فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر

کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر

نسخه الکترونیک کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر

کودکی ده ساله بودم. عاشق کتاب خواندن، مخصوصاً کتاب‌های علمی و کتاب‌های ستاره شناسی. در کتابخانه‌ی محلمان عضو شدم که پر از این جور کتاب‌ها بود. کتابی به امانت گرفتم و به خانه آمدم. کتابی به نام «انسان در فضا» نوشته‌ی آیزاک آسیموف. آن نخستین کتابی بود که از آیزاک می‌خواندم. چقدر روان و لذت بخش بود. عصر همان روز مادرم پرسید: «این کتاب رو می‌خونی، چیزی هم می‌فهمی؟» با غرور گفتم: «پس چی که می‌فهمم! تمومش هم کردم!» جادوی آیزاک آسیموف اثر کرد. از آن روز، تا کنون بیش از ۲۵ سال گذشته و من عملاً در تمام این مدت با کتاب‌های آیزاک زندگی کرده‌ام و حساب چیزهایی که از او آموخته‌ام، از دستم در رفته است. هنوز که هنوز است، اولویت اولم برای کتاب خریدن و کتاب خواندن، آیزاک آسیموف است و اگر کتابی از او ببینم که در کتابخانه‌ام نباشد، برای خریدن آن حتی یک لحظه هم تردید نخواهم کرد. اما حیف که دوستان مترجم دیگر علاقه‌یشان را به آیزاک از دست داده‌اند. سال‌ها می‌گذرد تا این که کتاب جدیدی از او در ایران منتشر شود. برای یک هوادار آیزاک آسیموف چاره‌ای نمی‌ماند جز این که خود آستین بالا بزند و یکی از کتاب‌های پر شمار او را بردارد و ترجمه کند. امیدوارم این کتاب، ادای دینی باشد به پاس همه‌ی آن چیزهایی که من از آیزاک آموخته‌ام. این آموخته‌ها، حتی شامل آشنایی با زبان انگلیسی که بوسیله‌ی آن، این کتاب را ترجمه کرده‌ام هم می‌شود!

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


اتاق بیلیارد داروینی

من گفتم: «البته که برداشت معمول از باب اول پیدایش، یه برداشت اشتباهه. به عنوان مثال یه اتاق بیلیارد رو در نظر بگیرین.»
سه نفر دیگر به صورت ذهنی یک اتاق بیلیارد را در نظر گرفتند. ما روی صندلی­های گردان فکسنی در آزمایشگاه دکتر تراتِر(۱۵) نشسته بودیم، و هیچ مشکلی نداشتیم که میزهای کار داخل آزمایشگاه را به عنوان میز بیلیارد، پایه ی حلقه دار بلند را به عنوان چوب بیلیارد و بطری­های معرف­های رنگی را به عنوان توپ بیلیارد در نظر بگیریم و به این ترتیب، همه چیز کاملاً شسته و رفته در مقابل ما آماده بود.
تِتیِر(۱۶) حتی یک انگشتش را بلند کرد، چشمانش را بست و به نرمی زیر لب گفت: «اتاق بیلیارد!» تراتر مثل همیشه چیزی نگفت، اما جرعه­ای از دومین فنجان قهوه­اش نوشید. قهوه هم مثل همیشه افتضاح بود، اما چون من در گروه تازه وارد بودم، هنوز معده­ام به اندازه ی کافی به آن عادت نکرده بود.
گفتم: «حالا آخر بازی رو تصور کنین که همه ی توپ­ها داخل سوراخ افتادن، البته به جز توپ اصلی و هر توپی توی سوراخ مورد نظر افتاده...»
تتیر ملانقطی گفت: «یه لحظه صبر کن، تا وقتی که از قوانین بازی تبعیت می­کنی، این که کدوم توپ توی کدوم سوراخ می­افته مهم نیست، یا...»
«حالا این موضوع رو کنار میذاریم. وقتی که بازی به پایان رسید، همه ی توپ ها توی سوراخ­های مختلف افتادن. درسته؟ حالا تصور کنین که شما زمانی به اتاق بیلیارد قدم میذارین که بازی کاملاً تموم شده و شما فقط می­تونین موقعیت نهایی توپ­ها رو ببینین و بر اساس اون سعی کنین که رویداد­هایی که اتفاق افتاده رو استخراج کنین. معلومه که چند تا گزینه جلوی رو دارین.»
مَدِند(۱۷) گفت: «نه اگه از قوانین بازی خبر داشته باشی.»
گفتم: «وانمود کنین که در جهل مطلق هستین. شما می­تونین فرض کنید توپ­هایی که داخل سوراخ افتادن، در اثر برخورد توپ اصلی اونجا افتادن، که خود اون هم مورد برخورد چوب بیلیارد قرار گرفته. ممکنه این حقیقت داشته باشه اما احتمالاً توضیحی نیست که به صورت خود جوش به ذهن شما برسه. بیشتر احتمال داره تصور کنین که توپ ها تک به تک و به صورت دستی داخل سوراخ­های مورد نظر گذاشته شده باشن، یا اینکه فکر کنید توپ­ها همیشه در همون سوراخ­ها قرار داشتن تا اینکه شما اون ها رو پیدا کردین.»
تتیر گفت: «بسیار خوب، اگه می­خوای پیدایش رو زیر سوال ببری، داری از این مقایسه استفاده می­کنی که نشون بدی جهان یا همیشه وجود داشته، یا اینکه به خودی خود و به همین صورتی که الان هست به وجود اومده یا اینکه در اثر فرگشت، رشد کرده. که چی؟»
گفتم: «این به هیچ وجه گزینه­ای نبود که بخوام پیشنهاد بدم. بیاین حقیقت هدف­دار بودن خلقت رو قبول کنیم. و بیاین تنها روشی که باهاش می شه چنین خلقتی رو به انجام رسوند رو تصور کنیم. خیلی آسونه تصور کنیم که خدا گفته «بگذار روشنایی بشود، و روشنایی شد.» اما این فاقد حس زیبایی شناختیه.»
مدند گفت: «اما ساده س . و قانون تیغ اوکام(۱۸) می گه که از بین گزینه­های ممکن، اونی که از همه ساده­تره انتخاب میشه.»
«اگه این طوره، پس چرا شما بازی بیلیارد رو با قرار دادن توپ­ها درون سوراخ­ها به صورت دستی تموم نمی­کنین؟ این هم ساده­تره، اما فاقد حس زیبایی شناختیه. از طرف دیگه، اگه شما با اتم­ اولیه شروع کنین...»
تراتر با صدای نرمی پرسید: «این دیگه چیه؟»
«خوب، اتم اولیه یه گوی کوچیکه که تمام ماده و انرژی جهان داخلش فشرده شده و در مرحله­ای هست که کمترین میزان آنتروپی رو داره. اگه شما اون گوی رو به نحوی منفجر کنید که تمام ذرات ماده و تمام کوانتوم­های انرژی شروع به کنش و واکنش و برهم­کنش به طریقی از پیش محاسبه شده بکنن، به این ترتیب جهان حال حاضر که ما در اون هستیم خلق میشه. این خیلی راضی کننده­تر از چیزیه که شما فقط خیلی ساده دستتون رو تکون بدین و بگین: «بگذار روشنایی بشود!»
مدند گفت: «منظورت اینه که انگار یه جوری با چوب بیلیارد به یکی از توپ­ها ضربه بزنیم که همه ی پونزده تا توپ توی سوراخ­های مورد نظر بیفتن.»
گفتم: «خیلی زیبا بیان کردین. بله.»
مدند گفت: «فکر اراده ی مستقیم شاعرانه­تره که.»
«بستگی داره به اینکه شما از زاویه ی دید یه ریاضیدان به موضوع نگاه کنید یا یه فرد خداباور. در واقع باب اول پیدایش رو می شه بر اساس نظام توپ­های بیلیارد هماهنگ کرد. خالق می­بایست زمانی رو صرف محاسبه ی همه ی گونه گونی­ها و روابط شش معادله ی غول آسا بکنه. هر روز رو یه معادله حساب کنین. بعد از اینکه چاشنی­های انفجاری اولیه به کار برده شدن، اون «روز» هفتم رو استراحت کرد. میگن که منظور از روز هفتم، فاصله ی زمانی بین آغاز تا سال ۴۰۰۴ پیش از میلاده. این فاصله ی زمانی که مثل الگوی بی نهایت پیچیده­ای از توپ­های بیلیارده که در حال مرتب کردن خودشون هستن، ظاهراً هیچ جذابیتی برای نویسندگان کتاب مقدس نداشته. همه ی اون میلیاردها سال صرفاً به عنوان توسعه ی فعل خلقت تعریف شده.»
تراتر گفت: «تو یه جهان تکنولوژیکی رو به عنوان اصل در نظر گرفتی. جهانی که هدفداره.»
گفتم: «حتماً، چرا که نه؟ خلق عامدانه ی جهان، اون هم بدون هدف، مسخرس! در ضمن، اگه شما بخواین بگین که فرگشت در اثر حرکت کور نیروهای بی­هدف به وجود اومده، در نهایت با مشکلات معماگونه ای روبرو می شین.»
مدند پرسید: «مثلاً چی؟»
گفتم: «مثلاً انقراض دایناسورها.»
«چرا درکش اینقدر برات سخته؟»
«برای اینکه هیچ منطقی در اون وجود نداره. اگه راست میگی، یکی رو نام ببر.»
مدند گفت: «قانون سیر نزولی. برونتوسورها خیلی سنگین شده بودن و برای تحمل وزنشون، پاهایی مثل تنه ی درخت داشتن و مجبور بودن توی آب بایستن تا قدرت شناورسازی آب، بیشتر کار رو براشون انجام بده. مجبور بودن بیشتر وقتشون رو به خوردن بگذرونن تا انرژی کافی برای چنین بدنی رو بدست بیارن، منظورم همه ی وقتشونه. برای مقابله با گوشتخواران، چنان زره ی سنگینی روی خودشون داشتن که تبدیل شده بودن به تانک­های زنده­ای که روی زمین می­خزیدن و زیر نیم تن فلس و استخون به هن و هن می­افتادن. در این نقطه بود که دیگه نتونستن ادامه بدن.»
گفتم: «خوب، پس اینطوری شد که گنده­ها از بین رفتن. ولی بیشتر دایناسور­ها مخلوقات دونده ی کوچیکی بودن که نه وزن زیادی داشتن و نه زره­ای که کمرشکن باشه. برای اون ها چه اتفاقی افتاد؟»
تتیر گفت: «تا وقتی که مساله ی دایناسور­های کوچیک مطرح باشه، مساله ی رقابت هم مطرحه. اگه بعضی از اون خزنده­ها مو درآورده باشن و خونگرم شده باشن، می­تونستن خودشون رو با شرایط مختلف آب و هوایی به نحو موثر­تری سازگار کنن. دیگه مجبور نبودن که زیر نور مستقیم خورشید بمونن. به محض اینکه دمای بدنشون به زیر ۲۵ درجه می­رسید، مثل حلزون به خزیدن نمی­افتادن. دیگه لازم نبود که زمستون­ها به خواب زمستونی برن. در نتیجه، باید بیرون می­اومدن و به مسابقه برای پیدا کردن غذا می­پرداختن.»
گفتم: «این که من رو راضی نمی­کنه. من فکر نمی­کنم که گونه­های مختلف سوسمارها اینقدر زود تسلیم بشن. اون ها برای سیصد میلیون سال دووم آورده بودن، که می شه ۲۹۸ میلیون سال بیشتر از انسان­های هوشمند. دوم اینکه، حیوانات خونسرد هم نجات پیدا کردن. مثلاً می شه به حشرات و دوزیستان...»
تتیر گفت: «قدرت باز تولید.»
«... و بعضی از خزنده­ها اشاره کرد. مارها و مارمولک­ها و لاک­پشت­ها خیلی خوب عمل می­کنن. تازه، موضوع اقیانوس­ها هم مطرحه. سوسمارها در اقیانوس­ها خودشون رو به صورت اشکال ایکتیوسورها و پلزیوسور­ها سازگار کردن. البته اون ها هم از بین رفتن، و هیچ شکل جدیدی از حیات هم وجود نداشت که با اون ها رقابت کنه. تا جایی که من تونستم بفهمم، عالی­ترین اشکال حیات در اقیانوس­ها، ماهی­ها هستن و اون ها هم زودتر از ایکتیوسور­ها به وجود اومده بودن. این رو چطوری می­تونین به حساب بیارین؟ ماهی­ها، هم خونسردن و حتی ابتدایی­تر هم هستن، و توی اقیانوس هم مساله ی وزن و سیر نزولی مطرح نیست، چون که آب همه ی کارها رو انجام میده. نهنگ­های عنبر بزرگتر از هر دایناسوری هستن که تا حالا وجود داشته. یه موضوع دیگه. فایده ی صحبت کردن راجع به بی­فایدگی خونسردی و اینکه بگیم در دمای زیر ۲۵ درجه، حیوانات خونسرد نمی­تونن به سرعت حرکت کنن چیه؟ ماهی­ها حتی از زندگی توی دمای یک درجه هم خوشحالن و هیچ کوسه­ای سرعتش در این دما کم نمیشه.»
مدند گفت: «پس چی شد که دایناسور­ها به طور کامل از روی زمین محو شدن و استخون­هاشون رو پشت سرشون جا گذاشتن؟»
«اون ها قسمتی از نقشه بودن. وقتی که هدفشون رو به انجام رسوندن، دیگه به وجودشون نیازی نبود و در نتیجه باید از شرشون خلاص شد.»
«چطوری؟ توی یکی از فجایع به دقت کنترل شده ی ولیکوفسکی(۱۹)؟ برخورد یه ستاره ی دنباله دار؟ انگشت خدا؟»
«نه، البته که نه. انقراض اون ها کاملاً طبیعی اتفاق افتاد و نیازی بود که بر اساس محاسبات از پیش انجام شده رخ داد.»
«در این صورت ما باید قادر به کشف این باشیم که چه چیز طبیعی­ای دلیل لازم برای این انقراض بوده.»
«نیازی نیست. این می­تونه به علت نوعی نقص مبهم در بیوشیمی اون ها بوده باشه که باعث به وجود اومدن کمبود ویتامین­ها شده.»
تتیر گفت: «قضیه خیلی پیچیده شد.»
گفتم: «فقط به نظر پیچیده میاد. تصور کنین که لازمه که یه توپ رو با چهار ضربه ی ملایم داخل سوراخ بندازین. آیا شما به نسبتاً پیچیده بودن حرکت توپ اصلی خرده می­گیرین؟ یه ضربه ی مستقیم، کمترین پیچیدگی رو داره، اما هیچ کاری رو به انجام نمی­رسونه. علی­رغم پیچیدگی ظاهری، این ضربه برای یه استاد به هیچ وجه مشکل نیست. برای اون، فقط حرکت توپ اصلی در یه جهت دیگس. ویژگی کشسانی مواد و قانون بقای اندازه حرکت بقیه ی کارها رو انجام میده.»
تراتر گفت: «متوجه شدم. پیشنهاد شما اینه که روند فرگشت ساده­ترین روشی رو ارائه می­کنه که می شه از هرج و مرج اولیه به انسان رسید.»
«درسته. نه یه گنجشک بی هدف پرواز می­کنه و نه یه پتروداکتیل.»
«خوب، از اینجا به بعد به کجا می شه رسید؟»
«به هیچ کجا. فرگشت با توسعه ی انسان به پایان رسید. قوانین قدیمی دیگه کاربردی ندارن.»
مدند گفت: «اوه، که اینطور! شما دارین ادامه ی رویدادهای محیطی که منجر به جهش میشن رو نفی می­کنین.»
با اصرار گفتم: «به طریقی می شه گفت بله. هر چی که می­گذره، انسان بیشتر و بیشتر محیط رو کنترل می­کنه، و بیشتر و بیشتر فرایند جهش رو درک می­کنه. پیش از اینکه انسان به وجود بیاد، مخلوقات نه می­تونستن تغییر شرایط آب و هوایی رو پیش­بینی کنن و از خودشون محافظت کنن و نه می­تونستن پیش از اینکه خطر به میزان جبران ناپذیری زیاد بشه، درکی از افزایش خطر گونه­های جدید داشته باشن. حالا این سوال رو از خودتون بپرسین: چه نوع سازواره­ای قادره جایگزین ما بشه و چطور می­خواد این کار رو انجام بده؟»
مدند گفت: «می­تونیم با در نظر گرفتن حشرات شروع کنیم. اون ها همین الان هم کارشون رو شروع کردن.»
«اون ها نمی­تونن جلوی ما رو از افزایش جمعیت بگیرن که در طول دویست و پنجاه سال گذشته ده برابر شده. اگه انسان به جای مبارزات پراکنده ای که علیه حشرات انجام میده، روی نابودی اون ها تمرکز می­کرد، تا الان هیچ حشره ای باقی نمونده بود. هیچ راهی برای اجتناب از این وجود نداره، البته این نظر منه.»
مدند گفت: «باکتری­ها چی؟ یا از اون هم بهتر، ویروس­ها چی؟ ویروس آنفلوانزا در سال ۱۹۱۸ در خلاص شدن از شر تعداد قابل توجهی از ما، خیلی خوب عمل کرد.»
گفتم: «حتماً، حدود یک درصد از ما رو از بین برد. حتی طاعون سیاه در قرن چهاردهم هم فقط تونست یک سوم مردم اروپا رو از بین ببره، اون هم در زمانی که دانش پزشکی اصلاً وجود نداشت. طاعون این اجازه رو پیدا کرد که تحت شرایط رقت انگیز فقر و بی­نوایی و کثافت قرون وسطی، هر کاری که می­خواست بکنه. اما با این حال دو سوم از قوی­ترین­های ما نجات پیدا کردن. بیماری نمی­تونه این کار رو انجام بده. من مطمئنم.»
تتیر پیشنهاد داد: «اگه خود انسان به گونه­ای از اَبَر انسان تبدیل بشه که بتونه گونه ی قدیمی­تر رو از سر راهش برداره چی؟»
گفتم: «به هیچ وجه امکان نداره. تنها قسمتی از انسان که ارزشی داره، تا وقتی که مساله ی حکومت بر دنیا مطرح باشه، سیستم عصبیشه. مخصوصاً قشر خارجی دو نیمکره ی مغز. اون ها تخصصی­ترین دستگاه بدن هستن و در نتیجه به بن­بست می­رسیم. اگه چیزی در روند فرگشت بروز پیدا کنه، به محض اینکه به درجه ی مشخصی از تخصصی شدن برسیم، انعطاف پذیری از دست میره و توسعه ی بیشتر فقط در جایی اتفاق میفته که تخصصی شدن بیشتر ممکن باشه.»
تتیر گفت: «این دقیقاً همون چیزی نیست که می­خواستی؟»
«شاید اینطور باشه، ولی همون طوری که مدند اشاره کرد، تخصصی شدن راهیه به سمت سیر نزولی. این اندازه ی سر انسانه که باعث می شه فرایند تولد انسان سخت و دردناک باشه. این پیچیدگی ذهنی انسانه که باعث می شه بلوغ فکری و احساسی از بلوغ جنسی دیر­تر اتفاق بیفته، که پیامدش دردسر سازه. این ضعف قدرت ذهنیه که باعث بیشتر رنج­های نژاد انسانه. این یه فاجعه س و ما بیشتر از این نمی­تونیم جلو بریم.»
مدند گفت: «پیشرفت بیشتر می­تونه باعث تعادل بیشتر یا افزایش سرعت بلوغ نسبت به قدرت مغز بشه.»
«شاید، ولی هیچ نشونه­ای ازش وجود نداره. انسان کرومانیون(۲۰) ده هزار سال پیش زندگی می­کرد و نشونه­های جالبی وجود داره که انسان مدرن، چه از نظر قدرت مغزی و چه قدرت بدنی از اون پست­تر بوده.»
تراتر گفت: «وقتی که داریم راجع به فرگشت حرف می­زنیم، ده هزار سال زمان زیادی نیست. در ضمن، همیشه این امکان هم وجود داره که گونه­های دیگه­ای از حیوانات، هوش رو یا حتی چیز بهتری رو توسعه بدن، البته اگه چیز بهتری وجود داشته باشه.»
«ما هرگز به اون ها اجازه نمیدیم. نکته اینه. ممکنه که صدها هزار سال طول بکشه تا، مثلاً خرس­ها یا موش­ها هوشمند بشن، و وقتی که ما نشونه های چنین چیزی رو دیدم، فوراً اون ها رو از صفحه ی روزگار محو می کنیم یا اینکه از اون ها به عنوان برده استفاده می­کنیم.»
تتیر گفت: «پس اون نقص بیوشیمیایی مبهمی که تو در مورد دایناسورها روش اصرار داشتی چی؟ مثلاً ویتامین C رو در نظر بگیر. تنها ارگانیسم­هایی که نمی­تونن خودشون ویتامین C رو بسازن، خوکچه­های هندی و نخستی سانان هستن که انسان هم شاملشون میشه. تصور کن که این روند ادامه پیدا کنه و ما به فاکتور­های غذایی زیادی وابسته بشیم. یا اگه استعداد ابتلای انسان به سرطان افزایش پیدا کنه، چی میشه؟»
گفتم: «این که مشکلی نیست. اساس شرایطی که توش هستیم اینه که ما می­تونیم همه ی فاکتورهای غذایی رو به طور مصنوعی تهیه کنیم و در نتیجه می­تونیم یه رژیم غذایی شیمیایی داشته باشیم. و دیگه اینکه هیچ دلیلی وجود نداره که فکر کنیم هیچ وقت نمی­تونیم راهی برای جلوگیری یا مهار سرطان پیدا کنیم.»
تراتر ایستاد. قهوه­اش تمام شده بود اما هنوز به فنجانش نگاه می­کرد. او گفت: «خیلی خوب، پس تو میگی که ما به بن­بست رسیدیم. ولی چی می شه اگه همه ی این ها رو به صورت یه اصل در نظر بگیریم. خالق آماده شد تا سیصد میلیون سال رو صرف کنه و به دایناسورها اجازه ی توسعه ی چیزی رو بده که منجر به به وجود اومدن انسان بشه، چرا نتونه راهی رو محاسبه کنه که در اون، انسان از هوشش و کنترلی که روی محیط اطرافش داره استفاده کنه تا مرحله ی بعدی بازی رو آماده کنه؟ این می­تونه قسمت سرگرم کننده ی الگوی توپ بیلیارد باشه.»
این حرف او مرا متوقف کرد. من گفتم: «منظورت چیه؟»
تراتر لبخندی به من زد و گفت: «اوه، من فقط داشتم به این فکر می­کردم که ممکنه همه ی این ها تصادفی نباشه، و اینکه یه نژاد جدید ممکنه به وجود بیاد و گونه ی قدیمی با وجود همه ی تلاش­های مکانیزم مغزیش از بین بره.» او ضربه­ای به جمجمه­اش زد.
«به چه طریقی؟»
«اگه اشتباه می­کنم بهم بگو، اما آیا علوم هسته­ای و سایبرنتیک به صورت همزمان به نقطه ی اوجشون نرسیدن؟ آیا ما بمب­های هیدروژنی اختراع نکردیم و همزمان به ماشین­ها فکر نمی­کنیم؟ آیا این تصادفیه یا یه هدف الهی؟»
این تقریباً همه ی چیزی بود که در آن ساعت نهار رخ داد. بحث منطقی­ای بود که من شروعش کرده بودم، اما از آن موقع، موجب نگرانی من شده است.

پایان

داستان «اتاق بیلیارد داروینی» گفتگویی میان چند نفر است. همیشه دوست داشتم داستان­هایی از این نوع را تعریف کنم، شاید به خاطر اینکه داستان­های خیلی زیادی خوانده­ام و از آن ها لذت برده­ام که با افرادی شروع می­شوند که در یک شب طوفانی در کنار شعله­های آتش نشسته­اند و برای هم قصه تعریف می کنند، و یکی از آن ها این طور شروع می­کند که: توی یه همچین شبی بود که من...
این داستان خاص به شدت تحت تاثیر شرایط من در دانشکده ی پزشکی قرار دارد. اوقات صرف نهار اغلب شامل گردهمایی با سایر اعضای هیئت علمی، مخصوصاً با برنام اس. واکر(۲۱) که رئیس بخش بیوشیمی بود، ویلیام سی. بوید(۲۲) استاد شیمی ایمنی و مَتیو اِی. دِرو(۲۳) استاد میکروب شناسی می­شد (آن ها همگی بازنشسته شده­اند و تا جایی که من اطلاع دارم، همگی زنده هستند).
هر سه نفر، مخصوصاً بوید از طرفداران داستان­های علمی­تخیلی بودند و بوید بود که برای نخستین بار نام مرا برای احراز پست استادی پیشنهاد داد (پستی که در آن زمان برای من دستمزد خیره کننده ی پنج هزار دلار در هر سال را به همراه داشت).
پس از آن من یک کتاب درسی بیوشیمی به همراه واکر و بوید نوشتم که عنوان آن «بیوشیمی و متابولیسم انسان» (ویلیامز اند ویلکینز، ۱۹۵۲) بود. ویرایش دوم آن در سال ۱۹۵۴ و ویرایش سوم آن در سال ۱۹۵۷ منتشر شد و همه ی ویرایش­های آن یک شکست بود. یک کتاب درسی دیگر را با واکر و پرستاری که از خارج دانشکده بود نوشتم که قرار بود برای دانشجویان پرستاری باشد و عنوان آن «شیمی و سلامت انسان» (مک­گرو هیل، ۱۹۵۶) بود که حتی شکست بدتری به حساب می­آمد(۲۴).
اگرچه کتاب «بیوشیمی و متابولیسم انسان» یک شکست محسوب می­شد، اما مرا با لذت نوشتن مطالب غیر داستانی آشنا کرد و نه من و نه کار نویسندگی­ام دیگر به همان صورت سابق باقی نماندیم.
همیشه قصد این را داشتم که سری داستان­های گفتگو محور، مانند داستان «اتاق بیلیارد داروینی» بنویسم، اما به دلیل برداشت اشتباه از پذیرش ترشرویانه ی هوراس، و همین طور اظهار نظر دکتر واکر پس از انتشار داستان، منصرف شدم (شاید بشود گفت شانس آوردم). دکتر واکر با لحن موجز و صریح همیشگی­اش گفته بود: «گفتگو­های ما از این بهتره!»
اما چیزی را از دست ندادم. زمانی رسید که این موضوع دوباره به من الهام شد، و این بار به وسیله ی گفتگو­های سر میز شام باشگاه «ترَپ دور اسپایدرز(۲۵)»، که باشگاهی ست که خودم هم عضو آن هستم. با یادآوری روشن داستان «اتاق بیلیارد داروینی»، سری کاملی از داستان­های معمایی بر اساس گفتگو­های سر میز شام نوشتم. بیشتر این داستان­ها در شماره­های متعددی از مجله ی الری کوئینز میستری مگزین(۲۶) (مجله ی داستان­های معمایی الری کوئین) منتشر شدند که شروع آن از ژانویه ی سال ۱۹۷۲ بود. دوازده تا از این داستان­ها در کتاب من با عنوان «داستان­هایی از بیوه مردان سیاه» (دابلدی، ۱۹۷۴) به چاپ رسیدند. در حال حاضر دوازده­تای دیگر هم برای کتاب «داستان­های بیشتر از بیوه مردان سیاه» آماده کرده­ام(۲۷).
***
در کتاب «اولین داستان­های آیزاک آسیموف» به این حقیقت اشاره کردم که موفق به فروش یازده تا از داستان­هایم نشدم. دیگر اینکه در همان کتاب گفته بودم که همه ی آن یازده داستان دیگر وجود ندارند و باید برای همیشه به فراموشی سپرده شوند.
با این وجود، دانشگاه بوستون با پشتکار و عزم و اراده، کاغذهای چرک نویس مرا برای استفاده ی بهتر از آن ها، جمع آوری می­کند، و وقتی که برای نخستین بار در سال ۱۹۶۶ خواستند که چنین کاری را انجام دهند، من چندین و چند توده ی کاغذ از چرک­نویس­هایم را به دستشان دادم، بدون اینکه داخلشان را نگاه کنم.
اگرچه یکی از هوادارن مشتاق این کار را کرد. این طور که پیداست، دانشگاه بوستون اجازه ی بررسی مجموعه ی ادبی­اش را برای اهداف تحقیقاتی می­دهد، و این هوادار جوان که به گمانم خودش را یک تاریخ­شناس ادبی معرفی کرده بود، به پرونده ی من دسترسی پیدا کرد. او دست نوشته ی محو شده­ای از داستان «بازی بزرگ» را پیدا کرد، یک داستان کوتاه هزار واژه­ای که من در کتاب «اولین داستان­های آیزاک آسیموف»، آن را به عنوان یازدهمین و آخرین داستان برگشت خورده­ام معرفی کرده بودم.
آن هوادار که کتاب «اولین داستان­های آیزاک آسیموف» را خوانده بود، ارزش چیزی که یافته بود را دریافت. او فوراً از روی آن کپی گرفت و یک نسخه از کپی را هم برای من فرستاد. من هم بعد از دیدن آن، برای انتشار قرارش دادم و در کتاب «پیش از دوران طلایی» به چاپ رسید.
به هر حال، وقتی که دست نوشته ی داستان «بازی بزرگ» را خواندم، متوجه شدم که این داستان هیچ وقت گم نشده بود. من آن را بازیافت کرده بودم. برگردیم به اویل دهه ی پنجاه، که رابرت دبلیو. لاوندِس(۲۸) که چندین مجله ی علمی­تخیلی برای انتشارات کلمبیا منتشر می­کرد، و در عرصه ی تخیل علمی غوغا به پا کرده بود، از من درخواست یک داستان کرد. من بایست داستان «بازی بزرگ» را که هشت سال پیش از آن نوشته بودم را به خاطر آورده باشم و داستان «روز شکارچیان» را نوشتم که نسخه ی گسترش یافته ی داستان قبلی بود و باب آن را در شماره ی نوامبر سال ۱۹۵۰ مجله ی «فیوچر کُمبایند ویت ساینس فیکشن استوریز(۲۹)» (آینده­ای مخلوط با داستان­های علمی­تخیلی) چاپ کرد.

تقدیم به دختر کوچولوی بابا
هر چند که الان خوندن و نوشتن بلد نیست
اما به امید روزی که
خوندن و نوشتن یاد بگیره
و از خوندن این کتاب لذت ببره...

نظرات کاربران درباره کتاب برجیس را بخر! و داستانهای دیگر

واقعا ذهن خلاقی داره...من دربدر دنبال کتاباش بودم...خواهش میکنم همه آثار ترجمه شده رو ارائه بدین...
در 3 هفته پیش توسط