فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟

کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟

نسخه الکترونیک کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟

دانیل اسمیت در این کتاب زندگی انیشتین را در قالب ایدئولوژی های وی به رشته تحریر درآورده است و خواننده می‌تواند از این دریچه نگاهی به وقایع مهم و برجسته زندگی خارق‌العاده وی، طرز فکر و اعتقاداتش در زمینه‌های مختلف زندگی خصوصی، علمی و جهانی این نابغه بزرگ بیاندازد. انیشتین با کارهای عظیم علمی‌اش تبدیل به یک ستاره شد، نه یک ستاره سینما یا موسیقی بلکه یک ستاره علمی. او در شرایطی که کسب شهرت مثل اکنون به آسانی میسر نبود، به اوج اشتهار و محبوبیت دست یافت. دیگر میلیون‌ها نفر در سراسر جهان،حتی کسانی که کوچک‌ترین شناختی درمورد کارهای پیچیده انیشتین و تئوری‌های علمی‌اش نداشتند، او را می‌شناختند. در حال حاضر هم تصویر این " دانشمند دیوانه" با آن موهای ژولیده و زبانی که مقابل دوربین درآورده است برای همه آشناست.

ادامه...

بخشی از کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

وقایع مهم و برجسته در زندگی خارق العاده انیشتین

۱۸۷۹:آلبرت انیشتین در ۱۴ مارس در شهر اولم۲ آلمان در یک خانواده یهودی متولد می شود.
۱۸۸۰: خانواده انیشتین به شهر مونیخ نقل مکان می کنند. در آنجا پدر و عمویش یک شرکت تجاری برای عرضه برق و گاز به راه می اندازند.
۱۸۸۱: خواهر آلبرت به نام ماریا (که مایا صدایش می کردند) متولد می شود.
۱۸۹۲: آلبرت تصمیم می گیرد در مراسم مذهبی جشن بلوغ خود تحت عنوان «بار میتزواه»۳ شرکت نکند.
۱۸۹۴: پدر، مادر و خواهر آلبرت به خاطر ادامه کار پدر خانواده به ایتالیا نقل مکان می کنند. اما آلبرت و تعدادی از نزدیکانش در مونیخ می مانند تا آلبرت بتواند در آنجا دبیرستانش را تمام کند. پس از گرفتن دیپلم، آلبرت هم به خانواده اش می پیوندد.
۱۸۹۵: آلبرت در شانزده سالگی تلاش می کند به پلی تکنیک زوریخ راه یابد که موفق نمی شود. بنابراین تصمیم می گیرد تحصیلاتش را در شهر آراو۴ واقع در سوییس ادامه دهد. او در این شهر با خانواده ای
به نام وینتلر۵ زندگی می کند. آلبرت اولین مقاله علمی خود را می نویسد که البته منتشر نمی شود.
۱۸۹۶: آلبرت از آلمان ترک تابعیت می کند و موفق می شود برای خود جایگاهی در پلی تکنیک سوییس پیدا کند. در همین زمان است که برای اولین بار باهمسر آینده اش میلِوا ماریچ۶ ملاقات می کند.
۱۸۹۹: برای اخذ تابعیت سوییس ثبت نام می کند.
۱۹۰۰: انیشتین موفق می شود در زوریخ کار تدریس به دبیرستانی ها را آغاز کند. اما موفق نمی شود کاری در پلی تکنیک زوریخ پیدا کند.
۱۹۰۱: اولین مقاله علمی آلبرت در نشریه «سالنامه فیزیک»۷ منتشر می شود. در همین سال، انیشتین به تابعیت سوییس دست می یابد.
۱۹۰۲: فرزند نامشروع آلبرت از ماریچ به دنیا می آید. نام او را لیزرل۸ می گذارند. انیشتین در اداره ثبت اختراعات سوییس شروع به کار می کند.
۱۹۰۳: انیشتین با میلِوا ماریچ رسماً ازدواج می کند. آکادمی المپیاد سوییس توسط او و دو تن از دوستانش تاسیس می شود. از این سال به بعد دیگر نامی از دختر انیشتین لیزرل برده نمی شود. به احتمال قوی او و همسرش، دخترشان را به فرزندخواندگی خانواده دیگری می سپارند.
۱۹۰۴: ماریچ یک پسر به دنیا می آورد که نام او را هانس آلبرت۹ می گذارند.
۱۹۰۵: در این سال که در محافل علمی «سال معجزه ها»۱۰ نامیده شد، انیشتین با چهار مقاله خود در واقع قوانین فیزیک را بازنویسی می کند. دریکی از
همین مقاله هاست که او برای اولین بار فرمول مهم E = mc۲ را منتشر می کند.
۱۹۰۶: دکترای خود را از دانشگاه زوریخ دریافت می کند.
۱۹۰۷: انیشتین توجه خود را به فرمول بندی تئوری نسبیت عام متمرکز می کند و طی آن به کشف قوانین مربوط به اصول کلی تعادل اجسام می پردازد.
۱۹۰۸: به عنوان «استاد بدون حقوق» به تدریس در دوره دکترای دانشگاه برن می پردازد.
۱۹۰۹: به عنوان «استاد خارق العاده» در رشته فیزیک تئوری در دانشگاه زوریخ منصوب می شود.
۱۹۱۱: آلبرت به مقام استادی در دانشگاه پراگ نیز دست می یابد. او همچنین در کنفرانس سولوِی۱۱ در بروکسل شرکت می کند.
۱۹۱۲: رابطه آلبرت با دختر عمویش السا لوونتال۱۲ آغاز می شود. آلبرت به زوریخ بازمی گردد تا درجه استادی خود را از این دانشگاه نیز دریافت کند. او در همان زمان همکاری خود با مارسل گروسمان۱۳ در زمینه ریاضیات را که برای تکمیل کردن کارش در زمینه تئوری نسبیت عام لازم بود، آغاز می کند.
۱۹۱۳: ماکس پلانک۱۴ و والتر نرنست۱۵ با اشتیاق زیادی از آلبرت انیشتین دعوت می کنند که به برلین بیاید و به او نوید می دهند که هم عنـوان استادی در دانشگاه برلین را به دست آورد و هم عضو «آکادمی علوم پروس» گردد. آلبرت در سال های بعد به هردو مقام دست می یابد
۱۹۱۴: انیشتین از میلِوا ماریچ جدا می شود ولی این جدایی به طلاق نمی انجامد. میلِوا همراه با دو پسرش از برلین به زوریخ بازمی گردند. در آستانه آغاز جنگ جهانی اول گرایش های ضد جنگ و صلح طلبی در انیشتین رشد می کند.
۱۹۱۵: کارهای انیشتین با دبلیو. جِی. دهاس۱۶ در زمینه تحقیق درباره پدیده های «ژیروماگنتیک»۱۷ آغاز می شود. انیشتین پس از تکمیل تئوری نسبیت عام خود، آن را طی چهار سخنرانی در «آکادمی علوم پروس» ارائه می کند.
۱۹۱۶: مقاله انیشتین تحت عنوان «بنیاد تفصیلی تئوری نسبیت عام» در نشریه «سالنامه فیزیک» منتشر می شود. او پیش از پایان این سال مقاله جدیدی را تحت عنوان «یک برداشت ساده و عامه فهم در مورد نسبیت خصوصی و نسبیت عمومی» به پایان می رساند.
۱۹۱۷: آلبرت انیشتین مدیریت «موسسه قیصر ویلهلم در برلین» را که به ویژه برای پیشبرد علم فیزیک بنیان گذاشته شده بود، به عهده می گیرد. او در همین سال طرح خود درباره تئوری عدد ثابت کیهانی را ارائه می دهد. مدتی بعد خود انیشتین تدوین این تئوری را «احمقانه ترین کار خود» تلقی می کند.
۱۹۱۸: آلبرت درخواست ازسرگیری تدریس در سوییس را رد می کند. در همین سال جنگ جهانی اول خاتمه می پذیرد.
۱۹۱۹: در ماه فوریه انیشتین ماریچ را رسماً طلاق می دهد و در ماه ژوئن با السا ازدواج می کند. در ماه مه، اخترشناسی به نام آرتور استنلیادینگتون۱۸صحت تئوری انیشتین درباره ی انحنای نور بر اثر میدان جاذبه خورشید را به هنگام یک کسوف مشاهده می کند و به این ترتیب درستی این تئوری به اثبات می رسد. (این پدیده، یک عنصر کلیدی در تئوری نسبیت انیشتین به حساب می آید.) به این ترتیب شهرت انیشتین در سراسر جهان بیش از پیش گسترش می یابد.
۱۹۲۰: آلبرت انیشتین برای اولین بار با نیلز بور۱۹ تئوریسین مشهور فیزیک کوانتوم ملاقات می کند. رشد گرایش های یهودی ستیزی در آلمان توجه انیشتین را جلب می کند و باعث نگرانی او می شود.
۱۹۲۱: آلبرت به همراه حاییم وایزمن۲۰ که یک صهیونیست بود و بعداً به ریاست جمهوری اسراییل رسید، به مدت دو ماه به ایالات متحده آمریکا سفر می کند. این اولین سفر او به آمریکاست. در همین سال انگیزه های انیشتین برای جمع آوری پول بیشتر به منظورساخت یک دانشگاه یهودی در بیت المقدس قوت می گیرد.
۱۹۲۲: انیشتین سرانجام جایزه نوبل فیزیک را که در سال ۱۹۲۱ برای دریافت آن نامزد شده بود، به خاطر خدماتش به فیزیک تئوری و به ویژه کشف قوانین مهم فتوالکتریک، دریافت می کند.
۱۹۲۴: همکاری آلبرت با فیزیک دانی هندی به نام ساتیندرا نات بوز۲۱ منجر به تعریف مواد متراکم بوز- انیشتین می گردد. صحت وجود این مواد تا سال ۱۹۹۵ در هیچ لابراتواری ثابت نشد.
۱۹۲۵: فرمول بندی آماری بوز- انیشتین که عنصر مهمی از مکانیک کوانتوم است، صورت می گیرد. همچنین در این سال انیشتین به هیات مدیره اداره کنندگان دانشگاه یهودی و تازه تاسیس بیت المقدس می پیوندد.
۱۹۲۷: مناظره آلبرت انیشتین با نیلز بور در مورد تئوری کوانتوم در پنجمین کنفرانس سولوِی در بروکسل انجام می شود.
۱۹۲۸: آلبرت بیشترِ این سال را در بستر بیماری در خانه اش سپری می کند. هلن دوکاس۲۲ کار خود را به عنوان منشی آلبرت آغاز می کند و تا پایان عمر محافظ او باقی می ماند و زندگی اش را وقف او می کند.
۱۹۲۹: آلبرت خانه تابستانی محبوب خود را در شهر کاپوث۲۳ در نزدیکی پتسدام۲۴ می سازد.
۱۹۳۰: آلبرت انیشتین فراخوان خلع سلاح عمومی را اعلام می کند. او در این سال برای بار دوم به آمریکا می رود و در انستیتوی فناوری پاسادنا۲۵ واقع در کالیفرنیا که به نام کالتک۲۶ مشهور است، اقامت می گزیند.
۱۹۳۱: آلبرت در ماه مارس از آمریکا به اروپا بازمی گردد. اما در ماه دسامبر مجدداً به آمریکا سفر می کند. در همین سال به این نتیجه قطعی می رسد که تئوری او در مورد عدد ثابت کیهانی به کلی اشتباه بوده است.
۱۹۳۲: آلبرت بازهم در ماه دسامبر به آمریکا سفر می کند، بدون این که بداند دیگر هرگز به آلمان بازنخواهد گشت.
۱۹۳۳: پس از این که آدولف هیتلر در آلمان به قدرت می رسد، انیشتین تمام ارتباط های خود را با آلمان قطع می کند. پس از یک اقامت کوتاه در اروپا (در کشورهای بلژیک، سوییس و بریتانیا) به آمریکا بازمی گردد تا در «انستیتوی مطالعات پیشرفته پرینستون در نیوجرسی»۲۷ مشغول به کار شود.
۱۹۳۴: یک مجموعه آثار غیرعلمی انیشتین تحت عنوان «جهان، آن گونه که من می بینم» منتشر می شود.
۱۹۳۵: نوشته ای تحت عنوان «پارادوکس انیشتین- پودولسکی- روزن»۲۸ منتشر می گردد. آلبرت و السا به پرینستون، خیابان مرسر۲۹، پلاک ۱۱۲ نقل مکان می کند.
۱۹۳۶: السا در ۲۰ دسامبر پس از یک بیماری طولانی فوت می کند.
۱۹۳۸: آلبرت با همکاری لئوپولد اینفلد۳۰ مقاله «تحول در علم فیزیک»۳۱ را منتشر می کند.
۱۹۳۹: آلبرت نامه ای خطاب به فرانکلین روزولت را امضاء می کند. در این نامه به رییس جمهور آمریکا هشدار داده شده بود که ممکن است کمی پیش از آغاز جنگ دوم جهانی، یک بمب اتمی در جهان منفجر شود.
۱۹۴۰: آلبرت انیشتین با حفظ تابعیت سوییس، رسماً تابعیت آمریکا را هم دریافت می کند.
۱۹۴۲: دولت آمریکا پروژه منهتن۳۲ را به منظور ساخت یک بمب اتمی کلید می زند. انیشتین به دلیل ریسک های احتمالی پروژه، مستقیماً در اجرای آن دخالتی نمی کند.
۱۹۴۳: آلبرت برای نظارت بر کاربرد مواد انفجاری بسیار خطرناک با نیروی دریایی آمریکا همکاری می کند.
۱۹۴۴: یک نسخه از مقاله انیشتین تحت عنوان «درباره ی الکترودینامیک اجسام متحرک» به قیمت ۶ میلیون دلار حراج می شود.
۱۹۴۵: پس از پایان جنگ جهانی دوم و انفجار دو بمب اتمی توسط آمریکا در
شهرهای ژاپنی هیروشیما و ناکازاکی، انیشتین می گوید: «جنگ برنده و صلح بازنده شد.»
۱۹۴۶: انیشتین فراخوان خود را برای تشکیل یک دولت فراملی متشکل از دانشمندان اتمی به منظور پیدا کردن راه هایی برای کاربرد صلح آمیز انرژی اتمی تکرار می کند.
۱۹۴۸: میلِوا ماریچ در ۴ ماه اوت فوت می کند. پزشکان تشخیص می دهند که در شکم انیشتین یک کیست بزرگ در نزدیکی سرخرگ وجود دارد و او را به خاطر این عارضه مورد عمل جراحی قرار می دهند.
۱۹۴۹: «نکاتی در مورد خودزیست نامه ام»۳۳ که شرح زندگی و کارهای انیشتین است و سه سال قبل توسط خود او نگارش یافته، منتشر می شود.
۱۹۵۰: مجموعه ای تحت عنوان «واپسین سال های عمر من» که شامل نوشته ها و سخنرانی های علمی انیشتین است، منتشر می شود.
۱۹۵۱: مایا خواهر انیشتین در ۲۵ ژوئن فوت می کند.
۱۹۵۲: انیشتین درخواست عده ای برای جانشینی حاییم وایزمن، رییس جمهور اسراییل را رد می کند.
۱۹۵۵: آلبرت انیشتین در ۱۸ آوریل در سن ۷۶ سالگی در بیمارستانی در پرینستون چشم از جهان فرومی بندد.

۱. در این کتاب از «مکانیک کوانتیک»، «فیزیک کوانتیک»، «مکانیک یا فیزیک کوانتوم»، «مکانیک یا فیزیک کوانتا» و غیره سخن به میان آمده که همگی مفاهیم تقریباً یکسانی دارند. درواقع، فیزیک یا مکانیک کوانتیک مبحثی از علم فیزیک است که به خواص کوانتوم می پردازد. کوانتوم هم مفهومی پیچیده اما رایج در فیزیک مدرن است که بحث درباره ی آن در چارچوب علمی این کتاب نمی گنجد. اما علاقه مندان به درک جزئیات این مفهوم می توانند به منابع متعدد موجود نوشتاری به زبان فارسی و انگلیسی و همچنین به منابع فراون اینترنتی موجود در این باره رجوع کنند. م.
۲. Ulm
۳. طبق قوانین مذهبی یهود در سن ۱۳ سالگی مراسمی برای پسران برگزار می شود که «بار میتزواه» (Bar Mitzvah) نام دارد. (برای دختران همین مراسم در ۱۲ یا ۱۳ سالگی آنها برگزار می گردد و «بات میتزواه» (Bat Mitzvah) نام دارد.) این مراسم در واقع نوعی جشن بلوغ مذهبی برای پسران و دختران نوجوان یهودی است و طبق آن پسر و دختر پس از این مراسم از نظر مذهبی مسئول کارهای خود هستند و اگر گناهی مرتکب شوند به پای خودشان نوشته می شود. معمولاً طی این مراسم، پدر پسر یا دختر خدا را شکر می کند که از این پس بار گناهان فرزندانش به دوش او نیست. م.
۴. آراو (Aarau) شهری است در سوئیس که در ۶۵ کیلومتری شمال برن و در غرب زوریخ قرار دارد. م.
۵. Winteler/ ۶. Mileva Marić/ ۷. Annalen der Physik /۸. Lieserl
۹. Hans Albert
۱۰. اصطلاح «سال معجزه ها» ((Year of miracles یا به لاتینAnnus Mirabilis برای اولین بار توسط شاعری به نام جان درایدن (John Dryden) در مورد وقایع سال ۱۶۶۶ میلادی به کار برده شد. در واقع، در این سال وقایع بد زیادی در انگلستان رخ داد که مهم ترین آنها آتش سوزی بزرگ لندن بود. اما جان درایدن با اشاره به این که عدد ۶۶۶ به حیوانات نسبت داده می شود، با دیدی شاعرانه این طور تفسیر کرد که در این سال به خصوص می توانست فاجعه های بسیار بزرگتری برای انسانها رخ دهد و این که چنین نشد، تنها به دلیل لطف خداوند به اهالی آن خطه بود. اما مهمتر از این اشاره ی شاعرانه، این بود که نیوتون درست در همین سال علاوه بر مقاله های مهمی که درباره ی «قوانین مربوط به حرکت، نور و جاذبه» منتشر کرد، کشف مهم خود در مورد «قانون جاذبه ی عمومی» را نیز به جهانیان عرضه کرد. به همین دلیل است که در محافل علمی از سالی که طی آن مهم ترین کشفیات انیشتین در چهار مقاله به جهانیان عرضه شد، با همین عنوان یاد می شود. م.
۱۱. ارنست سولوِی (Ernst Solvay) (۱۸۳۸-۱۹۲۲) یک شیمی دان و صنعت کار بلژیکی بود که در سال ۱۹۱۱ از فیزیک دان های مشهور دعوت کرد که در یک کنفرانس برای بررسی مسائل مهم فیزیک شرکت کنند. این کنفرانس در سال ۱۹۱۲ هم برگزار شد و از آن پس هر سه سال یک بار (گاهی با فواصل زمانی طولانی تر) در بروکسل برگزار می گردد و به نام بنیان گذار آن سولوِی خوانده می شود. کنفرانس سولوِی که در آن فیزیک دان های مشهور جهان در آن به بحث، تبادل نظر و گاهی مناظره می پردازند، نقش تعیین کننده ای در پیشرفت علم فیزیک داشته است و دارد. م.
۱۲. السا لوونتال (Elsa Lӧvental) دخترعموی آلبرت انیشتین بود که با نام فامیل شوهر اولش لونتال خوانده می شد. م.
۱۳. Marcel Grossmann/ ۱۴. Max Planck / ۱۵. Walther Nernst/ ۱۶. W.J. De Haas/ ۱۷. Gyromagnetics/ ۱۸. Arthur Stanley Eddington/ ۱۹. Niels Bohr/ ۲۰. Chaim Weizmann/ ۲۱. Satyendra Nath Bose/ ۲۲. Helen Dukas/ ۲۳. Caputh/ ۲۴. Potsdam/ ۲۵. Pasadena/ ۲۶. CalTech/ ۲۷. Institute for Advanced Study in Princeton, New Jersey/ ۲۸. Einstein – Podolsky – Rosen (EPR) Paradox/ ۲۹. Mercer Street/ ۳۰. Leopold Infeld/ ۳۱. Evolution in Physics/ ۳۲. Manhattan Project/ ۳۳. Autobiographical Notes

کنجکاو باش!

من استعداد خارق العاده ای ندارم، فقط بسیار کنجکاوم.

آلبرت انیشتین، ۱۹۵۲

روند رشد افکار انیشتین و آنچه به نظر می رسد خودش هم تایید می کند، نشان می داد که آنچه او را به مقام والای علمی رساند، چیزی به جز علاقه ی آتشین او به دانستن پاسخ پرسش های بزرگ و مهم دنیا نبود. انیشتین در سال های آخر عمرش در نامه ای می نویسد: «انگیزه ی کارهای علمی من چیزی نبود به جز یک تمایل دائمی و مقاومت ناپذیر برای فهم اسرار طبیعت و نه احساسی دیگر.» آلبرت به یکی از دوستانش به نام الکساندر مسکووسکی(۸) که در سال ۱۹۲۰ یک بیوگرافی زودهنگام از او منتشر کرد، توضیح داد که انگیزه ی درونی او برای پاسخ گویی به نیازی که سال ها در خود احساس می کرد، باعث شد که به رشد علم ناب یاری رساند.
او بدون شک متقاعد شده بود که پاسخ بسیاری از پرسش ها را یافته است، فقط منتظر لحظه ای بود که در مورد کشف آنها پاسخ متناسب را بدهد. او در سال ۱۹۳۸ با یکی از دوستانش مقاله ی «تحول در علم فیزیک: از مفاهیم ابتدایی تا نسبیت و کوانتا»(۹) را منتشر کرد. در این مقاله می نویسد: «بدون اعتقاد به وجود هارمونی درونی گیتی، علمی در این جهان وجود نمی تواند داشته باشد.» اعتقاد او به این که برای کشف اسرار بزرگ دنیا و کائنات حتماً می توان به راه حلی عقلانی دست یافت، از نوجوانی در انیشتین وجود داشت. او در دوازده سالگی به این اطمینان دست یافت که طبیعت را می توان با ساختارهای ریاضی تفسیر کرد، ساختارهایی که اکثر آنها به نظر او «نسبتاً ساده» بودند (گرچه بسیاری از ما بدون فهم کامل مفاهیم ریاضی و فیزیکی که توسط انیشتین به کار برده می شد، نمی توانیم با ساده بودن مفاهیم ریاضی و فیزیکی موردنظر او موافق باشیم). این اندیشه ای بود که انیشتین در سال ۱۹۳۳ در حاشیه ی سخنرانی هربرت اسپنسر(۱۰) در دانشگاه آکسفورد به توضیح آن پرداخت. انیشتین چنین نوشت:
«تجربه ما در مورد طبیعت تاکنون این باور را برای ما توجیه کرده که طبیعت تحقق ساده ترین اندیشه های قابل درک ریاضی است. من متقاعد شده ام که ما قادریم به کمک ساختارهای خالص ریاضی ومفاهیم و قوانینی که این ساختارها را به یکدیگر مرتبط می سازد و کلید درک پدیده های طبیعی را در اختیارمان قرار می دهد، قوانین حاکم در این جهان را کشف کنیم.»
به این ترتیب، انیشتین توانست پرسش درباره ی جهان را با این باور که می تواند به مفاهیمی که در پشت این پرسش ها نهفته اند پی ببرد، ترکیب کند. شگفتی حرکت عقربه ی قطب نما و نیرویی که عقربه را همیشه در یک جهت نگاه می دارد در کودکی و به هنگام بیماری برایش جالب و اسرارآمیز به نظر رسید، اما چیزی نگذشت که در مورد اسرارآمیز بودن پدیده های حرارتی و الکتریکی هم همین احساس را پیدا کرد (البته این پدیده ها زیاد هم برای آلبرت ناآشنا نبود، چون به حرفه ی خانواده او مربوط می شد). سال های رشد انیشتین همزمان شد با تبیین فیزیکی و داخلی اتم و مولکول (که در آن زمان کوچک ترین واحدهای تشکیل دهنده ی جهان ما به حساب می آمدند). همزمان با رشد علوم در این زمینه، تئوری تازه ای در مورد انرژی جنبشی ذرات (که به حرکت ذرات در درون ماده مربوط می شد) توسط دانشمندان در حال تدوین بود. آلبرت در جوانی به این مطالب علمی علاقه ی ویژه ای پیداکرده بود.
آلبرت برای خود قهرمان هایی هم داشت. او به هنگام گفت وگو با مسکووسکی، مرتب از گالیله و نیوتون که به نظر او بزرگ ترین نوابغ تاریخ بشر به حساب می آمدند، یاد می کرد. البته او در استدلال هایش بیشتر از نیوتون یاد می کرد و این هم یک طنز تاریخ است، چون تئوری های انیشتین بیش از هر چیز باورها و دنیای علمی نیوتون را در هم ریخت. بر کسی پوشیده نیست که تا قبل از انیشتین، تئوری ها و «واقعیت های» تبیین شده توسط نیوتون بیش از دو قرن موردقبول همه ی دانشمندان بود. نیوتون اثری تحت عنوان «نور»(۱۱) داشت که در سال ۱۷۰۴ نوشته بود. انیشتین در سال ۱۹۳۱ در مقدمه ای که در آغاز چاپ جدید «نور» نوشت، در مورد نیوتون این طور اظهارنظر کرد: «اگر در دنیا یک نفر وجود داشته باشد که خصلت هایی مانند یک شخصیت بارز آزمایشگاهی، یک تئوریسین، یک ریاضی دان، یک دانشمند مکانیک و حتی یک هنرمند در قدرت بیان را (که البته این آخری اهمیت کمتری از صفات دیگر ندارد) در خود جمع کرده باشد، آن شخص کسی نیست جز نیوتون.» شاید بتوان همین خصیصه ها را برای انیشتین هم قائل شد. البته بسیاری از شرح حال نویسان معتقدند که انیشتین از نظر مهارت در «تجربه های آزمایشگاهی» از نابغه ی محبوب دو قرن پیشش، عقب تر بوده است.
اما در این شکی نیست که آلبرت انیشتین یک تئوری پرداز بزرگ بود و این امر تا حدی از این باورش سرچشمه می گرفت که این تئوری است که باید ابتدا بجوشد تا تعریف ساده شده ی واقعیت از آن به بار آید. او در دهه ۱۹۴۰ یادآور شد که یک تئوری هر قدرساده تر قضیه ای را اثبات کند و عناصر بیشتری را در بربگیرد، تاثیرگذارتر و انگیزه سازتر است. انیشتین معتقد بود اگر یک تئوریسین قادر باشد فرمول های پیچیده ی ریاضی را که ممکن است برای تبیین تئوری اش لازم باشد حذف کند، بدون این که در هدف تئوری تغییری ایجاد کند، آن وقت است که می توانیم بگوییم با یک تئوری خوب سروکار داریم. به عبارت دیگر به نظر او یک تئوری خوب باید آن قدر ساده و غیرپیچیده بیان شود که حتی یک کودک هم بتواند آن را بفهمد. تشریح واقعیت های بنیادی با رعایت سادگی در دوران مدرنیسم هم رواج یافته است. به گفته ی پابلو پیکاسو که بدون شک یکی از بزرگ ترین هنرمندان دوران ماست، توجه کنید. او می گوید: «چهار سال طول کشید تا یاد گرفتم نقاشی هایی مثل رافائل(۱۲) بیافرینم، اما یک عمر لازم بود تا بتوانم مانند یک کودک نقاشی کنم.»
این که انیشتین ذاتاً شخصیت و روحی مستقل داشت، کمک زیادی به پیشرفت او کرد. همین شخصیت و روح مستقل بود که باعث شد او بدون راه دادن هرگونه هراسی به خود، نظراتش را بیان کند. وقتی آلبرت تنها پانزده سال داشت، خانواده او که در تجارت قبلی خود ورشکست شده بودند، شهر پاویا(۱۳) در شمال ایتالیا را ترک کردند تا کسب و کار جدیدی را در نقطه ی دیگری از جهان راه بیاندازند. آلبرت جوان به خاطر شخصیت و روحیه ی مستقلی که داشت هنگام عزیمت خانواده اش حتی برای خداحافظی با آنها دست هم تکان نداد. بعداً با همین اراده ی مستقل تصمیم گرفت به طور یک جانبه اقدام به ترک آلمان و پیوستن به خانواده اش کند و پیش خود عهد کرد دیگر هرگز به آلمان بازنگردد و حتی از تابعیت این کشور صرف نظر کند. او آن قدر اعتمادبه نفس داشت که دو سال زودتر از موعد مقرر برای یافتن مقامی در پلی تکنیک زوریخ اقدام کرد. برایش مهم نبود که یک خارجی است و احساس نمی کرد برای کارهایی که می کند و تصمیم هایی که می گیرد نیاز به تایید دیگران دارد. همین استقلال رای او بعداً در کارهای حرفه ای اش به او کمک کرد.
آلبرت درعین حال آن قدر درایت داشت که از سابقه ی خانواده اش در رشته ی برق بهره جوید. او به مدت دو سال با پدرش در زمینه ی تجربه های الکتریکی کارکرده بود و از این طریق در عمل فرصتی برای خود فراهم ساخته بود تا درباره ی کاربرد تجهیزات برقی اندوخته های علمی کسب کند.
همین دستاوردهای علمی در جاذبه های علم فیزیک که در آلبرت در حال رشد بود، به او کمک قابل توجهی کرد. به عنوان مثال باید به اولین مقاله علمی او که در سال ۱۹۰۱ نوشت، اشاره کرد. با این که معلوم بود این مقاله توسط جوانی بی تجربه نوشته شده و فاقد نکات دقیق و شایسته ی یک مقاله علمی است، اما آلبرت در همین نوشته دو تن از فیزیکدان های هم عصر خود یعنی لوودویگ بولتزمن(۱۴) و پل دروده(۱۵) را بی محابا موردنقد قرار داد. بسیاری از دانشمندان آن زمان این را به حساب خودبزرگ بینی یا خودخواهی انیشتین نگذاشتند، چون می دانستند این نابغه ی جوان چه شخصیت، اندیشه و نظراتی دارد. انیشتین در سال ۱۹۴۶ درباره ی خود می نویسد: «آدم هایی مثل من دقیقاً بر آنچه می اندیشند و چگونگی اندیشه شان متکی هستند، نه بر آنچه انجام می دهند یا احیاناً از آن رنج می برند.» به عبارت دیگر، انیشتین افراد مسن تر را به این خاطر مورد نقد قرار نمی داد که خودنمایی کند، بلکه احساس می کرد نظریه های آنها به سدی برای رشد علوم تبدیل خواهد شد.
سفر کردن برای برخی انسان ها لذت بخش تر از رسیدن است. شاید برای آلبرت انیشتین هم نشان دادن کنجکاوی اش مهم تر از یافتن پاسخ بود. به همین دلیل است که او در سال ۱۹۱۸ به دوستش هاینریش زانگر(۱۶) می نویسد: «انگیزه ی اصلی اندیشه های علمی هدفی نیست که انسان ها برای رسیدن به آن تلاش می کنند، بلکه خود لذت اندیشیدن است.»

پیشگفتار

پابلو کازالس(۱) می گوید:

«در این که انیشتین یک دانشمند بود، شکی نیست. اما در مورد او باید فراتر از این رفت. او در زمانی که بسیاری از ارزش های تمدن بشری مورد سنجش قرار می گرفت، به استوانه ای برای شناخت بشریت تبدیل شد.»
واژه «نابغه» بیش از هرکس دیگری در جهان در مورد انیشتین به کار برده شده که صد البته شایسته اوست. در واقع، این واژه آن قدر به او نسبت داده شده که اکثراً وقتی این کلمه را به کار می بریم، بلافاصله به یاد انیشتین می افتیم. چرا؟ چون شاید بتوان به صورتی کاملاً منطقی گفت که هیچ شخصیتی در تاریخ علم به اندازه ی او برازنده چنین صفت و خصلتی نبوده است.
انیشتین چندین سال در اداره ثبت اختراعات سوییس به عنوان یک تئوریسین نیمه وقت به کار پرداخت. او مانند کشاورزی که یک زمین زراعی را شخم می زند، سعی داشت زمینه را برای به بار نشستن پژوهش هایش آماده سازد. بالاخره هم در اوج جوانی، زمانی که بیست وچند سال بیشتر نداشت، ناگهان از کسی که در ابتدا یک کارآموز به نظر می رسید، تبدیل به یک آکادمیسین حرفه ای شد. او در همان جا دیدگاه های نظری فوق العاده خود را در چند مقاله علمی ارائه کرد و همین مقاله ها بودند که درک ما را در دو دهه اول قرن بیستم از جهان ماده، از داخل اتم گرفته تا نظام کائنات، دگرگون ساختند. انیشتین زمینه را برای مکانیک کوانتیک مدرن آماده ساخت (هرچند او در تمام طول عمرش صحیح بودن عنوان «مکانیک کوانتیک» را زیر سوال می برد) و همچنین اولین تئوری خود را در مورد نسبیت خاص و سپس درباره ی نسبیت عام(۲) که در آن مفاهیمی مانند زمان و فضا از نو تعریف و تبیین شده بودند، ارائه داد. به این ترتیب می توان گفت تعریف جدیدی از دوقلوی فضا - زمان به مثابه مفاهیم اساسی فیزیک مدرن ارائه گردید و بدون شک انیشتین را باید پدربزرگ این دوقلوی تازه متولد شده به حساب آورد.
اما انیشتین کار خود را در همان مرحله متوقف نکرد. او در سال ۱۹۳۰ به پسرش گفته بود: «زندگی مانند دوچرخه سواری است؛ برای این که تعادلت را حفظ کنی باید به جلو رفتن ادامه بدهی.» خود او هم چنین کرد. او باقی سال های عمر خود را صرف پژوهش به منظور یکنواخت و یکسان سازی تئوری هایش کرد. شاید به جز او فقط نیوتون بود که می توانست ادعا کند دامنه نظریه هایش بر روی تمام اندیشه های علمی تاثیر می گذارد. امروز می توانیم شواهد این واقعیت را در اطراف خود مشاهده کنیم. فقط تلویزیون یا دوربین ما یا سیستم GPS و فیبرهای نوری نیستند که بر اساس و تحت تاثیر تئوری های انیشتین ابداع و ساخته شده اند. مفاهیم عجیبی مانند حفره های سیاه هم در چارچوب تئوری های انیشتین قابل تشریح هستند.
انیشتین نه یک تجربه گرا، بلکه یک تئوریسین بود. علاوه بر آن، اندیشه های آزادی خواهانه او بود که به زیربنایی برای دفاع جانانه و صریح او از آزادی اندیشه تبدیل شد. او یک انقلابی تمام عیار بود که آمادگی این را داشت تا برای تغییر مفاهیم ضد بشری آن زمان که طی قرن ها در جوامع جا افتاده بودند، به هر چالشی بپردازد. او بنا بر همین تفکر معتقد بود که هیچ چیز نمی تواند از باز تعریف و تغییر مصون باشد و ما هرگز نباید دنیا را همان طور که هست، بپذیریم.
به این ترتیب می توان گفت که انیشتین فقط یک متفکر و دانشمند فوق العاده محسوب نمی شود. او شخصیتی بشردوست بود که از جنگ تنفر داشت و تلاش زیادی کرد تا روند انبار کردن سلاح های کشتار جمعی را که خود او مسبب ایجاد بخشی از آنها بود، ریشه کن سازد. شبح بمب اتمی و نقش ناآگاهانه او در ایجاد آن تا آخر عمر همراه انیشتین بود. همان طور که پابلو پیکاسو در سال ۱۹۶۴ گفت: «هر ارزش مثبتی بهای خود را با ایجاد عوامل منفی می پردازد... نبوغ خارق العاده انیشتین به فاجعه هیروشیما ختم شد.» به این ترتیب بود که یک عمر مبارزه انیشتین علیه اقتدارگرایی و نفس پرستی لکه دار شد و ارتقاء آزادی انسان ها و کسانی که در این راه به نبرد برخاسته بودند، مورد تهدید قرار گرفت.
انیشتین با کارهای عظیم علمی اش تبدیل به یک ستاره شد، نه یک ستاره سینما یا موسیقی، بلکه یک ستاره علمی. او در شرایطی که کسب شهرت مثل اکنون به آسانی میسر نبود، به اوج اشتهار و محبوبیت دست یافت. دیگر میلیون ها نفر در سراسر جهان، حتی کسانی که کوچک ترین شناختی در مورد کارهای پیچیده انیشتین و تئوری های علمی اش نداشتند، او را می شناختند. در حال حاضر هم تصویر این «دانشمند دیوانه» با آن موهای ژولیده و زبانی که مقابل دوربین درآورده، برای همه آشناست. او زبانی هجوآمیز و بذله گو داشت و از استعداد شگرفی در استفاده بجا و دلنشین از واژه ها برخوردار بود، ولی درعین حال شخصیتی پیچیده داشت. او قادر بود با واژه هایی کوتاه تمام بشریت را به نحو قابل ملاحظه ای تحت تاثیر قرار دهد. این نفوذ کلام او گاهی به صورت منفی در مورد نزدیکانش به کار گرفته می شد، به طوری که بهترین دوستانش بارها احساس کردند از سوی او مورد اهانت های نفس گیری قرارگرفته اند؛ توهین هایی که تفاوت زیادی با بی رحمی نداشت. انیشتین یک مرد بزرگ بود و مانند بسیاری از بزرگان دیگر از صفات منفی هم بی بهره نبود.
خوانندگان این کتاب باید بدانند که یک کتاب راهنما در مورد مطالب علمی ارائه شده توسط انیشتین را در دست ندارند. در واقع موضوع این کتاب هر چه باشد، این نیست. وقتی یک بار شخصی از انیشتین خواست نسبیت را در یک جمله تعریف کند، او در پاسخ گفت که برای یافتن چنین تعریفی بیابد، باید سه روز تمام وقت صرف کند. اگر شما قصد دارید به پیچیدگی های تئوری نسبیت، کوانتوم های نوری یا سایر مطالب علمی بیشماری که توسط انیشتین به بشریت عرضه شده است پی ببرید، بهترین کار این است که این کتاب را کنار بگذارید و به نوشته های خود او مراجعه کنید. البته باید گفت برخی از مطالب علمی ارائه شده توسط انیشتین ممکن است برای بسیاری از افراد معمولی قابل فهم نباشد، اما بخش مهمی از منابع مربوط به این مطالب برای همگان قابل دسترسی است. در واقع، انیشتین تلاش کرده بود تئوری هایش را به نحوی ارائه کند که مفاهیم نهفته در تئوری هایش حتی المقدور برای هرکسی قابل فهم باشد.
اما هدف کتاب «چگونه می توان مانند انیشتین فکر کرد» این است که نشان دهد او می خواست با تئوری هایش چه کار کند. این کتاب می خواهد تناقض های درونی شخصیت انیشتین را برملا سازد و به برخی از جنبه های کلیدی این شخصیت که در تمام دنیا مورد توجه قرار گفته است، نگاهی بیاندازد. مثل تمام کتاب های «چگونه می توان مانند... فکر کرد؟» شخص موردنظر کتاب، انسانی است که یک تصویر کلی دارد، تصویری که بااستعدادها و مهارت هایی که از آنها برخوردار است، او را از سایر افراد جامعه و همه ما متمایز می سازد. اما نباید فراموش کرد که قهرمان کتاب ما مانند هر شخص دیگری نقایص و معایبی نیز دارد که تشخیص آن برای همه ما به آسانی مقدور است. من امیدوارم بتوانم با این کتاب حداقل بخشی از آنچه که باعث شد این شخصیت هم بزرگ و هم انسانی جلوه کند را برای خوانندگان روشن سازم.

زندگی مانند یک دوی ماراتن است، نه مثل یک دوی سرعت

من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، چون خیلی زود فرامی رسد.

آلبرت انیشتین، ۱۹۳۹

انیشتین به همه پدر و مادرهایی که تلاش می کنند یک محیط گرم خانوادگی برای کودکانشان فراهم کنند و چنان مشوق آنها باشند که موفقیتشان در آینده تضمین شود، توصیه ای مشخص دارد و آن این است که اگر در فرزندانشان نشانه هایی از نبوغ دیده می شود، برای نشان دادن راه پیشرفت به آنها باید وقت زیادی صرف کنند. یکی از دبیران او در مدرسه به نام دکتر ژوزف دگنهارت(۳)، در یادداشت هایش از انیشتین به عنوان یک دانش آموز خودسر که باعث گیجی هر معلمی می شود، یاد می کند و می نویسد: «هرگز شخص دیگری مانند او را در تمام زندگی ام ندیده ام.»
آلبرت انیشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ چشم به جهان گشود. او در یک شهر آلمانی به نام اولم(۴) و در یک خانواده یهودی، از پدر و مادری به نام های هرمان(۵) و پولین(۶) متولد شد. دو سال پس از تولد آلبرت، خواهرش ماریا (که بعداً او را مایا صدا کردند) به دنیا آمد. مثل هر یهودی در آلمانِ اواخر قرن نوزدهم، به انیشتین هم مانند یک بیگانه نگاه می کردند، اما او از چنان روحیه ی قدرتمندی برخوردار بود که توانست در تمام طول زندگی اش بر چگونگی رفتار دیگران با خود تاثیر عمیقی بگذارد.
خانواده ی او یک خانواده ی بورژوا بودند. پدرش یک ریاضی دان بااستعداد بود که در یک شرکت نوپا، در رشته برق صنعتی کار می کرد، اما از هوش و فراست تجاری زیادی برخوردار نبود. انیشتین باوجود هوش سرشاری که داشت، قادر نبود در این مورد کمکی به خانواده بکند. او در مورد همه چیز خیلی با تاخیر نظر می داد، به نحوی که حتی خدمتکار خانواده به او لقب «آدم گیج» داده بود. در واقع نیز او از نوعی عارضه که شخص مبتلا به آن مرتب حرف های دیگران را تکرار می کند، رنج می برد. اما این عارضه آن قدر در انیشتین قوی نبود که بتوان او را آدمی «متوهم» تلقی کرد (برعکس، شواهد زیادی از رفتار او نشان می داد که او اصلاً دچار توهم نمی شد). حتی خود او متوجه شده بود که گاهی بی جهت حرف های دیگران را تکرار می کند و عده ای از اطرافیان او احساس می کردند که انیشتین از وجود این عارضه رنج می برد.
انیشتین آدمی خیال باف بود و اغلب از بچه های هم سن و سالش فاصله می گرفت. به همین دلیل دوستان کمی داشت. اما در پنج سالگی روزی «راه خود را به دمشق»(۷) یافت. او آن لحظه حیاتی را با آن سن کمش تجربه کرد و شاید بتوان گفت که این فقط تجربه ی شخصی او نبود، بلکه تجربه ای بود حیاتی برای بشریت. یک روز، وقتی آلبرت بیمار بود و در تختخوابش استراحت می کرد، پدرش یک قطب نما را به عنوان اسباب بازی به او هدیه داد. این که عقربه قطب نما بدون این که چیزی آن را تکان دهد، همیشه به سمت شمال می ایستاد، توجه انیشتین را جلب کرد. خود او لحظه ای که متوجه این پدیده شد را همیشه به خاطر می آورد. او از مشاهده این که عقربه قطب نما همیشه در یک جهت می ایستاد سردش شد و به خود لرزید (بعداً معلوم شد که این لحظه برای دانش بشر حیاتی بود، اما بدون شک نمی توانست لحظه ای خوشایند برای یک کودک بیمار باشد!). انیشتین در آن لحظه به وضوح مشاهده کرد که یک شیء چگونه می تواند تحت تاثیر نیرویی نامریی، حرکتی در یک جهت معین داشته باشد. از آن لحظه به بعد، تمام افکار انیشتین پیرامون نیروهای نامریی موجود در جهان هستی دور می زد.
در آن زمان همه می گفتند که آلبرت در مدرسه دانش آموز خوبی نبود که البته اظهارات دکتر دگنهارت در مورد او به این شایعات دامن می زد. اما آلبرت در واقع یک دانش آموز بسیار توانا بود، به خصوص در درس ریاضیات. کارهایی که او در زمینه ریاضیات انجام می داد، ازنظر آکادمیک بسیار فراتر از سن و سالش بود. وقتی که دوازده سال بیشتر نداشت، به گفته خودش «از این که متوجه شده بود می تواند بدون کوچک ترین دخالت دیگران به برخی واقعیت ها پی ببرد و در مورد آنها به تجزیه و تحلیل و استدلال بپردازد، به هیجان آمده بود.» آلبرت مانند پدرش استعداد خوبی در ریاضیات داشت، اما هیچ کس به استعدادهای او در علوم نظری دیگر بهایی نمی داد. وقتی در شانزده سالگی (یعنی دو سال زودتر از سن لازم برای ورود به دانشگاه) تلاش کرد وارد دانشگاه شود، نتیجه ی آزمون هایی که از او گرفته شد نشان داد که درک خوبی از سایر مطالب درسی ازجمله گیاه شناسی، ادبیات و علوم سیاسی دارد.
آلبرت برای ورود به پلی تکنیک زوریخ، در یک کلاس ویژه در شهر سوییسی «آراو» شرکت کرد و در امتحانات نفر دوم شد. به این ترتیب باز هم ثابت کرد که دانش آموزی تواناست، اما واقعیت این بود که او نتوانسته بود رتبه اول را به دست آورد (هرچند همه او را بهتر از دانش آموزی که نفر اول بود، می شناختند). وقتی در سال ۱۹۰۰ از پلی تکنیک فارغ التحصیل شد نیز در سال پنجم دانشگاه از دانشجویان ممتاز و رده اول کلاس نبود. آلبرت پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، به تلاش نافرجامی دست زد تا یک مقام آکادمیک در دانشگاه زوریخ و دیگر موسسات علمی برای خود دست و پا کند. در سال ۱۹۰۱ و پس از چند مورد ناکامی، سرانجام مجبور شد جایگاه رده پایینی را برای خود به عنوان کارشناس فنی رده سه در اداره ثبت اختراعات شهر برن بپذیرد.
عجیب به نظر می رسد که انیشتین تنها چهار سال بعد توانست چند مقاله بنویسد که دنیای علم را دگرگون کرد. جالب این است که او این مقاله ها را به تنهایی و در وقت های آزادش نوشته بود. کارهای بعدی انیشتین نشان داد که او احتمالاً بیش از حد لازم درباره ی هر مسئله ای تامل می کرد، اما همین امر باعث موفقیت او در کارهای شگفت انگیز بعدی اش شد. خود او می گوید: «من مدت زیادی در مورد مفاهیم واقعی فضا و زمان تامل کردم و آن قدر طولش دادم که زمانی که دیگر کاملاً در علوم رشد کرده بودم، به نتیجه ی نهایی دست یافتم.»
حتی پس از این که او جهش های علمی اش را به دنیا عرضه کرد، چند سال طول کشید تا همگان نتایج علمی حیرت انگیز او را به رسمیت بشناسند. آلبرت در سال ۱۹۰۹ توانست به مقام استادی، آن هم نه استاد ارشد، دست یابد. به این ترتیب آلبرت نه تنها نه سال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، بلکه چهار سال پس از انتشار تئوری خود درباره ی نسبیت خاص و عرضه ی فرمول مهم
E = mc۲ به جهان، تازه توانست مقام استادی غیر ارشد را برای خود کسب کند. جایزه نوبل هم تا سال ۱۹۲۲ رسماً به او تعلق نگرفت.
همه ی این ها نشان می دهد که حتی برای یک دانشمند و ستاره ی علمی مانند انیشتین، این تداوم در کار است که باعث پیروزی می گردد، حتی اگر سرعت فعالیت گاهی کم باشد؛ درست مثل دوی ماراتن.

از ادراک شهودی خویش غافل مشو!

یک دستاورد بزرگ علمی باید از ادراک مستقیم و شهودی انسان ها، یک دستاورد بزرگ علمی باید از ادراک مستقیم و شهودی انسان ها،یعنی حقایق آشکاری که مستقیماً و بدون هیچ گونه استدلالی به ذهن خطور می کند، به دست آید...

ادراک شهودی شرط لازم برای کشف حقایق آشکار است.


آلبرت انیشتین، ۱۹۲۰

ایمان انیشتین به ادراک مستقیم و شهودی از کنجکاوی های بی واسطه و ساده ی او ناشی می شد. اگر بگوییم همه ی کشفیات بزرگ انیشتین در ابتدا نتیجه ی عملکرد موفقیت آمیز ذهن بزرگ او بود و پس از آن به دنبال امکان اثبات صحت آنها می رفت، پر بیراه نرفته ایم. این بدان معنی نیست که این تنها راه درک خردمندانه ی واقعیت هاست. در علم و همه ی آثار آکادمیک، همیشه پیکرها یا ارقام متعددی وجود دارند که شواهدی را فراهم می کنند و استنتاج ها با استفاده از همین شواهد صورت می گیرند. اما انیشتین ابتدا تعدادی سناریو را به صورت انتزاعی مدنظر قرار می داد و سپس به دنبال اثبات صحت یا عدم صحت فرضیه های خود می رفت. به این ترتیب بود که او گام های عظیمی به جلو برمی داشت. او در سال ۱۹۲۹ در مصاحبه ای با یک نویسنده، شاعر و روزنامه نگار آلمانی- آمریکایی به نام جی. اس. ویرِک(۱۷) که اتفاقاً هوادار نازی ها بود، می گوید: «من گاهی احساس می کنم که حق با من است، اما نمی دانم که چنین است.»
به همین ترتیب بود که ده سال پیش از آن ناگهان جرقه ای در ذهن انیشتین زده شد و اثری تحت عنوان «استقراء و استنتاج در علم فیزیک» را خلق کرد.
انیشتین در این اثر توضیح می دهد که پیشرفت های قابل ملاحظه ای که در فهم ما از طبیعت رخ داده است، درست در نقطه ی مقابل آن نتیجه گیری هایی است که از استقراء به دست می آید. ادراک شهودیِ تعداد زیادی پدیده نیز معمولاً باعث می شود یک دانشمند، قانون یا قوانینی بنیادین را برای فرضیه ی خود وضع کند و از همین قانون ها نتیجه گیری های خود را استخراج کند.
اما نیازی به یادآوری نیست که استفاده ی محض از قیاس و استقراء در مورد انیشتین صدق نمی کرد. او برای استدلال استقرایی ارزشی قائل نبود. به عبارت دیگر او معتقد نبود که اصول اساسی علم را می توان با در نظر گرفتن نتایجی که از تجربه و آزمایش به دست می آید، کشف کرد. او در واقع قبول داشت که تمام دانشمندان کم وبیش در روش های خود، آمیزه ای از قیاس و استقراء را به کار می برند. خود او فرضیه های مربوط به «نقاط ثابت» خود را بر اساس تجربه هایی که در عمل اثبات شده بود، بنا نهاد. البته انیشتین قبول داشت که با روشی استقرایی می توان واقعیت های جداگانه را به نحوی «گروه بندی و انتخاب کرد که قوانینی که بین آنها وجود دارد، به وضوح دیده شوند.» حتی چنین روشی را تحسین می کرد. به نظر او این قوانین می توانند فرمول های کلی تر و عمومی تر را به دست دهند تا بر اساس آنها «یک نظام کم وبیش پیوسته از واقعیت های جداگانه بنا نهاده شود.»
به این ترتیب، نمی توان گفت که انیشتین تجربه را به کلی در تئوری های خود نادیده می گرفت و هیچ گونه بُعد تجربی برای تئوری های خود قائل نبود. اما کسی نمی دانست او عامل تجربه را چگونه در نظر گرفته است که برای هیچ کس قابل دیدن نیست. ادراک شهودی انیشتین از واقعیت ها، او را به سمت نتیجه گیری هایی غیرقابل تصور سوق می داد، اما این بدان معنی نیست که از روش های غیرعاقلانه ای استفاده می کرد. این طور هم نبود که هرگاه انیشتین پشت میزش می نشست، فقط در مورد تئوری نسبیت عام خود می اندیشید. ادراک شهودی انیشتین، گاهی وی را به سوی یک بن بست هدایت می کرد. اما حتی اگر فقط کشف اساسی او را که در مورد نسبیت بود در نظر بگیریم، باید بگوییم که او یک زندگی علمی استثنایی داشت، هرچند انیشتین می تواند به حق ادعا کند که کارهای بزرگ علمی او به همان نسبیت محدود نمی شود.
در سال ۱۸۸۷ تجربه ای صورت گرفت که در تاریخ به نام آزمایش مایکلسون- مورلی(۱۸) مشهور شد. انیشتین که در حال فرمول بندی تئوری نسبیت خاص خود بود، چنان تحت تاثیر نتیجه ی این آزمایش قرار گرفت که این مسئله مدت ها بر سر زبان ها بود. او درحالی که طبق عادت کمی قوزکرده بود، در مورد این آزمایش نظری داد که هم می تواند آموزنده باشد و هم قابل بحث. او گفت: «من اصلی را که توسط این آزمایش ثابت شد حتی قبل از این که اصلاً از انجام این آزمایش و نتیجه آن مطلع باشم، می دانستم.»
ادراک شهودی در عصر مدرن معمولاً به نوعی تلقین یا حدس لحظه ای قابل ستایش اطلاق می شود. این حدس می تواند بدون این که منشا آن مشخص باشد، درست از آب درآید. اما انیشتین از ادراک شهودی چنین برداشتی نداشت. برای او منبع ادراک شهودی ممکن است بلافاصله مشخص نشود، اما مسلم است که چنین ادراکی نتیجه ی محتوم دستاوردهای اندیشه و دانش شخص او بوده است. آلبرت در سال ۱۹۴۹ به شخصی به نام دکتر اچ. ال. گوردون(۱۹) می گوید: «یک فکر جدید معمولاً به طور ناگهانی و اغلب از طریق شهود به انسان تلقین می شود. اما درعین حال ادراک شهودی چیزی جز پیامد تجربه های اندیشمندانه ی یک شخص در زمان گذشته نیست.» به این ترتیب، ادراک شهودی، برخلاف آنچه ما علاقه مندیم تصور کنیم، آذرخشی نیست که ناگهان در ذهن یک نابغه جرقه می زند، بلکه نوعی برداشت ناگهانی و فلسفی اندیشه است.

نگاه متفاوتی به جهان داشته باش!

تخیل بسیار مهم تر از دانش است. دانش محدود است، اما تخیل می تواند تا فراسوی جهان پیش برود.

آلبرت انیشتین، ۱۹۲۹
انیشتین به ادراک شهودی اعتقاد راسخ داشت و بر این عقیده بود که می توان به کمک چنین ادراکی همراه باقدرت تخیل به فراسوی جهان سفر کرد. همین اعتقاد بود که به آلبرت جوان اجازه داد به دانش خود گام به گام شکل بدهد و راه های نوین خود را به سوی شناخت و دانش بشری بگشاید. او توانست با قدرت تخیل (که به او این شهامت را بخشید تا زمام تاختن در کل کائنات را آزادانه به دست خود گیرد) نگاهی متفاوت از نگاه گذشتگان خود به جهان داشته باشد. آرتور کامپتون(۲۰) برنده ی جایزه ی نوبل فیزیک درباره ی او نوشت: «انیشتین بزرگ است، زیرا دورنمای واقعی تری از دنیا را به ما نشان داده است. او به ما کمک کرد کمی واضح تر مشاهده کنیم که چگونه با دنیای اطرافمان پیوستگی داریم.»
انیشتین از مهارت های لازم برای بیان نظرات منحصر به فردش برای دیگران برخوردار بود. نوشته های او بدون شک برای کسانی که دارای یک زمینه ی علمی متوسط هستند، چالش برانگیز است و چنین کسانی امکان دارد از با شگفتی به این که او چگونه با خرد و حکمت خود قوانین حاکم بر جهان را دگرگون کرد، شگفت زده شوند.
وقتی قرار شد انیشتین در سال ۱۹۱۰ کار آکادمیک خود را در دانشگاه پراگ آغاز کند، تعداد زیادی از دانشجویان او در دانشگاه زوریخ دادخواستی را امضاء کردند که در آن از مسئولان دانشگاه خواسته شده بود انیشتین را از ترک دانشگاه منصرف کنند. دانشجویان در نامه ای که امضاء کردند، نوشتند: «پروفسور انیشتین با توانایی شگفت انگیزی که دارد، قادر است دشوارترین مسائل فیزیک تئوریک را آن قدر روشن و قابل فهم برای دانشجویان شرح دهد که برای ما شرکت در کلاس های او بسیار او لذت بخش است. او بهترین رابطه را با تمام شنوندگانش برقرار می کند.» به این ترتیب آلبرت برای دانشجویانش یک شخصیت فوق العاده و رویایی به حساب می آمد. او توانایی این را داشت که تئوری هایی را که بر آنها آگاه بود، به بهترین وجه به دیگران منتقل کند. این بدون شک استعداد ذاتی او بود.
تشخیص دقیق این که او چگونه توانسته بود به این توانایی فوق العاده دست یابد، ناممکن به نظر می رسد. اما ما شواهدی در دست داریم که نشان می دهد چه عواملی او را قادر می ساخت اندیشه های پیچیده اش را به سادگی برای دیگران بیان کند. به عنوان مثال، ما اطمینان داریم که او برخلاف اکثر ما «شفاهی» نمی اندیشید. خود انیشتین یک بار دراین باره گفته است: «من بندرت و گاهی اصلاً به کمک واژه ها فکر نمی کنم. ابتدا موضوعی به ذهنم خطور می کند و بعد تلاش می کنم واژه هایی را بیابم که برای بیان آن موضوع مناسب هستند.» پس اگر انیشتین با واژه ها نمی اندیشد، چگونه مطلبی در ذهنش جرقه می زد؟
به نظر می رسد یک واقعیت فیزیکی که اغلب ما از فکر کردن درباره ی آن طفره می رویم، به فکر او خطور می کرد. انیشتین با رجوع به اثر فوق العاده ی ژاک هادامارد(۲۱) تحت عنوان «ذهن ریاضی دان: روانشناسی ابداع در ریاضیات» که در سال ۱۹۴۵ منتشر شد، توضیح می دهد که: «به نظر می آید واژه ها یا زبان، آن گونه که به کار برده یا صحبت می شوند، هیچ نقشی در مکانیسم فکری من ندارند.» او سپس این گونه ادامه می دهد: «این نهادهای فیزیکی هستند که به صورت عناصری کمابیش واضح به اراده ی خودم به صورت تصاویر در ذهنم نقش می بندند و باهم ترکیب می شوند...» او اضافه می کند که این عناصر «در مورد من قابل رویت هستند و منجر به حرکت های عضلانی می شوند.» انیشتین در اینجا بار دیگر به تشریحی شهودی در مورد اندیشه هایش می پردازد.
این روند «غیرشفاهی» اندیشه ارتباطی عمیق با زبان ریاضی دارد، زبانی که از نظر انیشتین کلید کشف رازهای طبیعت است. او یک بار به یکی از دانشجویانش گفت که قادر است معادلات ریاضی را «ببیند.» و در مورد این که چگونه می توان یک فرمول مجرد ریاضی را مشاهده کرد، حتی درک خود را در مورد شکل فیزیکی آن فرمول به زبان آورد و به آن دانشجو توضیح داد.
این مهارت شاید نتیجه شکل متمایز مغز انیشتین باشد که البته صحت آن هرگز اثبات نشده است. فقط در سال ۱۹۹۹ یک تیم عصب شناسی در دانشگاه مکمستر در شهر هامیلتون کانادا(۲۲) که توسط ساندرا ویتِلسون(۲۳) هدایت می شد، مقاله ای در مورد آناتومی مغز انیشتین منتشر کرد. این تیم که تعدادی عکاس هم عضو آن بودند، به این نتیجه رسید که محل مخصوص تفکر درباره ی ریاضیات، تصاویر و شناخت فضاهای اطراف که در دیواره ی نیمکره های مغز قرارگرفته است، در مورد انیشتین پانزده درصد از افراد معمولی پهن تر است (هرچند باکمال تعجب مشاهده شد که اگر حجم متوسط مغز انسان کنونی را در نظر بگیریم، حجم مغز انیشتین درحدپائینی آن حجم متوسط قرار می گرفت.) چندین سال بعد دین فالک(۲۴)، انسان شناس دانشگاه ایالتی فلوریدا در تالاهاسی(۲۵)، مرکز این ایالت به این نتیجه رسید که نقش هایی که به صورت برآمدگی و چین وچروک در اسکلت انیشتین وجود دارد، ممکن است باعث ظاهر شدن مسائل فیزیک به شکل تصویر در اندیشه ی او می شده است.
ظاهر شدن تصاویر و احساس مفاهیم فیزیکی به صورت ساختارهای مجرد ریاضی موجب شد که جهش های تخیلی مهمی در افکار انیشتین رخ دهد. اما جوانب دیگری هم در این نوع ادراک منحصربه فرد وجود داشت. به عنوان مثال، می توان از اشتهای سیری ناپذیر او برای ارائه ی توضیحات ساده در مورد مسائل بغرنج و مهم سخن گفت. طرح پرسش هایی در مورد جهان هستی شبیه به آنچه برای کودکان مطرح می شود (البته منظور این نیست که انیشتین تلاش می کرد به پرسش های کودکانه پاسخ دهد)، تمایل انیشتین به یافتن پاسخ های ساده برای مسائل پیچیده را تقویت می کرد. او در سال ۱۹۲۱ اهمیت این نوع جهان بینی را مطرح می کند و می نویسد: «اشتیاق به مطالعه و تلاش برای درک واقعیت و زیبایی به معنای این است که ما ناآگاهانه در تمام طول عمر خویش کودک باقی می مانیم و مثل کودکان می اندیشیم.»
اگر پره های ظاهراً متفاوت یک چرخ دوچرخه را در مورد علم در نظر بگیریم، مشاهده می کنیم که این پره ها درجایی که همان مرکز چرخ باشد، به هم می رسند. به عبارت دیگر گرچه در ظاهر به نظر می رسد هر پره ی چرخ از دیگری جداست، اما همه با هم یک کار واحد را انجام می دهند و آن این است که چرخ می تواند به کمک پره ها بچرخد. انیشتین یک بار به دوست نزدیکش مارسل گروسمن نوشت: «چه احساس باشکوهی به انسان دست می دهد، وقتی درمی یابد که بین پدیده هایی که در ظاهر کاملاً جدا از یکدیگر به نظر می رسند، یک اتحاد و یگانگی برقرار است.»
باید توجه داشت که انیشتین خود را در چارچوب محدود یک «دانشمند» نمی دید. او یک بار این جمله ی مشهور خود را بر زبان آورد که: «بزرگ ترین دانشمندان، درعین حال هنرمند هم هستند.» طبق این اظهارنظر آلبرت انیشتین، هم آن گونه که خلق آثار علمی مستلزم برخورداری از مهارت، بینش و خلاقیت در یک رشته علمی است، قهرمانان محبوب او در حوزه ی هنر مانند موتسارت، باخ و برنارد شاو نیز باید دارای خصلت های مشابهی باشند. به عبارت دیگر یک هنرمند هم مانند یک دانشمند از قوه تخیل نیرومندی برخوردار است. انیشتین در این مورد به ویرِک گفته است: «من مانند یک هنرمندِ نقاش هستم، زیرا قادرم اندیشه هایم را آزادانه به کارگیرم و تخیلاتم را نقاشی کنم.»

نظرات کاربران درباره کتاب چطور مثل انیشتین فکر کنیم؟