فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قطار هاربین

کتاب قطار هاربین

نسخه الکترونیک کتاب قطار هاربین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قطار هاربین

کتاب نیستان در ادامه ترجمه و انتشار مجموعه ۱۰۰ جلدی برگزیدگان جایزه ادبی ا. هنری، «قطار هاربین» آثار برگزیده سال ۲۰۱۶ را با ترجمه علی فامیان منتشر کرده است. در این کتاب از داستان‌نویسانی چون گیتا دایر، جو دانلی، جی اچ لین، چارلز هاروتی، وندل بری، ران کارلسون و… داستان منتشر شده است که همگی از نویسندگان نسل نو و تازه ایالات متحده آمریکا به شمار می‌روند. «قطار هاربین» مجموعه داستانی است که به اعتراف سردبیر این سال برگزیدگان جایزه ا. هنری؛ نشان می‌دهد که ترسیم خط و مرزی برای معرفی داستان‌نویسان برگزیده در عرصه کوتاه‌نویسی و انتخاب آثار کوتاه برتر در جهان، امری اشتباه و غیر قابل ممکن است. داستان‌های این مجموعه را در یک نگاه کلی می‌توان در دو بخش تقسیم بندی کرد. نخست داستان‌هایی که نشان از تلاش انسان مدرن برای ایجاد و ترسیم رابطه‌ای تازه میان خود و جهان زیستی پیرامونش دارد و در وهله بعد داستان‌هایی که به درون انسان معاصر سفر می‌کند و از روحیات و حس و حالات مختلف زیستی او سخن به میان می‌آورد و از همین منظر است که این مجموعه قابل اعتنا و توجه است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قطار هاربین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


۱۹ آوریل ۲۸ـ
آقای چاپالوالاجی عزیز،
جایو ـ دیدهی سعی می کند راز شما را کشف کند. امروز یک پاکت خیلی کوچک دریافت کردم که از آپارتمان خودمان ارسال شده بود. سعی کردم با تکان دادن محتویاتش را دربیارم اما گیر کرده بود، برای همین پاکت را مثل روزنه شهر فرنگ جلوی چشمم گرفتم.
به لایه داخلی پاکت، پوست درخت چسبیده بود. روی پوست درخت، گل سنگی کوچک و بیضی شکل بود. غشاء بیرونی گل سنگ کمی ساییده شده بود و چند جام سیاه و ریز دیده می شد. روی یکی از دیواره های پاکت، دیدهی نوشته بود: گل سنگ شکوفه داده!
حقیقت داشت. جام ها هاگ بیرون می ریختند. قرار بود هاگ ها در اطراف پراکنده شوند و گل سنگ های دیگری برویند. اما این سال های سال طول می کشید و با هر حسابی و کتابی که مدنظر قرار دهیم این آزمایش با شکست مواجه شده بود. دیدهی مرا به سوی درختی برد که آن گل سنگ در تنه اش رشد کرده بود، یک درخت بلوط در پارک شهر. الان در دل درخت یک سوراخ زشت هست که دیدهی گل سنگ را از آنجا رویانده است. از زخم درخت خون می چکد. دیدهی از من خواست نگاه نکنم اما می دانم وقتی دید چه کار کرده است، اشک از چشم هایش سرازیر شد.
آقای چاپالوالاجی عزیز، می دانم خوب نیست درباره اسرارتان سوال کنم اما آیا می توانید راهنمایی کوچکی بکنید که چطور نامه می فرستید؟ دیدهی سخت تلاش می کند به پدر و روهان ـ بهایا ثابت کند که می تواند به خوبی آن دو و حتی بهتر از آنان از مجموعه خانوادگی محافظت کند. پدر معتقد است امسال جایو بعد از فارغ التحصیلی بهتر است ازدواج کند اما می دانم که خواهرم راضی به این کار نیست. اگر جایو از راز شما سر دربیاورد پدرم شاید کاری به کارش نداشته باشد. هیچ کس نمی تواند نظر پدر را عوض کند، حتی آمی. به همین دلیل است که وقتی دیدهی کاری را می کند که نباید بکند یا به جایی می رود که نباید برود، آمی هرگز توبیخش نمی کند. من می خواهم به دیدهی کمک کنم.
آیا می توانید کمک مان کنید؟

متشکرم،
آبهی

پی نوشت: دوباره به پاکت ارسالی کوچک نگاه کردم. پوست درخت شکسته شده است. آن را برایتان می فرستم تا جلوی چشم دیدهی نباشد.

۲۵ ژوئن ۳۱ـ
فرشاد
اول مساله کاری. وضعیت نامساعد جسمی شوهرم در چند ماه گذشته باعث شده در نگارش نامه به او کمک کنم. او شما را به خاطر موارد ارسالی مربوط به ساحل جنوب شرقی آفریقا تحسین می کند. او به ویژه از حلزون های بی صدف دریایی خیلی خوشش آمده است، هر چند موزه بیشتر به لرزانک ها علاقه مند شده است. مسئولان موزه مایلند شما سفر دریایی تان به مجمع الجزایر سقطرا را تا بعد از تخم ریزی نیمه فصل به تعویق بیندازید. می گویند آن موقع آنجا بازار نمونه های نوجوان پسند داغ است.
توصیه می کنم در این خصوص احتیاط کنید. مونگرجی ها بازرگان نیستند پسر بزرگم فکر می کند اهل حساب و کتاب است. او دارد روی باقی مانده مجموعه قیمت تعیین می کند و تصور می کند می تواند هر اثر را به یک مجموعه دار خصوصی بفروشد. تجربه به من نشان داده که جدا کردن آثار از نامه ها کار ساده ای نیست اما گوش پسرم بدهکار این حرف ها نیست. اصولاً هیچ کس در این خانواده حرف گوش کن نیست.
از هرچه بگذریم، طرح اولیه شما برای رفتن به دریاهای جنوب در شبه جزیره عربستان فکر خوبی است. سقطرا در این موقع سال بی نظیر است. زیرِ آن نور آفتاب فقط سخت جان ترین موجودات می توانند دوام بیاورند. یک بار پدرتان به من گفت که چهار ماه در آن مجمع الجزایر به دنبال مارهای کرمی شکل بوده. شاید فکر کنید دیگر چنان مارهایی در آنجا پیدا نشود. می دانم بلدید چطور یک نامه پر از برف را به بیابان ببرید. وقتی پدرتان در این خصوص حرف می زند حسابی مجذوب می شدم.
برسیم به امور شخصی. احتمالاً خبر دارید که دخترم می کوشد خودش را از شهر به نمی دانم کجا تحویل دهد! شاید می خواهد پیش شما بیاید، مثل خودم که وقتی پدرتان را دیدم می خواستم همین کار را بکنم. اگر دخترم نزد شما آمد لطفاً به او بگویید که حس ناخوشایند گیر افتادن در یک حلقه بسته بالاخره از بین می رود. وقتی پدرتان را دیدم بی اختیار شانه هایم را می مالیدم. انگار جسمم هیپنوتیزم شده بود و کاری را انجام می داد که به محض ورود به پاکت نامه انجام داده بود.
من خودم را داخل یک لجن زار کود گیاهی برای پدرت فرستادم. چند سانتی متر خزه و سرخس بود اما یادم هست ستون های ظریفی از بخار تا زانوهایم بالا می آمد. آن نمونه، اول صبح جمع آوری شده بود و پوست لجن زار به سرمای شب قبل بوسه می زد. پدرت هنرمند بود. نمونه هایش طوری بود که گویی نقاشی های سه بعدی از چشم انداز واقعی می دیدیم. من به راستی شیفته پدرت شدم.
پدرت خیلی مهربان بود. تو و خانه اش را به من نشان داد و مرا به گوشه و کنار دهکده برد تا با بقیه خاندان چاپالوالا آشنا شوم. مادرت را دیدم. شبیه مادرت هستی. چشم های سیاهش یادم هست. پدرت برایم توضیخ داد که چاپالوالاها مثل سنگ های پرتاب شده اند. مدام از این ور به آن ور پرتاب می شوند و هرگز فرصتی برای ارتباط با مکان ها و آدم ها ندارند. گفت شماها وقتی دور هم جمع می شوید که قرار است گروهی از شما با جای دیگری بروید و جالب اینکه با وجود جابجایی های همیشگی باز هم احساس گیرافتادگی می کنید.
آیا آن گودال سنگی و کوچک در شیب غربی دهکده تان را که از کنارش یک نهر کوچ می گذرد دیده ای؟ پدرت آنجا را به آن شکل درآورد و آن را برای من فرستاد. آن نامه را همیشه با خودم نگه می دارم. احساس می کنم این روزها خیلی دوست دارم به آنجا سر بزنم. بیش از زمانی که بچه ها کم سن و سال بودند. علف ها خمیده اند و حس می کنم مثل قلب هایمان گرم است. نمی دام دخترم هم همین تجربه را خواهد داشت یا نه. کاری به کارش ندارم. اما خواهش می کنم اگر او را برگرداندید او را با افکار شاد برگردانید. دخترم سوسک ها را خیلی دوست دارد. با یکی از آنها می توانید حسابی آرامش کنید. احساساتی که هنگام خروج از پاکت ها تجربه می کنیم مشابه حال و هوایی زمانی است که پا به آنها می گذاریم و دوست ندارم دخترم را مجبور کنم عین من تجربه و زندگی کند.

کاویتا

۳۰ دسامبر ۳۲ـ
آقای چاپالوالای عزیزم،
در سیزده سالگی یک بار آبله مرغان گرفتم و حالم چنان بد بود که به ناچار شب روی صندلی راحتی خوابیدم و همه اش می ترسیدم از روی صندلی پایین بیفتم و کل پوستم از بدنم جدا شود. پدرم که معمولاً سرد و خشک بود، نامه به دست به اتاقم آمد و در اشاره به پدرتان گفت: از آقای چاپالوالا نامه رسیده.» روی صندلی ام خم شد، پاکت نامه را باز کرد. چند مرغابی به داخل اتاق پرکشیدند. به این طرف و آن طرف می رفتند و از آنجا که برای یافتن آب تقلا می کردند، پاهای پرده دارشان فرش ابریشمی اتاق را ریش ریش می کرد.
پدرم گفت که مرغابی ها از چیانگ رای(۴) آمده اند. او به من گفت که پدرت یعنی چاپالوالای بزرگ کنار آب، جایی که رود مکونگ(۵) به ورد روئاک(۶) می رسد، یعنی درست در محل تلاقی تایلند، لائوس و میانمار ایستاده بود. آفتاب از لائوس طلوع می کرد، پرنده ها از میان نی زارهای میانمار برمی خاستند و یک راست به سوی تایلند پرواز می کردند. مرغابی ها درست به سمت دست های پدرت می رفتند. پدرت حاضر و آماده با یک پاکت باز آنجا ایستاده بود.
من اغلب به آن مرغابی های چیانگ رای فکر می کردم. آیا آنها در اصل مرغابی های برمه ای نبودند؟ البته آن زمان اسم میانمار برمه بود. اصلاً شاید مرغابی های مهاجر لائوسی بودند چون وقتی از پاکت بیرون می پریدند، پشت شان از نور آفتاب می درخشید. آفتاب لائوسی. چه کسی می تواند اثر نور آفتاب یک سرزمین را بر پوست و گوشت یک موجود انکار کند؟
سال ها گذشت. پدرم از دنیا رفت و آن نامه گم شد. معتقدم یکی از کارکنان آن را دزدید. من دیگر نمی توانستم مثل پدرم خانه مونگرجی را اداره کنم. خاطرات گمشده ناتوانم کرده بود. در سالگرد مرگ پدرم به چاپالوالای بزرگ نامه نوشتم و از او استدعا کردم برای گرفتن مرغابی دوباره به چیانگ رای برود.
وقتی نامه اش رسید یک ماه بود که به محل موردنظر رفته بود. توضیح داد که چیانگ رای خیلی عوض شده بود. از همان نقطه قدیمی یعنی محل تلاقی مکونگ و روئاک یک قمارخانه نیمه کاره برای گردشگران لائوس دیده بود. او چند ساعتِ بسیار پربار را در موزه ساخته شده در سمتِ تایلندی مثلث طلایی سپری کرده و از مسیرهای مهاجرت سوداگران باستانیِ تریاک گزارش تهیه کرده بود.
چاپالوالای بزرگ با یک نجار دوست شده بود. مردی ریزنقش و میان سال که کار و کاسبی اش را زیر یک سایبان فلزی شیاردار سر و سامان می داد. نجار می گفت فروختن مجسمه های چوبی به گردشگرانی که از موزه بیرون می آیند و در اطراف هتل جدید یا کنار رودخانه پرسه می زنند کسب و کار خوبی است. چاپالوالا از او پرسیده بود آیا وقتی جوان بوده، مرغابی های رودخانه را دیده بود؟
نجار گفته بود آن روزها مرغابی ها به قدری زیاد بودند که موقع پروازشان در نزدیکی سطح رود، آب کف می کرد. این را هم گفت که آخرین باری که یک مرغابی را دیده پنج سال پیش در باغ یک پیرزن بوده. گفت که پای مرغابی را به یک بوته توت بسته بودند.
من باورم نمی شد. نامه پدرت را مچاله کردم و آن را به گوشه اتاق پرت کردم. با نومیدی پاکت نامه را برداشتم، بازش کردم و برگرداندم. تعدادی شیء کوچک بیرون ریختند. یکی از آنها را برداشتم. یک مرغابی چوبیِ رنگ پریده. به دم مرغابی یک سنجاق وصل بود. سه پر مرغ هم به منقار وصل شده بود. اگر مجسمه را جلوی پنجره باز می گذاشتی، احتمالاً باد پرها را مثل فرفره می چرخاند. پنجاه مرغابی چوبی داخل پاکت بود. یکی از آنها را ضمیمه همین نامه برای شما فرستاده ام.
دوست جوان و عزیزم، آیا می توانی مانند پدرت به آن منطقه سفر کنی؟ تو در گوشه دیگری از جهان هستی. این را می دانم اما من دیگر پا به سن گذشته ام و ناتوان تر از همیشه هستم. آیا می توانی آن نجار را برایم پیدا کنی؟ می توانی او را نزد من بفرستی؟ خیلی کنجکاو شده ام. نمی دانم وقتی او پسربچه بوده، آیا دقت کرده که زیر نور آفتاب، پشت مرغابی ها چه رنگی بوده؟ من یادم نمی آید.

دوستدار شما،
آقای مونگرجی

۲۷ مارس ۳۳ـ
آقای اف چاپالوالا،
حتماً خبر فوت پدر فقیدم را شنیده اید چون دست کم یکی از اعضای خانواده ام به طور مرتب برای شما نامه می نویسد. در مورد اینکه خواهرم چه کار می کند یا اینکه اصلاً کجاست هیچ نظری ندارم. شاید خواهرم اصلاً از مرگ پدرم خبر نداشته باشد.
کوتاه و مختصر می نویسم، برعکسِ بقیه خانواده ام. من به عنوان سرپرست جدید خاندان مونگرجی در اینجا به قرارداد خانواده ام با چاپالوالاها خاتمه می دهم. ما به کار شما نیازی نداریم زیرا مجموعه گردآوری شده دیگر ارزش سابق را ندارد. از خانواده شما به خاطر خدمت به ما تشکر می کنم.
خواهش شخصی من این است که لطفاً دیگر با سایر اعضای خانواده ام مکاتبه نکنید. آنان به تملک چیزهایی که می فرستید سخت عادت کرده اند. گویی جمع آوری اشیاء جهان به آنان کمک می کند تا دنیا را بهتر درک کنند. اگر از نفوذ نامه های شما رهایی یابند حال و روزشان بهتر می شود. به نظر می آید یا در حال فروش گیاه و جانورید یا امیدهایمان را به باد می دهید. لطفاً دیگر چیزی نفرستید. راحت مان بگذراید.

ارادتمند
آر مونگرجی

۱۵ ژوئن ۳۳ـ
فرشاد ـ بهایای عزیز،
آخرین اثر از مجموعه مونگرجی را که در خانه مانده بود ضمیمه همین نامه فرستادم. فردا برای اولین بار با برادرم به سرِ کار می روم. مدتی طول می کشد تا به مجموعه آرشیو شده در موزه دسترسی پیدا کنم اما محض اطلاع به شما بگویم که می توانید حاضر و آماده باشید. موزه خیلی زود متوجه طرح من می شود. منتظر یکی دو پاکت بسته بندی شده بزرگ باشید. وقتی پاکت ها به دست تان رسید، دور و برتان را خلوت کنید و از در پاکت ها دوری کنید.
بدم نمی آید آنجا بودم و انفجار را می دیدم. تمام مجموعه ـ صدها و صدها سال کار سخت و آن هم پاکت زرد شده و قدیمی. حتی همین حالا خنده ام می گیرد.
راستش این سوال در ذهنم هست که ماهیچه های شما چه قدر قوی است؟ پیش از آن که جایو ـ دیدهی خانه را ترک کند، یک موش گنده را داخل یک نامه گذاشت و من دیدم که چطور نامه را تا صندوق پستی کشید، گویی با چند نهنگ دریایی زورآزمایی می کرد. در نظر گرفتن جز ء جزء موجوداتی که شما می گرفتید کار سختی بود و باید تمام جزئیات مدنظر قرار می گرفت تا آنها هنگام سفر آسیب نبینند. دیدهی درباره آن موش چیزهایی گفت که تا آن روز نشنیده بودم. درباره خاک جمع آوری شده از لای ناخن های آن، یا درباره موجودات ذره بینی داخل شکمش. خواهرم گفت آخرین چیزی که آن موش خورده بود کُنده درخت گلابی و ساقه آن بود. به من گفت پنج ساعت وقت گذاشته تا به این یافته ها برسد.
نمی دانم بقیه مجموعه چه قدر سنگین است و ممنون می شوم اگر در این خصوص راهنمایی بفرمایید. اگر تحویل مجموعه موفقیت آمیز باشد، آمی قبول کرده است که مرا پیش شما و دیدهی بفرستد، هر چند فکر می کنم دیدهی یک جا بند نمی شود. از آمی پرسیدم با من می آید یا نه اما او گفت نامه مخصوص خودش را دارد و دوست دارد به جایی برود که نامه می رود.
در ضمن، دفعه بعد که دیدهی تصمیم گرفت چیزی بفرستد، به او می گویید که این کار را نکند؟ از ارسال سوسک ها خوشم می آید اما الان باید آنها را برگردانم. دوست دارم سبک سفر کنم. الان سوسک هایی از بیست مکان مختلف در جیبم هست. کیف دستی ام بسته نمی شود. به دیدهی بگویید دفعه بعد فقط آنها را توصیف کند.

متشکرم،
آبهی

نامه های مونگرجی

گیتا لایر

از زمان فروپاشی یکی از آخرین خاندان های عصر کمون و به دنبال آن، پایان خود آن عصر، مورخان در جست و جوی بازماندگان خاندان مونگرجی و همچنین فرزندان نویسنده هایی بوده اند که ضمن انجام وظایف شغلی شان نمونه هایی از گیاهان و جانوران را از سرتاسر جهان جمع آوری کرده اند. تنها سندِ تاکنون کشف شده نامه هایی هستند که در ادامه می خوانیم. این نامه ها به قلم آقای مونگرجی، همسرش کاویتا و دو نفر از سه فرزند ایشان هستند. همه این نامه ها خطاب به آقای چاپالوالا است که ظاهراً آخرین کاتبِ خاندان مونگرجی بوده است. متخصصان آرشیو در تلاشند تا اطلاعات بیشتری در خصوص آقای چاپالوالا کسب کنند.

۷ سپتامبر، ۱۸ـ
آقای چاپالوالای جوان،
ای کاش مکاتبات طولانی خانواده من با شما جنبه حضوری پیدا می کرد. نامه تان که حاوی خبر فوت آقای چاپالوالای بزرگ بود همه ما را تحت تاثیر قرار داد. آن مرحوم چند کلمه بیشتر حرف نزد اما حتی بچه ها را هم تحت تاثیر خود قرار داد. بچه ها اندوه والدین شان را احساس می کنند. حتی اکنون به سختی نامه می نویسم ولی ناچارم دریافت کالاهای ارسالی را اعلام کنم.
البته خرس قطبی ای که در پاکت فرستادی نشان می دهد که به تجارت خانوادگی علاقه مند هستی. در همان نگاه اول دندان هایش را به رُخم کشید. چه ابتکاری! می دانی، آن روز یاد گرفتم به پشت شنا کنم. یک هفته طول کشید تا آب اتاق پذیرایی را تخلیه کنیم و اقیانوس منجمد شمالی را دوباره داخل پاکت بریزیم.
خوشبختانه وقتی اسیر ارسالی شما را رها کردم، کودک سه ساله مان در مهد کودک بود و اولین شنا را از دست داد. بچه وسطی چنان ذوق زده بود که لباس غواصی پوشید و داخل آب شیرجه زد. دخترم ساعت ها زیر آب ماند. کم کم نگرانش شدیم و فکر کردیم او را از دست داده ایم، اما وقتی پذیرایی تقریباً خشک شد، دیدیم که خانم خانم ها با هیجان بسیار داخل ظرف غله را می گردد. ما آخرین قطره های اقیانوس را داخل پاکت ریختیم و از مچ پای دخترمان گرفتیم تا راهی اقیانوس نشود.
دختر خانم تا مدت ها آرام و قرار نداشت. پس از اولین شوک به من گفت می خواهم همین الان آن مرد جوان را ببینم.» نمی دانم آیا می خواست به خاطر اسیر محشری که فرستادید سرزنش تان کند یا غم اخیرتان را تسکین بدهد. مدام برادر بزرگش را در آغوش می گرفت و برای همین فکر می کنم قضیه تسلیت گویی به شما مطرح بوده است. شاید بدانی که پسر بزرگم مجموعه مونگرجی را به ارث خواهد برد و روزی همین نامه ها هم به او خواهد رسید. پسرم از خرس قطبی خوشش نیامد. به نظرم شاید ترسیده بود اما فکر می کنم سلیقه شما را تحسین کرد، همان طور که من یاد گرفتم سلیقه پدرتان را تحسین کنم.
آری، چه بسا این نامه برایتان به منزله تمدید قرارداد بین خانواده هایمان باشد. به شما اطمینان می دهم که ناآرامی ها در این مناطق امری کم اهمیت است و نباید خللی در کار مهم ما ایجاد کند. طبق روال خودمان مقداری پول ضمیمه نامه کرده ام. این دسته گل استکانی بنفش رنگ از طرف خانم ها تقدیم شده است. به نظرم این گل ها را پدرتان مدت ها پیش برایمان فرستاده بود. او را هرگز فراموش نمی کنیم و امیدواریم شما هم راه او را ادامه دهید.

چشم انتظارتان
آقای مونگرجی

۵ ژوئن ۱۹ـ
آقای چاپالوالا (پسر)
پدرم از من خواست برایتان نامه بنویسم چون پدرم در شهر مشغول است و مادرم هم سرگرم جست و جو در مجموعه است. پدرم می گوید این کار برای آینده خوب است اما فکر می کنم در آینده همه مان مجبور خواهیم شد پنهان شویم. سعی کردم به خواهر و برادر کوچکم توضیح بدهم اما آن دو از روی سادگی حرفم را گوش نمی کنند. جایو(۱) گفت همین الان پنهان می شود و با اختاپوس خفته یواشکی به داخل پاکت نامه رفت. اما نگذاشتم برادرم را همراه خودش ببرد. من حس مسئولیت سرم می شود.
می دانید، معلمم آقای علی می گوید مردم دیگر به ما اعتماد ندارند و فکر می کنند آنچه داریم متعلق به آنان است. در دهکده زمزمه هایی شنیده و فکر می کند که کم کم باید آماده فرار شویم. من که سر در نمی آورم. به پدرم گفتم چرا چیزهایی را که مردم به شدت به آنها نیاز دارند به آنان نمی دهی. این همه پاکت در خانه داریم! پدرم چپ چپ نگاهم کرد و گفت به تو باشد استخوان های اجدادت را هم خیرات می کنی. جوری گفت که انگار واقعاً چنین کاری می کنم.
من همراه با نگهبان شب، گشتی در منطقه زدم و فکر می کنم راه حل دیگری هم هست. در نامه بعدی تان می توانید برایمان یک ازدحام بفرستید؟ به کمک ازدحام می توانیم مردم را بترسانیم و از منطقه خودمان دورشان کنیم. در آن صورت، شاید پدرم متوجه شود که من می توانم بجای او کار کنم. باورتان می شود که او یک نسخه از نامه های قدیمی اش را به من داد تا برای شما نامه بنویسم؟ انگار خودم بلد نیستم نامه بنویسم.

ارادتمند
آر مونتگرجی (پسر)

۱۲ دسامبر ۱۹ـ
آقای چاپالوالای عزیز،
همان طور که می بینید نشانیِ ما عوض شده است. به طور آزمایشی به مرکز شهر نقل مکان کرده ایم. منزل جدید یک آپارتمان دو طبقه است. در واقع یک اتاق زیرشیروانی است. راستش خیلی مناسب تر از آن چیزی است که فکر می کردیم به هر حال بعد از آشوب ها باید تغییر مکان می دادیم. انتخاب از میان اقلام مجموعه مونگرجی آن هم در این شرایط دشوار تا حدی دشوار است. در حال مذاکره با مدیران موزه شهر و سرپرست سالن اپرا هستم. تا آن موقع نمایش کلکسیون مختصر و مفید خواهد بود و صرفاً به نمایش پایه مجسمه های پروانه ها و سرخس ها در اتاق پذیرایی محدود خواهد بود.
شانس آوردیم که میکروسکوپ های برنجی در جریان جابجایی آسیب ندیدند. شهردار با دیدن نمونه های دیاتوم که تابستان امسال از دریاچه های پنج گانه فرستادید سخت تحت تاثیر قرار گرفت. فکری به ذهنم رسید. امسال زمستان وقتی دوباره به دنبال صفحات یخی راه پیمایی کردید، می توانید امواج تیره را در پهنه یخ آبی رنگ شناسایی کنید؟ آنها توپ هایی از جنس خزه اند که دور لکه های خاکی تشکیل می شوند. محلی ها به آنها می گویند موش های یخی. به من گفتند در آن گرمای مطبوع کلی خرس آبیِ هشت پا و میکروسکوپی مخفی شده اند. شهردار چشم انتظارتان آقای مونگرجی حتماً خوشش می آید. این روزها بیش از پیش به چنین دوستانی نیاز دارم.

چشم انتظارتان
آقای مونگرجی

۲۸ اوت، ۲۲ـ
آقای چاپالوالاجی عزیز
من آبهیمانیو مونگرجی هستم، اما می توانید آبهی صدایم کنید، مثل بقیه. این نامه را می نویسم چون آمی گفت که باید به خاطر فرستادن توله گرگ خاکستریِ زال تن به مناسبت تولد هفت سالگی ام از شما تشکر کنم. پدر گفت توله گرگ در اصل کادوی تولد نیست. پدرم حیوان را برای کارش می خواست. آمی گفت مساله ای نیست چون وقتی جایو دیدهی (۲) و روهان ـ بهایا(۳) هم هفت سال شان شد، اولی یک توله روباه و دومی هم یک بچه شتر با دو کوهان دریافت کرد.
نامه توله روباه دیدهی گم شده و بهایا هم گفت بچه شترش را به کسی در مدرسه جدیدش فروخته است اما به نظرم شترش را دزدیده اند. من سعی کردم توله گرگ خودم را با آنها شریک شوم اما راستش بهایا دیگر از نامه های شما خوشش نمی آید و دیدهی هم مدام غر می زند و می گوید بجای اینکه توله ها را اینجا بیاوریم، ما باید به دنبال آنها قدم بگذاریم. خلاصه اینکه هیچ کدام خیلی خوشحال نشدند.
من به این فکر می کردم که آیا پدر و مادر این توله گرگ هم زال هستند؟ داخل پاکت را گشتم و اثری از پدر و مادر توله ندیدم و حتی روی برف هم رد پایشان معلوم نبود. لطفاً به من اطلاع دهید چه اتفاقی برای آنها افتاده است.

متشکرم،
آبهی

۵ ژانویه ۲۳ـ
آقای چاپالوالای عزیز،
به نظرم الان به جزایر دریای کارائیب رسیده اید. اگر استعداد نامه نگاری شما را داشتم زمستان اینجا را برایتان توصیف می کردم. اگر استعدادی هم داشتم زیر این مه دود غلیظ که خیابان ها را هم محو کرده است خفه می شد. سفر طولانی شما در قاره های شرقی مرا دچار ناخرسندی ای عجیب کرده است. آرزوی آن خانه قدیمی را دارم هر چند در این سال ها سعی کرده ام آن روزهای گرم و مطبوع را فراموش کنم.
در هر حال، می خواستم خاطر نشان کنم که آزاد سازی آخرین نمونه های ارسالی تان ولوله ای در شهر به پا کرد. به همین علت ناچارم به نقد آنها بپردازم. دستور العمل های شما در بیرون از پاکت نامه حاوی چند خطای اساسی بود. برای مثال نوشته بودید قبل از باز کردن درِ پاکت، «دهانه پاکت را از بدن دور نگه دارید».
من طناب شش متری پیشنهادی را در دست گرفتم و با فرزندانم به پشت بام رفتم. بچه ها تا آن روز چنین نمونه هایی ندیده بودند. در پاکت را باز کردم و پیش از آن که بفهمم چه اتفاقی افتاده به شاخه های بالایی درخت سرو ارسالی شما پرتاب شدیم. میان شاخه های نازک به دنبال جای پا می گشتیم درحالی که زیر پایمان، شهر مثل یک ننوی سیمانی تاب می خورد. وقتی طناب از سر شاخه در رفت و به اعماق ریشه های درخت سقوط کرد، من تصمیم گرفتم این نامه را بنویسم و بر اهمیت جزئیات تاکید کنم. من باید قبل از باز کردن پاکت نامه، طناب را به کمرم می بستم.
دخترم و پسر کوچکم که تجربه چندانی ندارند بجای آن که از درخت پایین بیایند به دنبال راهی بودند تا بالاتر بروند. دوتایی ساعت ها قهقهه می زدند و من و پسر بزرگم تلاش می کردیم از درخت پایین بیاییم.
وقتی به پایین ترین شاخه درخت رسیدیم، هنوز در ارتفاع چهار متری از زمین بودیم. البته باید همین جا اذعان کنم درختی که شما انتخاب کردید واقعاً یک نمونه باشکوه است. تنه اش مثل جام بلورین نقش برجسته دارد و پوست تنه به رنگ نقره است. احتمالاً نمونه دیگری به این حد و اندازه وجود ندارد و من خوشحالم که اکنون تحت مراقبت من است. اما راستش در اولین نگاه متوجه عظمتش نشدم. آن روز فقط از بالا به ریشه های وحشی آن خیره شدم و به این فکر کردم که چطور می توانیم مثل دایناسورهای باستانی با این درخت کلنجار برویم.
پسر بزرگم خیلی هیجان زده و بی قرار بود و وقتی با عجله از درخت پایین می آمد، در آخرین مرحله روی زمین پرید. خوشحالم که آسیب ندید. بلافاصله به طبقه پایین رفت، چند لحظه بعد با انبرِ شومینه برگشت و کمک کرد تا کل درخت را شاخه به شاخه و گره به گره کوتاه کنیم و آن را دوباره داخل پاکت نامه بگذاریم. به محض اینکه از شاخه پایین آمدم انبر را از دستش گرفتم و به کار ادامه دادم بالاخره دو بچه کوچک ترم از شاخه های بالایی پایین افتادند و روی پشت بام ایستادند. مانند جوجه هایی بودند که از آشیانه شان بیرون افتاده اند. تند تند پلک می زدند و انگشتان شان از شیره درخت سرو چسبناک شده بود.
دخترم گفت در شاخه های بالایی باغ های سرخش با کلی حشرات کوچک هست. گفت برگردیم و نگاهی به داخلش بیندازیم. مثل مادرش سرسخت بود و پسر کوچکم نگاهی به خواهرش و من کرد و گریه اش گرفت. اما من آدمی نیستم که با گریه و کج خلقی یک بچه نظرم را عوض کنم. دیگر نباید این بچه ها را بیش از این لوس و ننر کرد. اخیراً خیلی چیزها را از دست داده اند و دوست ندارم طوری وانمود کنم که زندگی شان به عنوان فرزندان مونگرجی مثل سابق است. به کارم ادامه دادم و شاخه های درخت را به داخل پاکت فرو بردم. حوالی طلوع آفتاب فقط داشتم ترکه های فوقانی و آخرین جوانه های رنگ پریده را داخل پاکت می ریختم. روی پاکت چسب زدم و آن را داخل کشو گذاشتم. فردا از مسئولان موزه می پرسم آیا مکان مرتفعی برای نمایش این قبیل نمونه ها دارند یا خیر.
همراه این نامه مبلغی فرستاده ام که شاید بگویید کمتر از دفعات قبلی است. می دانم که گذران زندگی تان به حمایت من وابسته است و ضمن معذرت خواهی یادآوری می کنم که اوضاع مان در اینجا هیچ تعریف ندارد. در نوشتن دستور العمل ها دقت کنید و نمونه های راحت تری ارسال کنید. راستش دنیا دیگر دنیای نمایش نمونه های عظیم و باشکوه نیست.

با عرض ادب
آقای مونگرجی

پی نوشت: همین الان خانم به من اطلاع داد که نیروهای پلیس را به پشت بام برد تا به آنان نشان دهد مجبور شدیم کل درخت را قطع کنیم. همسرم آنان را متقاعد کرد که این نامه، مِلک خصوصی است اما باید به زودی مجموعه مونگرجی را به کلکسیون شهر اضافه کنیم تا حفظ آنها در آینده تضمین شود.

۲ سپتامبر ۲۵ـ
آقای چاپالوالاجی عزیز،
آمی امروز کتاب های درسی پایه چهارم مرا مرور کرد و حسابی عصبانی شد. از من پرسید آیا می دانم سمندر مکزیکی چه جور جانوری است؟ بعد اسم کلی جانور دیگر را برد و وقتی دید هیچ کدام از آنها را نمی شناسم به سراغ پدر رفت و به مدرسه ام ایراد گرفت و گفت که من آنجا هیچ چیز مهمی یاد نگرفته ام. حالا قرار شده وقتی از مدرسه برگشتم، آمی مرا پای قفسه های طبقه پایین ببرد و اول با دوزیست ها و بعد با تمام پرندگان منقرض شده آشنایم کند.
به نظرم آمی نباید نگران باشد چون جایو دیدهی دارد به کمک نامه های شما همه چیز را به طور یواشکی به من یاد می دهد. امروز نامه ای را مربوط به قرن گذشته نشانم داد، از پدر پدر پدربزرگ تان. داخل پاکت نامه یک میوه گندیده بود ـ میوه ای قهوه ای و دراز. به نظرم میوه خاصی نبود. دوست داشتم سمندرهای مکزیکی بیشتری ببینم. از همان هایی که آمی قبل از شام به من نشان داده بود. اما دیدهی یک ذره بین داد و دوتایی روی شکم دراز کشیدیم و با ذره بین میوه را نگاه کردیم. دیدهی گوشت میوه را کنار زد و یک مگس کوچک نشانم داد. و مگسی کوچک تر از یک هسته سیب. تنه مگس به رنگ طاووس بود. چشم هایش طلایی بود و بین پوست و گوشت میوه تخم گذاری کرده بود. تخم ها خیلی کوچک و البته به رنگ سفید بودند و زیر ذره بین مثل غنچه های گل کاملاً بسته بودند.
من از دیدهی پرسیدم اگر میوه خارج از پاکت نامه بماند آیا تخم ها رشد می کنند اما او گفت هر چیزی که داخل پاکت های نامه چاپالوالا ـ مثل سمندر مکزیکی ـ مانده باشد، دیگر رشد نمی کند.
خبر دارم که الان در کامرون هستید و آنجا هنوز جنگل هست. آقای چاپالوالاجی، آیا می توانید میوه های گندیده بیشتری پیدا کنید و برای من و دیدهی بفرستید؟ دیدهی مستقیماً از شما درخواست نمی کند چون دوست ندارد با آدم هایی که نمی شناسد مکاتبه کند، اما هر دوی ما به نامه های شما علاقه مندیم و از جست و جو در داخل چیزهایی که می فرستید کلی چیز یاد می گیریم. اگر آمی یا پدر حین کشف چیزها به سراغ مان بیایند، به آنان می گوییم دنبال چیزهایی فراتر از مدرسه هستیم. قرار نیست بدانند که محض سرگرمی این کارها را می کنیم.

متشکرم
آبهی

۳۰ مارس ۲۶ـ
فرشاد عزیز،
شما مرا نمی شناسید و شوهرم از نگارش این نامه خبر ندارد. من اولین بار وقتی شما را دیدم که پنج سال بیشتر نداشتید. آن موقع تقریباً بیست و شش ساله بودم. هفت هشت سال بود که ازدواج کرده بودم و سخت مجذوب شما چاپالوالاها شده بودم.
از خانه تان در شمال شرق، پشت گذرگاه کوهستانی دیدن کردم. بله، به همان سبک خودتان، از طریق نامه. آنجا هوا به قدری پاک بود که می ترسیدم با نفسم آن را آلوده کنم. زمین پر از گل های کوچک بود. اسم شان یادم نیست. روی گل ها شبنم نشسته بود. دیگر دلم نمی خواست به خانه برگردم.
پدرتان شخص محتاطی بود و شما هم شاید مرا به یاد نیاورید. وقتی یکدیگر را دیدیم، بی آنکه حتی نگاهم کنید سر کوچک تان را تکان دادید. آن موقع تازه یاد گرفته بودید مارمولک ها را داخل پاکت های کارت تبریک بریزید و به تنهایی به جنگل پشت دهکده تان بروید.
اکنون به واسطه شناختی که از پدرتان دارم به شما اعتماد می کنم و اعلام می کنم که هدفم از نوشتن این نامه اخطار به شماست. شما پنج سال از بچه اول من بزرگ ترید. از شما انتظار دارم پخته و سنجیده عمل کنید. خبر دارم که با بچه های من مکاتبه می کنید و این را هم می دانم که نمونه های بدلی که برایشان می فرستید، بیش از هر چیزی در این شهر آموزنده و مفید هستند. پسر کوچکم، پسر دردانه ام، به خاطر اطلاعاتی که درباره طبیعت کسب می کند حسابی آگاه شده است. او وارث طبیعیِ مجموعه مونگرجی است، هر چند پسربزرگم شایسته این موقعیت است. دخترم بسیار سرکش و نافرمان است و اگر شما جهان را نشانش نمی دادید حتماً از این خانه فرار می کرد. مطمئنم. به هر حال از خون من است.
اما هشدار می دهم که در خصوص درخواست های فرزندانم زیاده روی نکنید. مونگرجی های به خاطر درخواست از دیگران مشهور شده اند، آنقدر که به دلیل همین درخواست ها بیچاره شده ایم. دوست ندارم فرزندانم به سرنوشت این خانواده دچار شوند.
ارادتمند،

کاویتا مونگرجی
اول جولای ۲۷ـ

آقای چاپالوالای عزیز،
آیا شما فرزند دارید، آیا آنان را به منظور آشنایی با کار و بارتان به گردش می برید، اوضاع شما اصولاً چگونه است؟ تا آنجا که به یاد دارم، خانواده چاپالوالا برای مونگرجی ها وسیله جمع آوری و ارسال کرده اند و هرگز از پدرم نپرسیدیم که این ارتباط کاری چطور شروع شد.
دارم بزرگ ترین فرزندم را متقاعد می کنم که این میراث بزرگ یعنی شغل خانوادگی ما باید در دست مان بماند حتی اگر تحت مدیریت مسئولان شهر باشیم. البته این کار دشوار است. فرزندم در تعطیلات دانشگاهی است و گاهی به حرف هایم گوش می کند من هم محتوای هر نامه را وصف می کنم و توضیح می دهم هر نامه چه زمانی و از کجا ارسال شد و تحت چه شرایطی می توان بازشان کرد. بعضی وقت ها از پنجره به شهر زیر پایش نگاه می کند و با اشاره به شهر می گوید: چه فایده ای داره. پدر، ببین کجا داریم زندگی می کنیم.»
به نظرم پسرم از شغل من و همکاری ام با متصدیان موزه بیزار است. فکر می کنم او انتظار داشت حرفه من و نه شغل مرا به ارث ببرد. او به یاد دارد زمانی را که مونگرجی ها جشن هایی را در خانه شان میزبانی می کردند، نمایشگاهی از نمونه هایی که خودشان عرضه می کردند و در چشم به هم زدنی دنیاهای دوردست را به معرض نمایش می گذاشتند. تا چند ماه پیش از آن که خانه مان را به دلیل شورش ها از دست بدهیم، به پسرم آموزش می دادم که به مهمانان مان غواصی یاد بدهد و آنان بتوانند در آبگیرهای مرجانی که در باغ هایمان درست کرده بودیم غواصی کنند. طنز ماجرا این بود که هرگز فرصت نشد تا آن آبگیرهای مرجانی را رونمایی کنیم.
گاه به بچه آخری ام حسادت می کنم. او خانه قدیمی مان را به یاد نمی آورد. مزارع وسیع، گل خانه و کتاب خانه های متعددی که خانه مان را احاطه کرده بود. وقتی شورش ها آغاز شد، پسرم هنوز چهار سالش نشده بود. او یادش نمی آید که چطور روی شانه های تعمیر کارها و باغبان ها دست به دست شد تا از طریق تونل های فرار قدیمی که برای نجات اشیاء قیمتی خانواده احداث شده بودند، نجات یابد.
دخترم غمگین و افسرده است. البته باید هم غمگین باشد، مثل مادرش چون از سکونت در خانه دیگران ناراضی است. مادر خانواده سرگرم تحصیل بچه سوم است و من هم سعی دارم بچه اول را با امورات موزه آشنا کنم و به همین دلیل به نظرم به بچه وسطی ظلم می شود. البته من نمی توانم دخترم را با خودم به سرِ کار ببرم. می ترسم اگر در آرشیوهای موزه گم شود، دیگر نتوانم پیدایش کنم. بیشتر شب ها وقتی از سرِ کار برمی گردم دخترم را از درون فایل های کوچک شده خانوادگی پیدا می کنم. گاهی وقت ها او حتی پاکت های نامه را خالی نمی کند بلکه وارد آنها می شود. به من بگویید، آیا این عاقلانه است؟ من هرگز حرفه خانوادگی شما را زیر سئوال نبرده ام اما راستش این روزها خیلی نگرانم، چرا که دخترم هر روز بیشتر و بیشتر با ساز و کارهای نامه های شما درگیر می شود و می ترسم به خودش آسیب بزند.
وقتی جعبه های نامه های شما را آماده ارسال به موزه شهر کردم، دخترم گریه اش گرفت. فکر می کنم حتی چند نامه را دزدید اما نمی توانم این را ثابت کنم چون آنها را در اتاقش ندیدم. او فقط در اتاق مطالعه من است یا در کمد طبقه پایین و مدام دارد دنیای کوچکی را که در آپارتمان خود نگه داشته ایم کشف می کند.
امروز او را وسط آخرین پاکت ارسالی شما پیدا کردم. رفته بود میان بالارونده های لیانا که مرغ های جولا لابه لایشان سر و صدا می کردند. اصلاً یادش نمی آمد که به آنجا رفته است. چندبار از دخترم پرسیدم چرا به جایی می رود و بی هیچ حرکتی آنجا میخکوب می شود. نمی تواند یا نمی خواهد توضیحی در این باره بدهد. شاید برایش مثل خواب است چون وقتی به خود می آید انگار از خواب بیدار می شود. آیا می توانید چیزی برایمان بفرستید که دخترم را بترساند؟ این طوری شاید از این وضعیت خلاص شود.

یک پدر فداکار،
آقای مونگرجی

پی نوشت: به نمایندگی از طرف موزه درخواست می کنم نمونه های بیشتری از خانه های مینیاتوری در داخل خانه ها ارسال کنید. گیاه بالارونده لیانا گل سرسبد نمایشگاه تابستانی بود که جلوی دیوار خالی موزه خودنمایی می کرد. مردم با دیدن نوک های کوچکی که از آشیانه های مرغ های جولا بیرون می آمد و جوجه های زرد و سیاهی که بال هایشان را باز و بسته می کردند به وجد می آمدند. عده ای می پرسیدند آیا این یک ساعت کوکی است؟
پیشنهادی دارم. آیا می توانیم نمونه های کارت پستالیِ اشیاء را معامله کنیم؟ مثلاً سوسک های تزئینی یا گل هایی کوچک تر از ناخن انگشت. از اینکه نمونه های مونگرجی را دست مردم کوچه و بازار می بینم بدم می آید و فکر می کنم دنیا هم به دنبال چیزهای نامتعارف است. این طور نیست؟

نظرات کاربران درباره کتاب قطار هاربین