشد). این تعریف، سپس خود چنان پرسش برانگیز شد که تا به امروز نیز مناقشات بر سر صدق (یعنی حقیقت) و راه و روش معتبر و موجه رسیدن به آن (روش شناسی) همچنان ادامه دارد.
کتاب پیش رو، گزارشی است دقیق و پرجزئیات و البته انتقادی، از واپسین تلاش های فیلسوفان در حوزه شناخت شناسی برای گشودن راز چیستی، حدود و چگونگی شناخت. در این گزارش به تعهدات هستی شناختی فیلسوفان نیز پرداخته می شود، چراکه این تعهدات پیامدهای گریزناپذیری در حوزه شناخت شناسی دارد. کریستوفر نوریس، نویسنده کتاب، خود فیلسوفی است که در سنت تحلیلی پرورش یافته و با نگاهی انتقادی (که برخاسته از موضع واقع گرایی انتقادی اوست) به بررسی پاسخ فیلسوفان معاصر به مسائل دیرینه شناخت شناختی پرداخته است. ازاین رو، خود این کتاب را نیز می توان کوششی دیگر برای پاسخ به پرسش های شناخت شناختی به شمار آورد، چراکه نوریس با گوشزد کردن کاستی ها و نارسایی های پاسخ فیلسوفان دیگر، دیدگاه واقع گرایی انتقادی خود را پیش می نهد و برتری آن را به دیدگاههای دیگر به رخ می کشد. همچنین نسبت مباحث شناخت شناسی با مسائل عام تر (و حتی روزمره) انسانی، موضوعی است که نوریس بسیار دغدغه آن را دارد و می کوشد با طرح نمونه ها و موارد به ظاهر بی ربط با مباحث شناخت شناسی ــ اما در اصل دارای پیوندی وثیق با آنها ــ چنین نسبتی را برجسته سازد. بخش نخست کتاب، نمونه ای از این کوشش و دغدغه اوست.
در برگردان فارسی کتاب، وامدار راهنمایی های ارزشمند دو استاد گرانمایه، ضیا موحد و حسین معصومی همدانی هستم. این دو، راه برخی خطاهای آشکار را بر من بستند، گرچه خطاهای احتمالی دیگر در متن برگردان شده فارسی، همگی بر عهده خود من است. نقش آقایان دکتر علی اکبر علیخانی (رئیس پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری)، سید محسن علوی پور (مدیر گروه ترجمه پژوهشکده) و اعضای گروه ترجمه، در تشخیص اهمیت برگردان فارسی این کتاب و پیشنهاد آن به من، انکارناپذیر است. همچنین بدون همدلی و نیکخواهی دوست بزرگوارم آقای عماد احسانی (مدیر انتشارات پژوهشکده) و همکارانش در انتشارات پژوهشکده و نیز آقای حمید خوان پایه (کارشناس گروه ترجمه پژوهشکده)، کار چاپ و انتشار این کتاب به سرانجام نمی رسید. افزون بر این، دوشیزه شهرزاد فرشی نیز در اصلاح برخی غلط های چاپی به من یاری رساند. از همگی اینان فراوان سپاسگزارم. دین ویژه ای نیز به همسرم هما رفیعیان دارم و این ترجمه را به همه مهربانی های او تقدیم می کنم. درود.

ناصرالدین علی تقویان
تابستان ۱۳۸۹

پیشگفتار

۱
کم نیست کتاب هایی که امروزه درباره شناخت شناسی ـ‍ـ یا نظریه شناخت ـ‍ـ در بازار موجود است، پس بهتر است کارم را با تلاش در توجیه این افزوده دیگر به قفسه های نالان کتابخانه ها آغاز کنم. نخست این واقعیت است که اینجا (همپای معیارهای مجموعه «مفاهیم کلیدی») کاری کرده ام که براهین و شیوه ارائه من برای دانشجویان دوره کارشناسی و خوانندگان مشتاق اما نامتخصص در این حوزه فهمیدنی باشد. واقعیت دوم ـ‍ـ که البته با واقعیت نخست پیوندی نزدیک دارد ـ‍ـ این است که برآن بوده ام تا نسبت این مباحثِ اغلب پیچیده و فنی را با مسائلی که ذهن بسیاری از مردم را هنگام روبرویی با مباحث همبسته با حقیقت، شناخت یا باور موجه (و عقلانی) به خود مشغول می دارد توضیح دهم. چنین کاری کل اثر را بسیار انتزاعی و دور از مسائل روزمره می سازد. مسائلی مانند اینکه ما درباره امور جهان واقعی چه می اندیشیم و چه باوری داریم. حقیقت آن است که هر خواننده ای که درگیر یکی از مقولات بالا باشد و جست وجویی ساده در گوگل کند یا فهرست کتابخانه ای دانشگاهی را با کلیدواژه «شناخت شناسی» زیرورو کند، به احتمال بسیار این حس به او دست می دهد که این حوزه تنها در تصرف فوق متخصصانی است که هیچ علاقه ای به امور روزمره ندارند. ازاین رو، سومین هدف من آن بوده است که چنین خواننده ای را بدین باور برسانم که به عنوان کسی که هر روز با انبوهی از گزاره ها، دعاوی حقیقت، عقاید، دیدگاههای اخلاقی و سیاسی و از این دست روبروست می تواند و باید برخی از فوری ترین دلمشغولی هایش را در چنین مباحثی بجوید، درباره آنها سخن بگوید و ـ‍ـ «بر پایه شواهد» ـ‍ـ تصمیم بگیرد که چه چیزی و چه کسی را باور کند. دست کم همین یک انگیزه بس بود تا این کتاب را با تمایز یونانیِ میان دوکسا و اپیستمه آغاز کنم، یعنی تمایز میان «عقیده» (که هم آیندی سترگی با «صرفِ باور پذیرفته شده» دارد) و «شناخت» که از آزمون تجربی یا چون وچرای عقلی سربلند بیرون می آید.
خواهیم دید که آن تمایز ـ‍ـ که افلاتون برای نخستین بار در رساله تئای تتوس پروراند ـ‍ـ به هیچ رو کم پرسش برانگیز نبوده و مباحثی یکسره پیچیده و فنی را از پی آورده است. این تمایز هنوز نیز تمایزی است که تاثیری شگرف بر اندیشه ها، داوری ها و کردارهای زندگی واقعی دارد و باید در پیشانی توجهات هر کسی باشد که به حل مسائل مربوط به بازنمایی (کژنمایی) رسانه ای یا جدا کردن درست از نادرست در گزاره های سیاستمداران و دیگران علاقه مند است. افزون بر این، چنین تمایزی برای فلسفه علم و معرکه پرسروصدای آرا میان هواداران ارزش های واقع گرایانه حقیقتِ علمی، عینیت و پیشرفتِ علمی و کسانی که چنین ادعاهایی را تنها سرپوشی برای پوشاندن و حفظ وضع موجود می دانند، مساله ای سرنوشت ساز است. ازاین رو، این ایده که می توان برای حفظ این تمایزِ بنیادینِ افلاتون دلایلی یافت که کورکورانه یا مایه گرفته از ایدئولوژی ای نباشد، خود امروزه موضوع بحث هایی داغ در حوزه های پرشمار دانشگاهی است. اینها برخی از دلایلی است که چرا «حقیقت» خود تبدیل به گونه ای توپ ایدئولوژیک شده است که همچون دشنام میان دو طرف رد و بدل می شود (دشنام هایی مانند پسامدرنیست، نسبی گرای فرهنگی، یا ساختمان گرای اجتماعی) و فریاد گوش خراشِ یاری خواهیِ سخنگویانِ فهمِ همگانیِ علم را برانگیخته است. آنچه اغلب در این قیل وقال های پرسروصدا و رسانه ای شده جای خالی آن بسیار حس می شود، رسیدن به دقایقی فلسفی است که واقع گرایان را از ضدواقع گرایان جدا کند، یعنی هواداران مفهومی عینیت گرایانه از حقیقت («فراشناخت گرایان») و کسانی که بر پایه دلایلی اصولی منکر آنند که هرگز بتوان از قلمرو و حدود دانش انسانی پیشی گرفت. در همین حال، بیشتر فیلسوفانی که به چنین مباحثی می پردازند در بحث های خود زبانی بس فنی را به کار می برند و ـ‍ـ به جز شماری بسیار اندک ـ‍ـ اغلبِ آنان برای کسانی که مانند خود ورودی تخصصی به موضوع دارند می نویسند.
البته انکار نمی کنم که تخصص گرایی جایگاهی شایسته و مشروع در فلسفه دارد، و سطح خاصی از فنی بودن در هنگام مباحثه پیرامون چنین مسائلی درست و بجاست. خواننده نیز در جای خود تنها با اندکی کوشش همدلانه می تواند از تعریف دقیق اصطلاحات و حتی ـ‍ـ اگر لازم باشد ـ‍ـ از واژگان نوی که برخی از تمایزهای فلسفی مهم را می نمایانند یا برخی ابهام های نهفته در شیوه های بیانی روزمره و «پیشافلسفی» ما را آشکار می کنند، چیزهای بسیاری به دست آورد. این شیوه دیری است که ویژگی فلسفه به اصطلاح «تحلیلی» بوده است، به سخن دیگر، کاری است که سر در تحلیل منطقی زبان دارد که پیشتازانش اندیشمندانی چون گوتلوب فرگه و برتراند راسل بودند و البته جایگاهی برجسته نیز در میان (اغلبِ) فیلسوفان انگلیسی زبان در سراسر سده بیستم به دست آورده است. دقت مفهومی، تمرکز آشکار بر مسائلی مشخص، و پرهیز سرسختانه از درافتادن به ورطه دیگر حوزه های پژوهشیِ نظرورزانه، از جمله برتری های این شیوه است. این ویژگی ها در طول بیش از نیم سده گذشته هیچ جای دیگری به اندازه مباحث شناخت شناسی اهمیت خود را آشکار نکرده است، چراکه این حوزه بیش از هر حوزه دیگری دستور کار و معیارهای گفتمانیِ مشروع و به لحاظ تحلیلی پذیرفتنی را بنیان نهاده است. یکی از پیامدهای مثبت چنین شیوه ای آن بوده است که برخی مرزهای پیشتر تیره و تار یا مناقشه انگیز را روشن کرده است، مانند مرز میان قلمروهای شناخت شناسی، هستی شناسی و متافیزیک. در این زمینه سپس تر بیشتر خواهم گفت و امیدوارم بتوانم خوانندگانی را که با مقاومتی طبیعی در برابر زبان فنی و فراوانیِ مقولات بسیار انتزاعی، خواندن این کتاب را آغاز می کنند بدین باور برسانم که چنین تمایزهایی ارزشمندند و چندان نیز با مسائل عام تر انسانی بی ربط نیستند.
با وجود این، بار دیگر می گویم که فیلسوفان ـ‍ـ به ویژه فیلسوفان تحلیلی ـ‍ـ این تمایزها را اغلب چنان به کار می برند که خوانندگان نامتخصص از یافتن ارتباط آنها با مسائل انسانی دلسرد می شوند. ازاین رو، در این کتاب گهگاه از پرسش هایی که در نوع خود ذهن فیلسوفان دانشگاهی را مشغول داشته دوری گزیده و به بررسی ارتباط همه این مباحث با قلمرو زندگی انسان پرداخته ام، و با این کار امید داشته ام شناخت شناسی را از آسمان به زمین بیاورم. زیرا اگر اینجا بر یک نکته بخواهم تاکید کنم همانا این واقعیت است که مباحث شناخت شناسی ـ‍ـ درباره حقیقت، شناخت و مجوزهای اثباتی ـ‍ـ با دلبستگی مشترک انسانی برای رسیدن به داوریِ آگاهانه و سنجیده در بسیاری از حوزه های مطالعاتی، از ریاضیات و علوم طبیعی گرفته تا اخلاق، سیاست، روان شناسی، جامعه شناسی و (به ویژه) تفسیر رویدادهای تاریخی، پیوندی تنگاتنگ دارد. در واقع ویژگی شگفت انگیز و خوشایند مباحث امروزینِ شناخت شناسی این بوده است که تخصص گراییِ فزاینده از برخی جنبه ها با این احساسِ روزافزون همراه شده است که مباحثی مانند حقیقت در میان واقع گرایان و ضدواقع گرایان، یا عینیت گرایان و اثبات باوران، تاثیری سرنوشت ساز بر هر یک از چنین حوزه های گفتمانی دارد. امروزه ویژگی پرداختن به این موضوعات این است که اشتیاقِ درافکندنِ پرسش هایی از این دست را دارد که آیا و تا کجا باید برخی از گزاره ها را ـ‍ـ در ریاضیات، علم، اخلاق، تاریخ و از این دست ـ‍ـ دارای ارزش عینی (شاید برای ما ناآشکار) یا بر عکس دستخوش «تاییدپذیری مجوزدار» به شمار آوریم. این ویژگی از پی «چرخشِ زبانیِ» فراگیر در بسیاری از شاخه های فلسفه ـ‍ـ از جمله شناخت شناسی ـ‍ـ پدید آمده است که در آن مباحث زبان، معنا و بازنمایی جایگزین دلبستگی دیرین به رخدادهای «درون ذهنِ» این یا آن سوژه فردی شده است (دلبستگی ای که شاید از هنگام پیدا شدن شکاکیت بی اعتبار شده است). از همین روست که ادعا شده است ـ‍ـ آن هم اغلب با ارجاع به کارهای ویتگنشتاین دوم ـ‍ـ که فلسفه در بهترین حالت از درون رنج های شکاکیتی سر برآورده است که اندیشمندانی چون دکارت، لاک، برکلی، هیوم و دیگر رهروان «راه ایده ها» در سنت های عقل گرایی و تجربه گرایی به ارث گذاشتند.
اینکه آیا این انقلاب در فلسفه جدید، که سخن ها درباره آن رفته، مشکلاتی ویژه خود را به همراه آورده است یا نه ـ‍ـ از جمله دیگر بن بست های شکاکانه ـ‍ـ پرسشی است که در بخش های پسین تر درخواهم افکند. در این میان بر این نکته تاکید می کنم که چنین انقلابی، در کشاندن توجه فیلسوفان به گونه های دیگری از گزاره ها (و نیز اینکه آیا حقیقت گویند یا استوار بر مجوزهای تاییدگر) موثر بوده است، گزاره هایی که نمونه نمای دادوستدهای زبانی ما با جهان و یکدیگر است. به سخن دیگر و با بهره گیری از زبانی فنی و سودمند می توان گفت که گزاره ها یا دارای ارزشِ صدقِ حقیقت گزارانه (یعنی عینی) هستند بدون آنکه دامنه شناخت یا شواهد ما از آنها چه باشد، یا آنکه مقید به شناخت هستند چنان که تنها با داشتن چنان شناخت یا شواهدی (یا تواناییِ به دست آوردن آنها، شاید در شرایطِ آرمانیِ شناخت) تضمین می شوند. برخی فیلسوفان، هوادارِ روایتی افراطی ـ‍ـ و در نتیجه هستی شناختی یا متافیزیکی ـ‍ـ از واقع گراییِ شناختی هستند و بر این نکته پای می فشارند که صدق جدا از بهترین حالتِ شناختِ موجود یا ممکنِ ما همواره می تواند پابرجا باشد، و بدین سان گزاره هایی (ریاضی، تاریخی و دیگر) وجود دارد که ارزش صدق آنها برای ما ناشناخته یا ناشناختنی است اما در همان حال به لحاظ عینی صادق یا کاذبند. برخی دیگر دیدگاهی به همان اندازه افراطی اما ضدواقع گرایانه برگرفته و منکر آن شده اند که هرگز بتوان در مورد گزاره الف به گونه ای معنادار چنین حکم کرد: «الف، با آنکه ما به لحاظ معرفتی در مقام اثبات، تحقیق، یا استوار ساختن ارزش صدق آن نیستیم، یا درست است یا نادرست». اما همچنین دیدگاههایی نکته سنجانه تر و چه بسا دقیق تر پدید آمده اند که می گویند هر گفتمان جایگاهی ویژه را در طیفی اشغال می کند که دامنه اش از صدق عینی، تا استعداد صدق(۸) «در مرز آرمانیِ شناخت»، و سرانجام «تاییدپذیری مجوزدار»(۹) بر پایه هنجارهایی جمعی یا معیارهای مشترکِ ارزیابی، گسترش دارد.
باید بگویم که این رهیافتِ آشکارا تکثرگرایانه یا بی طرفانه اغلب سوگیری آشکارش را به ضدواقع گرایی، یا دست کم آن نسخه سازشگرانه از «واقع گرایی» که قیدهای معرفتی بسیاری را می پذیرد، از دیده می پوشاند. در مورد نظریه های پاسخ بنیادی (یا پاسخ محوری) نیز همین گونه است چراکه این نظریه ها نیز در پی یافتن «راه سومی» برای برون رفت از همه این دوراهی های شناخت شناسانه هستند. این راه حل به مفهوم لاک از «کیفیات ثانویه» ـ‍ـ مانند رنگ، مزه، بوـ‍ـ اشاره دارد که نمی توان آنها را (به مانند «کیفیات اولیه»ی شکل و اندازه) لازمه ذاتی خود شئ به شمار آورد بلکه باید آنها را حالتی از واکنش ادراکی یا شناختیِ مُدرِک دانست. ازاین رو، بدون توسل به تعاریف دوری یا همان گویانه، باید تنها به تعیین پاسخ های نرمال، بجا و بهینه در شرایط معین و یکسانِ فیزیکی یا محیطی، پرداخت. من اکنون این مبحث را بیش از این پی نمی گیرم چراکه در بخش ۴ به تفصیل بدان خواهم پرداخت. اما اینجا همین نکته بس که ـ‍ـ با وجود اشتیاق آشکار این نظریه پردازان به مخالفت با اشکال افراطیِ اندیشه ضدواقع گرایانه ـ‍ـ گرایشی شگرف برای برتری نهادن بر دریافتی معرفتی از حقیقت (یا مجوز تاییدگر) وجود دارد، چنان که این گرایش حتی به مواردی نیز کشیده شده است که در آنها رهیافت حقیقت گزارانه بهتر می تواند با دامنه شهودهای نرمال ما سازگار باشد. این امر به هیچ رو شگفتی آور نیست، چراکه گزارش های پاسخ بنیادی به آن رویکردهایی گرایش دارند که در آنها شناسنده یا مُدرِک در برساختنِ «واقعیتی» که باید شناخته یا درک شود نقش فعالی دارد. به واقع، بخش بزرگی از ادبیاتِ نظریه های پاسخ بنیادی به این طرح دشوار ـ‍ـ و شاید ناممکن ـ‍ـ اختصاص یافته است که با چالش ضدواقع گرایان چنان روبرو شوند که آنان را وادار به پذیرش و حفظ مفهومی فربه از حقیقت کنند تا بدین سان واقع گرایان نیز در حوزه های گوناگون خشنود شوند. هم ازاین روست پیشنهادهایی مانند آنچه که کریسپین رایت در مورد «اَبَرتاییدپذیری»(۱۰) و «دستور شناختی»(۱۱) به عنوان معیاری برای گزاره ها پیش نهاد؛ معیاری که گرچه تعریفی سراسر عینیت گرایانه و حقیقت بنیاد از شناخت به دست نمی دهد، اما ـ‍ـ به باور رایت ـ‍ـ گام بلندی در راه حل وفصل مناقشه واقع گرایان و ضدواقع گرایان است.
این گونه رهیافت میانه گرایانه هر مشکلی که داشته باشد، دست کم این ارزش را دارد که می کوشد روند به بن بست رسیده مباحثات اینچنینی را بشکند. از سویی، ضدواقع گرایان می گویند که اگر حقیقت را مفهومی فراتحقیق بدانیم ـ‍ـ یعنی مفهومی که همواره و بالقوه فراتر از حتی بهترین روش های اثباتی یا تحقیقی ما می ایستد ـ‍ـ آنگاه بنا به فرض در فراسوی دورترین مرزهای دانش ما می ایستد، که در این صورت نیز دیگر هرگز نمی توان در برابر شکاکیت افراطی ایستادگی کرد. این برهان با چنان نیرویی پیش می رود که حتی «اعیان» انتزاعی مانند اعداد و مجموعه های ریاضی را نیز دربر می گیرد. در مورد اعیان ریاضی ـ‍ـ به باور شکاکان ـ‍ـ ما یا درون حدود و قلمرو اثبات پذیری صوری می توانیم شناخت داشته باشیم، یا آنکه حتی حقایقِ عینیِ ریاضی را نیز بنا به فرض نمی توانیم بشناسیم چراکه کمترین ابزار قابل تصوری برای دسترسی معرفتی به آنها نداریم. از سوی دیگر، واقع گرایان می گویند اگر ارزش صدق گزاره ها به شیوه ای حقیقت گزارانه (عینیت گرایانه) مشخص نشود، و اگر شناخت را باورِ صادقِ موجه ندانیم، آنگاه آشکارا راه برای شکاکان یا نسبی گرایان فرهنگی چنان باز می شود که وجود هر «حقیقتی» را جز آنچه که خوشایند این یا آن جماعت همفکران است انکار کنند. این همان پیامی است که ـ‍ـ به هر حال در یک خوانش (که به دیده من پذیرفته ترین خوانش است) ـ‍ـ باید از ایده ویتگنشتاین گرفت؛ پیامی که می گوید همه ادعاهای حقیقت، از ریاضیات، منطق و علوم طبیعی گرفته تا اخلاق، زیبایی شناسی و دین همگی در بند «بازی های زبانیِ» چندلایه ما، رسوم فرهنگی، یا «شکل های زندگی» گرفتارند و بدین سان هریک را باید با سنجه های یگانه ای که هر گفته معتبر یا معنادار برای خود دارد داوری کرد.
۲
برای آنکه مبادا خواننده بدگمان شود، می خواهم رک و راست بگویم که من یکسره با این اندیشه واقع گرایان موافقم که نمی توان بر پایه چنین شرایط جماعت محور، نسبیتِ استوار بر بازی زبانی، یا توافق های باوربنیاد، توصیفی رسا و بسنده از حقیقت یا شناخت به دست داد. دیدگاه ضدواقع گرایان از بسیاری جنبه ها چالش برانگیزتر است چراکه با پشتیبانی آتشباری سنگین از براهینی منطقی و متافیزیکی و نیز با مجموعه ای از برابرنهاده های تمام عیار و بس یکپارچه به پاتک دیدگاه واقع گرایان می روند. با وجود این، باید همین جا بگویم که آن برابرنهاده ها را نمی توان بستری شناخت شناسانه به شمار آورد ـ‍ـ یعنی لازم است گزارشی مفصل درباره حقیقت، شناخت و (به ویژه) دریافت ما از نسبت میان آنها به دست داد ـ‍ـ و باید نارسایی های انکارناپذیرشان را به خوبی نشان داد. به همین سان، چشم انداز میانه گرایانه ای را که برخی فیلسوفان ـ‍ـ مانند رایت و هواداران نظریه پاسخ بنیادی ـ‍ـ پرورانده اند و کوشیده اند آن را هرچه بیشتر پالوده سازند، نمی توان بستر شناخت شناسی تمام عیار و یکپارچه ای به شمار آورد. این فیلسوفان از سویی هرچه تیر در چنته دارند با قوت تمام به سوی ضدواقع گرایی نشانه می روند و از سوی دیگر از پذیرش دیدگاهی واقع گرایانه و حقیقت گزارانه نیز به سبب آسیب پذیری اش در برابر یورش های شکاکانه پرهیز می کنند. اما باز هم، همان گونه که پیشتر نیز گفتم، شناخت شناسی در نتیجه این تحولات اخیر، از بسیاری جنبه ها به چالش گرفته شده و البته علایق و توجهات بس گسترده تری را نیز به سوی خود کشانده است.
تا امروز ما راه درازی را از آغاز برنامه کهنه و خام «وحدت علم» پیموده ایم (که پرچمداران آن پوزیتیویست های منطقی دهه ۱۹۳۰ بودند). در این برنامه، رشته ها یا شاخه های گوناگون پژوهشی در طیفی یگانه به شکل نزولی درجه بندی شده بودند، به گونه ای که اندازه علمی بودن رشته های معرفتی از بالا به پایین کاسته می شد. فیزیک در صدر جای داشت، پس از آن شیمی، زیست شناسی، و برخی رهیافت های تجربه بنیاد به اقتصاد، جامعه شناسی و روان شناسی. سپس در پایین ترین نقطه طیف، اخلاق، زیبایی شناسی، نقد ادبی و دیگر شبه رشته ها یا رشته نماهایی از این دست می آمد. داستان افول پوزیتیویسم منطقی بارها گفته شده است، اما افتخار اصلی آن (اگر بپذیریم) به کواین و جستار پرآوازه او با نام «دو اصل جزمی تجربه گرایی» (۱۹۵۱) بازمی گردد. کواین در این جستار به اصلی ترین ستون های دوگانه پوزیتیویسم منطقی جانانه (اگرچه نه چندان قاطع) یورش برد. آن دو ستون اینهایند: (۱) تمایز میان گزاره های تحلیلی و ترکیبی (یا «حقایق عقلی» و «امور واقع»)، و (۲) این ایده که ادعاها، پیش بینی ها یا فرضیه های علمی را می توان یک به یک با یافته های مشاهدتی یا شواهد تجربی به آزمون گرفت. کواین برای یورش به این دو ستون، رهیافتی یکسره کل باورانه برگرفت که بر پایه این رهیافت، نظریه ها همواره از سوی شواهد تجربی «نامتعین» می شوند، چنین شواهدی نیز خود همواره تا حدودی نظریه آگین هستند، و «واحد معنا در تجربه» نه یک مشاهده یا گزاره ای درباره آن، بلکه کل «شبکه» یا «سازه» باور های پذیرفته شده در هر زمان معین است. در هر صورت ـ‍ـ به دیده کواین ـ‍ـ چیزی به نام «تجربه سرنوشت ساز» وجود ندارد تا، به گمان بسیاری از فیلسوفان علم از بیکن بدین سو، برای داوری قاطع میان نظریه ها یا فرضیه های رقیب به کار رود، آن هم داوری بر پایه شواهدی تجربی که در شرایطی به دقت کنترل شده تولید شده اند. چه بسا، حتی اگر نتایج تجربی با باوری ژرف و استوار ناسازگار می افتاد، آنگاه همواره گناه آن به گردن ابزار اندازه گیری یا محدودیتِ توان تکنولوژی موجود در مشاهده دقیق، انداخته می شد. افزون بر این، این امکان نیز وجود داشت که همواره نظریه ای عزیزداشته را همراه و با وجودِ برخی ناسازگاری های به ظاهر تجربی، با به دست دادن یک یا چند «فرضیه کمکی» (یا پیش فرض های پشتیبان) برای خود حفظ کنیم بدون آنکه حذف این فرضیه های کمکی چندان خللی به کل نظام آن نظریه وارد کند. در تنگناهای برآمده از بی قاعدگی تجربی، «توهم مفهومی» را بهانه می کردیم، اما آنجا که نظریه های پابرجا و ریشه دار در تله شواهد نیرومند تجربی می افتاد، آنگاه حتی ـ‍ـ به علت «مصلحت عملی» و حتی مجوز های کارگشای علمی ـ‍ـ راه بازنگری و تعلیق برخی «قوانین» شناخته شده منطق را برمی گزیدیم، مانند اصل دوارزشی بودن یا طرد شق سوم. برای نمونه، به گفته کواین، این بهترین، کارآمد ترین، یا به هر حال کم پرسش انگیزترین راه برخورد با انواع تناقض های آشکاری بود که گزاره های درباره پدیده هایی کوانتومی مانند اَبَروضعیت ها یا دوگانه موج/ ذره درافکنده بودند.
نمی خواهم گستره و ژرفای تاثیر کواین بر مباحثات سپس تر در شناخت شناسی را بزرگنمایی کنم، چه تاثیر وی بر کسانی که راه او را پی گرفته و پرورانده اند و چه کسانی که از رهیافت تجدید نظر خواهانه او به مسائل همبسته با حقیقت، شناخت و روش علمی سرتافته اند. اما آنچه اوضاع را برای هر دو طرف پیچیده کرده، این واقعیت است که کواین از سویی مفهوم فیزیکالیستی یا علم محور و سرسختانه ای را درباره شناخت شناسی برای خود نگه می دارد ـ‍ـ مفهومی که همه ادعاهای هنجارین شناخت شناسی را پس می زند و آن را فقط زیرشاخه ای از روان شناسی رفتاری به شمار می آورد ـ‍ـ و از سوی دیگر گزارش کل باورانه خود را از شناخت پیش می نهد که در آن «مفروضات» گوناگون علوم فیزیکی جایگاهی «نامرجح» دارند. بدین سان، سرآخر هویات گوناگونی مانند اعداد، مجموعه ها، سانتورها، خدایان هومری و خانه های آجری اِلم استریت از لحاظ مرتبه وجودی هیچ فرقی با هم ندارند. اینها همگی اگرچه به طرح های هستی شناسانه گوناگون ـ‍ـ یا چارچوب های مفهومی دلالت ـ‍ـ تعلق دارند، اما به یک اندازه «واقعی»اند، و این امر ارزیابی آنها (یا سنجش صدق گزاره های درباره آنها) را از راه رجوع به یک طرح بالادستی یا سنجه ای فراگیر ناممکن می سازد. اما شگفت آنکه این آموزه با این تاکید کواین هم نشین می شود که علوم فیزیکی تاکنون بهترین راهنمای ما در امور فلسفی بوده اند و بدین سان شناخت شناسی بی درنگ «سر جای خود می نشیند»، چراکه مطالعه ای طبیعی شده درباره فرآیندهایی است که در آنها «درون داد نحیفِ» انگیختار های حسی به «برون دادِ فربهِ» حدس ها، فرضیه ها، گزاره های پشتگرم به نظریه و از این دست می انجامد. به راستی می توان گفت که مشکلِ همساز کردن این دو تعهدِ (به ظاهر) ناسازگار، مشکلی است که بر روند گفت وگوهای شناخت شناسانه در طول بیش از نیم سده گذشته گرهی سخت انداخته است. به سخن دیگر، این مشکل برای مباحثات گسترده تر میان واقع گرایی و ضدواقع گرایی، و نیز ـ‍ـ به طور مستقیم تر ـ‍ـ برای آن بخش های ویژه این مباحثات که بر مساله عینی یا معرفتی دانستن صدق تمرکز دارند (و در بالا به آن اشاره شد)، خوراک فراهم آورده است.
درسی که از کواین می آموزیم آن است که چگونه مفهوم او از «نسبیت هستی شناختی» که در آغاز موضوعی بس بحث برانگیز در فلسفه زبان، منطق و متافیزیک بود سرانجام سر از جایگاه مرام نامه ای سراسر نسبی گرایانه درمی آورد که پیامد هایی پردامنه ـ‍ـ و به گفته برخی، خطیرـ‍ـ برای طرح شناخت شناسی دارد. این پیامدها حتی بیش از اینها نیز می تواند باشد چراکه پشتیبانی کواین از رهیافت طبیعی شده به چنین مسائلی ـ‍ـ یعنی رهیافتی فیزیکالیستی و علم بنیادـ‍ـ سبب می شود که فلسفه یکسره از معیار ها و ارزش های هنجارین محروم بماند. اگر این برنامه با موفقیت به پایان می رسید، آنگاه هرگونه دورنمایی برای تبیین چگونگیِ رشد دانش (یا شناخت ما از رشد دانش) از دیده محو می شد و امکانِ فراهم آوردنِ بنیانی برای گزینش آگاهانه و عقلیِ یک نظریه از میان می رفت؛ و این البته چیزی است که کواین می خواست با توسل به فرآیند متوازن سازیِ منافع اقتصادی، محافظه کاری و مصلحت عملیِ صرف، از آن پرهیز کند. این کسری هنجارمندی(۱۲) را بسیاری از منتقدان گوشزد کرده اند، همچنین مشکلات مفهومیِ برآمده از گزارش بس تنگ و بسته تجربه گرایانه (رفتار گرایانه) از چگونگی رسیدن به باور ها را نیز گوشزد کرده اندـ‍ـ البته بدون آن «دو اصل جزمی». چنین گزارش تجربه گرایانه ای نیز در جای خود، به سان گزارش کل باورانه کواین، آشکارا از تبیین چگونگی و چرایی برتری برخی نظریه ها بر نظریه های دیگر در نیروی عقلی، علّی و تبیینی شان درمی ماند.
در متن این کتاب، درباره جهت گیری های پساکواینی در شناخت شناسی و فلسفه علم بیشتر خواهم گفت. برخی در پی آن بوده اند که با رد کل باوری کواین کسری هنجارمندی را جبران کنند. به سخن دیگر، اینان کوشیده اند تا گزارش های دقیق و مفصلی درباره پیشرفت های اصیل در دانش به دست دهند و بگویند که چگونه داده های تجربی زیر چتر برخی نظریه ها آورده می شود تا برتری آنها بر نظریه های دیگر از لحاظ گستره و ژرفای دستاورد های مفهومی شان آشکار شود. هواداران این رهیافت البته دیدگاه کواین را درباره ویژگی نظریه آگین بودن مشاهدات تجربی ـ‍ـ و اینکه شواهد تجربی نظریه ها را «نامتعین می کنند» ـ‍ـ می پذیرند، اما بر پایه این مقدمه دلیلی برای انکار این امر نمی بینند که هم بهترین شواهد در دسترس، پشتیبان کم وبیش نیرومندی برای نظریه ها هستند و هم بهترین نظریه در دسترس، تبیین کم وبیش قانع کننده ای برای چنین شواهدی است. برخی دیگر بر مشکلات تجربه گراییِ افراطی کواین تمرکز کرده و گفته اند که تجربه گرایی وی نمی تواند گزارشی رسا از میان کنش های علّی ای به دست دهد که هم در قلمرو اشیای فیزیکی درکارند و هم از راه نتایج پژوهش های کاربردیِ غنی شده با تکنولوژی، عمل می کنند. بدین سان، در چند دهه گذشته شاهد نوزایی سترگی در واقع گرایی علّی بوده ایم، که بخشی از آن به دلیل خویشاوندی نزدیک آن با برخی تحولات در حوزه معنا شناسی فلسفی است ـ‍ـ مانند نظریه علّیِ کریپکی/ پاتنام درباره تثبیت دلالت ـ‍ـ و بخشی نیز به دلیل رد گسترده دیدگاه شکاکانه درباره تبیین های علّی، دیدگاهی که در مباحثات انگلیسی زبانان از زمان هیوم تا روز های طلایی تجربه گرایی منطقی سر برآورده بود. با وجود این، همان گونه که پیشتر نیز گفتم، در این دوره شاهد سر برآوردن جریان اندیشگی متضادی نیز بوده ایم که ضدواقع گرایی را چونان تنها دیدگاه ممکن برگرفته و چندان نخواسته است آن دیدگاه را فرو نهاده با پیشنهاد های میانه روانه دیگری همراه شود که حقیقت را بر پایه های شناختی و نه حقیقت گزارانه تفسیر می کنند.
اما به تازگی نیز برخی فیلسوفان چنین گفته اند که کلیت این بحث دیرینه در برخی موضوعات خود ـ‍ـ مانند مناقشات میان واقع گرایی و ضدواقع گرایی یا صدقِ عینیت محور و تایید پذیری مجوزدار ـ‍ـ که ربط آنها با مناقشات متافیزیکی یا مسائل فلسفه منطق و زبان بیشتر از شناخت شناسی است، به بن بست رسیده است. در نتیجه، ادعا شده است که هر نظریه رسایی در باره شناخت باید درباره فضایل معرفتی یا نگرش های راهبر به شناخت، ذهنیات، شخصیت فکری و از این دست نیز گزارشی بسنده به دست دهد چراکه چنین فضایلی پژوهندگان فضیلت مند (و باانگیزه) را قادر می سازد که با دورنمایی بس امیدبخش وظایف خود را پی گیرند. تنها از این راه است که ـ‍ـ تصور می رودـ‍ـ می توانیم گره آنتی نومی های بی سرانجامی را که از زمان فیلسوفانی چون دکارت، برکلی، هیوم و کانت به ما رسیده است بازکنیم، و حتی دیگر نیازی نباشد که به فرزندان امروزی آنان در حوزه «تحلیلی» رجوع کنیم که هنوز هم (با وجود خرده گیری های کواین) شیفته همان گونه معماهای حل ناشدنی هستند. آنچه که اینجا لازم است، رهیافتی است که، به شیوه ارسطو، دریافتی آشکارا اخلاقی از دانش را در شمار آورد، دریافتی که جایگاهی ویژه برای فضایل معرفتی قائل است و درصدد بازتعریف رابطه میان داننده و دانسته به گونه ای است که از دوگانه انگاری های خوشایندی مانند آنچه که تاکنون شناخت شناسی را به بن بست کشانده است پرهیز کند. در این صورت، تنها کاری که باقی می ماند مشخص کردن این است که چگونه و چرا کاربست این فضایل در برخی بستر های پژوهشی ـ‍ـ چه در علوم طبیعی و چه در علوم اجتماعی و انسانی ـ‍ـ باید چنان درست و مطمئن و بجا می بود که محتوای صدق نظریه ها و فرضیه هایی که با راهنمایی آن فضایل بدانها رسیده بودیم به بیشترین اندازه خود می رسید. ازاین رو، بی گمان باید به این نتیجه می رسیدیم که شناخت شناسی هنگامی که «مساله شناخت» را به پیروی از فیلسوفان وابسته به جریان های اندیشگی دکارتی و هیومی در دستور کار خود گذاشت، از همان آغاز به خطا رفت. در گزارش این فیلسوفان، تنها جایگزین شکاکیت خانمان برانداز آن است که به گونه ای «بنیادین» یا دست به دامان پندار عقل گرایانه (دکارتیِ) «تصورات واضح و متمایز» شویم، یا به مفهوم تجربه گرایانه هیوم از داده های حسی توسل جوییم چراکه واپسین سنگر دفاع در برابر هرگونه شک خانمان سوز است. از آنجا که مسائلی همچون آنچه در بالا آمد هردم به شکل های گوناگون سر برآورده است، می توان فهمید که چرا برخی فیلسوفان در تلاش بوده اند تا نظریه ای جایگزین بیابند که بستر مباحثات را دگرگون سازد.
در بخش ۵ پرسش هایی چند درباره پیشنهادهای شناخت شناسی فضیلت بنیاد درخواهم افکند؛ این رویکرد وانمود می کند از همه انتقاد های شناخته شده ای که به کواین و دیگر هواداران رهیافت فیزیکالیستی و علم بنیاد وارد می شود رهیده است (از جمله انتقاد کسری هنجارمندی). ریشه یابی من از این مساله با کانت آغاز می شود ـ‍ـ به ویژه با نقل عباراتی مبهم در سنجش خرد ناب درباره نقش داوری به عنوان حلقه واسط میان شهود های حسی و مقولات فاهمه ـ‍ـ و سپس به خوانش تجدید نظر خواهانه (اما هنوز پرسش برانگیزِ) جان مک داول از کانت خواهم رسید.
ادعای نظریه پردازان فضیلت بنیاد آن است که گزارشی رسا درباره صفاتی مانند هوشیاری، دقت، پرهیز از جزمیت، احترام به شواهد، گشودگی در برابر آیین عقل و مانند اینها به دست می دهند. به گفته اینان، چنین صفاتی ما را قادر می سازد آنچه را که فاعل های معرفتی نیاز دارند تا پژوهش شان را با توجهی ویژه به مصالح معطوف به شناخت و حقیقت پی گیرند مشخص کنیم. اما (من می گویم) آن معیار ها تنها در مقام کشف معرفتی کاربست می یابند، یعنی به علایق انگیزشی یا ویژگی هایی شخصیتی برمی گردند که ممکن است در محیطی پژوهشی به دانش رهنمون شوند و در محیطی دیگر نه. جایی که نظریه پردازان فضیلت بنیاد پا از گلیم خود درازتر می کنند آنجاست که پای چنین صفاتی را به مقام داوری باز می کنند و به ناروا آنها را در مباحث مربوط به شناخت و صدق عینی به کار می برند. سپس خواهم کوشید نسبت براهین اینان را با رهیافت های دیگر مشخص کنم ـ‍ـ مانند رهیافت های وثاقت محور(۱۳) و بایسته شناختی(۱۴) ـ‍ـ و نشان دهم که چگونه نظریه فضیلت بنیاد به ورطه همان تنگناهایی می افتد که گزارش های دیگر را به دردسر انداخته بود. به سخن دیگر، نظریه فضیلت بنیاد آشکارا در پرکردن شکاف میان ضدواقع گرایی و واقع گرایی درمی ماند؛ در یک سوی این شکاف، مفهومی هنجارمند از صدق جای دارد که آن را به روش نظریه پردازان پاسخ بنیادی(۱۵) به «بهترین عقیده» وابسته می سازد (و در اصل حقیقت را نسبی می کند)، و در سوی دیگر آن مفهومی واقع گرایانه (یا عینیت گرایانه) از صدق جای دارد که آن را همواره فراتر از حدود و مرز های تحقیق و شناخت می انگارد.
وانگهی، این ناتوانیِ نظریه فضیلت بنیاد سرآخر به سود رهیافت ضدواقع گرایی تمام می شود، چراکه بر پایه این رهیافت، حقیقت نمی تواند از حدود بهترین و فضیلت مند ترین باور های موجود پیشی بگیرد. بدین سان، در برخی از نظریه ها بی گمان فضایل جایگاه مشروع خودشان را دارند، چراکه این نظریه ها در پی تبیین آنند که چگونه پژوهندگان می توانند به بهترین شکل ذهنیتی را بپرورانند که آنان را در مسیری معتبر و راهبر به شناخت بیندازد. اما آنچه فضایل نمی توانند به دست دهند ـ‍ـ مانند رهیافت مک داول یا رهیافت پاسخ بنیادی ـ‍ـ همانا ابزاری است که بتواند میان صدق (یا شناخت حقیقت گو) و اظهار نظر استوار بر بهترین مجوز معرفتی یا بهترین داوریِ پذیرفتنی آشتی ایجاد کند. ازاین روست که به باور من، پیشنهاد های فضیلتبنیاد، برخلاف شناخت شناسی میانه روانه ترِ فضیلت  محور، امروزه همچنان با تنش ها و مشکلات حل ناشده بسیاری روبروست.
۳
به هر روی اینها زنده ترین موضوعات در این حوزه است، و تمرکز بخش بزرگی از مباحث من در این کتاب بر روی این موضوعات است. از سوی دیگر، نمی خواهم به خواننده این احساس دست دهد که شناخت شناسی ملک طلق حوزه «تحلیلی» است، و گویی همه تحولات عمده در دنیای انگلیسی زبان و نه در اروپای «قاره ای» جریان دارد. از آنجا که بیشتر کار های من در دو دهه گذشته به دست و پنجه نرم کردن با دیدگاههایی اختصاص داشته که از بدگمانی و بدفهمیِ آشکارا دوسویه این «دو سنت» برآمده است (و این بدگمانی نشان خود را بر رابطه میان این دو سنت نهاده است)، بهتر است همین خط را پی گیرم و به تبیین نقاط همگرایی و واگرایی آنها بپردازم. این رهیافت همچنین این برتری را دارد ـ‍ـ امیدوارم ـ‍ـ که کتاب مرا در مقایسه با بیشتر کتاب های دیگری از این دست، که چنین مباحثی را یکسره (یا بیشتر) از دیدگاهی «تحلیلی» ارائه می دهند، دارای نگرشی متمایز می سازد. افزون بر این، رهیافت من در این کتاب در پی تاکید بر این نکته است که فهم بهتر تحولات در آن سنتِ «دیگر» نه تنها می تواند افق های پیش روی اردوگاه تحلیلی را گسترده تر سازد، بلکه نیز می تواند راه برون رفت از مشکلاتی را بنمایاند که اغلب از بسته اندیشی تخصص زده و تمرکز مفهومی و فرهنگی ‑ تاریخی برمی آید. سرانجام آنکه، در برابر هر گزارشی از شناخت شناسی مدرن که از بررسی چهره های برجسته ای چون ادموند هوسرل، پی یِر دوئم، الکساندر کویره و گاستن باشلار شانه خالی می کند، باید بسیار سختگیرانه و قاطع، و نه روادارانه، عمل کنیم. وانگهی، در هر مورد می توان میان براهینی که این اندیشمندان پیش می نهند و تحولات این سوی آب مطابقت هایی سودمند برکشید.
بدین سان، برای نمونه، از راه مطالعات اخیر هر روز بیش از پیش آشکار می شود که هم بهره گی های هوسرل در فلسفه منطق، ریاضیات و زبان به هیچ رو چندان دور از کار های فرگه نیست، به گونه ای که دیگر نمی توان این باورِ تاکنون رایج (در میان بیشتر فیلسوفان تحلیلی) را که چنین مطابقت هایی بیهوده اند توجیه کرد. در مورد دوئم نیز دیری است که همه ـ‍ـ به ویژه خود کواین ـ‍ـ فهمیده ایم این دوئم بود که نخستین بار تز نامتعین بود گی نظریه از سوی شواهد و ویژگی نظریه آگین بودن گزاره های مشاهدتی را پیش نهاد و کواین سپس تر به گونه ای دیگر و از راهی دیگر به همان نتایج رسید. همچنین به جد باید گفت که مطالعات باشلار در تاریخ و فلسفه علم ـ‍ـ به ویژه کار او درباره سرشت، ساختار و پویایی های تغییر نظریه های علمی ـ‍ـ با وجود برخی تفاوت ها، همانندی های سترگی با کار تامس کوهن دارد. به راستی می توان گفت که رهیافت باشلار به این مباحث از چند جهت این باور پذیرفته شده را باطل می کند که فلسفه «اروپایی» به گونه ای اسف انگیز آماده پذیرش تندروی های نسبی گرایی فرهنگی است اما فلسفه «تحلیلی» پایبند ارزش های سخت گیرانه حقیقت جویی است.
به این دلایل ـ‍ـ و دلایل دیگر ـ‍ـ من بحثی کم و بیش مفصل را درباره شناخت شناسی «اروپایی» در این کتاب گنجانده ام و از چشم انداز فراخ تری که در بالا اشاره شد بهره گرفته ام تا (هرجا که شایسته بود) نگرشی متمایز به دیگر موضوعات و توجهات «تحلیلی»تر به دست دهم. در همین حال، شاید خواننده ام را با برخی انگیزه های پشت این کتاب نیز آشنا کنم، چراکه با وجود پایبندی ام به سطوح کمابیش مقدماتی و تلاش برای به دست دادن گزارشی بی طرفانه از براهین گوناگون، اما ـ‍ـ چنان که شاید از این پس آشکار باشد ـ‍ـ دعوایی فلسفی را نیز پیش کشیده ام. رهیافت من سخت به دیدگاه واقع گرایانه، و (به ویژه) شکلی از واقع گرایی انتقادی، گرایش دارد که بر اصول زیر استوار است. (۱) «جهانی واقعی» و قلمروی فیزیکی، عینی و مستقل از ذهن وجود دارد که در آن هر چیزی در هر مقیاسی ـ‍ـ از الکترون و اتم و مولکول گرفته تا صندلی و قاره ها و کهکشان ها ـ‍ـ درست مانند خود آن جهان، نشان دهنده ساختار هایی عینی، ویژگی ها و نیرو هایی علّی است. این جهان و هرآنچه در آن است، یکسره جدا از بهترین دانشی که ما اکنون یا در آینده می توانیم از آنها داشته باشیم، ویژگی های خود را دارند و نیرو های خود را اعمال می کنند. این دیدگاه آشکارا تزی هستی شناختی است، و به اموری می پردازد که بنا به تعریف (آن گونه که شکاکان همواره بی درنگ گوشزد می کنند) نمی توان آنها را به شناخت درآورد، یعنی «نیرو های دریافت و شناخت ما نمی تواند بدون هیچ شک ممکنی آنها را فراچنگ آورد». ازاین رو، (۲) با وجود این، ما می توانیم از راه میان کنش های فیزیکی، که طیف آن از تجربه روزمره آغاز می شود و به پیراسته ترین و پیچیده ترین روش های پژوهشِ کاربردیِ علمی می رسد، شناختی هردم فزاینده از آن جهان و اشیای درون آن به دست آوریم. این دیدگاه البته دیدگاهی شناخت شناسانه است. و (۳) این میان کنش ها به گفته واقع گرایان انتقادی، سرشتی «لایه لایه» و پیچیده دارند، چنان که برخی از آنها در سطحی رخ می دهد که عینیت در آن کمیاب است و شناسنده (مشاهده گر یا دانشمند تجربی) کمترین دخالت را در امور دارد و فقط می خواهد کشف کند، درحالی که برخی دیگر از راه شیوه های پژوهشیِ فعالانه تر و درگیرانه تر رخ می دهد. با وجود این، (۴) در میان کنش های از نوع دوم، آنچه که از راه روش ها و تکنیک های گوناگون پژوهشی کشف می شود، ویژگی ها و نیرو هایی است که گرچه شاید تاکنون نهفته بوده یا هنوز به لحاظ فیزیکی آشکار نشده باشند، اما در هر حال واقعی اند و باید با ابزار های پیشرفته و تکنولوژیک کشف شوند. ازاین رو برای نمونه، امروزه هویاتی مانند پروتئین های ترکیبیِ DNA یا عناصر فرااورانیومیِ حاصل از برخوردهای ذره ای وجود دارد که فرآورده مهارت علمی انسان هاست اما هستی بالقوه آنها اکنون و همیشه چیزی نیست جز ویژگی های ریز ساختاریِ واقعی، قوا و قوانین طبیعیِ واقعی (که همگی اعتباری عینی دارند).
همچنین برتری این رهیافت آن است که به رشته های علوم اجتماعی نیز کشیده می شود. این رهیافت، بیشترین درگیری عملی، فکری و خودنقادانه را برای فاعل های انسانی امکان پذیر می سازد و در همان حال روشن می کند که چگونه واقعیت های فیزیکی و اجتماعی ای که انسان ها باید با آنها میان کنش داشته باشند، فاعل های انسانی را هم توانا و هم محدود می سازد. وانگهی، به کمک این رهیافت درمی یابیم که خطای نسبی گرایان فرهنگی و جامعه شناسان «تندرو» کجاست که شناخت علمی (و ابژه های چنین شناختی) را بیش از اندازه «برساخته»ای اجتماعی و فرهنگی می پندارند و در نتیجه حتی نمی توانند اهمیت جامعه و فرهنگ را نیز چنان که شایسته است دریابند. در همین حال، رهیافت من گره گشای بحث های به شدت دوقطبی شده ای است که در آنها واقع گرایانِ عینیت گرا (حقیقت گزاران) در برابر هر آن کسی که حقیقت را مشروط و مقید به چارچوب های معرفتی و شناختی می داند موضع می گیرند. واقع گراییِ انتقادی بیش از هر چیز درصدد پرتوافکنی بر درهم آمیختگی های ناروا و مکرر امور متافیزیکی و مباحث شناخت شناختی است. به سخن دیگر، این رهیافت از سویی خطای این فرض را برجسته می سازد که حقیقت را می توان در هر معنایی مشروط و مقید به شناخت دانست، و از سوی دیگر کم توجهی منفعلانه به روش ها، رویه ها و شیوه های استدلالیِ آزمون پس داده و سربلند را نیز نمی پذیرد چراکه آنها را به خوبی راهبر به شناخت می داند. اگر تمایز بنیادین میان هستی شناسی و شناخت شناسی، یا ـ‍ـ به زبان واقع گرایی انتقادی ـ‍ـ میان قلمرو «ناگذرا»ی ابژه ها، ساختارها، ویژگی ها، و سامانه هایی علّی و مانند آنها و قلمرو «گذرا»یی که در آن فاعلیت انسانی نقشی کم و بیش درگیرانه و سرنوشت ساز بازی می کند را بپذیریم، آنگاه بهتر می توانیم تبیینی عقلی و باورپذیر از یکسانی و همانندی علوم طبیعی و اجتماعی به دست دهیم. اینجاست که راه من از برنامه خام، فیزیک محور و بس فروکاهشی پوزیتیویست های منطقی و نیز جانشینان تجربه گرای منطقی آنان ـ‍ـ که البته کمتر از آنان ستیزه جویند ـ‍ـ جدا می شود. همچنین، واقع گرایی انتقادی این امکان را به علوم اجتماعی می دهد تا به درستی ادعا کنند که انضباطی روش شناختی و شناخت شناختی دارند، و در همان حال آن جامعه شناسی «تندروانه» را نیز به نقد می کشد که به سادگی اولویت بندی هستی شناسی/شناخت شناسی را واژگون می کند و شاه کلید هر رشته مطالعاتی را نزد خود می انگارد.
۴
بدین سان، این کتاب برای خواننده طرحی آشکار و روشن دارد، یعنی واقع گرایی را هم چونان تعهدی هستی شناختی و عام پیش می نهد و هم ـ‍ـ به ویژه ـ‍ـ چونان ابزاری برای تبیین رشد شناخت علمی از راه استنتاج بهترین (عقلانی ترین) تبیین. بی گمان براهین نیرومندی علیه کل این رهیافت برپا شده است و من خواهم کوشید به آنها نیز مجالی شایسته برای عرضه بدهم تا خواننده گمان نبرد که کتاب من بدون توجه کافی به دیدگاههای مخالف نگاشته شده است. یکی از این دیدگاههای مخالف (بازهم می گویم) نظریه پاسخ بنیادی است، یعنی این بحث که آیا رهیافتی که برای شیوه های متعارف (یا بهینه شده) واکنش ادراکی یا شناختی انسان اهمیتی ویژه قائل است می تواند با وجود همه چالش های ضدواقع گرایانه و شکاکانه ای که با آنها روبروست واقع گرایان را قانع کند که به اندازه کافی «عینیت» را لحاظ کرده است؟ گرچه پاسخ این پرسش منفی است ـ‍ـ چراکه با چنان مقدمه ای نمی توان به چنین نتیجه ای رسید ـ‍ـ من اما بر دامنه، نوآوری و غنای براهین گوناگونی که بدین شکل پیش نهاده شده اند تاکید خواهم کرد، به ویژه آنها که کریسپین رایت به دست داده است. سخن من در اینجا به بحث میان نظریه های شناخت درون بود گرا(۱۶) و برون بودگرا(۱۷) بازمی گردد، که دومی این روزها اقبال بیشتری یافته چراکه تصور می رود ابزاری است برای چیرگی بر آن مشکلاتی که شیوه های پژوهشی شناخت شناسانه سنتی تر و اول شخص محور درافکنده اند. در این مرحله بیشتر بر گونه های برون بودگرایی معناشناختی («معنا فقط درون سر جای ندارد!») تمرکز خواهم کرد که اندیشمندانی چون هیلاری پاتنام و سول کریپکی بر پایه منطق موجهات پیش نهاده اند. شناخت شناسی طبیعی شده(۱۸) نیز، که آلوین گلدمن بیش از همه آن را پرورانده است، به همین اندازه نویدبخش می نماید. این دیدگاه در پی آن است که گزارشی علّی از فرآیند کسب شناخت را با رهیافتی هنجارمند و عقل بنیاد ـ‍ـ و نه رهیافت فروکاهشی و فیزیکالیستیِ کواین ـ‍ـ پیوند زند.
بخش ۲ بر مباحثات میان واقع گرایی و ضدواقع گرایی تمرکز می کند. در آن بخش من با بحث درباره براهین کریپکی برای وجود حقایق ضروریِ پسینی آغاز می کنم، یعنی حقایقی که باید از راه فرآیند پژوهش علمی کشف شوند اما با این حال در هر جهانی که با جهان ما یکسان است ضروری اند. رشته آزمایش های فکریِ پرآوازه هیلاری پاتنام با نام «کره زمین دوقلو» نیز که برای دفاع از واقع گرایی مَوجهات طرح شده بود، ادعای کریپکی را تقویت کرد. ایده پاتنام این بود که دلالتِ برخی نام ها (یعنی نام های انواع طبیعی مانند طلا، آب، اسید، لیمو، یا ببر) در همه «جهان های ممکن» به دلیل وجود هویاتی درست از همان نوع، تثبیت می شود. بدین سان، دلالت تثبیت شده می تواند به سبب ساختمان مولکولی آن نام (آب = H۲O) یا ساختار زیراتمی آن نام (طلا = «عنصری فلزی با عدد اتمی ۷۹») باشد. به همین سان، ویژگی اسیدها «پروتون دادن» است که دلالت شان را دقیق تر از توصیفات پیشین مانند «خورندگی» یا «قرمزکننده کاغذ تورنسل» تعریف می کند. همچنین ببرها و لیمو ها به دلیل آنکه ویژگی های ژنتیک متمایز یا کروموزوم های متفاوتی دارند از یکدیگر جدا می شوند نه از راه ویژگی هایی توصیفی چون «راه راه بودن، گوشتخواری، و تیزپا بودن» یا «پوست زرد و مزه تلخ». ویژگی های کروموزومی یا ژنتیک جزء ذاتی این موجودات است و حتی زمانی که هیچ کسی شناختی علمی از آنها نیز نداشت باز هم آن ویژگی ها متعلق به آن موجودات بود. ازاین رو، آن ویژگی ها کاربردی «حقیقت یابانه» یا «حساس در برابر کشفیات آینده» دارند، نه آنکه نتوانند روی هم رفته به چیزی دلالت کنند یا ـ‍ـ از دیدگاه گزارش توصیف گرایانه رقیب ـ‍ـ چنان دامنه ای از صفات ناهمگون داشته باشند که نتوانیم بگوییم کسانی که نخستین بار آنها را به کار بردند به همان چیز اشاره داشتند. این رهیافت همچنین مدعی است که مشکل موارد غیرعادی را نیز حل می کند، مواردی مانند لیمو های نارس (سبز) و لیمو های مرباشده یا جانوران تیزپا، راه راه و گوشتخواری که از قضا ببر نیستند. پس آنچه رهیافت کریپکی/ پاتنام در دسترس ما می گذارد ابزاری است برای حفظ ثبات دلالت در دوره های بلندمدت (و حتی بحرانیِ) تغییر نظریه های علمی.
من امیدوارم این مرور مقدماتی مباحث شناخت شناسی، اطلاعاتی از چگونگی طراحی کتاب من برای جای گرفتن زیر عنوان «مفاهیم کلیدی» به دست دهد. هدف این نیست که از مفاهیم گوناگون ـ‍ـ یعنی مکاتب و جنبش های گوناگونِ پژوهش شناخت شناسانه ـ‍ـ گزارشی سرراست و اصولی به دست داده شود تا وارسی خنثی و غیرجانبدارانه آنها امکان پذیر گردد. برعکس می خواستم مباحث اصلی این حوزه را چنان بنمایانم که از دیدگاهی انتقادی و روشن و مشخص بتوان با آنها درگیر شد. ازاین رو، کتاب از راه رشته ای از مباحث به هم پیوسته به پیش می رود ـ‍ـ مباحثی مانند واقع گرایی در برابر ضدواقع گرایی، دریافت حقیقت گزارانه در برابر دریافت معرفتی از حقیقت، درون بودگرایی در برابر برون بودگرایی، عینیت گرایی در برابر پاسخ بنیادی، یا دیدگاههای میانجی گرانه و میانه روانه. هدف از طرح این مباحثِ به هم پیوسته آن است که چشم اندازی کمابیش جامع از این حوزه فراچنگ آید و در همان حال حسی از درگیری پایدار و پرسش برانگیز با مسائل پیچیده و مهم به خواننده دست دهد. این مسائل «مهم» است چون نه تنها ذهن اندیشمندانی بس تیزهوش و شایسته را به خود مشغول داشته که نادیده انگاشتن دیدگاههاشان عین بی خردی است، بلکه نیز ازآن رو که چنین مسائلی پیوندی بی واسطه با امور اخلاقی و اجتماعی دارند (و البته پیوندشان با امور معرفتی «تنگاتنگ»تر است).
(توضیح: ارجاعات آثار و نویسندگانی را که در این مقدمه از آنها نام برده ام به دست نداده ام چراکه از همگی آنها به تفصیل در جای جای متن کتاب سخن رفته است و می توان رد آنها را به آسانی از نمایه و پی نوشت های متن گرفت.)

نظرات کاربران درباره کتاب شناخت‌شناسی