فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فنجان خالی
داستان برآورده کردن رویاها و رسیدن به تقدیر

نسخه الکترونیک کتاب فنجان خالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فنجان خالی

افرادی که هر روز فکرهای تکراری در سر دارند که بیش‌تر آن‌ها هم منفی هستند، عادت‌های بدی پیدا می‌کنند. به جای تمرکز روی خوبی‌های زندگی ‌و فکر کردن به روش‌هایی برای بهتر کردن اوضاع، در گذشته‌ی خود گیر می‌کنند. افرادی که مشغول این فکرها هستند، اجازه می‌دهند که نگرانی، آن‌ها را از نیروی زندگی محروم کند. این افراد هرگز نمی‌فهمند که اساس اداره‌ی زندگی «مدیریت ذهن‌» است. وقتی هدفی بزرگ یا طرحی استثنایی دارید، افکار شما محدودیت‌ها را از بین می‌برد: ذهن شما فراسوی محدودیت‌ها می‌رود، فکر شما در هر جهتی ‌باز می‌شود و خود را در دنیایی جدید، بزرگ و فوق‌العاده می‌یابید و نیروهای نهفته، قابلیت‌ها و استعدادها زنده می‌شوند. تفاوت ‌واقعی افرادی که بنا بر عادت شاد و خوش‌بین هستند با کسانی که همیشه ناراحتند در نوع تعبیر و بررسی اوضاع زندگی است. با اداره‌ی افکاری که دارید و واکنشی که به رویدادها نشان می‌دهید، می‌توانید بر سرنوشت خود تسلط یابید. در زندگی هیچ اشتباهی وجود ندارد، فقط درس است. تجربه‌ی بد وجود ندارد، فقط فرصتی برای رشد است، یاد بگیرید که در جاده‌ی تسلط بر خود پیش بروید. در قوانین طبیعت تضمین شده است که هرگاه دری بسته می‌شود، درِ دیگری باز می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فنجان خالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


فصل اول: ندای بیدار باش

درست وسط صحن دادگاهی که مملو از جمعیت بود، نقش بر زمین شد. او یکی از سرشناس ترین وکلای کشور بود.
علاوه بر پیروزی های چشمگیر و فراوان حقوقی، به دلیل پوشیدن لباس های سه هزار دلاری ایتالیایی هم، که هیکل چاق وچله اش را می پوشاند، مشهور بود. من همان جا ایستادم چون از شوک دیدن آن صحنه، فلج شده بودم. جولیان مانتلِ بی نظیر به یک قربانی تبدیل شده بود و مانند کودکی ناتوان روی زمین به خود می پیچید؛ مثل دیوانه ها می لرزید، می جنبید و عرق می ریخت.
انگار زمان ایستاده بود. دستیارش به شدت مضطرب شده بود و سعی داشت توجه حضار را به این صحنه ی دیدنی و وحشتناک جلب کند، فریاد زد «خدای من حال جولیان به هم خورده است!». قاضی که نگران شده بود فوری گوشی تلفنی را که برای مواقع اضطراری روی میزش بود، برداشت و زیرلب چیزهایی گفت. من همان طور گیج و مبهوت آن جا ایستاده بودم. لطفا نمیر احمق پیر، خیلی زود است که از این دنیا بروی، نباید این طوری بمیری.
ناگهان پلیس دادگاه که به نظر می رسید در جایگاهش مومیایی شده بود، از جایش پرید و به احیای وکیلِ قهرمانِ زمین خورده پرداخت. دستیار وکیل هم نزدیک او بود، موهای بلند، بلوند و فرفری اش روی صورت قرمز جولیان تاب می خورد و سعی می کرد کلماتی به زبان بیاورد تا او را آرام کند ولی به نظر نمی رسید او چیزی بشنود.
هفده سال بود که جولیان را می شناختم. اولین باری که همدیگر را ملاقات کردیم، من دانشجوی حقوق بودم و برای کارآموزی تحقیق تابستانی نزد یکی از شرکای او استخدام شده بودم. همان وقت هم بسیار موفق بود. او وکیل ماهر، خوش تیپ و جسوری بود که رویاهای بزرگی داشت. ستاره ی جوان موسسه که در انتظار شغلی بزرگ بود. یادم هست شبی که تا دیروقت کار می کردم، در گوشه و کنار دفتر باشکوه او قدم زدم و دزدکی نگاهی به نقل قول قاب شده ای که روی میز تحریر بزرگ و بلوطی رنگش جایگاه مناسبی داشت، انداختم. گفته ی وینستون چرچیل بود و متناسب با شخصیت جولیان:
من امروز با اطمینان معتقدم که ما بر تقدیر خود مسلط هستیم و آنچه قبلاً برای ما مقدر شده است، ماورای قدرت مان و شدت و قوت آن ماورای تحمل ما نیست و تا وقتی که به هدف و آمال دست نیافتنی خود ایمان داریم، پیروزی از ما دریغ نخواهد شد.
جولیان هر چه می گفت، انجام می داد. او سخت کوش و آماده ی کار بود. حاضر بود برای رسیدن به موفقیتی که اعتقاد داشت تقدیر اوست، هجده ساعت در روز کار کند. از این و آن شنیده بودم که پدربزرگش سناتوری سرشناس و پدرش قاضی معتبر دادگاه فدرال بوده است. روشن بود که او به دنبال پول سراغ این کار آمده و انتظارات بزرگی بر شانه هایش که زیر کت و شلوار مارک آرمانی(۱) پنهان شده بود، سنگینی می کرد. البته من یک چیز را قبول دارم: او مبارزه ی خودش را می کرد. تصمیم گرفته بود کارها را به روش خودش انجام بدهد و عاشق این بود که نمایش اجرا کند.
سیاه بازی های عجیب و غریب او در صحن دادگاه همیشه تیتر صفحه ی اول روزنامه ها بود. افراد ثروتمند و مشهور وقتی به یک وکیل حقوقی باتدبیر و کم نظیر با لحنی پرخاشگر نیاز داشتند، دسته دسته دور او جمع می شدند. فعالیت های فوق برنامه اش هم زبانزد خاص و عام بود. ملاقات های دیروقت او با مانکن های جوان در بهترین رستوران های شهر یا نوشیدن های بی پروا و ماجراجویی های او با دلال های جنجالی که آن ها را «تیم تخریب» خودش می نامید، نقل دفتر شده بود.
هنوز نمی توانم بفهمم که چرا مرا برای همکاری در آن مورد جنایی جنجالی که قرار بود آن تابستان دفاع کند، انتخاب کرد. اگرچه من هم فارغ التحصیل دانشکده ی حقوق هاروارد ـ محل تحصیل خودش بودم ولی مطمئنا باهوش ترین کارآموز دفتر نبودم و در اصل و نسب خانوادگی ام هم هیچ اثری از اشراف زادگی نبود. پدرم بعد از یک دوره خدمت در نیروی دریایی، تمام عمر نگهبان یک بانک محلی بود. مادرم هم بدون هیچ تشریفاتی در برونکس(۲) بزرگ شده بود.
ولی او از بین همه ی کسانی که مرتب اعمال نفوذ می کردند تا در «مهم ترین دادگاه های جنایی» دستیار حقوقی او باشند، مرا انتخاب کرد فقط گفت که از «شور و شوق» من خوشش آمده است. ما در آن محاکمه برنده شدیم و مدیر تجاری که متهم به قتل وحشیانه ی همسرش بود، آزاد شد یا حداقل آن قدر آزاد که عذاب وجدانش به او اجازه می داد.
درسی که من آن تابستان گرفتم، فوق العاده بود. فهمیدم که می توان در مورد مسئله ای قطعی، شکی منطقی برانگیخت ـ هر وکیل باعرضه ای می توانست آن کار را انجام بدهد. درسِ روان شناسی پیروزی و فرصت مغتنمی برای مشاهده ی طرز کار یک استاد و من مانند اسفنجی آن را جذب کردم.
جولیان از من دعوت کرد تا در آن موسسه دستیارش بشوم و بلافاصله دوستی ماندگاری بین ما برقرار شد. اقرار می کنم که کار کردن با او آسان نبود. دستیاری او اغلب کاری نومیدکننده بود و بارها تا دیروقت با هم دعوا می کردیم. هرگز نفهمیدم که این در حقیقت روش او بود یا راه واقعی. این مرد هرگز نمی توانست اشتباه کند. البته در پشتِ ظاهر بدعنقش، انسانی بود که واقعا به همه اهمیت می داد.
با وجود تمام گرفتاری ها، همیشه حال همسرم جنی را از من می پرسید، زنی که من با این که قبل از ورود به دانشکده ی حقوق با او ازدواج کردم، هنوز هم او را «عروسم» خطاب می کنم. تابستان بعد که باز کارآموزی می کردم وقتی فهمید مشکل مالی دارم، ترتیبی داد تا بورس سخاوتمندانه ای بگیرم. با این که می توانست از هر شرایطی بهترین بهره را ببرد و عاشق این بود که اوقات پرهیجانی را بگذراند، هرگز از دوستانش غافل نمی شد. مشکل اصلی این بود که فکر و ذکر جولیان کارش بود.
چند سال اول ساعت کار طولانی را چنین توجیه می کرد که «برای نفع شرکت این کار را می کند» و تصمیم دارد یک ماه مرخصی بگیرد و به کی من(۳) برود «به طور قطع زمستان آینده». با گذشت زمان، مهارت جولیان زبانزد خاص و عام و به طبع کارش هم بیش تر شد. دعواهای حقوقی مرتب بزرگ تر و مهم تر می شدند و جولیان هم که نمی توانست از مبارزه های خوب بگذرد بیش تر و بیش تر به خودش فشار می آورد. در لحظات آرامی که به ندرت پیش می آمد، به طور محرمانه می گفت که وقتی بیش تر از دو سه ساعت می خوابد، بعد از بیدار شدن احساس گناه می کند که چرا روی پرونده ای کار نکرده است. خیلی زود برایم روشن شد که او با ولع برای: شهرت، افتخار و پول بیش تر زندگی خود را تباه می کند.
چنان که انتظار می رفت، جولیان روز به روز موفق تر می شد. او به تمام آن چه اکثر مردم می خواستند، دست یافت: شهرت حرفه ای درخشان با درآمدی هفت رقمی، خانه ای مجلل و دیدنی در محله ای اعیان نشین، هواپیمای خصوصی، ویلا در جزیره ای گرمسیری و دارایی ارزشمندش ـ فِراری قرمز براقی که وسط حیاط خانه اش پارک شده بود.
البته من می دانستم که این دارایی ها آن قدر هم که به نظر می رسد آرامش بخش نیستند. علامت های قریب الوقوع نابودی را مشاهده می کردم نه برای این که از بقیه ی کارکنان شرکت باهوش تر بودم بلکه چون بیش تر اوقات همراه او بودم. ما همیشه با هم بودیم چون همیشه سرِ کار بودیم. هیچ وقت کارها کم نمی شد. همیشه احتمال داشت اتفاق مخربی بیفتد که از قبلی بدتر باشد. هر اندازه هم که آمادگی داشتیم، برای جولیان کافی نبود. اگر قاضی خدای نکرده فلان سوال را می پرسید، اگر در حد عالی تحقیق نکرده بودیم، اگر وسط دادگاه شلوغ مانند گوزنی که در نور خیره کننده ی ناگهانی یک جفت نورافکن گیر افتاده بود، غافلگیر می شدیم، چه اتفاقی می افتاد؟ بنابراین، ما برای خودمان حد تعیین کرده بودیم و من هم جذب دنیای کوچک کار- مدار او شده بودم. ما دو برده ی ساعت بودیم که در طبقه ی شصت و چهارم ساختمانی فولادی و شیشه ای در موسسه ای عریض و طویل جان می کندیم در حالی که سایر افراد معقول در خانه و کنار خانواده شان بودند و فکر می کردند ما دودستی به دنیا چسبیده ایم و از تعبیرِ فریبنده ی موفقیت کور شده ایم.
هرچه بیش تر با جولیان کار می کردم، بیش تر می فهمیدم که او در حال غرق شدن است. به نظر می رسید می خواهد خودش را از بین ببرد. هرگز راضی نمی شد. بالاخره ازدواجش به شکست انجامید، با پدرش قطع رابطه کرد و با این که دارای همه ی چیزهایی بود که دیگران آرزو داشتند، هنوز موفق نشده بود چیزی را که به دنبالش می گشت پیدا کند. این مطلب از لحاظ عاطفی، جسمی و معنوی مشهود بود.
جولیان پنجاه و سه ساله بود ولی به نظر می رسید بیش از هفتاد سال دارد. صورتش پر از چین و چروک بود. در زندگی پیرو این فلسفه بود که «هیچ کدام از موکلین او نباید محکوم بشوند» و فشار عظیم ناشی از روش نامتعادل زندگی اش، تنش زیادی برای او ایجاد کرده بود. شام های دیروقت در رستوران های گران قیمت فرانسوی، کشیدن سیگارهای برگ کوبایی و نوشیدن کنیاک فراوان باعث شده بود اضافه وزن نگران کننده ای پیدا کند. همیشه شکایت داشت که از بیماری و خستگی به تنگ آمده است. حس شوخ طبعی اش را از دست داده بود و دیگر نمی خندید. آن فرد پرحرارت قبلی تبدیل به مردی با اندوه مرگبار شده بود. من شخصا فکر می کنم که تمایل به فعالیت را از دست داده بود.
شاید غم انگیزترین نکته این بود که در دادگاه هم تمرکز نداشت. در موارد مشابهی که قبلاً تمام حاضران را با استدلال نهایی گویا و قطعی مبهوت می کرد، حالا ساعت ها حرف می زد و وقت تلف می کرد، در مورد قضایای مبهم بی ارتباط با موضوع یا با ارتباطی اندک از این شاخه به آن شاخه می پرید. قبل از این به اعتراض های رقیب واکنشی مودبانه نشان می داد ولی حالا گوشه و کنایه های نیش داری می زد که به نظر می رسید بارها موجب می شد طاقت قاضی دادگاه را که قبلاً او را نابغه ی حقوقی می دانست، طاق می کرد. به زبان ساده تر، درخشش جولیان رو به افول بود.
فقط فشار حرکت سریع و پرجنب و جوشش نبود که او را به سوی مرگی زودرس می کشاند. من احساس می کردم چیزی فراتر از آن بود. به نظر می رسید مسئله ای روانی بود. تقریبا هر روز به من می گفت که هیچ شور و شوقی برای کارهایی که انجام می دهد ندارد و به کلی از دل و دماغ افتاده است. جولیان به من گفته بود با آن که در ابتداخانواده اش به دلیل وضعیت اجتماعی شان ـ او را وادار کرده بودند وارد این رشته بشود، حالا که وکیل جوانی بود واقعا به کارش عشق می ورزید. دشواری های قانون و مبارزه طلبی های عاقلانه او را شیفته ی این کار و بسیار پرانگیزه کرده بود. نیروی آن برای اثرگذاری بر تغییر اجتماعی به او روحیه و قوت می داد. خیلی بیش تر از آن که فقط ثروتمندی اهل کنتیکت(۴) باشد. واقعا خود را نیرویی در جهت خیر و وسیله ای برای بهبود اجتماع می دانست که می تواند از استعداد درخشانش برای کمک به دیگران استفاده کند. چنین دیدگاهی زندگی او را معنادار می کرد. هدفی به او می داد و به امیدهایش دامن می زد.
کاری که برای معاش انجام می داد، زندگی اش را تباه نمی کرد. قبل از آن که من در شرکت استخدام بشوم، مصیبت فراوانی را تحمل کرده بود. با یکی از شرکای ارشد، ماجرایی ناگفتنی را پشتِ سر گذاشته بود، من هرگز نتوانستم کسی را پیدا کنم تا از موضوع سر در بیاورم. حتی هاردینگ(۵) پیر، عضو هیئت مدیره که به دهان لقی مشهور بود و بیش تر وقتش را به جای دفتر فوق العاده بزرگش در بار ریتس ـ کارلتون(۶) می گذراند، گفت که سوگند خورده است این راز سر به مهر را فاش نکند. به نظر من این راز پنهان، هرچه بود، به طریقی در نزول مارپیچی جولیان موثر بود. با این که کنجکاو بودم از ماجرا سر در بیاورم، بیش تر از همه می خواستم به او کمک کنم.
جولیان فقط مربی من نبود، او بهترین دوست من بود.
بالاخره اتفاق افتاد. این حمله ی قلبی حاد، جولیان مانتلِ ماهر را نقش بر زمین کرد و او را به یاد مرگ انداخت؛ در یک صبح دوشنبه، درست در وسط دادگاه شماره ی هفت ـ همان دادگاهی که ما در مهم ترین محاکمات جنایی مان در آن برنده شده بودیم.

نظرات کاربران درباره کتاب فنجان خالی