فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عدل الحاقی

کتاب عدل الحاقی

نسخه الکترونیک کتاب عدل الحاقی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عدل الحاقی

برِک، کهنه‌سرباز امپراتوری کهکشانی رادچ، سر از سیاره‌ای سردسیر و دور از وطن در آورده است. هدفش انجام مأموریتی است که بر خلاف دیگر مأموریت‌های دوران چندهزارساله‌ی خدمتش، خود در صددِ انجامش برآمده است: انتقام. انتقام از کسی که بیست سال پیش او را از خودِ سابقش، رزم‌ناوِ عدلِ تورِن جدا کرد و به یک الحاقی ساده تنزل داد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عدل الحاقی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل دوم

نوزده سال و سه ماه و یک هفته پیش از روزی که سیواردن را در برف ها پیدا کردم، نفربری بودم مستقر در مداری حول سیاره ی شیس اورنا(۸). نفربرها عظیم ترین سفینه های ناوگان رادچ محسوب می شوند و من هم، مثل همه ی آنها، مجهز به شانزده عرشه ی سوار بر هم بودم: ستاد فرماندهی، ستاد اجرایی، بهداری، هیدروپونیک، ستاد مهندسی، مدخل مرکزی، و یک عرشه برای هر یک از گُردان های ده گانه ام، شامل فضای کار و استراحت برای افسرانم؛ افسرانی که از هر دم و هر بازدم و کوچکترین پرشِ کوچک ترین عضله شان باخبر بودم.
کم پیش می آید که نفربری از جایش حرکت کند. من هم، مثل هر نفربری، مثل اکثر روزهای عمر دو هزار ساله ام که در این منظومه و آن منظومه سپری شد، سر جایم در مدار شیس اورنا می نشستم و همچنان که سرمای گزنده ی خلا را بر جداره ی بیرونی ام حس می کردم، مناظر اطراف را تماشا می کردم: شیس اورنا را که مثل مهره ی شیشه ایِ آبی و سفیدی پیش رویم معلق بود، ایستگاه مدارگَردَش را که پیوسته به دورش در دوران بود، و جریان دائم سفینه هایی را که به ایستگاه می آمدند، پهلو می گرفتند، مدتی می ماندند و دوباره لنگر می کشیدند و عازم یکی از دروازه های محاصره شده با فانوسک های هشدار می شدند. از جایی که من ایستاده بودم نمی شد مرزهای نواحی و ممالک مختلف شیس اورنا را تشخیص داد. البته نیمه ی پشت به خورشیدش همیشه با نور شهرها ــ آنهایی که در پایانِ برهه ی انضمام احیا و بازسازی شده بودند ــ و شبکه ی جاده های بینشان می درخشید.
همیشه می توانستم حضور رزم ناوهای همراهم را حس کنم و صدایشان را بشنوم (ولی لزوماً همیشه نمی توانستم ببینمشان): تیغ(۹) ها و مِهر(۱۰)های نسبتاً کوچک و سریع، و عدل(۱۱) های نفربر ــ مثل خودم ــ که در آن دوران از رسته های دیگر فراوان تر بودند. کهنسال ترین مان حدود سه هزار سال سن داشت. من و او از مدت ها پیش یکدیگر را می شناختیم و بعد از این همه سال، حرف چندانی نمانده نبود که با هم نزده باشیم، آن هم به دفعات. می شد گفت که یار بی کلام یکدیگر بودیم، البته با صرف نظر از مکالمات ضروری روزمره.
از آنجا که من هنوز نیروهای الحاقی داشتم، می توانستم در آنِ واحد در چند جا حضور داشته باشم. در آن برهه، من علاوه بر مدار شیس اورنا در یکی از شهرهای آن به نام اورس(۱۲) نیز مشغول به خدمتِ دورادور تحت فرماندهی ستوان آون(۱۳)، یکی از ستوان های گُردانِ اِسک(۱۴) بودم.
نیمی از اورس روی زمین های ماندابی بنا شده بود و نیم دیگرش روی دریاچه ای مردابی، یا بهتر بگویم، بر بستر بلوک های چیده شده روی ستون هایی که در اعماق گل و لای مرداب تعبیه شده بود. لجنی سبز رنگ در هر جای شهر که برای جمع شدنش مساعد بود جمع می شد: در کانال ها، درز بین بلوک ها، لبه ی زیرین ستون ساختمان ها و هر چیز ساکنی که با آب دریاچه تماس می یافت (مرز پیشروی آب دریاچه از فصلی به فصل دیگر تغییر می کرد). بوی گند سولفید هیدروژن پیوسته به مشام می رسید ــ مگر در مواقعی نادر، مثلاً وقتی طوفان های تابستانه وزیدن می گرفتند و نیمه ی سمت دریاچه ی شهر را از بیخ و بن به رعشه می انداختند و پیاده روها را تا زانو در آبی که از دیگرسوی جزیره های سدّی به این سمت می پاشیدند، غرق می کردند. آن هم نه همیشه؛ معمولاً بو با طوفان ها شدیدتر هم می شد. هوا بعد از طوفان خنک می شد، ولی این خنکی بیش از دو سه روز دوام نمی آورد و دوباره همان گرما و رطوبت همیشگی بر شهر حکم فرما می شد.
از مدار شیس اورنا نمی توانستم اورس را ببینم، چرا که شهر کوچکی بود. در واقع بیشتر به دهکده ای می مانست تا شهر. ناگفته نماند که مدت ها قبل، اورس در مصب رودی واقع بود و پایتخت کشوری به شمار می آمد که قلمرو خود را در امتداد رود گسترده بود. رودخانه در آن دوران شاهراه بازرگانی کشور بود و مرداب ساحلی اش ترددگاه قایق های کف تختی که مسافران را از شهری به شهر دیگر می بردند، ولی رودخانه در گذر قرن ها جابجا شده بود و حال، از اورس چیزی جز آن دهکده ی نیمه ویران بر جا نمانده بود. پهنه ی چندین هکتاری جزایر مستطیل شکلش که میان شبکه ای منظم از کانال ها واقع بود، حال به مساحتی بسیار کمتر تقلیل یافته و به محاصره و اشغال بلوک های شکسته و نیمه غرقه ای در آمده بود که بعضاً هنوز سقف یا ستون خانه ای ویران را پشت خود حمل می کردند و در فصل های خشک، از آب سبز و گل آلود دریاچه سر بیرون می آوردند. اورس زمانی میلیون ها نفر را در خود جای می داد، ولی پنج سال قبل، هنگامی که نیروهای رادچ در اثنای انضمامِ شیس اورنا وارد آن شدند، فقط ۶،۳۱۸ نفر سکنه داشت (که طبعاً طی فرآیند انضمام از این هم کمتر شد). تلفات اورس کمتر از بعضی شهرها و مناطق دیگر بود: به محض آن که ما ــ من در قالب گروهان های گُردان اِسک، همراه با ستوان های سرپرست هر گروهان ــ وارد شهر شدیم و زره پوش و سلاح بردوش در خیابان هایش صف کشیدیم، کاهن اعظمِ ایکت(۱۵) نزد افسر ارشدِ حاضر ــ یعنی، همان طور که گفتم، ستوان آون ــ آمده و شهر را بی چون و چرا تسلیمِ ما کرده بود. او پیروانش را پیشاپیش توجیه کرده بود که برای زنده ماندن در انضمام باید چه کنند، و آنها هم به توصیه های او عمل کرده و ــ اغلب ــ زنده مانده بودند. بر خلاف تصورِ احتمالی، کم پیش می آمد که روال امور این طور بی دردسر طی شود. ما همیشه از ابتدا این موضوع را روشن می کردیم که کوچکترین دردسری حین انضمام می تواند به بهای مرگِ به بارآورنده اش تمام شود، و از لحظه ی شروع انضمام با مثال های متعدد و گسترده به همه می فهماندیم که با کسی شوخی نداریم، ولی همیشه کسانی پیدا می شدند که نتوانند با وسوسه ی آزمودن بختشان مقابله کنند.
کاهن اعظم حقیقتاً فرد تاثیرگذار و ذی نفوذی بود. ابعاد کوچک شهر در نگاه اول بیننده را گمراه می کرد، نشان به آن نشان که در موسم زیارت، میدانگاه جلوی معبد پذیرای سیل صدها هزار زائری می شد که به اورس هجوم می آوردند و در کوچه ها و خیابان های متروکه ی آن بیتوته می کردند. آن شهر برای پیروان ایکت دومین شهر مقدس سیاره به حساب می آمد و همه شان کاهن اعظم آن را به عنوان شخصیتی الهی و قدسی قبول داشتند.
معمولاً تا تکمیل رسمی فرآیند انضمام فرصت کافی وجود داشت تا یک نیروی انتظامی محلی از بین سکنه ی غیرنظامی هر شهر تشکیل شود و مسئولیت حفظ نظم آن شهر را بر عهده بگیرد. هر انضمام معمولاً بیش از پنجاه سال به طول می انجامید، ولی این یکی با بقیه تفاوت داشت: حق شهروندی بسیار زودتر از معمول به بومیانِ جان به در برده از انضمام شیس اورنا اعطا شده بود. در مرکز فرمانداریِ منظومه تقریباً هیچکس خوش نداشت که امور انتظامی به این زودی به دست غیرنظامیان محلی سپرده شود، و لذا حضور نظامیان کماکان پررنگ و مشهود بود. به همین خاطر، وقتی در پایانِ انضمام اکثر نیروهای گُردانِ اسکِ عدلِ تورِن(۱۶) به سفینه بازگشتند، ستوان آون همراه با آنها برنگشت و من هم در قالب گروهانِ اسک یکُمِ(۱۷) عدلِ تورن، متشکل از بیست نیروی الحاقی، نزد او ماندم.
کاهن اعظم نزدیک معبد، در یکی از معدود خانه های باقی مانده از دورانِ شکوهمندیِ اورس زندگی می کرد: ساختمانی چهار طبقه با شیروانیِ تک شیب و از هر چهار سو بدون دیوار و حصار، و البته مجهز به حائل های متحرکی که ساکنان می توانستند هر وقت نیاز به خلوت داشتند علمشان کنند و همچنین کرکره های سراسری متحرک برای حفاظت از باد و باران. کاهن اعظم همیشه ستوان آون را در اتاقکی پنج متر مربعی به حضور می پذیرفت که نور روز به زحمت می توانست از درزِ بالای دیوارهای تیره رنگش به درونش رخنه کند.
در یکی از این جلسات، کاهن سالخورده، که موهای خاکستری و ریش کوتاه و مرتبی به همان رنگ داشت، از ستوان آون پرسید: «خدمت در اورس برایتان دشوار نیست؟» هم او و هم ستوان روی تشکچه هایی که مثل هر چیز دیگرِ اورس نم کشیده بود و بوی کپک می داد، نشسته بودند. کاهن به جز پارچه ی زرد رنگی که به کمر پیچیده و دستکش هایی که در تمکین به هنجارِ رادچی به دست کرده بود، لباس دیگری بر تن نداشت. روی شانه اش نقش و نگارهایی از خطوط منحنی و شکسته خالکوبی شده بود که به فراخور مناسبات آئینیِ هر روز تغییر شکل می دادند.
ستوان آون با خوشرویی ــ ولی، به نظر من، نه با صداقت ــ پاسخ داد: «البته که نه.» ستوان چشمانی به رنگ قهوه ای تیره و موهای کوتاهی به همان رنگ داشت. پوستش آن قدر گندمگون بود که رنگ پریده به نظر نیاید، ولی نه آن قدر که جذاب و باب روز محسوب شود. اگر می خواست می توانست عوضش کند. مو و چشمانش را هم همین طور. ولی هیچ وقت نخواسته بود. به جای یونیفورم همیشگی اش ــ شامل پیراهن، شلوار، پوتین، دستکش و جلیقه ی قهوه ای رنگ و بلندی که همیشه پر بود از سنجاق سینه های جواهرنشان ــ دامنی مشابه همان که کاهن داشت را به انضمام پیراهنی نازک و سبکترین دستکش هایی که می شد یافت، به تن کرده بود و با این حال، عرق از سر و رویش جاری بود. من ساکت و خبردار کنار ورودی ایستاده بودم، و کاهن دون پایه ای مشغول چیدن فنجان و پیاله جلوی ستوان آون و حضرت والا بود.
من، علاوه بر آنجا، حدود چهل متر آن سوتر درون خود معبد هم ایستاده بودم: ساختمانی به عرض ۹/۲۹ متر، طول ۷/۶۵ متر و ارتفاع ۵/۴۳ متر که بر خلاف اکثر ساختمان های شهر میان چهار دیوار محصور بود. در دیوارِ یک سر صحنِ معبد دروازه هایی تعبیه شده بود که تقریباً هم ارتفاعِ خود سقف بودند و در کنار دیوار دیگر، ماکت بزرگی بر سر زائران و بازدیدکنندگان سایه می افکند که با نهایت دقت و با جزئیات کامل مشابه پرتگاه کوهستانی معروفی واقع در یکی دیگر از نواحی شیس اورنا ساخته شده بود. زیر این ماکت سکویی قرار داشت که پله های عریضی از آن پایین می رفت و به کف مفروش با سنگ های خاکستری و سبز صحن منتهی می شد. نور روز از ده ها نورگیر سبزرنگ سقف به درون جاری می شد و بر دیوارنگاره هایی می تابید که صحنه هایی از حیات قدیسان فرقه ی ایکت را بازمی نمودند. ساختمان معبد به هیچ یک از ساختمان های دیگر اورس شباهت نداشت. معماری اش، همانند خود فرقه ی ایکت، از یکی از نواحیِ دیگر شیس اورنا به عاریت گرفته شده بود. در موسم زیارت، معبد چنان از جمعیت زائران پر می شد که جای سوزن انداختن نبود. اماکن مقدس دیگری هم در شیس اورنا وجود داشت، ولی اگر یک اورسی حرف از «زیارت» می زد، منظورش مراسم سالانه ی زیارتِ همین معبد بود. هنوز چند هفته تا آغاز مراسم باقی مانده بود، و تنها چیزی که در آن روز سکوت و آرامش مطلقِ صحن را بر هم می زد زمزمه ی ده دوازده خادمی بود که در گوشه ای دور هم جمع شده بودند و دعا می خواندند.
کاهن اعظم خندید و گفت: «سیاستمدار خوبی هستید، ستوان آون.»
ستوان آون در پاسخ گفت: «من یک سربازم حضرت والا.» از آنجا که گفتگو به زبان رادچی در جریان بود، می کوشید تا جملات را با دقت و آهسته و با لهجه ای قابل فهم ادا کند. «خدمت برایم کار دشواری نیست.»
کاهن اعظم در پاسخ حتی لبخند هم نزد. در سکوتی که به دنبال حرف ستوان بر اتاق حکم فرما شد، کاهن دون پایه پیاله ی لبه داری پر از مایعی غلیظ، ولرم و شیرین را جلوی آن دو گذاشت؛ مایعی که شیس اورنایی ها به آن چای می گفتند، ولی کوچکترین شباهتی با چای واقعی نداشت.
من، علاوه بر دو جایی که گفتم، روی سنگفرش های پوشیده از جلبک سبزآبی بیرون دروازه های معبد نیز ایستاده بودم و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کردم. اکثرشان لباس دامن گون روشن و ساده ای از همان قسم که کاهن اعظم به تن داشت پوشیده بودند، ولی فقط بچه های کم سن وسال و بزرگسالانی که با تمام وجود پایبند به شعائر بودند خالکوبی داشتند، و به جز دو سه نفر کسی را ندیدم که دستکش به دست کرده باشد. بعضی از رهگذران جزو انتقالی ها بودند: رادچیانی که پس از پایان انضمام، یا در آن شهر به ماموریتی گمارده و یا صاحب ملک و املاکی شده بودند. بیشتر انتقالی ها همان دامن ساده ی بومیان را به عنوان لباس روزمره پذیرفته و، مانند ستوان آون، پیراهن سبُک و گشادی هم به آن افزوده بودند، ولی اقلیت دیگر با سرسختیِ تمام به همان نیم تنه و شلوار رسمی پایبند مانده و عرق ریزان از میدانگاه می گذشتند. تمام انتقالی ها بدون استثناء سنجاق سینه هایی را که یک رادچی واقعی به ندرت از خود دور می کند به سینه داشتند: هدایای دوستان و دلداران، یادبود درگذشتگان، و نشان های خاندانی یا قیمومت.
در سمت شمال، پهنه ی مستطیل شکلی از آب قرار داشت که نام محله ای که سابقاً در آنجا واقع بود، یعنی «معبدکنار»، رویش مانده بود. بعد از معبدکنار، زمین کمی ارتفاع می گرفت و ناحیه ای از شهر آغاز می شد که ــ دست کم در فصل های خشک ــ روی خاک سفت بنا شده بود و هنوز هم، توام با احترام، «بالاشهر» نامیده می شد. من آنجا هم مشغول گشت زنی بودم، و وقتی از کنار آب می گذشتم می توانستم خودم را ایستاده در میدانگاه جلوی معبد ببینم.
قایق ران ها پاروهای تیرکی بلندشان را به بستر دریاچه ی مردابی یا کانال های بین بلوک ها می فشردند و خرامان خرامان قایق هاشان را به این سو و آن سو می راندند. نوارهای لجن گونِ جلبک، که تیغه ی علف های مردابی جا به جا از دلشان بیرون زده بود، سطح آب را راه راه کرده بودند. با دور شدن از مرکز شهر، چه از سمت شرق و چه از غرب، ردیفی از فانوسک های هشدار پدیدار می شد که مرز آب های ممنوعه را مشخص می کرد: محدوده هایی مملو از توده های انبوه و به هم گوریده ی علف که بال های رنگین کمانیِ مگس های مردابی بر فرازشان می درخشید. قایق های بزرگی در گوشه و کنار شناور بودند و لایروب های تنومندی که در دوران پیش از انضمام، وظیفه ی خطیر بیرون کشیدن لجن متعفن زیر آب را برعهده داشتند، حال خاموش و بی حرکت در این سو و آن سو به خواب رفته بودند.
چشم انداز جنوب هم مشابه شرق و غرب بود، با این تفاوت که در افق دوردست، در فراسوی زبانه ی ساحلیِ رطوبت زده ی گرداگردِ مرداب، می شد پرهیب ناواضح دریا را نیز با زحمت بسیار تشخیص داد. یکایک این مناظر پیش چشمانم گسترده بود، چشمانی که یا در نقاط مختلفی در اطراف معبد مستقر بودند و یا در خیابان های شهر به این سو و آن سو می رفتند. دمای هوا بیست و هفت درجه ی سانتیگراد بود و درصد رطوبتش مثل همیشه بالا.
تا اینجا تقریباً نیمی از جمع بیست نفریِ الحاقی هایم را برشمردم. بقیه شان یا خواب بودند و یا مشغول به کار در خانه ای که ستوان آون در آن ساکن بود: ساختمانی سه طبقه و دلباز که زمانی یک خانواده ی چندنسلیِ پرجمعیت و یک مغازه ی کرایه ی قایق را در خود جای داده بود. یک سمت خانه مشرف به کانالی عریض و لجن فام بود و سمت دیگر مشرف به بزرگترین خیابان محله.
سه تا از بندهای داخل خانه بیدار بودند و مشغول به نگهبانی یا امور اجرایی (مثل آن بندم که روی سکوی کوتاه و حصیرپوشی وسط طبقه ی اول نشسته بود و به حرف های اورسیِ پیری که از نحوه ی تخصیص جوازهای ماهیگیری شکایت داشت گوش می داد). به یاد دارم که با گویش محلی به او گفتم: «این موضوع را باید با دادرس ناحیه مطرح کنید هم وطن.» از آنجا که تمام اهالی را می شناختم می دانستم که این ارباب رجوع، مونث و نوه دار است، و اگر می خواستم جملاتم چه از لحاظ دستوری و چه از لحاظ آداب معاشرت صحیح باشد باید هر دوی این موارد را در انتخاب کلمات لحاظ می کردم.
پیرزن با اوقات تلخی از در اعتراض در آمد: «من چه بدانم که دادرس ناحیه کیست؟!» حق هم داشت؛ دادرس در شهری بزرگ و پرجمعیت در بالادست رودخانه و نزدیک به کولد وِس(۱۸) زندگی می کرد، آن قدر بالادست که هوایش معمولاً خنک و خشک بود و بوی کپک از همه جا و همه چیزش به مشام نمی رسید. «اصلاً دادرس ناحیه از اورس چه می داند؟ تا جایی که به من مربوط می شود دادرس ناحیه اصلاً وجود ندارد!» این را گفت و بعد، مشغول تعریف تاریخچه ی پر طول و تفصیلِ ایل و تبارش و داستانِ وابستگی شام شبشان به ماهیگیری در همان ناحیه ی ممنوعه و محصور در حلقه ی فانوسکی شد که بنا بود درهایش دست کم به مدت سه سال به روی ماهیگیران بسته باشد.
صد البته که مثل همیشه و هر لحظه، در پس ذهنم، حواسم به آن بخش از وجودم که در مداری در دوردستِ بالای سر به دور سیاره می گشت نیز بود.
کاهن اعظم گفت: «دست بردارید ستوان! به جز ما بخت برگشته هایی که زادگاهمان اینجاست هیچ کس پیدا نمی شود که از اورس خوشش بیاید. اغلب شیس اورنایی هایی که می شناسم زندگی در شهر را ترجیح می دهند؛ جایی که زمینش خشک باشد و به جز "بارانی" و "غیر بارانی" فصل های دیگری هم داشته باشد. رادچی ها که دیگر جای خود دارند.»
ستوان آون، که کماکان عرق از سر و رویش جاری بود، فنجانی از آن ــ به اصطلاح ــ چای را که کاهن دون پایه به او تعارف کرده بود گرفت و بی آن که رو ترش کند ــ کاری مستلزم ممارست و اراده ای آهنین ــ آن را نوشید. «اتفاقاً مافوق هایم خواسته اند که برگردم.»
در حاشیه ی شمالی و نسبتاً خشک ترِ شهر، دو سرباز قهوه ای پوش که با نفربر کوچک و بدون سقفی مشغول گشت زدن بودند متوجه من شدند و به نشانه ی درود دست بلند کردند. من هم در پاسخی سرسری دستی بالا بردم و پایین آوردم. یکی شان صدا زد: «سلام اِسک یکُم!» آنها سرباز صفرهای گروهان ایسا هفتمِ(۱۹) عدلِ اِنته(۲۰) به فرماندهی ستوان اسکایات(۲۱) بودند و وظیفه داشتند در زمین های بین اورس و حاشیه ی جنوب غربی کولد وسِ دوردست، شهری که رفته رفته در اطراف مصب نسبتاً جدیدتر رودخانه رشد کرده و شخصیت یافته بود، گشت زنی کنند. سربازان گروهان ایسا هفتمِ عدل انته انسان بودند و می دانستند که من انسان نیستم، و رفتارشان با من همیشه دوستانه بود ــ اگرچه کمابیش محافظه کارانه.
کاهن اعظم در پاسخ ستوان آون گفت: «من که دوست دارم بمانید.» البته این موضوع بر ستوان پوشیده نبود؛ اگر درخواست های مکرر حضرت والا برای ماندن ما نبود، دو سال قبل به عدل تورن برگشته بودیم.
ستوان گفت: «می دانید، آنها ترجیح می دهند یک گروهان انسان به جای اسک یکُم بگذارند. هر چه باشد الحاقی ها می توانند هر قدر که لازم باشد در حال تعلیق بمانند، ولی انسان ها...» فنجانش را زمین گذاشت، یک کیک ورقه ای به رنگ زرد مایل به قهوه ای برداشت و ادامه داد: «...انسان ها کس و کار دارند. خانواده هایی دارند که می خواهند دوباره ببینندشان. زندگی دارند. شاید بشود الحاقی ها را سال ها و قرن ها در انجماد نگه داشت، ولی انسان ها را نه. وقتی می شود از بین انسان ها سرباز گرفت و آنها را به کار گماشت، منطقی نیست که الحاقی ها را از انبارهایشان بیرون بکشیم.» گرچه ستوان آون از پنج سال قبل در اورس مشغول خدمت بود و در این مدت به طور مدام با کاهن اعظم دیدار داشت، ولی این اولین بار بود که این چنین شفاف و صریح درباره ی این موضوع صحبت می کرد. این را که گفت، ابروانش در هم گره خورد. تغییرات شدت تعریق و سطح هورمون هایش نشان می داد که موضوعی نگران کننده به فکرش خطور کرده است. «احیاناً با ایسا هفتمِ عدل اِنته که مشکلی نداشته اید؟»
کاهن اعظم پاسخ داد: «نه.» بعد، پیچی معنی دار به لبانش داد، به ستوان آون نگریست و گفت: «من شما را می شناسم. اسک یکُم را هم می شناسم. ولی هر کسی را که به جای شما بفرستند، نه برای من شناس خواهد بود و نه برای اهالی.»
ستوان آون گفت: «انضمام همیشه فرآیند کثیف و پردردسری است.» چهره ی کاهن اعظم با شنیدن کلمه ی «انضمام» برای لحظه ای در هم رفت، و به گمانم ستوان آون هم متوجه آن شد، ولی به روی خود نیاورد و ادامه داد: «ایسا هفتم که اصلاً در انضمام شیس اورنا حضور نداشت. باقی نیروهای گردانِ ایسا هم در آن دوران هر کار کردند، اسک یکُم هم کرد.»
کاهن اعظم هم فنجانش را زمین گذاشت و گفت: «این طور نیست ستوان.» به نظر پریشان خاطر می آمد، ولی چون به هیچ یک از اطلاعات داخلی اش دسترسی نداشتم نمی توانستم مطمئن باشم. «گُردانِ ایسا خیلی کارها کرد که اسک یکُم نکرد. قبول؛ اسک یکُم همان قدر آدم کشت که سربازان گُردان ایسا. چه بسا بیشتر.» نگاهش را به سمت من، که کماکان در سکوت کنار ورودی ایستاده بودم، گرداند و گفت: «جسارت نباشد، ولی گمان کنم بیشتر بود.»
پاسخ دادم: «جسارتی نیست حضرت والا.» کاهن اعظم اغلب طوری با من صحبت می کرد که انگار با انسانی صحبت می کند. «گمان تان هم درست است.»
ستوان آون با لحنی به وضوح نگران گفت: «حضرت والا، اگر سربازان گُردان ایسای عدل انته ــ یا هر کس دیگر ــ به شهروندی تعرض کرده یا سوءاستفاده ای از...»
کاهن اعظم با تلخ کامی کلام او را برید: «نه، نه! قضیه این نیست. رادچی ها روی رفتاری که با شهروندان می شود خیلی حساسند...»
صورت ستوان آون داغ شد. به وضوح می دیدم که خشمگین و برآشفته است. درست است که نمی توانستم فکرش را بخوانم، ولی می توانستم کوچکترین پرشِ کوچکترین عضله اش را حس کنم، و به همین خاطر احساساتش برایم مثل روز روشن بود.
کاهن اعظم گفت: «عذر می خواهم.» حالت چهره ی ستوان تغییری نکرده بود و پوستش هم تیره تر از آن بود که از خشم گلگون شود، ولی از قرار معلوم کاهن اعظم هم متوجه تغییر حال او شده بود. «از وقتی که رادچیان به ما حق شهروندی اعطا کردند...» مکثی کرد. برای چند لحظه چنین به نظر آمد که مشغول تجدید نظر در حرفش است و بعد، چنین ادامه داد: «از زمانی که به اینجا آمدند، سربازان ایسا هفتم کاری نکرده اند که بخواهم ازشان شکایت کنم، ولی به چشم شاهد بودم که سربازان انسان تان طی آن دوره ی ــ به قول شما ــ "انضمام" دست به چه کارهایی زدند. این تابعیت اعطایی شما به راحتی قابل استرداد است، و...»
ستوان آون از در اعتراض در آمد: «ابداً این طور...»
کاهن اعظم با بالا بردن دست او را به سکوت واداشت. «من خوب می دانم که سربازان ایسا هفتم، یا دست کم امثال آنها، با کسانی که سر از سمتِ اشتباهِ مرز دوست و دشمن در بیاورند، چه می کنند. پنج سال قبل، غیرشهروندها آن طرف مرز بودند. کسی چه می داند؟ شاید چند سال بعد "نه چندان شهروند"ها هم به همان سرنوشت دچار شوند.» دستی به نشانه ی تسلیم تکان داد. «چه می شود کرد؟ این جور مرزها راحت تر از این حرف ها به وجود می آیند و جابجا می شوند و از بین می روند.»
ستوان آون گفت: «نمی توانم به خاطر این طرز فکر سرزنشتان کنم. دوران سختی بود.»
کاهن اعظم گفت: «من هم نمی توانم به نتیجه ای جز این برسم که شما به شکلی نامنتظره و توضیح ناپذیر ساده لوحید. شکی نیست که اسک یکُم، اگر به او دستور بدهید، بدون لحظه ای درنگ من را می کُشد. ولی محال ممکن است که بدون هیچ دلیلی، صرفاً برای قدرت نمایی یا ارضای هر عقده و هوس بیمارگون دیگر، من را ضرب و شتم کند، تحقیرم کند، یا به من تجاوز و تعدی کند.» رو به من کرد و پرسید: «غیر از این است؟»
گفتم: «نه حضرت والا.»
«سربازان گُردان ایسای عدل انته تمام این کارها را کردند. البته نه با من و نه با اکثر اهالی خودِ اورس، ولی کردند. فکر می کنید اگر ایسا هفتم به جای آنها بود کار دیگری می کرد؟»
ستوان آون، ناتوان از دادن پاسخ، درمانده و ساکت به چایِ دل به هم زن پیش رویش خیره شد.
«عجیب است. آدم وقتی وصف حال الحاقی ها را می شنود، فکر می کند که وحشتناک ترین پدیده ی جهان هستند: شنیع ترین و مهوع ترین جنایت رادچیان به حکم بنیادی ترین و غریزی ترین احساسات بشر. شاید به جز گارسد(۲۲)...البته آن جریان مال هزار سال پیش است. ولی این کار، این حمله ی رادچیان به یک مملکت، اسیر کردنِ ــ چقدر بگویم خوب است؟ ــ نیمی از جمعیت بزرگسال اش و تبدیلشان به جنازه های متحرکی که برده ی سفینه های هوشمندتان و دشمن هم نوعان خودشان هستند...نمی دانم. اگر قبل از این که ما را..."ضمیمه" کنید از من می پرسیدند می گفتم چنین سرنوشتی از مرگ هم بدتر است.» دوباره رو به من کرد و پرسید: «همین طور است؟»
پاسخ دادم: «هیچ یک از جسم های من مرده نیستند حضرت والا. در ضمن، برآوردتان از این که چند درصد از جمعیت ممالک انضمام یافته به طور معمول به عنوان الحاقی جذب می شوند، دست بالاست.»
کاهن اعظم، کماکان خطاب به من، گفت: «اوایل از تو می ترسیدم. حتی فکر این که تو، با آن صورت های بی جان و صداهای بی روح، در میان ما باشی هم مرا به وحشت می انداخت. ولی امروز، فکر جایگزین شدن تو با گروهانی از انسان های زنده و داوطلب برایم خیلی وحشتناک تر است، چون فکر نمی کنم بتوانم به آنها اعتماد کنم.»
ستوان آون از میان لبان کشیده گفت: «حضرت والا. من هم، بدون هیچ تعارف و بهانه ای، یک سرباز داوطلبم.»
کاهن اعظم گفت: «با این وجود من باور دارم که شما، ستوان آون، انسان خوبی هستید.» بعد، فنجان چای اش را برداشت و انگار نه انگار که ثانیه ای پیش چنین حرفی زده باشد جرعه ای از آن نوشید.
چیزی راه گلوی ستوان آون را بست و دهانش را جمع کرد. به فکرش رسیده بود چیزی بگوید، ولی مطمئن نبود کار درستی باشد. سرانجام گفت: «لابد ماجرای آیْم(۲۳) را شنیده اید.» با این که تصمیم به صحبت گرفته بود، کماکان عصبی و نگران بود.
با شنیدن این حرف لبخندی تلخ و سرد بر لبان کاهن اعظم نشست. «ماجرای آیْم قرار است اعتماد مردم به حکومت رادچ را بیشتر کند، نه؟»
جریان از این قرار بود: ایستگاه آیم، و دیگر ایستگاه های کوچکتر و اقمار هم منظومه اش، حاشیه ای ترین مستعمرات قلمرو فضایی رادچ بودند و در مقایسه با سیارات و ایستگاه های دیگر بیشترین فاصله را از کاخ های ایالتی داشتند. فرماندارِ آیْم سالیان سال از این بُعد فاصله به سود خود استفاده کرده و با خاطر آسوده به اختلاس، ارتشا، گرفتن باج و خراج، و گرفتن پول در ازای گماردن این و آن به ماموریت های دلخواهشان پرداخته بود. در این دوران هزاران شهروند به ناحق اعدام شده و یا ــ با وجود ممنوعیت تولید نیروهای الحاقی ــ در قالب الحاقی وادار به کار شده بودند؛ سرنوشتی که اساساً تفاوتی با مرگ نداشت. اختیار مخابرات و مراودات ایستگاه به تمامی در دست فرماندار بود. در حالت عادی رایانه ی ایستگاه باید چنین فعالیت هایی را به مقامات گزارش می کرد، ولی ایستگاهِ آیْم به نحوی از انحاء از این کار باز مانده بود و به این ترتیب، فساد بی هیچ مانع و مزاحمتی رشد کرده و فراگیر شده بود.
وضع به همین منوال ادامه یافت تا آن که یک روز، مهمانی ناخوانده از راه رسید: تنها چند صد کیلومتر آن سوتر از جایی که مهرِ سارس(۲۴) مشغول گشت زنی بود، سفینه ای از فضای دروازه ای خارج و وارد منظومه شد. پس از بی جواب ماندن دستور اعلام هویت، سربازان مهر سارس سفینه ی غریبه را تصرف کرده و در آن با ده ها انسان، به علاوه ی تعدادی مسافر از گونه ی بیگانه ی رررررر(۲۵) مواجه شدند. ناخدای مهر سارس به سربازانش دستور داد که هر انسانی را که مناسبِ الحاقی شدن بود اسیر کرده و بقیه، از جمله بیگانه ها را به تیر ببندند و خودِ سفینه را هم به فرماندار منظومه تسلیم کنند.
مهر سارس یکی از چندین سفینه ی جنگی مستقر در منظومه بود که خدمه ی انسان داشت، و فرماندار چاره ای نداشت جز آن که این همه سرباز انسان را با برنامه ی حساب شده ای شامل رشوه، تشویق و تکریم و ــ اگر این ها افاقه نمی کرد ــ ارعاب و چه بسا اعدام سربراه نگه دارد و تا آن هنگام در این کار به مشکلی برنخورده بود. ولی در یک لحظه همه چیز تغییر کرد: در آن لحظه ی سرنوشت ساز که عَمات(۲۶) یکُمِ شماره ی یکِ مهر سارس به این نتیجه رسید که نمی خواهد آن انسان ها و ررررررها را بکشد، و بقیه ی گروهانش را هم متقاعد کرد که از او پیروی کنند.
این اتفاقات پنج سال قبل به وقوع پیوسته بود، ولی ترکش هایش هنوز از این سو و آن سو کمانه می کردند.
ستوان آون روی تشکچه اش جابجا شد و گفت: «دلیل بر ملا شدن آن ماجرا این بود که یک سربازِ انسان از دستور مافوقش سرپیچی کرد و بنای شورش گذاشت. اگر او نبود... اگر یک الحاقی به جای او بود این کار را نمی کرد. نمی توانست بکند.»
کاهن اعظم در پاسخ گفت: «خیر، دلیل بر ملا شدن آن ماجرا این بود که سفینه ای که آن سربازِ انسان... و گروهانش تصرف کردند، مسافر بیگانه داشت. کم پیش آمده که دست و دل شما رادچیان موقع کشتن انسان ها بلرزد، به خصوص اگر شهروند نباشند. ولی وقتی پای بیگانگان وسط باشد حواستان را خوب جمع می کنید تا مبادا با آنها سرشاخ شوید.»
تنها دلیل این امر این بود که سرشاخ شدن با بیگانگان نقض آشکارِ مفاد صلح نامه ی رادچ با پرِسگِر(۲۷)ها، یکی از گونه های بیگانه ی شناخته شده بود. سرپیچی از این صلح نامه می توانست عواقب بسیار وخیمی به دنبال داشته باشد. با این حال، بسیاری از مقامات رده بالای رادچ سر این موضوع با یکدیگر اختلاف داشتند. ستوان آون هم به وضوح دوست داشت این نکته را در دفاع از ادعای خود گوشزد کند، ولی موضوع دیگری را پیش کشید: «فرماندار آیْم ابداً متوجه این قضیه نبود، و اگر آن یک سرباز از دستور سرپیچی نکرده بود چه بسا کار به جنگ می کشید.»
کاهن اعظم با لحنی معنی دار پرسید: «چه بر سر آن یک سرباز آمد؟ اعدامش کرده اند یا هنوز نه؟» مجازات بی چون وچرای سرپیچی از دستور مافوق اعدامِ بدون دادگاه بود، چه برسد به شورش.
ستوان آون، که حال نفس هایش تنگ و کوتاه شده بود، پاسخ داد: «طبق آخرین اخبار، ررررررها موافقت کرده اند که او را به مقامات رادچ تسلیم کنند.» آب دهانش را فرو داد و ادامه داد: «نمی دانم قرار است چه بر سرش بیاید.» البته احتمالاً هر چه که قرار بود بر سرش بیاید تا آن موقع آمده بود. گاهی بیش از یک سال طول می کشید تا اخبار از نقاط دورافتاده ای مانند آیْم به شیس اورنا برسد.
کاهن اعظم در سکوت برای خودش و مهمانش چای ریخت. سپس کاسه ی کوچکی را روی زمین گذاشت، با قاشق آن را از پوره ی ماهی پر کرد و گفت: «پافشاری من بر ماندن شما مایه ی دردسرتان شده؟»
ستوان آون پاسخ داد: «نه. اتفاقاً بقیه ی ستوان های اِسک کمابیش به من حسادت می کنند. هر چه باشد در عدلِ تورن به این آسانی فرصت کار و فعالیت نصیبشان نمی شود.» فنجانش را برداشت. در ظاهر آرام بود، ولی می دانستم که در باطن خشمگین است. خشمگین و آشفته خاطر. صحبت درباره ی اخبار رسیده از آیْم نیز به آشفتگی اش دامن زده بود. «کار و فعالیت بیشتر یعنی تقدیر و تشویق بیشتر و، اگر بخت یاری کند، ترفیع رتبه.» از سوی دیگر، این بنا بود آخرین انضمام باشد: آخرین فرصتِ فرماندهان و افسران برای ثروتمند کردن خانواده شان از طریق برقرار کردن ارتباط با شهروندان جدید و حتی تصاحب آشکار و علنی اموال و املاک.
کاهن اعظم گفت: «باز بپرسید که چرا شما را به کس دیگر ترجیح می دهم!»
پس از بیرون آمدن از خانه ی کاهن اعظم، ستوان آون را تا خانه اش همراهی کردم. در همان حال، داخل معبد هم سر پستم بودم و در بیرون نیز به تماشای رهگذرانی ایستاده بودم که مثل همیشه در مسیرهای کج و معوج و متقاطع از میدانگاه می گذشتند تا با کودکانی که وسط آن جمع شده و با جیغ و داد و قهقهه مشغول بازی کاو(۲۸) بودند و توپشان را به این سو و آن سو پرتاب می کردند، برخورد نکنند. در شمال، نوجوانی از اهالی بالاشهر، بی حوصله و عبوس در ساحلِ معبدکنار نشسته بود و به نیم دوجین بچه ی خردسالی که از سنگی به سنگ دیگر می پریدند و شعر می خواندند می نگریست. شعرشان از این قرار بود:

«یک! یه روز عمه جان، می گفت سربازِ بی جان
دو! دوباره میادش. خودِ خودتو می خوادش
سه! صدات می کنه، شلیک تو چشات می کنه!
چهار! چهار دست و پاتو
پنج! پک و پوز و پلکاتو
شش! می بُره با شمشیرش
هفت! می چکه خون از زیرش
هشت! همه شو جمع می کنه
نُه! از نو سرهم می کنه
دَه! دهنت اما دیگه
هر چی که اون بخواد می گه!»

در خیابان ها هر کس از کنارمان می گذشت سلامی می کرد و حالی می پرسید. من پاسخشان را می دادم، ولی ستوان آون، عصبی و خشمگین، فقط با حواسِ پرت سری تکان می داد.
ارباب رجوعی که از وضع جوازهای ماهیگیری شکایت داشت، دست از پا درازتر پی کارش رفت. چیزی نگذشته بود که دو کودک از پشت دیوار حائل بیرون آمدند و چهارزانو روی تشکچه ای که مُراجع چندی پیش رویش جا خوش کرده بود نشستند. هر دوی آنها پارچه هایی تمیز، گرچه رنگ و رو رفته، به کمر بسته بودند، ولی هیچیک دستکش به دست نداشتند. بچه ی بزرگتر حدوداً نُه ساله بود، و خالکوبی های کمابیش رنگ پس داده ی سینه و شانه ی بچه ی کوچکتر ــ که با اخم های در هم به من خیره شده بود ــ نشان می داد که بیش از شش سال سن ندارد.
صحبت با کودکان در زبان اورسی به دشواری صحبت با بزرگسالان نبود، چون می شد از شکل ساده و بی جنسیتِ کلمات و افعال استفاده کرد. با گویش محلی آن دو را خطاب کردم: «سلام هم وطنان.» هر دوشان را می شناختم. در حاشیه ی جنوبی اورس زندگی می کردند. بارها با آن ها هم صحبت شده بودم، ولی این اولین باری بود که به خانه می آمدند. پرسیدم: «چه کمکی از دستم برمی آید؟»
بچه ی کوچکتر در آمد که: «تو که اِسک یکُم نیستی.» و همراهِ بزرگترش دستپاچه کوشید تا با ایما و اشاره ساکتش کند.
گفتم: «چرا، هستم.» به نشان روی نیم تنه ام اشاره کردم. «می بینی؟ منتها این بندِ شماره ی چهاردهَم است.»
بچه ی بزرگتر تشر زد: «نگفتم؟!»
دیگری برای لحظه ای این موضوع را پیش خود حلاجی کرد و بعد گفت: «می خواهم یک آواز برایت بخوانم.» در سکوت منتظر شدم. مُراجع خردسال انگار که بخواهد آوازش را شروع کند نفس عمیقی کشید، ولی به یکباره مکث کرد و با قیافه ای سردرگم پرسید: «بخوانم؟» احتمالاً هنوز به هویتم شک داشت.
پاسخ دادم: «بله هم وطن.» اولین باری که ــ در قالب اسک یکُم ــ آواز خواندم مدت ها پیش بود، وقتی عمر عدلِ تورن به صد سال هم نمی رسید. این کار را به درخواست یکی از ستوان هایم کردم که موسیقی را دوست داشت، آنقدر که بخشی از حجم مُجاز توشه اش را به سازی اختصاص داده بود. او، که نتوانسته بود هیچ یک از افسران دیگر را در سرگرمی خود شریک کند، ناگزیر بخش هایی از چند شعر را به من آموخت تا نوای سازش بی آواز نماند. من هم تمام این شعرها را به حافظه سپردم و بعد، برای خوشایند او، شروع کردم به گردآوری اشعار و آوازهای دیگر. سال ها بعد، وقتی آن ستوان برای خود ناخدایی شده بود و صاحب اختیارِ سفینه ای دیگر، من هم صاحب مجموعه ای بزرگ و مدون از موسیقی کلامی شده بودم ــ درست است که کسی به من ساز نمی داد، ولی دهان داشتم و می توانستم هر وقت که می خواهم آواز بخوانم. به این ترتیب، شایعاتی توام با لبخندهای روادارانه سر زبان ها افتاد که عدلِ تورن دوست دارد آواز بخواند، که البته چنین نبود؛ من ــ منِ عدلِ تورن ــ فقط جلوی این تفریح را نمی گرفتم، چون بی ضرر بود و چه بسا بعضی از فرماندهان و ناخدایانم از آن خوششان می آمد. اگر غیر از این بود، ممنوعش کرده بودم.
اگر این دو بچه در خیابان به سراغم آمده بودند این طور مردد و دودل رفتار نمی کردند، ولی حال که به خانه آمده و این طور جدی و رسمی، انگار برای اقامه ی دعوا، جلویم نشسته بودند، وضع فرق می کرد. حدس می زدم که این دیدار جنبه ی کاوشگرانه داشته باشد؛ احتمالاً بچه ی کوچکتر قصد داشت تا بعد از خواندن آواز و مقدمه چینی تقاضا کند که او را به عنوان خادم در معبد موقتی که در خانه سر هم شده بود بپذیریم، البته نه به خاطر ارج و منزلتی که در مقام گُل آورِ عمات پیدا می کرد ــ هر چه باشد آنجا قلمروِ ایکت بود ــ بلکه به هوای میوه و لباس اهدایی ای که به حکم سنت در پایان دوره ی خدمت نصیبش می شد. از این گذشته، دوستی که همراه دخترک آمده بود خودْ گل آور بود و این امر بی شک دورنمای خادم شدن را برای او جذاب تر می کرد.
محال بود یک اورسی چنین درخواستی را بی مقدمه و پیرایه مطرح کند. دخترک هم احتمالاً به همین دلیل این راه غیرمستقیم را برگزیده و با این کار، ملاقاتی را که می توانست راحت و دوستانه برگزار شود به جلسه ای خشک و ترس آور بدل کرده بود. دستم را در جیب نیم تنه ام فرو بردم، مشتی آبنبات بیرون آوردم و آنها را جلوی بچه ها روی زمین گذاشتم.
دخترک، انگار که تمام شک و تردیدهایش با این کارِ من از میان رفته باشد، سری به نشان تایید تکان داد، نفسی گرفت و شروع به خواندن کرد:

قلب من یک ماهی است
پشت جلبک های سبزِ سبز خفته
مخفی است

آهنگِ آواز ملغمه ی غریبی بود از آهنگی رادچی که هر از گاه در رسانه ها پخش می شد و آهنگی اورسی که قبلاً شنیده بودم، ولی شعرش برایم آشنا نبود. دخترک سه بند از آواز را با صدایی کمابیش لرزان، ولی شفاف و رسا خواند و تازه نفس گرفته بود تا چهارمی را شروع کند که به یکباره با بلند شدن صدای قدم های ستوان آون از پشت دیوار حائل از خواندن بازماند.
دخترک پس از لحظه ای مکث به جلو خم شد و دستانش را دور پاداشش که بر زمینِ پیش رویش پخش بود کاسه کرد. بعد، همراه با دوستش به همان حالِ نیم خیز تعظیمی کرد، از جا برخاست و از کنار ستوان آون که پیشاپیشِ من وارد حجره می شد بیرون دوید.
ستوان آون از پشت سرشان صدا زد: «خوش آمدید هم وطنان.» دو مهمانِ کم رو با شنیدن این حرف یکه خوردند، ولی بلافاصله خود را جمع و جور کردند و حتی موفق شدند تا در همان حال که به خیابان می دویدند تعظیم کوچک و هماهنگی نیز حواله ی ستوان کنند.
ستوان آون، با این که علاقه اش به موسیقی محدود و در حد اکثر مردم بود، پرسید: «جدید بود؟»
پاسخ دادم: «کمابیش.» چند لحظه بعد، پایین دستِ خیابان، دوباره همان دو بچه را دیدم که برق آسا ساختمانی را دور زدند و با نفس بریده از دویدن باز ایستادند. دختر کوچکتر کاسه ی دستانش را گشود و آبنبات های غنیمتی اش را ــ که در کمال تعجب حتی یکی شان هم حین آن گریز شتاب زده از میان انگشتان کوچکش بیرون نلغزیده بود ــ نشان دیگری داد. دختر بزرگتر هم یکی برداشت و در دهان گذاشت.
اگر این دو بچه پنج سال قبل، در آن دوران که بازسازی زیرساخت های سیاره هنوز آغاز نشده و مایحتاج زندگی کمیاب بود، به سراغم آمده بودند، خوردنی مغذی تری به آنها می دادم. ولی حالا هر شهروند با این تضمین از خواب بیدار می شد که سرِ گرسنه بر بالین نخواهد گذاشت. البته جیره های غذایی نه تنها پر و پیمان نبودند، اغلب دل آزار نیز بودند.
صحن معبد در سکوتی سبزفام فرو رفته بود. کاهن اعظم از پشت پاراوان های شبستان رخ نمی نمود، ولی کاهنان دون پایه پیوسته در رفت و آمد بودند. ستوان آون به طبقه ی دوم خانه اش رفت، در پناه پاراوان ها پیراهنش را کند، روی تشکچه ای اورسی نشست و غرق در فکر شد. حتی فنجان چایی که برایش بردم را نخواست ــ آن هم چای اصل و مرغوب، نه چای شیس اورنایی. من جریانی پیوسته از داده ها و اطلاعات را هم برای او و هم برای عدلِ تورن مخابره می کردم. همه چیز عادی و طبق روال بود. بعد از آن که گزارش وضعیت آن روز بعد از ظهر ــ شامل عریضه ی ارباب رجوع سالخورده ای که از وضع جوازهای ماهیگیری شکایت داشت ــ را پیش چشمان بسته اش ظاهر کردم و آن را خواند، کمابیش رنجیده و کلافه گفت: «این به دادرس ناحیه مربوط می شود، نه ما. از اختیارات قانونی ما خارج است.» پاسخی ندادم، چون نه لازم بود و نه توقعش می رفت. ستوان نامه ای را که خطاب به دادرس ناحیه نوشته بودم با تکان انگشت تایید کرد و بعد، پیغام دیگری را که به تازگی از خواهر کوچکش رسیده بود گشود. او همیشه درصدی از درآمدش را به خانه می فرستاد، و والدینش آن را خرج کلاس شعر دختر کوچکترشان می کردند. شعر و شاعری هنری ارزشمند و متمدنانه به شمار می آمد. نمی توانستم قضاوت کنم که آیا خواهرِ ستوان ذوق و استعداد قابل توجهی در شاعری دارد یا نه. اهمیتی هم نداشت؛ حتی در خانواده های سطح بالا هم کمتر کسی پیدا می شد که واقعاً بااستعداد باشد. در هر حال، نامه ها و شعرهای او همیشه ستوان آون را خوشحال می کرد، و نامه ی آن روزش نیز آتشِ حال پریشان ستوان را کمابیش فرونشاند.
بچه هایی که در میدانگاه مشغول بازی بودند خندان و دوان به خانه هایشان برگشتند. نوجوان آهی عمیق ــ از آن دست که نوجوان ها می کشند ــ کشید، سنگریزه ای را در آب پرت کرد و به دوایر امواج خیره شد.
الحاقی هایی که انضمام به انضمام از تعلیق بیرون می آیند اغلب پوششی ندارند جز میدان زرهی که یک مولدِ درون کاشت به دورشان ایجاد می کند: ردیف پشت ردیف از سربازان بی چهره و جیوه فام، انگار شکل گرفته در قالبی واحد. ولی من همیشه از انبار بیرون بودم و ــ حال که جنگ و درگیری پایان یافته بود ــ مثل سربازان انسان لباس می پوشیدم. بعد از دادن گزارش، از فرط بیکاری و ملال، همچنان که نیمتنه های یک شکل الحاقی هایم از خیسی عرق به تنشان چسبیده بود، دهان سه تایشان را که نزدیک یکدیگر در میدانگاه معبد ایستاده بودند به آوازی سه صدایی گشودم: «قلب من یک ماهی است، پشت جلبک های سبزِ سبز خفته...» رهگذری که از همان حوالی رد می شد با شنیدن آواز جا خورد و نیم نگاهی حواله ام کرد، ولی به جز او کسی چیزی به روی خود نیاورد. دیگر به کارهایم عادت کرده بودند.

فصل اول

با صورت روی برف ها افتاده بود. از رنگِ پریده ی بدن برهنه اش برمی آمد که مرده باشد ــ بماند که برف های دور و برش هم با لکه های خون نشان دار شده بود. دمای هوا منفی پانزده درجه ی سانتیگراد بود؛ چند ساعت قبل، طوفانی از آنجا عبور کرده بود. به جز آن بدن بی جان، تنها چیز دیگری که زیر نور بی رمق خورشید صبحگاه یکنواختی بستر صاف برف را بر هم می زد یکی دو رد پا بود که به ساختمانی بنا شده با بلوک های یخی در همان نزدیکی ختم می شد: یک میخانه، یا بهتر بگویم، آلونکی که در آن شهر حکم میخانه را داشت.
آن دستِ به پهلو دراز شده و انحنای بدن از شانه تا کمر به نحو آزارنده ای برایم آشنا بود. ولی چطور ممکن بود او را بشناسم؟ من آنجا غریبه بودم؛ در آن شهر پرت و یخ زده، ناکجاآبادی در سیاره ای سرد و تک افتاده که تا آنجا که می شد با معیارهای یک تمدن رادچی(۱) ایده آل فاصله داشت. تنها دلیل آمدنم به آن سیاره و آن شهر، کار فوری و شخصی ای بود که در آنجا داشتم. دلیلی نداشت که فکرم را به بدن های نیمه جانِ در خیابان افتاده مشغول کنم.
گاهی اوقات کارهایی می کنم که دلیلشان را نمی دانم. بعد از این همه سال هنوز هم برایم عجیب و تازه است که چیزی را ندانم؛ که دستور و دستورالعملی نداشته باشم که به من بگوید در این لحظه و آن لحظه چه کاری را باید انجام دهم. به همین خاطر نمی توانم توضیح بدهم که چرا کنار او ایستادم و شانه ی لختش را با نوک پنجه بلند کردم تا صورتش را ببینم.
با این که یخ زده، کبود و خون آلود بود، او را شناختم. اسمش سیواردن وندای(۲) بود. مدت ها قبل یکی از افسرانم بود؛ یک ستوان جوان که بعدها ترفیع گرفت و ناخدای سفینه ی دیگری شد. فکر می کردم هزاران سال است که مرده، ولی حالا، آنجا بود، پیش چشمانم، بی هیچ شک و شبهه ای. کنارش زانو زدم، نبضش را گرفتم و به دنبال کوچکترین نشانه ای از تنفس گشتم.
هنوز زنده بود.
امور مربوط به سیواردن وندای دیگر ربطی به من نداشت؛ من دیگر مسئولیتی در قبال او نداشتم. از این گذشته، او هیچ وقت یکی از افسران محبوبم نبود. صدالبته که دستوراتش را اجرا می کردم، و او هم هیچ بدی ای در حق من نکرد: برعکسِ بسیاری از افسرها نه از بندهای الحاقی ام سوءاستفاده ای کرد و نه به آنها آسیبی رساند. دلیلی نداشت که از او بدم بیاید. اتفاقاً اخلاق و رفتارش کاملاً شایسته ی یک فرد تحصیل کرده و خوش تربیت و خانواده دار بود. البته نه اخلاق و رفتارش نسبت به من؛ من که انسان نبودم. من یک وسیله بودم. یک دستگاه. بخشی از یک سفینه. با این حال، هیچ وقت از او خوشم نیامد.
از جا برخاستم، به سمت میخانه رفتم و داخل شدم. آلونک تیره و تاری بود که سفیدی دیوارهای یخی اش مدت ها پیش با چرک و دوده و چیزهای بدتر پوشیده شده بود. بوی الکل و استفراغ می آمد. میخانه چی پشت پیشخان بلندی ایستاده بود. معلوم بود که اهل همانجاست: کوتاه قد، چاق، بی رنگ و رو و چشمْ وق زده. سه مشتری پشت میز کثیفی روی صندلی هایشان ولو شده بودند. با آن که هوا سرد بود، چیزی به جز شلوار و پیراهن های لایی دوزی شده به تن نداشتند؛ در این نیمکره ی نیلت(۳) فصل بهار بود، و آنها داشتند از هوای مطبوعی که موقتاً نصیبشان شده بود لذت می بردند. وانمود کردند که مرا ندیده اند، ولی شکی نبود که مرا در خیابان دیده اند و می دانند با چه انگیزه ای وارد میخانه شده ام. احتمالاً یک نفرشان ــ شاید هم بیش از یک نفرشان ــ دستی در ماجرا داشته بود، چون مدت زیادی نبود که سیواردن آن بیرون افتاده بود؛ اگر غیر از این بود، زودتر از اینها مرده بود.
گفتم: «یک سورتمه برای کرایه می خواهم. یک کیت سرمازدگی هم می خرم.»
پشت سرم، یکی از سه مشتری نیشخندی زد و با لحن تمسخرآمیز گفت: «چه دخترخانم باجنمی!»
به سمت کسی که حرف زده بود چرخیدم و چهره اش را از نظر گذراندم. قدش از اکثر نیلتی ها بلندتر بود، ولی همانقدر چاق و رنگ پریده بود که باید. از من درشت هیکل تر بود، ولی من قد بلندتری داشتم و علاوه بر این، به مراتب قوی تر از چیزی بودم که ظاهرم نشان می داد. آن از همه جا بی خبر نمی دانست چه اسباب بازی خطرناکی را برای بازی انتخاب کرده است. از روی نقش و نگارهای شکسته و هزارتومانند پیراهنش حدس می زدم که مذکر باشد، ولی مطمئن نبودم. اگر در حریم فضاییِ رادچ(۴) بودم، این موضوع اصلاً اهمیتی نمی داشت. جنسیت برای رادچی ها بی اهمیت است، و در زبانشان ــ که زبان اصلی من هم هست ــ هیچ تمایزی بین جنسیت ها وجود ندارد(۵). ولی این تمایز در زبان این سیاره وجود داشت، و اگر از ضمایر و افعال اشتباه استفاده می کردم ممکن بود برای خودم دردسر بتراشم. از بخت بد، علائم مشخصه ی جنسیت از جایی به جای دیگر تفاوت می کرد ــ گاهی از زمین تا آسمان ــ و کم پیش می آمد که بتوانم از آنها سر در بیاورم.
تصمیم گرفتم چیزی نگویم. دو ثانیه بعد، مشتری انگار به یکباره متوجه چیز جالبی روی میزش شده باشد سرش را پایین انداخت. می توانستم در همان لحظه بکشمش، بدون زحمت و دردسر. فکر خوشایندی بود. ولی فعلاً اولویت با سیواردن بود. از او رو برگرداندم.
میخانه چی، که خونسرد و بی خیال روی پیشخان لم داده بود، انگار نه انگار که وقفه ای بین صحبتمان افتاده باشد گفت: «فکر کرده ای اینجا چه جور جایی است؟»
همچنان که سعی می کردم از حیطه ی امن و بی نیاز به جنسیتِ زبان خارج نشوم گفتم: «از آن جور جاها که می شود ازشان سورتمه کرایه کرد و کیت سرمازدگی خرید. چقدر می شود؟»
«دویست شِن(۶).» مطمئن بودم نرخِ رایج نصفِ این مقدار است. «فقط برای سورتمه. پشت ساختمان است. خودت باید بیاوری اش. صدتا هم برای کیت.»
گفتم: «کامل باشد. دست دوم نمی خواهم.»
دستش را زیر پیشخان برد و یک کیت سرمازدگی بیرون کشید. برچسبش به نظر دست نخورده می آمد. «رفیقت حسابش را صاف نکرد.»
شاید دروغ بود، شاید هم نه. در هر حال شک نداشتم که جواب سوال بعدی ام دروغ محض خواهد بود. «چقدر؟»
«سیصد و پنجاه تا.»
یا باید راهی پیدا می کردم که بتوانم صحبت را بدون اشاره به جنسیت میخانه چی پیش ببرم، و یا باید آن را حدس می زدم. شانسم، در بدترین حالت، پنجاه پنجاه بود. گفتم: «باید...» شانسم را با مذکر امتحان کردم. «...مَرد اهل اعتمادی باشید که گذاشته اید چنین...» این یکی راحت بود؛ می دانستم سیواردن مذکر است. «...مردک مفلسی این قدر بهتان بدهکار شود.» وقتی جوابی نشنیدم ادامه دادم: «پس سر جمع شد ششصد و پنجاه تا، درست است؟»
میخانه چی گفت: «کمابیش.»
«نه، کمابیش نداریم. همه اش همین است. هر کس بعداً سراغم بیاید و پول بیشتر بخواهد، یا سعی کند مرا بچاپد، می میرد.»
سکوت. چند لحظه بعد، کسی پشت سرم تف انداخت و گفت: «رادچیِ آشغال!»
«من رادچی نیستم.» دروغ نگفتم؛ فقط انسان ها می توانند رادچی باشند.
میخانه چی اشاره ی نامحسوسی به سمت در کرد و گفت: «ولی آن مردک بود. تو شاید لهجه ات فرق کند، ولی بوی گندِ رادچی ات اتاق را برداشته.»
«بوی آن لجنی است که به مشتری هایت می خورانی.» صدای قهقهه و داد و فریاد میخانه را پر کرد. دستم را در جیبم کردم، یک مشت سکه بیرون آوردم و روی پیشخان ریختم. «بقیه اش مال خودت.» و برگشتم تا بروم.
«امیدوارم پولت اصل باشد.»
«من هم امیدوارم سورتمه ات همان جایی باشد که گفتی.»
اول نوبت کیت سرمازدگی بود. سیواردن را به پشت گرداندم. برچسب کیت را پاره کردم، یکی از برگه های بلعیدنی را از کارت جدا کردم و در دهان خونین و نیمه منجمدش سُراندم. وقتی نشانگر روی کارت سبز شد، لفاف نازک و تا خورده را باز کردم، مطمئن شدم که شارژ دارد، آن را دور بدنش پیچاندم و روشنش کردم. بعد، به پشت ساختمان رفتم تا سورتمه را بیاورم.
خوشبختانه کسی برایم کمین نکرده بود؛ آنجا نیامده بودم که دردسر درست کنم. نمی خواستم به همین زودی رد جسد پشت سرم باقی بگذارم. سورتمه را کشان کشان به جلوی ساختمان بردم و سیواردن را سوار کردم. به فکرم رسید که پالتوی رویینم را در بیاورم و روی او بکشم، ولی منصرف شدم؛ تاثیرش در مقایسه با لفاف سرمازدگی ناچیز بود. سورتمه را روشن کردم و راه افتادم.
یکی از دوازده اقامتگاه حاشیه ی شهر را اجاره کردم: چهاردیواری مکعب شکلی به ضلع دو متر با دیوارهای پلاستیکی پیش ساخته و چرک گرفته به رنگ سبز مایل به خاکستری، بدون تخت، با هزینه ی جدا برای پتو و گرمایش. پول هر دو را دادم. دیگر فرقی به حالم نمی کرد؛ برای نجات سیواردن از آن خیابانِ برف پوش بیش از این حرف ها پول دور ریخته بودم.
خون خشکیده را تا جایی که توانستم پاک کردم و بعد، نبض و درجه ی حرارتش را گرفتم (اولی کماکان موجود بود و دومی رو به افزایش). پیشترها می توانستم بدون زحمت، حتی بدون فکر، بفهمم که دما و نبض و میزان اکسیژن خون و سطح هورمون هایش چقدر است. کافی بود اراده کنم تا از جزئیات جراحت های کوچک و بزرگش باخبر شوم. ولی حالا، کور شده بودم. واضح بود که کتک خورده: صورتش باد داشت و بالاتنه اش کبود شده بود.
یک ترمیمیِ بسیار ابتدایی هم در کیت سرمازدگی بود؛ فقط یکی، که آن هم به درد چیزی جز کمک های اولیه نمی خورد. ممکن بود سیواردن دچار جراحت داخلی یا ضربه ی مغزی شدید شده باشد، ولی از دست من کاری به جز مداوای زخم های سطحی و پیچ خوردگی ها بر نمی آمد. امیدوار بودم بخت یارم باشد و مجبور نباشم با عارضه ای غیر از سرمازدگی و کبودی ها دست و پنجه نرم کنم. به هر حال، معلوم نبود با آن دانش پزشکیِ ــ برعکسِ قدیم ها ــ محدود و ابتدایی ام بتوانم تشخیص درستی بدهم.
یک برگه ی بلعیدنی دیگر را هم از گلویش پایین فرستادم و دوباره وضعیتش را کنترل کردم. پوستش سردتر از چیزی نبود که تحت آن شرایط انتظار می رفت، و ظاهراً عرقی هم بر بدنش ننشسته بود. رنگ و رویش، با صرف نظر از کبودی ها، کم کم داشت به رنگ گندمگون طبیعی اش برمی گشت. ظرفی را از برف پشت در پر کردم و گوشه ای گذاشتم تا آب شود (می خواستم اگر سیواردن به هوش آمد احتمال این که پایش به ظرف بگیرد و واژگونش کند را به حداقل برسانم) و بعد، از اتاق بیرون رفتم و در را پشت سرم قفل کردم.
با این که خورشید بالاتر آمده بود، ولی هوا چندان روشن تر از قبل نشده بود. حالا دیگر سطحِ سابقاً یکدست برف با رد پاها و سورتمه ها نشان دار شده بود و چند نیلتی هم در اطراف دیده می شدند. سورتمه را کشان کشان به میخانه برگرداندم و آن را سر جایش رها کردم. نه کسی سر وقتم آمد و نه صدایی از درگاه تیره و تار ساختمان به گوشم رسید. به سمت مرکز شهر به راه افتادم.
خیابان ها پر بود از عابر. کودکان چاق و رنگ پریده با شلوارها و پیراهن های لایی دوزی شده به تن، دسته دسته مشغول بازی و برف پاشیدن به سر و روی هم بودند، ولی تا من را می دیدند دست از بازی می کشیدند و با چشمان درشت و متعجب به من خیره می شدند. بزرگترها وانمود می کردند که مرا نمی بینند، ولی بعد از این که از کنارشان می گذشتم نگاه آنها هم به سمتم برمی گشت. کمی بعد، از نور روز ــ یا آنچه که در آن شهر نور روز به حساب می آمد ــ خارج و وارد فضای تیره و تار و سرد مغازه ای شدم که فوقش پنج درجه از بیرون گرم تر بود.
ده دوازده نفر در این سو و آن سوی مغازه ایستاده و مشغول صحبت بودند، ولی با ورود من گفتگویشان جای خود را به سکوت محض داد. به یکباره به یاد آوردم که چهره ام خالی از هر حالت و احساسی است، و به عضلات صورتم فرمان دادم تا قیافه ای دوستانه و محافظه کارانه بسازند.
مغازه دار غرید: «چه می خواهی؟»
گفتم: «نوبت این دوستان باید قبل از من باشد.» امیدوار بودم بین «آن دوستان» هم افراد مذکر وجود داشته باشد و هم مونث، وگرنه جمله بندی ام غلط از آب درمی آمد. به هر حال، پاسخی به جز سکوت نصیبم نشد. «چهار قرص نان می خواستم و یک قالب پیه. اگر داشته باشید، دو کیت سرمازدگی و دو ترمیمیِ چندمنظوره هم می خواستم.»
«برای ده تا بیست سال داریم، بیست تا سی سال و سی تا چهل سال.»
«سی تا چهل سال لطفاً.»
جنس هایم را روی پیشخان تلنبار کرد و گفت: «سیصد و هفتاد و پنج تا.» صدای سرفه ای از پشت سرم بلند شد. ظاهراً باز هم داشتم قربانی گران فروشی می شدم.
پول را دادم و بیرون آمدم. بچه ها کماکان در خیابان مشغول بازی و خنده بودند. بزرگترها هم کماکان طوری از کنارم رد می شدند که انگار وجود ندارم. به یک مغازه ی دیگر هم سر زدم ــ سیواردن لباس هم لازم داشت ــ و بعد، به اتاق برگشتم.
سیواردن هنوز به هوش نیامده بود. تا آنجا که می توانستم تشخیص دهم اثری از شوک در او دیده نمی شد. نگاهی به برف داخل ظرف گوشه ی اتاق انداختم و وقتی دیدم که تقریباً تمامش آب شده، نان سفت تر از پاره آجری که خریده بودم را داخلش گذاشتم تا خیس بخورد.
خطرناک ترین اتفاقاتِ ممکن، جراحت مغزی بود و جراحت داخلی. درپوش دو ترمیمی ای که خریده بودم را باز کردم، پتو را از روی سیواردن کنار زدم و یکی شان را روی شکمش گذاشتم و صبر کردم تا پخش و پهن شود و نهایتاً خودش را بگیرد و به پوسته ای سفت و شفاف تبدیل شود. دومی را به صورتش ــ که ظاهراً از همه جا ضرب دیده تر بود ــ چسباندم و باز هم منتظر شدم تا سفت شود. بعد، پالتوی رویینم را در آوردم، دراز کشیدم و خوابیدم.
کمی بیشتر از هفت و نیم ساعت بعد، با صدای جابجا شدن سیواردن بیدار شدم و پرسیدم: «بیداری؟» ترمیمی صورتش یکی از چشمانش را بسته و نیمی از دهانش را پوشانده بود، ولی دست کم کبودی ها و ورم کل صورتش بهبود قابل توجهی یافته بود. بعد از لحظه ای فکر، قیافه ای درخورِ موقعیت به خود گرفتم و گفتم: «توی برف ها افتاده بودی، جلوی یک میخانه. به نظرم آمد کمک لازم داری.» خرخر خفیفی از سینه اش بیرون آمد، ولی نه چیزی گفت و نه حتی رویش را برگرداند. «گرسنه ای؟» باز هم سکوت و نگاهی خیره. «سرت ضربه خورده؟»
با صدایی آهسته پاسخ داد: «نه.» عضلات صورتش سست و شل شده بود.
«گرسنه ای؟»
«نه.»
«آخرین بار کی غذا خوردی؟»
«نمی دانم.» لحنش آرام و بی افت و خیز بود.
محتاطانه، طوری که آسیب بیشتری نبیند یا از تخت پایین نیفتد، او را از جا بلند کردم و صاف نشاندم و به دیوار سبز مایل به خاکستری اتاق تکیه اش دادم. وقتی مطمئن شدم می تواند خودش را نگه دارد، قاشقی را از حریره ی نان و آب پر کردم، آن را با دقت و احتیاط از کنار ترمیمی گذراندم و در دهانش گذاشتم. «قورتش بده.» اطاعت کرد. نصف معجونی که در کاسه بود را به همین ترتیب به او خوراندم و بقیه اش را خودم خوردم. بعد بیرون رفتم و ظرف را دوباره از برف پر کردم.
وقتی نصفه ی دیگر نانِ آجرگون را داخل ظرف می گذاشتم تماشایم کرد، ولی نه چیزی گفت و نه سکون و آرامش چهره اش بر هم خورد. پرسیدم: «اسمت چیست؟» پاسخی نیامد.
حدس می زدم کِف(۷) مصرف کرده باشد. از هر که بپرسید می گوید کِف احساسات را سرکوب و مقید می کند، ولی این تنها کاری نیست که می کند. سابقاً می توانستم توضیح بدهم که کِف دقیقاً چه می کند و چطور این کار را می کند، ولی دیگر خود سابقم نبودم.
تا جایی که می دانستم، کسانی کِف مصرف می کردند که قصد داشتند احساسی را در خود بکُشند، یا باور داشتند که وقتی احساسات از سر راه کنار برود، می شود به علو درجات عقلانیت، منطق محض و روشن بینی رسید، غافل از این که کِف چنین خاصیتی ندارد.
نجات سیواردن از میان برف ها برایم گران تمام شده بود؛ هم از نظر پول و هم زمان. آن هم به خاطر چه؟ اگر به حال خودش رهایش می کردم، دوباره یک یا دو یا سه وعده کِف برای خودش جور می کرد و دوباره سر از خراب شده ای مثل آن میخانه ی چرک گرفته در می آورد و این بار خودش را درست و حسابی به کشتن می داد. اگر هدفش واقعاً همین بود من حق نداشتم جلویش را بگیرم. فقط این را نمی فهمیدم که اگر می خواست بمیرد، چرا تر و تمیز، مثل همه، درخواستش را ثبت نکرده و به بهداری نرفته بود؟ اصلاً نمی فهمیدم.
به جز این خیلی چیزهای دیگر را هم نمی فهمیدم، و ظاهراً نوزده سال ادای انسان ها را درآوردن آن قدرها که فکر می کردم به معلوماتم اضافه نکرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب عدل الحاقی

چرا فیدیبو یا ناشر در معرفی کتاب، اشاره نمی کنند که این کتاب، جلد اول یک حماسه سه گانه است؟ چند بار کتاب خواندم و اخرش فهمیده ام دنباله دار است و در خماری مانده ام، الان هم اگر درباره این کتاب جستجوی اینترنتی نکرده بودم، همین گرفتاری را داشتم.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
بسیار عالی و سرگرم کننده
در 3 ماه پیش توسط Ham...man
انتشارات تندیس اگه انرژی و وقتشو رو کتابای گمل بذاره خیلی بهتره تا این کتابای حوصله بر و وقت و پول تلف کن
در 2 ماه پیش توسط ایمان
این کتاب رو آقای احسان رضایی به کتابخوان ها و مخصوصاً علمی تخیلی خوان ها توصیه کردند
در 3 ماه پیش توسط مصطفی شکوری مغانی