فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نسکافه با شریف رضی

نسخه الکترونیک کتاب نسکافه با شریف رضی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نسکافه با شریف رضی

ادبیات مهاجرت در میان نویسندگان کشورهای خاورمیانه و به طور مشخص کشورهای عربی، یکی از شورانگیزترین و حماسی‌ترین گونه‌های ادبی جهان را در سال‌های گذشته تجربه کرده است. شرایط خاص سیاسی این کشورها و اجبار نویسندگان به زندگی در سرزمینی غیر از سرزمین مادری خود در عین عشق‌ورزی به آن و نیز نگاهی منتقدانه به روابط انسانی در جوامع غربی که مهاجران در آن ساکن شده‌اند بخشی از مهمترین رویکردهایی است که ادبیات مهاجرت در این سرزمین‌ها طی سال‌های گذشته از خود برجای نهاده است.
رمان «نسکافه با شریف رضی» نوشته میاده خلیل از بانوان نویسنده سوریه‌ای را نیز باید با چنین رویکردی مورد توجه قرار داد.
میاده خلیل از فعالان زن سوری و عضو «انجمن زنان سوریه» و از فعالان مدنی و اجتماعی سوریه معاصر به شمار می‌رود. او در رمانش داستانی در بستر مهاجرت و با تم مرگ را روایت کرده است.
داستان با محوریت دو انسان جلو می‌رود. یک زن و یک مرد. هر دو مهاجر و هر دو تن داده به زندگی که مایل به آن نیستند و در عوض زندگی با اصراری عجیب آنها را در تار و پود خود از نو می‌تند و نقش و نگاری تازه می‌افکند. مرد درست پس از مرگش است که در مسیر زندگی زن قرار می‌گیرد. صندوقچه‌ای از ماترکش در اختیار زن قرار می‌گیرد که در آن دیوانی از اشعار شریف رضی قرار دارد و زن که زندگی خود را در سال‌های از پیش رفته‌اش در نابودی و حسرت و حرمان تصویر می‌کند، با این کتاب دریچه‌ای تازه به زندگی و جهان پیش روی خود باز می‌بیند.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۱۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب نسکافه با شریف رضی

 


نسکافه با شریف رضی

میاده خلیل

مترجم: عطیه اسماعیلی






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

 


تَلَفّتُّ حَتّی لَم یَبِن مِن بِلادِکم
دُخانٌ وَلا مِن نارِهِنّ وَقُودُ
و انَّ التفاتَ القلبِ من بعدِ طرفِهِ
طوالَ اللیالی نحوکم لیزیدُ
وَلّما تَدَانَی البَینُ قالَ لی الهَوَی:
رویداً، و قالَ القلبُ: اینَ تریدُ
ولو قالَ لی الغادونَ: ما انتَ مشتٍه
غداه جزعنا الرمل، قلتُ: اعودُ

الشریف الرضی

هرچه نگاه کردم از سرزمین تان اثری حتی دود یا هیزم سوخته باقی نبود...
و دلی که عاشق شود توجهش به سوی شما هر شب بیش از شب پیش است...
وقتی جدایی نزدیک شد، عشق گفت: آرام تر و قلب گفت: به کجا؟
و اگر آنها که رفتند روزی پس از رفتنشان به من بگویند در آرزوی چه هستی؟ می گویم که: بازگردم...

۱

معنی اینکه نقطه پایان برای زندگی ات مشخص کنی چیست؟ اینکه خودت سوت پایان را بزنی. بعد از مرگ او، خیلی زود باید این کار را می کردم. دیر شد.
با مرگ او من هم مُردم. به مرده متحرک تبدیل شدم. وسیله ای که آن قدر کاری مشخص را تکرار می ‎کند تا به دلیلی متوقف شود. تلاش کردم این را جلو بیندازم. منظورم مرگ است، ولی شکست خوردم.
البته سلمی با من است. حرف می زند. یادم می اندازد چه کارهایی را باید انجام بدهم. وقتی خطری تهدیدم می کند هشدار می دهد. یک بار موقع پیاده روی کنار رودخانه، نزدیک بود درون آب بیفتم که سلمی دستم را کشید و فریاد زد: «دیوید، مواظب باش!»
تکرار مدام این اتفاق مرا از صرافت مردن انداخت. فکر نمی کردم برای دیدنش حتماً باید به مزارش بروم. هر چند خودش خواست در هلند و نزدیک من به خاک سپرده شود. هربار که سر خاکش می روم از خودم می پرسم، آمدنم به اینجا چه دلیلی دارد، وقتی سلمی کنارم است؟
سلمی را می بینم. صدایش را می شنوم. گاهی هم مادربزرگ و کسان دیگری که می شناختم و مرده بودند را می بینم. با هیچ کس درباره این موضوع حرف نمی زنم. فکر می کنند دیوانه شده ام.
صبح ها برایش قهوه درست می کنم. بیشتر وقت ها کنار پنجره می ایستد. موهای بلندش با وزش ملایم نسیم، تکان می خورد.
- عزیزم!
نگاهم نمی کند. بعد از مرگ کمی اخلاقش عوض شده، اما ایرادی ندارد. همین که کنارم باشد، کافی است.
- عزیزم...!
یک بار دیگر صدایش می زنم. جواب نمی دهد. ناپدید می شود.
ساعت ها با سلمی حرف می زنم. بعضی وقت ها فقط نگاهم می کند و چیزی نمی گوید. همه اتفاقات را برایش تعریف می کنم. مثل وقتی که اینجا بود، اما دیگر نیست. انگار با من باشد و نباشد.
هر تلاشی برای مُردن چیزی را درونم مُی کشد و تمام می کند قسمتی از روحم را. چندین بار مُرده ام. انگار، همه عزیزان از دست رفته ام می خواستند بمیرم. مادربزرگم و سلمی.

۲

دیوید مُرد.
مردی که در طبقه دوم ساختمان زندگی می کرد. تقریباً یک ماه پیش در آپارتمانش از دنیا رفت و هیچ کس متوجه مرگ او نشد. یکی از دوستانش چندبار برای دیدن دیوید آمد، اما او در را باز نکرد. برای گپ و گفت با دوستش به کافه نمی رفت و به تلفن هم جواب نمی داد. اینها را همسایه مان سمیره برایم تعریف کرد. هیچ کس سراغی از دیوید نگرفته بود. حتی ریناتا همسایه فضولش هم نفهمیده بود که دیوید مُرده است. تا اینکه یک روز جنازه مرد بیچاره را پیدا کردند و از آپارتمانش بیرون بُردند.
گاه و بی گاه دیوید را می دیدم. جز احوال پرسی و صحبت درباره آب و هوا کلامی میان ما رد و بدل نمی شد.
«امروز حالتان چطور است، مادام؟»
بیشتر دیوید سر صحبت را باز می کرد. «خوبم» جوابش را می دادم و سعی می کردم لبخند بزنم.
«امروز هوا محشر است» سری تکان می داد و با لبخند دور می شد. یا «امروز هوا تعریفی ندارد، اینجا هلند است دیگر.» می خندید و من هم می خندیدم. امروز که جنازه اش را از آپارتمان بیرون می بردند، یاد لبخندش افتادم و اشک هایی که همیشه در قاب چشم هایش نقش بسته بود و پایین نمی افتاد.
هر هفته سمیره برای نظافت آپارتمان دیوید می رفت، اما سفرش به مغرب باعث شد چند هفته ای به خانه او نرود.
«آخرین باری که دیدمش به من گفت می خواهد برود لندن.»
سمیره این را گفت و ادامه داد: «مرد مهربان و آرامی بود.»
با همه اینها سمیره چیز زیادی از زندگی او نمی دانست.
«همیشه ساکت بود، فقط وقتی چیزی از او می پرسیدی جواب می داد. شوهرم می گفت دیوید عقل درست و حسابی ندارد.»
گاهی وقت ها حتی سمیره را نمی شناخت. پیش آمده بود که سمیره برای نظافت هفتگی رفته باشد و دیوید در آپارتمان را با قیافه ای مبهوت باز کرده و از او پرسیده: «شما؟!» وقتی سمیره توضیح می داد که همسایه تان هستم و برای نظافت آمده ام، کمی فکر می کرد و با لبخند می گفت: «بله، بفرمایید.» بیشتر مواقع با خودش حرف می زد.
«راستش را بخواهی کمی از او می ترسیدم.» سمیره با گوشه شال اشک هایش را پاک کرد و گفت: «هیچ وقت خودم را نمی بخشم.» و به سرزنش خودش بابت اینکه از دیوید می ترسیده، ادامه داد.
در چت روم مرگ دیوید را به همه خبر دادم. سعاد، مرتضی، علاء، سارا و احمد. دیوید را نمی شناختند و به حرف هایم درباره مرگش اهمیت ندادند.

۳

از بیمارستان که مرخص شدم، به این آپارتمان آمدم. دوستم پیتر و برادرزاده ام هوگو، همه کارها را ردیف کردند. منطقه آرامی است. هیچ کدام از ساکنان ساختمان را نمی شناسم، اما هربار می بینمشان سلام و احوال پرسی می کنم.
به جز فضولی های یکی از خانم های همسایه به اسم ریناتا، همه چیز اینجا آرامش بخش است. زن بدی نیست، اما خیلی حرف می زند و سوال می کند. وقتی دیدم چیزهای زیادی از زندگی ام می داند، تعجب کردم. می خواستم بدانم چطوری می داند من که هستم و از کجا آمده ام؟ عاقبت فهمیدم دوست عزیزم پیتر در یک گفت وگوی صمیمانه، کاملاً تخلیه اطلاعاتی شده و همه چیز را برای او تعریف کرده است.
بعد از آخرین باری که تا پای مرگ رفتم و برگشتم، هوگو دیگر تنهایم نمی گذارد. از روز مرخص شدنم از بیمارستان، بیشتر وقتش را کنارم بود تا اینکه برای ماموریت به استرالیا رفت. انگار خلا بزرگی در زندگی ام پیدا شد. گرچه هنوز گاهی تلفنی صحبت می کنیم. با بقیه اعضای خانواده ام ارتباطی ندارم. حتی بچه های خاله که با آنها بزرگ شده ام. چند سالی که برای کار به انگلستان رفتم، باعث شد ارتباطمان قطع شود. به هلند که برگشتم دیگر ندیدمشان. وضعیت عجیب افسردگی ام برای دانشجوی کنجکاوی مثل هوگو مورد مطالعاتی خوبی محسوب می شد تا جایی که رابطه عمیقی میان ما شکل گرفت.
با برادر ناتنی ام، یعنی پدر هوگو، رابطه چندان خوبی ندارم.
از وقتی به اینجا آمده ام، سلمی و مادربزرگم را می بینم. بعد از مرگ مادربزرگ، گاه گاهی دیده بودمش، اما چند سالی بود ظاهر نمی شد. فکر کردم لابد خیالات زمان کودکی بوده. نمی دانم. حالا اما برگشته. دیوانه که نشدم. واقعا می بینمشان. صدای سلمی را که با من حرف می زند می شنوم. کنارم می خوابد. با هم غذا می خوریم. راستش فقط من غذا می خورم او رو به رویم می نشیند و با لبخند نگاهم می کند. وقتی دفنش کردیم، کمال گریه می کرد. تابوتش را داخل قبر گذاشتیم. این را می دانستم، اما گریه نکردم. نمی خواستم باور کنم سلمی داخل آن تابوت است. سلمی اینجاست، کنار من.
یک خانم عراقی هم در این ساختمان زندگی می کند. ساده لباس می پوشد. سر به زیر و خجالتی است. چندبار خواستم سر صحبت را با او باز کنم، اما حجب و حیایش نگذاشت. ریناتا که از همه چیز و همه جا خبر دارد، می گوید:
«خیلی زن گوشه گیری است. با هیچ کس به جز بچه هایش رفت و آمد ندارد. پسرش هفته ای یک بار می آید و دخترش هم چندماه به چندماه. در لندن زندگی می کند. شوهرش از دنیا رفته. به نظرم نتوانسته با زندگی در هلند کنار بیاید. خب وقتی اینجا را دوست ندارد چرا مانده؟» چیزی از ریناتا نپرسیده بودم، خودش همه اینها را یک نفس تعریف کرد.
هروقت که از پنجره اتاقم خیابان را نگاه می کنم، خانم عراقی را می بینم و سری برایش تکان می دهم. ای کاش بیشتر با هم آشنا می شدیم. درباره عراق سوالات زیادی داشتم که می خواستم از او بپرسم. عراقی که به خاطر سلمی شناختم. اگر این طور می شد شاید زندگی هر دومان تغییر می کرد. لااقل پایان زندگی من جور دیگری می شد.

۴

روزی که دیوید از دنیا رفت، پنجاه ساله شدم. احمد و سارا برایم پیام تبریک فرستادند:
«تولد پنجاه سالگی ات مبارک مامان عزیز!»
چندباری با خودم این عدد را تکرار کردم. خب که چی؟ هیچ. هر روز مثل روز قبل تا اینکه سال به آخر برسد و تمام شود. از یک سال و نیم پیش که سارا ازدواج کرد و رفت؛ هر روز همان کارهای روز قبل را تکرار می کنم، هر روز. بی آنکه بدانم چرا یا میلی به انجامشان داشته باشم. گرسنه می شوم، غذا می خورم، به گذشته فکر می کنم و بیشتر گرسنه می شوم و غذای بیشتری می خورم و نسکافه بیشتری می نوشم.
دیگر حالم از همه چیز به هم می خورد؛ سریال های سرگرم کننده سطحی، حرف زدن با دوستان و خانواده، حتی از خیال بافی های کودکانه ای که قبلاً خجالت زده ام می کردند، متنفر شده ام. دلم نمی خواهد خودم را توی آینه ببینم. روی ترازو نمی روم. از آدم ها فراری ام. اگر مجبور شوم برای خرید و کارهای روزمره بیرون می روم و سریع برمی گردم. این روزها تنها کاری که واقعاً برایش وقت می گذارم غذا و نسکافه است. زیاد غذا می خورم و زیادتر مغز خودم را.
هر چقدر که از این یکنواختی ناله بزنم و به رختخواب بروم، باز روز بعد مثل روز قبل تکرار می‎ شود. احساس می کنم مهار زندگی از دستم خارج شده. اما بیوه ای پنجاه ساله که بچه هایش سر و سامان گرفته اند و کیلومترها از خانواده اش فاصله دارد، بیشتر از اینکه من خودم را به آن مشغول می کنم چه کار دیگری می تواند انجام دهد؟

۵

امروز سه شنبه است. از پنجره آپارتمانم که مشرف به ورودی ساختمان است، کوهی از آت و آشغال را دیدم که روی هم تلنبار شده بود. شالم را سرم کردم، ساک خریدم را برداشتم و رفتم پایین. برای رسیدن به در ورودی آپارتمان باید از جلو خانه دیوید رد می شدم. از راه پله که گذشتم چشمم افتاد به خانه دیوید. آخرین بار جنازه اش بود که از این در بیرون آمد.
جلو در ورودی ساختمان، سمیره داشت کوه وسایل را زیر و رو می کرد. «اثاث خانه دیوید». با دقت تمام اثاث را برانداز کرد، وقتی چیز به درد بخوری بین «آت و آشغال ها» به نظرش نیامد راهش را گرفت و رفت. قبل از رفتن نگاه دیگری به وسایل انداخت، اما انگار مرا ندید. عادت به وارسی این طور خرت و پرت ها ندارم. اما وقتی سمیره گفت اینها اثاث خانه دیوید است نمی دانم چه شد که خواستم نگاهی بیندازم.
انگار نیروی ناشناخته ای مرا جلو می برد. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تابلوی نقاشی بزرگی از گنبد مساجد، کلیسا و خانه هایی کنار نهر بود. چه منظره آشنایی! انگار قبلاً آن را دیده باشم. دور و بر را خوب نگاه کردم تا کسی آنجا نباشد. تابلو را برداشتم و به انباری آپارتمانم در پارکینگ ساختمان بردم. دوباره برگشتم. صندوقچه چوبی بزرگی با در شکسته آن گوشه افتاده بود. فرصت نبود که توی صندوقچه را با دقت ببینم. بُردنش به انباری هم برایم سخت بود. چندتا از وسایل داخل صندوقچه را برداشتم و به انباری بُردم. وزن صندوقچه سبک تر شده بود. صندوقچه را که توی انباری گذاشتم، گرد و خاک لباسم را تکاندم و برای آخرین بار اثاثیه را زیر و رو کردم. صندلی ها، پرده ها، ظروف و کتاب هایی که این طرف و آن طرف پخش شده بود. کتاب ها را هم جمع کردم و با خودم به انباری بردم و کنار بقیه وسایل گذاشتم.
در مسیر رفتن به بازار و برگشتن به خانه همین طور از خودم می پرسیدم آخر این چه کاری بود؟ چه چیزی در زندگی مردی که نمی شناختم برایم اهمیت داشت؟ اگر همسایه ها مرا می دیدند که مثل یک دزد دارم اثاث خانه دیوید را برمی دارم، چه فکری می کردند؟ از کاری که کرده بودم خجالت کشیدم. فکر کردم وسایل را بگذارم سر جایش، اما وقتی از بازار برگشتم همه را برده بودند و ورودی ساختمان تمیز شده بود.
به خانه که رسیدم کیسه خرید را پرت کردم توی آشپزخانه. اضطرابی که به خاطر برداشتن یواشکی اثاث خانه آن مرحوم به جانم افتاده بود گرسنه ام کرد. باید غذا می خوردم. یک فنجان نسکافه درست کردم و با کلی شیرینی خوردم و به کارم فکر کردم. انگار تازه فهمیده باشم. نیرویی قوی که نمی دانستم از کجاست به این کار وادارم کرده بود. درست مثل زمانی که دختربچه بودم و چیزهایی را برای خودم قایم می کردم. یک جای مخفی توی خانه مان در ناصریه.

در سیاه ترین ساعات شب
تمامی عزیزانی که گمشان کرده بودی، به دیدارت می آیند.

روبرتو بولانیو

نظرات کاربران
درباره کتاب نسکافه با شریف رضی